۱۲/۰۴/۱۳۹۰

کاکاسیاهِ چشم آبی- داستاني از : آنا ماریا ماتوته Ana Maria Matute



ترجمه : رامین مولایی
با تشكر از احمد آرام

شبی پسری به دنیا آمد .
دانستند که ابله است . چون نمی گریست و مانند شب سیاه بود . در سبدی گذاشتندش و گربه صورت اش را می لیسید . اما ، بعد حسودی اش شد و چشم های اش را درآورد . چشم ها آبی سیر بودند با رگه های قرمز بسیار . ولی باز هم پسرک گریه نکرد و همه او را ازیاد بردند .
پسرک رفته رفته بزرگ می شد و گربه که از او بیزار بود ، آزارش می داد ، اما او حتا از خود دفاع هم نمی کرد . روزی نسیم فرح بخشی بر او وزید ، پسرک برخاست و همچون بادبزن بازوهایش را پیش آورد و دست هایش را گشود و از پنجره بیرون شد .
بیرون از خانه ، خورشید سوزان می درخشید . پسرک ساده دل به سوی ردیفی از درختان که بوی سبزی و طراوت از آنها بلند بود و سایه ی سیاهی برزمین انداخته بودند ، پیش رفت . پسرک تا به میان درختان وارد شد گویی نوای روشنی بخشی شنیده باشد از حرکت باز ایستاد و تازه پی برد چه بسیار به چشم های آبی نیاز دارد .
پسرک سیاه گفت :
- آبی بودند ، آبی چون به هم زدن جام ها ، سوت قطار ها و سرما . چشم های آبی ام کجایند ! چه کسی چشم های آبی ام را به من بر خواهد گرداند ؟!
ولی باز گزیه نکرد ، بر زمین نشست ، انتظار کشید و انتظار کشید .
صدای طبل و دف و زنگوله و خش خش دامن بلند و پُر چین و گام های نرم و سبُک پاهای عریان به گوش رسید . دو زن کولی با خرس بزرگی از راه رسیدند . خرس بینوای با پوستی پُر زخم زیل . پسرک ساده دل سیاه را ورانداز کردند . او را ساکت ، دست بر زانو با کاسه های خالی سرخ و سرد چشم ها یافتند و گمان بردند که زنده نیست . اما خرس با دیدن صورت سیاه او از پایکوبی باز ایستاد و بنای ناله و زاری برای او گذاشت .
کولی ها حیوان را دنبال کردند ، کتکش زدند و ناسزا های آبدار نثارش کردند تا این که خشم شان فروکش کرد و آرام شدند . طنابی برگردن خرس محکم کردند و او را کشان کشان و غرق گرد و خاک با خود بردند .
همه ی برگ های درختان فرو ریختند و به جای سایه ، پسرک در رنگ سزخ و طلایی غوطه ور شد . تنه ی لخت درختان تیره و بسیار زیبا بودند . آفتاب در طول جاده به پیش می دوید وقتی از دور سگ حنایی رنگ بی صاحبی آفتابی شد . پسرک گام های نزدیک اش را احساس کرد و حتا گمان بُرد که صدای دُم اش را که چون آسیاب بادی می چرخاند ، می شنود و با خود فکر کرد که باید خوشحال باشد .
- به من بگو ، ای سگ بی صاحب ؛ دو چشم آبی مرا ندیدی؟
سگ پاهای کوچک اش را بر روی شانه های او گذاشت و سر سیاه انگوری اش را لیسید و بعد های های گریست . زوزه هایش تا به پشت خورشید می رفتند ، خورشیدی که می رفت تا در سرزمین کوهستان ها پنهان شود .
هنگامی که روز بازگشت ، پسرک دیگر نفس نمی کشید . سگ که تمام شب روی پاهای او دراز کشیده بود . دوقطره اشک که چون زنگوله های کوچکی می لرزیدند ، فشاند . آن خو کرده به سرگردانی و راه رفتن روی خاک ، با پنجه هایش گودالی عمیق کند که از آن بوی باران و کرم های تکه تکه شده و کفشدوزک های قرمز خال سیاه بلند می شد ؛ و سپس پسرک را درون آن پنهان کرد . آن چنان پنهان اش کرد که هیچکس، نه رودهای نهایی ، نه کوتوله های اسرار آمیز و نه مورچگان بی رحم نتوانند پیدایش کنند .
موسم رگبار شدید و رایحه های خوش فرا رسید و دو گل فراموشم مکن ، برخاک سرخ پسرک ساده دل سیاه شكفت.

ارسال یک نظر