۲/۲۴/۱۳۸۲

اگر تبرك ميشد :
شب بود . خيلي وقت بود كه شب بود و او بوم شب گردي شده بود بر قد خشكه رود .خشكه رودي كه هيچ كس نمي دانست از كي خشك شده است و چرا خشك شده است و كي باعث خشك شدنش شده است .
مي رفت و مي آمد . بالا و پائين ، پائين و بالا و به اين خوش بود كه تنهاي تنهاست و هيچ كس اورا نمي بيند . و هيچ كس نمي دانست . دو چشم ديگر ،‌دو چشم بي نور ،‌ آرام و بي صدا پشت سرش ، سايه يه سايه اش ، خودش را روي شنهاي داغ و تفتيده خشكه رود ، مي كشاند و مي آيد .
شب بود و او به تاريكي عادت كرده بود . شب بود و او توي ظلمات ، راحت بود . كه كسي نمي ديدش ، حرامزاده نمي خواندش .
شب بود و هيچ صدايي نبود و او بي صدايي را دوست داشت ، اگر صداها راحتش مي گذاشتند .
« دامب و دومب ، دامب و دومب و دو دو دو دومب و دامب و دومب »

دهل زن مي كوبيد . دهل لوكِ مست و كف كرده اي شده بود ، كه صدايش دشت را به لرزه واداشته بود و ساززن همه باد شده بود ، نفسش ، جسمش ، صدايش ، چشمش . بادي كه مي خواست رگهاي سبز گونه اش را بتركاند .
و عروسِ كوچك ، مثل همه عروسهاي اينجا ، مي لرزيد و مي ترسيد « اگر تمساحها … »

و داماد مثل شقه ي گوشت خون چكاني كه روي دوشش داشت ، سرخ مي شد و زرد مي شد و مثل همه دامادها با خودش مي گفت : « اگر تمساحها قبول نكنند ، اگر تمساحها … »

و چوب او همراه با دهل ؛ تاريكي را شكافت و نوكِ آهنينش ، به ضرب ، دلِ خشكه رود را جر داد و هيچ صدايي نيامد و او آهسته پرسيد « كجايند » ؟ و فرياد كشيد « كجائيد ؟! »
شب بود و خيلي وقت بود كه شب بود و رود خشك شده بود و تمساحها …
مگر مي شد بي تمساحها زندگي كرد؟ . مگر مي شد دخترها بي تبرك آنها به خانه بخت بروند . نوبرانه ي باغها ، بره هاي گله را كي تبرك مي داد ؟
شب بود . دهل مي كوبيد و همه ي اهلِ ده لب رود بودند و داماد شقه ي گوشت را جلوي عروس گرفت و عروس رقصِ لرزان دستانش را ، با لب گزيدن آرام كرد و دستانش را حا ئل گوشت كرد و داماد آن را پرواز داد .
زنها ِكل كشيدند و تمساحها ، از سرِ سيري گوشت را بلعيدند . ِهل ِهله ي مردم ، صداي سا ز و دهل را خفه كرد .
عروسي شان تبرك شده بود !
.
و او سرش را ميان دستهايش گرفت و روي زمين نشست و گفت « كي آنها را تبرك دهنده كرد ؟ چرا دوستشان داشتند . چرا ؟ … منم دوستشان داشتم ؟ پس چرا …»

باد شن ها را مي روبيد و بوته هاي خشكيده ي خار را . يوته هايي كه هم صدا با باد ؛ فرياد مي كشيدند و به سمت خشكه رود ، مي غلطيدند؛ را ،‌ دور خودشان به رقص وا مي داشت .
و او سفيدي مات و مرده ي بوته را ، جفت خاكستري و لزِج نوزادي مي ديد ؛ بر دست دامادِ ديروزي و شيون دنباله دارِ آنهمه زني را ميديد؛ كه به دنبال شويشان مي دويدند و هراسان دعا مي كردند . و بچه هائي سفيدپوش كه جلوي مرد را مي گرفتند .
و مرد مصمم و پرافتخار ، جفت را به داخل رود انداخت . و اين با وحشت از جا پريد. بطرفش دويد و فرياد كشيد « نه ! »
بوته صورتش را شيار زد و خون پنجه هايش را گرم كرد و او از پشت چشمان وق زده اش داماد را ديد كه دو دستي به موهاي سرش آويزان شده بود .
تمساحها جفت را قبول نكرده بودند و جفت را آب برده بود .
و بوته غلطان غلطان در مسير خشك رود پيش رفت و داماد در هم پيچيد ، گلوله شد . سحر شد . و مرد !
و عروس بچه ي حرامزاده خوانده اش را برداشت و به كوير زد و در دل برهوتِ كوير گم شد .
و او فرياد كشيد : « كجائين ؟ … حرومزاده ها دنيا رو پر كردن و عروسا بي تبركِ دندوناي شما به خونه ي بخت مي رن . كجائين تا به حال و روزشان اشك بريزين ؟ »
دشت صدايش را برگرداند و آنكه سر به دنبالش داشت ، آهسته روي شنها لميد و اشك گونه هايش را خيساند
و او صدائي شنيد .
دهل زنان دوباره كوبيدند . خشكه رود از تشنگي در آغوش باد از حال رفته بود و او جغد خسته اي بود كه سر در پي تمساح ها داشت .
مي خواست تبرك شود ؟ مي خواست انتقام حرامزاده خواندنش را بگيرد ؟ يا تقاص خون پدرش را ؟ يا … ؟
رود خشك شده بود و آدم ها بي تمساح مانده بودند . و او به سياهي نگاه كرد ، به شبِ كوير ، كه تا بي نهايت ادامه داشت . به محيط رمزآلودي كه هيچ چيزش به منطق آدمها نمي خورد و هيچ وقت از سر صلح در نمي آمد .
شب بود و او برخلاف همه ، مي دانست تمساحها از باران نيستند ، با باران نمي آيند و با خشكسالي نمي ميرند ، نمي روند .
مي دانست ، از نور فراريند ، مي دانست اگر صد سال ، دنيا به كامشان نباشد ، زير شنها چاله اي مي كنند و آنقدر پنهان مي مانند تا باران ببارد و خشكه رود به رقص بيفتد و …

و مي دانست ، شب كه شد جان مي گيرند . آهسته و آرام ، مثل يك شبح ؛ سر در پي شكار مي گذارند و در يك فرصت مناسب …

و او مي گشت و خسته خسته ؛ شب را زير پا له مي كرد و تاريكي را مي شكافت تا …
دهل ها به صدا در آمدند ، ساز شيون زد و پرده هاي گوشش را تحريك كردند . از جا بلند شد.چوبش را بر داشت و به جست خيز افتاد . جادو گري شد .جادو‌گري از جادوگران هزار سال پيش .
مي چرخيد ومي چرخيد ومي چرخيد و چوب را مثل نيزه اي توي هوا مي چرخاند ، به زمين فرو مي كرد و نرمه ي سفيد زير شكم تمساح هاي ناديده را جر مي داد و صورتش را در خون نبوده ي آنها تبرك مي داد . مي چرخيد ومي رقصيد وداد ميزد و فرياد ميكشيد .
و وقتي از نفس افتاد . آنكه پشت سرش بود بي توجه به صداي طبل و شيون دردآلود باد ، تاريكي را شكافت و آهسته آهسته جلو خزيد .
و او نفس نفس مي زد و با ته مانده ي نيرويش ، خودش را مي جنباند . و حس مي كرد خون آنهمه تمساح كه بر سر و تنش ريخته ؛ از تبرك گذشته ؛ به خفقانش انداخته است و...

هنوز از هوش نرفته بود كه شبح تمساح از دلِ تاريكي بيرون آمد و او خنديدو دست به چوبش برد .
تمساح آهسته چرخيد و بالاي سرش ايستاد. اودوباره خنديد. و گفت « اين ديگر شبح نيست !»

شايد هم بود . اين بار به زور خنديد . تمساح سرش را جلو آورد. قطره اي از اشكهاي تمساح روي صورت او چكيد . او چوب را بدست گرفت . ...
...نه اينكه اينهمه شب ، سر به دنبالش داشت . .. نه اينكه عمرش را ؛ در راه پيدا كردن او گذاشته بود ! ...
چوب را بلند كرد و نوك آهنينش در آن تاريكي برق زد . تمساح از روي ريا خنديد .ترسيدو رياكارانه چشمانش را بست .واو هم خنديد.
تمساح كمي به جلو خزيد ؛ تا مسلط تر باشد . و او نرم نرمك خنديد و صداي ندمه خندش قاطي باد شد و او گفت : « چه فايده !؟ »
وچوب را بطرف بالاي خشكه رود پرت كرد و هم زمان با حركت چوب لولاهاي فك تمساح مثل برق از هم باز شدند و چند دقيقه ي بعد ، باد با رقص ، بستر خواب هزار هزار ساله ي خشكه رود را ، با شنهاي نرمي كه مي آورد؛ روي لكه هاي اشك تمساح پهن مي كرد .