اتوبوس ممنوعه یک داستان کوتاه از : کامیلو خوسه سلا



Camilo Jose Cela
نویسنده اسپانیایی و برنده جایزه نوبل 1989
ترجمه : رامین مولایی

دهکده در پنج لگوایی ایستگاه قرار دارد و بین دهکده و ایستگاه ، روستایی بسیار کوچک دیگری هست ، ساخته شده از خشت خام ، پر از خوک هایی با هیبت گرازهای وحشی و پسر بچه هایی شکم گنده و آفتاب سوخته با صورت پیرمردها .
هر روز از اولین دهکده تا ایستگاه ، اتوبوسی برای جا به جا کردن مردم در حرکت است ، صبح می رود و ساعت شش و نیم عصر از آن جا بر می گردد.
اتوبوس یکی از آن روسی هاست که دولت در سال 1939 خرید ، به رنگ سبزی که دیگر حالا پر از ترک خوردگی و ردّ تصادف است . عین قاطری که زیاد ازش کار کشیده باشند . بر روی دماغ اتوبوس حروفی به شکل « 3 آچه ث » به چشم می خورند ، و « پیو » ، مردِ « فیدلا » که خیلی هم آدم با کمالاتی است ، روزی در کافه تعریف می کرد که : آن ها اتوبوس های خوب و محکمی بودند و نشان آن به معنی « سه برادر کمونیست » بود ، کافه چی هم در آمد که : آن ها می توانند به معنی « سه تخم مرغ نیم بند » هم باشند ! اما حقیقت این است که « پیو » به صحبت او توجهی نداشت و حرف خودش را می زد ... به این جمع جوانکی که هنوز پشت لب اش سبز نشده بود ، پیوست . جوانک رفته بود تا درس کشیشی بخواند ، اما آن ها مجبور شده بودند او را از صومعه بیرون بیندازند چون آدم سوزاکی ممکن است همه ی دنیا را مبتلا کند !
جوانک در حالی که به جر و بحث آنها گوش می داد در این فکر بود که کسی می داند در زبان روسی کلمات « برادر » و « تخم مرغ » با « آ چه » نوشته می شوند یا نه !
با خودش می گفت : خیلی دوست دارم بدانم آن ها چه جور می نویسندش !
اما ، برگردیم سر حرف خودمان . اتوبوس سبز رنگ بود و صندلی های شماره داری داشت ، ولی واقعیت این است که آن ها زیاد مورد استفاده قرار نمی گرفتند چرا که مردم هرجایی که میل شان می کشید می نشستند در حالی که صندلی خالی وجود داشت و وقتی هم صندلی ها پر می شدند از هرجا که می توانستند بالا می رفتند و عین مرغ آن جا می نشستند . بر روی سقف و کنار صندلی راننده ، تابلوهای کوچک چینی با حروف چاپی به رنگ آبی تیره یی آویزان بودند که بر روی آن ها می خواندی : « ظرفیت : 16 نفر » ، « ایستادن در اتوبوس ممنوع » ، « « صحبت کردن با راننده ممنوع » ، « سیگار کشیدن ممنوع » ، « سوار و پیاده شدن در حال حرکت ممنوع » . واقعیت این است که در اتوبوس تقریبن همه چیز ممنوع بود .

از کتاب « گالیسیایی و چهار دیوار اش »

برچسبها:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زنِ مرموز

ماهیگیران از ترس فریاد زدند، نگاه کنید، نگاه کنید، یک زن، یک زن در داخلِ این جسم است


در آن سال که این حادثه رخ داد، کشورِ ژاپن در دورانِ با شکوهِ اِدو(۱) به سر می‌برد. بعد از جنگ‌هایِ بسیار خونینِ ۷۰ ساله بینِ دو خاندانِ قدیمی‌ منطقه کانتو(۲)، واقع در جزیره‌ هُونشُو(۳)، صلح بینِ این ۲ خانواده -- یک طرف میتسُویی (۴)و طرفِ دیگر هارادا(۵) -- برقرار شده بود. این پیمانِ دوستی‌ در معبدِ هاجیمِه(۶) بسته شد، این معبد در زمینی‌ ساخته شد بود که فرزندانِ خورشید، نزدیک به هزار سالِ قبل آن را از چنگِ نیاکانِ اصلی‌ِ آن مناطق، خارج کرده بودند(آینُو‌ها (۷)بعد از جنگی سخت، تار و مار شده و به سمتِ شمالِ ژاپن رانده شده بودند)، فامیلِ میتسویی دخترش را به پسرِ فامیلِ هارادا داد، و این شخص شُوگان(۸) آنجا شد. شوگانْ مامُورو هارادا(۹)، مردی پُر قدرت و حاکمی جنگ گریز بود، هر چند که در امورِ نظامی بسیار آگاه و صاحبِ ارتشی بزرگ بود اما ترجیح میداد که آرامشِ آن ناحیه را به هم نزند و مردمانِ آنجا را خشنود نگاه دارد، امنیت و آسایش در بینِ رُعایا و فِئودال ها، نهایتِ آرزویِ هر شوگانْ بود.

این جریان ادامه داشت تا به آغازِ سالِ ۱۸۰۳ میلادی، بیست و دومِ ماهِ فوریه. آن روز در گوشه‌ای از منطقه کانتو، ساحلِ ایباراکی(۱۰)، ماهیگیران مشغولِ تعمیرِ تور‌ها و قایق‌هایِ خود بودند، در ۳ روز و ۳ شبِ گذشته که طوفانِ شدیدی از سمت اُقیانوس ایجاد شده بود، هیچ کس از آن آبادیِ نزدیکِ به ساحل نتوانسته بود از خانه خود خارج شود، تا به آن تاریخ هیچ کس، حتی پیرانِ دهکده ساکن در ایباراگی، این چنین طوفانی را ندیده بودند، وقتی‌ که آن بادهایِ سخت و وحشتناک به پایان رسیده بود، مردمانِ آنجا آسیبِ فراوانی دیده بودند، کسی‌ کشته نشده بود اما خسارت‌هایِ مالی‌ِ زیادی متوجه آنها شده بود. قایق‌ها خورد و شکسته . . . تور‌ها پاره شده بودند و در تمامیِ ساحل میتوان پیکرِ هزاران ماهی‌ و دیگر موجوداتِ دیگرِ دریایی را دید . حیواناتِ اهلی و خانگی رانده شده از مناطقِ خود شده بودند و بیشتر ناپدید. حتی از سگهایِ نژادِ آکیتا(۱۱) و شیبا(۱۲) که محبوبِ آنجا بودند نیز خبری نبود. قضیه را به اطلاعِ شوگان رساندند و چاره‌ای نبود جز ادامه زندگی‌.

در هنگامِ کار، ماهیگیران سخت عمیق به کارِ خود داشتند، غصّه دار از بختِ بدی که طبیعت بدانها هدیه کرده بود، آنها از جنگها خسارت‌هایِ مادی و جانیِ زیادی متحمل شده بودند، حالا با این اتفاق برایشان بسیار دردناک بود که از ابتدا شروع کنند. هیچ صدایی از اطرافِ اینها شنیده نمی‌شد، حتی از مرغانِ غول پیکرِ اقیانوسی نیز خبری نبود، وقتی‌ که یکی‌ از ماهیگیران شروع به خواندنِ آهنگِ غمناکی کرد، کم کم زیر پایِ ماهیگیران شروع به لرزیدن کرد، ماسه‌ها آرام آرام جا به جا می‌شدند و تصور بر این میشد که انگار هزار سامورایی(۱۳)، با سلاح و زره پوشِ رسمی‌ خود(۱۴)، به همراهِ اسب‌هایشان بدانجا نزدیک میشوند. وحشت همچو رعد به دامانِ این ساده مردان افتاد و به یک بار ماهیگیرِ دیگری فریاد زد: آنجا . . . آنجا را ببینید!

بقیه به سمتِ فریادِ آن ماهیگیر خیره شدند، او با انگشت طرفِ اقیانوس را نشان میداد، ببینید... ببینید... و همه میدیدند، چه می‌‌دیدند؟ موج‌هایِ عجیب و غریبی که انگار جسمی‌ به رویِ آنها پرواز میکرد، موج‌ها شکل می‌گرفتند هرگاه که آن جسم به بالایِ آنان بود و این حرکت لرزشی عجیب به ساحل منتقل میکرد، این چیست؟ این چه چیزی است که با این سرعت به ساحل نزدیک میشود؟ این سوالی بود که ماهیگیران با صدایِ بلند از خود و از دیگران میپرسیدند... اینجا نباشیم... برویم جایِ بلندتری... برویم... شاید یک نَهنگ است، یک نهنگِ زخمی...

وقتی‌ که ماهیگیران به سمتِ درونِ ساحل پیشروی کردند و از تپهٔ شن و ماسه بالا رفتند، آن جسم دیگر کاملاً دیده میشد. دیگر موجی ایجاد نمی‌شد و سطحِ اقيانوس آرام شد، آن جسم یکبارِ دیگر به درونِ اقيانوس رفت و ناگه با صدایِ بلندی به ساحل نشسته و صدایِ وحشتناکی را به وجود آورد. زمین دیگر نمی‌‌لرزید، همه جا هنوز ساکت بود و به نظر می‌رسید که زمان نیز از این واقعه به هیجان آمده و در جایِ خود ایستاده است. ماهیگیران متعجب به آن جسم پرنده که به ساحل نشسته بود، خیره خیره نگاه میکردند. چند نفری از آنها به آن جسم نزدیک شدند، بیائید بیائید... به نظر نمی‌‌آید که حیوان باشد. این را آن چند ماهیگیرِ شجاع که به جلوتر رفته بودند فریاد زدند، آن جسم شبیه به دو سبدِ چوبی بود که در آشپزخانه از آن برایِ پختِ برنج استفاده میکردند، لآاقل شکلِ بیرونی آن این گونه بود. رنگَش تیره و به جلوتر که نزدیک شدند، دیدند که یک پنجره کوچکِ مدّور دارد، یک دربِ زرد رنگ که خیلی‌ بزرگ نیز نبود... داشت و در مرکزِ آن جسمِ پرنده درب و یا پنجره دیگری بود که علاماتِ عجیبی‌ بدان حکّ شده بود. تا به حال هیچ ماهیگیری چنین جسمی‌ را ندیده بود، در آن زمان قایق‌ها و کشتی‌ها به این شکل ساخته نمی‌شدند. آن جسم نزدیک به ۵ متر و نیم بود و جنسش به صَمغ و کهربایِ درختانِ کاج شبیه بود. به نظر می‌‌آمد که داغ باشد، از آن بخار بلند میشد. اما وقتی‌ که ماهیگیری به صورتِ اتفاقی دستش را به رویِ جسم گذاشت، هیچ احساسِ درد نکرد و گرمایِ عجیب و دلپذیری را حس کرد. قسمتِ پایینِ آن جسم، به نظر می‌آمد که از سنگ تراشیده شده باشد، سخت محکم بود و مخروطی شکل. تمامِ ماهیگیران به دورِ آن جسم رسیده بودند و تا چندی از آنها از ترس فریاد زدند: نگاه کنید، نگاه کنید، یک زن، یک زن در داخلِ این جسم است. این را آنها فریاد زنان به بقیه گفتند. حالا چه میدیدند؟ آنها زنی‌ را در داخل میدیدند که از آن پنجره مدوّر شکل بدانها نگاه میکرد.

آن زن تا آنها را دید، لبهایش را تکان داد، به نظر می‌‌آمد که چیزی میگوید، دهانش به سبکی غریبْ باز و بسته میشد و ماهیگیران تنها حدس میزدند که او در حالِ صحبت است، بعد از چند لحظه آن زن از کنارِ آن پنجره مدوّر به کناری رفته و ناپدید شد، حالا داخلِ آن جسمِ پرنده بهتر دیده میشد، ماهیگیران احساسِ ترس و یا دلهره دیگر نمی‌کردند. نیروئی نا دیدنی‌ آنها را به آرامش دعوت میکرد و اطرافِ خود را جورِ دیگری احساس می‌‌کردند. یکی‌ از ماهیگیران، همان شجاعِ اوّلی‌، بیشتر به داخلِ آن جسم نگاه میکرد و از چیزهایی که میدید، به بقیه میگفت، فرشی قرمز رنگ کفِ آن جسم را پوشانده، رنگش قرمز رنگ و پُرز‌هایش برجسته، یک صندلی‌ و یک میز، از بامبو نیست، از چوب نیز نیست... دیگر چه میبینی‌؟ ماهیگیران پرسیدند. به رویِ آن میز چیزی میبینم مثلِ یک تکه گوشت و در کنارش چیزی شبیهِ کوسا مُچی(۱۵)، باز نوشته میبینم، و یا تصویر... نمی‌ دانم، حک‌‌ شده چند چیز میبینم... این را که آن ماهیگیر گفت، جسم لرزید، صدایِ عجیبی‌ از آن بلند شد، آنچنان که وحشت به ماهیگیران بازگشت و از کنارِ جسمِ پرنده به دور شدند. وقتی‌ صدا قطع شد، آن درب که از لحظه اول دیده بودند صدایِ مهیبی کرد و اطرافِ جسم را از بخاری عجیبْ مه‌ آلود کرد.

حالا بهتر میشد دید چه چیزی به رویِ دربِ آن جسمِ پرنده حک‌‌ شده است، ۵ نشانه بیشتر نبود، این ۵ نشانه در داخلِ آن جسم نیز دیده میشد، نشانه‌ها شکل‌هایِ هندسی داشتند و بی‌ معنی‌ برایِ ماهیگیران. توّجهِ ماهیگیران خیلی‌ زود جلب ِ یک سایه شد که وحشت و دلهُره اینان را دوباره بر اَنگیخت. آن سایه بدانها نزدیک و نزدیکتر میشد. مثلِ این بود که چیزی و یا شخصی‌ از سمتِ بالا به وسیله پِلکان به سمتِ پائین میاید اما تنها سایه دیده میشد و کم کم از این سایه صدایی نیز شنیده میشد. وقتیکه آن بخارِ عجیب فروکش کرد، چشمانِ ماهیگیران از حّدِ اندازه بزرگتر شده بود. این بار دیگر آن چیزی که می دیدند یک سایه و یا چیزی شبیه به سایه نبود، بلکه همان زنی‌ بود که در داخلِ آن جسمِ پرنده دیده بودند. ماهیگیران وحشت زده به سمتی‌ رفتند، بعضی‌‌ها عقبتر، عده‌ای دیگر دورتر.

بله جنابِ مُفّتش، او را دیدم، از جلو دیدم، همه دیدند اما من بهتر از همه او را دیدم. قدَّش بلند نبود، ظریف اندام، با پوستی‌ بسیار شفاّف و سفید، خیلی‌ سفید، موهایِ بلندی داشت، سیاه و ابریشمی، انگشتهایِ خیلی‌ کوچک. پاهاش اصلاً معلوم نبود. لباسِ خیلی‌ عجیب و مُلوّنی پوشیده بود، مثلِ لباس‌هایِ کابوکی شاد و دلچسب بود، صورتَش؟... از همه عجیبتر صورتش بود! چرا؟ چون دِلتْ می‌خواست به صورتش خیره بشوی‌ ولی‌ خیلی‌ نمی‌شد، چیزی در صورتش بود که چشمها را اذّیت میکرد، صورتم را برمیگرداندم اما دوباره... خواه ناخواه آن صورت من را وادار میکرد تماشایَش کنم، چشم؟ اَبرو؟ چشم‌هایش کوچک بود، حرکاتی عجیب انجام میداد با چشم‌هایش، ابرو نداشت، ۲ خطِ قرمزِ برجسته به جایِ ابرو‌هایش بود. بینی‌ کوچک اما به شکلِ یک مثلثِ عجیب. آن زن شبیه هیچ کسی‌ نبود که من در زند‌گیم‌ تا به آن موقع دیده باشم.

این صحبتها را بعداً یکی‌ از ماهیگیرها به مفّتشِ مخصوصِ شوگان گفته بود. اسمش هیرُوشی تادائو(۱۶) بود که برایِ همیشه در کتابِ بازرسیِ مفتّش باقی‌ ماند.

هیروشی دستهاش می‌لرزید و به سمتِ دیگری از اتاق نگاه میکرد. او دوباره ادامه داد: آن صدایِ عجیب از دهانِ کوچکِ آن زن بلند میشد. بیست ساله بیشتر به نظر نمی‌رسید اما صدایش کلُفت و چیزهایی را که میگفت ۲ سیلاب بیشتر نداشتند، حروفِ صدادار هم در کلماتی که استفاده می‌‌کرد وجود نداشت. همه ترسیده بودند، دهانش را بی‌ وقفه تکان میداد، دور تا دورِ ما‌ قدم میزد اما به نظر می‌‌آمد که راه نمی‌رود. به نظر می‌‌آمد که پاهایش با زمین فاصله داشتند... پرواز میکرد؟ نمیدانم! اما مطمئنم که راه نمیرفت.

در دستانش یک بسته حمل میکرد، بله بله... خوب به خاطر دارم که آن زن یک بسته به همراه داشت، طولِ بلندی داشت، عرضِ آن کوتاهتر، رنگش زرد، یک زردِ خیلی‌ براق و نورانی، از خودش جدا نمیکرد. یکی‌ از ماهیگیرها سعی‌ کرد بسته را از دستش بگیرد اما به نظر آمد که آن زن عصبانی شد و بسته را بیشتر و محکمتر در آغوشِ خودش گرفت. وقتی‌ که این اتفاق افتاد آن زن دیگر هیچی‌ نگفت. یک بار دیگر بینِ همه ما دور زد و با حرکتِ صورتَش اقیانوس را به ما نشان داد. وقتی‌ که ما به سمتِ اقیانوس خیره شدیم، صدایِ جیغِ وحشتناکی بلند شد. آن جیغ آنقدر وحشتناک بود که هنوز در سرِ من باقی‌ مانده است و بیرون نمی‌رود. آن زن ناپدید شده بود. دوباره بخارِ عجیبی‌ از آن جسم بلند شد، همه ما دوباره به عقب برگشتیم، آن جسم نورانی شده بود، زمین... زمینِ زیرِ پای اما دوباره شروع به لرزیدن کرد. یک لرزش عجیب، چرا عجیب؟ عجیب برایِ اینکه به نظر می‌‌آمد که اقیانوس ما را به سمتِ خود جَذب می‌کند و یا این جسم و آن زن بودند که این کار را می‌‌کردند. آن جسم اندکی‌ از کنارِ ساحل بلند شد، یکبار... نه‌ نه‌... دوبار به ساحل نشست و دوباره بلند شد. چند لحظه بی‌ حرکت در بینِ کناره ساحل و لبهٔ اقیانوس ایستاد، همه ما دوباره قیافه آن زن را در کنارِ پنجره دیدیم. ترسناک بود. آقایِ مفّتش، آن زن کم کم تبدیل به سایه میشد و ما هراسناک دیدیم که آن جسم یک صدایِ مهیبی کرد و بعد از چند لحظه با سرعتِ زیادی به داخلِ اقیانوس رفت. موجِ شدیدی به کناره اقیانوس خورد و بعد از چند لحظه، چند لحظه خیلی‌ کوتاه آن جسم ناپدید شده بود. در همان لحظه اسب‌هایِ مأمورانِ شوگان را دیدیم، به طرفِ آنها رفتیم و جریان را گفتیم.

وقتی‌ که هیروشی آخرین جمله را گفت، نفسِ عمیقی کشید، مفتش تُورو کازاما، از بهترین افرادِ شوگان بود و به کارش خیلی‌ وارد و در امورِ بازجویی و تحقیق بهترین بود. وقتی‌ که صورتِ در هم ریخته هیروشی را دید، یک پیاله ساکِ(۱۷) به او داد و بعد از این تمامیِ ماهیگیران را جمع کرد و یک مقدار پول به آنها داد از طرفِ شوگان، قضیه دیگر هیچ وقت مطرح نشد. هیچ کس علاقه نداشت آن مطالب و موارد و آن زنِ مرموز را به یاد آورد، اما این جریانِ وحشتی عجیب به شوگان داده بود. وحشت از این بود که مبادا خارجیان از این سمتِ ساحل به آنها حمله کنند چون آن زمان، زمانِ تُکُوگاوا(۱۸) بود، زمانی‌ که ژاپن علاقه‌ای به داشتنِ ارتباط با خارجیان را نداشت و خارجیان یک تهدید جدی برایِ آنها بودند. برایِ همین شوگان نیروئی به آن ساحل فرستاد، قرارگاهی دائم در آنجا ساختند. دقیقاً همان جایی‌ که آن جسمِ ناشناخته و آن زنِ مرموز دیده شده بود، بقایایِ این قرارگاه همچنان در آنجا وجود دارد.

برایِ اولین بار در سالِ ۱۸۲۵ کتابی واردِ اَدبیاتِ ژاپن می‌‌شود به نامِ توئن شوستسو(۱۹)، که در این کتاب که به نویسندگی چند نفر بوده است، به این جریان اِشاره میشود. دانسته نیست به چه نحوی نویسندگانِ این کتاب ادبی‌ این خبر را به دست می‌‌آورند. همینطور در سالِ ۱۸۴۴ کتابی دیگر که حوادثِ جالب آن زمان را نوشته بود، به این حادثه اشاره می‌کند و حتی نامِ زنِ خارجی‌ و قایقِ توخالی را به رویِ آن میگذارد. نامِ کتاب اومه نو چیری (۲۰) است. اما این جریان بالاخره فراموش میشود. حتی اگر کسی‌ خواسته به رویِ آن تحقیقی کند، به دلایلِ سیاسی و فِئودالیِ ژاپن، تواناییِ این کار را نداشته است اما در سالِ ۱۹۲۵ نویسنده بزرگِ ژاپنی، یاناگیدا کونیو(۲۱)، یک سری تحقیقاتِ خاّصِ ادبی‌ به رویِ این واقعه انجام می‌‌دهد. در پایانِ این تحقیقات یک گزارشِ ادبی‌ منتشر می‌کند و ادعا می‌کند که احتمالاً این تنها یک داستان بوده برایِ سرگرمی و حتی اگر واقعیت نیز می‌‌داشته، هیچ گونه سند و مدرکی‌ دالِ بر واقعی‌ بودنِ این جریان وجود ندارد. یعنی‌ ایشان تمامِ آن نوشته‌هایی‌ که از مفتّشِ شوگان و روزنگارانِ حاکم به جای مانده، یک داستان تلقی‌ می‌کند و نتیجه بر این گرفته میشود که به هیچ وجهی این جریان وجودِ خارجی‌ نداشته است و ممکن است که در آن زمان به خاطرِ یک طوفان، این زن به وسیله یک قایقِ خاص به آن ساحل رسیده و بقیه مسائلِ گفته شده تنهازائیدهٔ قوه تخیّلِ ماهیگیران بوده است.

اما قضیه در اینجا به پایان نمیرسد، اواخرِ قرنِ گذشته، کازئو تاناکا(۲۲)، یک محقّقِ دیگرِ ژاپنی رشته کار را به دست می‌گیرد و این بار شروع به تحقیقاتِ علمی‌ و تجربی‌ می‌کند، چون این جریان به گوشِ علاقمندان و باور کنندگانِ موجوداتِ فضایی رسیده بود، انجمنها و سازمان‌هایِ بسیاری از اروپا، آمریکا و استرالیا خواستارِ تحقیق در این زمینه شدند، بهانه اینها این بود که داستانِ این زنِ خارجی‌ و قایقِ تو خالی‌ با آن چیزی که آنها از موجوداتِ فضایی میدانند، تطبیق می‌کند و احتمالاً این زن اولین موجودِ فضایی بوده که در عصرِ جدید از آن سند و مدرک هست.

تاناکا میگوید که هنوز مدرکِ خاصی‌ در دست ندارد تا بدان وسیله دیگر محققان را راضی‌ کند که این جریان واقعیت داشته است و معتقد است که این واقعه بیشتر تخیلی‌ است تا فیزیکی‌ و واقعی‌!

با تمامِ این گفته‌ها و این برداشت ها، در ماهِ مارسِ ۲۰۱۱، زمین لرزه شدیدی در این منطقه (ایباراکی) آمد و سپس یک سونامیِ وحشتناک تمامیِ این ساحل و بقیه آثارِ باستانی آن قرارگاهِ قدیمی‌ شوگان را در هم کوبید و آبِ اقیانوس محسوس بالا آمده است. بعد از چند ماه، ماهیگیران و مردمانِ آن منطقه، انواع و اقسامِ آبزیانِ عجیب و غریبی در این ساحل کشف کردند که تا به حال هیچ کس ندیده بود و حتی نام هم هنوز ندارند، علاوه بر این تعدادِ زیادی اشیاِءِ دیگر نیز کشف شده است که فعلا در اختیارِ دولتِ ژاپن است و اینان قول داده اند که به زودی اطلاّعاتی‌ در این مورد در اختیارِ رسانه‌هایِ علمی‌ تحقیقاتی‌ بگذارند. تنها شيئی‌ِ نشان داده شده، یک تکه سنگ است که تعجبِ همگان را بَر انگیخته است، این شيئی‌ که تکّه سنگی‌ بیش نیست، علاماتی را بر خود دارد که ماهیگیران به رویِ جسمِ پرنده آن زنِ مرموز دیده بودند، همان شکل‌هایِ هندسی.

حال قرار بر این شده است که گروهی کوچک از محققانِ اروپایی و آمریکایی به طریقهٔ باستان شناسی‌ و علمی‌ به رویِ آن سواحل تحقیقاتی‌ انجام بدهند تا به صورتِ دقیق یک نتیجه کلی‌ گرفته شود، البته این سفر بعد از مارسِ ۲۰۱۲ خواهد بود چون ژاپنیها در این ماه قرار است که مراسمِ یادبود به یادِ قربانیانِ آن حادثه دلخراش برگزار کنند.

در ایباراکی، هنوز بعضی از روزها، هنگامی که ماهیگیران از صیدِ ماهی‌ باز میگردند، صدایی عجیب اینان را دوباره به بازگشت به سمتِ اقیانوس دعوت می‌کند، این صدا از کجاست؟ این صدا یاد آورِ چیست؟ این صدا از چه سخن می‌‌گوید؟ آیا آن زنِ مرموز باز خواهد گشت؟

***

توضیحات:

(۱)بخشی از تاریخ دوران پیشامدرن ژاپن است، Edo

(۲)Kantō region

(۳)Honshu

(۴)Mitsui

(۵)Harada

(۶)Hajime Temple

(۷)Ainu people

(۸)فرمانروا shōgun

(۹)Mamoru Harada

(۱۰)Ibaraki Prefecture

(۱۱)Akita

(۱۲)Shiba

(۱۳)Samurai

(۱۴)Kozane dou

(۱۵)Kusa mochi

(۱۶)Hiroshi Tadao

(۱۷)Sake

(۱۸)Tokugawa

(۱۹)Toen Shousetsu

(۲۰)Ume no chiri

(۲۱)Yanagida Kunio

نقل از iranian.com

(۲۲)

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سوژه‌اي براي نوشتن و گريستن - سکونت خانواده در خودرو فرسوده


مهر: چندی است که فشارهای روزمره زندگی، سکونت خانواده بی‌پناه کرمانشاهی را در خودرو سیمرغ فرسوده رقم زده است.

ماه‌هاست که بی‌سرپناهی، خانواده‌ای را به کوچه و بازار کشانده است و این خانواده شب و روز خود را در یکی از خیابانهای کرمانشاه سپری می‌کنند.

چند هفته‌ای است که سخن از خانواده به میان می‌آید که خانه و کاشانه‌شان اتومبیل سیمرغی است که بعد از سالها جاده و خیابان نوردی، حال به خانه و مسکن خانواده‌ای بی پناه مبدل شده است.



به سراغ این خانواده می‌رویم، پدر در ماشین نبود و برای تهیه ناهار و شام آن روزشان، به دنبال جمع آوری پلاستیک و نان خشکه می‌رود و نوه 8 ساله اش را به جای فرستادن به مدرسه و بازی با همسالانش، با خود به جمع آوری پلاستیکهای کهنه برده است، تا در این سن، واقعیتهای زندگی را از نزدیک بفهمد.


سوالات خود را از شهین، یکی از ساکنان اتومبیل سیمرغ می‌پرسیم.

یک پایش فلج است و قدرت راه رفتن ندارد و در گوشه‌ای از داخل اتومبیلشان که نقش حال و پذیرایی خانه شان را هم بازی می‌کند، کز کرده است و به آرامی به یکایک سئوال‌های ما جواب می‌دهد.

شهین می‌گوید: اسمم شهین است و 38 سال دارم. چند سال پیش شوهرم فوت شد و من و پسرم را در این دنیا تنها گذاشت و به ناچار برای داشتن سرپناهی ولو کوچک مجبور شدم که زندگی در کنار پدرم را برای دومین بار تجربه کنم.

وی می‌گوید: بدتر از همه چیز، این است که پدرم هم به بیماری لاعلاجی مبتلا شده است و پزشکان از وی قطع امید کردند.

از مشکلاتش می‌پرسیم و می‌گوید: پدرم در یکی از محلات قدیمی شهر کرمانشاه، خانه‌ای کوچک داشت که چند سال پیش سند آن به عنوان ضمانت یکی از آشنایان زیر رهن بانک می‌رود ولی بی خبر از همه جا، وام گیرنده هیچ یک از قسطهای خود را نمی دهد و بانک با حکم قوه قضائیه، خانه ما را به سود خود مصادره می‌کند و ما در بدترین شرایط ممکن، آواره کوچه و خیابان می‌شویم.



این زن می‌گوید: پدرم قبل از این اتفاق، تعمیرگاه دوچرخه سازی داشت ولی بعد از این مریضی اش شدت گرفت و حالا او نیز همراه من و پسرم آواره کوچه و خیابان است و سه نفری در کنار هم شبهای طولانی و سرد زمستان را در پشت اتومبیل فرسوده مان به روز می‌رسانیم.

هیچ مسئولی به سراغمان نیامده است

به گفته شهین و ساکنان خیابان، این خانواده بیش از سه ماه است که در این خیابان زندگی می‌کنند.

وی می‌گوید که نه تحت پوشش نهادی هستند و نه کمکی از جایی دریافت می‌کنند.

ساعتی به انتظار برگشتن فرج و نوه اش می‌نشینیم تا شاید از خیابان گردی‌های بی امید و عبث برگردند که مفید واقع نشد و موفق نشدیم با وی گفتگویی کنیم.
سوژه‌اي با

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یک بار دیگر می خواهم آنجا روم- شعری از ماشا کاله کو


برگردان، فرشته وزیری نسب

یک بار دیگر می خواهم آنجا روم
به "آم کلاینن رینگ " (*)
آنجا که دست در دست مادر
گام به گام می رفتم
گلها بر کناره رود می روییدند
آبی رنگ
وقتی اولین بوسه
اولین شعر را گرفتم

یکباردیگر میخواهم آنجا روم
به "آم آلتن تور" (*)
آنجا که دندان شیری ام را و قلبم را
از دست دادم
آنان که عاشقشان بودم
گذشته اند، رفته اند
اما ترانه وداعی که برایم خواندند
هنوز در گوشم زنگ می زند

یکبار دیگر می خواهم آنجا روم
به"آم نوین گرابن" (*)
آن اولین میعادگاه مان
دختران!
خنده های زود بر لب مرده تان
و صدای پسران مرده اعلام شده
همیشه قلبم را به درد می آورد

یکبار دیگر می خواهم آن سرزمینی را ببینم
که مرا به دنیا های بیگانه
تبعید کرد
از کوچه های مشهور بگذرم
و از ویرانه های جوانی ام بر خیزم
ناخوانده، ناشناس، پنهان

(*) نام خیابان ها و محله های مختلف در آلمان

ماشا کاله کو که از مادر یهودی و پدری روس در اتریش به دنیا آمده بود در کودکی به فرانکفورت مهاجرت کرد . داشتن پدری روس و یهودی بودن، خانواده او را از مقبولیت اجتماعی در آلمان محروم کرده بود و آنها را به تغییر مدام محل سکونتشان وا می داشت. این شعر به این جابه جایی های مدام از جمله مهاجرت اجباری به ایالات متحده در جریان جنگ جهانی دوم اشاره دارد.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نگرش و مروری بر رمانتیسم در شعر معاصر ایران


زاده ی اضطراب جهان


بهزاد خواجات

رمانتيسم1 را نهضتي فلسفي و ادبي شمرده‌اند كه از اواخر قرن هجدهم در كشورهاي انگلستان، آلمان، شمال اروپا و فرانسه پديد آمد و با دوره‌اي موسوم به «پيش رمانتيك» يا «عصر احساسي‌گري» آغاز شد.2 بديهي است كه پيدايش هر سبك ادبي و بالطبع هر نحله‌ي فكري زاييده‌ي شرايطي اجتماعي، سياسي و اقتصادي است و تا در اين عوامل، تحولي صورت نبندد، هيچ سبكي حيات و مماتي را تجربه نخواهد كرد. دوران كلاسيك دوران پايبندي به اصول و قواعد است. چنين جامعه‌اي از هر گونه تغيير و دخالت احساسات منفرد هراس دارد و بازي بزرگان، سرنوشت مردمان را تعيين مي‌كند.
ادبيات كلاسيك، ادبيات تقليد از گذشتگان بود، به ويژه آثار يونان و روم باستان. از نظر كلاسيك‌ها شكوهمندي ادبيات گذشته چنان اصالتي دارد كه بايد هم چنان بدان استمرار بخشيد، اما تحولاتي كه جامعه‌ي غرب آن را تجربه مي‌كرد، آن چنان بزرگ بود كه به تمام حيطه‌هاي فكري، فلسفي و هنري راه مي‌جست و بنيادهاي ادبي را دستخوش تغييراتي شگرف مي‌كرد. نظام فئوداليستي اندك اندك رو به افول مي‌گذاشت و سرمايه‌داري نوآمده مناسبات تازه‌اي ايجاد و ايجاب مي‌نمود. «طبقه‌ي متوسط كه در كار قد برافراشتن بود و هر دم مي‌كوشيد تا به وسيله‌ي شعارهاي تجارت آزاد، وجدان آزاد، حكومت آزاد، مردم را برانگيزاند، احتياجي مبرم به هنرمندي داشت كه بتواند پرچم آزادي را در اقليم ادبيات نيز برافرازد. اين حاجت را نويسنده‌ي رمانتيك، فرد آزاد مي‌توانست برآورد كه به دلخواه و مطابق تخيلات بي‌قيد و بند خود مي‌نوشت.3» بي شك اين تحولات و دگرگوني در جامعه‌ي اروپايي و نيز تحقق انقلاب كبير فرانسه و شكل‌گيري بورژوازي نوپا در اروپا، ارزش‌هاي مورد توافق و مورد نظر كلاسيك‌ها را زير سئوال برد و راه را براي شكل‌گيري رمانتيسم فراهم نمود.
اما رمانتيسم در بدو شكل‌گيري خود با تناقض و پارادوكسي بناچار رو به رو شد، چرا كه در وهله‌ي نخست ‌زاده‌ي انقلابي فكري و صنعتي بود و از سوي ديگر نمي‌توانست با نتايج اين انقلاب و سلطه‌ي سرمايه بر جامعه و بر روح خود كنار بيايد چرا كه معتقد بود با رشد فزاينده‌ي اين سرمايه‌داري بي‌مهار، اين احساسات و عواطف بشري است كه مچاله مي‌شود. رمانتيك‌ها از دنياي كلاسيك دل بريدند اما در جهان مدرن هم، ساحل نجاتي براي روح پريشان خود نيافتند. از طرف ديگر ادبيات تا پيش از اين و در دوران كلاسيك، كالايي درباري است و بازخوردش هم، همان جا، اما با شكل‌گيري طبقه‌ي متوسط شهري، شاعران و نويسندگان از نظر اقتصادي هم پايگاه مهمي را از دست مي‌دهند بي‌آن كه به پايگاه مطمئن و مستحكمي دست يابند و اين نكته هم، خود، شاخصي است از يك تناقض، چرا كه «هنرمند رمانتيك اصل بورژو‌ايي توليد بازار را به رسميت شناخت و آثار خود را درست و در قالب چيزي كه محكوم مي‌كرد ارائه داد: كالايي براي بازار.4»
اين تناقض‌ها و نيز رويارويي با غولي چون كلاسيسم است كه هنرمند رمانتيك را به ورطه‌ي تنهايي، بي‌باوري، ترس و حسرت و اندوه، گريز و عصيان و خرد‌ستيزي سوق مي‌دهد. از ميان نويسندگان و شاعران رمانتيك اين نام‌ها در خور ذكر است: شاتو بريان، مادام دو استال، لامارتين، آلفرد دو ويني، الكساندردوما (پدر و پسر)، ويكتور هوگو، آلفرد دو موسه، مريمه، سنت بوو، ژرژ ساند، گوستاو فلوبر، گوته، شيلر، لرد بايرون، شلي، ويليام بليك، گوگول، پوشكين، ورد زورث، كالريج و ...
زمينه‌هاي بروز رمانتيسم در ايران
شايد بتوان گفت كه لااقل در دنياي مدرن، جغرافياي عيني را با جغرافياي ذهني فاصله‌هايي هست، يعني يك تفكر يا سبك يا جريان ادبي براي سفر به سرزمين‌هاي ديگر هرگز معطل روابط سياسي، اقتصادي و ... نمي‌ماند (گر چه طبعاً از آن‌ها تأثير مي‌گيرد). پس در سفر رمانتيسم به ايران و مشخصاً شعر معاصر، نيازي به همسان‌گيري و همسان خواهي وضعيت اجتماعي غرب و ايران ديده نمي‌شود. به عبارت ديگر گر چه مشابهت‌هايي در وضعيت شكل‌گيري و سير رمانتيسم در جامعه‌ي ادبي ما و غرب وجود دارد اما گاه اين اصطلاح، اسمي نباچار است كه نگاه منتقدان را به نوع ويژه‌اي از آثار شعر معاصر به اجماع مي‌رساند چنان كه دكتر شفيعي كدكني مي‌گويد: «من كلمه‌ي رمانتيسم را با آن معناي دقيقي كه در ادبيات اروپايي دارد به كار نمي‌برم. به كار بردن اين كلمه از ناچاري است، پس اين را با رمانتيسم اروپايي اشتباه نكنيد.5»
از طرفي، رمانتيسم در غرب يك مكتب هنري است با پشتوانه‌هاي مادي و فكري كه مي‌توان سير كودكي تا پيري و مرگش را رصد كرد و عوامل ايجاد و امحايش را در زمينه‌ي پيدايي‌اش ديد و به ديدن آورد اما در ايران كه سنت ادبي هرگز جاي خود را به نو ادبي نداده و تنها بزرگوارانه آن را در پس جدالي سهمگين پذيرفته است، ما نه مي‌توانيم، رمانتيسم خود را مبرا از كلاسيسم بدانيم و نه حتي پست مدرنيسم خود را مبرا از رمانتيسم. در ايران سنت در كنار نو و نو در كنار سنت به همزيستي مسالمت‌آميزي رسيده‌اند كه نتيجه‌ي آن يك دست نبودن جريان‌هاي ادبي و حتي خود نويسندگان است. شايد بتوان دليل اين امر را در ساختار اقتصادي ايران جست و جو كرد كه هرگز نه از فئوداليسم دل كند و نه كاملاً به سرمايه‌داري پيوست.6 پس مي‌توان انتظار داشت كه رمانتيسم به طور كلي گاه به هر نوع نوشته‌ي احساساتي يا حتي شعر عاشقانه‌ي سطحي تقليل برداشت پيدا كند چرا كه «هر شاعري، حتي آن كه اجتماعي و متعهد و اهل واقعيات روزگار خويش خوانده شود، معمولاً و عادتاً مايه‌هايي كم و بيش از رمانتيسم را در خود دارد.7» اما در اين مبحث، منظور ما به طور خاص چنين اشعاري نيست.
همان طور كه گفتيم رمانتيسم در غرب، دغدغه‌ي طبقه‌ي متوسط جديد بود اما در ايران طبقه‌اي كه پس از مشروطيت به ظهور مي‌رسيد طبعاً نمي‌توانست مانند ساخت غربي‌اش باشد. اين طبقه كه اندك اندك از اواخر عهد قاجار موجوديت خود را اعلام كرده بود، به جاي اين كه دگرگوني و تحول را به طور مستقيم و با عوامل مادي تغيير، در كشور خود حس كند، آن را در كتاب‌ها و در سفرهايش مي‌آموخت و تجربه مي‌كرد. مظاهر جديدي از تكنولوژي به ايران راه يافته بود (به ويژه توسط عباس ميرزا وليعهد فتحعلي شاه) اما اين كوشش‌ها چندان تأثير عاجلي بر حيات فكري و اجتماعي ايرانيان نداشت چون صرفاً صنايعي وارداتي براي حل مشكلاتي اوليه بود، در حالي كه نيمي از پيشرفت شگفت غرب بي‌شك مديون نوآيي‌هاي تكنولوژيك و علمي بوده است. اما در ايران چنين انقلابي در صنعت اساساً قابل تصور نبود، چه برسد به اين كه بخواهد چنين دستاوردهايي را پي ‌بريزد. نهايتاً اين كه با تأسيس مدارسي به سبك اروپايي در ايران (دارالفنون) توسط امير كبير، عده‌اي از جوانان با علم روز دنيا آشنا مي‌شدند و عده‌اي ديگر از جوانان هم براي تحصيل اين علوم راهي فرنگ. پس ارتباط ايرانيان و بالطبع طبقه‌ي روبه روشنفكري ايران با تكنولوژي و شرايط و اقتضائات اين نوع زندگي، با واسطه صورت مي‌گرفت و نمي‌توانست مثل غرب به عنوان يك نيروي محرك قوي عمل كند.
نكته‌ي ديگر اين كه در ادبيات ايران تا حدود سال 1300 (اواخر مشروطه) تظاهري از رمانتيسم و تفكراتي از اين دست نمي‌توان سراغ گرفت چرا كه جامعه‌ي ايران مسائل ديگري دارد كه با تفكرات رمانتيسمي سازگار نيست. مهم‌ترين اين مسائل، تحولات منجر به انقلاب مشروطه است و خود اين انقلاب، كه تمركز ايرانيان - به ويژه اهل سواد- را از آن خود كرده و همه چيز در جهت اثبات يا نفي اين مبارزه‌ي همه جانبه معنا مي‌يابد.
شايد بتوان درون گرايي موجود در مكتب رمانتيسم را مهم‌ترين ميثاق رمانتيسم غربي و ايراني قلمداد كرد. اين سفر دروني در ميان ما ايرانيان شرقي سابقه‌ي طولاني دارد، همان طور كه مي‌خوانيم: «ما مردمان شرقي [...] كما بيش در لاك خودمان بوده‌ايم و اگر سير و سفري مي‌كرديم، اين سير و سفر اغلب عمودي بوده است.8» گريز نويسنده‌ي رمانتيك در غرب اغلب به خاطر سرخوردگي از شكست آرمان‌ها و باورهايي است كه انقلاب فرانسه و سرمايه‌داري نوخاسته نويدش را داده بود و چون ميان تحقق اين باورها و نتيجه‌اش توازني عملي و عيني حادث نشد، پس نويسنده‌ي رمانتيك با روحي مشوش و مأيوس به گريز از «اين جا» و «اكنون» دل خوش كرد اما از آن جا كه مقصدي برايش قابل تصور نبود، در پيچ و تاب‌هاي هولناك روح بيمارش يله شد.
در مشروطه هم «روشنفكر از يك سو، با پذيرفتن فرهنگ غربي، متجدد و نوخواه بود و از سوي ديگر در مبارزه با استعمار، در پي احياي اغراق آميز افتخارات كهني بود كه با واقعيت موجود جامعه و واقعيت‌هاي تازه هم‌خواني نداشت.9» و اين وضعيت او را دچار شخصيتي تكه تكه مي‌كرد. اما انقلاب و خلجان‌هاي موجود در آن، چنان سترگ بود كه با فراخواني شاعران به كوچه و فرياد و هياهو به اين احساسات مجال بروز و رشد نمي‌داد و تنها با شكست آرمان‌هاي مشروطيت است كه با شكل‌گيري جوّ بدبيني و يأس در جامعه، آن شخصيت تكه تكه پريشان‌تر مي‌شود و رويكردهاي رمانتيكي در ادبيات ايران نمودي آشكار پيدا مي‌كند. البته ناگفته نگذاريم كه در اين دوران، روشنفكران ايران به واسطه‌ي نخستين ترجمه‌ها از آثار غربي- به ويژه از زبان فرانسه، با آثار و فضاهاي جديدي در ادبيات آشنا مي‌شدند و مجلاتي نظير «بهار» با ترجمه‌هايي از يوسف اعتصام الملك (پدر پروين اعتصامي) و مجله‌ي «دانشكده» از ملك الشعراي بهار، در اين ميان نقش مهمي ايفا مي‌كردند. «در اين سال‌ها در پاره‌اي آثار و نوشته‌ها مشخصاً از رمانتيسم سخن به ميان آمده و همين امر نشان مي‌دهد كه فضاي دوران تا حد زيادي به اين مفهوم آشنايي داشته است.10» اما جز ملك الشعراي بهار كه چند شعر او را مي‌توان به ديدگاه رمانتيك‌ها نزديك دانست، نام چند شاعر، به عنوان اولين رمانتيك سرايان ايران قابل اشاره است: عارف قزويني، ميرزاده‌ي عشقي، نيما يوشيج و البته پرويز ناتل خانلري.
عارف قزويني را گر چه بايد بيش‌تر شاعر تصنيف و ترانه دانست اما نقش او در مسيريابي شعر رمانتيك چندان بي‌اثر نيست. عارف را بيش‌تر شاعري انقلابي به شمار آورده‌اند كه همين طور هم هست اما سير او با جنبش مشروطه، راهي ديگر در پيش مي‌گيرد و «غم و اندوه و سراسيمگي‌اي كه پس از سركوب انقلاب، اكثر نويسندگان و شاعران وطن‌پرست را در بر گرفت، در آثار اين دوره‌ي شاعر هم احساس مي‌شود.11»
ميرزاده‌ي عشقي را مي‌توان در كنار نيما يوشيج، مهم‌ترين شاعر رمانتيك و شايد پيش ‌قراول اين دسته از شاعران در اين برهه‌ي بخصوص در نظر آورد. او مدير روزنامه‌ي «قرن بيستم12» و يك انقلابي تمام عيار است و در دوره‌ي انتقالي شعر فارسي و شكل‌گيري رمانتيسم ايراني، شخصيتي قابل تأمل. مهم‌ترين اثر او «سه تابلوي ايده‌آل» يا «سه تابلوي مريم» (1303 هـ. ش.) است. او خود مي‌گويد كه «اين تابلوي ايده‌آل بهترين نمونه‌ي انقلابي شعري اين عصر است.13» عشقي در اين اثر براي اولين بار با بهره‌گيري از توصيف و روايتي نمايشي، فضايي غنايي و رمانتيك مي‌آفريند و با تكثير راوي به تركيبي در روايت شاعرانه دست پيدا مي‌كند كه تا آن زمان لااقل در شعر غنايي ما چندان سابقه‌اي ندارد. همچنين نبايد ناگفته گذارد كه او در اين اثر، از يك سنت مهم در شعر فارسي كه مبالغه در توصيفات شاعرانه است تبرا مي‌جويد «بي‌اعتنايي عشقي به ساز و كارهاي بياني مرسوم، خود نشانه‌ي آشكاري از تمايز در توصيف شاعرانه و ادبي به شمار مي‌آمده و عملاً شعر فارسي را گام به گام به شعر نو نزديك كرده است.14» در حقيقت او با دوري از آذين بندي‌هاي بي‌مورد، وجه فعاليت معنايي و دراماتيك شعر خود را تقويت و سعي مي‌كند به نوعي بافت زنده و ارگانيك واصل شود. ناسيوناليسم- آن هم ناسيوناليسم گذشته گرا و گذشته‌نگر- وجه بارز شعر عشقي و نيز اكثر شاعران مشروطه است و اين نكته با روحيه‌ي انقلابي آنان چندان سنخيتي ندارد، پس آن چه اتفاق مي‌افتد، چيزي جز پريشاني و حسرت نخواهد بود، چه، گذشته‌ها گذشته و در اكنون هم ماحصلي اميدبخش وجود ندارد.
نيما يوشيج با شعر «افسانه»‌اش آغازگر شعر رمانتيك ايران است. ظاهراً نخستين اثر منظوم نيما «قصه‌ي رنگ پريده» است و او سپس قطعه‌ي «اي شب» را مي‌سرايد، اما شعر «افسانه»‌ي او كه در دي ماه 1301 هـ.ش. سروده شده، تكانه‌هايي بزرگ در فضاي ادبي اين عهد ايجاد مي‌كند. نيما، خود مي‌گويد: «اي شاعر جوان، اين ساختمان كه «افسانه»‌ي من در آن جا گرفته است و يك طرز مكالمه‌ي طبيعي و آزاد را نشان مي‌دهد، شايد براي دفعه‌ي اول پسنديده تو نباشد [...] چيزي كه پيش‌تر مرا به اين ساختمان تازه معتقد كرده است، همانا رعايت معني و طبيعت خاص هر چيز است.15» تمام توصيفات موجود در «افسانه» توصيفات طبيعي، ساده و عاري از هرگونه تصنع و تزيين‌گرايي بوده و تنها براي پيشبرد و توضيح حالات احساسي شخصيت‌ها موجبيت پيدا مي‌كنند و سامان دهي طبيعي به ديالوگ‌هاي موجود در اين شعر بر خلاف سياق ديالوگ‌نويسي در شعر فارسي (گفتم- گفتا) است، چنان كه گاه گفته‌هاي «عاشق» در يك مصراع با پاسخ «افسانه» در همان مصراع كامل مي‌شود.
از سوي ديگر «نيما افسانه را در شرايطي مي‌سرايد كه ذهن او از انقلاب مشروطه، نهضت جنگل و جريان‌هاي فكري سياسي ديگر تأثير لازم را گرفته بود.16» و گزينش فضايي روستايي براي اين شعر در حقيقت ذغدغه‌ي اصلي نيما براي دوري اوست از اين همه حوادث مهيب. دوري و نه گريز! چرا كه او تمام اين مسائل را با خود به كنج روستا برده و قوامي شاعرانه مي‌بخشد و اين روند، فضا و عناصر بومي شعر نيما را توجيه مي‌كند. البته نيما هرگز نمي‌تواند يك رمانتيك تمام عيار باشد چون در مفصلي از تاريخ شعر فارسي ايستاده كه هر گونه احساسي‌گري بي‌مهار مي‌تواند به تئوري‌هايش ضربه بزند و او را به جانب افراط در بلغطاند. پس اگر نيما را در حيطه‌ي شعر رمانتيك ببينيم، شاعري را به تماشا نشسته‌ايم كه با نوعي رمانتيسم اجتماعي مايل به سمبوليسم، راه را براي حيات اين نوع شعري باز و هموار كرده است.
بلوغ شعر رمانتيك:
از سال 1320 تا 1332 هـ. ش. شعر امروز ايران همپاي حوادث و چالش‌هاي اجتماعي و سياسي، يكي از پربارترين مراحل خود را طي مي‌كند. از سال 1320 و مقارن با سقوط رضا شاه و فراهم شدن فضاي مناسب‌تر براي انتشار نشريات، شعر و ادبيات رونقي تازه يافت. يكي از اين نشريات، مجله‌ي «سخن» است كه محلي مي‌شود براي تضارب‌ آرا پيرامون شعر مدرن و مياندار اين مباحث را بايد دكتر پرويز ناتل خانلري دانست كه شاخه‌ي مهمي از شعر نو را راهبري مي‌كند، همان كه بعدها به «نئوكلاسيك‌ها» معروف مي‌شوند، يعني گروهي كه به اصل نوآوري اعتقاد داشتند اما سقف معيني براي اين نوآوري قائل بودند. خود مي‌گويد: «من به عنوان مدير مجله‌ي سخن، راه معتدل‌تري پيش گرفته بودم و دو طرف كار را ملاحظه‌ مي‌كردم و به اين سبب مورد حمله و حتي معارضه‌ي دو طرف بودم.17»
از سال 1325 شعر رمانتيك اوج مي‌گيرد. در اين سال نخستين شعر فريدون توللي به نام «مريم» در مجله سخن به چاپ مي‌رسد. او سپس در سال 1329 و با مجموعه‌ي «رها» به عنوان شاعري نظريه‌پرداز در حيطه‌ي شعر رمانتيك شناخته مي‌شود. او در اين كتاب شاعران را به چند گروه تقسيم مي‌كند: كهن سرايان (با زبان و معاني كهنه)- نو واژه گرايان (كه تنها به آوردن كلمات نو در شعر خود اهتمام مي‌ورزند)- نوگرايان افراطي بي‌استعداد (كه به قول توللي با درهم ريختن زبان فارسي، افكار خود را پيچيده و مغشوش ادا مي‌كنند، نظير نيما). سپس توللي روش خود را روشي ميانه معرفي مي‌كند و ويژگي‌هاي زير را براي شعرش بر مي‌شمارد:
1- تركيب آفريني در جهت تقويت وجه موسيقايي شعر
2- خلق تشبيهات و استعارات تازه
3- گزينش بهترين كلمات ممكن در شعر
4- ذكر مسائل شخصي و تجربه شده در شعر
5- توصيف‌گري دقيق و شاعرانه18
توللي با اين كتاب، هم خود و هم شعر رمانتيك ايران را به تثبيت مي‌رساند هر چند كه راه خود را از نيما و نيمايي سرايان جدا مي‌كند و حتي به نيما مي‌تازد. «اگر خانلري را در عرصه‌ي نقد و نظر پيشواي نوگرايان سنتي بدانيم، توللي را بايد در عرصه‌ي شعر پرچمدار اين گونه شاعران بشماريم.19» البته توللي پس از «رها» - كه به قولي بهترين مجموعه شعر اوست20- و در كتاب‌هاي بعدي‌اش نمي‌تواند به اين اوج باز گردد. شايد بتوان دليل اين امر را در شخصيت چندگانه‌ي او جست و جو كرد: توللي، رمانتيكي گذشته‌گراست (كه «التفاصيل21» مي‌نويسد). توللي رمانتيكي نوگراست (كه براي نوگرايي، مؤلفه و شاخص‌هايي ارائه مي‌دهد) و توللي رمانتيكي ميانه‌گراست (كه سنت‌هاي شعري را رد مي‌كند اما نوجويي را تا جايي كه خود در نظر دارد، تأييد مي‌كند). هم چنين با نگاهي كوتاه به پيشنهادهاي توللي (كه ذكرش رفت) مي‌توان ذهنيت تكه‌تكه‌ي او را دريافت، چرا كه در اين پيشنهادها هيچ گونه ديالكتيكي ديده نمي‌شود، در حالي كه از نظر نيما تفاوت در نحوه‌ي نگرش است كه به تمام ساز و كار شعر جان مي‌دهد. ديگر شاعران رمانتيك معاصر عبارتند از: فریدون توللی، اسماعیل شاهرودی، گلچین گیلانی،سیروس مشفقی ،منوچهرآتشی، فریدون مشیری، حمید مصدق، فروغ فرخ‌زاد ، نادر نادرپور، سهراب سپهری ، شفیعی کدکنی، حسن هنرمندی ، احمد رضا احمدی،محمد زهری، اسماعیل خویی، محمود کیانوش ، منصوراوجی ، م. آزاد ،شفیعی کدکنی، محمد علی اسلامی ندوشن ، مهدی سهیلی ،م.آزرم، نصرت رحمانی، اخوان ثالث ، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی و ....
البته بديهي است كه ميزان ذهنيت رمانتيكي در اين شاعران و يا حتي در ادوار مختلف شاعري‌شان به يك سان ديده نشود.
شاخه‌بندي شعر رمانتيك ايران:
بي‌شك تقسيم‌بندي شعر رمانتيك ايران كار بسيار دشواري است، چرا كه محدوده‌ي تخيل و عواطف شاعرانه لزوماً در يك چارچوب مشخص نمي‌گنجد و گريزپايي نشان مي‌دهد، اما با اين حال مي‌توان چنين آرايشي براي اين جريان، پيش رو نهاد:
1- رمانتيسم تغزلي:
اوج رمانتيسم تغزلي را بايد خود فريدون توللي دانست، شعري كه با نگاهي پر از يأس و حرمان، تجربيات شخصي شاعرش را با توصيفاتي دور و دراز روايت مي‌كند و با زباني عشوه‌پرداز، در پي تسخير روح و نگاه خواننده است. عشق، نقطه‌ي تمركز چنين اشعاري است اما عشقي بي‌سرانجام و گاه گناه‌آلود و با مايه‌هايي از اروتيسم. زبان این اشعار غالبا نرم و برای خوانندگان معمولی آشتی پذیر است و تعابیر شاعرانه معمولا به توصیف گری در حیطه ی معشوق یا طبیعت باقی می ماند . ازسویی تزیین گری های –گاه- نالازم و سنتی مانتال شگردی مهم در پیشبرد شکل ذهنی این اشعار به شمار می آید .از ديگر شاعران بنام اين نحله مي‌توان به فريدون مشيري، حميد مصدق و نادر نادر‌پور اشاره كرد.
2- رمانتيسم اجتماعي، انقلابي
شايد تركيب رمانتيسم اجتماعي- انقلابي اندكي عجيب و متناقض به نظر بيايد، چه، خصلت رمانتيسم فرد‌گرايي است و درون بيني و حسرت و يأس و خصلت انقلابي، جمع‌گرايي و برون بيني و آرمان خواهي و حركت. منتقدي مي‌گويد:‌ «اگر شاعري پس از بيست سال ضجه و مويه‌ي ‌رمانتيك، ناگهان دم از مسئوليت در برابر تجربيات خشن و ظلم اجتماعي بزند، بايد در صميميت او ترديد كرد.22» اما خصايص تاريخي ما توانسته شاعران را با اين رويكردهاي متضاد آشتي دهد و چون تا پيش از اين، جمع‌گرايي همواره با موانعي همراه بوده است و كم‌تر به تجربه‌ي عملي تبديل شده، چه بسا كه شاعر انقلابي را اژدهاي رمانتيسم در درون باشد و شاعر رمانتيك را شبح انقلاب و طوفان در درون. رمانتيسم اجتماعي در شعر معاصر با خود نيما آغاز مي‌شود و ديگر شاعران مهم اين جرگه عبارتند از: اسماعيل شاهرودي، سياوش كسرايي، منوچهر آتشي، محمد رضا شفيعي كدكني و پاره‌اي از شعرهاي احمد شاملو
3- رمانتيسم فلسفي:
شكي نيست كه وجه غالب اشعار رمانتيك، سياه بيني و شكست و نوميدي است اما در اين وضعيت، شاخه‌ي بخصوصي را مي‌توان تشخيص داد كه چنين انديشه‌هايي در شعرشان، نه يك وجه صحنه‌آرا و سطحي (سانتي مانتال)، كه يك هسته‌ي مركزي و قلب تپنده است. مي‌توان گفت كه رمانتيسم انقلابي در صعود تاريخي و فكري خود به چنين سرنوشتي دچار مي‌شود يعني «دستخوش تغيير و تبديل و افت و خيز مبارزه مي‌شود و در دوره‌ي شكست به رمانتيسم «نفي» مي‌انجامد.23» در اين نفي، گاه چنان كار بالا مي‌گيرد كه شاعر به «يأس فلسفي» دچار شده و اصلاً با هستي و زندگي به چالش برمي‌خيزد. كودتاي 28 مرداد 1332 زمينه‌ي رشد اين گونه‌ي شعري را تقويت مي‌كند، چنان كه منتقدي يكي از شاخص‌هاي مهم اين برهه را همين يأس و دلمردگي سياسي و اجتماعي برمي‌شمارد.24 از طرفي نبايد از ورود آراي فلسفي متفكران چون ژان پل سارتر و آلبركامو به فضاي ادبي دوران غافل بود. نصرت رحماني و مهدي اخوان ثالث نمونه‌هاي عالي چنين شعري هستند.
4- رمانتيسم عرفاني:
آن چه ما به عنوان رمانتيسم عرفاني در شعر امروز ايران شناسايي مي‌كنيم در حقيقت شعري است شهودي كه با كلمات و در كلمات با جهان پيچاپيچ و هستي رو‌به رو مي‌شود و در مكاشفه‌اي معنايي به فهم زوايايي از حقيقت نائل مي‌شود. بديهي است كه اين درون‌گرايي و مكاشفه شاخصي از رمانتيسم را به ذهن متبادر مي‌كند اما در اين اشعار، چندان از سياهي و يأس خبري نيست و اگر هم باشد، با اتخاذ صحنه‌هايي پرشور و پرنور و پرنوا از زندگي به نوعي جبران مي‌شود. در عين حال نگاه تجريدي و انتزاعي اين شاعران، وجوه فعاليت اجتماعي شعرشان را به شدت در تعليق مي‌گذارد و غمي مبهم و رقيق، اين جا و آن جاي آثارشان سرك مي‌كشد.
البته اين عرفان و حتي اين غم چندان با عرفان اسلامي مؤانستي ندارد و بيش‌تر به عرفان شرق دور (چين و ژاپن) منتسب مي‌شود، چه، در عرفان اسلامي، غم سالك از جنس «هر كسي كاو دور ماند از اصل خويش» است اما در ادراك «دائو» هدف، غرق شدن و استحاله در كيهان و طبيعت است به عنوان مادر و مبداء و مقصد هستي، حال، هر چه قدر كه شاعر از آميزش با طبيعت فاصله بگيرد، غم دارد و هر قدر با طبيعت بياميزد، آرامش و رضا حاصل مي‌كند.25 ولي بايد در نظر داشت كه در عرفان اسلامي، فرض بر حركت و «ارجعي الي ربك» است و در كيش «دائو» بر سكون و تسليم. از قضا همين آميختگي با طبيعت- به هر شكل ممكن- يكي از مهم‌ترين مشخصه‌هاي شعر رمانتيك به حساب مي‌آيد. سهراب سپهري و احمدرضا احمدي را مي‌توان نمايندگان مناسبي براي اين نگرش به حساب آورد و نبايد از نام‌هايي چون بيژن الهي و بيژن جلالي غافل بود.
ويژگي‌هاي شعر رمانتيك ايران:
همان طور كه گفتيم جهان شعر و شاعر آن چنان متنوع و متلون است كه نمي‌توان به طور قطعي براي جريان‌هاي ادبي مرزها و مؤلفه‌هايي پر رنگ ترسيم كرد، با اين حال با اندكي مسامحه مي‌توان گفت كه شعر رمانتيك:
1- گريز از همه چيز و همه كس را توصيه مي‌كند.
2- ترجيعي و نوستالوژيك است و گذشته‌گرا.
3- از اين جهان ناساز به معصوميت كودكي پناه مي‌برد.
4- غالباً با مظاهر مدرن و شهري در ستيز است و تمام مظاهر آن را به نفع جهان ساده‌ي قديمي نفي مي‌كند.
5- به وزن و عناصر موسيقايي اهميت بسيار مي‌دهد.
6- تنهايي را ستايش مي‌كند چرا كه در دنياي زشت، براي خود جايي نمي‌يابد.
7- صحنه‌هايي وهم‌آلود دارد.
8- از ناكامي، به خصوص ناكامي در عشق سرشار است.
9- گناه آلود است و از بيان آن احساس قبحي نمي‌كند.
10- سخت بدبينانه است و گاه سخت خوش بينانه.
11- مايه‌هايي از خودستايي در خود دارد.
12- غالباً روايي است و از تمثيل استفاده مي‌كند.
13- به خلق تركيب‌هاي دلنشين توجه دارد.
14- به معشوقي كلي متكي است كه تمام هويت شاعر و شعرش را شكل مي‌دهد.
15- غالباً از كلمات يا زباني سنتي و آركائيك بهره مي‌برد.
16- از قالب چهار پاره بسيار استفاده مي‌كند.
17- دغدغه‌ي خلق مضامين و تعابير نو دارد.
18- از تخيل بي‌مهار استقبال مي‌كند و گاه به تجريد و انتزاع مي‌رسد.
19- احساسات فردي را بر هر انديشه‌ي فردي يا جمعي مقدم مي‌دارد.
20- از عشق زميني در مقابل عشق فرا‌زميني استقبال مي‌كند.
21- مرگ انديش و حسرت آلود است.
رمانتيسمِ تا كنون:
شعر رمانتيك ايران با اوج‌گيري مبارزات مردمي و در اواخر دهه‌ي چهل و اوايل دهه‌ي پنجاه شمسي (كه روز بازار شعر اجتماعي- سياسي است) و نيز با شكل‌گيري جريان‌هاي مدرن نظير «موج نو» و «شعر حجم» اندك اندك به محاق مي‌رود اما از نفس نمي‌افتد. با انقلاب اسلامي طبيعتاً شعر اجتماعي و انقلابي به مهم‌ترين جريان شعري معاصر ايران بدل مي‌شود و به خاطر همپايي با قيام مردم، عمق و ادبيت خود را به نفع تحرك بيش‌تر احساسات جامعه به مقدار زيادي جا مي‌گذارد.
در پس هر انقلابي، شاعران و نويسندگان به دوران تأمل و درنگ مي‌رسند، چه، جامعه در حال پوست اندازي است و تعويض ارزش‌هايي كه پاي آن به جهان شاعر هم كشيده مي‌شود. اين تامل در اواسط دهه‌ي شصت و در آثار كساني چون شمس لنگرودي، فرشته ساري،ندا ابکاری ، ژیلا مساعد و كسرا عنقايي نتيجه مي‌دهد و شاخصه‌هاي كم‌رنگي از يك نوع رمانتيسم پديدار مي‌شود كه بر آن است تا با تدوين تصاويري جزئي از زندگي روزمره به معنايي كلان از هستي راه بجويد. البته ذهنيت موجود در اين اشعار به مراتب واقع بينانه تر از رمانتيك‌هاي سلف است و اشعار از نظر نوع نگاه و اجرا، به روزتر و با زباني مدرن‌تر به نظر مي‌رسد. از سوي ديگر، شكل سنتي شعر رمانتيك، هم چنان و تا هم اينك به عنوان جرياني فرعي در شعر امروز ايران به حيات خود ادامه داده است، منتها آن چه كه اينك از آن درخت تناور باقي مانده چيزي نيست كه توجهي جلب كند و غالباً در چند شاعر كم مايه و در سطحي نازل پيگيري مي‌شود، در حالي كه سوداي رمانتيك هميشه و همواره به عنوان نيرويي نهفته و روزآمد است كه مي‌تواند با جلوه‌هايي تازه به جهان تازه پا بگذارد و مي‌گذارد.

پي نوشت‌ها و منابع:
1- Romanticism
2- داد، سيما. 1383. فرهنگ اصطلاحات ادبي، چ2، تهران: مرواريد، ص 244
3- رحيمي، مصطفي (دكتر ميترا). 1345. رئاليسم و ضد رئاليسم در ادبيات، چ3، تهران: نيل، ص 20
4- سيد حسيني، رضا. 1365. مكتب‌هاي ادبي ج1، چ2، تهران: زمان ص 57
5- شفيعي كدكني، محمد رضا. 1359. ادوار شعر فارسي، چ1، تهران: توس، ص 54
6- ر.ك زرقاني، مهدي. 1383. چشم انداز شعر معاصر ايراني. تهران: ثالث، صص 74-73
7- حميديان، سعيد. 1381. داستان دگرديسي، روند دگرگوني‌هاي شعر نيما يوشيج، چ1، تهران: نيلوفر ص 29
8- آشوري، داريوش. 1387. ما و مدرنيت، چ4، تهران: صراط، ص 153
9- آجوداني، ماشاءالله. 1382. يا مرگ يا تجدد، چ1، تهران: اختران، ص 118
10- جعفري، مسعود. 1388. سير رمانتيسم در ايران، چ1، تهران: مركز، ص 181
11- گامين، گ.گ. 1357. عارف شاعر مردم، ترجمه‌ي غلامحسين متين، چ1، تهران: آبان، ص72
12- شعر «افسانه»‌ي نيما اولين بار در اين روزنامه به چاپ رسيد.
13- آرين‌پور، يحيي. 1372. از صبا تا نيما، ج2، چ4، تهران: زوار، ص 376
14- كريمي حكاك، احمد. 1384. طليعه‌ي تجدد در شعر فارسي، چ1، تهران: مرواريد، ص 382
15- نيما يوشيج. 1383. مجموعه‌ي كامل اشعار، به كوشش سيروس طاهباز، چ6، تهران: نگاه، ص 49 به بعد
16- ضياء الديني، علي. 1389. جامعه‌شناسي شعر نيما، چ1، تهران: نگاه، ص 118
17- ناتل خانلري، پرويز. 1370. ماه در مرداب، چ2، تهران: معين، ص 17
18- ر. ك توللي، فريدون. 1333، رها، چ2، تهران: اميركبير
19- امين پور، قيصر. 1383. سنت و نوآوري در شعر معاصر، چ1، تهران: علمي و فرهنگي، ص 467
20- شمس لنگرودي، محمد. 1377. تاريخ تحليلي شعر نو، ج1، چ2، تهران: مركز ص 316
21- مجموعه‌ي آثار منظوم و منثور فريدون توللي با بافت و بياني سنتي.
22- براهني، رضا، 1347. طلا در مس، چ2، تهران: زمان، ص 298
23- مختاري، محمد. 1377. انسان در شعر معاصر، چ1، تهران: توس ص 519
24- ر.ك يا حقي، محمد جعفر. 1379. جويبار لحظه‌ها، چ2، تهران: جامي ص 65
25- ر. ك كالتنمارك، ماكس. 1369. لائوتزه و آيين دائو، چ1، تهران: به نگار
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
عجب درديست درد پير بودن!

كاش يادها نبودند و پيري با چنين سرعت سرسام‌آوري همه‌ي شادماني‌ها را در درون خود حل نمي‌كرد.
لطفا روي عكس كليك كنيد

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
واسلاو هاول و کافکا



متن سخنرانی هاول در دانشگاه عبری بیت المقدّس


نمی دانم از نخستین باری که درجۀ دکترای افتخاری دریافت کرده ام تا به حال چه مدّت زمانی گذشته است، ولی این بار هم آن را با همان احساسی دریافت می کنم که بارهای گذشته، با شرم عمیق. من به سبب تحصیلات ناممتدّ خود، احساس بی ارزشی می کنم و از این رو این درجه را به عنوان یک هدیۀ غیر عادی و یک منشا حیرت دائمی می پذیرم. به راحتی می توانم چهرۀ آشنای مردی را در نظر مجسّم کنم که ناگاه سرو کلّه اش پدیدار شده، ورقه را از دستم ربوده، پس گردنم را گرفته و از اتاق به بیرون پرتابم کند، زیرا همۀ این چیزها نتیجۀ اشتباهی بوده که با گستاخی من درهم آمیخته است.

بی شک می توانید حدس بزنید که این ابراز غیر معمول قدردانی به کجا می کشد: می خواهم این فرصت را غنیمت شمرده و به ارتباط طولانی و صمیمانۀ خود با یکی از فرزندان بزرگ یهود، نویسنده ی اهل پراگ، فرانتس کافکا، اعتراف کنم. من نه متخصّص کافکا هستم نه مشتاق خواندن نوشته های دست دوّم در بارۀ او. حتّی نمی توانم بگویم که همۀ آثار او را خوانده ام. ولی می توانم برای این بی اعتنائی خود به مطالعاتی که در بارۀ کافکا صورت گرفته دلیل خاصّی ارائه دهم: گاهی حس می کنم که من تنها کسی هستم که واقعا کافکا را می فهمد و هیچ کس دیگری حقّ تشریح آثار او را برای من ندارد. این رفتار غیرعادی من در مورد مطالعۀ آثار کافکا از احساس مبهم بی نیازی به خواندن و دوباره خواندن آثار او ناشی می شود. زیرا حس می کنم که از پیش آنها را می دانم . حتیّ گاهی پنهانی به این فکر می افتم که اگر کافکائی وجود نداشت و من هم نویسنده ای بهتراز این که هستم، بودم می توانستم آثار کافکا را خود بنویسم.

آنچه که گفتم ممکن است عجیب به نظر رسد ولی مطمئنّم که منظور مرا درک می کنید. لبّ مطلب اینست که من در کافکا پاره ای از خودم، تجربیّات شخصی ام از دنیا و شیوۀ بودنم را می بینم. در این جا سعی خواهم کرد به صورت مختصر و کلّی بعضی ازین تجربیّات را که قابلیّت توصیف بیشتری دارند برشمارم.

یکی ازین تجربیّات داشتن احساسی عمیق، اساسی و کلّا مبهم از مجرمیّت و گناهکاریست به طوری که فکر می کنم که صِرف وجود من نوعی گناه است. سپس نوبت به حسّ بسیار نیرومند از خود بیگانگی می رسد؛ از خود بیگانگی با خود و با تمامی چیزهای دور و بر خود که به ایجاد چنین حسّی کمک می کند؛ تجربه ای از یک ستمگری غیرقابل تحمّل، نیاز به توضیح دائمی خود به دیگری، دفاع از خود، آرزوی نظمی دست نیافتنی در چیزها، آرزوئی که با گل آلوده تر و گیج کننده ترشدن مسیری که من در آن در حرکتم، افزایش می یابد. گاهی احساس می کنم که برای تاکید هویّتم نیاز دارم که بر دیگران بانگ برزنم و حقّم را طلب کنم. البتّه چنین طغیانهائی کاملا غیر ضروریست و پاسخ به آن نیاز هیچ گاه گوش شنوائی نمی یابد و برای همیشه در حفرۀ سیاهی که دور و بر مرا فراگرفته است، محو می شود. به هرچه برخورد می کنم ابتدا جنبۀ پوچیش را به من می نمایاند. چنین احساس می کنم که همواره از مردان قوی و متّکی به خویش عقب هستم و هرگزبه آنها نخواهم رسید چه برسد که با آنها رقابت کنم. اساسا همیشه خود را سزاوار تنفرّ و استهزاء می دانم.

صدای اعتراض شما را می توانم بشنوم که می گوئید من خود را در ظاهربه شیوۀ کافکا نشان می دهم گرچه در واقعیّت کاملا متفاوت از او هستم: کسی که به آهستگی و پی گیرانه برای چیزی در جنگ است، کسی که آرمان گرائیش او را به مقام ریاست جمهوری رسانده است.

بله، قبول می کنم که در ظاهر ممکن است دقیقا نقطه مقابل همۀ وجوه تشابه با فرانتس کافکا باشم. با این وجود روی همۀ حرف هائی که در بارۀ خود گفتم می ایستم. فقط باید اضافه کنم که به نظر من آن نیروی پنهانی که محرّک تمامی کوشش های منست احساس کاملا درونی من از محروم بودن، تعلّق نداشتن به جائی و بی وراثتی ست که پایۀ اساسیش همان بی تعلّقی می باشد. بر آنچه گفتم باید این را هم بیفزایم که در واقع اشتیاق بسیار زیاد من به نظم، مدام مرا به سوی ماجراهای غیر قابل تحمّل پیش می راند. حتّی می توانم جرات کرده بگویم هر کار ارزشمندی که تا به حال انجام داده ام برای پنهان کردن نوعی احساس گناه ماوراء طبیعی بوده است. چنین به نظر می رسد شاید دلیل واقعی این که مدام در تلاش آفریدن یا سازمان دادن به چیزی بوده ام این باشد که خواسته ام از حقّ دائما مورد پرسش قرار گرفتۀ موجود بودنم، دفاع کرده باشم.

شما ممکن است به درستی از خود بپرسید کسی که این چنین در بارۀ خویش می اندیشد چگونه می تواند رئیس کشوری شود. تضادّ مطلب در همین جاست، ولی باید اقرار کنم که اگر من رئیس جمهور بهترو سزاوارتری از دیگران برای احراز این سمت هستم، دقیقا به این سبب است که در عمیق ترین زیرلایه های کاری من همیشه یک شک دائمی د ر بارۀ خویشتن و سزاواریم برای مقام ریاست جمهوری، وجود دارد. من کسی هستم که اگر دروسط دورۀ ریاست جمهوری ناگهان برای حضور در دادگاهی احضار گردم یا مستقیما به اردوگاه کار اجباری، شکستن سنگ، فرستاده شوم، شگفت زده نخواهم بود. همچنین متعجّب نخواهم بود اگر با شیپور بیدار باش از خواب بیدار شوم و خود را در سلوّل زندانی بیابم و سپس متحیّرانه آنچه را که در شش ماه گذشته بر من گذشته است با هم زندانیانم در میان گذارم.

حسّ می کنم مقام من هرچه پائین تر، جایگاهم مناسب تر؛ و هرچه بالاتر، شکّم در این که حتما باید اشتباهی روی داده باشد، زیادتر می شود. در هر قدمی که در این راه بر می دارم، احساس می کنم کار خوب کردن در مقام ریاست جمهوری که می دانم به آن تعلّق ندارم و هرلحظه، به حقّ، می توانند مرا از آن برکنار کنند، چه امتیاز بزرگی ست.

قصد من ازین سخنان، ایراد سخنرانی یا عرضۀ رساله نبود بلکه فقط می خواستم توضیحی در بارۀ روابط فرانتس کافکا و ریاست جمهوریم داده باشم. به اعتقاد من همان بهتر که این گونه مسائل در دانشگاه عبری بیت المقّدس و توسّط یک نفر "چک" مطرح شود. شاید من بیش از حدّ لازم دستم را رو کردم و شاید مشاورانم به این سبب مرا سرزنش کنند. ولی اهمیّتی نمی دهم چون منتظر و سزاوار آن هستم. آمادگی پیشاپیش من برای پذیرفتن ملامت، نمونۀ دیگری از امتیازی ست که من در تصوّر خویش برای خود قائل هستم چون همیشه منتظرم اتّفاقاتی بدتراز آنچه می اندیشم برایم روی دهد.

یکبار دیگر از اعطای درجۀ دکترای افتخاری سپاسگزارم و بعد از آنچه که اینجا گفتم شرمنده ام تکرار کنم که این را هم با شرمندگی می پذیرم.

برگردان از متن انگلیسی
توسّط مهوش شاهق

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
کارگر خسته اى، سکه اى از جلیقه کهنه اش درآورد تا صدقه دهد”

ناگهان جمله اى روى صندوق دید و منصرف شد…

“صدقه، عمر را زیاد میکند!!!

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

داستان “دیوار” از ژان پل سارتر (ترجمه: صادق هدایت)



جلو قانون، پاسبانی دم در قدبرافراشته بود. یک مرد دهاتی آمد و خواست که وارد قانون شود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن مرد به‌فکر فرو رفت و پرسید:‌ “آیا ممکن است که بعد داخل شود؟” پاسبان گفت: “ممکن است؛ اما نه حالا” پاسبان از جلو که همیشه چهار طاق باز بود، رد شد و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: “اگر با وجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن بگذری؛ اما به خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانان تواناتر از من وجود دارد، حتی من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.” مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و به طور همیشه در دسترس باشد؟ اما حالا که از نزدیک نگاه کرد پاسبان را در لباده‌ی پشمی با دماغ تُک و تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید، ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه‌ی دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید. آن مرد آنجا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زیادی برای اینکه او را در داخل بپذیرند،‌نمود و پاسبان را با التماس‌ و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سوالاتی کرد؛ ولی این سوالات از روی بی اعتنایی و به سرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او وارد بشود. اما آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه‌ی وسایل به هر قیمتی که بود،‌متشبت شد برای اینکه پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولی می‌افزود: “من فقط می‌پذیرم برای اینکه مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ای.” سال‌های متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به نظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد، اکتفا می‌کدر که بین دندان‌هایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تاکتیک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کیک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد، به طوری که در حقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریک‌تر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند؛ ولی حالا در تاریکی شعله‌ی باشکوهی را تشخیص می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عمر او چیزی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های این همه سال‌ها که در سرش جمع شده بود،‌ به یک پرسش منتهی می‌شد که تا کنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند بشود. پاسبان درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. از پاسبان پرسید: “اگر هر کسی خواهان قانون است، چطور در طی این همه سال‌ها کس دیگری به جز من تقاضای ورود نکرده است؟” پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پرده‌ی صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر بکند،‌ در گوش او نعره کشید: “از اینجا هیچکس به جز تو نمی‌توانست داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.
نقل از :سايت ادبي طغيان

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تنفر خدایان از زن‌ها


ترجمه‌ی آزاد:
ونداد زمانی
v.zamaani@gmail.com

اوفیلیا بنسون و جرمی استنگروم، سردبیران یکی از معروف‌ترین سایت‌های منکرِ خدایان به نام «پروانه‌ها و چرخ‌ها»، در کتاب «آیا خدایان از زنان متنفرند؟» انواع واکنش‌ها و رفتارهای خدایان مذاهب مختلف را با زنان جوامع مختلف بررسی کرده‌اند. آنها با ارائه‌ی یک تصویر سراسری از زن‌ستیزی موجود در جهان تلاش دارند تا ریشه‌های آن را در خشم خدایان نسبت به زنان بیابند.

جالب است که آنها به هیچ وجه ناچار نیستند از کشفیاتِ مردم‌شناسانی که بر اساس مدارک و آثار محدود بازمانده از دوران بسیار کهن بوده، دست به تبیین فرضیه‌هایی درباره‌ی رفتار ستمگرانه‌ی خدایان با زنان بزنند. همان‌طور که نویسندگان کتاب نشان می‌دهند، در دنیای معاصر نیز نمایندگان مذاهبی با قدمت‌های چند هزار ساله وجود دارند که با سرسختی تمام مشغول توهین به زنان و آزار آنها هستند.

در استان «ظفرا» واقع در شمال نیجریه، دختر ۱۳ ساله‌ایی به نام «باریه ابراهیم» که توسط پدر خودش وادار به خودفروشی شده است محکوم به ۱۸۰ ضربه شلاق می‌شود. رئیس محکمه‌ی شرعی استان در مورد حکم اجرا شده گفته است: «ما حکم خدا را اجرا کردیم و بنابراین جای هیچ نگرانی نیست».


در اورشلیم، یهودیان متعصب در خیابان‌ها «پلیس نجابت» راه انداخته‌اند تا در دل زنان جوانی که به خود اجازه می‌دهند با مردان جوان محله حرف بزنند و یا لباس‌هایی بپوشند که حتی قسمت‌های معمولی بدنشان را نپوشانده، وحشت ایجاد کنند. آنها بدون مجوز وارد خانه‌هایی می‌شوند که دختران و پسران با هم در آن دیده شده‌اند. در اتوبوس‌ها زنان و دختران را مجبور می‌کنند تا در انتهای اتوبوس و جدا از جمعیت بنشینند و این اواخر گزارش اسیدپاشی به صورت دختری ۱۴ ساله نیز ثبت شده‌است.

در مناطقی از هند که هندوهای متعصب اکثریت جامعه را تشکیل می‌دهند، از یک زن بیوه‌ی هندی انتظار می‌رود که بعد از مرگ همسرش یا دست به خودکشی بزند یا ترک دنیا کند و بقیه‌ی عمرش را به معابد هندو خدمت کند. ماجرای زن‌ستیزی پروردگاران در دنیای کاتولیک‌ها و مورمون‌های مسیحی نیز با همین شدت وجود دارد.

اوفیلیا بنسون که از سردبیران اصلی مجله‌ی «فیلسوفان» نیز هست، می‌گوید: «مذهب ضرورتاً سازنده و برپا کننده‌ی ایده‌ها و قوانین زن‌ستیز نیست ولی با مغشوش و متوهم نگه داشتن قوانینی که در این زمینه ارائه‌ می‌دهد به سنت‌های رفتاری زن‌آزار در جوامع نوعی قداست مذهبی می‌بخشد».

به همین خاطر، کتاب «آیا خدایان از زنان متنفرند؟» به کالبدشکافی ادعاهای خودخواهانه‌ی مردان زن‌ستیز می‌پردازد که از هر دلیل و خرافاتی برای توجیه اذیت و آزار زنان استفاده می‌کنند. آنها از این طریق می‌خواهند نشان دهند که اعتقادات مذهبی خواسته یا ناخواسته سنگر و سکوی همیشگی حمله و هجوم مردان «زن‌آزار» بوده است.

تمام مذاهب بزرگ و اصلی جوامع انسانی زمانی به عرصه‌ی وجود رسیدند که ارزش زنان در جامعه بیشتر از دام‌های اهلی نبود و انعکاس این نوع جایگاه توسری‌خورده و زبون از زنان با صراحت تمام در متون مذهبی به وفور یافت می‌شد. دو نویسنده‌ی آتئیست بدون هیچ پرده‌پوشی بعد از جمع‌آوری نمونه‌های مشترک رفتار زن‌ستیز خدایان موجود در روی زمین، به سراغ انواع توجیهاتی می‌روند که قصد پاپوش گذاشتن بر نفرت خدایان نسبت به زنان دارند.

اولین توجیه مذهبی که بویژه در دوران معاصر از طرف کلیسای کاتولیک و روحانیت اسلامی به گوش می‌رسد این است که «خدا با زنان بد رفتار نمی‌کند بلکه فقط رفتار متفاوتی را برای آنها در نظر گرفته است». نمایندگان مذاهب فوق اذعان می‌کنند که برای حفظ شرافت و اصالت زنان است که آنها را به ماندن در خانه‌ها تشویق می‌کنند. به اعتقاد آنها، برای زن‌ها پسندیده است که از محافل و موسسات اجتماعی که معمولاً توسط مردان اشغال شده است دوری ‌گزینند.


خانم بنسون توجیه فوق را زیرکانه و فریبنده می بیند. او در این زمینه در کتاب خود آورده است که «اعطای مسئولیت کمتر و بی‌اهمیت‌تر به زنان در درازمدت باعث شد که زنان عملاً از قافله‌ی تمدن اجتماعی و تبعات آن نظیر علم، قدرت و ثروت دور بمانند». او معتقد است که احترام به زن از طریق جدا کردن او از جامعه و در پستو نگه‌داشتن‌ا‌ش در عمل منجر به تخطئه‌ی اصالت و شرافت زن شده است.

توجیه دوم و معاصر‌تر زن‌ستیزی مذهبیون در این نهفته است که اذعان می‌کنند مخالفت با ارزش‌های مذهبی و نوع رفتار مذهب با زنان ریشه‌ی استعماری دارد و اعتراضی است که از طرف امپریالیست‌ها و مزدوران‌شان مطرح شده است. از دید نویسندگان کتاب «آیا خدایان از زنان متنفرند؟»، این توجیه مظلوم‌گرایانه نیز با زیرکی تمام به انکار واقعیت اصلی می‌پردازد.

حقیقت انکارناپذیر این است که اعتراض به موقعیت ناجوانمردانه‌‌ی زنانی که حق تدریس، حق ورود به مراجع قضایی و قانون‌گذاری، و حق رای ندارند، به جرم رابطه‌ی جنسی سنگسار و محکوم به مرگ می‌شوند و حتی حق اختیار فرزند و همسرگزینی از آنها سلب شده، چیزی نیست که خارجیان و نمایندگان استعمار به راه انداخته باشند.

نرم‌ترین توجیه درباره‌ی نفرت خدایان از زنان که در چند دهه‌ی اخیر از ارج و قرب بیشتری برخوردار شده، در این منطق نهفته است که قوانین خدا و مذهب توسط فرصت‌طلبان و مردمی که افکار شرک‌آمیز قبیله‌ایی دارند سو‌ءتعبیر شده است و متون مذهبی در حقیقت و همیشه مدافع برابری زنان و مردان بوده است.

نویسندگان کتاب «آیا خدایان از زنان متنفرند؟» با آنکه با قاطعیت تمام معتقدند که مذاهب در خوشبین‌ترین حالت خود همچنان وسیله‌ و توجیه مقدسی برای تمدید فرهنگ زن‌ستیزی هستند، درباره‌ی انگیزه‌ی این دسته از مذهبیون و توجیه‌شان کمی سخاوت به خرج می‌دهند. آنها امیدوارند که نمایندگان این مذاهب که ادعا می‌کنند در کتاب‌های مذهبی خبری از بی‌عدالتی نسبت به زن‌ها نیست با بصیرت و نگاه انتقادی دقیق‌تری متون مذهبی را به زیر ذره بین ببرند.

از دید نویسندگان کتاب فوق، شواهد و مدارک ضد زن در متون مذهبی بیش از آن است که در صورت داشتن صداقت و ذهن انتقادی سالم بتوان آن را کتمان کرد. به عقیده‌ی خانم بنسون و همکار محقق‌اش آقای استنگروم، بکارگیری ذهن انتقادی و به چالش کشیدن تابوهای اخلاقی، سنتی و عرفی، یکی از مهم‌ترین راه‌حل‌ها برای پایان دادن به تراژدی عظیم بشری است که نیمی از ساکنان زمین را در طول تاریخ از تک و تاب انداخته است.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
عشق و اعتیاد - اعتیاد به عشق
عشق و اعتیاد - اعتیاد به عشق

استنتون پیل، روانشناس انگلیسی زبان، در کتاب "عشق و اعتیاد" که در سال 1975 منتشر شده، دلایل اعتیاد و به طور ویژه اعتیاد به عشق را مورد بررسی قرار می دهد. از نظر پیل اعتیاد به عشق می تواند به همان اندازه مخرب و خطرناک باشد که اعتیاد به هرویین و سایر مواد مخدر.

همان نیازهای روحی که برخی را به سوی هرویین یا الکل سوق می دهد، خیلی های دیگر را به سمت عشق می کشاند. رابطه ی عشقی ای که به خاطر تسکین زایی شکل گرفته باشد، باعث وابستگی شدید می شود. در چنین رابطه ای معشوق فقط ابزاری ست برای برطرف کردن نیازهای درونی عاشق و ایجاد احساس امنیت در او. و از هم پاشیدن چنین رابطه ای می تواند صدماتی سهمگین به عاشق وارد کند. افسردگی، از دست دادن تعادل روانی، اقدام به خودکشی، روی آوردن به مواد مخدر و انزوای اجتماعی نمونه هایی از این صدمات هستند.

اعتیاد به عشق از نظر پیل در جوامع کنونی بسیار رایج است. هر کدام از ما تا به حال صدها ترانه شنیده ایم و صدها شعر خوانده ایم با این مضمون که تو نباشی، می میرم ... تو بری، می میرم ... به تو نرسم، می میرم ... تو همه چیزمی ... بدون تو من هیچم ... زندگی من فقط با تو معنی پیدا می کنه ... اینها به وضوح رواج روابط اعتیادگونه عشقی را در جامعه نشان می دهند.

از نظر پیل اعتیاد بر اثر نقص ها یا کمبودهای شخصیتی شکل می گیرد و فقط محدود به هرویین و سیگار و الکل و امثالهم نیست. هر چیزی که باعث وابستگی انسان شود و ترک آن سخت و با عوارضی همراه باشد، اعتیاد محسوب می شود. از چنین منظری حتی فعالیت های شغلی، ورزشی، سیاسی و اجتماعی، و روابط خانوادگی و دوستی در مواردی خاص اعتیاد محسوب می شوند. پیل تاکید ویژه ای بر نقش خانواده در شکل گیری گرایش به اعتیاد دارد و البته به این نیز اشاره می کند که خود خانواده محصول جامعه و مناسبات اجتماعی حاکم بر آن است.

دلیل عمده ی گرایش به اعتیاد از نظر پیل این است که فرد قادر به کنار آمدن با دنیای بیرونی (یا حتی درونی) نیست و سعی می کند با روی آوردن به یکسری چیزها از دنیای واقعی فرار کند و از آن طریق به آرامش و احساس امنیت برسد. فرد معتاد به قدرت و توان خود باور ندارد و فکر می کند که نمی تواند مستقلا از پس مشکلاتش برآید. تفاوت بین فردی که معتاد نیست و فردی معتاد در این است که اولی دنیا را به عنوان عرصه ی خود می بیند، در صورتی که دومی جهان را زندانی بیش نمی داند.

از نظر پیل روابطی که در آن فقط یکی از طرفین به دیگری معتاد باشد، استثنا و بسیار نادر است. اعتیاد در رابطه یک پدیده ی دوطرفه است. معتاد به عشق آنقدر زیاده طلب است که معمولا فقط افرادی حاضرند به رابطه با او تن دهند که خود نیز گرایشی اعتیادوار به روابط عشقی داشته باشند. معتادان به عشق حتما نباید فقط با یک نفر باشند، بلکه این نوع اعتیاد در افرادی که با تعداد بیشتری نیز رابطه جنسی یا عشقی دارند دیده می شود.

حسادت از نظر پیل جزیی از رابطه اعتیادگونه است. فرد معتاد، معشوق را فقط برای خود می خواهد و برای رضایت روحی معشوق ارزشی قائل نیست. معشوق فقط وسیله ای ست برای برطرف کردن نیازهای او. برای فرد معتاد مهم نیست که معشوق راضی باشد و یا زندگی خوبی داشته باشد. مهم فقط این است که به هر قیمتی با او بماند. همین طرز تفکر باعث می شود که خیلی ها بعد از پایان رابطه نسبت به معشوق پیشین احساس تنفر پیدا کنند. معشوق فقط تا زمانی جایی را در ذهن و قلب عاشق معتاد پُر می کند که پاسخگوی نیازهای درونی او باشد. زمانی که دیگر نتواند این نقش را به عهده بگیرد، نه تنها دیگر جایی در زندگی عاشق معتاد نخواهد داشت، بلکه در بسیاری موارد مورد نفرت و خشم او هم قرار خواهد گرفت.

یک رابطه ی عشقی واقعی از نظر پیل تنها زمانی می تواند شکل بگیرد که هر دو طرف برای خود و دیگری ارزش قائل باشند و به حقوق و خواسته های خود و دیگری توجه کنند. چنین رابطه ای با این انتظار شکل می گیرد که هر دو طرف در رابطه رشد کنند، انسان های بهتری شوند و زندگی بهتری داشته باشند. این دید باعث می شود که حتی اگر یکی از طرفین دیگر مایل به ادامه ی رابطه در چهارچوب قبلی نباشد، طرف مقابل خواست او را دوستانه بپذیرد و با این موضوع برخوردی منطقی داشته باشد. پیل از اریش فروم نقل قول می آورد که یک رابطه ی عشقی واقعی فقط با حفظ فردیت دو طرف و احترام به نیازهای فردی خود و دیگری می تواند شکل بگیرد.

در کتاب "عشق و اعتیاد" با اینکه موضوع اصلی اعتیاد به عشق است، ولی نویسنده بسیار موشکافانه پدیده ی اعتیاد را مورد بررسی قرار داده و به نکات بسیار جالبی اشاره می کند. او همچنین در سراسر کتاب پیشنهاداتی برای مقابله با اعتیاد و از بین بردن چنین گرایشی ارائه می دهد. این کتاب متاسفانه دیگر بازچاپ نشده و به این دلیل در کتابفروشی ها قابل دسترسی نیست. فقط می توان دست چندم آن را از طریق آمازون یا سایت های مشابه خرید. خودم آن را از طریق آمازون به قیمت 3 یورو خریده ام.

Stanton Peele with Archie Brodsky:
Love and Addiction (1975)

استنتون پیل در ویکی پدیای انگلیسی
http://en.wikipedia.org/wiki/Stanton_Peele

منبع:
http://azadeh-sepehri.blogspot.com/2011/12/blog-post_05.html

برچسبها:

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
قهرمان وضد قهرمان در هنر و ادبیات
"با عرض معذرت كه نام نويسنده و جاي انتشار آن را نمي‌دانم. اميدوارم دوستان اگر مي‌دانند، در اين مورد كمك كنند."

بنا به تعریفی متعارف«ضد قهرمان»(Anti hero) کسی است که ویژگی های منفی او بیش ازویژگی های مثبت اوست از قهرمان به مثابه ی انسانی برترو دارای ویژگی های مثبت سلحشوری، گذشت و باور به راستی، عشق، آزادی وعدالت و... یاد می کنند و این همه اما، در زندگی و واقعیت، چهره و نمودی نسبی دارد. قهرمان نیزمی تواند اشتباه کند ولی در اشتباه خود نمی‌ماند و برآن پای نمی فشارد، آن گاه که راستی را درمی یابد و به واقعیت اشتباه خود پی می برد. قهرمان کسی است که به راستی گرایش دارد وعشق می جوید و عدالت می خواهد و زندگی را پاس می دارد وازمرگ برای زیبایی و زندگی ... نمی‌هراسد، برانجام کارهای بزرگ تواناست و اگر نیست، زندگی، راستی، عشق ورزی، مردم خواهی، حقیقت جویی وآرمان خواهی او، خود بزرگ ترین ویژگی قهرمانی است.
قهرمان می تواند انسانی باشد شکست خورده و مغلوب و نه محکوم. تراژدی یکی از نشانه های هستی و زندگی قهرمان است و اما ضد قهرمان می تواند پیروز باشد و حتما محکوم. حکم را حقیقت، داور است و تاریخ و تجربه بر می‌تابد. قهرمان در تاریخ و زندگی سر بلند است و ضد قهرمان اما همواره سر شکسته و محکوم است و از نظر ویژگی‌های انسانی، نقطه ی مقابل قهرمان.
ضد قهرمان، نیرنگ باز و توطئه گراست به حقیقت باور ندارد و آینه های حقیقت نما را می‌شکند و در پشت فریب و توطئه پنهان می شود، به هر خاشاکی چنگ می زند و خود را ارزان و حتی به رایگان می فروشد و چونان هرزه ای با ترسی در دل و دشنه ای در مشت و پنهان در پشت هماورد می طلبد، به آسانی تحریک می شود و حتی به نزدیک ترین یاران خود نیز به دلیل ضعف شخصیت و تباهی روح و باور و مسخ و جدان حسادت می ورزد و زخم می زند.
در ادبیات اما این همه مطلق نیست. ادبیات بازتاب زندگی است و زندگی در افراد و اجزای خود ازهرگونه مطلق گرایی می گریزد. در ادبیات، شخصیت اصلی داستان همان قهرمان داستان است که می تواند ضد قهرمان نیز باشد. در اینجا، قهرمان لزوما چهره ی بر جسته ای نیست و تعریفی متفاوت دارد. این افراد، گاه قادر به هیچ کاری نیستند و یا اصلا کاری نمی کنند هدف نویسنده درآثار ادبی ای این گونه اصولا آفرینش قهرمان نیست نویسنده ای که می کوشد داستان شکست ها وناکامی ها را باز گوید نمی تواند همچون حماسه به آفرینش انسانی برتر اقدام کند. آدم های داستان او، آدم هایی هستند معمولا تو سری خورده، ناتوان مانده و حتی گاه مورد نفرت اطرافیانشان. آنها دنیای کوچکی دارند که مثل کرم درآن وول می خورند. این آن گاه آرزوهای بزرگی نیز دارند، اما هرگز توانایی تحقق آن آرزوها را ندارند. خیال پردازی توهم، حسادت، خود بزرگ بینی و یا احساس حقارت، سرکوفتگی جنسی، شکست در روابط زناشویی، عقب افتادگی ذهنی و دمدمی مزاجی، مشخصه ی آنهاست. آنها بیشترآدم های دنیای واقعی اند تا دنیای آرمانی و اتوپیایی ذهنی آفرینش‌گرحماسه. زندگی این آدم ها تراژدی پرشکوهی هم حتی نیست. نویسندگانی چون «کامو»(1) و«سارتر»­(2) بهترین نمونه های قهرمانی این گونه را آفریدند. قهرمانانی ضد قهرمان که کاملا تسلیم غرایزخویشند. «پدروپارامو»(3) درادبیات آمریکایی لاتین بهترین نمونه ی قهرمان ضد قهرمان است.
«شازده احتجاب»(4) درادبیات داستانی ما، نمونه ی این نوع قهرمانان ضد قهرمان است. او با خاطرات خود زندگی می کند و درانتظار مرگ، عکس ها و آینه ها، خوف انگیزترین حصار روزهای پایانی زندگی او هستند. او دیگرنه به گذشته تعلق دارد و نه به آینده، او به هیچ جایی نمی تواند بگریزد.
در داستان نو، قهرمان ، همان ضد قهرمان است. «الن روب گریه»(5) می گوید:
«معنای قهرمان را همه می دانند. قهرمان یک «او»ی عادی بی نام نشان و شفاف، و فاعل ساده ی عملی که به وسیله ی فعل بیان می شود نیست. قهرمان باید دارای نام ویژه ی خود، و در صورت امکان، باید دارای دو نام، یعنی نام ونام خانوادگی باشد. باید پدر و مادر داشته باشد، باید وارث میراث آنان شود.باید دارای شغل و حرفه ی باشد. دارای مال و منال هم باشد بهتر است. مهم تر از همه ی این ها، باید دارای یک منش خاص باشد.باید چهره ی داشته باشد که بازتابنده ی روانش باشد. باید دارای گذشته و سوابقی باشد تا فلان و بهمان عمل وی را توجیه کند. چرا که گذشته ی او سازنده ی اعمال کنونی اوست. منش او خاستگاه اعمال اوست. منش او موجب می شود که واکنش وی درهر واقعه ای به نحو معین باشد. منش قهرمان به خواننده امکان می دهد که درباره ی وی داوری کند، یعنی دوستش بدارد، یا از او نفرت داشته باشد، قهرمان می تواند در سایه ی منش خود نامش را به افراد همانند خود ببخشد. مثل « تارتوف» قهرمان مولیر(6) که نمونه ی ریا است. گویی مردم در انتظار رسمیت این غسل تعمید هستند. قهرمان باید فرید باشد، وهم به جایگاه رفیع یک مقوله ی عروج کند. دارای شخصیت کافی باشد تا بی رقیب بماند، ازعمومیت کافی هم برخوردار باشد تا جنبه ی همگانی بگیرد. برای ایجاد اندکی تنوع، برای آنکه آزادی بیشتری احساس شود، می توان قهرمانی انتخاب کرد که از یکی از این قواعد ظاهراً سرپیچی کند: یک بچه سرراهی، یک بیکار، یک دیوانه، یا مردی می شود انتخاب کرد که مزاج دمدمی او گاهگاهی ایجاد شگفتی کند. البته نباید در این کاراغراق کرد، چرا که این راه، راه نابودی و همان است که یک راست به قصه امروز می رسد.
درواقع هیچ یک از آثار ارزشمند معاصرازاین حیث با معیارهای نقد منطبق نیست. چند نفر از خوانندگان، نام راوی «تهوع»(7) اثر «ژان پل سارتر»یا گوینده ی «بیگانه»(8) «نوشته آلبرکامو» را به یاد دارند؟ آیا دراین آثارنمونه انسانی هست؟ آیا به عکس،خطای بزرگی نیست که این آثار را به عنوان منش های قهرمانان در نظر گیریم؟ مثلا آیا قصه بلند«سفربه نهایت شب» اثر«سه لین»(9) اصلا موقوف وصف یک قهرمان است؟ مگر تصادفی است که این هر سه قصه به صیغه ی اول شخص مفرد است؟ «بکت»(10) در طی یک قصه نام و شکل قهرمانش را تغییر می دهد. فاکنر(11) عمدا دو شخص مختلف را به نام واحد می خواند. مثلا «کاف» قهرمان قصر«کافکا»(12) فقط به اولین حرف اسمش اکتفا می کند، او فاقد همه چیز است؛ خانواده ندارد؛ چهره ندارد؛ احتمالااصلا مساح نیست.
نمونه فراوانی است. در واقع «قهرمان آفرینان» به معنای سنتی کلمه، دیگرجز ارائه قهرمانان خیالی و توخالی کاری نمی توانند کرد. به نحوی که امروزه خود اعتقادی به این قهرمان پوشالی ندارند. قصه حاوی قهرمان، جدا به دوران گذشته تعلق دارد. این قصه ها از مختصات یک عصرمنقضی است: و آن عصر، دوره اوج «اقتدار فرد» بود.
شاید این امر پیشرفتی محسوب نشود، ولی مسلم است که عصر حاضر حتما عصر«شماره ثبت» است. برای ما، سرنوشت جهان، دیگربه طلوع و افول خورشید بخت چند تن یا چند خانواده بستگی ندارد. اصلا جهان خود دیگرآن مالکیت فردی نیست که موروثی و سکه زنی بود؛درست مثل یک طعمه: موضوع شناختن مطرح نبود، بلکه صحبت برسر تصاحب و تسخیر آن بود. در دوره اقتدار ثروتمندان زمان «بالزاک»(13) بی شک داشتن نام بسیار مهم بود. منش دارای اهمیت بود. خصوصا که این منش بیشتر به مثابه سلاحی در نبردی تن به تن به کار برده می شد، امید پیروزی محسوب می گشت، اعمال سلطه ای بود. در چنین جهانی که شخصیت فردی هم وسیله و هم هدف هر گونه پژوهش بود، صاحب چهره بودن اهمیت داشت.

امروز، دنیای ما از اعتماد به نفس کمتری برخورداراست. شاید هم فروتنی بیشتر ابراز می دارد؛ چرا که از اقتدار فرد صرف نظر کرده است. ولی جاه طلبی بیشتری هم دارد. چون به فراسوی دنیای خود نظر دارد. ستایش انحصاری انسان جای خود را به آگاهی گسترده تری بخشیده که از جنبه «بشرمرکز کائنات» کاسته است. چون قصه بهترین نگهبان سابق خویش، یعنی قهرمان را از دست داده است ، متزلزل می نماید.اگر قصه نتواند روی پای خود بایستد، دلیل آن است که حیات قصه،به زندگی جامعه زوال یافته ای بستگی داشته است. به عکس: اگر توفیق یابد،را ه تازه ای پیش پای او باز می شود، همراه مژده ی کشفیات نو!» (14)

آیا داستان و نمایش نو، ادامه ی منطقی و طبیعی تراژدی در ادبیات نیست؟ حتی ارسطو نیزقهرمان تراژدی را بی عیب و انسان کاملی نمی داند. بنا به تعریف او، حسن انتخاب قهرمان تراژدی، فرایافتی جز برانگیختن دوعاطفه ی ترس ورقت در تماشاگر ندارد. چنین است که حتی در تراژدی نوارسطویی(15)، قهرمان،هم انسانی برتر بود و هم بهتر، اما در تراژدی دوران الیزابت، فرایافت بهتر بودن، نقش خود را به صرف برتر بودن می دهد و نمایش تراژدیک دوران الیزابت(16)، نمایشی می شود با ویژگی های قهرمانی بسیار پیچیده تر. دراین نمایش، قهرمان، دیگر یک انسان ویژه، آن هم ازنوع انسان خدایان یونانی نیست که به دلیل گره گاه و نقطه ناتوانی که دارد، با فاجعه درگیر می شود.«ریچارد سوم» و «مکبث»(17) نمونه های برجسته ی این نوع تراژدی در دوران الیزابت اند. از سده ی هیجدهم، حتی ویژگی برتری نیز از قهرمان تراژدی گرفته می شود و می بینیم که قهرمان، هر روز چهره و نمودی پیچیده تر و دست نیافتنی تر می یابد.دست نیافتنی تر از آن روی که مرزهای قهرمانی و ضد قهرمانی، هر روز محوتر می شود. باید بگویم که ادبیات نوین اروپایی از همین جاست که نطفه می بندد.

در گذشته «بی رنگ»(18) از جدالی شکل می گرفت که ناشی از حضور قهرمان و ضد قهرمان در داستان بود. (به همان گونه که در تراژدی های حماسی دوران کهن و از جمله در شاهنامه شاهدیم). در این مورد، مبارزه «هملت» (19) و عموی او مثال زدنی است. در اینجا «هملت» نقش قهرمان را دارد و عموی او درچهره ی ضد قهرمان ظاهر می شود.

«هملت» حتی در اوج بد بینی وناتوانی شخصیت و ... قهرمان است و زیبا و دوست داشتنی.«گریگوری ملخوب»(20) نیز چنین است از دیدگاه «شولوخوف»، «ملخوف» حتی آن زمان که با «سرخ ها» مبارزه می کند نیز قهرمان است و این به «آینده ی» او و حرکتی که در جهت تکامل تاریخ دارد، مربوط می شود. او سرانجام به سرخ ها می پیوندد، پس باید به گونه ای تصویرشود که درهر حال زیبا باشد.«شولوخوف» می گوید:

«فرض کنیم درباره ی سربازی می نویسم که به من نزدیک است واودوست دارم، در این حال چگونه می توانم از او تصویر بدی ارائه دهم؟ او از گوشت و خون من است، پس باید بکوشم چهره ی پراز آبله و یا عیب های شخصیتی او را نادیده بگیرم واگر نتوانستم، بکوشم آن گونه بنویسم که خواننده، او را همان طور که هست حتی، با چهره پرازآبله و دیگرعیب هایش دوست داشته باشد»

و اما «قهرمان آرمانی» در ادبیات، مقوله ی دیگری است. این نوع قهرمان، امروزه هم ازجایگاه والایی در داستان برخوردار است؛ نوعی آرزوست ونقطه ای و رازی دست نیافتنی، اما حاضردر روح و وجدان آدمی. و این اما با مقوله ی قهرمان پروری در ادبیات، تفاوت بنیادی دارد. در اینجا، قهرمان نوعی وسوسه ی ذهنی آدم ها است. «مارکز» «زیباترین غریق جهان» را این گونه می نماید. آرزویی بزرگ وشاید خاطره ای از گذشته ای که بازش نمی شناسیم. انسان و جهانی در برابر انسان و جهان موجود، جهانی ممکن که تنها تخیل و وجدان آدمی است که می تواند آن را بخواهد و بنماید. و به راستی که آزادی جز امکان آرزو وتحقق آن نیست. تخیل و آرزو بر بستر وجدان آدمی قهرمانش را خود می آفریند و می پرورد. می توانیم بر این آرزو، نامی بگذاریم، نامی که همچون آرزو، دست نیافتنی و مبهم است. قهرمان اما می تواند مرده باشد،«زیباترین غریق جهان» باشد و ما باور نکنیم که مرده است. او می تواند در ما به زندگی خود ادامه دهد، در وسوسه ی وجدان و شعور جمعی ما، آرزوی مشترک و یا قهرمان آرمانی می تواند ما را با هم پیوند دهد و بیگانگی، این گونه از میان برخیزد و دل هایمان به نام آن زیبای حالا آشنا یکی شود، به نام او شود.

«... چون می خواستند جلوی خانه هایشان را با رنگ های شاد رنگ بزنند تا خاطره ی استبان ماندگار شود و می خواستند آن قدر چشمه ازدل سنگ ها بیرون بیاورند و روی صخره ها گل برویانند تا دیگر کمرشان راست نشود، تا آن جا که در سال های آینده، در طلوع صبح، مسافران کشتی های بزرگ بخاری، مست از بوی باغچه های دریاهای آزاد، از خواب بیدار شوند و ناخدا با لباس ناخدایی به ناگزیر از سکوی عرشه پایین بیاید واسطرلاب به دست و ردیف مدال های جنگی برسینه، به راهنمایی ستاره ی قطبی، در دوردست افق به دماغه ی بلند گل های سرخ اشاره کند و به چهارده زبان بگوید، آن جا را نگاه کنید، آن جا که باد آن قدرآرام است که زیر تختخواب ها به خواب رفته است، آن جا، آن جا که آفتاب آن قدردرخشان است که گل های آفتابگردان نمی دانند به کدام سمت روبگردانند، آری آن جا روستای استبان است.»

زیرنویس:

1- «آلبرکامو»Albert Camus (1960 -1913) نویسنده فرانسوی.

2- «ژان پل سارتر» Jean- Paul Sartre (1980- 1905) نویسنده وفیلسوف اگزیستانسیالیست فرانسوی.

3- «پدروپارامو» Pedro Paramo از «خوان رولفو» Juan Rulfo نویسنده مکزیکی.

4- «شازده احتجاب»، هوشنگ گلشیری.

5- «الن روب گریه» Alain Robbe grillet (متولد 1922) نویسنده فرانسوی ویکی از پیشگامان قصه ی نو در اروپا.

6- «مولیر» (ژان باپتیست پوکلن) Moliere (Jean- Baptiste Poquelin) (1673-1622) نمایشنامه نویس فرانسوی که نمایشنامه ای دارد به نام «تارتوف»(Tartuffe) با شخصیتی به همین نام.

Lanausee -7 رمانی که «سارتر» در سال 1938 منتشر کرد. این رمان در ردیف نوشته های داستانی فلسفی اوست و از نظرصورت و قالب نیز دارای شیوه ای نو است.

8-Etranger،L رمانی است که «آلبرکامو» در اثبات پوچی و نیز نفی آن نوشته است(سارتر). این رمان یکی از عمیق ترین آثار کامو به شمار می رود.

9-«لوئیس فردیناند سه لین»Louis- Ferdinand Celin (1961-1894) نویسنده فرانسوی.

10-«ساموئل بکت»Samul Beckettمتولد(1906) شاعر، نویسنده و نمایشنامه نویس نوگرای ایرلندی تبار که بیشتر سال های فعالیتش را در فرانسه بوده است.

-11«ویلیام فاکنر»Wolliam Falker(1962-1897) نویسنده آمریکایی. وی یکی از پیشگامان ادبیات داستانی نوین است.

12-«فرانتس کافکا» Franz Kafka(1924- 1883) نویسنده ی چک که برادبیات داستانی نوین تاثیرشگرفی داشته است.«قصر» (The castle)یکی از دو رمان معروف است.

13-«اونوره دوبالزاک»Honore de Balzac (1850- 1799) نویسنده ی فرانسوی.

14- «قصه ی نو، انسان طرازنو» آلن روب گریه، ترجمه محمد غیاثی.

15-«Tragedy»(از Tragoidiaیونانی)نوعی قالب کهن نمایشی است که ارسطو(فیلسوف و نظریه پردازیونانی) درکتاب «فن شعر» خود آن را تعریف و تبیین کرده است.از دیدگاه او، تراژدی مقدم بر دیگر انواع شعرونوعی بازآفرینی و محاکات است. ارسطو تراژدی را بر خلاف کمدی و سایر انواع شعر دارای ویژگی، پالایش و تاثیر مثبت روانی می داند. ارسطو بر این باور است که قهرمان تراژدی، باید از آن چنان ویژگی هایی برخوردار باشد که بتواند رقت و ترس را در تماشاگر برانگیزد واین ممکن نیست، مگر آن که خود دارای شخصیتی برترو بهتر از دیگران باشد. ارسطو ضعف را در قهرمان تراژدی انکار نمی کند و معتقد است که همین نقیصه، موجد عنصرتراژیک فاجعه در نمایش است.

16- دوران الیزابت،عمدتا سده های شانزدهم و هفدهم میلادی را در برمی گیرد که همزمان با دوران پادشاهی ملکه الیزابت اول (1603-1558) و دوران ژاکوب وپادشاهی چارلزاست. در این دوران، هنر و ادبیات انگلیسی، به اوج شکوفایی خود می رسد. ویلیام شکسپیر، کریستوفرمارلو، سرفیلیپ سیدنی، فرانسیس بیکن، ادموند هوسرل و ... نمایندگان برجسته ی اندیشه و هنر و ادبیات این دوران اند.

17- «ریچارد سوم» و«مکبث» از آثار «ویلیام شکسپیر»William Shakespeare(1616-1564) شاعرو نمایشنامه نویس انگلیسی هستند.

18- Plot(طرح) که در ادبیات داستانی به معنی روایت داستانی است که روابط علی در آن مد نظر باشد. درپی رنگ متوالی زمانی حوادث داستانی از اهمیت زیادی برخوردار است. اولین باراین موضوع توسط ارسطو مطرح شده (فن شاعری). وی در بحث تراژدی معتقد است که پی رنگ دارای سه جزء آغاز، میانه و انجام است و این سه جزء درواقع هر یک معمولی برجزء پیشین(علت) می باشند و... شخصیت ها واعمال شان نیز در این چارچوب قابل توضیح و توجیه است.

19-Hamlet شخصیت اول نمایشنامه ای به همین نام از «ویلیام شکسپیر».

20- «گریگوری ملخوف»Gregory Malenkov شخصیت اول رمان «دن آرام»(Tixi Don) نوشته ی «میخائیل (الکساندرویچ)شولوخوف» Mikhail(Aleksandrovich) Sholokhov (متولد1905) نویسنده ی روسی.

21- نیروهای انقلاب اکتبر1917 روسیه.

22- Problems of Modern Aesthetics: Anatoly Dremov.The Ideal and the Heroin Art. Translated by Kate cook.p.53

23- گابریل گارسیا مارکزGabriel Garcia Marquez (متولد1928) نویسنده ی کلمبیایی.
24- داستان ونقد داستان(جلدنخست)، «زیباترین غریق جهان»، گابریل گارسیا مارکز،ترجمه احمد گلشیری


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آقای کوگل ماس




نوشته وودی الن
ترجمه: مهوش شاهق

کوگل ماس (٢)، استاد ادبیّات در سیتی کالج نیویورک، از ازدواج دوّم خویش نیز راضی به ‌نظر نمی‌رسید. زنش دافنه کوگل ماس زنی بود ساده‌لوح. دو پسر از زن اولّش، نلو، داشت که بچّه‌های کودنی بودند و تا خرخره هم غرق پرداختن نفقه و مخارج نگهداری بچّه‌ها به زن سابقش بود.

کوگل ماس یک روز شکوه‌کنان به روانشناسش می‌گفت: "دافنه آتیه خوبی داشت. چه کسی فکر می‌کرد که یک روز اینطور خودش را رها کند و مثل توپ گرد شود؟ بعلاوه پول مختصری هم داشت که گرچه بخودی خود دلیل موجهی برای ازدواج با کسی نیست ولی در شرایط کاری دیوانه‌واری که من داشتم، بی‌تأثیر نبود. منظورم را که می‌فهمید؟"

کوگل ماس گرچه طاس بود و بدنی پرپشم و پیله چون خرس داشت، آدمی با احساس و خوش روحیه بود.

او با روانشناسش چنین ادامه داد: "نیاز به آشنائی با زنی جدید دارم، احتیاج دارم که با زنی سروسرّی داشته باشم. شاید چنین بنظر نرسد ولی من نیاز به رابطه‌ای عاشقانه دارم. نیاز به ملاطفت، نیاز به لاس‌زدن. جوانتر که دیگر نمی‌شوم. بنابراین تا دیر نشده میخواهم در ونیز عشقبازی کنم، در کلوب '٢١' شوخی و لطیفه بگویم و بشنوم و به هنگام نوشیدن شراب در زیر نور شمع نگاه‌هائی با ناز و عشوه رد و بدل کنم. دکتر ماندل در صندلیش جابجا شد و گفت: "رابطه‌ای نامشروع هیچ چیز را حل نمی‌کند، خیلی غیرواقعی فکر می‌کنی. مشکل تو خیلی عمیق‌تر از این چیزهاست." کوگل ماس ادامه داد: "و این رابطه باید پنهانی باشد. از نظر مالی قادر به تحمل طلاق دیگری نیستم. دافنه تا آخرین قطره خون مرا خواهد مکید."

"آقای کوگل ماس ـــــــ"

"ولی این شخص نمی‌باید از سیتی کالج باشد زیرا دافته هم آنجا کار می‌کند. نه اینکه همۀ استادان آنجا خیلی پای‌بند اخلاق هستند، بلکه بالاخره مقرراتی وجود دارد..."

"آقای کوگل ماس ـــــــ"

"کمکم کنید. دیشب خوابی دیدم. در مزرعه‌ای راه می‌رفتم با سبدی در دست. روی سبد نوشته شده بود: 'امکانات' و بعد من متوجه شدم که سوراخی در سبد است."

"آقای کوگل ماس بدترین کار این است که دست به عمل بزنید. شما در مطب من فقط باید احساسات خود را بیان کنید تا من و شما با هم آنها را تجزیه و تحلیل کنیم. شما به اندارۀ کافی تحت درمان بوده‌اید که بدانید معالجۀ یک شبه وجود ندارد. از اینها گذشته، من که ساحر و شعبده‌باز نیستم من روانشناسم."

"به این ترتیب شاید نیاز من به یک ساحر و یا شعبده‌باز است." کوگل ماس این را گفت از صندلیش بلند شد و به روان‌درمانیش پایان داد.

چند هفته بعد یک شب که دافنه و کوگل ماس آپارتمانشان را تمیز و گردگیری می‌کردند تلفن زنگ زد.

"من برش می‌دارم،" کوگل ماس گفت: "الو"

"کوگل ماس؟" صدائی از آن طرف جواب داد: "کوگل ماس، من پرسکی(٣) هستم."

"کی؟"

"پرسکی. یا شاید بهتر است بگویم پرسکی بزرگ!"

"ببخشید؟"

"من شنیده‌ام که شما همه شهر را در جستجوی یک ساحر و شعبده‌باز که بتواند کمی هیجان به زندگیتان وارد کند، گشته‌اید؟ درست است یا نه؟"

"هیس،" کوگل ماس زمزمه کرد. "تلفن را قطع نکن، از کجا تلفن می‌کنی پرسکی؟" بعد از ظهر روز بعد، کوگل ماس پلّه‌های یک ساختمان زوار دررفته‌ای را در محلۀ بوش ویک در بروکلین بالا می‌رفت. جستجوکنان در تاریکی راهرو دری را که می‌خواست یافت و زنگ زد. با خود فکر کرد که از این کار پشیمان خواهد شد.

لحظه‌ای بعد مردی کوتاه، لاغر با چهره‌ای بی‌احساس در را باز کرد و به او خوش‌آمد گفت.

کوگل ماس پرسید: "شما پرسکی بزرگ هستید؟"

پرسکی بزرگ: "چای می‌خواهید؟"

"نه، من ماجرائی عاشقانه می‌خواهم، موسیقی می‌خواهم، عشق و زیبائی می‌خواهم."

"پس چای نه، هان؟ عجیب است، خیلی خوب، بنشین."

پرسکی به اطاق پُشتی رفت، و کوگل ماس شنید که اسباب و اثاثیه و جعبه‌هائی جابجا می‌شوند. پرسکی در حال هُل دادن شیئی بزرگ که روی پایه‌های چرخدار بود دوباره ظاهر شد. چند دستمال کهنۀ ابریشمی را از روی آن برداشت و خاک روی آن را فوت کرد. قفسه‌ای بود بزرگ و بدقیافه ساخت چین.

کوگل ماس از پرسکی پرسید: "چه حقه‌ای می‌خواهی سوار کنی؟"

پرسکی جواب داد: "توجّه کن، این حقّه‌ای است زیبا. من این را سال گذشته برای شوالیه پی‌تیاس ساختم ولی او نتوانست به موقع خود را برساند و داخل قفسه برود."

"برای چه؟ می‌خواهی شمشیر در آن فرو کنی و یا چیزی شبیه به آن؟"

"هیچ شمشیر اینجا می‌بینی؟"

کوگل ماس شکلکی درآورد و غرغرکنان داخل قفسه شد. چند سنگ برّاق زیبا که به یک تخته چوب چسبیده شده و درست جلوی صورت او بود، توجهش را جلب کرد.

با خودش گفت: "حتما" سربسرم می‌گذارد."

"سربسر گذاشتن. حالا اصل مطلب این است. اگر من کتاب داستانی با تو در این قفسه بیندازم، در آن را ببندم و سه دفعه روی آن بزنم، تو خود را درون آن کتاب خواهی یافت." کوگل ماس قیافه‌ای از سر ناباوری به خود گرفت.

پرسکی گفت: "نه فقط داستان بلکه داستان کوتاه، نمایشنامه، شعر نیز همان کار را می‌کند. تو می‌توانی با هر یک از زنهائی که بهترین نویسندگان دنیا آفریده‌اند ملاقات کنی. هر که آرزویش را داری، می‌توانی هرچه که دلت بخواهد با او بکنی و هر وقت که خسته شدی ندائی به من بدهی. من در یک چشم بهم زدن ترا به اینجا باز می‌گردانم."

"پرسکی آیا تو بیمار روانی هستی؟"

پرسکی گفت: "من واقعیت را به تو می‌‌گویم."

کوگل ماس هنوز مشکوک بود. "یعنی تو به من می‌گوئی که این قفسۀ قراضۀ خانگی می‌تواند مرا به جائی که تو می‌گوئی ببرد؟"

"با دوتا ده دلاری."

کوگل ماس دنبال کیف پولش گشت و گفت: "تا نبینم، باور نمی کنم."

پرسکی پول را در جیبش گذاشت و به طرف قفسۀ کتابهایش رفت. "خوب حالا که را می‌خواهی ببینی؟ خواهر کاری (٤)؟ هستر پره ‌نه (٥)؟ افیلیا (٦)؟ شاید زنی از زنان سائول بلو؟ یادم آمد، تمپل درک (٧) چطوره؟ گرچه که برای مردی به سن و سال تو خیلی کار می‌برد."

"فرانسوی، من می‌خواهم با زنی فرانسوی رابطۀ عاشقانه داشته باشم."

"نانا (٨)؟"

"نمی خواهم پولی بابتش بدهم."

"ناتاشای (٩) 'جنگ و صلح' چطور است؟"

"من گفتم فرانسوی."

"فهمیدم! اِما بوواری (١٠) چطوره؟ درست خودشه."

"آرزویت برآورده شد، کوگل ماس. وقتی که کارت تمام شد مرا صدا بزن."

پرسکی نسخه‌ای جیبی از کتاب فلوبر درون قفسه انداخت.

کوگل ماس در حالی که پرسکی در قفسه را می‌بست از او پرسید: "مطمئنی که خطری نخواهد داشت؟"

"بی‌خطر، آیا هیچ چیز در این دنیای دیوانه پیدا میشود که بی‌خطر باشد؟"

پرسکی سه بار روی قفسه زد و لحظه‌ای بعد در را باز کرد.

کوگل ماس رفته بود. در همان وقت کوگل ماس از اطاق خواب چارلز و اِما بوواری در یان ویل سر درآورد. جلوی او زنی زیبا و تنها، در حالی که پشتش به او بود و ملافه‌ای را تا می‌کرد، ایستاده بود. کوگل ماس در حالی که زل زده بود و به زن دلربای دکتر نگاه می‌کرد با خودش گفت این باور نکردنی است. این حقّه نیست. من اینجا هستم. او اِما بوواری است.

اِما با تعجب برگشت. "خدای من، مرا ترساندی. تو کی هستی؟" او الان دربارۀ زیبائی ترجمۀ خوب انگلیسی کتاب جیبی صحبت می‌کرد.

کوگل ماس با خود فکر کرد که مقاومت غیرممکن است. بعد متوجّه شد که اِما بوواری دارد با او صحبت می‌کند. پس گفت، "معذرت می‌خواهم، من سیدنی کوگل ماس استاد ادبیات کالج شهر نیویورک بالا هستم. من ــــــ آه خدای من!"

اِما بوواری لبخند هوس‌انگیزی زد و گفت: "مشروب می‌خواهید؟ یک گیلاس شراب چطور است؟" چقدر زیباست. کوگل ماس با خود فکر کرد. چه تضادّی است بین این زن و زن عقب مانده‌ای که هر شب با او همبستر می‌شود. ناگهان هوس کرد که اِما را در آغوش بگیرد و به او بگوید که همیشه آرزوی زنی مثل او را داشته است.

کوگل ماس با صدائی دورگه گفت: "بله، کمی شراب... سفید نه، قرمز، نه، سفید، بله کمی شراب سفید."

"چارلز رفته سر کارش و تا شب بر نمی‌گردد." اِما این را با صدائی که هوس بازیگوشی داشت گفت. بعد از شراب برای گردشی در دهکدۀ زیبای فرانسوی، بیرون رفتند. اِما در حالی که دستها را بهم جفت کرده بود گفت: "همیشه می‌دانستم که روزی غریبۀ اسرارآمیزی خواهد آمد و مرا از یکنواختی زندگی زمخت دهاتی اینجا نجات خواهد داد." از جلوی کلیسای کوچکی گذشتند. اِما زمزمه کرد، "از کت و شلوارت خیلی خوشم می‌آید، من هرگز نظیر آن را این طرفها ندیده‌ام. به نظر خیلی جدید می‌آید."

کوگل ماس با لحنی گرم و عاشقانه گفت: "این لباس ایّام فراغت است، ارزانش کرده بودند." ناگهان اِما را بوسید. حدود یک ساعت زیر درختی نشستند، در گوش هم زمزمه کرده و با نگاه راز و نیاز عاشقانه کردند. کوگل ماس ناگهان بیاد آورد که با زنش، دافنه، در بلومینگ دیلز(١١) قرار ملاقات دارد. به اِما گفت: "من باید بروم ولی نگران نباش، بر می‌گردم."

اِما گفت: "امیدوارم".

کوگل ماس اِما را مشتاقانه در آغوش کشید و با هم قدم‌زنان به خانه برگشتند. به هنگام خداحافظی دوباره صورت اِما را در دو دست خود گرفته بوسید. پرسکی را صدا زد و گفت: "خیلی خوب، من باید ساعت سه و نیم در بلومینگ دیلز باشم."

صدای ضربه‌ای شنیده شد و کوگل ماس دوباره در بروکلین بود.

پرسکی فاتحانه سؤال کرد: "خوب؟ من دروغ گفتم؟"

"نگاه کن، پرسکی، من برای دیدن آن عفریته در خیابان لِکزینگتون دیرم شده، ولی کی می‌توانم دوباره به آنجا بروم؟ فردا؟"

"در خدمتم. یک بیست دلاری با خودت بیاور و با هیچکس هم در این مورد صحبت نکن."

"فکر کردی. تصمیم دارم به روپرت مرداک (١٢) تلفن کنم."

کوگل ماس تاکسی‌ای صدا زد و عازم شهر شد. از خوشی روی پایش بند نبود. با خود فکر می‌کرد دوباره عاشق شده‌ام و رازی دارم که هیچکس از آن آگاه نیست. آنچه که او نمی‌دانست این بود که دانشجویان در سراسر مملکت از معلمان خود می‌پرسیدند: "این کاراکتر جدید در صفحۀ صد کیست؟ کلیمی کلّه طاسی مادام بوواری را می‌بوسد."

معلّمی در شهری دورافتاده از ایالت داکوتای جنوبی، آهی کشیده فکر می‌کند، این بچه‌ها با این موّاد مخدّری که مصرف می‌کنند چه‌ها که از ذهنشان نمی‌گذرد!

دافنه در توالت قسمت زینت‌آلات بلومینگ دیلز بود که کوگل ماس نفس‌زنان از راه رسید. دافنه از او پرسید: "ساعت چهار و نیم است تا بحال کجا بودی؟"

کوگل ماس جواب داد: "تو ترافیک گیر کرده بودم."

کوگل ماس روز بعد دوباره به سراغ پرسکی رفت و در عرض چند دقیقه باز بطور شعبده به یان ویل فرستاده شد. اِما نتوانست هیجان خود را از دیدن اِما مخفی نگه دارد. ساعت‌‌ها در کنار هم بودند و از گذشته‌های متفاوتشان سخن گفتند و خندیدند و قبل از برگشتن کوگل ماس عشقبازی کردند. کوگل ماس با خود زمزمه می‌کرد: "خدای بزرگ، باور کردنی نیست یعنی من دارم با مادام بوواری عشقبازی می‌کنم؟ منی که سال اوّل ادبیّات انگلیسی رد شدم!"

ماه‌ها سپری شد و کوگل ماس بارها به دیدار پرسکی رفت و رابطه‌ای نزدیک و هیجانی با اِما بوواری برقرار ساخت. کوگل ماس روزی به پرسکی شعبده‌باز گفت: "مطمئن باش که مرا همیشه قبل از صفحه ١٢٠ داخل کتاب کنی. من می‌خواهم که اِما را قبل از آشنائیش با رودلف ملاقات کنم."

پرسکی سؤال کرد: "چرا؟ مگر تو نمی‌توانی با او رقابت کنی؟"

"رقابت کنم؟ رودلف به اندازۀ کافی جلب توجه کرده است. مثل این است که این مردها غیر از لاس زدن و اسب‌سواری کار بهتری ندارند که انجام دهند. به نظر من رودلف یکی از آن مردهائی است که در کتاب 'تن‌پوش روزانۀ زنان' دیده می‌شوند با آرایش موی هِلموت برگر. ولی به نظر اِما او خیلی تکه است."

"و شوهرش هیچگونه شکی نمی‌برد؟"

"چارلز لیاقت اینهمه را ندارد. او پزشکیار بی‌اهمیت کسل کننده‌ای است. اِما از سر او زیاد است. ساعت ده شب خوابش می‌گیرد در حالی که اِما تر و تازه آماده رفتن به مجلس رقص است. خوب... به امید دیدار."

یک بار دیگر کوگل ماس داخل قفسه شده و در یک چشم بهم زدن در باغ بوواری در یان ویل بود.

کوگل ماس به اِما گفت: "چطوری عزیز دلم؟"

اِما آهی کشید و گفت: "نمیدانی که با چه چیزهائی باید بسازم. دیشب سر میز شام این آقای به اصطلاح بانزاکت وسط خوردن دسر بخواب رفت. من با تمام وجود راجع به ماکسیم و رقص باله صحبت می‌کردم که بی‌مقدمه صدای خٌرخٌرش بلند شد."

کوگل ماس در حالی که او را در آغوش می‌کشید گفت: "مهم نیست عزیزم حالا که من اینجا هستم." با خود فکر می‌کرد که برای این موقعیّت زحمت کشیده‌ام و آن را به آسانی به دست نیاورده‌ام در حالی که عطر فرانسوی اِما را بو می‌کرد و بینی‌اش را در موهای او فرو برده بود به خود می‌گفت که به اندازۀ کافی رنج برده‌ام و پول به روانشناسان پرداخته‌ام. آنقدر تحقیق کرده‌ام که از نفس افتاده‌ام. اِما جوان است و آماده برای ازدواج و من اینجا هستم چند صفحه بعد از لئون و درست قبل از رودلف با ظاهر شدن در فصل مناسب کتاب، بهترین موقعیّت‌ها را در کتاب خواهم داشت.

اِما هم به اندازۀ کوگل ماس خوشحال بود. او تشنۀ هیجان بود، و داستان‌های کوگل ماس دربارۀ زندگی شبانۀ برادوی، دربارۀ ماشین‌های تندرو، هالیوود و هنرپیشگان تلویزیون، آن زیبای جوان فرانسوی را مفتون کرده بود.

یک شب که قدم‌زنان از جلوی کلیسائی می‌گذشتند اِما از او خواست که راجع به اٌ. جی. سیمپسون صحبت کند. "چه می‌خواهی بگویم؟ شخص مهمّی است. همه‌گونه رکورد بجا گذاشته. چنان بازی می‌کند که هیچکس دستش هم به او نمی‌رسد."

"و جایزه اسکار؟" اِما مشتاقانه پرسید: "من حاضرم برای برنده شدن هرچه بخواهند بدهم."

"اوّل تو باید نامزد اسکار شوی."

"می‌دانم. تو قبلا" توضیح داده‌ای. ولی من مطمئنم که می‌توانم بازی کنم. البته یکی دو کلاس هنرپیشگی باید بروم. شاید هم با استراسبرگ (١٣). آنوقت اگر یک کاریاب خوب پیدا کنم..."

"اگر صبر کنی من در این مورد با پرسکی صحبت خواهم کرد."

آن شب وقتی که کوگل ماس به سلامتی به خانۀ پرسکی برگشت با او در مورد آوردن اِما به نیویورک صحبت کرد.

پرسکی گفت: "بگذار در این باره فکر کنم. شاید بتوانم کاری بکنم. چیزهای عجیبی اتفاق افتاده‌اند." و برای هیچکدام از آنها فکری بخاطرش نرسید.

یک شب که کوگل ماس دیر به خانه برگشت، دافنه سرش داد کشید و گفت: "کدام جهنم‌دره‌ّای میروی؟ مطمئنم که تو نم‌کرده‌ای پیدا کرده‌ای!"

کوگل ماس سر سیری جواب داد: "آره، واقعا" که من اهل این حرفهاهستم. من با لئونارد پاپکین بودم و دربارۀ زراعت سوسیالیستی در لهستان بحث می‌کردیم. پاپکین را که می‌شناسی. میدانی چقدر به این مطلب علاقه دارد."

دافنه گفت: "تو تازه‌گی‌ها رفتارت خیلی عجیب و غریب شده است. فاصله‌گیر شده‌ای. فقط روز تولّد پدرم را فراموش نکنی، روز شنبه است."

"آره حتما"، حتما"." کوگل ماس این را گفت و رفت به طرف توالت.

"همۀ فامیل من آنجا خواهند بود. ما می‌توانیم دوقلوها را ببینیم و پسرخاله‌ام را. تو باید با پسرخاله‌ام مؤدّب‌تر رفتار کنی، او ترا خیلی دوست دارد."

کوگل ماس در حالی که در توالت را می بست تا صدای زنش را دیگر نشنود گفت: "آره دوقلوها." به در تکیه داد و نفس عمیقی کشید و با خودش می‌گفت که تا چند ساعت دیگر به یال ویل بر می‌گردم پیش معشوقم و این بار اگر همه چیز خوب پیش برود، اِما را با خود به نیویورک می‌آورم.

ساعت سه و پانزده دقیقه بعد از ظهر روز بعد با شعبده‌بازی پرسکی، کوگل ماس خنده بر لب و مشتاق دوباره جلوی اِما ظاهر شد. چند ساعتی را در یان ویل با هم گذراندند و بعد سوار کالسکه بوواری شدند. مطابق دستورالعمل پرسکی، همدیگر را در آغوش گرفتند، چشمان خود را بستند و تا ده شمردند وقتی که چشمشان را باز کردند کالسکه کنار در جانبی هتل پلازا، که کوگل ماس قبلا" با دوراندیشی اطاقی در آنجا رزرو کرده بود، قرار داشت.

اِما در حالی که در اطاق هتل راه می‌رفت و از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد گفت: "خیلی عالی است! درست همان چیزی است که همیشه تصورش را می‌کردم. شوارتز آنجاست و پارک مرکزی هم. راستی شری کدامیک از آنهاست؟ آهان آنجا، زیبائی بهشتی دارد."

روی تخت هدایائی بود از هالستون (١٤) و ایوسن لوران (١٥). اِما در یک جعبه را باز کرد و شلوار مخمل مشکی را که در آن بود بیرون آورد و جلوی هیکل زیبایش گرفت.

کوگل ماس گفت: "شلوار کار رالف لورن (١٦)است. چقدر این شلوار به تو می‌آید. بیا جلو عزیزم و بوسی به من بده."

اِما در حالی که جلوی آینه ایستاده بود و از شدّت هیجان جیغ می‌کشید گفت: "هیچوقت آنقدر خوشحال نبوده‌ام. بیا بریم تو شهر. می‌خواهم که موزۀ گوگنهایم و فیلمی از جک نیکلسون که تو آنقدر از او تعریف می‌کنی را ببینم. فیلمی از او نشان می‌دهند؟"

در همین زمان پرفسوری در دانشگاه استانفورد می‌گفت: "اصلا" سر درنمی‌آورم. ابتدا یک شخصیت بیگانه به اسم کوگل ماس در کتاب آمده و حالا اِما از کتاب رفته است! خوب، شاید این از خواص اثر کلاسیک است، اگر هزار بار هم آن را بخوانی هر دفعه یک مطلب تازه در آن می‌یابی."

دو عاشق آخر هفته خوبی را با هم گذراندند. کوگل ماس به دافنه گفته بود که برای شرکت در کنفرانسی به بوستون می‌رود و دوشنبه باز می‌گردد. با استفاده از لحظات، او و اِما به سینما رفتند؛ شام را در محلۀ چینی‌ها خوردند؛ از سوهو دیدن کرده و در رستوران آیلین چشم‌چرانی کردند. یکشنبه شب در اطاقشان دستور خاویار و شامپانی دادند تا صبح صحبت کردند. روز بعد، کوگل ماس در تاکسی‌ای که آنها را به خانۀ پرسکی می‌برد، با خود فکر می‌کرد که کار خطرناکی بود ولی به خطرش می‌ارزید. گهگاهی بجای رفتن به یان ویل می‌توانم اِما را به اینجا بیاورم تا هم جالب باشد و هم متفاوت.

اِما در منزل پرسکی داخل قفسه شد و جعبه‌های لباس‌های نواش را به دقّت دور خود گذاشت، کوگل ماس را با علاقه بوسید. "دفعۀ دیگر، منزل من." این را گفت و چشمکی زد. پرسکی سه ضربه به قفسه زد ولی هیچ اتفاقی نیفتاد.

پرسکی در حالی که سرش را می‌خاراند گفت: "هوم..." دوباره زد ولی اثری از شعبده در کار نبود. با خودش زمزمه کرد: "اشکالی پیدا شده."

کوگل ماس فریاد زد: "پرسکی، آیا شوخی می‌کنی؟ چطور ممکن است که این جعبه کار نکند؟"

"آرام، آرام. اِما آیا تو هنوز در جعبه‌ای؟"

"بله."

پرسکی این بار چند ضربه محکم‌تر زد.

"من هنوز اینجا هستم پرسکی."

"می‌دانم عزیزم، محکم بنشین."

کوگل ماس بیخ گوشی به پرسکی گفت: "ما باید او را برگردانیم، من مردی زن دارم و تا سه ساعت دیگر باید سر کلاس باشم. در این برهه از زمان من فقط آمادگی یک رابطۀ محتاطانه را دارم و بس."

پرسکی زیر لب گفت: "هیچ سر در نمی‌آورم، این حقّۀ بسیار مطمئنی بود."

امّا پرسکی نتوانست هیچ کاری بکند و به کوگل ماس گفت: "این کار به زمان احتیاج دارد. باید همۀ پیچ و مهره‌ها را از هم باز کنم. هر وقت حاضر شد بهت تلفن می‌کنم."

کوگل ماس اِما را سوار تاکسی کرد و به هتل پلازا برگرداند. به زحمت توانست که خود را به موقع به کلاس برساند و تمام روز با تلفن با پرسکی و اِما مشغول صحبت بود. پرسکی به او گفت که ممکن است تعمیر جعبه چند روزی طول بکشد.

دافنه آن شب از کوگل ماس پرسید: "کنفرانس چطور بود؟"

کوگل ماس در حالی که سیگارش را از سر فیلتردارش روشن می‌کرد گفت: "خیلی خوب بود."

"چته؟ تو این روزها خیلی عصبی و ناآرامی."

"من؟ ها، خنده‌دار است. من به آرامی یک شب تابستانی هستم. می روم که قدمی بزنم."

آهسته از در بیرون خزید، یک تاکسی صدا کرده و به طرف پلازا روانه شد.

اِما گفت: "خیلی بد شد، چارلز دلش برای من تنگ می‌شود."

کوگل ماس به او گفت: "عزیزم صبر داشته باش." این را گفت و با رنگ پریده و عرق کرده اِما را دوباره بوسید و به سرعت به طرف آسانسور رفت. از تلفن عمومی هتل سر پرسکی داد کشید و توانست که درست قبل از نیمه شب خود را به خانه برساند.

با لبخند بی‌‌رمقی به لب به دافنه گفت: "به قول پاپکین، قیمت‌ها در کِراکا از سال ١٩٧١ هرگز چنین ثابت نبوده است." و به سرعت پرید توی تختش.

تمام هفته وضع چنین بود.

شب جمعه، کوگل ماس به دافنه گفت که کنفرانس دیگری در سیراکیوز هست که او باید در آن شرکت کند. شتابان برگشت به پلازا. ولی آخر هفتۀ دوّم هیچ شباهتی به اوّلی نداشت.

اِما به او گفت: "یا مرا دوباره به داستان برگردان و یا با من ازدواج کن. در این فاصله من یا باید کاری پیدا کنم و یا کلاسی بگیرم زیرا تمام روز تلویزیون تماشا کردن خسته‌کننده می‌شود."

کوگل ماس گفت: "خیلی خوب برای جبران این موقعیت کسل‌‌کننده می‌توانیم قدری پول خرج کنیم. این چند روزه تو دو برابر وزنت غذا سفارش داده‌ای."

اِما گفت: "امروز در پارک مرکزی با یک تهیه‌کنندۀ تئاتر ملاقاتی داشتم و به من گفت که ممکن است من به درد پروژه‌ای که روی آن کار می‌کند بخورم."

کوگل ماس سؤال کرد: "این دلقک اسمش چیه؟"

"او دلقک نیست، خیلی حساس، مهربان و بانمک است. اسمش جف است یا چیزی شبیه به آن و نامزد جایزۀ تونی است."

عصر همان روز، کوگل ماس مست به خانۀ پرسکی رفت.

پرسکی به او گفت: "آرام باش والا قلبت ناراحت خواهد شد."

"چطور می‌توانم آرام باشم. یک شخصیت داستانی را در اطاق هتلی مخفی کرده‌ام و در این شکّم که زنم کارآگاهی استخدام کرده که زاغ‌ سیاه مرا چوب بزند."

"بس کن دیگر، می‌دانم که مشکلی هست." پرسکی زیر قفسه خزید و با آچاری شروع به کوبیدن چیزی کرد. کوگل ماس ادامه داد: "مثل یک حیوان وحشی شده‌ام. اِما را دزدکی در شهر این طرف و آن طرف می‌برم، هر دو از هم خسته شده‌ایم. صحبت خرج هتل را هم که مثل بودجۀ دفاعی همینطور بالا می‌رود، دیگر نکن."

پرسکی گفت: "می‌گوئی من چه بکنم؟ دنیای شعبده همین است، همه‌ش زیر و بم است."

"زیر و بم، چه مزخرفاتی، من مُدام شراب و خاویار تو دهن این موش صحرائی می‌ریزم. به اضافۀ شهریه‌ای که برای کلاس هنرپیشگی‌اش می‌پردازم. خانم تازگی‌ها هوس کرده که ازش عکس آرتیستی بگیرند."

"مشکل دیگر این که پرفسور فیویش کاپکیند که ادبیّات معاصر تدریس می‌کند و همیشه هم نسبت به من حسودی کرده، اخیرا" پی برده است که من همان شخصیتی هستم که گاه و بیگاه در کتاب فلوبر دیده می‌شود و تهدید کرده که مطلب را به دافنه خواهد گفت. نابود شدن و نفقه دادن و زندان رفتن را به روشنی جلوی چشمم می‌بینم. به خاطر ارتباط نامشروع با مادام بوواری زنم مرا به روز گدائی خواهد نشاند."

"انتظار داری چه بگویم؟ من مرتّب روز و شب دارم روی آن کار می‌کنم. تا آنجا که مربوط به تشویش و نگرانی توست، از دست من کاری ساخته نیست. من شعبده‌بازم و نه روانکاو."

از ظهر یکشنبه اِما خودش را در حمّام زندانی کرد و به التماس‌های کوگل ماس هم اعتنایی نکرد. کوگل ماس از پنجره بیرون را نگاه کرده، به خودکشی فکر می‌کرد. با خود فکر کرد چه بد که در طبقات پائینی هتل بودند وگرنه خودش را از بالا پرت کرده بود. شاید هم اگر به اروپا فرار کنم، بتوانم زندگی جدیدی از سر بگیرم. شاید بتوانتم فروشندۀ روزنامه هرالد تریبیون بشوم همان کاری که دخترهای جوان می‌کنند.

تلفن زنگ زد. کوگل ماس گوشی را برداشت و گوش داد.

پرسکی گفت: "بیاورش اینجا. فکر می‌کنم که درستش کرده‌ام." قلب کوگل ماس شروع کرد به تپیدن. پرسید: مطمئنی؟" "بله عیبی در موتورش بود که رفع کردم."

"پرسکی، تو یک نابغه‌ای. همین الان راه می‌افتیم و تا یک دقیقۀ دیگر آنجا هستیم."

دوباره دو عاشق با عجله خود را به خانۀ پرسکی رساندند و اِما با تمام لوازمش داخل قفسه شد. این دفعه دیگر بوسه‌ای در کار نبود. پرسکی در را بست، نفس عمیقی کشید و سه ضربه به قفسه زد. صدای کار کردن درست قفسه به گوش رسید و وقتی که پرسکی به دقّت به داخل قفسه نگاه کرد، اِما رفته بود. مادام بوواری برگشته بود به داستان. کوگل ماس نفسی به راحتی کشید و دست شعبده‌باز را به گرمی فشرد.

کوگل ماس گفت: "دیگر تمام شد. درس لازم را گرفتم. دیگر هرگز به زنم خیانت نمی‌کنم، قسم می‌خورم."

کوگل ماس دست شعبده‌باز را یک بار دیگر به گرمی فشرد و به خود یادآوری کرد که کراواتی برای او بفرستد.

سه هفتۀ بعد، در پایان یک بعد از ظهر زیبای بهاری، پرسکی زنگ در را جواب داد. کوگل ماس پشت در بود، شرمنده.

شعبده‌باز گفت: "این دفعه دیگر کجا؟"

کوگل ماس گفت: "فقط همین دفعه. هوا بسیار مطبوع و دلنشین است. من هم که دیگر جوانتر نمی‌شوم. تو داستان 'شکایت پورتنو'(١٧) و میمون آن داستان را شنیده‌ای؟"

قیمت من بالا رفته. حالا نرخ من بیست و پنج دلار است زیرا که خرج زندگی بالا رفته. ولی من این بار به خاطر تمام گرفتاری‌هائی که دفعۀ پیش برایت پیش آوردم از تو مزدی نمی‌خواهم.

کوگل ماس گفت: "تو آدم خوبی هستی و در حالی که چند بار باقی‌ماندۀ مویش را شانه می‌کرد وارد قفسه شد. درست کار خواهد کرد؟"

"امیدوارم. بعد از آن جریان تو، دیگر با آن کار نکرده‌ام."

کوگل ماس از داخل قفسه گفت: "زن و عشق، تا کجا که به دنبال یک صورت زیبا نمی‌رویم."

پرسکی داستان "شکایت پورتنو" را داخل قفسه انداخت و سه ضربه به آن زد. این بار به جای صداهای همیشگی صدای یک انفجار خفیف شنیده شد و به دنبال آن صدای شکستن و بارانی از جرّقه. پرسکی جستی به عقب زد، دچار سکتۀ قلبی شده روی زمین افتاد و مُرد. قفسه هم آتش گرفت، آتش به همۀ خانه سرایت کرد و خانه تا انتها سوخت.

کوگل ماس بی‌خبر از این فاجعه سرش به گرفتاری خودش گرم بود. او به سبب گرفتاری قبلی‌اش نتوانست به درون داستان "شکایت پورتنو" داخل شود و نه هیچ داستان دیگری. این بار خود را در داخل متن کتابی قدیمی یافت در رابطه با طب قدیم اسپانیا که در بیابانی پست و بلند از ترس فعل بی‌قاعدۀ Tener "داشتن" که همچون هیولائی پشمالو با پاهائی دوک‌وار پشت سر او گذاشته بود، در حال فرار بود.


نقل از:http://www.iranian.com/main/2011/sep-15

Footnotes

1. This short story is from "Side Effect" by Woody Allen, New York, Ballantine Books, 1980

2. Kugelmas

3. Persky

4. Sister Carrie, a novel by Theodor Dreiser (1900)

5. Hester Prynne, a main character in “The Scarlet Letter” by Nathaniel Hawthorn (1850)

6. Ophelia is the fictional character in the play “Hamlet” by William Shakespeare

7. The Story of Temple Drake is a film based upon a story titled “Sanctuary” by William Faulkner.

8. Nana, a novel by Emile Zola

9. Natasha Williams is a fictional character from the Australian soap opera Neighbors.

10. Emma Bovary, the main female character in the novel by the same name written by Gustav Flaubert

11. Bloomingdale’s, a chain department stores in America

12. Rupert Murdoch, an Australian-American business magnet

13. Strasberg, The Theater and a Film Institute

14. Halston, a fashion designer

15. Saint Laurant, a fashion designer

16. Ralph Lauren, a fashion designer

17. Portnoy’s Complaint, a novel by Philip Roth (1969

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin