چهار گروه انسانها از دید دکتر علی شریعتی




آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند.

· عمده آدم ها.

§ حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند.

· مردگانی متحرک در جهان.

§ خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند.

· آدم های معتبر و با شخصیت.

§ کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند.

· شگفت انگیز ترین آدم ها.

§ در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد



و ما از کدام دسته ایم؟



«
:

محمد حقوقي -شاعر و منتقد پيشكسوت-در سن 72سالگي از دنيا رفت. به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، ايشان حدود ساعت 17:20 امروز (دوشنبه، هشتم تيرماه) در بيمارستان خورشيد اصفهان درگذشت. حقوقي از روز پنج‌شنبه (چهارم تير) به دليل ناراحتي قلبي و كليوي به حالت نيمه‌بي‌هوش به بيمارستان منتقل شده بود. به گفته‌ي همسر حقوقي، جزييات مراسم تشييع و خاك‌سپاري اين شاعر و پژوهشگر كه در تهران سكونت داشت، هنوز مشخص نيست؛ اما به احتمال زياد در زادگاهش اصفهان به خاك سپرده شود. محمد حقوقي متولد سال 1316 در اصفهان بود. دوره‌ي آموزش‌هاي دبستاني و دبيرستاني را در زادگاهش به پايان رساند. پيش از اين‌كه به تهران بيايد، تنها دو كتاب شعر با نام «زوايا و مدارات» و «فصل‌هاي زمستاني» را در اصفهان چاپ كرده بود و نه تنها به عنوان شاعر، كه به عنوان منتقد هم، همراه با چاپ مقاله‌ها و نقدهايي در «جنگ اصفهان»، مجله‌ي «آرش» و مطبوعات مختلف مشهور شده بود؛ اما آن‌چه او را بيش از پيش شناساند، انتشار كتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» بود. آثاري از جمله دفترهاي شعر: «گنجشك‌ها و گيلاس‌ها» (شعرهاي عاشقانه)، «زوايا و مدارات»، «فصل‌هاي زمستاني»، «شرقي‌ها»، «با شب با زخم با گرگ»، «گريزهاي ناگريز»، «خروس هزاريال»، «سطح‌هاي شعر در سطرهاي نثر» و «از صدا تا سكوت» (لاك‌پشت‌ها)، و نيز «شعر و شاعران» (‌بررسي و تحقيقي درباره‌ي شعر شاعران معاصر) از او به جا مانده‌اند.
عمده آثار وي در نقد و معرفي شاعراني نظير نيما يوشيج، سهراب سپهري، احمد شاملو، مهدي اخوان ثالث و فروغ فرخزاد است.





سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپا خورده‌ي رنجور

منم دشنام پست آفرینش، نغمه‌ي ناجور

نه از رومم نه از زنگم؛ همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای دلتنگم

حریفا، میزبانا، میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست؛ مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می‌گویی: "که بی‌گه شد؛ سحر شد؛ بامداد آمد!"

فریبت می‌دهد! برآسمان، این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......
آزادی ای گلولة آتش! شعری از جلال سرفراز
جلال سرفراز


ما در سطور خيابان هر يک کلمه يی هستيم
که با حروف يکسان
شعر بلند آزادی را می نويسيم

از بين ما کلماتی افتاده اند
از بين ما کلماتی خط خورده اند
از بين ما کلماتی
حتا از ياد رفته اند
اما
هميشه آزادی آزادی ست


آزادی را
نظاميان با سرنيزه معنی می کنند
ما با گل و صدا
و آن که در طبيعت آزادی معنای بند ببيند
با ماست
بی که از ما باشد

آنان که قفل خريدند
و با بلندگوی مذاهب
ما را به باغ عدن بردند
و پای چشمة کوثر گردن زدند
آنان فريب خوردند
ما بازگشته ايم
ما باز گشته ايم در صفوف منظم
...

اما آزادی! آزادی!
تو مذهب هميشة مايی
که در حصار نمی گنجی
و در کلام
تنها در کلام خلاصه نخواهی شد

آزادی
ای گلولة آتش!


جلال سرفراز
بیانیه جمعی از اهالی هنر و فرهنگ کشور



/از مراجع قانونی و مذهبی می‌خواهیم برای اعاده حقوق از دست رفته ملت اقدام کنند - 1388/3/29
:

جمعی از اهالی هنر و فرهنگ کشور با صدور بیانیه ای ضمن همراهی با موج سبز مردم، از تمامی مراجع قانونی و مذهبی درخواست کردند که نقش پناه مردم را در این شرایط خطیر ایفا کنند.

متن بیانیه ارسالی هنرمندان به قلم به این شرح است:
به نام خدا بیانیه جمعی از اهالی هنر و فرهنگ کشور جمعه بیست و دوم خرداد روز با شکوهی بود. همه بودند. آنها که همیشه می آمدند و آنها که هرگز نیامده بودند. همه محترم بودند. هیچکس خس نبود، خاشاک نبود. جمعه بیست و دوم خرداد روز نمایش اعتماد، آگاهی و عقلانیت ملت و درک صحیح مردم از ارادة در دست گرفتن سرنوشت خویش بود. 1- جامعة هنری ایران همپای این جریان تاریخی، پیشگام حرکت سرنوشت ساز انتخابات ریاست جمهوری دهم شد و در بستر سازی این اعتماد عمومی، به سهم خود تلاش کرد. 2- متاسفانه در هنگامة تجلی این ارادة ملی، جریان های شناخته شده ای با سوءاستفاده از امکانات ملی و دولتی به کارگردانی آرا و مدیریت آن پرداختند و در یک اقدام ویرانگر تاریخی، ضربه مهلکی به حقوق مدنی مردم وارد کردند و عملاً بخش گسترده ای از جامعه ایران را در آستانه خروج از دایرة اعتماد به نظام قرار دادند. 3- در شرایطی که بسیاری از نخبگان سیاسی و فرهنگی کشور به همراه بخش عظیمی از ملت ، در صحت انتخابات دچار تشکیک شده اند ، متاسفانه رسانه ملی ایران به جای بستر سازی برای رفع نگرانی ها و اعتراضات و تلاش جهت شفاف سازی واقعیت ها ، همچنان از مواضع و ادبیاتی دور از شان این ملت بزرگ استفاده می کند. جامعه هنری و فرهنگی ایران همگام با خواست و ارادة عمومی ملت که در راهپیمایی میلیونی آنها تجلی یافته و در اظهارات نامزدهای معترض نیز منعکس شده است، از تمامی مراجع قانونی و مذهبی درخواست می کند، نقش پناه مردم را در این شرایط خطیر ایفا کنند و برای اعاده حقوق از دست رفتة ملت و بازسازی بنای ویران شده عدالت اجتماعی ، اقدام کنند. این جامعة هنری و فرهنگی همچنین از نیروهای نظامی و انتظامی درخواست می کند با خویشتن داری و پرهیز از خشونت ، تصویری جوانمردانه تر از رفتار و فرهنگ ملت ایران را به نمایش گذارند .
عزت‌الله‌ انتظامی، صابر ابر، محمد آلادپوش، امیر اثباتی، پگاه آهنگرانی، محمد احمدی، حمید اسکندری، محمدرضا اعلامی، حمید امجد، ژیلا ایپکچی، اهورا ایمان، بابک اطمینان، ساعد باقری، مرضیه برومند، مهدی بزرگمهر، رخشان بنی‌اعتماد، بیتا بهشتیان، شهرزاد بهشتیان، امیرحسین بیاتی، کامبوزیا پرتوی، کیومرث پور‌احمد، حمید‌ پور‌آذری، فرهاد توحیدی، هدیه تهرانی، شاپور حاتمی، امیر راد، حیب‌اله صادقی، مهرداد صدیقی، هاجر صمدی، فرشته طائر‌پور، طناز طباطبایی، امیر عابدی، قدرت‌ا... عاقلی، ساقی عطائی، افشین علاء، حسین علیزاده، فریدون عموزاده خلیلی، کیانوش عیاری، حمید فرخ‌نژاد، شبنم فرشاد‌جو، محمد فرشته‌نژاد، اصغر فرهادی، فرشاد فزونی، فرهاد فزونی، عبدالجبار کاکانی، مهدی کرم‌پور، باران کوثری، احمدرضا گرشاسبی، نعمت‌ لاله‌ای، نیلوفر لاری‌پور، محمدحسین لطیفی، مهسا محب‌علی، غلامحسین نامی، لیلا حاتمی، حمدعلی حسین‌نژاد، محمدحسین حقیقی، منیژه حکمت، حسین خسرو‌جردی، فردین خلعتبری، سیف‌ا... داد، ابوالحسن داوودی، احمدرضا درویش، بهمن دهقانی، علیرضا رئیسیان، شادمهر راستین، فاطمه راکعی، محمد رحمانیان، داوود رشیدی، لیلی رشیدی، محمد رضایی‌راد، حسین زمان، جمال ساداتیان، حسام‌الدین سراج، سعید سهیلی، علی‌اصغر سید‌آبادی، مرتضی شایسته، پرویز شهبازی، سهیل محمودی، محسن مخملباف، آزاده مدنی، سهراب مدنی، علی مصفا، فاطمه معتمد‌آریا، حسن معجونی، کسری معظمی، محمدرضا مویینی، نازنین مفخم، تورج منصوری، داریوش مهرجویی، مازیار میری، محمدعلی نجفی، مهتاب نصیر‌پور، نشاط نوذری، ضیاء هاشمی، افشین هاشمی‌، کارن همایون‌نفر، محمدرضا درویشی، مریلا زارعی، محبوبه هنریان، اشکان خطیبی، مرضیه محبوب، سعید شهرام، نادر رضایی، سعید پور‌اسماعیلی، آتوسا قلمفرسایی، مصطفی احمدی، احمد وکیلی، مریم نراقی، علیرضا سمیع‌آذر، طاهره ایبد، بیوک ملکی، افسانه گیریان، فریبا نباتی، شهرام اقبال‌زاده، پرویز تناولی، منوچهر معتبر، حمیدرضا قلیچ‌خانی، داریوش فرهنگ، امیر توده‌روستا، خسرو خسروی، احمد مرشد‌لو، شهاب فتوحی، رضا بهار‌انگیز، بهذرنگ صمد‌زادگان، شهرام مکری، رضا نامی، بهرام عظیم‌پور، طوفان نهان‌قدرتی، کوروش شیشه‌گران، حامد صحیحی، سمیرا اسکندر‌فر، پیروز کلانتری، فرح اصولی، واحد خاکدان، لیلا نقد‌پری، مجید برزگر، پریوش نظریه، سعید شهلا‌پور، امین نورانی، محمدمهدی طباطبایی، معصومه بختیاری، ابراهیم حقیقی، بیتا فیاضی، ژینوس تقی‌زاده، حامد رشتیان، امیر‌حسین بیرجندی، پیمان نهان‌قدرتی، علی واجد‌سمیعی، بهمن کیارستمی، محمدرضا مقدسیان، ایمان افسریان، معصومه مظفری، میترا کاویان، گلناز فتحی، رعنا فرنود، محمدحسین ماهر، رزیتا شرف‌جهان، پویا آریان‌پور، منیز صحی، مصطفی دره‌باغی، مرتضی دره‌باغی، محسن صادقیان، رعنا جوادی، بهمن جلالی، تورج کیانی، پروین صفری، منصوره حسینی، پرویز آبنار، باربد گلشیری، ثمیلا امیر‌ابراهیمی، علی‌اکبر صادقی، لیلی گلستان، توکا نیستانی، شیده تامی، وحید حکیم، احمد میراحسان، علاء محسنی، مانی پتگر، ماجد نیسی، منوچهر مشیری، میترا کارآگاه، پژمان حبیبیان، هوشنگ آزادی‌ور، محمد نصیری، مجید عاشقی، سحر سلحشور، مهوش شیخ‌الاسلامی، فرهاد مهرانفر، رضا کاظمی، ارد زند، کیوان کیانی، مهدی شکیب، رضا بهرامی‌نژاد، محمد حدادی، علی حدادی، اکبر حدادی، عمید راشدی، جلال متولی، هاله باستانی، محمدحسین مهدوی‌سعیدی، علی اسدی، سید‌رضا یکرنگیان، ماکان محمدی، سعید صدیق، سعید حدادی، محمد عاشقی، غزل شاکری، مهدی قربانپور، مجتبی میرطهماسب، تبسم هاشمی، ایمان وزیری، اریکا ابراهیمی‌قاجار، نیلوفر قادری‌نژاد، فرشته یمینی شریف، مهشید رحیم‌ تبریزی، یعقوب عمامه پیچ، جعفر پناهی، پرویز آبنار، منوچهر محمدی، رایکا میلانیان، آرزو نیکپور، محمدعلی سعیدی، شیما طباطبایی، فرزاد موتمن، سمیرا علیخان‌زاده، مهرداد میرکیانی ، شالیزه عارف پور ، مونا زندی ، علیرضا شمس ، منوچهر سفر زاده ، فیروزه امینی ، هایده دیلمغانی ، مجید اخوان ، محمد هادی قمیشی ، مسعود صادقیان ، خزر معصومی ، شادی افشار ، معصومه عبیری.
درگذشت رضا سیدحسینی، ادیب، نویسنده و مترجم








رضا سید حسینی مترجم باسابقه ایران و از کسانی که به عنوان چهره های ماندگار ادبی ایران معرفی شده، از اواسط فروردین ماه به دلیل تب شدید و عفونت ریه به بیمارستان منتقل و در بخش مراقبت های ویژه آی سی یو بستری شده بود؛صبح روز جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ در سن ۸۳ سالگی در بیمارستان ایرانمهر تهران درگذشت.

رضا سید حسینی

رضا سید حسینی، ادیب، مترجم و نویسنده، شصت سال از عمرش را صرف ترجمه آثار ادبی مهم جهان و همچنین شناساندن مکتب های ادبی کرد. در کارنامه ادبی اش می توان ترجمه آثاری از نویسندگان بزرگی چون آندره مالرو، بالزاک، ژان پل سارتر، آندره ژید، آلبر کامو، ماکسیم گورکی، توماس مان،مارگریت دوراس، ناظم حکمت و چارلی چاپلین را پیدا کرد.


بسیاری معتقدند رضا سید حسینی از جمله مترجمانی بود که ترجمه را به عنوان هنر معرفی کرد.

مدیا کاشیگر مترجم و نویسنده، رضا سید حسینی را از آخرین بازماندگان نسل مترجمان دوره خودش می داند. و:" وفاداری به متن و تسلط در برگرداندن به زبان فارسی از ویژگی های مهم این نسل است. ما حداقل مکتب های ادبی و فرهنگ آثار را مدیون او هستیم."

علی دهباشی، نویسنده و سردبیر مجله ادبی بخارا معتقد است رضا سید حسینی در چند زمینه به صورت بسیار عالی کار کرد و "ما شناخت بسیاری از نویسندگان فرانسه زبان را به او مدیونیم."

آقای دهباشی همچنین به توانایی های او در زمینه نقد ادبی اشاره می کند: "پنجاه و پنج سال پیش، رضا سید حسینی برای ما مکتبهای ادبی را نوشت، کتابی که در واقع به کمکش سه نسل (ایرانیان) با مکاتب و شیوه های داستان نویسی و نقد ادبی آشنا شدند. هنوز هم این کتاب بعد از گذشت بیش از نیم قرن، بی نظیر است."

علی دهباشی همچنین ترجمه آثار رضا سید حسینی از ترکی به فارسی و همچنین کارهای مطبوعاتی او را قابل تحسین می داند و به ترجمه های او از نویسندگان ترک زبانی چون یاشار کمال، لطیف تکین و اشعار ناظم حکمت اشاره می کند که باعث شد ایرانیان با نویسندگان معاصر ترک زبان آشنا شوند.

مهشید نونهالی، مترجم و از همکاران سالهای اخیر رضا سید حسینی،
شکل ترجمه رضا سید حسینی را الگویی برای کسانی می داند که می خواهند چگونگی ترجمه را یاد بگیرند و در ادامه می افزاید" کتاب ضد خاطرات آندره مالرو که با آقای ابوالحسن نجفی کار کردند واقعا الگوست. کتاب دیگر در باب شکوه سخن از لونگینوس، مصداق خوب دیگری است چرا که ترجمه ایشان نیز به نوعی شکوه سخن است."

هوشیار انصاری فر، مترجم و نویسنده، ترجمه های رضا سید حسینی را نقطه عطفی در تاریخ ترجمه می داند و از او به عنوان نسل موسس روشنفکری در ایران نام می برد.

:" سید حسینی در این نسل هم جایگاه کاملا منحصر به فردی دارد. مردی است که وقتی می گوییم به تنهایی یک نهاد، بلکه چندین نهاد بود حقیقتا اغراق نکرده ایم. می توانیم از مکتب های ادبی بگوییم که به تنهایی کار سالیان سال یک گروه پر شمار دسته جمعی را یک تنه انجام داد. اگر سیر مکتب های ادبی از چاپ اول تا تجدید نظر چاپ نهایی را بررسی کنیم به تنهایی نموداری از سیر روشنفکری ایرانی است."

او نشان شوالیه نخل آکادمیک فرانسه را در سال ۲۰۰۰ میلادی از آن خود کرد. "فرهنگ آثار" با مجلدهای ۸۰۰ صفحه‌ ای با سرپرستی او عرضه شد. او همچنین در تدوین "فرهنگ آثار ایرانی - اسلامی" همکاری داشت.

دوستداران و همکاران رضا سید حسینی می گویند که او نه تنها مترجم که مدرسی بود که نسل های متمادی از طریق ترجمه ها و مکتب های ادبی اش شاگردی او را کرده اند.
بگذارید این وطن دوباره وطن شود!!!!!!

قسمت‌هایی از یک شعر لنگستون هیوز

بگذارید این وطن دوباره وطن شود .
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود .
بگذارید پیش‌آهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزل‌گاهی بجوید .
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا‌پروران در رویای خویش
داشته‌اند .
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن ، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند
و نه ستمگران اسباب‌چینی کنند
تا هر انسانی را ، که برتر از اوست از پا درآورد .

آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن آزادی را
با تاج گلِ ساختگیِ وطن‌‌پرستی نمی‌آرایند .
اما امکان واقعی برای همه‌کس هست ، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم
.............

بگو توکیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی ؟
کیستی تو که حجابت با ستاره‌گان فراگستر می‌شود ؟
............
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار ، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌‌ی بی‌پایان و دیرینه سالِ
سود و قدرت، استفاده
قاپیدن زمین ،‌ قاپیدن زر،
کار انسان‌‌ها ، مزد آنان ،
و تصاحب همه‌چیزی به فرمان آز و طمع

من کشاورزم – بنده‌ ی خاک –
کارگرم ، زرخرید ماشین.
من مردمم : نگران ، گرسنه ، شوربخت ،
که با وجود آن رویا ، هنوز امروز محتاج کفی نانم .
هنوز امروز درمانده‌ام- آه، ای پیش‌ آهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بی‌نواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد .
با این‌همه ،من ، همان کسی‌که در دنیای کهن
در آن‌ حال‌‌که‌ هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم ،
رویایی با آن‌مایه قدرت ، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم‌اکنون هست .
.......
آه بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
- سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود ، نشده است
و باید بشود –
سرزمینی که در آن انسان آزاد باشد .
سرزمینی که از آن من است .
- از آن بی‌نوایان ، سرخ‌پوستان ، سیاهان ، من ،
که این وطن را وطن کردند ، که خون و عرق جبین‌شان ، درد و ایمان‌شان ،
در ریخته‌‌‌گری‌های دست‌هاشان ، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند .

آری هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولادِ آزادی زنگار ندارد .
......
ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان ، معادن‌مان ،گیاهان‌مان ، رودخانه‌هامان ،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم
و بار دیگر وطن‌مان را بسازیم .


مترجم : شاملو

عشق راواردكلام كنيم ----------- تا به هر عابري سلام كنيم
وبه هرچهره اي تبسم داشت -------- مابه آن چهره احترام كنيم
هركجا اهل مهر پيدا شد -------------- ما در اطرافش ازدحام كنيم
چشم ما چون به سروسبز افتاد ----------- بهر تعظيم او قيام كنيم
گل وزنبور ،دست به دست دهند -------- تا كه شهد جهان به كام كنيم
اين عجايب مدام در كارند ----------- تاكه ماشادي مدام كنيم
زنبور،شهره گشته است به نيش ------------ ما ازو رفع اتهام كنيم
علفي هرزه نيست درعالم ----------- ماندانيم وهرزه نام كنيم
زندگي در سلام وپاسخ اوست ---------- عمر راصرف اين پيام كنيم
در عمل بايد عشق ورزيدن---------- گفتگو را بيا تمام كنيم
عابري شايد عاشقي باشد ---------- پس به هر عابري سلام كنيم

اين‌بارهم تيرمان به سنگ خورد و نتوانستيم به اجماع برسيم. يادتان هست كه نوشتم هنرمندان كرماني در يك اقدام بي‌سابقه، بر عليه تصميم‌ واگذاري تنها خانه‌ي هنرمندان شهر به كانون مساجد محمع تشكيل داده و درتالار عماد همان مجتمع گرد هم آمدند؟...هرچند كوتاهي كردم و ننوشتم چه ذوقي زديم كه اين‌همه هنرمند زير يك سقف جمع شدند و از اين هماهنگي چه لذتي برديم. اما واقعا اين‌طور بود با اينكه مي‌دانستيم هيچ‌كس نمي‌تواند در مقابل تصميم دولت‌مردان دولت نهم بايستد و ان‌ها در طول اين چهار سال ثابت كرده‌اند كه گوش‌شان بدهكار هيچ حرف حسابي نيست و كار و عمل‌شان وحي مطلق است. اما از اين با‌هم بودن و اين‌حركت بي‌سابقه به وجد آمده بوديم.عجيب اين‌جا بود كه پير و جوان بي ادعا امده بودند و زير بيانيه را امضا كردند و با هم جواني كردند.
چند روز قبل هيئت مديره مجتمع ساعت 1 بعدازظهر همه را خسته و گرسنه جمع كردند كه مهلت التيماتوم دوم نزديك است و منتظريم راهكارهاي شما را بشنويم كه " امرهم شورا بينهم"
تا ساعت سه بعد‌ازظهر حرف زديم و نظر داديم- بگذريم كه رييس هيئت به دليل مشغله‌ي لازم و زياد، پيش از ختم جلسه به خانه‌اش رفت- اما هيچ‌كس توجه نكرد و در جمع‌بندي پاياني قرار شد- امروز شنبه 9/3/88 در محوطه‌ي خارج از مجتمع يا داخل سالن ورودي روي زمين بنشينيم و طي يك مراسم كاملا رسمي اعلام نماييم كه ديگر با اين وضعيت قادر به كار نيستيم.
اما امروز وقتي به محل مجتمع رسيديم رييس هيئت مديره سر راه هنرمندان ايستاده بود و با لبخند آن‌چناني‌اش از همه مي‌خواست كه به داخل سالن بروند و مدعي بود" كاري كرديم كارستان! مسئولين پس نشستند و طي تفاهم‌نامه‌اي همه‌ي شرط و شروط‌مان را قبول كردند. به داخل برويد كه تفاهم نامه قرائت شود"
نمي‌فهميديم حرف او را باور كنيم يا تابلوي سبز كانون مساجد را كه قرص و محكم سر جايش ايستاده بود. بازهم با اميدواري ساده لوحانه‌مان در سالن نشستيم و منتظر كه كار كارستان روسا و مسئولين چيست.
بازهم قاري نداشتيم . البته هيئت مديره از پيش فكر اين‌جا را كرده بود و سوره‌اي از قران را از ضبط‌صوت پخش نمود و پس‌آن‌گاه نامه را قرائت كرد . نامه‌اي كه اقدام ما را "ابهام" خوانده بود و كاملا رسمي ابلاغ كرده بود كه ساختمان واگذار نشده- در حالي‌كه جلسه‌ي قبل هيئت مديره و قائم مقام از سنديت آن حرف‌ها زدند و قسم‌هاي آن‌چناني خوردند و خط و نشان‌هايي به چه محكمي براي يكديگر كشيدند و ساده ما كه چه گلويي پاره كرده بوديم. در بند هاي مختلف نامه با لفاظي خاص- اين گروه- به همه خنديده بود. اين‌كه كانون مساجد هم مثل همه‌ي اصناف هنرمندان است و وووو ...
چه بنويسم كه شك دارم آن‌چه شنيدم بوي مصالحه مي‌داد و آقاي قراري بازرس هيئت مديره با چه چه‌چه و به‌بهي از پيروزي دم مي‌زد و چه تلاشي مي‌كرد كلمات اديبانه‌اش بوي گند ساده‌لوح بودن‌مان را و اين‌كه بازهم كلاه سرمان رفت را يك پيروزي قلمداد كند و مي‌خواست از خواسته‌ي خودمان كه كتبا همه‌جا اعلام كرده بوديم؛ بگذريم و مهلتي چند ماهه به مسئولين بدهيم. تا اين پيروزي نمود بيشتري يافته و طبق قانون به آن‌چه مي‌خواستيم برسيم.
شايد هم همين‌طور بود و من و خيلي از حضار بد فهميديم. كه اعتراض كرديم. خاك روي محتويات نامه را پس زديم و نشان‌شان داديم . شهابي پشت تريبون رفت و به اهليت آن‌ها شك كرد و تقاضا كرد سه نفر ناظر بر هيئت مديره بگماريم .
واي يعني اين‌همه آدمي كه آثارشان سرشار از وحدت و آزادي و دمكراسي است نمي‌توانند در قدمي اين‌چنين كوتاه هم را تاب بياورند و به فكر سهم‌خواهي نباشد. نتوانستم طاقت بياورم. داد زدم ما نمايندگان‌مان را قبول داريم و تا پايان اين راه حمايت‌شان مي‌كنيم. نگذاريد در اولين قدم‌ها پراكنده شويم و ووو
رييس هيئت مديره ميكروفن را گرفت و از هشتصد هزار تومان بدهي برق مجتمع گفت. نفر بغل دستي بغل گوشم پچ‌پچ كرد: اگر نمي‌توانيم پول برق را بدهيم پس چه حقي براي مديريت مجتمع داريم؟!
كسي برخواست و فرياد كشيد آقا به تابلوي كانون مساجد گير ندهيد كه آن‌ها نام اين تالار را از "عماد" به" انتظار" تبديل كردند.
ديگري گفت مجسمه‌‌ي استاد شاهرخي را از نگارخانه بيرون گذاشته و فردا به سطل زباله‌اش مي‌اندازند.
آن‌يكي گفت آن‌ها با بي‌قانوني همه چي را غصب كرده‌اند، چرا بايد ما قانون را مد نظر داشته باشيم؟!
قراري جواب همه را با قانون داد و همه را به شكيبايي دعوت كرد . برخواستم گفتم اين اعمال كوته‌نظريست و همه را تحريك مي‌كند. حداقل اين‌همه را تذكر دهيد.
كه صمداني از جا بلند شد و گفت : بد كردي. احساساتي شدي انشقاق ايجاد كردي!
هرچند هنوز فرصت نكردم معناي"انشقاق" را بيابم و حدس مي‌زنم معنايش پراكنده نمودن باشد.
در طول اين مدت نيمي از مدعوين سالن را ترك كرده بودند و مابقي پس از آن‌كه حرف آخر سخن‌گو را مبني بر اين‌كه بايد عقب نشيني كنيم و مهلت تعيين شده را به دو ماه ديگر موكول كنيم، سرخورده و مغموم سالن را ترك كردند.
من‌كه بوي بدي به مشامم خورد؛ شما چطور؟ اي‌كاش كسي دلداريم مي‌داد تا نيمه‌ي خالي ليوان را ببينم.
باقي بقايتان
جستاري در باب نقش تاويل در هنر مدرن

جستاري در باب نقش تاويل در هنر مدرن
محمد رضا يكرنگ صفاكار

چنين به نظر مي‌رسد كه از اواخر قرن نوزده تاكنون، روند شتاب‌آلوده رشد صنعت و تكنولوژي تمدن جهاني و تغييرات سريع و تأمل‌ناپذير جوامع مدرن، گسترش و تسلط گرايش‌هاي خود گريز بر عرصه‌ي انديشه و هنر انسان مدرن را به واكنشي – هر چند در عمق، انفعالي – ناگزير مبدل ساخته است. به ويژه كه اين روند شتاب ناك و تحولات پي در پي با تجربيات دهشتناك و دردآلود وقوع دو جنگ جهاني و تسلط رژيم‌هايي خودكامه بر مبناي نظام‌هاي ايدئولوژيك – و به ظاهر عقلاني – همراه شده، در راستاي اين گسترش، آثار هنري پيچيده، مبهم، درون‌گرا، انتزاعي و غريبي پديد آمدند و مطابق آن چنان كه تولستوي در كتاب هنر چيست؟ درباره‌ي نظريه‌هاي زيبايي شناسي گفته است- نظريه‌هاي هنري و ادبي نويني تبيين يافتند بنا به يكي از پرنفوذترين اين نظريه‌ها، زيبايي شناسي كوششي براي بازشناسي قواعد زبان‌شناسي در آثار هنري است. آثاري كه هر قدر هم از خلاقيت و نبوغ هنرمند برخوردار باشند، نهايتاً از قواعد زبان شناختي فوق اراده‌ي آدمي تبعيت مي‌كنند. چنان كه با بررسي افسانه‌ها و حكايت كهن معلوم مي‌شود كه همگي آنها از يك يا چند الگوي ساختاري مشخص پيروي مي‌كنند الگويي كه مي‌تواند تعميم و تابع قواعد زبانشناختي در داستان سرايي باشد. بدين گونه، ساختار اثر هنري و فرم آن بسي مهمتر و اساسي‌ترين از معاني به هر حال مكرري است كه بيان مي‌كند و نيز، شعر چيزي به جز بيان نيست و معناي شعر به جز خود شعر و هدف آن به جز خود واژه‌هايش و نه آن چه اين واژه‌ها بيان مي‌كنند – نيست اين نظريه تا حدي بر اهميت الگوهاي زبان شناختي و در نتيجه بر اهميت فرم و ساختار اثر هنري تاكيد مي‌كند كه از ياد مي‌برد كه فرم و ساختار و معناي اثر هنري و الگوهاي زبان شناختي و معنايي كه اين گونه الگوها براي بيان آن به كار مي‌روند، در يك اثر شاخص و هوشمندانه به گونه‌اي كه ناگسستني به هم پيوسته‌اند و از اين رو ارزش هيچيك را نمي‌توان ناديده گرفت.
در راستاي اين نظريه مبتني بر همساني زيبايي شناسي و زبان شناسي، گفته شده كه چون در زبان ابهامي و عدم قطعيتي نسبت به واقعيتي كه بر آن دلالت مسمي كند وجود دارد – به طور مثال وقتي مي‌گويم درخت، مخاطب ما آن را به همان گونه كه در ذهن ما معني دارد در نمي‌يابد و از سوي ديگر نه درخت من و نه درخت مخاطبانم كاملاً‌منطبق با واقعيت عيني، كامل درخت – اگر چنين واقعيتي اصلاً كامل بوده و عينيت داشته باشد – نيست – پس جست و جوي معنا در اثر هنري جست و جويي بي‌حاصل است و بهتر است صرفاً به فرم و ساختار زيبايي آن توجه كنيم اين نظريه در جهت كوشش درست خود براي تأكيد بر نسبي بودن مفاهيم ادراك شده و به ويژه بيان شده (به ياري زبان) اين حقيقت را ناديده مي‌گيرد كه به هر حال تمامي كوشش‌هاي ما براي ادراك و بيان واقعيت‌ها و حقايق هستي درون و پيرامونمان، كوششي نسبي است و هنر – همچون علم – از اين رو ارزشمند است كه ما را از وجود نسبي‌مان به سوي مطلق – مطلق همواره دست نيافتني – و از موقعيت بيگانگي‌مان به سوي يگانگي، در حركتي بي‌پايان اما پيش روند سوق مي‌دهد. نظريه‌هاي ديگري بر اين حقيقت تاكيد مي‌ورزند كه اثر هنري معنايي يكه‌اي ندارد و چون فرايند آفرينش هنري در ذهن و روح مخاطبانش نيز مي‌تواند ادامه يابد،‌پس به تعداد مخاطبان در زمان‌ها و مكان‌هاي گوناگون مي‌تواند تفاسير و تعابير متفاوت از معاني اثر مي‌شود .

اين نظريه بر سويه‌ي آفرينشگرانه و خلاقانه‌اي هنر در تمامي مراحل آفرينش و انتقالش و نيز بر سويه‌ي دموكراتيك و پاي آن تاكيدد مي‌ورزد. اما اين تاكيد نبايد بدين معنا باشد كه هر تعبير از هر مخاطبي – مثلاً مخاطبي بيگانه شده بازيبايي و خرد يا نا برخوردار از آموزش هنري لازم براي درك اثر هنري كه بيش از هر چيز به معناي زنگار زدايي آينه‌اي احساس و انديشه‌ي اوست: مي‌تواند حتماً تعبير درستي باشد به عنوان مثال لارگو از كنسرتوي زمستان – از مجموعه ويلن كنسرتوهاي چهار فصل – اثر موسيقي‌دان ايتاليايي قرون هفده و هجده آنتونيو يوالدي را مد نظر قرار مي‌دهيم.
اين قطعه توصيفي موسيقايي از شر شر باران از بلندي بامهاي خانه‌ها و رخوت و آرامش دلپذير ناشي از گرماي مطبوع اجاق خانه است. مسلم است كه هر يك از مخاطبان گسترده و بي‌شمار اين موسيقي زيبا در زمان‌ها و مكان‌هاي مختلف، در صورت ارتباط برقرار كردن با آن تصاويري از اين منظره ريزش باران را با تجارب حسي و احساس خاصي كه در اين باره در خاطراتش ثبت شده‌اند. در همه آميخته و بدين گونه آن را با برداشت و تجسم ويژه‌‌اي در ذهن خود باز مي‌آفريند؛ اما آيا اگر كسي اين قطعه را تو صيفي از صحنه‌ي نبرد يا حركت قطار تعبير نمايد ارتباط فعال و درستي با اثر برقرار كرده و تاويل مناسبي از آن ارايه داده است؟
هر اثر هنري ارزشمندي دامنه‌ي معنايي گسترده اما به هر حال محدودي دارد دامنه‌ي معنايي هر اثر هنري خلق شده توسط انسان كه به هر حال موجوديتي نسبي دارد – هر چند گسترده‌اما به هر حال محدود آن است و نه اينكه به تعداد مخاطبان بي‌شمارش درگذشته و حال و آينده، بي نهايت باشد. گوناگوني احساسات، انديشه‌ها، محسوسات و الهاماتي كه اثر هنري در روح و جان مخاطبانشان بر مي‌انگيزاند، به معنايي ناهمسويي و ناهماهنگي و تضاد آن ها با هم و با نيت مولف اثر و معاني آشكار و نهاني كه اثر به ياري ابزاربياني‌اش بر آن‌ها دلالت مي‌كند نيست؛ و از اين روي كار شگفت‌اثر هنري ايجاد پيوند و نزديكي – و نه افتراق بين قلب و انديشه‌ي انسان‌ها – به رغم فرديت شان – حول تجسمي خلاق از زيبايي و حقيقت است تجسمي خلاق كه احساسات، انديشه‌ها، محسوسات و الهامات گوناگون و در عين حال مشتركي را در ذهن مخاطبان برانگيخته و آنها را با خود، همنوعانشان و هنرمند خالق اثر و نيز با جان هستي و آفريدگارش يگانه مي‌سازد به راستي چه شوق‌انگيز است كه به عنوان نمونه – قطعه ‌ي لارگوي ويوالدي مي‌تواند مخاطباني از ديروز تا امروز و تا آينده را در نقاط مختلفي از جهان، حول تجمسي از منظره‌ي بارش حيات بخش باران، به رغم تفاوت‌هاي بسياري كه چنين تجمسي در ذهن ويژه‌ي هنر مخاطب مي‌يابد متحد و يگانه سازد ! همچنين گفته مي‌شود از شاخصه‌هاي هنر مدرن، بهر‌ه‌گيري هنرمند از عناصر حذف و غياب در اثرش است؛ چرا كه بدين گونه گويا ذهن مخاطب به دريافتن معناي اثر هنري و دست ‌يابي به تعبير و تاويل ويژه‌ي خود برانگيخته خواهد شد. به همان گونه كه براي استفاده از روش برتولت برشت موسوم به بيگانه سازي يا فاصله‌گذاري چنين مزيتي قايل مي‌شوند به عنوان مثال، در ابتداي فيلم طعم گيلاش ساخته ي عباس كيارستمي، آنجا كه صداي مردي را كه با تلفن عمومي حرف مي‌زند، مي‌شنويم، باجه تلفن را نمي‌بينيم و آنجا كه باجه را از ديد بديعي مي‌بينيم مرد در آن حضور ندارد و يا در پايان فيلم درست هنگامي كه بديعي؛‌براي اجراي نقشه‌ي خودكشي‌اش آماده مي‌شود، فيلم در تاريكي فرو مي‌رود و بعد كارگردان و عواملش را مي‌بينيم كه انگار آماده‌ي پايان دادن به كارشان هستند.درباره‌ي اين گونه استفاده از حذف و غياب‌و فاصله گذاري – و همچنين حذف آغاز و پايان – بسياري از منتقدين و حتي خودكارگردان چنين گفته‌اند كه بدين گونه آفرينش – يا بازسازي – بخش‌هاي حذف شده در ذهن هر مخاطب به گونه‌اي متفاوت شكل مي‌گيرد و نيز با ممانعت از درگير شدن احساسات و عواطف مخاطبان با فيلم – با تاكيد بر اينكه مثلاً اين كه شما مي‌بينيد صرفاً يك فيلم است – تفكر خلاق آنان برانگيخته خواهد شد. اما به راستي هرگونه حذف و غياب بخشي از عناصر صوتي و تصويري فيلم – به عنوان نمونه حذف تصوير با باجه تلفن به هنگام حضور صداي مكالمه‌ي تلفني و يا بلعكس – موجب تداوم آفرينش خلاق و متفكرانه‌ي فيلم در ذهن مخاطب خواهد شد؟ آيا بدرستي با هرگونه فاصله‌گذاري و بيگانه‌سازي مخاطب با فيلم – مثلاً با حضور يكباره كارگردان و عوامل فيلم و پشت صحنه‌اي آن – تماشاگر احساسش را كنار خواهد گذاشت و به تفكر خواهد پرداخت؟ اگر هم اين طور باشد،‌آيا فرايند درك اثر هنري و باز آفرينشگري آن – و يا حتي فرايند درك و بازآفريني زندگي فرآيندي صرفاً عقلاني است؟ در حالي كه ارسطو سالها پيش (2500 سال پيش) به درستي گفت كه خرد حاصل عقل و احساس توامان آدمي است. به جز اين نگاهي به بهره‌گيري خلاق و انديشمندانه از حذف و غياب در آثار شاخص هنري، تفاوت بين استفاده‌ي خلاق و انفعالي از دستاوردهاي هنر معاصر و دريافت‌هاي نقد مدرن را روشن مي‌كند به عنوان مثال روبر برسون درفيلم" يك محكوم به مرگ مي‌گريزد " كه به تلاش موفقيت‌آميز يك عضو جنبش مقاومت فرانسه براي رهايي از زندان مخوف و مرگ‌بار گشتاپو مي‌پردازد، بسياري از عناصر ديداري و شنيداري فضاي زندان را حذف كرده تا دوعنصر شاخص را مورد تاكيد قرار دهد صداي قطاري در حال گذر كه به نشانه‌‌ي ميل به رهايي از بيرون زندان به گوش مي‌رسد و دست‌هاي جوان محكوم به مرگ كه مي‌كوشد از ابزاري ساده همچون قاشق و تكه‌اي چوب يا سيم و پتو ملحفه، وسايل لازم براي رهايي‌اش را بسازد.
حذف آغاز و پايان داستان نيز از عناصر شاخص هنر مدرن قلمداد شده است؛ چرا كه به گفته‌‌ي ژاك ريوت «در جهان مدرن، براي هيچ داستاني پايان قطعي در كار نيست و ما ديگر نمي‌توانيم داستان‌هايمان را به پايان برسانيم.»
اين درست است كه واقعيت ‌هاي جهان معاصر چنان مبهم،‌پيچيده ، پر تناقض، آشفته و نوميد كننده و غير قابل پيش‌بيني به نظر مي‌رسند كه انگار داستان‌هاي زندگي فردي و اجتماعي و جهاني مان ناتمام و پايان نيافتني‌اند و آغازشان نيز در هاله‌اي از مهي غليظ و ادراك زده‌اي قرار دارد.. اما آيا رسالت ديرينه‌اي هنر سوق دادن ما از اين آشفتگي‌ها و بيگانگي‌ها به سوي آرامش و يگانگي نيست؟ آيا ارزش هنر از جمله بدين خاطر نيست كه با فرياد آوردن نقطه‌اي آغاز و ازلي، ما را به رقم زدن پايان داستان‌زندگي ما و سرنوشت جهاني كه در آن زندگي مي‌كنيم بر مي‌انگيزاند؟ پاياني كه خود آغاز و پرسشي ديگر است؟ نگاهي به آغاز و پايان – مقدمه و موخره‌هاي فيلم‌هايي چون سولاريس، استاكر و ايثار اثر آندري تاركوفسكي ويا رمان ورونيكا تصميم‌مي‌گيرد بميرد – اثر پائولوكوئيلو – نمونه‌هايي شاخص و زيبا از توجه همه جانبه و خلاق به حقيقت نهفته در سخن ژاك ريوت رافرا رويمان قرار مي‌دهد. توجهي كه معطوف به رسالت هنر در برانگيختن ما به بازخواني مخاطرات ازلي آغازين وتعيين پايان داستان‌هاي زندگي ماست و در عين حال غافل نيست كه پايان داستان‌ها نمي‌تواند چنان بي‌توجه به پيچيدگي‌ها و تناقضات واقعيت‌هاي جهان معاصر باشد كه ساده‌لوحانه و بي‌ثمر به نظر ‌آيد و نيز راه را بر مشاركت ما در پايان بخشيدن به داستان به نحوي كه آغاز بر داستاني جديد باشد كه در ذهنمان شكل گرفته و تداوم مي‌يابد. بر بندد چنين توجهي متفاوت با تأثير پذيرفتن انفعالي و غيرمسئولانه هنرمند از واقعيت‌هايي است كه ريوت بدان‌ها اشاره دارد.
گفته مي‌شود كه زندگي شخصي و اجتماعي هنرمند و موفقيت جغرافيايي و تاريخي او و نيز نيت او از خلق اثر هنري (نيت مولف) اهميتي در درك معاني اثر ندارد. اين گفته به اين حقيقت اشاره و تاكيد دارد كه براي درك و نقد اثر هنري بيشتر به خود اثر بايد توجه كرد و نه به مسائل بيرون از آن. اين درست است كه نقطه‌ي آغاز درك اثر هنري خود آن اثر و مشخصات و ويژگي‌هاي ساختاري و معنايي آن است؛ اما آيا بعد از اين، هر چه از زندگي شخصي و اجتماعي و موفقيت جغرافيايي و تاريخي هنرمند به هنگام خلق اثرش آگاه‌تر شويم، آن را بهتر و روشن‌تر درك نخواهيم كرد؟ نمونه‌هاي بسيار از آثار هنري و ادبي پاسخ مثبت به اين پرسش مي‌دهند به عنوان نمونه آيا مي‌توان تأثير جنبش سوررئاليسم در زمانه‌ي نگارش رمان بوف كور اثر صادق هدايت و يا تأثير روابط هدايت با مادرش را بر تصويري كه از زن – مادر اين رمان ارايه مي‌شود، ناديده گرفت؟ و ديگر اينكه اين درست كه در بسياري از موارد دريافت‌هاي مخاطبان و منتقدان از اثر متفاوت و حتي به دور از نيت مولف آن است، اما آيا تمامي نيت مولف از خلق اثرش در آگاهي و هوشياري‌اش قرار دارد؟ مثالي مي‌زنيم:چندي پيش داستان كوتاه و زيبايي از دختر بچه‌اي 6 ساله خواندم او داستان رافي‌البداهه گفته بود و بزرگترش بدون تغييري آن را نوشته بود داستان چنين بود: گل يخي با دوستش پرنده صحبت مي‌كند و به او مي‌گويد كه من هم مي‌توانم مثل تو پرواز كنم پرنده نمي‌پذيرد و معترض مي‌شود كه تو نمي‌توان چون به زمين چسبيده‌اي. ميخك مي‌گريد و سنجابي كه از كنار او رد مي‌شده از او مي‌پرسد چرا گريه مي‌كني؟ ميخك مي‌گويد چون پرنده گفت من نمي‌توانم پرواز كنم سنجاب مي‌گويد كه حق با او ا ست و تو نبايد زور بگويي فقط پرنده‌ها مي‌توانند پرواز كنند و ذستشان را از هم باز كنند؛ اما غصه نخور! روزي پرنده همسر تو مي‌شود و ترا بر بالهايش مي‌نشاند تا تمام دنيا را ببيني. اين داستان، ميل دختر بچه‌به رها شدن از وابستگي به مادر – زمين و نيل به استقلال و رشداجتماعي به كمك پدر – همسر را بيان مي‌كند. ميلي كه در نقاشي‌هاي كودكاني با اين سن، اغلب به صورت درخت يا گلي كه تا حدي نزديك به خورشيد قد بر كشيده و حتي پرندگان يا پروانه‌ها و زنبورهاي كوچكي – نمادي ديگر از خود – نيز در اطراف شاخه‌ها و گلبرگ‌هاي آن به سوي آسمان پرواز مي‌كنند، نمود مي‌يابد. اما آيا كودك از اين نيت خود آگاهي كامل دارد؟ آيا او مي‌داند كه در ناخودآگاه جمعي آدميان، زمين نماد مادر، آسمان نماد پدر و درخت و گل نمادي از خود است؟ خودي كه از ابتداي رشد ريشه در زمين دارد؟ آيا اين گونه آثار هنري كودكان خارج از نيات و اميال هر چند ناهشيار اما ضروري و پيش برنده‌ي كودكان قرار دارند؟ آيا مي‌توان اين آثار را بدون توجه به اين اميال و ضرورت‌ها و حتي متضاد با آن‌ها تاويل نمود؟ آيا خواب‌هايي كه مي‌بينيم نيز همين گونه نيستند؟ آيا آثار هنري تكرار متعالي‌تر خواب‌ها و خلاقيت‌هاي كودكانه نيستند؟
در جهت مقابله با گرايش‌هايي كه زماني بر شرايط توليد آثار هنري مسلط بودند و هنر را در خدمت تعهدات ايدئولوژيك قلمداد مي‌كردند، هنر مدرن گرايش به رهايي هنر از قيد هر تعهد ايدئولوژيك داد .اين گرايش هنر براي هنر اگر درست فهيمده شود، به معناي عدم تعهد هنر به زيبايي، حقيقت و زندگي نيست چرا كه در اين صورت هنر نمي‌تواند وفادار به خويشتن هنرمند و براي هنر باشد هنرمند نمي‌بايست به جز به خويشتن خويش به چيز ديگري متعهد باشد اما اين خود به معناي تعهد به نيازهاي اساسي و انساني خويشتن يعني زيبايي، حقيقت، عشق، عدالت، بيگانگي ستيزي و يگانگي، وحدت و روح زنانه و روح مردانه، وحدت مادرانگي و پدرانگي، وحدت عقل و احساس، حس و شهود و خلاصه‌ي كلام حركت به سوي باروري و زندگي است تعهدي كه نه از راه‌يكه و كاناليزه شده‌ي ايدئولوژي كه از راههاي ويژه و گوناگون خلاقيت انديشگون و احساسمند هر هنرمند، قابل جست و جوست.
جهان مدرن، بيش از پيش در مي‌يابد كه راه هنر راهي است پر رنج و دشوار و در عين حال از عشق و لذت و اميد سرشار، كه هنرمند و مخاطبانش را به پذيرش فعال و خلاق نقش و مسئوليتي كه به سهم خود براي نجات جهان به نيروي زيبايي و يگانگي و عشق و خرد دارند بر مي‌انگيزاند
بدين سان اين سخن رواج يافته كه هنرمند فقط پرسش را مطرح مي‌كند و در صدد يافتن پاسخ‌ها نيست، سخني است ناشي از عدم درك رسالت هنر و تن در دادن به رخوت ناشي از انفعال و عدم پذيرش مسئوليت، هر چند كه اين بدان معنا نيست كه پاسخي كه در اثر مي‌توان يافت پاسخي ساده و يك جانبه و قطعي است كه مشاركت و خلاقيت ويژه‌گي مخاطبان را به ياري نمي‌طلبد و يا فعال نمي‌كند.
اين نيز سخن نادرستي است كه هنرمند، جامعه‌شناس، فيلسوف، روانشناس، اخلاق‌گرا و… نيست و صرفاً يك هنرمند است. هنرمند حقيقي، تمامي اينها هست و بيشتر از همه‌ي اينها هنرمند است و از هنرش براي بيان تمامي دريافت‌هايش از واقعيت‌ها و حقايق جهان درون و بيرونش، سود مي‌جويد. اين نيز سخن درستي نيست كه اثر هنري هر چه چند سويه‌تر و مبهم‌تر باشد، بيشتر مخاطبان را به تلاش براي دستيابي به تاويل ويژه‌ي خود اثر رهنمون مي‌شود؛ اين درست كه مخاطب براي ارتباط برقرار كردن با اثر هنري بايد رنجي آفرينشگرانه را متحمل شود، اما اين رنج بايد به ثمر رسد و لذتي در پي داشته باشد.
نتيجه اينكه اثر هنري، به فرش ايراني مي‌ماند كه طرحي ماندالايي (نقوش دوار متحد المركز كه در روانشناسي يونگ نمادي از تماميت وجود آدمي هستند) دارد طرحي با گره‌ها، رنگ‌ها و مجموعه طرح‌هاي كوچك پرشمار كه نهايتاً معطوف به طرح و نقشي مركزي هستند و از ديگر سوي، در مجموع، يادآور بهشت ازلي گمشده‌اي هستند كه انسان در زندگي‌اش همواره آن را باز مي‌جويد اثر هنري، حتي آنگاه كه پليدي‌ها و بيگانگي‌هاي عارض شده بر زندگي آدمي را به نمايش مي‌گذارد از سويي زيبايي‌ها، يگانگي‌ها و حقيقت بهشت ازلي را فرايادمان مي‌آورد و از سوي ديگر خود از وحدت نهايي مايه‌ها و عناصر كثرت يافته‌ي ساختار و معنايي برخوردار است وحدتي كه فرم و محتوا ساختار و معنا، واژه‌ها و معاني واژه‌ها، مايه‌هاي اصلي و فرعي يا دستمايه و درونمايه‌هاي اثر را در پيوندي ناگسستني با هم قرار مي‌دهد. بدين سان، اثر هنري در مركز و قلب كهكشان قرار مي‌گيرد – مركز و قلبي با طرحي يا ساختاري ماندالايي همچون فرش، آنگونه كه گفته شد – نيت آگاهانه و ناآگاهانه مولف، زندگي فردي و اجتماعي و مشخصات تاريخي و اقليمي اين زندگي، برداشت‌هاي ويژه و متعارف – اما همسويه و هماهنگ با هم و با قابليت‌هاي ساختاري و معنايي اثر، ناخودآگاه جمعي و فردي هنرمند و مخاطبانش و خلاصه هر آنچه كه به نوعي در شكل‌گيري و چگونگي آفرينش مدام اثر مؤثر است را گرداگرد خود در پيوند و وحدتي پويا و فعال قرار مي‌دهد وحدتي كه در عين حال استقلال نسبي هيچيك از عناصر وحدت يابنده را نفي نمي‌كند و نيز اهميت اساسي هسته‌ي مركزي يعني خود اثر را ناديده نمي‌گيرد و مگر نه اينكه كل جهان، از بي‌نهايت كوچك گرفته تا بي‌نهايت بزرگ، فرمي ماندالايي – كهكشاني دارد و هنر نيز تجسمي است از زيبايي و حقيقت جهان هستي؟
اما چنين ديدگاهي نسبت به اثر هنري مي‌تواند حاصل اتحاد تمامي نظريه‌هاي نقد ادبي و هنري مدرن باشد كه هر يك به تنهايي گوشه‌اي از حقيقت را آشكار مي‌كنند چنين به نظر مي‌رسد كه با ظهور گرايش‌هايي نو در هنر معاصر به در هم آميزي هنر سنتي و مدرن، زمينه‌هاي چنين اتحاد فراهم آمده است. اما در جامعه ما، ترويج و معرفي اين نظريه‌هاي نوين كه در انديشمندانه‌ترين و محققانه‌ترين صورتش با كتاب‌هاي بابك احمدي از جمله ساختار و تأويل متن ـ آغاز شده است. به برداشت‌هايي تك بعدي و يك جانبه از اين نظريه‌ها منجر شده – به عنوان نمونه‌اي شاخص در زمينه نقد آثار اخير عباس كيارستمي و نوعي تنبلي، ساده انگاري، عدم خلاقيت و ناديده گرفتن مسئوليت پيامبرانه‌ي هنرمندان – آنگونه كه تاركوفسكي مي‌گفت – را در خلق و نقد و درك آثار هنري رواج داده و توجيه نموده است. روندي كه عاميانه‌ترين شكلش به تعدد شاعران و بي‌پروايي‌شان در ارايه‌ي «اشعاري» بي‌معنا و راحت و پيچيده نما انجاميده است.
و اين در حالي است كه جهان مدرن، بيش از پيش در مي‌يابد كه راه هنر راهي است پر رنج و دشوار و در عين حال از عشق و لذت و اميد سرشار، كه هنرمند و مخاطبانش را به پذيرش فعال و خلاق نقش و مسئوليتي كه به سهم خود براي نجات جهان به نيروي زيبايي و يگانگي و عشق و خرد دارند بر مي‌انگيزاند؛ و اين حركتي است مدام از نسبي به مطلق؛ حركتي پايان‌ناپذير و زندگي ساز و همسويه با حركت پيامبران.
===============

روز گذشته كليه‌ي هنرمندان كرمان_ از صنوف مختلف_ در محل سالن عماد اين شهرستان گرد هم جمع شده تا نسبت به اقدام بي‌سابقه‌ي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي كرمان اعتراض نمايند.. اين مراسم به همت كانون هنر استان كرمان برگزار گرديد . بر خلاف همه‌ي مراسم اين برنامه، بدون قرائت سوره‌اي از قران شروع شد و مجري مراسم اعلام نمود:
قاري به دليل مخالفت با اين مراسم كناره گيري نموده، بنابر اين با بسم‌الله شروع مي‌كنيم. همان‌طور كه مطلعيد هدف از برگزاري اين مراسم احقاق حق هنرمندان اين شهر است. مسولين محترم ارشاد در روز 28/12/87ساختمان كانون هنر - تنها ساختمان مربوط به هنرمندان كرمان را در اجراي اصل 44 قانون اساسي بدون رعايت قوانين واگذاري به كانون مساجد كرمان واگذار نموده است.و مسولين كانون فوق با كشيدن پارچه‌اي كه روي آن نام كانون مساجد نوشته شده و بدون توجه به تابلوي كاشي شده‌ي ‌سردر ‌مجتمع، اين مكان را غصب نموده و به انجمن‌هاي هنر نيز تذكر داده‌اند كه اين مكان مقدس را آلوده ننموده و فكري براي خودشان بنمايند.
با توجه به اين‌كه در اين شهر هزاران مسجد است كه درشان فقط جهت مراسم عزاداري و پرسه باز مي‌شود و اين‌كه كانون مساجد سال‌ها در يك اتاق اداره كل وظايف خود را انجام داده و مشكلي نداشته است و از همه مهم‌تر خشت اين مكان براي هنر و هنرمندان كرمان زده شده است و جاي ديگري ندارند. ما اين عمل مسئولين فرهنگ و ارشاد را نوعي جنگ منفي تلقي كرده و در اين مكان جمع شده‌ايم تا از آن‌ها بخواهيم كمي بيشتر بيانديشند و هنرمندان را كه خدا در تك‌تك سلول‌هاي‌شان جاي دارد و كاري جز يافتن و شناساندن او ندارند؛ را با مساجد رودرو قرار ندهند كه همه در همين مساجد بزرگ شده و آن را مكاني براي رسيدن به الله مي‌دانند...
خدايا من‌كه خبرنگار نيستم و نمي‌‌دانم كه...
پس از او چند نفر از هنرمند با سابقه‌ي كرمان سخنراني كردند و رو به آقاي سعيدي قائم مقام اداره فرهنگ و ارشاد گفتند. از خدا بترسيد و نكنيد كاري را كه هيچ‌كس نكرده. به مساجد برويد و ببينيد اگر اثار هنرمندان نبود اين‌همه زيبايي مساجد اسلامي از كجا پيدا مي‌شد. به كليساهاي زيباي جهان برويد و ببينيد چطور از هنر هنرمندان‌شان استفاده كرده و جلوه‌هاي زيباي خاص دين و ايدئولوژي خودشان را عرضه نموده‌اند. هنر يكي از اركان و همراهان هميشگي دين بوده است. آيه‌هاي قران خودشان به نوعي شعر محسوب مي‌شوند و... در آستانه‌ي انتخابات مردم را با مساجد به جنگ نيندازيد
پس از آن قائم‌مقام پشت تريبون قرار گرفت و بي‌توجه به موضوع در مورد شورا و سفر رييس‌جمهور و چگونگي مسلمان بودن صحبت نمود كه مورد اعتراض هنرمندان قرار گرفت و ايشان توجه ننمود. و هنرمندان به نشانه‌ي اعتراض سالن را ترك نمودند.ايشان هم به روي خودشان نياوردند و نيم‌ساعت در هر موردي حرف زدند الا واگذاري ساختمان.
پس از سخنراني ايشان هنرمندان به سالن برگشتند و ايشان كه تريبون را رها ننموده و محكم ايستاده و سنگر را حفظ مي‌كرد. گفت "بايد به تعامل برسيم و..." كه فرياد مدعوين در آمد كه شما واگذاري را روزي انجام دادديد كه روز بعدش تعطيلات نوروز شروع شود و كسي قادر به عملي نباشد و در طول سه سال حكومت دولت نهم هيچ‌گونه تعاملي انجام نداديد و حالا...
ايشان هنوز مي‌خواستند صحبت كنند و به قول خودشان پاسخگو باشند و نگذارند مجري قطع‌نامه‌ي پاياني را -فكر كنم اسمش همين باشد - قرائت كنند. اما او با استفاده از ميكروفون ديگر اعلام كرد
: آقاي قائم مقام، ما هنرمندان به اين نتيجه رسيده‌ايم كه ديگر وقت تعامل نيست كه عمل‌تان را انجام داده‌ايد و قصد‌تان از اين عمل چيز ديگري است كه خدا توفيق‌تان ندهد. اگر راست مي‌گوييد؛ دستور دهيد پرده‌ي كانون مساجد را پايين بكشند، همه‌ي اقدامات قبلي را كان لم يكن اعلام نماييد و طبق قانون واگذاري مكان‌هاي دولتي به بخش خصوصي،از نقطه‌ي صفر شروع كنيم. در غير اين‌صورت به شما يك هفته فرصت مي‌دهيم تا در اين مورد اقدام نماييد. اگر نخواستيد و نكرديد پس از اتمام يك هفته ميز‌هاي كار انجمن‌ها را از محل ساختمان به فضاي باز كنار كانون برده و كارمان را انجام خواهيم داد. اگر بازهم لج كرده و طبق معمول محل نگذاشتيد . در پايان هفته‌ي بعد در معيت هنرماندان استان در محل استانداري جمع شده و از مسولين ارشد استان تقاضاي رسيدگي خواهيم نمود. والسلام.
جناب قائم‌مقام دوباره قصد صحبت داشت كه هنرمندان سالن را ترك نمودند.
اووه چقدر شد. ببخشيد من...
نقل خبر همراه با عكس در وبلاگ كرمان خبر
آشتي، آشتي تا آخر عمر





هميشه وقتي از سفر برمي‌گشتيم. پدرم آه بلندي مي‌كشيد و مي‌گفت" لامصب آدميزاد پر در اورده، ديروز كجا بوديم و امروز كجاييم"
ديروز بود.نه پريروز كه با ابوتراب خسروي و اكبر‌پور و بابك طيبي و چند تن ديگر از قلم به دستان داستان نويس در كنار هم نشسته بوديم و چه مهربان و فارغ از هر كينه و بده‌بستاني- كه اين‌روز‌ها در همه‌ي محافل وجود دارد- از هر دري سخن گفتيم و خنديديم و انگار نه انگار كه من از شهر ديگرم و ان‌ها از دياري ديگر كه مركز هنرش خوانند .چه زود همه‌چيز تمام شدند و هيچ‌كس نمي‌داند از كجا امدند و به كجا شدند.
ديروز به آن‌همه ديروزي پيوست كه آمدند و رفتند و تنها يادي ازشان در ذهن پر از -چي‌بگم- ما غوطه‌ور شد.
بابك طيبي شايد اولين بنيان‌گذار دوستي و آشتي بين هنرمندان شهرستان‌هاست كه بي‌هيچ هاي و هويي قصد آن دارد تا نقطه‌ي پيوند بين هنرمندان ساكت، اما پركار و سخت‌كوش شهرستاني را با رفت و آمد و برگزاري جلسات معرفي و نقد بررسي آثارشان محكم و محكم‌‌تر نمايد. نمي‌دانم. يعني آنقدر پير و جوان اهل ادبيات شيراز محبت نمودند و مهمان‌نوارزي‌شان چنان ذوق‌زده‌ام كرد كه يادم رفت بپرسم چندمين جلسه‌ي -اين‌گونه‌شان-است.اما اين‌بار قرعه‌ي فال به نام من خورده بود تا در گوشه‌ي با صفاي فرهنگ‌سرايشان، بين آن‌همه انسان فرهيخته و بي‌ادعا بشينم و شاهد باشم چگونه با تك‌تك كلماتي كه از ذهن مشوش من روي كاغذ ريخته و سفيدي آن‌ها را آلوده كرده بود، با دقت كلنجار رفته و ذره ذره عيب‌هاي آن را در اورده و نشانم دادند تا چراغ راهي باشد براي كار‌ي ديگر- اگر كاري باشد و مجالي- جايتان خالي. همه‌ي شما را ياد كردم و آرزو كردم اي‌كاش در هر شهرستاني "بابك طيبي‌ي" داشتيم تا از اين‌همه پراكندگي و تنهايي و بي‌كسي نجات مي‌يافتيم و باورمان مي‌شد هستند عاشقاني ، عاشق‌تر از مجنون كه همدلانه ما را در آغوش بگيرند و رهايمان نكنند.
قبل از تشكر از آن‌همه دوستي كه انگار از بدو تولد با من بودند آرزو مي‌كنم" اي‌كاش اين حركت ادامه داشته و به همه‌ي شهرستان‌ها سرايت كند. با همه‌ي سادگي و كم‌خرج بودنش. و ايكاش ماهم ياد بگيريم تا جبران كنيم يا حداقل تمرين كنيم تا شايد بشويم. جايتان كنار حافظ و گلگشت باغ ارم خالي.
از تمامي دوستان شيرازي متشكرم كه مرا با خودم آشتي داد و اميدوارم كرد بعد از مدت‌ها دوباره قلم بدست بگيرم و آن‌همه اندرز را در كارهايم بكار گيرم.
گفت وگوی سوزان دوتينو با جامپا لاهيري-Jumpa Lahiri


انگار ما نمي‌توانيم از بلاگر دل بكنيم و...بازهم سلام

گفت وگوی سوزان دوتينو با جامپا ليري

برگردان: مهرشيد متولي

Jumpa Lahiri

شبي كه جامپا ليري را ديدم قرار بود در KGB Bar رمان «هم‌نام» را بخواند. جامپا بچه‌به‌بغل رسيد. شوهرش با بغچه‌بندي به دنبالش مي‌آمد. بعد از اين‌كه بخشي از رمانش را خواند، صحبت مختصري داشتيم. يك چشمم به بچه‌اش بود يك چشمم به برگه‌هاي تو دستم، مسؤليت سنگينش را حس مي‌كردم. از اين‌كه با وجود برنامه‌هاي فشرده‌اش به KGB آمده و از روي رمانش خوانده بود، تشكر كردم. لب‌خند زد و نفسش را بيرون داد. حواسش به گذشته معطوف شد و با حسرت از روزهايي صحبت كرد كه در KGB Bar که با سوزان چوي نويسندة كتاب «زن آمريكايي» هم‌ديگر را مي‌ديدند و نوشته‌هاي‌شان را رد و بدل مي‌كردند و براي هم توضيح مي‌دادند. از آن‌موقع خيلي چيزها در زندگي‌اش تغيير كرده است: كتاب «مترجم دردها» را چاپ كرده، جايزة پوليتزر را برده، «هم‌نام» را چاپ كرده و حالا هم ازدواج كرده است و دو بچة كوچك دارد و در بروكلين زندگي مي‌كند. در زير مصاحبه‌اي که با ايميل انجام شده است مي‌خوانيد:

سوزان دوتينو: به تازگي معاون انجمن PEN شده‌ايد. از خودتان در اين پست چه انتظاري داريد؟
جامپا ليري: هميشه كارهاي پن را تحسين كرده‌ام. من به عضويتم در پن افتخار مي‌كردم و حالا انتخاب در هيأت‌مديره افتخار بزرگ‌تري است. تا به حال به عنوان معاون اين فرصت را به دست آورده‌ام كه از نزديك شاهد دامنة فوق‌العاده و برنامه‌هاي مناسب پن باشم. اميدوارم هرچقدر كه بتوانم از وظايف پن و عملكرد گسترده‌اش در جهان حمايت كنم.
ـ آيا نويسندگان ديگر براي اين كه نقش سياسي و آشكارتري داشتيه باشيد روي شما تأثير داشته‌اند؟ چون در اين كشور نويسندگان معمولاً در اين جور حوزه‌ها وارد نمي‌شوند.
ـ من معتقد نيستم كه نقش سياسي داشته‌ام ولي فكر مي‌كنم كه براي درك گسترده‌تر آزادي بيان و مدارا و تبادل فرهنگي، هم‌كاري كردن امري حياتي باشد به خصوص وقتي مي‌بينيم كه تا چه حد اين ارزش‌ها در روزگار اخير تهديد شده است.
ـ يكي از وظايف اصلي پن دفاع از آزادي بيان است، چيزي كه نه تنها مناسب وضعيت كنوني جهاني است بلكه حياتي هم هست. در فستيوال بين‌المللي افكار جديد پن موضوع «اعتقاد و انديشه» درون‌ماية تحريك‌آميزي است. پن در اين كند و كاوش چه قرار است بياموزد يا بهتر است واقع‌بينانه‌تر بگوييم كه در اين تهاجم فرهنگي كه آزادي بيان هيچ‌وقت ارزشي نداشته است، نويسنده‌ها واقعاً چه اثري دارند؟ براي اطمينان از اين كه آزادي ديگران از بين نرود ادبيات چه مي‌تواند بكند؟
ـ تأثير اساسي كه هر نويسنده مي‌تواند در جهان بگذارد اين است كه خوب و صادقانه بنويسد و براي اين‌كه شوق اين‌گونه نوشتن را داشته باشد، نويسنده بايد بتواند در فضايي مطلقاً بدون سانسور و بدون مانع منظور خود را بيان كند و از هيچ مقامي اطاعت نكند و فقط آن‌چه اقتضاي اثرش است انجام دهد. اين حرف در هر فرهنگي و در تمام سنت‌هاي ادبي واقعيت دارد.
ـ رمان شما، «هم‌نام» دارد به كارگرداني ميرا نير Mira Nair فيلم مي‌شود (کارگردان فيلم‌هاي عروسي مونسون و Vanity Fair) با فيلم‌نامه سوني تاراپوروالا Sooni Taraporevala (فيلم‌نامه‌نويس مي‌سي‌سي‌پي ماسالا و سلام بمبئي). شما در اين فيلم بازيگر هم هستيد! در صحنه بودن و ديدن رمان‌تان كه از طريق ديگري حيات يافته است چه تجربه‌اي براي شما داشته است.
ـ من در فيلم سياهي لشگر هستم. فكر نمي‌كنم كه با اين كار بازيگر محسوب شوم. تمام خانواده‌ام و بسياري از اقوام سببي‌ام در هند، در فيلم هستند كه فيلم را برايم خيلي شخصي مي‌كند. من قبلاً هيچ‌وقت در هيچ صحنه‌اي از فيلم نبوده‌ام و فرايندش به كلي مسحورم كرد. از آن به بعد ديگر نتوانسته‌‌ام فيلمي را ببينم بدون اين‌كه به تلاش بي‌نظيري كه براي خلق تصوير نهايي فيلم مي‌شود فكر نكنم. برش‌هاي اوليه «هم‌نام» را ديده‌ام و خيلي خوشم آمده است. «ميرا» كلاً كتاب من را درك كرده است. از طرفي داستاني كاملاً متفاوت از خودش ساخته است.
ـ در نوشته‌هاي شما روي تجربيات بچه‌هاي نسل اول و دوم مهاجرين هندي تمرکز زيادي شده است، روي پستي و بلندي‌هاي همگوني با جامعه و حس كلي جابه‌جايي در دو دنيا. شما حالا خودتان مادري هستيد كه دو بچه را بزرگ مي‌كنيد. تصور مي‌كنيد بچه‌هاي شما دربارة چه بنويسند و موضوع و نظراتشان در چه زمينه‌اي با شما متفاوت خواهد بود.
ـ در سؤال شما به نظر فرض بر اين است كه بچه‌هاي من چيز خواهند نوشت! در هر حال، تجربة آن‌ها از مهاجرت و همگوني با جامعه با مال من تفاوت خواهد داشت. ممكن است در مورد تاريخچة مهاجرت‌شان كنجكاو باشند يا نباشند. مشكل بشود پيش‌بيني كرد. براي من پيش مي‌آمد كه دربارة اين جور چيزها خيلي فكر كنم، ولي آدم‌هاي ديگري را كه مثل من بزرگ شده‌اند مي‌شناسم كه كم‌تر به اين چيزها فكر مي‌كردند. نويسنده‌ها مايلند زندگي‌شان را عميقاً بكاوند و با كثافت روبه‌رو شوند. حدس من و آرزوي من اين است كه بچه‌هايم از هر دو طرف تاريخچة خانوادگي‌شان آگاهي داشته باشند، و هميشه آن سنت‌ها را بپذيرند و به آن‌ احترام بگذارند. ولي با همان چيزهايي كه من مواجه بودم روبه‌رو نخواهند شد. من که بزرگ مي‌شدم پدر و مادرم هرگز اين‌جا را وطن خود احساس نمي‌كردند، ولي من و شوهرم فكر مي‌كنيم كه آمريكا وطن ماست. من خيلي سردرگم بودم. اميدوارم بچه‌هاي من احساس غنا كنند نه سردرگمي.

ـ آيا تجربه فيلم‌سازي نظر شما را به فيلم‌نامه‌نويسي جلب كرده است، يا فكر مي‌كنيد در آينده روي شيوه رمان و يا داستان كوتاه شما تأثير بگذارد؟
ـ فيلم‌نامه‌نويسي كلاً مشقت متفاوتي است.
در حال حاضر تمام وقت سرگرم داستان و البته بچه‌هايم هستم.
ـ عنوان آثار شما آن قدر ساده‌اند كه گمراه مي‌كنند و در عين حال بسيار تكان‌دهنده هم هستند. در كجاي جريان نوشتن، عنوان را انتخاب مي‌كنيد. به طور كلي چطور آن را گير مي‌آوريد و كدام يك از عناوين شخصاً براي شما مفهوم بيش‌تري دارد.
ـ عنوان‌ها به انحاء مختلف به وجود مي‌آيند، گاهي قبل از نوشتن داستان، گاهي در حين نوشتن و گاهي بعد از اين كه نوشتن تمام شده است. اغلب عبارتي از خود داستان است. فكر مي‌كنم هميشه عاشق عنوان «مترجم دردها» هستم، چون عنواني بود كه سال‌ها قبل از نوشتن داستان به آن فكر كرده بودم. دربارة خود داستان فكر خاصي نداشتم. اين درسي بود براي خودم كه تخيل چه كارها كه نمي‌كند. گاهي به معناي واقعي كلمه حركت لاك‌پشتي دارد.
ـ چه واقعه‌اي يا چه افرادي از زندگي خودتان بيش‌تر از همه به شما نوشتن آموخته‌اند.
ـ من از استاد معرکه‌ام «لزلي ايپستاين» در دانشگاه بوستون چيزهاي بسياري ياد گرفته‌ام. ولي عمدتاً از نويسندگان ديگر آموخته‌ام.
ـ كدام نويسنده‌ها براي شما بيش‌تر الهام‌بخش هستند؟ و در حال حاضر چه كاري در دست داريد؟
ـ تولستوي، چخوف، ويرجينيا وولف، ويليام ترور و مالوين گلنت نويسنده‌هايي هستند كه آثارشان را بارها و بارها مي‌خوانم. در حال حاضر روي يک مجموعه داستان كوتاه كار مي‌كنم.
Jumpa Lahiriجامپا لايري در سال 1967 در لندن متولد و در ردآيلند بزرگ شد. ليسانس ادبيات انگليسي خود را از بارنارد كالج گرفت و از دانشگاه بوستون فوق‌ليسانس در انگليسي، و فوق‌ليسانس در ادبيات خلاقه و فوق‌ليسانس در مطالعات تطبيقي در ادبيات و هنر و Ph.D در مطالعات رنسانس گرفته است. او در دانشگاه بوستون و هنرستان طراحي ردآيلند «ادبيات خلاقه» تدريس كرده است.
منبع:
KGB Bar Lit May 2006
مهاجرت

با سلام به همه‌ي عزيزاني كه گاهي اوقات مرحمت كرده و سري به اين صفحه مي‌زنند؛ با توجه به اين‌كه بلاگر در كرمان فيلتر شده و باز نمي‌شود. يا شانسي باز مي‌شود. اگر مراجعه كرديد و ديديد به روز نشده؛ به اين ادرس مراجعه فرماييد:http://aliakbarkermani.blogfa.com/
ممنون از محبت‌تان
برای چه کسی می‌نویسید؟: اورهان پاموك




در 30 سال گذشته یعنی از وقتی که نویسنده شدم ، این سؤالی است که اغلب هم از خوانندگان و هم از روزنامه‌نگاران می‌شنوم. انگیزه آنها ازاین سؤال بستگی به زمان و مکان و همچنین چیزهایی دارد که مشتاق دانستن آنها هستند. ولی همه آنها لحن صدای بدگمانانه و خودخواهانه‌ای دارند.
در سال‌های میانی دهه 70 وقتی من برای اولین بار تصمیم گرفتم رمان‌نویس شوم ، این سؤال ، دید اقشار بیٰ‌فرهنگ نگه‌داشته شده جامعه را منعکس می‌کرد که عقیده داشتند هنر و ادبیات برای کشورهای غیرغربی فقیر که درگیر مشکلات گذار به مدرنیسم هستند ، امورات لوکسی هستند.
این عقیده هم وجود داشت که هر شخص " تحصیل‌کرده و فرهیخته‌ای مثل خود شما" ، به عنوان پزشکی که با همه‌گیری‌ها مبارزه می‌کند و یا مهندسی که ساختمان می‌سازد ، می‌تواند برای میهن خود ، بیشتر مفید واقع شود.
ژان پل سارتر فیلسوف فرانسوی ، در اوایل دهه 70 وقتی که گفت "اگر یک روشنفکر اهل "بیافرا" بود ، به نوشتن رمان نمی‌پرداخت" ، به چنین عقیده‌ای باور داشت.
در سال‌های بعد کسانی که می‌پرسیدند : " برای چه کسی می‌نویسی" ، بیشتر علاقه داشتند بدانند ، مشتاقم کدام بخش جامعه آثارم را بخواند و دوست داشته باشد.
می‌دانستم که این سوال به منزله یک تله است ، چرا که اگر جواب نمی‌دادم "من برای فقیرترین و مستضعف‌ترین لایه‌های جامعه می‌نویسم" ، متهم به جلب حمایت از سوی حاکمان و بورژواهای ترکیه می‌شدم.
این را هم در نظر بگیرید که به هر نویسنده خیراندیش بی‌ریایی که اظهار کند برای کشاورزان و کارگران می‌نویسد ، یادآوری خواهد شد که غیرمحتمل است که کتاب‌هایش به وسیله مردم بی‌سواد خوانده شود.
در سال‌های دهه 70 وقتی مادرم از من می‌‍‌پرسید "برای چه کسی می‌نویسی؟" ، لحن غمگین و دلسوزانه‌اش به من می‌فهماند که او واقعا در حال پرسیدن این سؤال است که "برای حمایت از خودت ، چگونه برنامه‌ریزی می‌کنی؟"
وقتی دوستانم از من می‌پرسیدند برای چه کس می‌نویسم ، ریشخندکنان می‌گفتند که کسی مایل نیست ، کتابی از شخصی مثل من بخواند.
با گذشت سی سال ، این سؤال را بیشتر از هر زمان دیگری می‌شنوم ، با توجه به اینکه حالا رمان‌هایم به بیش از 40 زبان ترجمه شده‌اند ، روی این سؤال تأکید بیشتری می‌شود.
مخصوصا در طی 10 سال گذشته ، به نظر می‌رسد ،استنطاق‌کنندگان بی‌شمارم ، از این نگرانند که ممکن است تلقی اشتباهی از سؤال آنها داشته باشم و متمایل هستند که اضافه کنند :"شما به ترکی می‌نویسید ، پس فقط برای ترک‌ها می‌نویسید یا اینکه در ذهنتان مخاطبانی با طیف وسیع‌تر را هم در نظر دارید ، مخاطبانی که از طریق ترجمه‌های آثارتان با آنها در ارتباطی هستید."
چه در داخل و چه در خارج ترکیه ، سؤال با لبخند مشکوک خودخواهانه‌ای همراه است ، که باعث می‌شود به این نتیجه برسم که تمایل دارم برای حفظ اعتبار آثارم ، اینگونه جواب دهم :"فقط برای ترک‌ها می‌نویسم."
برای فهم اهمیت این سوال باید دوره اوج رمان را به عنوان شکلی از هنر به یاد بیاوریم که همزمان با ظهور دولت ملی بود. وقتی رمان‌های بزرگ قرن نوزدهم نوشته می‌شد ، به رمان به چشم یک هنر ملی نگاه می‌شد.
بالزاک ، دیکنز ، داستایوسکی و تولستوی برای نیازهای طبقه متوسط کشورشان می‌نوشتند ، یعنی همان کسانی که می توانستند کتاب‌های آنها را باز کنند و هر شهر ، خیابان ، خانه و صندلی را بشناسند ، این نویسندگان می‌توانستند همان حس و حالی را که در دنیای واقعی داشتند ، شرح دهند و همان باورها را توصیف کنند.
در قرن نوزدهم ، رمان‌های این نویسندگان بزرگ در ضمیمه‌های هنری و فرهنگی روزنامه‌های کشوری ظاهر می‌شد ، چرا که نویسندگان آنها از ملت سخن می‌گفتند.
در پس صدای داستان‌سرایانه این رمان‌ها ، می‌توان حس کرد که مشاهده‌کننده از وضعیت سلامت کشورش در رنج است. در پایان قرن نوزدهم نوشتن و خواندن رمان به منزله شرکت در یک مناظره کشوری بود که در خارج از این محدوده ممنوع بود.
ولی امروزه نوشتن رمان معنی کاملا متفاوتی دارد ، همانطور که خواندن رمان‌های ادبی هم به همین گونه است. تغییر نخست در نیمه اول قرن بیستم به وقوع پیوست ، هنگامی که درگیری رمان ادبی با مدرنیسم آن را در جایگاه هنر والا قرار داد.
به همان گونه که در 30 سال گذشته تغییرات آشکاری در ارتباطات رخ داده است ، در عصر رسانه‌های همگانی نویسندگان ادبی دیگر کسانی نیستند که تنها به لایه‌های میانی جامعه بپردازند ، آنها افرادی هستند که می‌توانند به "خوانندگان ادبی" در سراسر جهان بپردازند و این کار را به صورت آنی انجام دهند.
خوانندگان ادبی این روزها در انتظار کتابی از گابریل گارسیا مارکز ، جی ام کوئتزی یا پل آستر می‌مانند ، همانطور که پیشینیان آنها در انتظار کتاب تازه‌ای از دیکنز می‌ماندند. به این ترتیب خوانندگانی که یک رمان‌نویس ادبی پیدا می‌کند ، بسیار بیشتر از خوانندگانی است که همان رمان‌نویس در کشور زادگاهش دارد.
نویسندگان برای خوانندگان آرمانی‌شان می نویسند ، برای کسانی که دوستشان دارند ، برای خودشان یا برای هیچ کس. همه اینها درست است ، ولی این مطلب هم صحیح است که نویسندگان ادبی امروزه برای خوانندگانشان می‌نویسند. از همه اینها ممکن است این نتیجه را بگیریم که نوسندگان ادبی امروزه به تدریج به این سمت و سو می‌روند که کمتر برای اکثریت غالب هم‌میهنانشان بنویسند -همان کسانی که کمتر آثار آنها را می‌خوانند- و بیشتر برای اقلیت کوچک جهانی به نویسندگی می‌پردازند.
بنابراین سؤال‌های آزاردهنده و سوء‌ظن‌هایی که درباره اغراض صحیح این نویسندگان وجود دارد ، منعکس‌کننده نگرانی‌هایی است که درباره خواسته‌های جدید فرهنگی که در 30 سال گذشته به وجود آمده‌اند.
از نظر آنها ، نویسنده‌ای که برای هم‌میهنانش نمی‌نویسد ، آن کشور را به سمت زوال خارجی هدایت می‌کند و مشکلاتی که ریشه در واقعیت نداند ، از خود جعل می‌کند.
تردید همسوی دیگری که در غرب وجود دارد این است که بسیاری از خوانندگان باور دارند که ادبیات محلی باید محلی ، اصیل و خالص باقی بماند. نگرانی مخفی آنها این است که نویسنده‌ای که برای خوانندگان بین‌المللی می‌نویسد و از عرف و سنت‌هایی خارج از فرهنگ خودش الهام می‌گیرد ، اصالتش را از دست می دهد.
در پشت این نگرانی ها خواننده‌ای وجود دارد که تمایل دارد به کشوری خارجی که پیوندهایش را با جهان خارج منفصل کرده ، وارد شود و به صدای داخل آن گوش کند ، در حالی که با خودش جدل دارد ، همانطور که کسی ممکن است بحث و جدل‌های یک خانواده را از پشت در گوش کند. اگر نویسنده به مخاطبانی از سایر فرهنگ‌ها و سایر زبان‌ها بپردازند ، این خیال هم خواهد مرد.
همه نویسندگان تمایل شدیدی دارند که قابل اعتماد باشند ، طوری که من بعد از گذشت این سال‌ها هنوز دوست دارم مورد سؤال قرار گیرم که برای چه کسی می‌نویسم. اما همان طوری که اعتبار یک نویسنده بستگی به توانایی وی برای گشودن قلبش در برابر دنیایی دارد که در آن زندگی می‌کند ، اعتبارش بیشتر به توانایی فهم تغییر موقعیتش در جهان نیز بستگی پیدا می‌کند.
چیزی به عنوان خواننده آرمانی و رها از تنگ‌نظری‌ها ، ممنوعیت‌های جامعه و سنت‌های ملی وجود ندارد ، همانطور که چیزی به عنوان رمان‌نویس آرمانی وجود ندارد. ولی جستجوی یک رمان‌نویس برای یک خواننده آرمانی که می‌تواند از هم‌میهنانش باشد یا نه ، با تصور رمان‌نویس از وجود داشتن چنین خواننده‌هایی شروع می‌شود ، وسپس با نوشتن کتابهایی با او در ذهنش دنبال می‌شود.
محمد علي مسعودي؛ نويسنده‌اي كه رفت و شايد هيچ‌وقت نبود


بالاخره بعد از چند ماه بلاگر باز شد . به خودم به دست‌اندركارن مخابرات و شايد هم اداره محترم سانسور تبريك مي‌گويم و دست مريزاد كه چند ماهي-بلاگر را بستند و ما را از زحمت نوشتن و دخمصه‌ي "چه نوشتن" راحت كرده بود.
اما در اين مدت بهترين دوستم را از دست دادم. نويسنده‌اي كه هيچ‌وقت دنبال هياهو و هوچي بازي نبود و با آن‌كه -به نظرمن- يكي از بهترين داستان نويسان و منتقدان كشور بود مع‌هذا حاضر به چاپ آثارش -در اين دوره - نشد و هميشه مي‌گفت: زمان، زماني نيست كه كسي خودش را عرضه كند و آدم جايي خودش را مي‌فروشد كه خريداري باشد.
افسوس كه مرگ مهلتش نداد و در 51 سالگي -بي‌كه كوچك‌ترين عارضه‌اي داشته باشد به دليل سكته از دنيا رفت .

محمد علي مسعودي . مردي كه مي‌توانست بهترين پست‌ها و مقام‌ها را داشته باشد. اما به شندرغاز حقوق معلمي قناعت كرد و و از دار دنيا تنها يك دوچرخه داشت-البته اين اواخر موتورسيكلتي هم خريده بود؛ كه هيچ‌وقت سوارش نمي‌شد-و چند هزار كتاب و دنيايي انديشه بكر.
براي رفتنش ناراحت نيستم كه كه از اين‌همه دوز و كلك آسوده شد . براي انديشه‌هاي منتشر نشده‌ و آن‌همه رنجي كه براي دريافتن‌شان خورد و بدست كسي نرسيد، دل‌به‌فكرم. اميدوارم فرزندانش به بهترين نحو نسبت به چاپ و انشتار آن‌ها اقدام كنند

و ...باقي دردهاييست كه همه‌تان با آن‌ها در كلنجاريد و نوشت‌شان تكراتر مكررات است
در پايان ...


بنويس، خونسرد بنويس

محمد چرم شير

«كاليگولا» يك كلام مكرر داشت: «بكشيد، اما خونسرد بكشيد». اگر كارگزاران «كاليگولا» به اين گفته او نيز چون ديگر گفته هايش گردن نهاده باشند، كشتارهاى «كاليگولا»يى را بايد جزو پاكيزه ترين كشتارهاى جهان ارزيابى كرد. كشتارى كه شايد در آنها شاهد كمترين خونريزى ها و آرام ترين مرگ ها بوده باشيم. اگر «كاليگولا» نويسنده بود احتمالاً نويسنده اى چون «آگاتا كريستى» مى شد. قتل هايى آرام را مى نوشت و قاتلينى كه بى محابا دست به قتل و كشتار نمى زنند، قاتلينى را مى نوشت كه انديشه مى كنند، نقشه مى ريزند، صحنه را از شاهدان خالى مى كنند و آرام و خونسرد مى كشند. «دكتروف» زياد هم هوادار مرگ هاى «آگاتا كريستى»وار نيست و حداقل در يك جا با استادش اختلاف اساسى دارد. او كشتار در سكوت و خلوت را نمى پسندد. در كشتارهاى او هميشه شاهدان حضور دارند، شمارشان اندك است، اما حضور دارند. شايد او در اين زمينه بيشتر شخصت «هايد» را در رمان «استيونسون» مى پسندد- «هايد»ى كه از ديده شدن به عنوان قاتل زياد هم باكى به دل راه نمى دهد. «ماريو پوزو» در «پدرخوانده»هايش هر دو نوع كشتار را تجربه مى كند. قتل بدون شاهد، و كشتار در ملاءعام؛ اما كار بزرگ او شايد اين باشد كه شاهدان كشتار ديگر شمارى اندك ندارند. او كشتارهايش را پيش چشم يك شهر انجام مى دهد. كارى كه بعدها «تارانتينو» نه بر صفحه كاغذ كه بر پرده بزرگ سينما به اوجش مى رساند. از «كاليگولا» تا «تارانتينو» بى شك چيزى در حال تغيير است.
صحنه هاى خونين و مرگ هاى كثيف «تارانتينو»يى گواه اين است كه او و مخلوقاتش «خونسرد نمى كشند». رفتار آنها عصبى است، پس غريب نيست كه محصول اعمال شان هم نمايى از اين عصبيت باشد. خون هاى پاشيده به ديوار، بدن هاى منهدم، شمار بسيار مقتولين، همه و همه دال بر همين موضوع اند. حالا آرام مردن ديگر معنايى ندارد.
كشتارهاى پاك و آرام «كاليگولا»يى ما را متاثر نمى كند، قاتلين با دستكش هاى مخملى، مرگ را چون پديده اى محتوم جلوه مى دهند. چه فرق است ميان مردن از بيمارى با مردن از سمى مهلك؟ اينجا فقط زمان قدرى پس و پيش مى شود. همان طور كه در روايت «كريستى»وار از مرگ، نه خود مرگ كه چگونگى كشف مرگ و قاتل بيش ترين درجه اهميت را دارند. در كشتار كثيف «تارانتينو»يى هم ما از خود مرگ نيست كه دچار تاثر مى شويم، ما دل آشوبه اى داريم از طريقه مرگ. در اين يكى قاتل و مقتول از جنس ما نيستند، هر دوى آنها از جنس يكديگرند. براى ما چه فرقى مى كند اگر مثلاً جاى قاتل و مقتول با يكديگر عوض شود. ما فقط دل آشوبه هاى خود را داريم. حالا با تاخيرى فراوان مى توان از نگاه روانشناسى «فرويد»ى نيز فاصله گرفت و انديشيد كه مى شود زياد هم مته به خشخاش نگذاشت و پى اين نبود كه چرا آدم ها كارى را انجام مى دهند و اين عمل آنها ريشه در كدام علت ها و معلول هاى زندگى شخصى و اجتماعى آنها دارد. حالا ديگر شايد بتوان در جايى ايستاد و نگاه كرد به «كاليگولا» و «تارانتينو» و گفت ديگر مهم نيست چرا، بياييم به آنچه در حال وقوع است بنگريم. شايد اين همان مكانى است كه مى توان در آن چيزى براى متاثر شدن يافت. به قول دوستى ما امروز داريم به امر «متحقق» مى نگريم.
و شايد همين است كه ما را وامى دارد به همه چيز اطرافمان چنين متاثر بنگريم. و شايد براى همين است كه ديگر نه كشتار پاك «كاليگولا»يى يا مرگ كثيف «تارانتينو»يى كه قدم زدن بى هدف مردى در خيابان ما را هراسان مى كند. انگار كه ديگر دانشجوى جوان «داستايوسكى» احتياجى به كشتن آن پيرزن رباخوار ندارد تا ما «جنايت و مكافات »ش را به نظاره بنشينيم. آن دانشجوى جوان بى كشتار مهوع خويشم ما را تحت تاثير قرار مى دهد. بى ترديد در قصه هاى «كارور» كسى نمى ميرد، آنچنان كه «جويس كارول اوتس» هم دستش را به خون آلوده نمى كند، اما كدام كشتار «كاليگولا» و «تارانتينو» است كه به اندازه انتهاى راه مرد شناگر «چيور» ما را چنين دهشت زده برجاى بگذارد؟ شك نداشته باشيم كه ادبيات داستانى ما اين سال ها دارد مهم ترين سال هاى حيات خويش و اثرگذارترين زمان را طى مى كند. اين ادبيات دارد پوست مى اندازد. دارد خود را بازسازى مى كند و خود را از شر همه الگوهاى وامانده دهه هاى گذشته خويش رها مى كند. هر چند اهداء جوايز همچنان از رويكرد سنتى و محافظه كارانه به اين ادبيات حكايت دارد، اما بى ترديد داستان چيز ديگرى است. حالا ديگر نه بازى هاى فرمى، نه بازى هاى زبانى، نه پنهان شدن در پس انديشه هاى سياسى وار و لاجرم پر كردن صفحات از به اصطلاح دانايى هاى داناى كلى و دست و پا زدن براى يافتن علت ها، و ريشه ها و پيچيدن نسخه هاى قطعى، هيچ كدام هدف و معناى اين ادبيات امروز ما نيستند. به حكم حضور خيل نويسندگان جوانى كه در سال ۱۳۸۴ كتاب هاى شان به چاپ رسيد و عامدانه مورد توجه قرار نگرفتند، ادبيات داستانى ما راه به جاى مى برد كه ما را در كمترين فاصله ممكن با ادبيات غيرخودى قرار مى دهد. ادبيات داستانى ما اين روزها دارد به امور «متحقق» اطراف و اكناف خود مى نگرد. دارد ياد مى گيرد كه چگونه از هر چيز داستانى بسازد، و اين ساختن به معناى تحميل نيست. اين ادبيات دارد شامه تيز مى كند تا داستان را از بطن هر چيز كشف كند. پس ادعايى بيهوده نيست كه اگر بگويم ادبيات داستانى اين سال ها، اجتماعى تر از هر وقت و زمان ديگرى است. مبالغه هم نيست كه اگر بگويم در تمامى اين سال ها، با همه ادعاهاى ادبيات توده اى، ادبيات مدرن و پسامدرن و چه و چه، ما همچنان با نگاهى «ارسطو»يى به ادبيات نگريسته ايم. و همه رويكرد ما به آنجا بوده است كه «ارسطو» گفته: «تراژدى (و تو بگو ادبيات) حاصل اعمال و گفتار و زندگى شاهان است». و ما چه كرده ايم جز همين، آنگاه كه مردان عادى قصه ها و رمان هاى مان را هم به لباس بزرگان و شاهان درآورده ايم؟ اين اندرز ناشنيده اى نيست از زبان بزرگان ادبيات داستانى خودمان كه هميشه بايد به دنبال سوژه هاى ناب بود، آدم هاى داستانى، موقعيت هاى خاص و... و امروز ادبيات ما در كندوكاو هيچ يك از اين اندرزها نيست و چه خوب كه نيست. حالا ديگر شهسواران دارند جاى خود را به آدم ها مى دهند، آدم هاى واقعى همين روزها. و من ديگر بعيد مى دانم نويسنده اى بر مرگ قهرمانان خودش بگريد، و بعيد مى دانم نويسنده اى دست نوشته هاى خود را كودكانش بنامد. چرا كه كودكان ما ديگر كودكان ما نيستند. كودكانى هستند كه بايد راه خود را خود در اجتماع شان بيابند. و قهرمانان ما ديگر قهرمانان اندوه هاى ما نيستند، مردمان عادى اين روزگارند كه مى درند و دريده مى شوند. و اين يعنى نياز به حضور نويسندگانى كه خونسرد به عمل خويش مى پردازند، بى واهمه اى، بى ادعايى، بى فكر براى توسل به نيرنگى. انگار صداى «كاليگولا» بار ديگر، از پس قرون بر صداى «تارانتينو»يى جه
I. خوانش

ادبيات امروز بدون آنكه تكليف خود را با خوانش روشن كند، راه بجايي نخواهد برد. خوانش معمولاً در مواجه با متن (كه ممكن است خوانش پذير باشد يا نه) معنا مي‫يابد. امروزه هر كتاب و نشريه اي را كه باز كنيد، از روبرو شدن با خوانش ناگزير خواهيد بود. عده‫اي ممكن است بپرسند كه خواندن چه عيبي داشت كه خوانش ايجاد شد؟ به اين افراد كوتاه فكر بايد گفت كه اگر عيبي نداشت كه مرض نداشتيم اصطلاح جديد درست كنيم. هر اصطلاح جديدي، حاكي از يك تحول گفتماني در فرهنگ جامعه است. بخصوص در جامعه پسامدرن كه بايد مرزبندي خود را با تعاريف و اصطلاحات دنياي مدرن ـ و خداي نكرده جوامع پيشامدرن ـ كاملاً روشن كند. شما ممكن است كتاب اول دبستان را برداريد و بخوانيد. آيا اين كنش، خوانش نام دارد؟ و يا بچه كلاس اولي شما بردارد و كتاب «اين يك چپق نيست...» را ورق بزند؟ ممكن است در اين فرايند، خواندني صورت گرفته باشد، اما مسلماً خوانشي اتفاق نيفتاده است. چرا؟ چون خوانش با فهم و درك و زيستن در متن همراه است. و صرف نگاه كردن به يك متن (خواه نوشتاري باشد و خواه تصويري)، با خوانش همراه نيست. شايد كسي ساعتها بنشينيد و فيلمي را به زبان انگليسي ببينيد، اما اگر از ديالوگهاي معنادار آن چيزي نفهمد، فقط وقت خود را تلف كرده و به قول حافظ: عرض خود مي‫بري و زحمت ما مي‫داري. بنابراين، خوانش هر متن با درك آن و فهم متعالي اقتضائات متني پيوندي استوار دارد. بعضيها بجاي خوانش از واژه عربي قرائت استفاده مي‫كنند. قرائت هم ممكن است معادل خوبي براي خوانش باشد، اما چون دستخورده ذهنهاي متعلق به دنياي ماقبل پسامدرن است و احياناً معاني ديگري نيز از آن مستفاد مي‫گردد، بهتر آن است كه از آن استفاده نشود.
خوانش يك متن، مشاركت در بازآفريني آن متن در ذهن خوانشگر است (التفات داريد كه ما در اينجا به عمد از اصطلاح خوانشگر استفاده مي‫كنيم تا با اصطلاح خواننده ملتبس نشود). در اين رفتار، محتمل است به محض وقوع فعل خوانش، حجم متن چند برابر شود و به عبارتي، متن شروع به تكثير كند و به تعداد اذهان و افهام و عقول گسترش يابد. در واقع، خوانش متضمن حيات متن است و از مرگ آن جلوگيري مي‫كند. اما در خواندن، متن خواهد مُرد و از حيز انتفاع ساقط خواهد شد. چرا كه خواندن، فعلي است كه در سطح اتفاق مي‫افتد و راه به اعماق يك متن نمي‫برد.
بنابراين، توصيه ما به شما اين است كه تا مي‫توانيد خوانش كنيد و از فعل شنيع خواندن بپرهيزيد .

II. متن

هر بلايي كه از جانب ادبيات بر مخاطب نازل مي‌شود، زير سر متن است. اگر باورتان نمي‌شود، سري به لغتنامه دهخدا بزنيد و معاني مختلف متن را مرور كنيد. متن با حاشيه عموماً در پيوندي ناگسستني است. گاهي حاشيه آن قدر وسعت مي‌يابد كه جايي براي متن باقي نمي‌ماند. آنچه در بخشهاي قبل در مورد «خوانش» آورديم، ارتباط تنگاتنگي با متن دارد. بدون متن هيچ خوانشي صورت نمي‌گيرد. اصولاً خوانش اتفاقي است كه در قبال متن مي‌افتد. بر خلاف آنچه به ذهن ساده‌انگاران مي‌رسد، ضرورتي ندارد كه متن را كاغذ يا نوشته‌ بدانيم. متون نوشتاري تنها نوعي از متن است. متون ديداري و شنيداري هم هستند. في المثل، مسابقه فوتبال متني است ديداري ـ شنيداري كه در حاشيه آن اتفاقات متعددي مي‌افتد كه از حجم خود متن فراتر است. تأويلاتي كه پيرامون اين قبيل متون ديداري صورت مي‌گيرد، گوياي ظرفيتهاي معنادار يك ساختار بهم پيوسته است. تكثير متن اتفاقي است كه گاهي خارج از اراده مؤلف روي مي‌دهد و به تعداد مخاطبان وجوه معنايي متعدد به خود مي‌گيرد. SMS هايي كه اين دو سه روز در مورد مسابقه فوتبال ايران و مكزيك رد و بدل شد، گواه روشن اين مدعاست.
متنيت يك متن، دلالت بر هستي مادي آن دارد و در مفهوم عام آن، پيوندهاي بنيادي را در بر مي‌گيرد كه ميان متون گوناگون وجود دارد. اين پيوندها را از ما بهتران فرنگي بينامتنيت ناميده‌اند و انصافاً داراي مفاهيم عميقي است كه فهم آن در حد عقول نفيسه بالغه است و بس. وقتي با متني مواجه مي‌شويم در وهله اول بايد تكليف خود را با آن روشن كنيم كه چه جور متني است، متني گشوده است يا متني بسته و به تعبير خيلي دقيقتر، بستار است يا گشودار. وظيفه هر متن گشوده‌اي اين است كه از قطعيت معنا جلوگيري كند و راه را بر استبداد ذهني مؤلف ببندد. چه معنا دارد كه متني يك معني داشته باشد. خواننده اگر در حال وظيفه مقدس خوانش، ذهنش با متن درگير نشود و در آن تصرف نكند، پس چه از اين خوانش؟ متون گشوده و ولنگ و واز، فضاي مساعدي را براي سياليت ذهن مخاطب فراهم مي‌آورد. البته بعضي از مخاطبان كم ظرفيت، از گشادي متن سوء استفاده مي‌كنند و سياليت زرد خود را در آن به جريان مي‌اندازند. مهمترين مثالي كه الآن در مورد متن گشوده به ذهنم مي‌رسد، در و ديوار دستشوييهاي عمومي است كه در آن دلالتهاي صريح به دلالتهاي ضمني بر گردانده مي‌شود و مدلولها بدل به دالهاي مدلولهاي ديگر مي‌گردد. (والله تقصير ما نيست كه شما نمي‌فهميد، فلسفه همين است!)
از سوي ديگر، بعضي متون، متوني نويسا و متكثر هستند كه در آن خواننده مصرف كننده متن نيست، بلكه توليد كننده آن است. اين قبيل متون متكثر، در برابر محدوديتهاي نقد به شدت مقاومت مي‌كنند و هر گونه تأويل و تفسيري را به سخره مي‌گيرند. در مقابل، متنهاي خوانا ـ كه لعنهم الله كثيرا ـ محصول هستند نه فرايند توليد. در متن خوانا به تعبير دريدا «اشاعه، پراكنش تصادفي معناها به جانب بي پاياني زبان نيست»! (اين فقره را ما هر كار كرديم نتوانستيم به زبان خودماني ترجمه كنيم و ناچار عين عبارت دريدا را ـ عليه الرحمه ـ آورديم). به هر حال، واضح و مبرهن است كه «متن» عنصر مهمي در ادبيات است.
تحشيه ابن محمود
حضرت خاقاني فرمود:
پس از سي سال روشن گشت بر خاقاني اين معني
كه سلطاني است درويشي و درويشي است سلطاني.
امبرتو اكو نيز پس از سي سال كه مي‌گفت بايد اقتدار و مرجعيت معنا را از دوش مؤلف برداشت، به اين نتيجه رسيد كه نمي‌توان متن را به گفتن چيزي واداشت كه نيت گفتن آن را نداشته است!

و پايان‌تر:
شايد كه ديگر اين‌جا ننويسم- اگر باز نشد-آدرس جديد را به عرض‌ همه‌ي آن‌ها كه به من دل‌خوش كرده‌اند خواهم رساند.

باقي بقايتان
از مدرنيته و جابجايي ثقلگاه تقليد



• بحث مدرنيته، بحث زمان فلسفي مي باشد؛ نه فيزيکي و قراردادي؛ يعني تا ما نتوانيم مسئله ي "زمان" را از لحاظ فلسفي بفهميم، به هيچ وجه نيز نمي توانيم معاصر ديگر کشورها باشيم. ذهنيّت ما ايرانيان در زير بار "حافظه ي تاريخي" دارد له و لورده مي شود و خودمان خبر نداريم. ما بايد بکوشيم که "حافظه ي تاريخي" را از درون، سنگ به سنگ، متلاشي کنيم و به جاي آن، سنگ به سنگ، "آگاهبود تاريخي" بيافرينيم

آريابرزن زاگرسي

سه شنبه ٢۵ مرداد ١٣٨۴ ‌ـ‌ ١۶ اوت ٢٠٠۵

در دوران تحصيلات ابتدائي و فراگرفتن زبان با کشيدن خطّي افقي بر روي تخته سياه به ما مي آموزند که "زمانهاي گذشته و اکنون و آينده"، يعني چه. معلّم، معمولا همان خط فرضي را به سه قسمت، تقسيم مي کند و زير هر قسمتي از نقطه اي که خط را کشيده است تا مثلا يک سوم آن مي نويسد: "گذشته". سپس در وسط خط فرضي مي نويسد: "اکنون". در انتهاي خط فرضي نيز مي نويسد: "آينده". بقيه ي زمانها را نيز در فواصل مختلف همين تقسيم بندي جا مي دهد. ذهن دانش آموزان از همان دوران کودکي و آموزش ابتدائي با چنان تقسيم بندي مي تواند تا پايان عمر هر دانش آموزي، کنده کاري و تثبيت شود. اينکه انسان در دوره اي از دوران تحصيلاتش، چيزهائي را بياموزد که در ابتدا، ضروري و ملزم هستند، جاي هيچ شکّي نيست. فقط فاجعه از آن جا آغاز مي شود که ما تصوّر خطّي بودن زمان قرار دادي را تا لحظه هاي مرگ در ذهنيّت خودمان، ابديّت بدهيم و تفکّر و پيشرفت در هر دامنه اي را از چارچوب زمان قرار دادي و فيزيکي برانداز کنيم. در حاليکه زمان فيزيکي و قرار دادي، زمان شمارشيست و محاسبه پذير و مي توان آن را به پاره هاي بسيار ريز، تقسيم کرد و رويدادهاي ثانيه اي و وقايع روز را پي در پي به کمک آن، رده بندي تقويمي کرد. ولي بحث زمان در فلسفه و اساطير، بحث قرار دادي بودن زمان نيست؛ بلکه بحث "پيشگزارده گي - Geschichtlichkeit" تجربيات بي واسطه و مايه اي نياکان و اجداد و پدران ماست که مي توانند چم و خم استقلال فکري و زايش فرديّت ما را متعيّن کنند. اين به چه معناست؟. اين بدين معناست که در زمان فيزيکي و قرار دادي، ما يک، نقطه ي شروع داريم و يک نقطه ي اختتام. از نقطه اي شروع مي کنيم و مسافتي را طي مي کنيم و به نقطه اي که از قبل، مشخّص شده مي رسيم. در زمان اساطيري و فلسفي، ما هيچ آغاز و انجامي نداريم؛ بلکه فقط "اکنون" وجود دارد. به همين دليل است که اساطير در فرم حکايتي و داستاني و روايتي مي باشند. براي مثال: "مارتين لوتر (1483 ‌ـ‌ 1546 م.)" در ترجمه ي "انجيل يوحنا" به زبان آلماني، تفاوت زمان فيزيکي و اسطوره اي را به دقيق ترين و گوياترين فرم ممکن نشان داده است. آنجا که گفته مي شود: "در آغاز، کلمه بود و کلمه، نزد خدا بود و .... = Im Anfang war das Wort. Und das Wort war bei Gott …. " حرف اضافه ي "اين = in و حرف اضافه ي آن = an "، تفاوت دو مقوله ي زمان فيزيکي و زمان اسطوره اي را نشان مي دهند.



وقتي ما بر آنيم که در ذهنيّت و فرهنگ و اخلاقيات و سنّتها و آداب و باورهاي مردم خود، تحوّلي در راستاي زمان فيزيکي (= معاصر مردم جهان شدن) ايحاد کنيم، بايستي دقيقا با همين زمان اساطيري رابطه برقرار کنيم تا بتوانيم امکانهاي ايجاد تحوّل را بيافرينيم. کساني که براي تحوّل در ذهنيّت و فرهنگ و روان مردم ايران از زمان فيزيکي استفاده مي کنند، خواه ناخواه فجايع هولناکي را براي مردم خود به ارمغان خواهند آورد؛ زيرا تمام تلاش خود را بر اين پايه مي گذارند که مردم و مناسبات اجتماعي را شبيه جوامع باختري کنند. درست از همين خطاست که تاريخ تلاش براي مدرنيته در ايرانزمين از عصر مشروطه تا امروز با شکست روبرو شده است؛ زيرا کثيري از روشنفکران ايراني در معناي وسيعش، تفاوت زمان فيزيکي را از زمان فلسفي و اسطوره اي و تئولوژيکي نمي دانستند و همچنان تلاش نمي کنند که بدانند؛ يعني آگاهي از چيزي که اساس روشنگري را منسجم مي کند. تصميم و خواست آگاهانه ي ما در رويکردمان به اساطير ايراني و تاريخ و فرهنگمان براي آن نيست که گذشته هاي سپري شده را باز آفرينيم؛ چيزي که ناممکن بودنش مثل روز روشن است؛ بلکه تلاشيست براي شناختن و زايش امکانهاي بالقوّه ي ما. در واقع؛ ما در رويکرد خود به گذشته هاي فرهنگي و کند و کاو در تاريخ سپري شده بر آنيم که آينده را از دل اکنون بيافرينيم. آناني که با تاريخ و فرهنگ و اساطير ايران، خصومت دارند، خبر ندارند که با چه حماقت باور نکردني دارند "آينده ي مردم خود" را نابود و سر به نيست مي کنند.

در سرزمينهاي باختري، هيچ متفکّر و فيلسوفي به گذشته ها پشت پا نزد؛ بلکه به سنجشگري و صف آرايي فکري با ميراث گذشته گان رو آورد و مايه هاي فکري و حياتي آنها را اخذ و استخراج و در زباني نو بازانديشيد. از اين رو، ما در انديشيدن در باره ي گذشته هاي سرزمين خويش بايستي در جستجوي تخمه هايي باشيم که مي خواهيم آنها را در زمين اکنونمان بکاريم از بهر زايش آينده. کساني که نتوانند اين مقوله را بفهمند، مطمئن باشيد که تا دهها سال ديگر نيز، خبري از مدرنيته ي آرزويي در ايرانزمين نخواهد بود که نخواهد بود. بحث مدرنيته، بحث زمان فلسفي مي باشد؛ نه فيزيکي و قراردادي؛ يعني تا ما نتوانيم مسئله ي "زمان" را از لحاظ فلسفي بفهميم، به هيچ وجه نيز نمي توانيم معاصر ديگر کشورها باشيم. ذهنيّت ما ايرانيان در زير بار "حافظه ي تاريخي" دارد له و لورده مي شود و خودمان خبر نداريم. ما بايد بکوشيم که "حافظه ي تاريخي" را از درون، سنگ به سنگ، متلاشي کنيم و به جاي آن، سنگ به سنگ، "آگاهبود تاريخي - historisches Bewuߴsein" بيافرينيم. منظورم اينست که ملّت ما بايستي از دامنه ي "حافظه ي تاريخي" به دامنه ي "آگاهبود تاريخي"، گذار فکري کند تا معناي همپايي با "زمان و در زمان بودن" را بفهمد و با جهان مدرن، هيچ ستيزي نداشته باشد و تفکّر فلسفي دقيقا تلاش دارد که در راستاي همين آفرينش فضاي "آگاهبود تاريخي" بينديشد. به عبارت دقيقتر؛ تفکّر فلسفي، يک جنبش "ضدّ تاريخيست" در گلاويز شدن با ذهنيّت و روان و فرهنگ اجتماع براي تونل زدن به سوي مدرنيته بدون گذر کردن از راههاي صعب العبور و ناممکن. اين مسئله را فقط کساني مي توانند بفهمند که مسئله ي "زمان فلسفي" را عميق و مستدل، دريافته باشند؛ نه کساني که در امتداد زمان فيزيکي و قرارداري لم داده اند و شبانه روز، کل‌کل‌ مدرنيته مي کنند.
وقتي قرار است در باره ي ساختارهاي فونکسيوناليستي حکومت و ارگانها و سازمانها و موسسه ها و نهادهاي يک ملّت (مثلا ايرانيان) سخن بگوييم و روشهاي کارکردي انسانهاي دخيل و سهيم در آنها را بفهميم، بايستي قبل از هر چيز و مهمتر از هر چيز به سراغ ريشه هاي اعتقاداتي و ديني و اساطيري و خرافه اي مردم همان سرزمين برويم، گيرم که تا عهد دقيانوس امتداد داشته باشند. مسائلي به نام "خدا و دين و اخلاق و غيره و ذالک و پيوند بسيار پويا و درهم‌ سرشته ي آنها از خانواده تا عالي ترين ارگانهاي حکومتي" مقولاتي هستند که دگرديسه مي شوند؛ ولي نابود و نيست نمي شوند؛ زيرا به گوهر انسانها عجين هستند. از آنجا که "خدا"، ازليّت ‌ـ‌ ابديّت دارد؛ در نتيجه، او، "اکنون" است. به عبارت بهتر؛ "خدا"، Gegenwart / Present / هست. رابطه ي هر نسلي نيز با " خدا = تخمه ي خود زا " مي تواند رابطه اي " بي واسطه " باشد. اگر روشنفکر ايراني در معناي وسيعش بتواند اين معضل کليدي و راه گشاينده ي " اکنون‌بوده گي خدا " را تا مغز استخوان و رگ و ريشه اش بفهمد. ما، يک شبه، ره صد ساله خواهيم رفت. درک و فهم همين رابطه ي بيواسطه گي با خداست که ما را در " شناخت معضلات خودمان از يک طرف و در ملحق شدن آرام و دوستانه و با گشوده فکري به اقيانوس فرهنگ جهاني از طرف ديگر " مدد مي رساند. يک روشنفکر ايراني ‌ـ‌ مهم نيست چه گرايش عقيدتي داشته باشد ‌ـ‌ بايستي بفهمد که مردم را در اعتقاداتشان، روشن و فکور بار آورد؛ نه اينکه در راستاي تمسخر و تحقير و سر به نيست کردن و پايمالي آن اعتقادات گام بردارد. مهم نيست که مردم ما به چه چيزهائي معتقدند. اصل اينست که آنها چقدر از محتويات اعتقادات خود، آگاهي درخور و سنجيده و فهميده دارند. مهم نيست که شخصي به نام " احمدي نژاد "، رئيس جمهور مي شود؛ بلکه اصل اينست که شخص او از مقوله اي به نام " جمهوريّت "، چه چيزي مي فهمد. فراموش نکنيم که منظور من از روشنگري اعتقادات و ذهنيّت مردم، همان سنجشگري بار آور و مثبت مي باشد؛ نه تصديق و تائيد آنچه اعتقاد مطلق دارند . خير!. ديگر آنکه، مفهوم خدا را با تصاوير خدا، هرگز اين‌هماني ندهيم؛ بلکه بکوشيم " پرنسيپ و اصل و بُنمايه " را بفهميم و در باره اش بينديشيم. در کشف حقيقت بر آن نباشيم که لباس جنگاوران را بر تن بپوشيم؛ بلکه هنر جوينده گي و پرسنده گي و گستاخي را در خود بپرورانيم. فرض کنيد من بگويم، بياييد و تاريخ معاصر ايران را از دوران مشروطه تا رويداد انقلاب اسلامي براي من بنويسيد. اگر انسان جوينده اي باشيم، نبايستي مثلا شکل گيري حزب توده و سازمانهاي چريکي و غيره را ناديده بگيريم و فقط، تاريخ رويدادهاي 15 خرداد و مجاهدين انقلاب اسلامي و فدائيان اسلام و امثالهم را بنويسيم. ما بايستي تاريخ روان يک ملّت را در حالتهاي پانورامائي ببينيم بدون آنکه از فضاي تحقيقاتي حاکم بر دانشگاهها و سيستمهاي اجباري حکومتي، تبعيّت و دنباله روي کنيم. حقيقت را بايستي با متدهاي فردي خودمان، کشف کنيم تا ارزشمند باشد و شايان ستايش. ما در سرزمينمان به متفکّران جوينده اي نياز داريم که بتوانند مستقل فکر کنند و دلير باشند در گفتن و نوشتن حقيقت يافته شده حتّا اگر به بهاي ايزوله و منفور شدن آنها در طول قرنها بيانجامد. مگر " جيوردانو برونو و گاليله و امثالهم " چه کردند؟.
بياييم اگر خردلي حرف با مغز براي گفتن داريم و مي خواهيم با يکديگر، گفت - و - شنود داشته باشيم، در آغاز به يک پرنسيپ کلامي برسيم، آنگاه در باره ي مسائل مثلا ايران و يافتن راههاي درمان، بحث کنيم. همچنان تاکيد مي کنم که کثيري از روشنفکران ايراني در کاربرد وسيعش، معناي " زمان " را نفهميده اند و در صدد فهم آن نيز نيستند. اين به معناي نادان بودن آنها نيست. اشتباه برداشت نکنيم. دنبالش نرفته ايم که بدانيم و بفهميم. ما بايستي مقوله هاي زير را وقت بگذاريم و به شخصه دنبال فهمشان برويم :
1-معنا و تفاوت و رابطه ي زمان در فيزيک و در فلسفه و تئولوژي و اساطير ۲- معنا و تفاوت و رابطه ي تاريخ (= Geschichte / History / histoire ) و رويدادنگاري / و " پيشگزارده گي ( = Geschichtlichkeit / Histiricite / historicity ) ". اينها مقولات مختلف و متفاوتي هستند که يک روشنفکر مدّعي روشنگري بايستي تمام ظرافتهاي تفاوتي آنها را بداند. من مي کوشم با ديگر خويشاندي‌شان به کشف حقيقتي دست يابم که ارزش تلاش براي يافتنش را داشته باشد. بنابر اين اگر حرفهاي ديگران را برمي سنجم، حمل بر نشان دادن جهالت‌هاي آنها نيست؛ بلکه مي خواهم نشان دهم مسئله، غامض‌تر از آنست که ما تصوّر مي کنيم. در نتيجه بايستي عميقتر و دقيقتر بينديشيم و راههايي را براي برونرفتن از بحران هزاره اي فرهنگ خودمان پيدا کنيم. کار روشنگري دشوار مي باشد . اين طورها هم ساده نيست که بعضيها مي پندارند. فرض کنيم ايرانيان دوست دارند که عمارتي شيک و قصر سان داشته باشند براي سکونت در آن. مسئله بر سر فقط داشتن مصالح ساختمان نيست؛ بلکه ما بايد ايده ي ساختمان سازي و نقشه ي برپايي آن را نيز داشته باشيم. تفکّر فلسفي، بحث کردن در باره ي ايده و نقشه ي ساختمان است و ساختن عمارت، بحث مهندسي آنست و تهيّه ي مصالح، بحث امکانها و توانائيها و ابزارها مي باشد. ما نبايستي دامنه ي اساطير و فلسفه و زبان و ملّت و زمان و جهان و امثالهم را مقولاتي مجزّا از يکديگر بدانيم. اين دامنه ها به هم وابسته و مکمّل يکديگر هستند و نمي توان يکي را بدون ديگري در نظر گرفت.از اين رو، ما تا نتوانيم از ذهنيّت اسطوره اي؛ آنهم آگاهانه و مستدل بگسليم، امکان ندارد بتوانيم دنياي مدرن را بفهميم. لازمه ي گسستن نيز، شناختن و سنجشگري و بازآفريني بار آوز آنهاست. اگر تاريخ تفکّر يونان را عميق و مستدل و با ظرافت بخوانيم، مي بينيم که " سقراط و پيش سقراطيان " با اساطير يوناني گلاويز شدند تا بتوانند تفکّر فلسفي را در دامنه ي مفاهيم بيافريند. امروزه روز، غرب متمدّن و پيشرفته، مديون زحمات آنهاست.
از اين رو، انساني که پرسنده و جوينده باشد در افکار و ايده ها و نگرشهاي " دگرانديشان "، بذرهاي آبستن شدن مغز خود را در راستاي " خويش‌انديشي " کشف مي کند و با تمام وجودش از انگيخته شدن به زايش افکار فردي خود در تاثير پذيرفتن از ايده هاي " دگر انديشان " بسيار دلشاد و خشنود مي شود. ولي انساني که ميانمايه و سترون و دنباله رو است، نه تنها از افکار و ايده هاي " دگرانديشان "، چيزي نمي آموزد؛ بلکه در ستيز و خصومت کردن با چنان متفکّران و ايده ها و افکارشان، بيش از هر چيز، جهالت خود را رسوا مي کند. چنان ستروناني همواره به " الگوهاي تقليدي " محتاجند؛ زيرا در باور به " خوارخويشتني " خود، متّقن و مجاب هستند. پذيرفتن " الگو و الگو برداري " همانا جابجايي ثقلگاه تقليد و متابعت مي باشد که از مجتهد بومي به مجتهد بيگانه آويخته شده است و از معجون رمل و اسطرلاب " تجهّد " او پيروي و متابعت مي کند. بحث " الگو برداري " مبحث ميانمايگان تابع و اخته در انديشيدن با مغز خود مي باشد؛ يعني آناني که نمي توانند و حتّا تلاش نمي کنند از تجربيات فردي و ميهني و تاريخي و فرهنگي مردم خود به زايش ايده ها و تفکّرات فردي خويش انگيخته شوند. چنان اخته گان فکري، هر آن چيزي را که رنگ و بويي از تاريخ و فرهنگ مردم خودش را داشته باشد، به عنوان شاخ و برگ تزئيني و آرايشي سطوح رفتاري مردم اجتماع مي بيند که بايستي به آن فقط احترام گذاشت؛ نه زهداني براي کاشتن نطفه ي ايده ها و افکار نو در راستاي " زايشي تازه و آفرينش چهره اي نو از مردم اجتماع خويش ". " الگو بردار " دائم مترصد اينست که بشنود و ببيند در گستره ي اجتماع ديگران، چه چيزي " مُد " مي شود تا او، بي درنگ به آن " مُد روز شده ها " آويخته شود و ادا و اطوار ديگران را در آورد. او از خودش هيچ ايده اي و فکري و برنامه اي ندارد. تمام هنر و استعداد و خصايل برجسته اش در " تقليد و متشابه شدن با ديگري " مي باشد. از اين رو، " الگو بردار " براي توجيه و پوشاندن " ستروني و عقده ي خوارخويشتني " خود به مسئله اي به نام " مبداء يابي " وابسته مي باشد. او " مبداء " را کاملا از لحاظ زمان فيزيکي و قراردادي مي فهمد و مفهوم " تاريخ " را همان " رويداد نگاري و وقايع اتّفاقيه " مي داند و ارزيابي مي کند. اينست که " مبداء " براي او هرگز به معناي " بيواسطه گي و عرياني تجربيات " نيست که منحصر به فرد مي باشند؛ بلکه " مبداء " براي او، آن مقياس و ميزان و ترازوئيست که " الگو گذاران " متعيّن کرده اند و او خودش را ملزم به متابعت و تقليد از آن مي داند؛ چنانچه بر آنست " شبيه ديگري " شود.
او نمي فهمد که " فلسفه ي تاريخ / Geschichtsphilosophie " با " ثبت وقايع اتّفاقيه و برگذشتن زمان فيزيکي " از يکديگر بسيار متفاوت هستند. او در نمي يابد که انسانها در مقاطع ثانيه اي و بريده بريده شده ي " زمان فيزيکي " به کسب " تجربياتي بي واسطه " دست مي يابند که در " زمان فيزيکي " نمي توانند جاودانه بمانند؛ ولي انسانها بر آنند که " نامانده گاري را ماندگار " کنند. بنابر اين، رويدادنگاري، در واقع، ثبت اتّفاقاتيست که در زمان رخ مي دهند و از روي جبر سپري مي شوند؛ ولي هسته و مغزه ي تجربيات بي واسطه ( = تاريخ پيشگزارده ي آگاهبود ما / Geschichtlichkeit ) بر آنست که " جاودانه گي را در ميرنده گي "، استوار نگاه دارد؛ زيرا انسانها با تکيه به آن مي توانند از " چيستي بود خود "، آگاهي فرادست آورند و در برهه هاي مختلف زندگي خود و نسلهاي پس از خود، به تفکّر و ايده هاي نو به نو از بهر زندگي شادخوارانه انگيخته شوند. بنابر اين، " تاريخ " همانا " ماندگار شونده گي آن تجربيات بي واسطه در آگاهبود ملّتيست که ضرورت قيچي زمان فيزيکي به ميرنده گي آنها پس از رخدادشان مي انجامد ". مسئله ي " الگوبرداري " تلاشيست براي " مذاب کردن خود در ديگري "؛ نه توقّفي پرسان و جويان و فکورانه براي " خويشزايي و خود بازيابي ". انسان " الگو بردار و الگو گرا "، مقّلديست که به ذات مذهبي بودن ذهنيّت و روان خود، هيچ آگاهي درخور ندارد. فاجعه اين جاست که چنان مبلّغان و مروّجان " تز الگو برداري و شبيه شدن "، ادّعاي معلّمي و تدريس ديگران را نيز از سوداهاي " مدرنيته " اي خود مي دانند. تراژدي قضيه نيز شدّت خواهد گرفت، آنجايي که مبلّغ " الگو برداري " هيچ سر رشته اي و آشنايي؛ ولو سطحي از تاريخ تفکّر و افکار و ايده هاي فردي متفکّران و فيلسوفان و دوره هاي فکري مختلف باختر زمينيان نيز نداشته باشد و اداهاي آنچناني نيز در آورد. چنان ستروناني مرا ياد گفتارهاي " موتسارت " مي اندازند [ نقل به مضمون ] که يکي از دوستانش به او گفته بود: " سلوهاي فلان موسيقيدان را فلاني نُت نويسي کرده بود ". موتسارت نيز در پاسخ گفته بود: " کاملا درسته!. حق با توست!. ولي نُت سلوهاي مرا، هيچکس سواي خودم ننوشته است ". انسان الگو بردار و مبداء جو، انسانيست مقلّد و تابع و سترون در انديشيدن؛ ولي آنکه مغزش را به کار مي گيرد و نيرو و استعداد آفرينش و انگيخته شدن از تجربيات فرهنگي و تاريخ ميهن خود و ملّتهاي ديگر را دارد، به هيچ الگويي نياز ندارد؛ زيرا گوهر آفريننده اش مي تواند بر آن " بوم " ميهن خودش، زيباترين ايده ها و افکار را بيافريند. " جمشيد جم [ تصوير ايراني از سياستمدار ايده آل "، هيچ جام عاريتي نداشت که بخواهد از درون آن، جهان را ببيند؛ زيرا خودش جامي بود که بينش جهان آفريني را از ژرفاي وجودش مي زاياند. چرا ما افتخارمان به اين باشد که " الگو بردار " شويم و تمام عمرمان مقلّد و تابع بمانيم؟. چرا آن فهم و شعور را نداريم که خودمان " مبتکر و ايده آفرين و زاينده " شويم تا آقاي خود نيز باشيم و ديگران ما را شايسته ي احترام و ارجگزاري بدانند؟. چرا؟
آن‌چه يك نويسنده بايد بداند! هرچند همه مي‌دانندو اين تكراريست براي خودم

1- بايد جدا سازي را ياد بگيريم. نويسنده‌ي خوب نه از آن‌چه منتشر مي‌كند، بلكه از ان‌چه كه در سطل زباله مي‌ريزد؛ شناخته مي‌شود. ديگران اين را نمي‌دانند؛ ولي هر كدام مي‌دانيم كه چه در سطل زباله مي‌ريزيم و از چه استفاده مي‌كنيم… اگر هم دور مي]‌ريزيم مفهومش اين است كه درست گام بر مي‌داريم.
2- هر نويسنده‌اي بايد موقع نوشتن مطوئن باشد كه از سروانتس بهتر است…نويسنده‌ي خوب بايد به جلو نگاه كندو بكوشد با حفظ عقايدش؛ به دوردست‌ها برسد. بايد شجاع باشد؛ تا آن‌چه را كه صاحبان انديشه مي‌بينند- يا مي‌گويند- پذيرا گردد. مطالب زيادي را خط بزند. به نظريه‌ها گوش دهد و درباره‌شان بيانديشدو
چنين نويسنده‌اي- در گاتم‌هاي بعدي به جايي مي‌رسد كه حتا به چيزهايي كه مي‌داند- هم -0 شك مي‌كند. اليته نبايد به خود بقبولاند كه " من بد نوشتم" بلكه پيش خود بگويد" مي‌توانم از اين‌هم بهتر بنويسم"
3- شايد با خود بگوييد "من اين قسمت را دوست دارم" اين‌جاست كه نوبيسنده باسد احساس را كنار بگذارد. با دفت متن نوشته را بخواند و با كل مطلب وفق دهد. اگر به ساختار داستان لطمه مي‌زند و تناقضي با شخصيت و ساخت داستان دارد؛ بايد -مثل زندگي واقعي كه خيلي از احساس‌هاي خوب را فداي عقل و منطق كرده و مي‌كند. نوشته را پاره كند و به فكر جايگزيني باشد كه زندگي متن طلب مي‌كند
4- زنهار از نگهداري پاره‌شده‌ها؛ كه شايد جاي ديگر به كار آيد.ار نگهداري آن‌ها خودداري كنند كه مثل زنگوله‌ي پاي تابوت در هر كاري همراه شمايند و وسوسه‌تان مي‌كنندژ؛ به زور جايي برايشان دست‌و پا كتنيد و همين باعث هدر رفتن اوفات خيلبي خوبي خواهند شد كه …
5- هر داستاني، فن بيان خاص خود را دارد، هنر يك نويسنده‌ي خوب يافتن اين فن يا ابداع آن‌است. هر چه از سبك و سياق‌هاي قبل مي‌دانيد كنار بگذاريد و – در مرحله‌ي اول نوشتن- بگذاريد هر طور كه مي‌خواهد خود را بيان كند. مطمئن باشيد. پشيمان نخواهيد شد. اگر هم وفق مرادتان نبود، چيزي از دست نرفته. در اولين بازنويسي به سراغ سبك امتحان پس داده برويد و آن‌گونه بنويسيدش
6- موضوع اصلي هر داستان، حركت تكاملي يك انسان است. هر خواننده‌اي اين حق را دارد كه از اول بفهمد چه مي‌خواند
7- حتي‌المقدور- در حين بازنويسي- به احساس‌هاي رقيق و آبكي ميدان ندهيد. از سطح بگذريد و به عمق نوشته فكر كنيد.
8- حجم هر داستان، قانون نوشتن خاص خود را دارد . در يك داستان بلند- رمان- نويسنده وقت و جاي آن را دارد كه به جزييات رفتاري شخصيت بيشتر بپردازد و از كم‌اوردن زمان دغدغه‌اي نداشته باشد. اما در يك داستان يك يا دو صفحه‌اي اين‌كار امكان پذير نيست. بايد وقايع را سريع‌تر مرور كنيم و به‌ بيان مهم‌ترين‌ها بيانديشم. همان‌ها كه داستان را پيش مي‌برند و نبودشان كار كوتوله‌اي به وجود خواهد آورد.
9- هرگاه داستاني در دست يكي از ماها باشد؛ نبايد بهخودمان اجازه دهيم كه دنبال افكار متضاد باشيم. مي‌بايد از ان داستان و ايده‌هاي شخصيت دفاع كرد.بال و پرشان داد تا به ساختار منسجمي برسيم و نويسنده‌ي همه‌چيز داني نشويم.
10- بدترين چيز كش‌دادن داستان و بلند كردن آن است. بايد بكوشيم همان حجم اوليه را بهتر و پربار‌تر كنيم.
11- از اشتياهات لپي- كه در موقع حرف زدن استفاده مي‌كنيم و كسي متوجه‌شان نمي‌شود. بايد كه پرهيز كرد. مثل" زن او را چارچوب در ديد"چارچوب زهي است نگه‌دارنده در." بهتر است بنويسيم" او را ميان دو لنگه‌ي در ديد.
12- همان‌طور كه در كتاب‌هاي تئوري داستان بارها خوانده‌ايد. هر داستان، دو مرحله دارد: طرح و داستان. طرح ان‌است كه قبل از نوشتن روي كاغذ آورده‌ايم و شخصيت و زمان و مكان داستان و چگونگي تحول او را به خوبي كاويده‌ايم- اين ممكن است چندين صفحه شود- داستان چكيده‌ و گزيده‌ي طرحي است كه -نويسنده با شناخت كامل ان‌ها- در يك يا چند صفحه به وجود آورده است. بنابراين داستان بي‌طرح وجود ندارد وگرنه در موقع نوشتن به بن‌بست مي‌رسيم. مثلا يك كودك سه‌ساله- كه راوي داستان است- نمي‌تواند خيلي از مسائل را پيش‌بيني و درك كند. البته نويسندگان حرفه‌اي -شايد- چيزي به نام طرح مكتوب نداشته باشند و اين فرايند در ذهن‌شان و به مرور شكل گرفته باشد.
كوچه‌هاي بن‌بست

امروز ترمز ماشيني خوب كار نكرد و شايد فرمان از دست راننده در رفت و يا ...هر چه بود امروز ماشيني با دختري 14-15 ساله برخورد كرد و او را درجا كشت!
يك اتفاق ساده و تكراري بودبود، نه؟
اما اين اتفاق شايد كه در فرايند روزگار نقش به سزايي داشت يا داشته باشد. از نزديك قيافه‌ي دختر را ديدم
دختر قشنگي بود، هرچند ترس و وحشت لحظه‌ي آخر روي لبخند او ماسيده بود. اما نتوانسته بود؛خنده‌ي نمكين كنج لب‌ها را پاك كند.
به چه مي‌خنديد و چرا مي‌خنديد؟كدام خاطره‌ي قشنگ او را به تبسم واداشته بود؟ يا متلك شيرين و نگاه كدام رهگذر ابه وجدش آورده بودكه...؟
اگر زنده مي‌ماند؛ چه مسيري در پيش داشت؟ چكاره مي‌شد؟ آيا اهل درس و مشق بود و درسش را ادامه مي‌داد تا جايي‌كه...يا عروس مي‌شد و مادر چندين فرزند و از طريق آن‌ها به ...شايد هيچ‌كدام نبود و دختري هله‌خند-نظر باز-بود كه آخر و عاقبتي جز غوطه خوردن در منجلاب اعتياد و فحشا نداشت و مايه‌ي ...
در هر صورت ، امروز ماشيني از خيابان خارج، داخل پياده رو آمد و دختري را در جا كشت!و ساعت‌ها جنازه‌ي خونينش زير درخت نارون كرم‌زده افتاد.
من كنارش ايستادم تا آمبولانس او را برد . اما خون سياه‌شده‌اش زير سم مگس‌ها لگدكوب شد.
امروز دختري مرد و من در حجم مسطح و بي‌شكل خون او همه چي ديدم. همه‌چي شنيدم. رقص دلنشين سينه‌ها، چرخش باسن شكيل و ...فقط اين‌ها نبود. درد زايمان و گريه‌ي پس از طلاق و ولگردي و ...عجيب بود كه آن‌همه قشنگي و زيبايي را خيلي كمتر از آن ديدم كه بدي‌ها را چرا؟
شما مي‌دانيد؟
جشنواره ادبي جلال آل احمد

خودمم باور نكردم. هنوزم باور نمي‌كنم . چون اصلا شركت نكردم. اما خبر پيچيد: كتابي چاپ شده در شهرستان، از نويسنده‌اي ناشناس بي‌هيچ پشتوانه‌اي تا آخرين مرحله‌ي جشنواره‌ي جلال و جشنواره‌ي اصفهان رفت و با غول‌هاي داستان ايران رقابت كرد. هرچند به جايي نرسيد اما خبر از يك اتفاق مي‌دهدو ...
اين‌كه چه اتفاقي، خدا مي‌داند و اين‌كه خوشحالم يا نه؟ بازهم فرقي نمي‌كند
سال‌هاست به اين‌گونه بودن عادت كرده‌ايم و توقعي نداريم. اگر كتابم تا به اين مرحله رسيده ؛ شايد شانسي بوده و يا داوران فكر كردند من‌هم تهراني هستم و
وگرنه كرمان كجا و تهران كجا؟ هرچه بود اين يك شايعه بيشتر نيست. باور نكردم. شما هم باور نكنيد. ايران=تهران

تو بازيگر هستى و بايد فقط براى خدا بازى كنى. در حقيقت به او مى‏گويد كه نقش تو در اين زندگى، بازى كردن است و اين نقش را ديگرى به تو واگذار كرده و اصلاً مهم نيست اين چه نقشى است. درجه دو يا درجه سه بودن، مثبت يا منفى بودن نقش مهم نيست، مهم اين است كه تو بايد اين نقش را به بهترين شكل بازى كنى. به تعبيرى ما فقط وظيفه داريم بازى كنيم و چون و چرا نكنيم. ما در اين زندگى هستيم و براى بودن ما هيچ‏كس از ما سؤال نكرده كه مى‏خواهيم زندگى كنيم يا نه. وقتى هم قرار است بميريم هيچ كس از ما اجازه نمى‏گيرد. بنابراين ما در اين دو محدوديت و جبرى كه وجود دارد، تنها كارى كه مى‏توانيم بكنيم اين است كه خوب بازى كنيم. هر چند اينها بازيهايى سخت باشند و نقشهايى باشند كه بازى كردن در آنها دشوار باشد.
سلينجر
طاهره صفارزاده هم رفت




خبرگزاري فارس: طاهره صفارزاده، شاعر و مترجم قرآن، صبح امروز پس از يك دوره بيماري، در بيمارستان ايرانمهر تهران در سن 72 سالگي درگذشت.
يكي ديگر از بزرگان ادب اين استان به ديار باقي شتافت و حيف كه ما و مسولين فرهنگ اين شهر- مثل هميشه- قدرش را ندانستيم!
-طاهره صفارزاده در سال 1315 در شهر سیرجان به دنیا آمد پس از گذراندن دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی وارد دانشگاه تهران شد و در رشته زبان و ادبیات انگلیسی فارغ‌التحصیل شد پس از چندی به کار در یک شرکت بیمه و ضمنا تدریس پرداخت. سپس به عنوان کارمند دفتری در شرکت نفت به کار مشغول شد و پس از مدتی در همان شرکت به اداره نگارش و ترجمه و ویراستاری انتقال یافت. برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفت در آمریکا در رشته نقد تئوری و عملی در ادبیات جهان به تحصیل پرداخت.
وي در سال 1371 از سوي وزارت علوم و آموزش عالي، استاد نمونه اعلام شد و در سال 80 پس از انتشار ترجمه قرآن كريم به افتخار «خادم القرآن» نائل آمد.
وي در ماه مارس 2006 همزمان با بر پائي روز جهاني زن از سوي سازمان نويسندگان آسيا و افريقا به عنوان شاعر مبارز و زن نخبه دانشمند مسلمان برگزيده شد.
طاهره صفارزاده" متاثر از شاخه سیاسی و اجتماعی شعر نیمایی (اخوان ثالث و سیاوش کسرایی) به سرودن شعر روی آورد...اما پس از آن با انعطاف بخشیدن به شکل نیمایی شعر که با نگاهی به آخرین تجربه های موسیقایی "فروغ فرخزاد" در شعر همراه بود، به بازنمایی ناملایمات اجتماعی و سیاسی جهان قرن بیستم در پرتو نقد استعمار توجه نشان داد.
در دهه 50 صفارزاده در شعر بیشتر به طرح مسائلی پیرامون شخصیت و زندگی اسطورهایی چون ابوذر، مقداد و سلمان فارسی پرداخت.
در این دوره صفارزاده از نظر زبان و شکل شعر به نسبت دوره قبل از جسارت های آغازین به موقیعت اعتدال گرایانه‌تر رسید و حتی به تدریج با توجه به بالاتر رفتن سن، تجربه‌هایش محافظه‌کارانه‌تر شد.
در دوره های بعد، ایدولوژی در شعرهایش، به ایدولوژی مستتر تغییر حالت داد و به طبع حالت ستیهندگی را از شعرهایش گرفت. اما با این همه شاعر از نقد برخی جوانب فرعی تر شانه خالی

نکرد. در اين دوره، در کنارترجمه قرآن به زبان انگلیسی، برخی از اصطلاحات و مفاهیم قرآنی نیز به شعر صفارزاده راه پیدا کردند.
شعر "صفارزاده" در تاریخ جدید شعر فارسی در خور یادآوری و اهمیت است، اما باید توجه داشت که شکل و زبان شعر او صرف نظر از برخی استثناها، بیش‌تر با طبع مخاطب خاص پسند و حتی روشنفکر دینی و غیر آن است.

جلال صفارزاده ـ برادر اين شاعر ـ كه پيش از اين، زمان مراسم تشييع را فردا صبح اعلام كرده بود، به ايسنا، گفت: به‌دليل انجام هماهنگي‌هاي بيش‌تر و اعلام به بستگان براي حضور در اين مراسم، تشييع پيكر صفارزاده به جاي فردا، دوشنبه (ششم آبان‌ماه) ساعت 9:30 از مقابل مسجد دانشگاه تهران به سمت بهشت زهرا (س) انجام مي‌شود.

وي ساعتي پيش اعلام كرده بود كه امروز پيكر اين مترجم و شاعر براي شست‌وشو به بهشت زهرا (س) منتقل مي‌شود و پس از آن به نمازخانه‌ي خودشان در منزل انتقال خواهد يافت تا از مقابل مسجد دانشگاه تهران تشييع شود.


دفترهای شعر



رهگذر مهتاب تهران 1341

چتر سرخ دانشگاه آووا 1347

طنین در دلتا و دفتر دوم امیر کبیر 1349

سد و بازوان زمان 1350

سفر پنجم رواق 1356

حرکت و دیروز رواق 1357

بیعت با بیداری همدمی 1358

دیدار با صبح نوید شیراز 1366

مردان منحنی نوید شیراز 1366
ادبيات اضطراب چيست؟



[ احمدزاهدي لنگرودي ]

اشاره: در زمينه ادبيات، بسيار مي توان نوشت و پارادوكس هاي گوناگوني را بازتاب داد. چاپ اين نوشته در واقع فتح بابي براي ترغيب جوانان و صاحب نظران است در اين وادي كه نه از سر تفنن بلكه با تحليلي جهان شمول، قلم، و فكر خود را به كار اندازند. رونا
تحليلي در زمينه ادبيات امروز 1- ادبيات به مجموعه سخن‌هاي انساني كه در قالب‌هاي گفتاري، نوشتاري و يا ديگر قالب‌هاي امروزي‌تر، مانند قالب الكترونيكي گرد آمده باشند گفته مي‌شود. ملت‌ها و تيره‌ها همانگونه كه داراي نهادها، مكتب‌هاي فلسفي يا دوران تاريخي هستند مي‌توانند داراي ادبيات نيز باشند. در باور همگاني ادبيات يك تيره يا ملت براي نمونه مجموعه متن‌هايي است كه آثار ماندگار و برجسته پيشينيان و همروزگارن آن تيره و ملت را تشكيل مي‌دهند. 2- ماركس مي‌گويد تاريخ تمامي جوامع، تاريخ مبارزات طبقاتي است، ادبيات هم به عنوان يكي از روبناهاي موثر اجتماع، جداي ازچنين تاريخي نيست و آنچه از ادبيات هر دوره بهره مي‌شود. زاده روابط توليد و وضعيت معيشت مردمان همان دوران است. تعريف همه چيز منوط به زمان و مكان است. اگر در روزگاري ادبيات واقع‌گراي سوسياليستي با شكل تحميلي‌اش مانع تنوع و خلاقيت هنرمندان بود. اكنون ادبيات پسامدرن كه زاده توهم فتح تاريخ نظام سرمايه‌داري است. بر همان بند آويخته، تا خورشيد زمان بر آن بتابد. هر بي‌معنايي را با عنوان معنا گريزي توجيه مي‌كنند و نتيجه آن مي‌شود كه پس از نسلي ادبيات و هنر جدي با بحران مخاطب رو به رو شده و هنرمند امروز كه خود مخاطب ديروز بوده، معلق مانده ميان نيازهاي بازار كه رو به سوي عامه پسندي و بي‌محتوايي با ژست مينيماليسم مي‌رود و آن چه تاريخ ادبيات به وي وام مي‌دهد. چنين تعليق در فضاي بسته كه داسي سرد از آسمان آن همواره در عبور است، ادبيات را به انحراف مي‌كشاند و كشانده است. آرمان هنر اگر ترويج مصرف گرايي خواست سرمايه سالاران يا به جهل و خرافه دامن زدن نباشد، عروج انسان است. طبعاً كساني كه جوامع بشري را زبون و خرافه پرست مي‌خواهند تا گاوشيرده باقي بماند. آرمان خواهي را «جهت‌گيري سياسي» وانمود مي‌كنند و هنر آرمان خواه را «هنر آلوده به سياست» مي‌خوانند و تقبيح مي‌كنند.چنين است كه هنرمند امروز را در دامي مي‌اندازند و ديد طبقاتي را از او مي‌گيرند و متاسفانه اين دام و فريب «مد» هم هست.از«اساتيد»هنر،تا دانشكده‌ها،همه‌جا هيچ صحبتي از «هنري در خدمت مردم» نيست.همين است كه هنر و ادبيات چيزي مي‌شوند در حد تنقلات و مخاطب را جز تخدير و تخدير بيشتر،ثمري ندارند. 4- بسياري از هنرمندان خاموش كه يا به اختيار و يا بالاجبار گوشه نشيني گزيده‌اند، سال‌ها خون دل خورده‌اند. و امكان نيافته‌اند كه از غناي زندگي برخوردار شوند. بايد گفت كه نشاط با آزادي و عدالت و امنيت درون مرتبط است. همانگونه كه با خلاقيت مرتبط است، و اما محيط مضطرب ، توانايي نوشتن و خلاقيت و كار و ابداع را از بين مي‌برد. خلاقيت و كار آدم مضطرب به تخريب بدل مي‌شود. و اين موقعيت اضطراب است كه نويسنده و هنرمند معاصر را در برگرفته و «ادبيات اضطراب» را به وجود مي‌آورد. غرض اين نيست كه انديشه‌هاي بحران را از آن خود نكنيم. يا موقعيت و معرفت نو را در هر كجاي جهان در نيابيم،بلكه مساله اين است كه اصل، انديشيدن خود ماست. يعني موقعيت ذهني و بحران فرهنگي خود ماست كه مبناي هر چاره جويي است. عرصه ادبيات،عرصه جولان گروه خاصي از«مجوز دارها»و«مجازهايي» است كه به قول زنده ياد محمد مخناري،بيشتر به « ژيگولتارياي فرهنگي» مي‌مانند تا اهل تفكر و خلاقيت، اين دسته معتقد است كه تنها نشان اوج‌گيري هنري و تعالي زيبايي شناختي، فاصله‌گيري از ذات سياسي فرهنگ و هنر و شعر و... است. اين كافه نشينان كه بيشتر در جستجوي تيتر و عنوان هستند تا فهم و شعور، متاسفانه اين روزها در جامعه ما كم هم نبوده و مشهور هم گشته‌اند. پس همگان را به آن حقيقت هنري فرهنگي فرا مي‌خوانند كه چندان عاري و مبرا از هستي انساني معاصر و دغدغه‌ها و حقيقت زندگي اجتماعي سياسي مردم است كه در خاصيت«ناب»خود،چيزي جز رسوب راست ناب» باقي نمي‌گذارد. 5- «ادبيات عامه‌پسند» تخديري است كه خاصيتش در عدم ماندگاري‌اش مي‌باشد. ادبيات دوره‌اي را پشت سر مي‌گذارد كه نشانه اضطراب خالق و مخاطب اثر هنري است. نشانه پوچي و بحران هويت هنر. 6- د رادبيات داستاني جدي مسائل جدي جامعه تصوير مي‌شوند و اين به مذاق كساني كه مي‌خواهند محدوديت‌هايي براي اين نوع ادبيات ايجاد كنند،خوش نمي‌آيد. علي اشرف درويشيان معتقد است: هر چه فشار بر ادبيات جدي زيادتر شود، بازار ادبيات عامه پسند و سطح پايين رو به گرمي مي‌رود. اگر در جامعه ما در آموزشگاه‌ها و مدرسه‌ها، معلمان ادبيات، آنقدر آزادي داشته باشند كه دانش‌آموزان و علاقه‌مندان به ادبيات را راهنمايي و آنها را مرحله به مرحله از ادبيات عامه پسند به سوي ادبيات جدي‌تر و سطح بالاتر راهنمايي كنند، رشد فكري و ذوق ادبي خوانندگان را موجب خواهد شد. كاري كه در دوره ما توسط دبيران ادبيات انجام مي‌شد. متاسفانه امروز چنين معلماني در آموزش و پرورش ما وجود ندارند يا خيلي در اقليت هستند. امروز متاسفانه با ادبيات جدي برخورد درستي نمي‌شود و معمولا روي آثار نويسندگاني كه شهرتي كسب كرده‌اند. حساسيت بيش‌تري وجود دارد و اين واضح است كه نويسندگان عامه پسند يا فيلمسازاني كه مسائل پيش پا افتاده را كار مي‌كنند،خوانندگان و بينندگاني در بين عوام دارند و مورد استقبال قرار مي‌گيرند.اما وقتي با مسائل جدي‌تر به عمق اجتماع پرداخته شود و موضوع‌ها با روش علمي‌تر بررسي شود،و البته در خلال سطرها به بسياري از نابساماني‌ها اشاره شود ، با محدوديت‌ بيش‌تري در مقايسه با ادبيات عامه‌پسند سطحي بازاري مواجه مي‌شود. 7- اين تاريخ و وضعيت است كه ادبيات را مي‌سازد و همين ادبيات است كه نمايانگر وضعيت كنوني خواهد بود.وظيفه هنرمند مقابله با تسليم است.هنرمند نبايد در دامي كه سياست برايش مي‌گسترد،در دام ابتذال و بيگانگي فروغلتد. چرا كه زبان سياست توسط سياستمداران به كار مي‌رود.سياست مدارها نه به حقيقت، بلكه به قدرت و حفظ قدرت علاقه دارند. براي حفظ قدرت مردم بايد در بي‌خبري بمانند، بايد در بي‌خبري از حقيقت زندگي كنند. حتي از حقيقت زندگي خودشان بي‌خبر بمانند. به همين جهت آن چه ما را احاطه كرده است پرده بزرگي است از دروغ كه آن را به وسيله هنر تزئيني و بي‌محتوي كه به «معناگريز» مشهور شده، به ما مي‌خورانند. همانطور كه هارلود پينتر مي‌گويد:«زندگي يك نويسنده به شدت آسيب پذير است،عريان و بي حفاظ، ما نبايد به خاطر اين ناله كنيم، اين نويسنده است كه انتخاب مي‌كند. و بايد پاي انتخابش بماند. ولي اين هم حقيقتي است كه شما در معرض وزش توفان قرار داريد.و بعضي از آنها واقعاً منجمد كننده هستند.شما خودتان هستيد و خودتان ، عريان،بي‌پناهگاه هيچ حمايتي نيست مگر اين كه دروغ بگوئيد كه در اين صورت براي خودتان حفاظتي ايجاد كرده‌ايد. مي‌توان گفت:سياستمدار شده‌ايد»هنرمند اگر به خود دروغ بگويد و تحت تاثير اضطراب محيط بيگانگي‌اش را بپذيرد، نمي‌تواند هنرمند مردم باشد و مردم نيز نمي‌توانند درك كنند كه وي چه نيازي دارد،چرا كه رابطه بين اثر هنري و مخاطب، رابطه‌اي كاذب خواهد شد. كه شده است.

مديركل ارشاد استان كرمان خبر داد:

پيگرد قضايي رسانه‌هايي كه بخشنامه‌هاي ارشاد استان كرمان را منتشر كردند

خبرگزاري فارس: مديركل اداره ارشاد استان كرمان با اشاره به انتشار يكي از بخشنامه‌هاي اخير اداره ارشاد استان در وبلاگ‌ها و سايت‌هاي اينترنتي تصريح كرد: اين كار غيرقانوني است و اداره ارشاد از راه حقوقي پيگير اين مسئله خواهد بود.


مهدي محبان امروز در گفتگو با خبرنگار فارس در كرمان افزود: بخشنامه‌اي كه اخيرا با موضوع الزامات قانوني حجاب براي بانوان شاغل و يا ارباب رجوع در اداره كل ارشاد استان كرمان روي برخي از وبلاگ‌هاي اينترنتي منتشر شده است، بخشنامه داخلي وزارت ارشاد بود.
وي با تأكيد مجدد بر اينكه انتشار علني اين بخشنامه يك كار غيرقانوني بوده است، تصريح كرد: اداره حراست ما هم اكنون پيگير اين مسئله است و ما از مسئولان اداره ارشاد شهرستان كرمان در خصوص چگونگي در دسترس عموم قرار گرفتن اين نامه توضيح مي‌خواهيم.
محبان افزود: اداره ارشاد استان همچنين با عكاس و خبرنگاري كه اين نامه را روي اينترنت قرار داده اند نيز از طريق حقوقي برخورد خواهد كرد، زيرا اين نامه يك نامه داخلي بوده و كسي حق انتشار آن را نداشته است.
وي گفت: ساير انتشاردهندگان اين نامه نيز در دستور پيگرد حقوقي توسط اداره ارشاد استان قرار دارند.
مديركل اداره ارشاد استان كرمان همچنين در بخش ديگري از صحبت هاي خود در پاسخ به سئوال خبرنگار فارس در مورد زمان ابلاغ اين نامه تصريح كرد: اين بخشنامه دو سال قبل از سوي وزارتخانه به ما اعلام شد و در سال گذشته نيز رئيس اداره شهرستان كرمان آن را به مجموعه خود ابلاغ كرد.
اخيرا يكي از عكاسان كرماني، تصوير يكي از بخشنامه‌هاي داخلي اداره ارشاد شهرستان كرمان را كه در آن به الزامات قانوني اين اداره در مورد پوشش بانوان اشاره شده بود را روي وبلاگ خود قرار داده است. اين بخشنامه كه البته متعلق به دو سال قبل است، روي برخي از سايت‌ها و وبلاگ‌هاي اصلاح طلب نيز منعكس شده و در اين راستا انتقاداتي نيز به اداره ارشاد استان كرمان مطرح شده بود.
نقل از:http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8706160398



بدون شرح

نقل از وبلاگ حميد صادقي:http://hamidpix.blogfa.com/
ديوونه خاتون- الهه موسا اكبري

دیوونه خاتون
همین که صدای زنگوله ای که بالای در حیاط بسته شده به گوش می رسد در اتاق قفل و پرده ها کشیده می شوند. نگاهش خیره می ماند به سنگ هایی که بر دیوار آویزان شده اند به بچه گربه هایی که دور عصا و دامنش می لولند. در اتاق کوبیده می شود. چشمانش، دستانش، و قلبش می لرزد کسی پشت در می نالد:
- مادر
جوابی نمی شنود. ناله ها شدیدتر می شوند. اما جز صدای بچه گربه هایی که مادر به خود ندیده اند جوابی نمی شنود. قلبی آنطرف در تندتر از همیشه می تپد. باز هم گذر لحظه ها. ناله ها از فریاد بی صدا می شوند و به جای آنها صدای کشیده شدن پاهایی بر روی زمین به گوش می رسد. گوشه پرده را کنار می زند. مردی خمیده با چشمانی نیمه باز به کندی حرکت می کند، سیگار نیمه سوخته به سختی لای انگشتانش بند شده، به پیراهن او خیره می شود، روز تولدش را به یاد دارد، بیست سال پیش، لحظه ای بعد پرده دیوار می شود. حالا در اتاق باز است. در گوشه ای از اتاق گربه ها روی دامنش نشسته اند تخم مرغها را جلویشان می شکند و بعد سرشان را نوازش می کند. تصویر پیراهن هنوز در چشمانش زنده است. به جای ضربه های سنگ بر روی عصا خیره می شود. به کوچه که می رود بچه ها می دوند، سنگش می زنند و هوی می کشند.
- دیوونه خاتون، دیوونه خاتون
او هم سنگشان می زند ، با عصا دنبالشان می کند و شب سنگهایی که به او زده اند را به دیوار اتاقش می آویزد و بعد برای آنها و گربه ها حرف می زند و قصه می گوید. حالا شب تمام شده. سنگ های ترک خورده را با خود به کوچه می برد.
بچه ها گرداگردش جمع می شوند، نگاهش می کنند اما حرفی نمی زنند سنگ هم دستشان نیست، به طرفشان می رود، عقب تر می روند فرار نمی کنند فقط عقب تر می روند. ته کوچه شلوغ است شلوغ تر از همیشه، بچه ها به طرف ته کوچه می دوند پشت سرشان می رود راه را برای گذرش باز می کنند مردی بیست ساله روی زمین روی سنگ فرش کوچه سیگار نیم سوخته لای انگشتاش یخ زده به سینه اش نگاه می کند کلامش را می شنود
- مادر
لحظه ای بعد ملافه ای سفید وجودش را می پوشاند. سنگ های ترک خورده را روی ملافه می گذارد. صدای سکوت کوچه را پر می کند. دوباره لرزیدن چشم ها و بعد شکستن ترک سنگها. به کوچه خیره می شود. در میان هق هق گریه می خندد و هو می کشد.
- دیوونه خاتون
بچه ها سنگ جمع کردند به دورش حلقه زدند و فریاد کشیدند:
- دیوونه خاتون
لحظه ای بعد دوباره عصایش ضربه می خورد.

الهه موسی اکبری از بافت
اقتدارگرايي متن
امير احمدي آريان :
بزرگترين هراس متن مقتدر اين است كه جايي كنترل مخاطب از دستش خارج شود

متن مقتدر متني است كه دامنه‏ قرائت خود را محدود كرده است و تا جايي كه بتواند راه را بر مخاطبي كه مي‏خواهد معاني گوناگون را از دل متن بيرون بكشد، مي‏بندد، چنين متني به دقيق بودن علاقه خاصي دارد و بزرگترين هراسش اين است كه جايي كنترل مخاطب از دست او خارج شود و به تفسيرهايي دست يابد كه مطابق با اولين سطح نيت مولف نيست .
گفتگوي خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا با "امير احمدي آريان" :
-نظر شما درباره اقتدار متن چيست ؟
مفهوم اقتدار متن و معناي اقتدار در ساحت متن چيزي مشخص و تثبيت‏شده نيست كه بتوان با قاطعيت درباره اش حرف زد، امكاني وجود ندارد، احتمالا بايد به عام ترين و رايج ترين تعريف از اقتدار تن دهيم كه طبق آن، متن مقتدر متني است كه دامنه‏ قرائت خود را محدود كرده است و تا جايي كه بتواند راه را بر مخاطبي كه مي‏خواهد معاني گوناگون را از دل متن بيرون بكشد ، مي‏بندد . چنين متني به دقيق بودن علاقه خاصي دارد و بزرگترين هراسش اين است كه جايي كنترل مخاطب از دست او خارج شود و به تفسيرهايي دست يابد كه مطابق با اولين سطح نيت مولف نيست . بهترين نمونه‏ اين قبيل متن‏ها، متون علمي ‏هستند، متوني كه از روالي مشخص و برنامه‏ريزي شده پيروي مي‏كنند و اصولا هدف از نوشتن آنها نجات دادن خواننده از گمراهي و درگير شدن با تفاسير ذهني خود است .
-آيا همه افراد جامعه مخاطبان بالقوه و بالفعل يك متن مكتوب هستند يا هر متني مخاطب ويژه خود را دارد ؟
با كمي تسامح مي توان گفت بله، همه افراد جامعه مخاطبان بالقوه‏ يك متن هستند . بهتر است بگوييم حتي همه كساني كه زبان متن مورد نظر را مي‏د‏انند به نوعي مخاطبان بالقوه‏ آن هستند؛ چرا كه قراردادي را كه رابطه‏ دال هاي متن را با جهان خارج از متن برقرار مي‏كند، مي‏شناسند و مي‏توانند با متن ارتباط برقرار كنند . دليلي ندارد كه اگر من نوعي از پزشكي هيچ ندانم، از متني پزشكي كه به زبان فارسي پيش رويم گذاشته‏اند، چيزي نفهمم و نتوانم برداشتي از آن ارائه دهم . بسيار اتفاق مي‏افتد كساني كه از شعر و داستان متنفرند و در عمرشان تحت هيچ شرايطي خود را مخاطب ادبيات ندانسته‏اند، ناگهان از شعري يا داستاني به وجد مي‏آيند و مي‏توانند مدت ها درباره‏اش حرف بزنند . بنابراين هر نوع مرزكشي ميان مخاطبان بالقوه‏ متن جايي ترك مي‏خورد و مشخص مي‏شود چيزهايي هم هست كه تعيين‏كننده‏ اين مرز در نظر نگرفته است و آدم‏هايي آن سوي خط هستند كه بايد جزو مخاطبان محسوب مي‏شدند .
-آيا ميزان دانش و هوش مخاطب در تعديل و تقليل اقتدار متن موثر است ؟
همه‏ آنچه خواندن متن مي‏ناميم در گرو هوش و دانش مخاطب است . خواننده چيزي جز مجموعه‏اي از متن‏ها نيست كه سراغ متني جديد مي‏آيد . هركدام از تجربه‏ها و حوادث و خوانده‏هاي خواننده را مي‏توان يكي از متون تشكيل‏دهنده‏ ذهنيت او دانست، هر چه اين مجموعه داراي متون بيشتر و غني‏تر باشد، خواننده با آمادگي و توان بيشتري به سراغ متن مي‏آيد و كنش خواندن متن پربارتر و پيچيده‏تر خواهد شد .
-آيا يك متن مستبد مي‌‏تواند اثر گذار و در نهايت سازنده تر يا مخرب باشد و تا چه زماني يك متن مستبد اقتدار خود را حفظ مي‌‏كند و آن را به مخاطب تحميل مي‌‏كند ؟
پاسخ به اين سوال مستلزم پذيرفتن تقسيم‏بندي "بارت" از متن مستبد و غيرمستبد است . "بارت" متوني مثل "احياء فينگانهاي" جويس را نمونه‏ متن كيف‏آور معرفي مي‏كند؛ متوني باز و سيال كه خواننده در آن از هر نظر آزاد است و مي‏تواند هر طور كه دلش مي‏خواهد متن مقابل چشمش را بخواند و آن را تفسير كند . اين متون بنا به خصلت سيال و رهاي خود هيچ قيدي براي تخيل خواننده قائل نيستند و بستري براي او به وجود مي‏آورند تا بلندپروازي‏هايش را تا جايي كه مي‏تواند ادامه دهد و متن را از نو بنويسد . در واقع متون كيف‏آور آن دسته از متون هستند كه خواننده را دعوت به بازنويسي خود مي‏كنند . اما در مقابل متون مستبد، متوني بسته هستند كه همان طور كه درباره متون علمي گفتيم، تمام تلاششان بر اين است كه خواننده را در چارچوبي مشخص گرفتار و محدود كنند و به او اجازه تفاسير نامربوط را ندهند . اما اين تقسيم‏بندي خود محل سوال است و نمونه‏هايش را تاريخ فلسفه به خصوص در قرن بيستم، به كرات در اختيارمان گذاشته است . متوني از قبيل كتاب گمنام "جرمي بنتام" درباره‏ سراسر بين يا آثار" كارل اشميت " كه مهمترين نظريه‏پرداز فاشيسم قرن بيستم است، طبق اين تقسيم‏بندي از متون بسته و مستبد به شمار مي‏روند. اما كساني مثل" فوكو "درباره "بنتام" و فيلسوفان چپ معاصر درباره "اشميت"، اين استبداد را به بازي گرفته‏اند و برمبناي همان متن بسته قرائتي ارائه كرده‏اند كه كل پايه‏هاي متن مبدأ را در هم مي‏ريزد و آن را به شكلي ديگر مي‏نماياند . گويي اتفاقا همين متوني كه سعي در بسته بودن دارند و از خيال‏پردازي خواننده مي‏هراسند، شكننده‏تر هستند و با رديابي شكاف‏هاي متن و ادامه دادن آنها تا آخر مي‏توان كل اين بناي متزلزل را فرو ريخت . بنابراين ابتدا بايد ببينيم آيا مي‏توان مرز متن و خالق مستبد را از متن و خالق غيرمستبد مشخص كرد يا نه، آيا متني اين توان را دارد كه كاملا سالم و بدون شكاف باشد و ما را تحت هر شرايطي محدود به خود كند يا نه .
با «تی.سی. بویل»؛ نویسنده‌ی آمریکایی

گفت‌وگوی اختصاصی «هم‌میهن» با «تی.سی. بویل»؛ نویسنده‌ی آمریکایی
تیر ۱۰م, ۱۳۸۶
من همانی‌ام که هستم

سعید کمالی‌دهقان؛ روزنامه هم‌میهن؛ یکشنبه ۱۰ تیر (بخش اول) و دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۶ (بخش دوم)
«تی.سی. بویل» نویسنده‌ی بی‌ادا و اصولی‌است. تا به‌حال نه با پیپ عکس گرفته و نه جلوی دوربین جوایز ادبی پیراهن‌ فاستونی تن کرده. عکس‌هایش را هم که نگاه کنید، یا تی‌شرت رنگارنگی پوشیده که رویش با حروف برجسته لاتین نوشته شده «نیویورک» یا تیپ هواداران موسیقی راک آمریکایی را زده. آدم رک و رو راستی است؛ خیلی راحت اعتراف می‌کند که می‌نویسد تا خوانده شود و مردم او را به یاد داشته باشند. از این که خواننده‌ی بیشتری داشته باشد ذوق می‌کند و از بیان کردن احساساتش واهمه‌ای ندارد: «خب، هنر برای عرضه کردن است دیگر؛ نه برای خاک خوردن.» «تی.سی. بویل» هر سال ماه اوت برای تدریس همین طور به دانشگاه کالیفرنیای جنوبی می‌رود؛ همان‌طوری که هست.
«تی.سی. بویل» از نویسندگان طراز اول امروز آمریکاست. تا به حال شش مرتبه جایزه «اُ هنری»؛ یک‌مرتبه جایزه قلم فاکنر؛ جایزه ملی آمریکا و چند جایزه ادبی دیگر برده و کمتر سالی بوده که یکی از داستان‌هایش در مجموعه «بهترین داستان‌های کوتاه آمریکایی» چاپ نشده باشد. هر از چند گاهی برای مجله معتبر «نیویورکر» داستان می‌نویسد و بیشتر کتاب‌هایش به زبان‌های مختلف دنیا همچون فرانسوی و آلمانی ترجمه شده و یک‌بار هم جایزه معتبر خارجی «مدیسی» فرانسه را برده است. هر بار هم که روزنامه‌ای چون «نیویورک تایمز» یا «لس‌آنجلس تایمز» به سراغش رفته، عکس‌اش روی جلد روزنامه آمده اما با این همه؛ «تی.سی. بویل» در ایران نویسنده شناخته شده‌ای نیست.
نزدیک به شصت سال سن دارد؛ اما هنوز خود را نویسنده‌ی جوانی حس می‌کند. دلش می‌خواهد شور و شوق جوان‌ترها را داشته باشد و خودش می‌گوید که نوع لباس پوشیدنش اصلا به همین خاطر است. «تی.سی. بویل» به یاد می‌آورد: «همیشه دلم می‌خواسته نویسنده‌ی جوانی باقی بمانم. دلم نمی‌خواهد عضو این آکادمی‌های نویسندگی باشم و موی سفید از گوش‌ها و سوراخ بینی‌ام زده باشد بیرون؛ دلم می‌خواهد از این چند سالی که باقی مانده خوب استفاده کنم.» «تی.سی. بویل» از پیر شدن می‌ترسد به همین خاطر می‌گوید: «یکبار یکی از دوستانم سر راهش آمده بود خانه‌ی ما. نشسته بودیم توی آشپزخانه که گفت رفیق! کم کم می‌خواهم خودم را بازنشسته کنم. یک‌دفعه برق مرا گرفت و تازه فهمیدم چند سالم شده. ازم پرسید تو هم نمی‌خواهی بازنشسته بشوی؟ که گفتم: خب، بازنشستگی من همین است دیگر. همین کاری که دارم می‌کنم.»
«تی.سی. بویل» که دوستان نزدیک «تام» صدایش می‌زنند؛ در نیویورک و در حوالی دهکده هادسون به‌دنیا آمده البته با نام «توماس جان بویل». وقتی هفده سال‌ داشته تصمیم گرفته اسم‌اش را عوض کند و بگذارد «توماس کوراگ‌اسان بویل» که بعدها تبدیل شده به «تی.سی. بویل». ابتدا رفته سراغ موسیقی و چند سالی ساکسیفون زده تا آن‌که در رشته تاریخ ادامه تحصیل داده و بعد در کلاس‌های «نگارش خلاق» کارگاه آموزشی آیوا شرکت کرده، تا این‌که در رشته ادبیات انگلیسی دکترا گرفته و از سال ۱۹۷۸ در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی مشغول تدریس شده است و کم کم روی آورده به نویسندگی. ابتدا چندتایی داستان کوتاه در مجلات معتبری چون «پاریس ریویو» و ماهنامه «آتلانتیک» منتشر کرده تا آنکه راهش را پیدا کرده است. «تی.سی. بویل» درباره نویسنده شدنش به یاد می‌آورد: «آن وقت‌ها که می‌رفتم دانشگاه، ریموند کارور هم همان اطراف زندگی می‌کرد. رفیق صمیمی جان چیور بود و باهم مدام می‌رفتند به این بار و آن بار و گپ می‌زدند و سیگار دود می‌کردند. من هم شیفته‌اش شده بودم. بهترین داستان کوتاه‌ها را می‌نوشت. گاهی باهم می‌رفتیم به فروشگاه‌های محل و البته کمتر موقعی می‌شد که بحث جدی بکنیم. ریموند کارور شده بود اسطوره من و می‌خواستم در آینده بشوم درست یک آدمی مثل کارور و همانطور که به جان ایروینگ هم گفته بودم، می‌گفتم: می‌خواهم درست عین ریموند داستان بنویسم و نه رمان، اما جان نظرش این نبود و می‌گفت که یک روز بالاخره نظرم را عوض می‌کنم؛ همین طور هم شد انگار.»
«تی.سی.بویل» تا به حال یازده رمان و شصت داستان کوتاه نوشته است. «موسیقی آب» اولین رمانی است که در سال ۱۹۸۲ منتشر کرده. «پایان دنیا» جایزه قلم فاکنر سال ۱۹۸۷ را از آن او کرده و «غشاء ذرت مکزیکی» که رمانی‌است درباره مهاجرت غیر قانونی مکزیکی‌ها به آمریکا؛ برنده‌ی جایزه «مدیسی» فرانسه شده است. «غشاء ذرت مکزیکی» از موفق‌ترین داستان‌های بویل است و در خیلی از مدارس دنیا بعنوان متن درسی ادبی درباره مهاجرت تدریس می‌شود. «جاده‌ی منتهی به ولویل» که سال ۱۹۹۴ نوشته شده هم از دیگر رمان‌های موفق اوست که براساسش فیلمی به همین نام ساخته شده که آنتونی هاپکینز در آن بازی می‌کند. «حرف بزن، حزف بزن» آخرین رمانی‌ست که سال ۲۰۰۶ از بویل به بازار آمده و درباره زن ناشنوایی است که قربانی یک توطئه سرقت از کارت‌های اعتباری شده است. «بویل» جدای رمان‌هایی که نوشته تا به حال هشت مجموعه‌ داستان منتشر کرده است که «وارث بشر»؛ «دریاچه روغنی»؛ «بی قهرمان» از شاخص‌ترین آن‌هاست.
«تی.سی. بویل» به محیط زیست و طبیعت علاقه‌مند است و هر دو این موضوعات در بیشتر داستان‌هایش دیده می‌شود. به ژانر رئالیسم جادویی هم علاقه دارد و چندتایی داستان این سبکی نوشته اما بیشتر آثارش به موضوعات اجتماعی می‌پردازند و در این بین مایه‌های اجتماعی را با طنز پنهانی می‌آمیزد. به همین خاطر؛ منتقد و نویسندگان آمریکایی گاهی «تی.سی. بویل» را با «مارک تواین» مقایسه می‌کنند و وجه تشابه زیادی بین این دو نویسنده می‌بینند.
«تی.سی. بویل» در کالیفرنیا دوستان ایرانی زیادی دارد و یکی از دلایلی که باعث شده به این مصاحبه تن بدهد همین موضوع بوده است. از این‌که در ایران چندتایی داستان کوتاه از او منتشر شده و روزنامه‌ها هر چند کم درباره‌اش نوشته‌اند خوشحال است و امیدوار است ایران هم مثل خیلی از کشورهای دنیا قانون کپی‌رایت را رعایت کند و به حقوق نویسنده و ناشر احترام بگذارد؛ هر چند با پرداخت حق‌التحریر بسیار کم.

پیش از مصاحبه گفتید که در کالیفرنیا کلی دوست ایرانی دارید، هیچ‌وقت برای شناخت بیشتر ایران کنجکاو بوده‌اید؟ از ادبیات فارسی چطور، چیزی خوانده‌اید؟ به خصوص در سالیان اخیر که کمتر شده که اسم ایران در صدر خبرهای آمریکا نباشد.

از دوستان ایرانی‌ام که بعد از انقلاب سال‌های هشتاد مهاجرت کرده‌اند به اینجا درباره فرهنگ ایران بسیار شنیده‌ام اما از ادبیات فارسی چیزی ترجمه نشده و مطبوعات هم که همیشه نگاه تبعیض آمیزی دارند، مطمئنم که نگاه مطبوعات ایرانی هم به کشور من نگاه تبعیض آمیزی است اما همراه با احترام.
منظورتان از «تبعیض آمیز همراه با احترام» چیست؟

از مطبوعات ایرانی چیزی نمی‌دانم اما حدس می‌زنم که نگاه‌ آن‌ها هم درست مثل نگاه ضد و نقیض مطبوعات آمریکایی به ایران باشد.

تا آن‌جا که می‌دانم سال ۱۹۷۷ در دوره‌ی «نگارش خلاق» شرکت کردید و بعد از آن کم کم به ادبیات علاقه‌مند شدید، می‌شود بگویید تاثیر این کلاس در نویسنده شدن شما چه بوده؟ این سئوال از این جهت برایم جالب است که چنین کلاس‌هایی در ایران وجود ندارد، در حالیکه خیلی از نویسندگان مطرح امروز آمریکا از دل همین کلاس‌ها بیرون آمده‌اند و خیلی‌هایشان هم مثل خود شما امروز همین کلاس‌ها را درس می‌دهند. این کلاس‌ها چقدر مهم‌اند؟

در سال ۱۹۷۴ از «کارگاه آموزشی نویسندگان آیوا» که اولین و بهترین دوره آموزشی نویسندگی در این‌جاست، فوق لیسانس هنرهای زیبا گرفتم و در سال ۱۹۷۷ هم در رشته ادبیات قرن نوزدهم انگلیس دکترا گرفتم. از همان سال‌ها هم بعنوان عضو دانشگده ادبیات انگلیسی در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی درس دادم. خیلی از نویسندگان هم‌نسل و حتی پیش از من در دوره‌های لیسانس نویسندگی و شعر درس خوانده‌اند. این کلاس‌های جدید «نگارش خلاق» هم همان کاری را می‌کند که مثلا ویراستارها قبلا انجام می‌دادند. همیشه از گذشته عادت داشتیم که برای هنرهای مختلف در دانشگاه دوره‌های آموزشی بگذاریم، مثلا برای موسیقی، گرافیک و خیلی‌های رشته‌های دیگر، این همان حرفی است که من همیشه در فرانسه و آلمان و انگلستان هم می‌زنم، پس چرا نباید چنین دوره‌هایی برای مهم‌ترین شاخه‌های هنر مثل نویسندگی وجود داشته باشد.

متون درسی‌ای که در کلاس‌هایتان با دانشجویان کار می‌کنید، دقیقا چیست؟

کتاب‌ها ثابت نیست و بیشتر به صلاحدید استاد بستگی دارد اما من از یک کتاب گلچین ادبی استفاده می‌کنم که خودم منتشر‌ش کرده‌ام و انتشارات تامسن که ناشر آکادمیک بوستون است آن را چاپ کرده و شامل سی نویسنده است و از هر کدام دو داستان آمده و به اضافه یک‌سری توضیحات که خودم آن‌ها را نوشته‌ام.


در گذشته برای آن‌که کسی نویسنده شود؛ این قدر نیاز به تحصیلات آکادمیک نبود، به همین خاطر بعنوان استاد دانشگاه کالیفرنیای جنوبی و بعنوان کسی که کتاب‌هایتان بعنوان متن آموزشی در سرتاسر آمریکا تدریس می‌شود، فکر می‌کنید این کلاس‌ها برای نویسنده شدن چه‌قدر لازمند؟ فکر نمی‌کنید ممکن است باعث شود که همه مثل هم فکر کنند و جلوی «خلاقیت» گرفته شود؟

همانطور که در جواب سئوال قبلی‌ات گفتم و البته خیلی خلاصه، باید بگویم که بله، این کلاس‌ها نقش مهمی دارند. این کلاس‌ها و این کارگاه‌های آموزشی به دانش ‌آموز این اجازه را می‌دهد که همراه یک مربی حرکت کند و همراه او با ادبیات معاصر آشنا شود و کار هم‌شاگردی‌هایش را هم ارزیابی کند و در راه تنهای هنرمند شدن کسی هم وجود داشته باشد که او را تشویق کند. خیلی روشن است که کسی نمی‌تواند به کسی هنرمند شدن را یاد بدهد اما می‌شود راهنمایی‌اش کرد، درست همانطوری که مجسمه ساز و موسیقیدان شاگردانش را راهنمایی می‌کند.

وقتی به دنبال عکس‌هایتان، اسم‌تان را گوگل کردم، از دیدن عکس‌ها شگفت زده شدم، فکر می‌کردم که قرار است نویسنده‌ای را ببینم با پیپ و لباس فاستونی، اما برعکس تصورم، نویسنده‌ی شادی را دیدم که تی‌شرت‌های زرق و برق دار تن کرده و به هیچ‌وجه خودش را نگرفته، به نظر می‌رسد که آدم رک و ساده‌ای باشید، عادت ندارید ادای نویسنده‌ها را در بیاورید؟


بله، اتفاقا دوستان ایرانی‌ام هم از این ماجرا تعجب می‌کنند. شاید بخاطر فرهنگ و شاید هم بخاطر زمانی که توی آن زندگی می‌کنم؛ همیشه دوست داشتم که مدت زمان عصیان دوران جوانی‌ام را بطور نامحدودی کش بدهم و از گروه‌های راک نخ بگیرم. تو این کشور نویسنده‌ها هر جور که می‌خواهند ظاهر می‌شوند، تیپ روشنفکر‌های پیپ به‌دست و فاستونی به‌تن هم درست مثل تی‌شرت پوش‌های سرکش کلیشه‌ای‌ شده. من همانی‌ام که هستم. این رک بودن و آزادی شاید روی مخاطب هم تاثیر بگذارد و باعث شود که ساده‌تر به سمت ادبیات جدی کشیده شود.

برخلاف نویسنده‌هایی که می‌گویند:«می‌نویسم چون یک چیز غیرارادی در وجودم مرا وادار می‌کند به نوشتن»، یکبار در مصاحبه‌ای خیلی رک گفته‌اید که می‌نویسد تا خوانده شوید و در خاطر دیگران بمانید. نویسندگی برایتان چه مفهوم و جایگاهی دارد؟ نویسندگی در زندگی‌اتان چه نقشی دارد؟


اول از همه خیلی کوتاه باید این را بگویم که خیلی خوش‌شانس بوده‌ام و خوشحالم از این که در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که برای نوشتن نه‌تنها مورد تعقیب قانونی قرار نمی‌گیرم که به من جایزه هم می‌دهند. اول تحصیلاتم را با موسیقی شروع کردم، بعد رشته‌ام را تغییر دادم و تاریخ خواندم و باز هم تغییر دادم و ادبیات انگلیسی و بعد باز هم تاریخ خواندم. سال دوم دانشگاه هم کورکورانه رفتم در همین کلاس‌های «نگارش خلاق».

تو این همه سال، کلی جایزه برده‌اید، از شش بار جایزه «اُ هنری» گرفته تا «جایزه ملی آمریکا». جوایز ادبی چه‌قدر برایتان مهم‌اند، هیچ وقت آرزو کردید نوبل ادبیات ببرید؟

جوایز ادبی باعث می‌شود که نظر دیگران به کار آدم جلب بشود. همه آرزو می‌کنند که آثارشان خوانده شود و دراین میان جوایز ادبی خیلی خوبند. اما در مورد نوبل؛ باید بگویم که من از آن نویسنده‌‌هایی نیستم که تا آن مرحله پیش بروم و از نظر سیاسی جلب توجه بکنم. آثار من آن‌قدر شورشی و مضحک نیست.


یک‌بار در توصیه به نویسنده‌های جوان گقتید که نویسنده‌ای را پیدا کنید که زندگی‌تان را دو شقه کند و از همان جا شروع کنید. خیلی‌ از منتقدان و نویسندگان آمریکایی شما را با مارک تواین مقایسه می‌کنند، به خصوص در تلفیق مایه‌های اجتماعی با طنز. تواین چقدر شما را تحت تاثیر قرار داده؟ مارک تواین برای شما از همان دسته نویسندگانی‌ بوده که زندگی‌تان را دو شقه کرده؟
از اینکه با مارک تواین مقایسه‌ام می‌کنند شرمنده می‌شوم. البته ما کمی به هم نزدیک هستیم، به ویژه در پرداختن به طنز اجتماعی.

یعنی آن‌قدرها هم تحت تاثیر قرارتان نداده؛ پس غول‌های ادبی زندگی‌تان چه کسانی هستند؟



غول‌های ادبی‌ام نویسندگانی هستند که وقتی اولین بار شروع کردم به نوشتن آن‌ها در فضای ادبی گل کرده بودند مثل گنتر گراس؛ گارسیا مارکز؛ توماس پینچون؛ رابرت کوور؛ خورخه لوئیس بورخس و خیلی‌های دیگر.

کافکا چطور؟ از او هم تاثیر گرفتید؟

بله، سورئالیسم و ابزودیسم کافکا برایم خیلی مهم بوده.

شنیده‌ام که برای هر داستانی که می‌نویسید کلی تحقیق می‌کنید، می‌روید سراغ سرخ‌پوست‌ها یا مثلا برای نوشتن رمانی به بلومینگتن رفته بودید؛ می‌شود در این رابطه کمی توضیح بدهید؟ قبل از این‌که شروع کنید به نوشتن از کل داستان خبر دارید؟

دقیقا همینطور است، موضوعی را انتخاب می‌کنم و درباره‌اش مطالعه می‌کنم. اگر آن موضوع به منطقه خاصی مربوط بشود،‌ مثل بلومینگتن؛ ایندیانا یا حتی مثلا برای رمان «حلقه درونی» که درباره آلفرد سی. کینزی محقق مسائل جنسی است، خب می‌روم به آن منطقه، اما خیلی از داستان‌هایم هم کاملا تخیلی هستند و نیاز به تحقیق و سفر خاصی هم ندارد. در ضمن، همه نوشته‌هایم هم بطور ارگانیک شروع می‌شود، یعنی وقتی شروع می‌کنم به نوشتن هیچ طرح اولیه‌ای ندارم و خودش باید رشد کند. همه چیز باید در فرآیند نوشتن کشف شود.

در کتاب‌هایتان محیط زیست و سلامتی همیشه نقش مهمی داشته و انگار جزء جدانشدنی همه‌ی رمان‌هایتان است؛ چرا اینقدر به محیط زیست علاقه دارید؟

محیط زیست برایم مهم است چون در سلامتی جسمی و روحی همه‌ی بشر نقش دارد. محیط زیست بخاطر جمعیت روزافزون بشر درحال نابودی است و تمام جنگ‌های دنیا هم به همین خاطر است، کم شدن منابع طبیعی. در نهایت هم جدای هر ملت و هر فرقه‌ای انگار نجات بشریت بی در و پیکر شده و در این جنگ‌ها هیچ برنده‌ای وجود ندارد، همه بازنده‌اند.

«غشاء ذرت مکزیکی» از مهم‌ترین رمان‌هایتان است، کتابی که به موضوع مهاجرت غیرقانونی مکزیکی‌ها می‌پردازد. چه چیزی یک نویسنده مثل شما را که خود شهروند ایالات متحده است و مهاجر نیست، به موضوع مهاجرت علاقه‌مند می‌کند؟

من «غشاء ذرت مکزیکی» را نوشتن تا احساساتم را درباره مهاجرت بگویم. هیچ نتیجه سیاسی‌ای هم نگرفتم و بگذاریم که خود کتاب حرفش را بزند و از نظر من هنر و سیاسیت هیچ ربطی به هم ندارند.

قسمت‌هایی از کتاب «غشاء ذرت مکزیکی» رمان «خوشه‌های خشم» جان اشتاین‌بک را به یاد می‌آورد که خیلی وقت پیش به فارسی ترجمه شده؛ چه شباهت‌هایی بین این دو کتاب وجود دارد؟

بله، رمان «غشاء ذرت مکزیکی» هم در همان اوایل کتاب با اشاره‌ای به «خوشه‌های خشم» اشتاین‌بک شروع می‌شود. سعی‌ام این بود که به قسمت‌هایی از مفاهیم فوق‌العاده و انسانی آن کتاب در منطقه بومی خودمان اشاره کنم.

اخیرا با «ایزابل آلنده» مصاحبه کرده بودم، در حالی که چند روز قبل از گفت‌وگویمان در تظاهراتی شرکت کرده بود و علیه برنامه دولت جرج بوش برای یکسان‌سازی آداب و رسوم سخنرانی می‌کرد و شعار می‌داد و از مکزیکی‌ها دفاع می‌کرد، بعنوان نویسنده کتاب «غشاء ذرت مکزیکی» که یکی از مهم‌ترین متون ادبی است درباره مهاجرت که در مدارس آمریکا تدریس می‌شود، چه نظری در این باره دارید؟ ضمن این‌که در کتاب خودتان هم بحث سر دو خانواده مکزیکی بوده.

من با جرج بوش و سیاست‌هایش مخالفم و این مخالفتم از همان روز‌های اول ریاست جمهوری‌اش بوده. اما از زندگی در دموکراسی لذت می‌برم و مشتاقم تا تغییرات طبیعی و پیشرفت‌های وقایع سیاسی را شاهد باشم. امیدوارم که رئیس‌جمهور بعدی آمریکا، که امیدوارم از دموکرات‌های آمریکا باشد، کمی خراب‌کاری‌های دولت فعلی را جبران کند.

«حرف بزن، حرف بزن» که آخرین رمان منتشر شده شما هم هست؛ ماجرای زن ناشنوایی است که قربانی یک توطئه سرقت کارت‌های اعتباری شده. موضوع این کتاب چه طور به ذهنتان رسید؟ آیا کارآکتر اصلی این رمان سمبلی از زن در جامعه امروز است؛ زنی که قربانی جامعه مدرن شده؟

«حرف بزن، حرف بزن» با ماجرا دزدی شروع می‌شود که هویت آدم‌ها را می‌دزدد و همان‌طور پیش‌ می‌رود. به نظرم کتاب بیشتر به همین موضوع «هویت» می‌پردازد و خب «هویت» هم یعنی آن کسی که هستی. با مطالعه و بررسی فرهنگ‌های خارجی و زبان‌های مختلف احساس کردم که ناشنوایان فرهنگ‌اشان با فرهنگ آدم‌های شنوا فرق می‌کند و خب زبان خودشان را هم دارند.

دوست دارم کمی از زندگی خصوصی‌تان بدانم، وقت‌های آزادتان را چطور پر می‌کنید؟ فیلم هم می‌بینید؟ آثار کدام کارگردان‌ها را بیشتر دوست دارید؟

عاشق فیلم‌ام. کارگردان‌های مورد علاقه‌ام هم بیشتر کلاسیک‌اند، مثل کروساوا،‌ برگمان، هیچ‌کاک، وایلدر، تروفو و امروزه هم فکر می‌کنم که برادران کوئن بهترن فیلم‌ها را می‌سازند و البته کارگردان‌های بزرگ دیگری هم وجود دارند که مشغول فیلم ساختنند. وقت آزادم را هم به محوطه خانه می‌پردازم و پیاده‌روی‌های طولانی می‌کنم و می‌روم بار و گپ می‌زنم و می‌نوشم و البته هیچ کاری را مثل این دوست ندارم که کتابی بردارم و برون در آغوش طبیعت.

در ایران خیلی از نویسندگان محفلی بوده‌اند، شما چطور؟ دوستان ادبی دارید یا مثلا محفلی برای جمع شدن؟ ونه‌گوت که مرد چه احساسی داشتید؟

این‌جا هم بعضی نویسنده‌ها محفلی هستند. من اهلش نیستم. ونه‌گوت تاثیر زیادی روی من گذاشته، و البته وقتی که مرد کلی غمگین شدم، من از مرگ همه ناراحت می‌شوم؛ چه آدم‌های بزرگ و چه آدم‌های کوچک. روزی هم که ونه‌گوت مرد یکبار دیگر شروع کردم به خواندن «سلاخ‌خانه شماره پنج» که تجربه خوب و زیبایی بود.

از نویسندگان زنده کارهای کدام‌ها را بیشتر می‌خوانید؟

عاشق دن دلیو، دنیس جانسون، ریچارد فورد، لوئیز ادریش، مارتین امیس و خیلی‌های دیگر هستم. من عاشق ادبیات جدی هستم و این نویسنده‌ها در میان خیلی‌های دیگر ادبیات جدی تولید می‌کنند.

الان مشغول نوشتن چه کتابی هستید؟

دارم به انتهای نوشتن کتاب طولانی و پیچیده‌ای می‌رسم، رمانی درباره معماری آمریکا و «فرانک یود رایت» و زنی که در زندگی‌اش بود. رمان از نقطه نظر سه زن و معشوقه‌ی رایت نوشته شده و توسط یکی از اعضای خیالی کارگاه رایت در سال‌های ۱۹۳۰ روایت می‌شود. راوی آدمی است ژاپنی و اسم‌اش هم هست تاداشی ساتو.

وقتی برای اولین بار به والری، مدیر برنامه‌اتان گفتم که در ایران کپی‌رایت وجود ندارد؛ کلی تعجب کرد. به هر حال چندتایی داستان کوتاه تا به حال از شما ترجمه شده و دیر یا زود مترجم‌های ایرانی به سراغ رمان‌هایتان می‌آیند. احساس شما بعنوان نویسنده در این باره چیست؟

خود من هم وقتی فهمیدم کشور شما کپی‌رایت را رعایت نمی‌کند کلی شوکه شدم. این موضوع برای ملت کشورهایی که از این قانون تبعیت می‌کنند غیز قابل قبول است و نوعی بی‌عدالتی در حق نویسنده و ناشر به حساب می‌آید. در بعضی از کشور‌های کوچک که کتاب‌هایم منتشر شده پول خیلی خیلی کمی به من می‌دهند اما از این که کارم آنجا منتشر شده خوشحالم چون که خواننده جدیدی پیدا می‌کنم. به این طریق؛ هم کمکی از جانب من به آن‌ها می‌شود و هم قوانین این کار رعایت می‌شود. در ایران هم خیلی خوشحالم که خواننده دارم و از صحبت کردن با تو و جواب دادن به سئوالات زیرک و تحریک آمیزت خوشحالم و امیدوارم که دولت شما هم به جمع کشور‌هایی که عدالت را در انتشار هنر رعایت می‌کنند، بپیوندد.

بعنوان آخرین سئوال، اگر دعوت بشوید، می‌آیید ایران؟

من مجبور شدم که کمی از مسافرت‌هایم کم کنم چون وقت زیادی از من می‌گیرد و در این بین درخواست‌های زیادی هم از کشورهای مختلفی چون روسیه و استرالیا شده و امیدوارم که یک روزی بتوانم به آنجا سفر کنم. مشکل دقیقا همین است که باید آدم مرتب برود بالای صحنه و کتاب‌هایش را از این طرف به آن طرف ببرد. من تقریبا دو ماه از سال را در این پانزده سال اخیر دور از خانواده‌ام بوده‌ام. به همین خاطر از الان نمی‌توانم قول بدهم؛ اما شاید بشود. البته اگر دولت‌ هر دو کشورمان دست از سر این شمشیربازی پر سر و صدا بردارند و بگذارند کمی ارتباط فرهنگی بین دو کشور برقرار شود. در نهایت هم از گفت‌وگو با تو و خوانندگان این گفت‌وگو ممنونم و بابت آن موضوع هم به قول معروف؛ سر قول‌ام هستم.
نقل از سيب گاز زده
با «پل ‌آستر»؛ نویسنده‌ی آمریکایی





با «پل ‌آستر»؛ نویسنده‌ی آمریکایی
مهر ۱م, ۱۳۸۶
بدون کلمه ما انسان نبودیم



سعید کمالی‌دهقان؛ هفته‌نامه‌ی شهروند امروز، ۱ مهر ۱۳۸۶



روزهای اول تیر بود که با «پل آستر» برای دو‌ هفته‌ی بعد هشتم ژوئیه، سر ساعت سه عصر به وقت نیویورک قرار گذاشتم برای گفت‌وگو. در طول دو هفته‌ای که زمان داشتم، از بس کتاب‌ها را دوره کردم و درباره‌اشان خواندم، هر بار که به چشمان گیرای تصویر نویسنده‌ی جذاب آمریکایی نگاه می‌کردم، اشتیاقم برای شنیدن صدایش بیشتر می‌شد. با این همه یکشنبه، هفدهم تیر، با آن که یکی دو ساعتی بیشتر از زمانم باقی نمانده بود، هنوز سئوال‌ها را ننوشته بودم و درست به همین خاطر، کمی دست و پایم را گم کردم. ساعت ده و نیم شب به وقت تهران بود که تلفن کردم. گوشی را خودش برداشت، هنوز یک دقیقه از مکالمه‌امان نگذشته بود که دیگر خبری از دستپاچگی در من نبود. لحن آرام و گرم «پل آستر» همچون چشمان گیرایش کار خودش را کرده بود و به این فکر می‌کردم که پل آستر با آن تیپ و صدای خوبش چرا بازیگر نشده.



عجله‌ای برای شروع گفت‌وگو نداشت. چند دقیقه‌ای از موضوعات مختلف گپ زدیم و بعد شروع کردم به پرسیدن سئوالات جدی. خوب یادش بود که سه سال پیش با «پیمان اسماعیلی» از روزنامه‌ی «شرق» گفت‌وگو کرده و حتی یادش بود که همان موقع چند وقتی «شرق» توقیف شد. درباره‌ی کتاب‌هایش حرف زدیم، این که به نسبت سه سال پیش که تنها سه تا از کتاب‌ها ترجمه شده بود، حالا اغلبشان به فارسی درآمده. از این بابت ابراز شگفتی و خوشحالی کرد. گفت‌وگو تقریبا یک ساعت و نیم طول کشید. دو باری که از او خواستم لحظه‌ای صبر کند تا ببینم صدا خوب ضبط می‌شود یا نه به آرامی منتظر ماند و چند باری هم شوخی کرد. در طول گفت‌وگو با حوصله تمام به همه‌ی سئوال‌ها جواب داد و گه گاه صدای فندکش می‌آمد که آرام و نامحسوس سیگارش را روشن می‌کرد. گفت‌وگو با پل آستر همچون خواندن کتاب‌های لذت‌بخش‌اش از آن تجربیات به‌یادماندنی و فراموش‌نشدنی روزگار است.



شاید کمی تکراری باشد، اما «رویدادهای تصادفی۱» آن قدر در داستان‌هایتان مهم‌اند که نمی‌شود برای چندمین بار درباره‌اش سئوال نکرد، چون هربار پاسخ متفاوتی به آن می‌دهید، چرا این قدر رویدادهایتان تصادفی‌اند؟



خب، فکر نمی‌کنم که تصادف مهم‌ترین چیز دنیا باشد، اما به هر حال بخشی از هستی است. منظورم این است که می‌دانیم رویدادها شانسی اتفاق می‌افتند و بخشی از آن چیزی هستند که من اسمش را گذاشته‌ام ساز و کار هستی. ما برای تصمیم گرفتن اراده، آرزو و توانایی انتخاب داریم، اما هر از چندگاهی و البته به اعتقاد من اغلب اوقات، همین‌ها هستند که برنامه‌هایمان را می‌ریزند به هم، این همانی است که من شانس می‌نامم. کف دستمان را که بو نکرده‌ایم، خیلی از مواقع هم شانس برایمان سودمند است و البته گاهی هم منفی عمل می‌کند و صدمه می‌زند.



بین شانس و تصادف تفاوت قائلید؟



بله، شانس یک رویداد است در حالیکه تصادف دو رویدادی‌ است که یک دفعه با هم اتفاق می‌افتد. فکر کنم این همان معنایی است که «تصادف» دقیقا در زبان انگلیسی می‌دهد، دو چیزی که اصلا انتظار ندارید در یک جا با هم ببینید، همزمان با هم ظاهر می‌شوند.



«رویدادهای تصادفی» در داستان‌هایتان به وفور دیده‌ می‌شوند، از این نمی‌ترسید که خواننده از این تکرار دلزده شود یا داستان برایش باورنکردنی جلوه کند؟



نه، این طور فکر نمی‌کنم، چون به نظرم خود زندگی هم باورنکردنی ‌است. من هم در تلاشم تا دنیایم را تا جایی که می‌توانم واقعی نشان بدهم.



در زندگی شخصی‌تان چطور، خیلی با «رویدادهای تصادفی» روبرویید؟



بله، یک کتاب کامل هم درباره‌اش نوشته‌ام به نام «دفترچه قرمز» که البته نمی‌دانم آن را خوانده‌اید یا نه، اما کتابچه‌ای است حاوی کلی داستان‌های واقعی و کاملا باورنکردنی که برایم پیش آمده.



«شهر» در اغلب داستان‌هایتان عنصر پررنگی است، به خصوص نیویورک و البته بروکلین. چرا برای پرداخت «شهری» رمانتان، اهمیت قائلید؟



خب، اغلب کتاب‌هایم همان‌طوری است که شما می‌گویید اما بعضی‌هایشان هم هست که در نیویورک اتفاق نمی‌افتند. مثلا، بیشتر رویدادهای «آقای سرگیجه» در مرکز غربی کانزاس اتفاق می‌افتد یا برای مثال نیویورک تنها بک بار در کل کتاب «موسیقی شانس» دیده می‌شود و نه بیشتر، نیویورک در اغلبشان حضور دارد اما نه در همه‌اشان. درباره نیویورک و بروکلین می‌نویسم چون جایی است که دارم در آن زندگی می‌کنم و بهتر از هرجای دیگر دنیا می‌شناسم‌اش. در کشورم حضور دارم و از زندگی در آن لذت می‌برم. شهر برایم اهمیت دارد، به همین خاطر هم هست که در داستان‌هایم حضور دارد، از زندگی در این شهر لذت می‌برم. از این شور و هیجان و این گستره‌ی وسیع آدم‌های که اینجا هستند، خوشم می‌آید. باید بیایید و از نزدیک خودتان ببینید. وقتی نگاه می‌کنید، باورتان نمی‌شود که چقدر تنوع این جا وجود دارد، کل دنیا را می‌بینید که در خیابان‌های نیویورک قدم می‌زند، واقعا که وسوسه برانگیز است.



البته منظور من بیشتر خود مفهوم «شهر» و ساختار «شهری» است، این که نویسنده‌ای «شهری» هستید.



بله، کتاب «کشور آخرین‌ها» دقیقا درباره‌ی «شهر» بعنوان یک ارگانیسم است. شهرها آدم‌ها، تمدن‌ها و آمال مختلفی را در بر می‌گیرد اما شهر ممکن است برای خیلی از آدم‌ها بی‌حرکت، منحرف کننده، ترسناک و بی‌روح باشد. خب، من به هر دو جنبه‌ی مثبت و منفی شهر پرداخته‌ام، جای تنگی که محل سکونت میلیون‌ها آدم است.



به نیویورک نوستالژی هم دارید؟



نه، واقعا نه، من نیویورک را این طور تعریف می‌کنم، شهری است متعلق به تمام جهان. چون خیلی از آدم‌ها به این جا می‌آیند و می‌شود گفت که نیویورک به مفهومی اصلا بخشی از ایالات متحده نیست، من احساس می‌کنم که اینجا کاملا عین یک کشور خارجی است.



یادم می‌آید در مصاحبه‌ای گفته بودید که شما نیویورکی هستید و یک نیویورکی آمریکایی نیست. می‌شود بیشتر درباره‌اش توضیح دهید؟



چون دقیقا همین احساس را دارم. یادم می‌آید که یک دفعه مجله‌ی شعری چند سال پیش اینجا منتشر شد که روجلد بانمکی داشت. روی جلد تنها نوشته شده بود: «آمریکا، از جلوی چشم‌هایم گمشو» [آستر بلند بلند می‌خندد] واقعا که عنوان بانمکی بود، نیویورک همچنین تنها خوبی‌های آمریکا را نشان می‌دهد. نیویورک جایی است که آدم‌های مختلف و زیادی با یک جور حس رواداری با هم زندگی می‌کنند. به نظرم «رواداری۲» بهترین واژه‌ای است که با آن می‌توانم نیویورک را تشریح کنم. درست است که اینجا کلی مشکل وجود دارد، نژادپرستی هست، درست است که اینجا خشونت و جنایت هست و تمام چیزهایی که در شهرهای بزرگ اتفاق می‌افتد اما وقتی در نظر بگیرید که چه قدر آدم اینجا زندگی می‌کند و چه قدر مشکل دارند، خیلی شگفت زده می‌شوید وقتی می‌بینید که اغلب آن‌ها می‌توانند در کنار هم زندگی کنند و با هم بسازند. بعضی از شهرهای دنیا هستند که سالیان اخیر درشان تراژدی‌های وحشتناکی رخ داده، مثل بلفاست و سارایوو، و مردمشان همدیگر را نابود کرده‌اند، در حالی که نیویورک اصلا اینطور نیست.



بااین تواصیف یازده سپتامبر که رخ داد، چه حسی داشتید؟



داغان شدم، احساس بدبختی می‌کردم و ناراحت بودم. آن واقعه برای مردم نیویورک مثل یک تراژدی خانوادگی بود. خیلی سخت می‌شود آن را توصیف کرد، سیاست، تروریسم جهانی و همه‌ی چیزهای دیگر در درجه دوم اهمیت دارند‌، چون که تقریبا همه‌ی آدم‌های نیویورک، یا لااقل تا جایی که من می‌شناختم، کسی را می‌شناخت که کشته شده. من کسی را می‌شناختم که کشته شده بود یا آن که کسی را می‌شناختم که کس دیگری را می‌شناخت که کشته شده بود. منظورم را می‌فهمی؟ میلیون‌ها آدم در اینجا به طور مستقیم یا غیر مستقیم آسیب دیده بودند. فرض کنید که یکی به شما زنگ بزند و ناگهان بگوید ببخشید، خانواده‌ی شما، مادرت، پدرت و تمام برادرها و خواهرهایت در یک تصادف امروز کشته‌ شده‌اند، برای من دقیقا همین طور بود.



یازده سپتامبر از این جهت که فاجعه‌ی خیلی مهمی برای نیویورک بوده، تصمیم نگرفته‌اید درباره‌اش داستان بنویسید؟



درباره‌اش حرف زده‌ام، در گردهمایی‌های عمومی، بعنوان یک شهروند درباره‌اش کوتاه نوشته‌ام اما تا به‌ امروز در قالب داستان چیزی ننوشته‌ام مگر در قسمت‌های پایانی «دیوانگی‌ در بروکلین». هنوز آمادگی‌اش را ندارم، به راحتی نمی‌توانم درباره‌اش فکر کنم و حرف بزنم.



در برابر افرادی که نویسنده‌ی پست مدرن خطابتان می‌کند عکس العمل نشان داده‌اید و آن را قبول نکرده‌اید، چرا؟



مشکل اینجاست که من اصلا نمی‌دانم چه هستم. اهل برچسب زدن به خودم نیستم و از این که مرا در قالب این مفاهیم تعریف کنند، خوشم نمی‌آید. اگر دیگران دلشان می‌خواهد که اینطور خطابم کنند، خب، شکایتی ندارم. وقتی قدم می‌زنم تنها به آن چیزی که واقعا هستم فکر می‌کنم و نه چیز دیگری.



با این همه، استفاده از عناصری همچون «تصادف»، مفاهیم «فرا داستانی۳»، «بینامتنیت۴» و کنار گذاشتن فرم‌های سنتی داستان‌سرایی و به کارگیری لایه‌های تو در توی داستانی و روایتی و حتی ادغام داستان پلیسی با رمان نو؛ این‌ها همه مشخصه‌هایی است که یک نویسنده‌ی پست مدرن دارا است و این مشخصه‌ها در داستان‌های شما هم به وفور دیده می‌شود. این طور نیست؟



ممکن است این طور باشد. من همیشه فکر کرده‌ام که پست مدرنیسم یک نوع تبعیض طبقاتی است. [می‌خندد] چون نویسندگانی همچون جیمز جویس، مارسل پروست، فرانتس کافکا، ویلیام فاکنر و تمام نویسندگان خارق‌العاده‌ای از این دست همه در دوره‌ی مدرن جریان سازی کرده‌اند اما من متوجه فرق مدرنیسم و پست مدرنیسم نمی‌شوم. خودم را مثل یک قصه گو می‌بینم، این دقیقا همانی است که حس می‌کنم. من داستان می‌گویم و از هر روشی که برای گفتنش مناسب باشد، استفاده می‌کنم. در هر کتابی به یک روش این کار را کرده‌ام. گاهی اوقات روایت هم به ناچار سنتی می‌شود، گاهی اوقات هم پیچیده می‌شود و ممکن است شما آن را پست مدرن خطاب کنید، اما برای من مفهوم مهم‌تر از فرم است و خود داستان است که فرمش را برایم می‌سازد.



به نظرم آن چیزی که باعث شده شما را نویسنده‌ای پست مدرن خطاب کنند، بیشتر به کتاب‌های اولیه‌ی شما به خصوص «سه گانه‌ی نیویورک» مربوط می‌شود، در حالی که در آثار بعدی مثل «کتاب اوهام» به واقعیت نزدیک‌تر شده‌اید، همینطور است؟



بله، من هم همینطور فکر می‌کنم. در سه گانه‌ی نیویورک، دو کتاب اول یک جور افسانه است در حالی که کتاب سوم، «اتاق در بسته» کاملا واقعی به نظر می‌رسد و کتابی است که دوتای قبلی را در بر می‌گیرد. در «کتاب اوهام» هم البته کلی اتفاق مسخره رخ می‌دهد اما کتاب بر پایه‌ی واقعیت‌های روانشناختی رخ می‌دهد.



پس قبول دارید که تازگی‌ها به واقعیت نزدیک‌تر شده‌اید؟



من همیشه تلاش کرده‌ام که به واقعیت نزدیک بشوم، تفاوت اینجاست که چطور این کار را بکنید، وقتی دارید داستانی خیالی و رؤیایی می‌نویسید به این معنی نیست که درباره واقعیت حرف نمی‌زنید، تنها از یک راه دیگر دارید به آن نزدیک می‌شوید. بعضی از آثار عمیق زندگی بشر به اعتقاد من داستان‌های خیالی‌اند، که از هندی‌ها به ما رسیده. ابتدا در خاورمیانه پخش شده و بعد رفته غرب. تمام این داستان‌های بانمک درباره موضوعات انسانی‌اند. جادوگری، آدم‌هایی که به اشیاء عجیب و غریب در می‌آیند و تمام ادبیات فانتری، همه‌ی این‌ها روی ما اثر می‌گذارند چون درباره‌ی یک چیز واقعی حرف می‌زنند، این که ما که هستیم، اما با زبان گوشه و کنایه.



در خیلی از کتاب‌هایتان با داستان‌های‌ کوتاه و جذابی مواجه‌ایم که به وفور درون داستان اصلی گنجانده‌ شده‌اند، یعنی زیاد با بحث داستان در داستان روبروییم، هنگام نوشتن داستان، نمی‌ترسید با این کار، داستان اصلی از دستتان خارج شود؟



این کار ناشی از یک حسی‌ است که نمی‌توانم روی‌اش اسم بگذارم. من از ایده‌ی کولاژ در نقاشی بسیار خوشم می‌آید. وقتی روی تابلو دو یا سه چیز را با هم در می‌آمیزید، یک فضایی بینشان ایجاد می‌شود. عناصر مختلف و ارتباطشان با هم انرژی‌ای می‌دهد که اگر قرار بود تنها یک تصویر آنجا باشد، آن انرژی را نداشت. داستان هم برایم این شکلی است، وقتی یک داستان را سوار داستان دیگری می‌کنید، چیز سومی ایجاد می‌شود که جالب است و همان انرژی‌ای که ازش حرف زدم، تولید می‌کند.



فکر نمی‌کنید که هرکدامشان قابلیت رمان شدن داشته باشند؟ هیچ وقت علاقه نداشتید آن‌ها را بطور مجزا رمان کنید؟



منظورت این است که بر دارم‌اش و به رمان تبدیلش کنم؟



بله.



یکبار این کار را کردم. کتاب کوتاهی‌است که مطمئن نیستم آنجا ترجمه شده باشد، به نام «تیمبوکتو».



ترجمه شده.



آن دو شخصیت، شاعر بی‌خانمان و سگ را می‌گویم، آن دو قرار بود شخصیت‌های یک رمان طولانی‌تری باشند، شخصیت‌های کوچک یک داستان بزرگ. اما وقتی شروع کردم به نوشتن کتاب، عاشق هر دوتایشان شدم و تصمیم گرفتم تا از آن‌ها یک کتاب کامل درآورم. البته یک کتاب خیالی که زیاد هم جای مانور ندارد، تنها یک کتاب کوچک خیالی.



مصاحبه‌ای را که سال‌ها پیش «مگزین لیته‌رر» با شما انجام داده، خوانده‌ام و در آنجا می‌گویید: «من بیشتر از آن که رمان‌نویس باشم، قصه‌گو هستم. به سنت شفاهی قصه‌گویی احساس نزدیکی می‌کنم، چیزی که با رمان، به معنای مصطلح آن هیچ ارتباطی ندارد.» فکر نمی‌کنید داستان‌های کوتاه بیشماری که ما بین داستان‌ اصلی می‌آورید به همین خاطر باشد؟



شاید اینطور است. دارم روی کتاب جدیدی کار می‌کنم و تمام داستان درباره‌ی پیرمردی است که روی تخت دراز کشیده و نمی‌تواند بخوابد و برای خودش داستان می‌گوید تا به چیزهایی که در زندگی ازشان فرار می‌کند، فکر نکند، بله، حق با شماست، دوباره دارم همین کار را می‌کنم و داستان در داستان می‌آورم.



می‌شود کمی بیشتر درباره این سنت قصه‌گویی حرف بزنید، چرا از رمان برایتان مهم‌تر است؟



وقتی درباره‌ی داستا‌ن‌های تخیلی حرف می‌زنیم، می‌دانیم که چند وقت پیش همه‌اشان داستان‌های شفاهی بودند و این‌ها همان داستان‌هایی هستند که برای همیشه در یادمان می‌مانند. این داستان‌ها شروع ادبیات هستند، مردمانی که سال‌ها پیش دور هم جمع می‌شدند و برای سرگرم کردن و آموزش همدیگر قصه می‌گفتند. وقتی می‌بینم که بچه‌های کوچک از همان سنین اولیه، دو و یک و نیم سالگی برای قصه له له می‌زنند و دلشان می‌خواهد که مدام برایشان داستان تعریف کنند، شگفت زده می‌شوم، به نظرم این یکی از نیازهای اولیه‌ی بشر باشد. سئوال اینجاست که چرا؟ چرا؟ گاهی اوقات داستان‌های تخیلی ترسناکی هست که مادر پدرها برای بچه‌ها می‌خوانند و به‌شان می‌گویند که این فقط داستان است اما چون بچه‌ها برخلاف این که می‌دانند داستان واقعی نیست، حس ترس و اضطراب را به کمک داستان تجربه می‌کنند، وقتی پدر و مادر برایشان داستان می‌گویند، می‌ترسند. به نظرم گوش دادن به داستان، جزئی از مرحله انسان شدن است. کشور شما هم که سابقه‌ی ادبی طولانی‌ای دارد، یعنی خیلی قبل تر از سابقه‌ی نوشتاری بشر.



احساس می‌کنم که خود کلمه به ذات برایتان مهم است. بارها هم در جای جای داستان‌هایتان به اهمیتشان اشاره می‌کنید، مثلا در «شب پیشگویی» می‌نویسید: «کلمات قادرند که واقعیت را تغییر دهند.» کلمه برایتان چه معنایی دارد؟



کلمات، در وهله‌ی اول ابزار کار من‌اند. کلمه همه چیز من است. همه کارم با کلمات است، این که آن‌ها را روی برگه‌های کاغذ کنار هم بچینم. اما از نگاهی جدی‌تر، زبان است که جهان را برایمان می‌سازد. اگر زبانی وجود نداشت، نمی‌توانستیم فکر کنیم و اگر زبانی در کار نبود، افکارمان بی شکل وارد ذهنمان می‌شد و نمی‌توانستیم اشیاء را از هم تشخیص بدهیم. ما بر روی اشیاء اسم می‌گذاریم و به این طریق آن شیء را از دیگر اشیاء متمایز می‌کنیم. الان دارم به یک میز نگاه می‌کنم اما اگر کلمه «میز» وجود نداشت، نمی‌فهمیدم که آن شیء چیست. پس با کلمات است که آگاهی‌امان شکل می‌گیرد. بدون کلمه ما هم انسان نبودیم.



اهمیت کلمه برای شما، آدم را یاد ژاک لاکان و این مفهوم می‌اندازد که «ما جهان را با کلمات می‌سازیم.» هیچ تحت تاثیر نظریات لاکان و «تحلیل روانشناختی» او بوده‌اید؟



[نظریات] لاکان واقعا برایم سخت بودو چیزی ازش سر در نمی‌آوردم. همسرم، سیری هوسوت هم نویسنده است و به تحلیل روانشناختی و ژاک لاکان علاقه‌مند است و هر چیزی که من از لاکان می‌دانم، از طریق اوست. من به شخصه از تئوری «مرحله آینه‌ای۵» لاکان خوشم می‌آید و به نظرم تئوری کاملا درستی است. این که شما خودتان را در چشمان کس دیگری پرورش می‌دهید و سپس خودتان را در بازتاب چشمان مثلا پدر یا مادر یا هر کسی که در بچگی به او وابسته بودید، مجسم می‌کنید. این که ما به تنهایی خودمان را خلق نمی‌کنیم، بلکه به واسطه دیگران است که خودمان را ایجاد می‌کنیم.



در زندگی شخصی‌تان چطور؟ آیا کلمات توانسته‌اند آن قدر تاثیرگذار باشند و چیزی را عوض کنند؟



نه، فکر نمی‌کنم این طور باشد. اگر واقعا کسی پیدا شود که به طریقی بتواند مشکلات من را حل کند، دیگر به نوشتن نیازی نخواهم داشت، مشکل اینجاست که من جوابی پیدا نمی‌کنم. همیشه‌ی خدا تنها سئوال می‌کنم.







می‌خواهم کمی از دوره‌ای که به فرانسه رفتید سئوال کنم، همه‌ می‌دانند که فرانسه و به خصوص پاریس تاثیر مهمی در زندگی نویسندگان آمریکایی‌ای مثل ارنست همینگوی و ویلیام فاکنر و ... گذاشته، پاریس زندگی‌ شما را چطور دگرگون کرده؟



فرانسه واقعا برایم مهم بوده. وقتی رفتم آنجا بیست و چهار سالم بود، خیلی جوان بودم. آن موقع در آمریکا دوره‌ی جنگ ویتنام بود، اوایل ۱۹۷۱. داشتم تلاش می‌کردم که بنویسم و کمی هم موفق شده بودم اما واقعا از خودم مطمئن نبودم که می‌خواهم نویسنده بشوم یا نه. آن موقع بود که این نیاز را در خودم دیدم که باید از آمریکا فاصله بگیرم و مدتی تنها باشم و خودم را محک بزنم. مهم‌ترین چیزی که از آنجا گیرم آمد این بود که وقتی سه سال و نیم بعد برگشتم خانه، مطمئن بودم که می‌خواهم نویسنده بشوم، حالا به هر طریقی که شده. ضمن این که واقعا جالب است که کشوری که در آن بدنیا آمدی را از فاصله‌ای دور نگاه کنی و دیدت را تصحیح کنی. بودن در پاریس این کار را برایم کرد. وقتی پاریس بودم کمی از شما سنم بیشتر بود



اشتباه نکنم همینگوی هم همسن شما بود که به پاریس رفت.



تقریبا بله، حق با شماست. آنجا دوستان نزدیکی پیدا کردم، با شاعرها و نویسندگانی دوست شدم که هنوز هم ارتباطمان با هم حفظ شده. یک جور حس همبستگی بین شاعران و هنرمندان آنجا بود که من بین آمریکایی‌ها نمی‌دیدم. یک جور حس یاری دادن. آدم‌های متواضعی بودند که به زحمت تلاش می‌کردند. این‌ همه به من یاد داد که چطور آدم و در مرحله‌ی بعدی چطور هنرمند باشم. واقعا دوست دارم بروم پاریس، پاریس خانه‌ی دوم من است. من آنجا خیلی خیلی شاد بودم.



امروز می‌گویند که فرانسه خیلی آمریکایی شده، به خصوص بعد از اینکه سارکوزی رئیس‌جمهور شد. با این همه، ادبیات آمریکا خیلی مدیون فرانسه است، اینطور نیست؟



همینطور است که می‌گویی. الان بخش عظیمی از دنیا به آمریکایی شدن تمایل دارد. مخصوصا دنیای غرب اما همه‌ی این شرایط، فرانسه همیشه فرانسه باقی مانده. مردم آنجا در مقایسه با مردم آمریکا یک جور دیگری فکر می‌کنند، جور دیگری زندگی می‌کنند و مشغولیات زندگی‌اشان هم با ما فرق می‌کند. تاثیر متقابل ادبی هم از مدت‌ها پیش بین آمریکا و فرانسه وجود داشته. قسمت زیادی از شعر انگلیسی و آمریکایی قرن بیست تحت تاثیر شعر فرانسه بوده و نویسند‌ه‌ای همچون جیمز جویس خیلی تحت تاثیر نویسنده‌ای مثل فلوبر بوده. در مقابل، به نظرم نویسندگان آمریکایی‌ای هم بوده‌اند که روی فرانسوی‌ها تاثیر گذاشته‌اند. چند سال‌ها قبل، نمی‌دانم شما از آن اطلاع دارید یا نه، گلچینی از اشعار فرانسه قرن بیستم را به انگلیسی گردآوری کردم، اشعار فرانسه کتاب هم توسط شاعران به نامی به انگلیسی ترجمه شده بود.



البته می‌دانستم که اشعاری از مالارمه ترجمه کرده‌اید اما از این گلچشین اشعار فرانسه اطلاعی نداشتم.



آدم‌های دیگری جز مالارمه هم بودند. وقتی جوان بودم، درست سن شما، شدیدا مشغول این کارها بودم. کتاب جالب از کار درآمد چون مترجم‌هایی که این شعرها را به انگلیسی ترجمه کرده بودند خودشان از شاعران مهم و به نام قرن بودند و جالب آن‌‌ که همه‌اشان هم شیفته‌ی اشعار فرانسوی بودند. افرادی مثل ساموئل بکت، تی.اس. الیوت، ویلیام کارلوس ویلیامز، والاس استیونز.



با توجه به اقامت و علاقه‌ی شما به فرانسه، خیلی از منتقدان ادبی شما را یکی از اروپایی‌ترین نویسندگان آمریکا می‌خوانند، نظر خودتان در این باره چیست؟



راستش باز هم نمی‌دانم در این باره چه بگویم. وقتی مردم یه شما برچسب می‌زنند، نمی‌دانید که چطور جوابشان را بدهید. خودم، خودم را نویسنده‌ای آمریکایی می‌دانم، نویسند‌ه‌ای که با دغدغه‌های دنیای آمریکایی و شخصیت‌های آمریکایی سر و کله می‌زند. پس واقعا منظورشان را نمی‌فهمم، فکر می‌کنم این تصور به این خاطر بوجود آمده که شنیده‌اند در فرانسه ساکن بوده‌ام و از فرانسه کار ترجمه کرده‌ام، شاید به این خاطر باشد.



اشتباه نکنم، اوایل سال‌های هفتاد بود که رفتید فرانسه.



اوایل هفتاد و یک. فوریه هفتاد و یک.



در آن دوران، مجله «کایه دو سینما» در فرانسه خیلی معروف و تاثیرگذار بود. تجربیات فیلم‌سازی شما هیچ ارتباطی با فرانسه و به خصوص «کایه دو سینما» دارد؟



نه، ارتباطی با «کایه دو سینما» ندارد. اما همیشه عاشق فیلم دیدن بوده‌ام. وقتی سنم کم بود، وقتی در نیویورک دانشجو بودم، اغلب می‌رفتم سینما و جالب این بود که در سال‌های شصت سینماهای خوبی در نیویورک بود و می‌توانستید آنجا فیلم‌های خارجی‌ای از اروپا، ژاپن، هند و دیگر فیلم‌های جهان ببینید. تو نیویورک از دنیای سینما خوب چیز یاد گرفتم. بعد وقتی رفتم پاریس، سینماهایی بودند که فیلم‌های قدیمی آمریکایی پخش می‌کردند، به همین ترتیب تو پاریس فیلم‌های آمریکایی‌ای دیدم که قبلا در خود آمریکا ندیده‌ بودم. خیلی عجیب بود اما همیشه دوست داشتم در عالم فیلم هم کاری بکنم، بالاخره آرزویم محقق شد و کلی از این کار لذت بردم. همین تازگی‌ها فیلم‌برداری یکی از فیلم‌هایم تمام شد.



چه جالب، کی اکران می‌شود؟



در ایالات متحده هفتم سپتامبر اکران می‌شود. یعنی دو‌ ماه بعد. [این گفت‌وگو در تاریخ هشتم ژوئیه انجام شده] اواخر سپتامبر هم دارم می‌روم به فستیوال سن سباستین.



بله، اتفاقا خبرش اینجا هم منتشر شده. این که سه نویسنده هم در هیئت داوری فستیوال قضاوت می‌کنند. شما، بارگاس یوسا و ساراماگو.



جدا؟ آن‌ها هم هستند؟ من اصلا نمی‌دانستم که آن‌ها هم می‌آیند. چه عالی. ممنون از این که مطلعم کردی [می‌خندد]. به هر حال قرار است فیلم را خارج از برنامه‌ی مسابقه به نمایش دربیاورند و اولین اکران اروپایی‌اش همانجا و همان موقع می‌شود.



اگر قرار بود یکبار دیگر بین نویسندگی و کارگردانی یکی را انتخاب کنید، کدام را بر می‌گزیدید؟



نمی‌دانم. فکر می‌کنم که نویسندگی مهم‌ترین چیزی‌ است که برایم اهمیت دارد، به فیلم از ته دل علاقه‌مندم، اما در قیاس با حرفه‌ی نویسندگی‌ام، انتخاب دوم است. زیاد فرقی نمی‌کند. مهم قصه‌گویی است، اما در فیلم به فرم و نوع دیگری داستان گفته می‌شود، خیلی هم جذاب و وسوسه‌انگیز است اما من همان کاری را دارم می‌کنم که واقعا خواهانش بودم و آن هم نوشتن رمان است.



می‌خواهم از ارتباط زندگی‌تان با رمان‌هایتان بپرسم، داستان‌هایتان چقدر به زندگی شخصی‌تان نزدیک‌اند؟



خیلی کم به هم شبیه‌اند. چون من قبلا دو، سه کتاب بیوگرافی نوشته‌ام، «اختراع تنهایی»، «دست دهان» و داستان‌های واقعی «دفترچه قرمز» که همه‌‌ی اطلاعات زندگی شخصی‌ام در آن‌ها آمده. رمان‌هایم کاملا خیالی‌اند بجز گه گاهی که یک دفعه اشاره‌ای می‌کنم که دقیقا به زندگی شخصی‌ام مربوط می‌شود. در سه گانه‌ی نیویورک، نمی‌دانم به یاد می‌آورید یا نه، وقتی شخصیت فنشاو در پاریس زندگی می‌کند، اشاره‌ای هست.



بله به یاد می‌آورم، بعد به پاریس می‌رود و یکی را در کافه می‌بیند.



بله، یک دوست روس دارد که آهنگ ساز است. به مرد پیری یخچال می‌دهد. به یاد می‌آوری کجا را می‌گویم؟



بله، خوب هم به یاد دارم. به طرف یخچال می‌دهد. ایوان ویشنگرادسکی، یخچال برایش امر خیلی مهمی بود.



بله، ایوان ویشنگرادسکی آدمی بود واقعی‌، واقعا دوستم بود و من هم حقیقتا به او یک یخچال داده‌ام، ماجرا همانطوری اتفاق افتاده که در کتاب نوشته شده و من هم واقعا در سال ۱۹۷۰ مدتی آمارگیر بوده‌ام و همه‌ی این‌ها از زندگی شخصی‌ام بیرون آمده اما از این دست جریان‌ها خیلی کم پیش می‌آید، این که از زندگی‌ام در کتاب‌ها بیاورم، تنها گه گاهی از این کارها می‌کنم.



مثلا یک‌بار هم شخصیت داستانتان همان موقعی بدنیا آمده که خود شما به دنیا آمده‌اید.



بله، یکبار اتفاق افتاده، در کتاب «ارواح». تنها باری که این کار را کردم همانجا بود.



می‌خواهم کمی درباره سه‌ گانه‌ی نیویورک ازتان سئوال کنم، در یکی از مصاحبه‌ها می‌گویید که سه گانه‌ی نیویورک رمان پلیسی نیست چون جرمی در آن اتفاق نمی‌افتد. اما راز و رمز آن و همینطور امکان وقوع جرم در آن وجود دارد، چرا با این همه آن را رمان پلیسی نمی‌دانید؟



چون در یک داستان پلیسی واقعی، شما به جواب می‌رسید و مشکل حل می‌شود اما در کتاب‌های من تنها سئوال‌هایی که دارید بیشتر و بیشتر می‌شود و جوابی نمی‌یابید. بله، از نظر فرم البته هیچ بحثی در آن نیست، اما در استفاده از آن به این طریق، دیگر فکر نمی‌کنم اسمش را بتوان گذاشت داستان پلیسی یا داستان جنایی.



با توجه به این چیزها که گفتید و البته سنت شکنی شما در استفاده از فرم پلیسی در «شهر شیشه‌ای» که در نهایت ما را به این نتیجه می‌رساند که داستانتان جنایی و پلیسی نیست، فکر می‌کنم هدفتان از به کارگیری فرم پلیسی در این کتاب‌ها به گونه‌ای طعنه زدن به رمان پلیسی است. به خصوص که عنوان کتاب سوم سه گانه‌ی نیویورک هم «اتاق در بسته» است و اشاره‌ای به مفهوم سنتی اتاق در بسته در رمان پلیسی دارد. در این باره چه فکر می‌کنید؟



بله، دقیقا هیمنطور است. هیچ بحثی هم درباره‌اش نیست. همانطور که می‌دانید مثلا در «شهر شیشه‌ای» داستان کاملا اسرار آمیز تمام می‌شود. کویینی که ما در تمام داستان دنبالش بودیم، یک دفعه بخار می‌شود می‌رود هوا و شما هم نمی‌دانید که کجا رفته. همیشه خودم هم فکر می‌کنم که ناپدید شده اما نمی‌دانم که چطور. شاید از پنجره پریده و فرار کرده. خلاصه داستان پایان می‌یاید و او هم ناپدید می‌شود. مثلا در نظر بگیرید، اصلا چه کسی به او غذا می‌داده؟ چه کسی از خودش سرنخ می‌گذاشته آنجا؟ سئوال اصلی همین‌هاست. من فکر می‌کنم که همه‌ی این کارها را نویسنده، یعنی من، می‌کرده‌ام. من بوده‌ام که خلقش کرده‌ام تا زندگی کند. [می‌خندد]



در کتاب‌هایتان کلی اطلاعات جانبی هست. آیا این اطلاعات هم خیالی‌اند یا آ واقعیت دارند؟



همه‌شان واقعی‌اند. همه چز دقیق است و هیچ کدام را از خودم نساخته‌ام. مثلا در «مون پالاس» کلی از تاریخ آمریکا حرف زده‌ام و همه‌اش هم واقعیت دارد.



در داستان‌هایتان یک دفعه آدم شگفت زده می‌شود، مثلا آناگرامی که در نام «جان تروز» هست یا این‌که وقتی دیوید زیمر «کتاب اوهام» را در «مون پالاس» می‌بینیم که به دانشگاه می رود، یا وقتی که شخصیت‌های «شهر شیشه‌ای» و «ارواح» را در «اتاق در بسته» بار دیگر می‌بینیم، این‌ کارها برایتان کارکرد خاصی دارد یا صرفا یک بازی است؟



نه، بازی نیست. کارکرد خاصی دارد و الان برایتان توضیح می‌دهم. زیمر شخصیتی‌است که من سال‌ها به‌اش علاقه داشته‌ام، در «مون پالاس» شخصیت پیش و پا افتاده‌ای بود و بعد در «کتاب اوهام» یکی از شخصیت‌های اصلی شد و در همین کتابی که به تازگی منتشر کرده‌ام، «سفر به اتاق تحریر» باز سر و کله‌اش پیدا می‌شود، بنابراین یک سری از شخصیت‌های من در لایه‌ها و زیرلایه‌های داستانی من می‌آیند. دلیل استفاده از آناگرام در نام تروز هم این بوده که دلم می‌خواسته خودم هم یک جوری در داستان حضور داشته باشم. «شب پیشگویی» به نوعی درباره‌ی خیلی چیزهاست اما یکی از چیزهایی که درباره‌اش حرف زده می‌شود، نویسنده‌ای پیر و نویسنده‌ای جوان است. به نظر می‌خواسته‌ام خودم را در هردوی آن‌ها ببینم، انگار که هر دویشان نیمه‌ای از من باشند. نیمه‌ی پیرم تروز و نیمه‌ی جوان اُر. اما واقعا قصدم شوخی و این حرف‌ها نبوده.



در «کتاب اوهام» یک جایی هست که کلر مارتین با ماترین فراست از کتابی به نام «سفر به اتاق تحریر» حرف می‌زند، وقتی «کتاب اوهام» را می‌نوشتید، واقعا به نوشتن رمان «سفر به اتاق تحریر» فکر می‌کردید؟



نه، اصلا از قبل نمی‌دانستم که می‌خواهم همچون کتابی بنویسم اما بعدا این تصمیم را گرفتم و از آن عنوان خوشم آمد، به همین خاطر حفظش کردم اما در آن زمان واقعا نمی‌دانستم که در آینده همچین تصمیمی خواهم گرفت.



شخصیت‌های داستان‌هایتان اغلب ناتوان و درمانده‌اند. یا خانواده‌اشان را در حادثه‌ای هوایی از دست داده‌اند یا بلای دیگری سرشان آمده. چرا اینطور است؟



من به معضل «از دست دادن» علاقه دارم و دلم می‌خواهد ببینم مردم چطور با این معضل کنار می‌آیند. چون وقتی کسی را از دست می‌دهید همه چیز تغییر می‌کند، وقتی کسی که عاشقش بودید، یا به هر تقدیر برایتان مهم بوده، اتفاقی برایش می‌افتد، مجبورید که ناگهان با زندگی جور دیگری مواجه شوید. مجبورید که خودتان را از نو و از طریق خاص و عمیقی بسازید و از نو کشف کنید. من علاقه‌ای به کمدی‌های اجتماعی ندارم و دلم می‌خواهد که شخصیت‌هایم با این سئوالات اساسی روبرو شوند، دلم می‌خواهد انسانی بنویسم و بنظرم تا وقتی که با مشکلات از دست دادن دلداده‌ای مواجه نشویم، به خوبی نمی‌فهمیم که چه کسی هستیم. زندگی خوب پیش می‌رود و می‌شود ازش لذت برد اما برای نوشتن موضوعات مهم‌تری هم وجود دارد.



در سه گانه‌ی نیویورک و به خصوص در «شهر شیشه‌ای»، همیشه کسی هست که کس دیگری را تحت نظر گرفته. «تحت نظر گرفتن» دیگران چه اهمیتی دارد برایتان؟



این موضوع بیشتر در سه گانه‌ی نیویورک پیش آمده و در سه‌ گانه نیویورک سئوال اینجاست که کی به کی است. یک لحظه به کسی نگاه می‌کنید و ناگهان با وجود او هویت می‌یابید.



در اصل همان «مسئله‌ی هویت».



بله، شما با کس دیگری هویت می‌یابید و به این طریق چیزی از خودتان را از دست می‌دهید و چیزی از شما داخل آدم دیگری می‌شود، نوعی از حالتی روانشناختی.







اگر اجازه بدهید، می‌خواهم کمی سئوال‌های شخصی بکنم.



بستگی دارد که چه قدر شخصی باشند [می‌خندد].



بزرگ‌ترین خواسته‌ها و آرزوهایتان در زندگی‌ چه بوده؟



آرزوهای من چیزهای عادی‌اند. درست مثل آرزوهای دیگران. بزرگترین خواسته‌ و آرزویم سلامتی و شادی خانواده‌ام است، این که همسر و فرزندانم شاد و سلامت باشند. این مهم‌ترینشان بود و اول از همه. دومین آن‌ها این است که زندگی آبرومندی داشته باشم، واقعا برایم مهم است. می‌خواهم تا جایی که می‌شود در دنیا خوب باشم و بعد از آن دلم می‌خواهد در کارم تا جایی که می‌شود، بهترین باشم و ادامه‌اش بدهم. همین‌ها. آرزوی پول و شهرت ندارم، فقط می‌خواهم کارم را ادامه بدهم و مراقب کسانی باشم که دوستشان دارم.



در دنیا چه نگرانی و ترس بزرگی دارید؟



مسلما وقتی چیزهایی که الان ازشان نام بردم، محقق نشود، نگران می‌شوم. وقتی که کسی مریض شود یا از دنیا برود یا وقتی که نتوانم کار کنم، یا اتفاقی بیافتد که مایه‌ی شرمندگی‌ام بشود. همان‌هایی که موجب افسوسمان می‌شوند. ترس‌هایم این‌هایند.



موقع خواب چه کابوس‌هایی می‌بینید؟



کابوس‌ من برای سال‌های مدید، این بوده که در حال تعقیبم هستند و البته دلیلیش را هم خودم نمی‌دانم. هیچ کاری نکرده‌ام اما آدم‌ها دنبالم هستند.



یعنی آدم‌ها می‌افتند دنبالتان؟



نه‌تنها دنبالم می‌کنند که دنبال این هستند که به تله بیاندازنم. در خواب همه‌اش از ترس فرار می‌کنم.



از چه زمانی این کابوس را داشتید؟



از بچگی. فکر می‌کنم عامل‌اش جنگ جهانی دوم است، من دقیقا بعد از جنگ جهانی دوم بدنیا آمدم. همه جا حرف جنگ بود و همه دنبال هم بودند و آدم‌ها در اروپا مدام مخفی می‌شدند. این ماجراها در من ریشه دواند و در تصورات ذهنی‌ام و در کابوس‌هایم قربانیانی را می‌دیدم که از دست آدم‌های خبیث در فرار بودند.



از جنگ جهانی حرف زدید و من یاد آن دفترچه‌های تلفنی افتادم که در «شب پیشگویی» ازشان حرف زدید.



یک ماجرای جالبی هست در این رابطه. آن دفترچه‌ تلفن سال ۱۹۳۸، ۱۹۳۹ واقعی‌ است، من اینجا در خانه‌ دارم‌اش. ناشر لهستانی‌ام وقتی رفتم به ورشو آن‌ را در سال ۱۹۹۸ به من داد. به من گفت که هدیه‌ی جالبی برایم دارد و آن را به من داد، چون در آن دفترچه کسی بود همنام من، پل آستر.



جدا؟



بله، یکی از فامیل‌هایمان بوده. خیلی از افراد خانواده‌ی ما قبلا ساکن لهستان بوده‌اند و کسی هم که در دفترچه نامش آمده، فامیل ما بوده. این هم نمونه‌ی جالبی از «رویداد‌های تصادفی». وقتی «شب پیشگویی» منتشر شد؛ یک روزنامه‌نگار لهستانی آمد اینجا تا با من مصاحبه کند. از ناراحتی و اضطراب مدام عرق می‌ریخت. واقعا آدم خوب و باهوشی بود. به من گفت آن آدم‌هایی که در کتابت ازشان نام بردی، آن‌ها پدر بزرگ و مادر بزرگ واقعی من هستند. در آن صفحه‌ی دفترچه تلفن که آخر کتاب «شب شب پیشگویی» چاپ شده، اسم پدر بزرگ و مادر بزرگ واقعی من هست. عجب ماجرایی! خودم هم کلی جا خوردم.



هنوز هم نویسنده‌ای هست که منتظر کتاب بعدی‌اش باشید؟



بله، هنوز وجود دارد، سئوال خوبی کردی و به بهترین نحو هم آن را پرسیدی. یکی هم هست که تازگی‌ها از دنیا رفت و من همه آثارش را خوانده‌ام.



چه کسی؟



کاپوشینسکی، همان که روزنامه نگار بود. هر چیزی که می‌نوشت می‌خواندم. همه‌ی کتاب‌های «دن دلیلو»، نویسنده‌ی آمریکایی را خوانده‌ام. همه‌ی کتاب‌های نویسنده‌ی استرالیایی «پیتر کری» و همه‌ی کتاب‌های «ج. م. کوتزی»، نویسنده‌ی آفریقای جنوبی را خوانده‌ام، همان کسی که چند سال قبل در سال ۲۰۰۳ نوبل ادبیات برد. درخشان می‌نویسد، فوق العاده باهوش است و به خواندن کتاب‌هایش فوق‌العاده علاقه‌مندم. یک کتاب نوشته به نام «در انتظار بربرها۶» که محشر است و خواندنش را حسابی توصیه می‌کنم. واقعا شاهکار است، یکی از بهترین رمان‌هایی است که به عمرم خوانده‌ام.



چه فیلم‌هایی نگاه می‌کنید و از چه کارگردان‌هایی؟



فیام‌های زیادی هست که دوستشان دارم. همانطور که از «کتاب اوهام» هم پیداست، عاشق فیلم‌های صامت‌ام. برای [چارلی] چاپلین و [باستر] کیتن ارزش خیلی زیادی قائلم، از کارگردان‌های امروزی‌تر هم از «ژان رنوار» کارگردان فرانسوی خوشم می‌آید، فیلم‌های زیادی هم از «اوزو۷» کارگردان ژاپنی دوست دارم و همچنین از کارگردان هندی «ساتیاجیت ری۸» خوشم می‌آید، «ری» آدم فوق العاده با استعدادی است و اخیرا یک تریلوژی هم ساخته که واقعا شاهکار است. [فرانسوا] تروفو را هم خیلی دوست دارم، از برخی فیلم‌های کارگردان لهستانی [کریستف] کیشلوفسکی هم خوشم می‌آید.



از سه گانه‌های «آبی، سفید، قرمز؟»



بله و به خصوص از قرمز، آخرین فیلم [تریلوژی]، واقعا که شاهکاری‌ است.



«زندگی دوگانه ورونیک» چطور؟



از آن فیلم هم خوشم می‌آید. بازیگر زن فیلمی که اخیرا ساخته‌ام، همان بازیگر زن فیلم «زندگی دوگانه ورونیک» است، یعنی «ایرن ژاکوب». واقعا که زن فوق‌العاده‌ا‌ی است و خیلی خوب مقابل دوربین ظاهر می‌شود. محشر است و ما با هم واقعا خوب کار کردیم. از نظر شخصیتی هم زن فوق‌العاده‌ای است. راستی چندتایی هم کارگردان آمریکایی هست که دوستشان دارم، «بیلی وایلدر»، «جان هوستون»، «هوارد هاکس» و باید از چندتایی فیلم ایرانی هم نام ببرم، عاشق کیارستمی هستم و احتمالا می‌دانید که همان سالی که کیارستمی جایزه برد من عضو داوری جایزه کن بودم. از آن فیلمش هم خیلی خوشم آمد.



«ژان پیر ژنه»، کارگردان فیلم «املی» می‌گوید که پل آستر بر ادبیات سینمای فرانسه تاثیر گذاشته. خیلی جالب است که زمانی فرانسه روی شما تاثیر گذاشت و بعد شما روی فرانسه.



جدا؟ نمی‌دانستم که همچون چیزی گفته. من با «ژان پیر ژنه» آشنا هستم و می‌دانم که فیلم «املی» را ساخته. یکبار با هم صحبت کردیم و گفت که از ایده‌های داستانی من استفاده کرده و امیدوار است که من دلخور نشوم. من واقعا از فیلم او خوشم آمد، فیلم جذابی بود و قسمت‌هایی بود که من فهمیدم که از کتاب‌هایمن برداشته و خب، واقعا هم از این کار خوشحال شدم.



منظورتان بیشتر استفاده از «رویداد‌های تصادفی» است؟ این که کلی ماجرای تصادفی اتفاق می‌افتد و شما نمی‌توانید بپرسید چرا، عین کتاب‌های خودتان.



بله، بعلاوه یک جایی هم هست در فیلم که «املی» دارد چیزهایی را به مرد کوری توضیح می‌دهد، عین همین ماجرا در «مون پالاس» اتفاق افتاده، یک چیزی شبیه به آن.



فکر کنم مدت زمان زیادی در روز در خیابان‌های نیویورک و به خصوص بروکلین قدم می‌زنید، همین طور است؟



قدم می‌زنم، گاهی اوقات البته و به این طریق ذهنم را خالی می‌کنم. عاشق اینم که مردم را در خیابان‌ها نگاه کنم و گفت‌وگوهایشان را بشنوم. آدم یک جوری جذب می‌شود به این کار. این که برود بیرون و قدم بزند. نمی‌فهمید مردم درباره چه چیزهایی حرف می‌زنند اما این کار با خودش حس اسرار آمیزی دارد. همین دیروز، مردی را دیدم که بیرون مشغول خوردن همبرگر بزرگی بود و داشت خیلی جدی با یک زنی حزف می‌زد، من هم زل زده بودم به‌ آن‌ها، دلم نمی‌آمد که ولشان کنم و بروم، مرد گاز دیگری به همبرگش زد و همه‌ چیز تمام شد [می‌خندد].



عادت‌های خاصی برای نوشتن دارید؟ این که اتاقتان حالت خاصی داشته باشد؟ یا نورش کم یا زیاد باشد؟



من در خانه کار نمی‌کنم. یک آپارتمان نقلی همین اطراف دارم و هر روز می‌روم آنجا. جای بسیار آرامی است. هیچ کسی تلفنم را ندارد و به راحتی تمرکز می‌کنم. نزدیک اینجاست اما به هر حال جای دیگری است.



همه‌ی داستان‌هایتان را توی دفترچه‌ ‌می نویسید؟



بله، در دفترچه می‌نویسم و آن کتابچه «دفترچه قرمز» که قبلا ازش حرف زدم را واقعا در دفترچه‌ای قرمز نوشته‌ام. داستان‌ها را دستی در دفترچه می‌نویسم، گاهی اوقات با مداد و گاهی با خودکار. دست خطم خیلی ریز است و خیلی‌هایش را خط می‌زنم و کلی تغییرات ایجاد می‌کنم. وقتی یک پاراگراف تمام شد، می‌روم سراغ ماشین تحریرم و تایپش می‌کنم و بعد دوباره با مداد می‌روم سراغ پاراگراف بعدی.



حتما موقع نوشتن باید سکوت کامل باشد یا به موسیقی گوش می‌دهید یا کار دیگری می‌کنید؟



سکوت، سکوت، هیچ وقت موقع نوشتن موسیقی گوش نمی‌کنم. اگر بیرون از خانه هم سر و صدایی باشد می‌روم و پنجره را می‌بندم. حتی المقدور باید سکوت باشد.



چه جور موسیقی‌ای گوش می‌کنید؟



موسیقی مورد علاقه‌ام، گستره‌ی وسیعی دارد. عاشق موسیقی‌ام. خصوصا موسیقی کلاسیک را همیشه در زندگی‌ام دوست داشته‌ام اما از موسیقی پاپ، جاز و فولکلور کشورهای مختلف خوشم می‌آید. موسیقی زبانی جهانی است. اینطور نیست؟ همه می‌توانند از موسیقی سر دربیاورند، همه می‌توانیم با زبان موسیقی با هم حرف بزنیم.



پارسال جایزه «پرنس اُستریاس» را بردید، جوایز ادبی چه قدر برایتان مهم‌ است؟ آروزی نوبل ندارید؟



نه، اصلا این طور نیست. اصلا به‌اشان فکر نمی‌کنم. برایم مهم نیستند اما اگر آدم جایزه‌ای ببرد خب مسلما خوشحال می‌شود و احساس غرور می‌کند. به طریقی هم موجب شهرت آدم می‌شود اما واقعا چیزی را تغییر نمی‌دهد. باعث نمی‌شود که ساده‌تر بتوانید بنویسید. اما خیلی صادقانه باید بگویم، از این که آن جایزه را بردم واقعا شوکه شدم و ازشان سپاسگزاری کردم و من و خانواده‌ام رفتیم آنجا [اسپانیا] و خیلی خوش گذشت.



نمی‌دانم چقدر از ایران می‌دانید. اما اگر دعوت شوید می‌آیید اینجا؟



آنقدر که باید و شاید از ایران نمی‌دانم. از طریق روزنامه‌هاست که از ایران باخبر می‌شوم و مطمئنم که رسانه‌های آمریکایی هم به طور کامل ایران را تحت پوشش خبری قرار نمی‌دهند اما هر از چند گاهی مقاله‌ی خوبی منتشر می‌شود و گوشه‌ای از زندگی روزمره‌ی آدم‌های آنجا را می‌فهمم و البته فیلم‌های ایرانی هم خیلی تاثیر گذار بوده‌اند. اما واقعا اطلاع خوبی از ایران ندارم. درباره سفر، امکانش هست. اما تا به حال که کسی مرا دعوت نکرده. من هم از آن آدم‌هایی نیستم که حکومت‌ها از من خوششان بیاید، پس انتظار ندارم به این زودی آن طرف‌ها بیایم.



ممنون که این گفت‌وگو را پذیرفتید و برای جواب دادن به همه‌ی سئوالات حوصله کردید.



من هم از علاقه شما ممنونم.



پی‌نوشت‌: یک. Coincidence / دو. «رواداری» عبارتی است که استاد «داریوش آشوری» برای واژه «tolerance» پیشنهاد کرده است. به اعتقاد آشوری رواداری در رساندن مفهوم این واژه بهتر از «سازش» و «تحمل» عمل می‌کند. / سه. Meta fiction / چهار. Intertextuality/ پنج. Jacques Lacan’s Mirror Stage Theory/ شش. در انتظار بربرها، ج.م. کوتزی، ترجمه‌ی محسن مینوخرد، نشر مرکز، ۱۳۸۶/ هفت. Yasujiro Ozu / هشت. Satyajit Ray

نقل از وبلاگ سيب گاز زده
چنگيز آيتاماتوف هم رفت
مراسم خاك‌سپاري چنگيز آيتماتوف - نويسنده‌ي سرشناس قرقيز - با حضور هزاران نفر از علاقه‌مندان او برگزار شد.

به ‌گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، پيكر اين نويسنده روز گذشته (شنبه، 25 خرداد) پس از مراسم چندساعته در تالار اركستر ملي شهر بيشكك، در قبرستاني در 20 كيلومتري پايتخت قرقيزستان و با رسوم اسلامي، طبق وصيتش، در كنار پدرش در گورستان آتابيت كه بسياري از قربانيان كشتارهاي استالين در آن‌جا دفن شده‌اند، به خاك سپرده شد.

دولت قرقيزستان روز شنبه را عزاي عمومي اعلام كرده بود و با وجود گرماي 40درجه‌ي هواي بيشكك، زن و مرد و كودك بيش از سه‌ ساعت منتظر ماندند تا از مقابل تابوت باز آيتماتوف عبور و براي آخرين‌بار با او وداع كنند.

قربان‌ بيك باقي‌اف - رييس‌جمهور قرقيزستان - در پيامي به مناسبت درگذشت اين نويسنده كه از راديو و تلويزيون اين كشور پخش شد، اعلام كرد: «مرگ آيتماتوف فرهنگ جهان و كشورمان را در سوگ عظيمي فرو برد. او مشاركتي ارزشمند براي استحكام دوستي‌ها ميان مردم جهان داشت.»

رويترز كه حاضران را 20هزار نفر اعلام كرده است، همچنين گزارش داد، دميتري مدودف - رييس‌جمهور روسيه - در پيامي عنوان كرد: «چنگيز آيتماتوف ديگر در ميان ما نيست؛ اما سخنان انديشمندانه‌ي او هميشه باقي خواهند ماند. آثار او پرورش‌دهنده‌ي اصول مهرباني، عدالت و انسان‌دوستي هستند كه در قلب خوانندگان در كشورهاي مختلف و نسل‌هاي متعدد رسوخ كرده‌اند.»

چنگيز آيتماتوف كه از او به‌عنوان يكي از نامزدهاي كسب جايزه‌ي نوبل ادبيات نام برده مي‌شد، روز سه‌شنبه، 21 خرداد، در سن 79سالگي در آلمان درگذشت.

آيتماتوف كه متولد 12 دسامبر 1928 بود، موفق به كسب جوايز ادبي متعددي شده بود و به‌عنوان سفير قرقيزستان در چندين كشور اروپايي فعاليت مي‌كرد.

از جمله معرو‌ف‌ترين كتاب‌هاي او به «جميله» و «روزي كه صد‌ سال طول كشيد» مي‌توان اشاره كرد.

او به دو زبان روسي و قرقيزي كتاب‌هاي خود را مي‌نوشت و آثارش به بيش از 150 زبان جهان ترجمه شده و تاكنون 40 ميليون نسخه از كتاب‌هايش در سرتاسر جهان به فروش رفته‌اند


---------------------------------------------------------
به همين سادگي، مردي كه سال‌هاي جواني اكثر پيرهاي امروزي با كتاب‌هاي او به سر رسيد؛ رفت.اما متن خبر را با دقت بيشتري بخوانيد و ببينيد دانه‌ي فلفل و خال رخ يار چه فرقي با هم دارند. احمد محمود رفت. شاملو رفت و و و و فرق دولت‌مردان ما و دولت مردان قرقيز در چيست. از تشويق و برگزاري يادواره شان گذشتيم؛اي‌كاش آن‌همه ...
سفرنامه كهنوج 6
45 كيلومتر تازانديم تا به محل موعود رسيديم -اي‌كاش عكس‌ها خراب نشده بود- قبرستان زمين بايري بود كه از يك‌سو به دامنه‌ي تپه‌اي مي‌رسيد و از سويي به چند خانه‌ي كپري و از سويي به كشتزاري بي‌پهنا. وقتي ماشين ايستاد تا كناره‌ي تپه بيش از چند كيلومتر راه بود. تعجب كردم گفتم اين‌همه راه را بايد پياده برويم؟
بهزادي خنديد و گفت: بچه شهري! تا قبرها راهي نمانده!
گفتم: شهري پدرته! من جداندرجد دهاتي هستم و هر بچه تهروني‌هم مي‌تواند با چشم، از اين‌جا تا دامنه‌ي تپه را تخمين بزند. در ثاني وقتي جاده هست چرا در اين گرما اين‌همه راه برويم؟
مي‌دانستم زرتشتي‌ها مرده‌‌هايشان را در دخمه‌اي بالاي تپه مي‌گذاشته‌اند. وقتي بهزادي زمين بايري را آن‌سوي جاده نشان داد؛ تعجب كردم. ‌ از جاده تا جايي كه آن‌ها مد نظرشان بود يك كيلومتري بود. در طول راه بچه‌ها از تعصب خاص مردمي كه در خانه‌هاي كپري كنار قبرستان،زندگي مي‌كردند گفتند و اين‌كه چقدر مواظب آيند و روند‌ه‌گاني هستند كه به اين‌جا مي‌آيند و با توجه به غارت زيرخاكي‌هاي تپه‌ي "كُنار‌صندل جيرفت" اجازه نمي‌دهند؛ كسي- از اين محل- تكه سنگي را با خودش ببرد و منتظر بودند تا با چوب و چماق به سروقت‌مان بيايند.
وقتي بهزادي با انگشتش به قهوه‌اي سوخته‌ي زمين اشاره كرد مات ماندم.انگار نقاشي ماهر، با استفاده از همه تجاربش با گچ، طرح اسكلت آدمي به پهلو خوابيده را نقش زده بود تا در آينده آن را كامل كند.اول شك كردم. اما وقتي با سرانگشتم سفيدي را لمس كردم و سختي آن نك انگشتم را خراش دادباورم شد. اما باور نكردم اسكلت يك زرتشتي باشد.
گفتم : زرتشتي‌ها به پاكي آب و آتش و خاك اهميت زيادي مي‌دادند و هيچ‌وقت مرده‌هايشان را به خاك نمي‌سپردند و اين‌گونه خواباندن جسد – به پهلو و رو به جنوب- خاص مسلمانان است و در طول اين‌ةمه سال و قرن خاك توسط باد صيقل خورده و باد دو متر خاك روي هم انباشته را جابجا كرده كه اين‌گونه اسكلت از خاك بيرون زده. بازهم رد سفيد و صيقل خورده را لمس كردم و به فكر افتادم كه چطور؟ با آن‌كه مي‌دانستم اين‌منطقه_ شهرستان قلعه‌گنج- با توجه به موقعيت اقليمي و كوهستاني بودنش هميشه مامن مطرودين جامعه‌ي ساكن اين اطراف بوده است و هنوزهم هست؛ اما كي مسلمانان اين‌قدر در عذاب قرار گرفته‌اند كه به اين منطقه‌ي بي‌آب و علف پناه بياورند. در ذهنم تاريخ را مرور كردم. مغول‌ها؟ نه! پس… ناگهان جرقه‌اي ذهنم را باز كرد. مهر‌پرست‌ها! آن‌ها مرده‌هايشان را دفن مي‌كردند. رو به جنوب مي‌خواباندند. زرتشتي‌ها خيلي عذاب‌شان دادند، طوري‌كه هيچي‌برايشان نماند و تنها غده‌ي كمي از آن‌ها توانستند خودشان را به كناره‌ي خليج فارس برسانند و اين‌جا هم كه نزديك حليج است. كاش بيشتر مي‌دانستم!
نقش‌هاي زيادي بود . كوچك، بزرگ. كسي در درونم فرياد كشيد:" واي بر مغلوب!"
هنوز درگير غالب و مغلوب بودم و اين‌كه هيچ ايدئولوژي بدون زور و خون‌ريزي نتوانسته جاي خود را باز نمايد و پايه‌هاي هر دين و آييني بر خرابه‌هاي دين قبلي استوار است كه هوتي ، ماشين را جلوي زيارت‌گاهي نگه داشت و گفت: اينم زيارت" بچه" يه چيز خنكي مي‌خوريم مي‌ريم.
در دامنه‌ي تپه‌اي كوچك زيارت‌گاه نيمه‌سازي با گنبد سبز قرار داشت. دور و اطرافش را دار و درخت زده بودند. منبعي آب كنارش ساخته و راه‌پله‌اي سنگي از ميان آن‌همه گدا و زن‌هاي دست‌فروش ما را به درون دعوت مي‌كرد. آنقدر كه گدا بود؛ زوار نبود. زن‌ها بر سر آن‌كه از كه نوشابه بخريم سر و صدا راه انداختند. انگار فروش اجناس از روي نوبت بود. اما آن‌كه نوبتش بود نوشابه‌ي سياه نداشت و زن‌ها اصرار داشتند نوشابه‌ي زرد بخريم كه لج كرديم و از دختر بچه‌اي كه مي‌ترسيد صدايش را بلند كند، چند نوشابه خريديم.- جايتان خالي؛ در آن گرما واقعا چسبيد- به طرف زيارتگاه رفتيم و بهزادي توصيح داد
"اين‌جا قبر يكي از بچه‌هاي شيرخوار امام‌رضاست؛ كه در حين سفر مريض شده و عمرش را به اهالي اين‌جا بخشيده تا بتوانند از روي نوبت لقمه‌اي نان به دست بياورند"
هيچ‌كدام از حرفهايش كنجكاوم نكرد كه در هر گوشه‌ي اين آب و خاك، هرجا كه آبي و آباداني بود يكي از اين امام‌زاده‌ها سر به زمين نهاده‌اند اما از روي نوبت نان پيدا كردن اهالي؟
روي هر پله گدايي نشسته بود كه از زور گرما حال التماس كردن هم نداشتند و مثل مگس وزوز مي‌كردند. شايد تعداد‌شان از 50 نفر بيشتر بود. مقبره در يك اتاق ساده، با ضريحي آب‌طلا داده شده و سنگ قبري كه رويش پر از اسكناس‌هاي سبز هزاري و دو‌توماني بود؛ پوزخندي نثارمان كرد و فرياد زد " هرچه فقر و درد بي‌درمان و بي‌سوادي حاكم باشد، ما تنها ملجا مردم هستيم!"
هوتي، در واشده‌گاه كنار قبر و كنار دختر بچه‌اي كه جلويش پر از بسته‌هاي خاك و تريشه‌هاي سبز روپوش ضريح بود؛ نمازش را خواند. بقيه حتا به داخل هم نيامدند. هرچه به دنبال تابلو نام و نشان امام‌زاده گشتم چيزي نبود. دخترك تريشه‌اي بر داشت. روبرويم گرفت و با صداي محزوني گفت: معجز‌نمايه! هركه برده دردش دوا شده و كاسبيش بركت! بخر. نازكاش هزار و پهن‌تراش دو تومن… تربتم دارم. برا مريضي بچه‌ها خوبه. بخر!" چه چشمان سبز و گيرايي داشت.
از امام‌زاده بيرون زدم. روي پله‌ي اول پيرزني نشسته بود كه حتا نمي‌توانست دهنش را باز كند و لقمه‌را از دست زني جوان كه تا جلوي دهنش مي‌اورد؛ بگيرد. عكسي از او گرفتم. عجيب بود، بينايي چشمانش آن‌قدر بالا بود كه برق برق لنز دوربين را ببيند و اعتراض كند. زن جوان نگاهم كرد و گفت چيزي بهش بده. گناه داره. اصلا چوك-پسر- نداره. يكي داشت با موتور تصادف كرد و مرد.
به زور و از هزار جاي دلم دويت‌تومان كندم و به طرف پيرزن گرفتم. مثل عقاب گرفت و لاي اسكناس‌هاي مچاله‌ي زير تشكچه‌اش گذاشت. زن جوان گفت : به مو نمي‌دي؟
گفتم : اين‌كه كاسبيش بد نيست!؟
گفت: اي‌آقا، كدوم كاسبي؟‌…ماهي دوروز نوبتش مي‌شه. اونم كه هميشه اي‌جوري شلوغ نيست!
يك دويستي هم به او دادم و پرسيدم : جريان نوبت چيه؟
گفت: اي آقا، وقتي هوا خنكه بد نيست. مردم خيلي مي‌آين، اي‌روزا دگه نمي‌ارزه.
گفتم: نوبت چيه ؟
گفت مردم اي‌جا كه كشاورزي ندارن. كار ندارن، ممر زندگي‌شون از گداييه. برا همين نوبت بندي كردن و هر روز يه گروه از مردم ميان اي‌جا گدايي. روزاي پن‌شنبه خوبه. بقيه‌ش تعريفي‌، ني!
: همه‌ي مردم ي‌آن؟
:ها؟ نيان چكار كنن؟… مردا نوبت مي‌دن و هر كي از رو اصل و نسبش جايي داره. اين پيرزن، زن كدخدا بوده كه اي‌جايه، اونا كه عقب‌ترن بچه غلاماش بودن .
ماشين بوق زد. همه سوار بودن و از گرما بي‌تاب. با اين‌كه ذهنم پر از سوال بود، مجبور شدم به طرف ماشين بروم..
سفرنامه كهنوج 5
داماد، آرايش و پيرايش شده به دنبال عروس رفت؛ تا از آرايشگاه به زيارت‌گاه بروند و ما به خيابان‌هاي اصلي كهنوج رفتيم. –درست شنيديد، خيابان‌ها- كهنوج پر از خيابان‌هاي كوتاه،كوتاه است و كه از هر طرف شروع نماييد، به خيابان اصلي مي‌رسيد- خياباني كه حكم بازار آن شهر را دارد و از چند پاساژ و چندين مغازه تشكيل شده است و همه‌جاي آن پر از دست‌فروش – آن‌هم از نوع زن – است. تعداد زياد كفاش و دست‌فروش آفغاني آدم را به فكر مي‌اندازد كه نكند در يكي از شهر‌هاي افغانستان است. كاسب‌ها اكثرا از اهالي شهر‌هاي ديگر ايرانند و كم‌تر كهنوجي كاسبي را مي‌بينيد. از كرمان كه راه افتادم در نظر گرفتم ره‌اوردم از اين شهر چند زير‌شلوار بلوچي گشاد باشد و چند بكس سيگار. وقتي به مغازه‌اي كه پر از شلوار بلوچي بود؛مراجعه كرديم فروشنده افغاني، چنان قيمتي گفت كه برق از سرم پريد. وقتي جريان را پرسيدم؛ با لبخندي آن‌چناني، شلواري را نشان داد و گفت " اين شلوار، 15 متر پارچه برده است" شلوار ديگري را نشان داد و گفت" حداقل 6متر تترون خارجي در آن به‌كار رفته" وقتي نگاه متعجبم را ديد؛ گفت اينا مخصوص بلوچايه، و سرحدي‌ها، سنگيني‌شونه نمي‌تونن تاب بيارن."
با اين‌كه اين شهر كنار جاده‌ي ترانزيت بندر – زاهدان و مشهد قرار گرفته معهذا، قيمت سيگار تومني صد دينار، گران‌تر از شهر خودمان بود. از خير خريد گذشتيم و به خانه‌ي عروس و داماد برگشتيم. وسط زميني خاكي را با چادر دو‌تا كرده بودند و تك و توك مردان و زناني در حال رفت و امد بودند. گروه اركستر هم دعوت كرده بودند كه يك ارگ داشت و چند خواننده. صداي بلند‌گو‌ها آن‌قدر زياد بود كه گوش را آزار مي‌داد و شو‌باد- باد‌خنك و مشهور اين‌منطقه- خيلي راحت خاك و آشغال‌ها را از اين صورت خوب شسته‌شده و چرب‌چيلي به آن صورت مي‌رساند. خوبي اين محل اين بود كه تنها يك در داشت و زن‌ها مي‌بايد از جلوي چشمان مرد‌ها رد شده و به پشت پرده بروند و چه حظي داشت ديدن آن‌همه تنوع در رنگ لباس آن‌ها و هيكل‌هاي متناسب‌شان- به ياد داشته باشيد؛ آدم هرچي پيرتر مي‌شود، هيز‌تر مي‌شود. دوستان مرحمت كردند و بين آن‌همه آدم برايم صندلي آوردند. هنوز درست جا نگرفته بوديم كه رادر داماد يك كيف سامسونت به دست مهدي‌زهي- يادتان كه هست. يكي از نويسندگان كهنوج- داد و از او خواست بِجار جمع كند. – بجار مساوي با پولي كه به عنوان هديه به عروس و داماد مي‌دهند و در شهر‌هاي ديگر كرمان "فضل" هم گفته مي‌شود.درون كيف يك دفتر نو بود و يك خودكار. مهدي‌زهي نگاهي خاص به من كرد و نگاهش گفت " ببخشيد من ديگر تا آخر شب بايد اين وضع را تحمل كرده و از شما جدا باشم." ما هم شانه‌اي بالا انداختيم و با فكر اين‌كه تا چند دقيقه‌ي ديگر شاهد صحنه‌اي جالب خواهيم بود؛ به رقص چند پسربچه مشغول شديم.
كيف علامتي بود براي آن‌ها كه مي‌خواستند هر‌چه زودتر از شر سنگيني پول‌هاي دسته شده‌ي جيب‌شان راحت شوند. تك تك مي‌امدند و چند اسكناس به مهدي زهي مي‌دادند و او با دقت مي‌شمارد؛ اسم‌شان را مي‌‌پرسيد و در دفتر ياد‌داشت مي‌كرد. از كمي مبلغ پول اهدايي تعجب كردم- هر نفر چيزي بين ده الا بيست‌هزارتومان مي‌داد- و به ياد ختنه‌سيرون رابري‌ها افتادم. بچه‌ها زا روي تخت نشاندند. مردي كيف سامسونت داشت و مردي دفتري و مرد ديگر پول‌ها را مي‌گرفت. مي‌شمرد و جار مي‌زد: فلاني اين‌قدر تومان!
همه‌ي مردم داد مي‌زدند: خونه‌ش آبادون
كسي كه پول مي‌داد مبلغي را در ازاء بدهي‌ي كه به صاحب جشن داشت مي‌داد و مبلغي اظافه مي‌داد و نام يكي از فرزندان يا نوه‌هايش را ذكر مي‌كرد تا در جشن نامبرده، به او برگردانند، نه كس ديگري! و پول جمع‌آوري شده چه مبلغ كلاني شد. – نه كلان كه مي‌توانست براي شروع يك كار و زندگي كفايت كند. هرچند كه به مرور مي‌بايست اين پول را برگرداند. مكلف بود كه پس بدهد، در غير اين‌صورت كار پس از پيغام و پس‌غام به جنگ و دعوا هم مي‌كشيد- البته در بعضي از مناطق- اما در اين‌جا- مثل همه‌ي مناطق شهري ايران- كسي اجباري به بازپرداخت نداشت و براي همين هديه‌ها اين‌قدر اندك بود.
هنوز ارگ مي‌زد و خواننده بد صداي بندري زرزر مي‌كرد كه چلو‌مرغ را در ظرف‌هاي يك‌بار‌مصرف توزيع نمودند. چيزي كه از آن بيزار بودم. عنوان كردم. مهدي‌زهي شام را گرفت. به خانه برديم و در آن‌جا در كاسه بشقاب معمولي خورديم . جايتان خالي نباشد كه مرغ‌ها را فقط در آب سرخ پخته بودند. بي‌هيچ مخلفات جانبي. من خوابيدم و بقيه به محل جشن برگشتند
صبح با پچ‌پچه‌اي از خواب بيدار شدم. مهدي‌زهي ميان اسكناس‌ها نشسته بود. هي مي‌شمرد، ياد‌داشت مي‌كرد و بعد از چند لحظه نوشته‌اش را خط مي‌زد و شروع به شمردن مي‌كرد. دلم برايش سوخت وقتي گفت هنوز چشم به هم نگذاشته. تا ساعت دو جشن و بزن و بكوب ادامه داشته و پس از آن مشغول شمردن شده و هرچه مي‌كند؛ شمرده‌ها با ليست نمي‌خواند. تا ساعت هشت، پول‌ها را تفكيك كرده و دسته بندي نموديم. سه هزار تومن، با ليست تفاوت داشت. داشتيم دنبال بقيه مي‌گشتيم كه پول‌ها را از جلويم جمع كرد و گفت بابا من يك ميليون كم مي‌اوردم؛ شما دنبال سه تومن مي‌گرديد.مي‌گذارم روش. ولشون كنين.اين‌هم سزاي معتمد بودن!
كم‌كم سرو كله‌ي بهزادي و هوتي و ببربيان پيدا شد. پس از صبحانه، بهزادي پيشنهاد كرد؛ به قبرستان زرتشتي‌ها برويم.
نادر ابراهيمي هم رفت. خدايش بيامرزد

نادر ابراهيمي كه چند سالي بيمار بود، روز پنج‌شنبه 16 خرداد از دنيا رفت.

به گزارش ايسنا، اين نويسنده پيشكسوت به دليل عوارض ناشي از بيماري كه طي چند سال گذشته او را رنج مي‌داد، ساعاتي قبل در منزلش درگذشت.

مراسم تشييع پيكر اين هنرمند طبق اعلام خانواده‌اش بعد از تعطيلات انجام خواهد شد و زمان دقيق آن متعاقبا اعلام مي‌شود.

نادر ابراهيمي متولد 14 فروردين‌ماه سال 1315 در تهران است كه در سن 72 سالگي از دنيا رفت.

از آثار اين نويسنده‌ به «خانه‌اي براي شب»، «آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)»، «هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا»، «افسانه باران»، «در سرزمين كوچك من» (منتخب آثار)، «تضادهاي دروني»، «انسان، جنايت، احتمال»، «مكان‌هاي عمومي»، «در حد توانستن» (شعرگونه)، «غزل‌داستان‌هاي سال بد»، «ابوالمشاغل» (زندگي‌نامه) و «فردا مشكل امروز نيست» و «يك عاشقانه آرام» مي‌توان اشاره كرد.
شناخت‌نامه نادر ابراهيمي به‌قلم همسرش

فرزانه منصوري در شناخت‌نامه اين نويسنده آورده است: «نادر ابراهيمي در [چهاردهم] فروردين‌ماه سال 1315 در تهران به‌دنيا آمد. تحصيلات مقدماتي را در اين شهر گذراند و پس از گرفتن ديپلم ادبي از دبيرستان دارالفنون، به دانشكده حقوق وارد شد. اما اين دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته زبان و ادبيات انگليسي به درجه ليسانس رسيد.

او از 13سالگي به يك سازمان سياسي پيوست كه بارها دستگيري، بازجويي و زندان رفتن را برايش در پي داشت.

ارايه فهرست كاملي از شغل‌هاي ابراهيمي، كار دشواري است. او خود در دو كتاب "ابن مشغله" و "ابوالمشاغل" ضمن شرح وقايع زندگي، به فعاليت‌هاي گوناگون خود نيز پرداخته است. ازجمله شغل‌هاي او بوده است: كمك‌كارگري تعميرگاه سيار در تركمن‌صحرا، كارگري چاپخانه، حسابداري و تحويلداري بانك، صفحه‌بندي روزنامه و مجله و كارهاي چاپ ديگر، ميرزايي يك حجره فرش در بازار، مترجمي و ويراستاري، ايران‌شناسي عملي و چاپ مقاله‌هاي ايران‌شناختي، فيلم‌سازي مستند و سينمايي، مصور كردن كتاب‌هاي كودكان، مديريت يك كتاب‌فروشي، خطاطي، نقاشي و نقاشي روي روسري و لباس، تدريس در دانشگاه‌ها و ... .

در تمام سال‌هاي پركار و بي‌كار يا وقت‌هايي كه در زندان به‌سر مي‌برد، نوشتن را ـ كه از 16 سالگي آغاز كرده بود ـ كنار نگذاشت. در سال 1342 نخستين كتاب خود را با عنوان "خانهي براي شب" به‌چاپ رسانيد كه داستان "دشنام" در آن با استقبالي چشم‌گير مواجه شد. تا سال 1380 علاوه بر صدها مقاله تحقيقي‌ و نقد، بيش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است، كه دربرگيرنده داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمايش‌نامه، فيلم‌نامه و پژوهش در زمينه‌هاي گوناگون است. ضمن آن‌كه چند اثرش به زبان‌هاي مختلف دنيا برگردانده شده است.

نادر ابراهيمي چندين فيلم مستند و سينمايي و همچنين دو مجموعه تلويزيوني را نوشته و كارگرداني كرده، و آهنگ‌ها و ترانه‌هايي براي آن‌ها ساخته است. او همچنين توانسته است نخستين مؤسسه غيرانتفاعي ـ غيردولتي ايران‌شناسي را تأسيس كند؛ كه هزينه و زحمت‌هاي فراواني براي سفر، تهيه فيلم و عكس و اسلايد از سراسر ايران و بايگاني كردن آن‌ها صرف كرد؛ ولي چنان‌كه بايد، شناخته و به‌كار گرفته نشد و با فرارسيدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.

او فعاليت حرفهي خود را در زمينه ادبيات كودكان، با تاسيس "مؤسسه همگام با كودكان و نوجوانان" ـ با همكاري همسرش ـ در آن مؤسسه متمركز كرد. اين مؤسسه، به‌منظور مطالعه در زمينه مسائل مربوط به كودكان و نوجوانان برپا شد و فعاليتش را در حيطه نوشتن، چاپ و پخش كتاب، نقاشي، عكاسي، و پژوهش درباره خلق‌وخو، رفتار و زبان كودكان و نيز بررسي شيوه‌هاي يادگيري آنان دنبال كرد. "همگام" عنوان "ناشر برگزيده آسيا" و "ناشر برگزيده نخست جهان" را از جشنواره‌هاي آسيايي و جهاني تصويرگري كتاب كودك دريافت كرد.

ابراهيمي در زمينه ادبيات كودكان، جايزه نخست براتيسلاوا، جايزه نخست تعليم و تربيت يونسكو، جايزه كتاب برگزيده سال ايران و چندين جايزه ديگر را هم دريافت كرده است. او همچنين عنوان "نويسنده برگزيده ادبيات داستاني 20 سال بعد از انقلاب" را به‌خاطر داستان بلند و هفت‌جلدي "آتش بدون دود" به‌دست آورده است.

نادر ابراهيمي در زندگي پرفرازونشيب خود، جايگاه خاصي براي ورزش نگه داشته است. او رشته‌هاي مختلف ورزشي را تجربه كرده، يكي از قديمي‌ترين گروه‌هاي كوهنوردي را به‌نام "ابرمرد" بنيان نهاده و در توسعه كوهنوردي و اخلاق كوهنوردي، تاثيرگذار بوده است.

ــ‌ فهرست آثار نادر ابراهيمي براي بزرگسالان:

خانهي براي شب، آرش در قلمرو ترديد (يا: پاسخ‌ناپذير)، مصابا و رؤياهاي گاجرات، بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم، هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا، افسانه باران، در سرزمين كوچك من ‌(منتخب آثار)، تضادهاي دروني، انسان - جنايت - احتمال، مكان‌هاي عمومي، رونوشت بدون اصل، در حد توانستن (شعرگونه)، غزل‌داستان‌هاي سال بد، ابن مشغله (زندگي‌نامه، جلد اول)، ابوالمشاغل (زندگي‌نامه، جلد دوم)، فردا مشكل امروز نيست، لوازم نويسندگي (از مجموعه ساختار و مباني ادبيات داستاني)، مقدمهي بر فارسي‌نويسي براي كودكان، مقدمهي بر مصورسازي كتاب‌هاي كودك، مقدمهي بر مراحل خلق و توليد ادبيات كودك، مقدمهي بر آرايش و پيرايش كتاب‌هاي كودكان، دور ايران در شش ساعت، چهل ‌نامه كوتاه به همسرم، آتش بدون دود (داستان بلند هفت‌جلدي؛ دريافت جايزه به‌عنوان برگزيده 20 سال پس از انقلاب)، با سرودخوان جنگ - در خطه نام و ننگ، يك صعود باورنكردني، تكثير تأسف‌انگيز پدربزرگ، مردي در تبعيد ابدي (بر اساس زندگي ملاصدرا)، حكايت آن اژدها، بر جاده‌هاي آبي سرخ (داستان بلند 10 جلدي، بر اساس زندگي ميرمهناي دوغابي)، صوفيانه‌ها و عارفانه‌ها (بخشي از تاريخ تحليلي پنج‌هزار سال ادبيات داستاني ايران)، يك عاشقانه آرام، سه ديدار با مردي كه از فراسوي باور ما مي‌آمد (داستان بلند سه‌جلدي، بر اساس زندگي امام خميني (ره)، عارف، فيلسوف، سياستمدار و رهبر فقيد انقلاب اسلامي ايران)، براعت استهلال (از مجموعه ساختار و مباني ادبيات داستاني)، طراحي حيوانات (طرح‌هاي كوثر احمدي، با گفتاري تحليلي در باب مفاهيم و تعاريف طرح در هنرها)، الف‌با (تحليل فلسفي 50 طرح از علي‌اكبر صادقي‌، نقاش)، مويه كن سرزمين محبوب (ترجمه با همكاري فريدون سالك) و پيش‌گفتار كوچه‌هاي كوتاه (مجموعه قصه‌هاي كوتاه گروهي از شاگردان نادر ابراهيمي ـ دانش‌پژوهان نخستين دوره آموزشي ساختار و مباني ادبيات داستاني، با پيش‌گفتاري از نادر ابراهيمي).

نمايش‌نامه‌ها:


اجازه هست آقاي برشت؟، وسعت معناي انتظار (سه قصه نمايشي)، يك قصه معمولي و قديمي در باب جنايت.

فيلم‌نامه‌ها:

صداي صحرا، آخرين عادل غرب.

ــ‌ فهرست آثار نادر ابراهيمي براي كودكان و نوجوانان:

كلاغ‌ها (جايزه اول فستيوال كتاب‌هاي كودكان توكيوي ژاپن، جايزه اول - سيب طلايي - براتيسلاوا، جايزه اول تعليم و تربيت از يونسكو)، سنجاب‌ها، دور از خانه (كتاب برگزيده شوراي كتاب كودك)، قصه گل‌هاي قالي، پهلوان پهلوانان؛ پورياي ولي (جايزه بزرگ جشنواره كتاب كودك كنكور نوما، ژاپن)، باران - آفتاب و قصه كاشي، بزي كه گم شد، من راه خانه‌ام را گم كرده‌ام، سفرهاي دورودراز هامي و كامي در وطن، پدر چرا توي خانه مانده است (از مجموعه قصه‌هاي انقلاب براي كودكان)، جاي او خالي (همان)، نيروي هوايي (همان)، سحرگاهان همافرها اعدام مي‌شوند (همان)، برادرت را صدا كن (همان)، برادر من مجاهد (همان)، برادر من فدايي (همان)، جنگ بزرگ از مدرسه اميريان (همان)، نامه فاطمه (همان)‌، پاسخ‌ نامه فاطمه (همان)، مامان! من چرا بزرگ نمي‌شوم (از مجموعه قصه‌هاي ريحانه خانم)، روزي كه فريادم را همسايه‌ها شنيدند (همان)، آدم وقتي حرف مي‌زند چه شكلي مي‌شود (همان)، درخت قصه ـ قمري‌هاي قصه (جايزه كتاب برگزيده ازسوي هيأت داوران بزرگ‌سال كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، جايزه كتاب برگزيده ازسوي هيأت داوران خردسال، ترجمه‌شده به زبان روسي در تركمنستان)، عبدالرزاق پهلوان، آن‌كه خيال بافت و آن‌كه عمل كرد، حكايت كاسه آب خنك (از مجموعه نوسازي حكايت‌هاي خوب قديم براي كودكان) حكايت دو درخت خرما (همان)، آن شب كه تا سحر (همان)، قلب كوچكم را به چه كسي هديه بدهم؟ (ديپلم افتخار نخستين نمايشگاه تصويرگران كتاب كودك)، مثل پولاد باش پسرم؛ مثل پولاد (از مجموعه ايران را عزيز بداريم)، داستان سنگ و فلز و‌ آهن (همان)، با من آشنا شد (همان)، با من دوست شو (همان)، هستم اگر مي‌روم؛ گر نروم نيستم (همان)، راستي اگر نبودم (همان)، كمياب و قيمتي اما ... (همان)، مدرسه بزرگ‌تري هم وجود دارد (همان)، گل‌آباد ديروز؛ گل‌آباد امروز (همان)، گل‌آباد امروز؛ گل‌آباد فردا (همان)، فرهنگ فرآورده‌هاي فلزي ايران (همان)، هفت آموزگار مهربان (همان)، ما مسلمانان اين آب و خاكيم، قصه سار و سيب، قصه موش خودنما و شتر باصفا، با من بخوان تا ياد بگيري، حالا ديگر مي‌خواهم فكر كنم، قصه قاليچه‌هاي شيري، همه گربه‌هاي من (1 و2)، ديدار با آرزو، از پنجره نگاه كن (ترجمه با همكاري احمد منصوري)، دوست؛ كسي است كه آدم را دوست دارد (همان)، آدم آهني (همان).

ــ فعاليت‌هاي سينمايي نادر ابراهيمي:

نويسندگي و كارگرداني فيلم سنمايي صداي صحرا، تهيه‌شده در سينماتئاتر ركس، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند علم‌كوه و تخت سليمان، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند گل‌هاي وحشي ايران؛ قسمت اول: آذربايجان ـ گل‌هاي خردادي ـ تهيه‌شده در تلويزيون، نويسندگي و كارگرداني فيلم داستاني پدر در كوهستان (يا: ما از راه ديگري مي‌رويم) ـ تهيه‌شده در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، نويسندگي و كارگرداني مجموعه تلويزيوني 36ساعته آتش بدون دود، تهيه‌شده در تلويزيون، نويسندگي و كارگرداني 50 ساعت از مجموعه تربيتي آموزشي سفرهاي دور و دراز هامي و كامي در وطن ـ تهيه‌شده در تلويزيون، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و كارگرداني و تحليل فيلم در دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و اصول كارگرداني و تحليل فيلم در دفتر فيلم‌سازي سپاه پاسداران، تدريس فيلم‌نامه‌نويسي و اصول داستان‌نويسي در دانشكده صداوسيما، تدريس اصول داستان‌نويسي و تحليل فيلم در دانشگاه هنر، نويسندگي و مشاورت كارگرداني مجموعه كوتاه تلويزيوني هفته دولت، نويسندگي و مشاوره كارگرداني و تدوين مجموعه 13 قسمتي جمعه خونين مكه، نويسندگي و كارگرداني و تدوين فيلم 61 دقيقهي شركت نفت در سخت‌ترين سال‌ها، نويسندگي و كارگرداني و تدوين يك مجموعه تلويزيوني به‌نام اسناد كهنه، تاريخ نو، نويسندگي و كارگرداني فيلم مستند ”صحراي دوگانه”، گفتار متن فيلم‌هاي مستند ”ارگ بم”، ”گلاب قمصر”، پ مثل پليكان، بخشي از مغول‌ها، ‌تپه‌هاي قيطريه، آن‌كه خيال بافت و آن‌كه عمل كرد و كايت، نويسندگي و كارگرداني فيلم سينمايي روزي كه هوا ايستاد، نويسندگي فيلم‌نامه فيلم سينمايي دست شيطان، و دو فيلم‌نامه چاپ‌شده: صداي صحرا و آخرين عادل غرب.

ــ سرود‌هاي نادر ابراهيمي:

اي وطن (شعر و آهنگ) در مجموعه تلويزيوني سفرهاي دور و دراز هامي و كامي، سفر براي وطن (شعر و آهنگ)، در مجموعه تلويزيوني سفرهاي دور و دراز هامي و كامي، هجرت (شعر) در نمايش‌نامه سنجاب‌ها ـ اثر نويسنده، و دنبال دل (شعر و آهنگ) در نمايش‌نامه سنجاب‌ها ـ اثر نويسنده.»

پي‌نوشت: تاريخ نگارش اين شناخت‌نامه به سال 1382 مربوط مي‌شود.
از دست وزير
در قحط سالی ۱۲۸۸ قيمت نان آنقدر گران شده بود که مردم به تنگ آمده بودند. در
اين سالها نان يک من يک قران بفروش می‌رسيد . مردم تصنيف زير را در اعتراض به حکومت وقت ساختند.

شاه کج کلاه ------------- رفته کربلا --------- گشته بی بلا

نان شده گران --------- يک من يک قران -------- يک من يک قران

ما شديم اسير ----------- از دست وزير ------------ از دست وزير
شکست خوردگان زندگي،
مردماني هستند
که هرگز درنيافته اند
هنگامي که دست از تلاش کشيده اند
چه قدر به موفقيت نزديک بوده اند
سفرنامه كهنوج 3
دختر كهنوجي:http://img.majidonline.com/show/149707/kahnoj%2086.1.8%20(65).JPG
از در كه مي‌گذشتي، سرازيري تندي، پاهايت را در اختيار مي‌گرفت و مي‌كشيدت تا جلوي در حمام كه رو به خيابان بود- شايد روزهاي ديگر اين‌كشش اختياري نبود؛ اما امروز جايي براي يك غريبه نبود كه استاد سازي و دهل‌چي، جايي به كسي نمي‌دادند و آن‌همه جوان. بين راه دنده پنج را به كار گرفتيم و به زور جلوي پايين رفتن را.- دنده پنج يادتان هست؟ نبايد باشد و چيز عجيبي هم نيست؛ كه اكنون همه‌ي ماشين‌ها پنج دنده شده‌اند، اما آن روزها- من‌كه نديدم اما مي‌گويند گذر از گدار ده‌بكري مكافاتي بود براي راننده‌ها كه آن سرش ناپيدا. جاده‌اي نبود و راهي ؛ سربالاليي تيزي بود كه كمتر ماشيني مي‌توانست با نيروي خود بالا برود.چند متري كه بالا مي‌رفت زور ماشين ته مي‌كشيد. شاگرد شوفر- يادشان بخير، لاغر بودند و هميشه چرب و چيلي و بيشترشان از صداي خوبي برخوردار بودند- راننده با قرچ قروچ پرصدايي دنده‌ها را با كمك دست و پا جا مي‌زد . حتا خودش را خم مي‌كرد شايد ماشين يك متر – نه خدايا چند سانت- جلوتر برود. مسافرين هرچه غراتر صلوات مي‌فرستادند تا شايد... اين‌همه بي‌اثر بود . شاگرد تكه چوب نسبتا بزرگ و تراش‌خورده‌ و مثلثي شكل به دست گرفته و آماده‌ي اشاره‌ي شوفر. شوفر شايد اشاره‌هم نمي‌كرد كه او مثل قرقي از ماشين پايين مي‌پريد و قبل از آن‌كه ماشين پس بزند و بخواهد به عقب برگردد، چوب را زير طاير ماشين بگذارد. مسافرين پياده مي‌سدند و از زور انساني استفاده مي‌كردند و ماشين آرام آرام و پرپر كنان سانت به سانت پيش مي‌رفت تا از سربالايي گدار بگذرد. دنده پنج، همان تكه چوب بود- ساز ناز مي‌آورد و دهل سرتاپا نياز دورش مي‌چرخيد. ساز مي‌خراميد و دهل با صداي بم و نرينه‌اش التماس مي‌كرد و قربان صدقه مي‌رفت. حيف كه اين دو آن‌چنان هم‌نوا نبودند، وگرنه چه حظي دارد و چه شور در درون انسان مي‌اندازد ناز و نياز‌شان. شايد هم . استاد سازي فقط هزاري و دو هزار توماني را مي‌شناخت تا دورت بگررد و سوت تيز سازش پرده‌هاي گوشت را جريحه دار كند كه آواز دهل شنيدن از دور خوش است.
داماد بين زن‌هاي دست‌مال بدست محاصره بود و استاد سلماني قيچي و ماشين سرتراشي را بدست داشت و صوري دستش را پشت سر او تكان مي‌داد كه روز پيش- در مغازه- هر چه مي‌بايست بچيند؛ چيده بودو تنها براي ميمنت كمي موي، به جا گذاشته بود كه با قيچي به‌هم زدني، چيد و بر زمين‌شان ريخت و هل‌هله‌ي زنان خانه را به عرش برد. برادر داماد او را روي شانه‌هايش گذاشت. برادر ديگرش تفنگ سرپر را سر دست گرفتو بي‌هوا- به هر سمتي- شليك مي‌كرد و مو بر تنم سيخ كرده بود و از بخت بدم هرچه از كنارش دورتر مي‌شدم؛ بيشتر به من مي‌چسبيد- كه همين چند وقت پيش در ستون حوادث روزنامه‌اي خواندم كه گلوله‌اي عروسي را به عزا تبديل كرد- عجيب بود كه هيچ پليس و بسيجي نيامد و حتا سركشي هم نكرد. هيچ‌كس نپرسيد چرا زن‌ها مي‌رقصند، مي‌خوانند. نه تنها در خانه كه داماد نيمه‌لخت و رقص‌شان را به خيابان هم بردند و مهمان‌هاي نوروزي را حالي دادند.- بگذاريد برگرديم و كم‌كم پيش برويم. بعد از آن‌كه موي داماد چيده شد و استاد سلماني – از بخت بد او هم نويسنده و اهل هنر بود و نمي‌دانيد سلماني‌ها چه چانه‌ي گرمي دارند . هر چند من بدم نمي‌آمد و متاسف بودم كه چرا ظبط ‌صوتي با خودم نبرده بودم. اول از تعصب بلوچي‌شان مي‌ترسيدم كه دوربينم را روشن كنم. اين‌كه سهل است مي‌ترسيدم مستقيم به زن‌ها نگاهي بيندازم و از دل سير رقص‌شان را تماشا كنم. رقص كه نبود. حكايت بال بال زدن كبوتران بود، بالا و پايين رفتن دستمال‌هاي رنگين، پرواز پروانه‌هاي شاد را تداعي مي‌كرد. اسماعيل‌ذهي اجازه داد عكس بگيرم و تا دلم خواست؛ فيلم گرفتم. هرچند كه "هوتي" ( يكي ديگر از نويسنده‌ها) موقع تخليه‌ي دوربين و ريختن‌شان روي سي‌دي- همه را پاك كرد.( گناهش گردن خودش؛ شايد غيبت مي‌كنم و غير عمدي بوده است)
از لحظه‌اي كه وارد شده بودم بيشتر چند زن ميان‌سال و سيه‌چرده خودشان را سپر بقيه كرده و مي‌رقصيدند و يكي‌شان چمدان لباس داماد را كه با گل تزيين شده بود روي سر داشت و مي‌رفت و مي‌رقصيد. اگر گاه‌گاهي جواني- جوان كه نه- جوان‌تر از آن‌ها پا به ميان مي‌گذاشت؛ سعي مي‌كرد؛ خود را پشت سپر محافظ آن‌ها قايم كند. استاد سلماني مي‌گفت: اين‌طور نيست و شما با پيش‌زمينه‌ي زن‌ها و مراسم خودتان اين‌طور برداشتي داشته‌ايد. اين‌جا و در اين‌طور مراسم‌ها، زن‌هاي ما آزادند.
شنيده بودم در اين شهر تبعيض نژادي بيداد مي‌كند . از او پرسيدم. سري جنباند و گفت بزرگ‌ترين معضل جوانان همين مسئله است. مردم اين دسته به چند دسته تقسيم شده‌اند و بارزترين و بزرگ‌ترين‌شان بلوچ‌ها هستند و با آن‌كه سال‌هاست ديگر هيچي از بلوچي باقي نمانده است و ممكن است كسي نان شب نداشته باشد اما او هنوز در حال و هواي بلوچ‌بازي و خان بودن خود سير مي‌كند و اگر كسي از طايفه‌ي سياه‌ها- بردگان قديم- كه از موقعيت اجتماعي و مالي خوبي هم برخوردار باشد به خواستگاري برود؛ مطمون باش، كه مخالفت مي‌كنند. اما به سرحدي‌ها- اهالي خارج از كهنوج- اين عمل را انجام دهد؛ مشكبي كه پيش نمي‌آيد، بلكه موافقت هم خواهند كرد..
از او پرسيدم: اين دو زن سيه‌جرده كه جلوتر از همه مي‌رقصند، از سياه‌ها هستند؟
خنديد و گفت: زبون‌تو بجو، اينا از بلوچاي بزرگند. بعدم تو اشتباه نكن، بلوچي به رنگ پوست نيست. الان خيلي از سياه‌ها با وصلتي كه با سرحدي‌ها داشته‌اند، پوستي كاملا روشن دارند؛ اما هنوز سياهند.
ساز براي لحظه‌اي خاموش شد و زن‌ها يك‌صدا با لهجه‌ي خود دم گرقتند:
اي دلاك سرتراش---------------------سر خوبيش بتراش
اين‌جا كه سر مي‌تراشيدند--------------------- نقل و نبات مي‌پاشيدند
پيش‌دو( آلت جنگي) باباش به گرو-------------سر خوبيش بتراش
روبند داداش( خواهرش) به گرو-------------- سر خوبيش بتراش
انگار كه با هم تمرين كرده باشند، همه هم‌صدا مي‌خواندند و تا زماني كه آن‌ها مي‌خواندن، ساز‌زن و دهل‌زن تند و تند به سيگار‌هاي‌شان پك‌هاي عميق مي‌زدند تا وقتي ‌كه ان‌ها تمام كردند بتوانند دوباره بنوازند. اين‌كار چندين بار تكرار شد تا داماد از دوش برادرش پاين امد وبه حمام رفت.
: اين كار خيلي خطرناك است. در يكي از همين مراسم، برادر داماد كه كوچك‌تر از داماد بود بعد از ان‌كه داماد سنگين را از روي دوشش پايين اورد مستقيم به بيمارستان رفت و هنوز هم عليل است كه مهره‌هاي كمرش عيب ديده. حالا كي جرات مي‌كنه بگه بهشون، نكن
داماد به جمام رفت و دلاك از گذشته گفت كه داماد را بر اشتري تزيين شده سوار مي‌كردند به پاي چشمه مي‌بردند و تا بيرون مي‌امد عده‌اي با احراي نمايش مي‌پرداختند و با توجه به اين‌كه در ان‌زمان همه مسلح بودند، پدر داماد گوسفندي را به عنوان نمايش مي‌گذاشت و هر كس مي‌توانست آن را با تير بزند لاشه‌ي پوست كنده‌ي گوسفند مال او بود و در زمان برد و آورد داماد و در طول مسير مسابقه‌ي شتردواني مي‌گذاشتند.
هنوز هم ساز و دهل مي‌زدند و مردي چپيه‌اي دور كمرش بست و كنار ان‌ها آمد و با لرزندان سينه و ساير اندام خودش – ظاهرا – شروع به رقصيدن نمود و خاواده‌ي داماد و مرداني كه آن‌جا بودند هر كدام اسكناسي در جيب او گذاشتند و او با صدايي شبيه صداي اسب- قيه‌كشان- از ان‌ها تشكر كردو مردان از اين صدا لذت مي‌بردند. من‌كه هيچ لذتي نديدم.
دلاك مي‌گفت: ناشيه، بلد نيست. يك نفر هست، همراه دهل‌زنان حرفه‌اي مي‌ايد. باور كن در يك عروسي كه من بودم شايد بيش از چندصدهزارتومان شاباش گرفت. داماد داخل حمام بود. زن‌ها مي‌خواندند. ساز و دهل مي‌زدند . استاد سلماني مي‌گفت: اين‌جا شهر است و مردم شهري شدند، مي‌خواهي عروسي ببيني، بيا بريم تو روستا‌ها، مزه‌عروسي اون‌جا خوبه. باور كن چند برابر اين‌جا خرج مي‌كنند
: خرج يك عروسي كلا چقدر مي‌شود؟
: اينا خرجي نكردن، فكر نكنم بيشتر از هفت، هشت ميليون شده باشه، اما تو دهات، شايد فقط پنج تومن طلا برا عروس بخرند. بعضي وقتا سازي و دهل‌زن از اون‌ور آب مي‌ارن.
: مهريه چي؟
:خدا تومن، حالا كه رسم شده هر سالي كه عروس به دنيا اومد، همون‌قدر سكه مهر مي‌كنن
: پس جهيزيه‌ي خوبي مي‌ارن؟
: ذكي، اصلا. تازه عروس كه حموم رفت، لباس تنشم در مي‌آرن و مادر عروس مي‌بره. فكر كردي كجايه!
خرج و مخارج عروسي چي؟
: همه‌ش به گردن دوماده. برا همينه كه جوونا نمي‌تونن دوماد بشن. مگر اين‌كه برن او‌ور آب .يا باباشون بره و يا قبلا رفته و پولدار بشه.
زدم به شوخي گفتم: نه بابا صرف نمي‌كنه. مي‌خواستم بيام تو اين شهر و يه زن بيوه بگيرم، با اين وضع، ديگه فكرشم نمي‌كنم.
: نكن، اين‌جا بيوه‌حق ندارن عروس بشن و تا اخر عمر تو خونه‌ي پدر دوماد مي‌مونن، مگر سياه‌ها، كه اونام فكر نكنم.
وقتي ديد من دمغ شدم، ادامه داد: اما تا دلت بخواي دختر هست كه با التماس بهت مي‌دن.
:با همين خرج؟
: نه مفتي !
داماد از حمام بيرون آمد. كت و شلوار نُك مدادي پوشيده بود با كراوات پهن و طوسي رنگ و كفش‌هاي مد روز( من‌كه به اين‌طور كفشا مي‌گم: كفش دلقكي) و واقعا داماد به آن قد كوتاه و دماغ درشت و كفش‌هاي كذايي به دلقكي تبديل شده بود.
زن‌ها كل كشيدند . روي سرش نقل پاشيدند. ساز و دهل به جان آمدند. دوباره پروانه‌ها به جنب و جوش افتادند. برادر ديگرداماد ، او را روي شانه‌هايش سوار كرد از سربالايي خانه بالا رفت. تفنگ دم به ساعت مي‌غريد. دهل‌زن به وجد آمده بود و ناشيانه بر طبل مي‌كوبيد. داماد را به خيابان بردند. زن‌ها رقص كنان به دنبال‌شان. نيم‌ساعت خيابان اصلي شهر كه كمربندي‌اش هم بود ؛ با آن‌همه ماشين مهمانان نوروزي و تريلي‌هاي سنگين بند آمد و من عكس مي‌گرفتم و فيلم برداري مي‌كردم. اين را هم بگويم آن‌قدر دوربين‌هاي گران‌قيمت مشغول عكس‌برداري و فيلم‌برداري بودند كه دوربين من، پنهاني و دور از هم سرك مي‌كشيد و سعي داشت بدون نشان‌دادن خود اين مراسم را ثبت كند.
سفر به كهنوج 2
نويسندگان كهنوج:
نشسته از راست: علي ببر بيان، من حقير سراپا تقصير، -اسم بقيه را نمي‌دانم-
ايستاده از چپ:- بعد از نفر اول- مهرداد بهزادي،اسماعيل مهدي ذهي، وحيده ببر بيان- بليز آبي-



روي نيمكت روبروي خيابان نشسته بودم. بادي نه‌چندان خنك و نه آن‌چنان مرطوب، زير لباسم بالا و پايين مي‌رفت و تنم را- بعد از 18 سال دوري از اين‌گونه آب و هوا- به مورمور انداخته بود و ذهنم مثل هميشه در حال ساخت يك موضوع منفي بود و انگار كاركردش اين بود تا از عالم و آدم موضوعي براي ترسيدنم بسازد. هزار بار به آقاي ببربيان زنگ زده بودم و هر بار گوشي موبايل پيامي داده بود كه دسترسي به او ميسر نيست. به مهرداد بهزادي زنگ زده بودم و او گفته بود اداره سه مهمان نوروزي دارد و نمي‌تواند به دنبالم بيايد و اگر مي‌شود خودم به خانه‌اش بروم… دلم پر بود؛ بي‌خود و بلاتكليف و بهانه‌جو. انگار بهانه‌ي بي‌برنامه‌گي خودش را… راستي بي‌برنامه‌گي بود؟ نبود. مي‌دانستم هنوز چند دقيقه بيشتر نيست كه رسيده‌ام و… كنارم چند نفر ازروستاييان كهنوجي با راننده‌ي ميني‌بوس سركله مي‌زدند تا به طور دربست آن‌ها را به مقصدشان برساند. يكي‌شان كه قد كوتاهي داشت و كاملا سياه بود؛ انگار كه مسابقه‌ي فك جنباندن گذاشته باشد؛ آن‌چنان فك هايش را روي آدامسي كه در دهان داشت؛ مي‌كوبيد و لب و لوچه‌اش را كج و كوله مي‌كرد كه حال هركسي را به هم مي‌زد. خيابان پر بود از دود و دم ماشين‌هاي مسافرين نوروزي كه ترافيك شهرهايشان را همراه آن‌همه آشغالي- كه از شيشه‌ي ماشين‌ها بيرون مي‌ريختند- سرازير تنها خيابان هميشه خلوت كهنوج كرده بودند. كم كم تن عادت كرده به سرما، خودش را با گرماي اين‌جا وفق مي‌داد و قطره‌ةاي عرق روي پيشاني‌ام پيدا شده بود." پس كجاييد؟"
آن‌قدر حالم بد بود و به خودم پرداختم كه يادم رفت؛ دارم سفرنامه مي‌نويسم و بايد كه پيش از هركاري به موقعيت جغرافيايي و اجتماعي اين شهر مي‌پرداختم و چه كار سختي است سفرنامه نوشتن و…
بياييد اين ناشي‌گري مرا به بزرگ‌واري خودتان ببخشيد و همان‌طور كه تا به حال تحملم كرديد، بازهم صبوري كنيد و براي خواندن موقعيت‌ها به ادرس‌ زير مراجعه كنيد و بگذاريد كار خودم را بكنم و با ذهن نامنسجم‌ام همراه شويد:
موقعيت جغرافيايي:http://iran-travel.blogfa.com/post-275.aspx
موقعيت اجتماعي:http://iran-travel.blogfa.com/post-275.aspx

ماشيني مي‌ايستد و ببربيان با خنده به طرفم مي‌آيد و همه‌ي ترس‌ها و اميد بي‌عزتي‌ها برباد مي‌رود. خيابان‌هاي كوتاه را پشت سر مي‌گذاريم. جلوي اولين خانه‌ي كوچه‌اي خاكي، كه چند راه پر پيچ و خم از كنارش مي‌گذرد؛ مي‌ايستد و : اين‌خانه‌ي ماست
ببر بيان مي‌گويد و هنوز ديوار‌هاي كج و سيماني توي چشمم جا نيفتاده كه ادامه مي‌دهد: اين‌هم مسجد افغاني‌هاست. بازهم ديواري از بلوك سيماني و از همه مهم‌تر كج و بي‌قرينه. از دري كوچك و راهرويي كوچك‌ترمي‌گذريم. چند سال از زماني‌كه در اتاقي اين‌چنين تاريك و بي‌پنجره زندگي مي‌كردم مي‌گذرد. تاريكي چشم را اذيت مي‌كند. از درگاهي بدون در مي‌گذريم و وارد اتاقي ديگر مي‌شويم كه التماس‌كنان كمي نور از پنجره‌ مي‌خواهد و كولر گازي نمي‌گذارد. مي‌نشينم و با نفسي پرصدا، همه‌ي ترس‌ها را پس مي‌زنم. بالاخره به مقصد رسيدم؛ بي‌كه " قسمت" فادر به كاري باشد و يا اتفاقي بيافتد. ذهنم ناخواسته‌ به خانه‌ةاي قديمي برگشت. اتاق‌هاي تاريك و بي‌پنجره و چند اتاق تو در تو محصور و بين ديوارهايي از خدا بزرگ‌تر و ادم‌هايي دريا دل و با سخاوت. ناخواسته آهي كشيدم و دلم هواي آن‌همه صميميت و يك‌رنگي همسايه‌ها را كرد. تك‌تك همسايه‌ها با همان شكل و شمايل از جلوي چشمم رژه رفتند؛ بعضي‌هاشان سلام كردند و رويم را بوسيدند و با چه كوچكي‌ي دست‌شان را بوسيدم و انتظار دو قراني عيدي را داشتم كه دستي و فريادي هراسان نه تنها از آن فضا كه از روي تشكچه هم پايينم كشيد و سپس خنده، خنده- مدت‌ها بود اين‌چنين از ته دل نخنديده بودم و اين را به فال نيك گرفتم.
نهار را فارغ از رژيم فشار خون و حظور نگاه‌‌هاي غريب سنگين زن صاحب‌خانه خورديم- اين‌جا رسم نيست زن خود را به مهان مرد نشان دهد. هرچند ببربيان مجرد بود و خواهرش هم نويسنده و براي پذيرايي يكي دو بار سري زد- بعد هم چرتي خواب. نه. قبل از خواب و نهار، مهدي‌ذهي آمد و با آمدنش كلي خوشحال شديم كه بچه‌ي بي‌ريا و صميمي‌ي است.
يادم نيست، گفتم به بهانه‌ي ديدن عروسي پر طمطراق كهنوجي‌ها رنج اين سفر را بر خودم هموار كرده‌ام يا نه. اما قبل از خواب قرار شد ساعت پنج حركت كنيم كه به مراسم "سرتراشون" برسيم.

مراسم عروسي در اين شهر فعلا سه شب است. اما تا همين چند سال پيش به بيش از يك هفته‌هم مي‌رسيد و كل خرج اين مراسم به عهده‌ي داماد بوده و هست و برخلاف همه‌ي شهر‌هاي ايران عروس هيچ‌گونه جهيزيه‌اي با خود به خانه‌ي داماد نمي‌برد- تازگي‌ها رسم شده سه يا چهار روزبعد از عروسي يك يخچال و يك تخته فرش و گاهي تلويزيون براي آن‌ها مي‌خرند- و اين مراسم به اين شرح است:
بارريزون:
چند روز قبل از عروسي، مرد‌هاي خانواده داماد با اسب و شتر و الاغ به بيابان مي‌رفتند و هيزم جمع كرده و بار خران كرده و به حانه عروس مي‌بردند.خانواده عروس به‌طور صوري از ريختن هيزم جلوي خانه‌شان خودداري مي‌كردند و يك جنگ زرگري مي‌گرفتند و سپس اين قيل و قال با خوردن شربت شيريني خاتمه مي‌يافت
خانه بستن:
خانه‌هاي اين منطقه قبلا –بيشتر- از ني و چوب و شاخه‌هاي خرما- پيش- ساخته مي‌شد- هنوز هم در دهات اطراف اكثر خانه‌ها از همين نوع هستند و به آن‌ها كتوك و كپر و… مي‌گويند- چند روز قبل از عروسي مردهاي خانواده داماد در كنار خانه‌ي پدر عروس خانه‌اي براي عروس داماد مي‌ساختند كه اين‌هم با همان جار و جنجال صوري و صرف شربت و شيريني و تزيين در خانه با پارچه‌هاي رنگي و گل و بوته، ختم به خير مي‌شد
حجله رفتن عروس
در يكي از روزهاي قبل از عروسي ، عروس به حجله مي‌رفت و مدتي همان‌جا مي‌ماند كه خانواده‌اش او را رها نمي‌كردند تا عروس به بهانه‌اي از در بيرون رود و از همين لحظه تا وقتي كه عروس –شب عروسي- بر تخت مي‌نشست چشمانش را باز نمي‌كرد.
اين مراسم فعلا منسوخ شده و غير از بعضي از دهات در جاهاي ديگر اجرا نمي‌شود. مراسم زير هنوز جاريست و بايد كه اجرا شوند.

جُل برون
- جشن عروسي اصلي از اين‌جا شروع مي‌شود.- دو روز قبل از حجله رفتن عروس و داماد، زن‌هاي خانواده‌ي داماد، كليه‌ي خريد‌هايي كه براي عروس انجام داده‌اند- طلا و لباس و آيينه‌شمعدان و غيره- را در سيني‌گذاشته و بعد از غروب خورشيد- وقتي تُك هوا شكسته شده و هوا خنك مي‌شود- و دسته جمعي با هلهله و كيل و آواز به خانه‌ي عروس مي‌روند. در ان‌جا خياط چادر عروس را مي‌برد و پس از صرف شربت و شيريني- بعضي جاها صرف شام- به خانه‌هاي خود برمي‌گردند.

حنابندان
صبح عده‌اي از دوستان و اقوام داماد طي تشريفاتي با ساز و دهل به خانه‌ي او مي‌روند. زن‌ها قدح‌هاي حناي خيس خورده از شب پيش را مي‌اورند و همه سر و كف دست و پاها را حنا مي‌بندند. در طول اين مدت ساز و دهل مي‌زنند و زن و مرد به صورت دسته‌ي كر اين آواز را مي‌خوانند:
امشب حناش مي‌بَنم( مي‌بندم)---------------- وَر دس و پاش مي‌بنم
اگر حناش نباشه----------- ---------------شمش طلاش مي‌بنم
ما حنا را تر مي‌كنيم ---------------------- ما شيري(داماد) را شر مي‌كنيم
امشب حنا بندانه ---------------- ماسي( مادر) گل شادانه

پس از صرف نهار كه خيلي هم مفصل است به خانه‌ي عروس مي‌روند و به همين شكل عروس را حنا مي‌بندند. ناگفته نماند كه در تمام طول اين مدت عروس چشمهايش را مي‌بندد.

حمام برون
صبح روز عروسي زنان فاميل با ساز و دهل به خانه‌ي عروس مي‌روند و او را به حمام مي‌برند.دور سر او دسمال مي‌بندند و همراه ساز و دهل در حالي‌كه هر كدام از زن‌ها دو يا چند دسمال رنگي به دست دارند؛ آواز خوانده و مي‌رقصند. يكي از اهنگ‌هايشان اين است:
شونه‌زن آي شونه‌زن================= شونه به موهايش بزن
كال(تار) مويش كم نَبو(نشود) ============ دل شيري(داماد) قهر ابو( بود)
عروس بعد از درآمدن از حمام به منظور هديه گرفتن از داماد مجددا چشم‌هايش را مي‌بندد
سر تراشون:
تا اين‌جايش را من نديدم و از شنيده‌ها استفاده كردم و از كتاب "فرهنگ عاميانه مردم قلعه‌گنج" تاليف آقاي زمان صادقي. اما از اين‌جا به بعد…
: ادامه دارد

.
سفر به كهنوج

سه بار ساكم را بستم . چند بار راه افتادم و هر بار انگار كسي جلويم را مي‌گرفت. تا ساعت دو خواب نرفتم. مثل هميشه هواي رفتن خواب از چشمم گرفته بود. اما من‌كه نمي‌خواستم برم. ساعت پنج‌و نيم صبح بود كه زنگ زدم به ترمينال و وقتي صداي خواب‌آلودي از آن‌طرف سيم گفت" ساعت هشت صبح يك سرويس داريم و يك عصر هم يكي" انگار فرمان حركت صادر شد. اما من‌كه وسايلم را سر جاي خودشان گذاشته بودم. كسي هم نبود تا آن‌ها را مجددا جمع كند و از همه مهم‌تر اين‌كه نمي‌دانستم كجا گذاشته بودن‌شان. يك ربع به هشت بود كه بيدارشان كردم. تند تند ساكم را بستند. خداحافظي نكردم و گفتم اگر به اتوبوس رسيدم مي‌روم؛ وگرنه بر‌مي‌گردم. در نظر بگيريد، يك روز تعطيل، يك خيابان خلوت و مسيري كه روز‌هاي معمولي هم تاكسي ندارد و ده دقيقه به حركت اتوبوس مانده باشد.
-: خودت را بازي مي‌دي؟
-: شايد " قسمت" واقعيت داشته باشد!
نمي‌دانم داشت يا نه. اما هرچه بود تاكسي‌ي رسيد. سوار شدم. دلم، بعد از هزار سال هوايي شده بود. آتش به مالم زدم و به راننده گفتم مرا دربست ببر ترمينال. انگار از حال هواي دلم خبر داشته باشد؛ پوزخندي زد و گفت: نمي‌رم. كار دارم
تيرم به سنگ خورده بود. شانه‌اي بالا انداختم و به خودم گفتم: در هر صورت، سعي خودم را كردم. كنار ميدان خواب‌زده‌ي آزادي، ايستادم. هنوز‌هم نمي‌خواستم بروم و نمي‌دانستم اين رفتن از سر هوا و هوس چه معنايي مي‌تواند داشته باشد. سفري از سر تفنن و تنها به بهانه‌ي ديدن مراسم عروسي آن‌هم با هزار سال فاصله. از كنار تنديس ترك ترك شده‌ي آزادي گذشتم. هنوز تن‌پوش سياه و پاره‌پاره‌ي محرم دور‌ تنش، زار مي‌زد. آن‌سوي ميدان پرنده پر نمي‌زد. تنها يك پيكان قراضه به انتظار مسافر بي‌در كجايي بود تا دربست به مقصد برساندش. راننده نگاهش را از نگاهم دزداند. من‌هم محل نگذاشتم. دورتر از او، سر مسير ايستادم. يكي دو ماشين گذشتند. دو نفر ديگر هم رسيدند. ساعت هشت و دو دقيقه بود. هرچند راننده وقت شناس باشد- كه هيچ‌وقت نيستند- و اگر مسئولين تعاوني دل‌شان بسوزد بخواهند سروقت مسافرين را سوار نمايند؛ تنها هشت دقيقه فرصت رسيدن به اتوبوس بود و با اين وضع…
ماشيني جلوي پايم ايستاد. همان پيكان و همان راننده بود. مي‌خواستم از كنارش بگذرم كه گفت: مگر نمي‌رفتي ترمينال؟
شايد قسمتي باشد! و اگر به خير نباشد؟
چاره‌اي نبود. سوار شدم. آن دونفر هم سوار شدند . راننده از روي حوصله، چند ظربه به سر پخش ماشين زد و چند بار نوار را درآورد و جا زد تا صداي هايده را درآورد و بعد دنده را جا انداخت و لك‌لك كنان به طرف ترمينال راه افتاد.
مطمئن بودم به اتوبوس نمي‌رسم؛ اما زده بودم به بي‌خيالي. هرچه باداباد!
ترمينال هم خلوت بود و حتا دلال‌هايي كه با فرياد‌هايشان گوش فلك را كر مي‌كردند و مثل لاشخور، خودشان را روي مسافرين بدبخت تاكسي‌ها مي‌انداختند هم حال و رمقي نداشتند. كرايه را دادم. از روي حوصله سيگار آتش زدم و به دهن تك و توك دلالي كه جار مي‌زدند و مسير اتوبوس‌ها را مي‌گفتند؛ نگاه كردم. نه هيچ‌كس نامي از كهنوج نمي‌برد. تا سيارم تمام شود فاصله‌ي چند قدمي را طي كردم. جلوي سكوي فروش بليط ايستادم. دختر تپلي پشت كامپيوتر نشسته بود و با بي‌حالي نگاهم مي‌كرد. فكر كردم او‌هم، حالي بهتر از من ندارد. آنقدر نگاهم كرد و خميازه كشيد تا حوصله‌ام سر رفت و گفتم: يه بليط كهنوج !
منتظر بودم مثل هميشه شانه بالا بيندازد؛ اما نينداخت و ناخن‌هايش روي شاسي‌هاي كيبورد به رقص در آمد و گفت: حسابش بسته شده، برو سوار شو
مثل اين‌كه قسمت شده ما يك‌بار هم براي تفريح و از سر تفنن به سفر برويم! شانه‌اي بالا انداختم و به طرف پاركينگ تعاوني رفتم. برخلاف هميشه، اتوبوس پر از مسافر بود و تنها يك صندلي خالي داشت؛ آن‌هم پشت سر راننده! سفارش پدرم توي گوشم فرياد زد هيچ‌وقت سمت راننده نشين! عليالخصوص پشت سر راننده كه اگر تصادف…
: ذكي! انگار قسمت اين است كه…
ساكم را گذاشتم و از اتوبوس پياده شدم تا سيگاري بكشم و دستشويي بروم ، كه عذاب كار از اين‌جا شروع مي‌شود. راننده داد زد: داريم مي‌ريم، ها!
سري جنباندم و با خودم گفتم : كاش به عقربه‌هاي ساعت نگاه مي‌كردي، از هشت و نيم‌هم گذشته
سيگاري اتش زدم و به طرف دستشويي راه افتادم. همه‌ي اتاقك‌ها پر بودند. مثل هميشه به طرف دستشويي خانم‌ها رفتم. اي‌بابا اين‌كه هميشه خالي بود؛حالا…
شاگرد راننده دستش را تكان داد و داد زد : رفتيم‌، ها
مي‌خواستم برگردم كه يكي از درها باز شد و پيرمرد بلوچي از در زد بيرون و غريد: پُره
توجه نكردم. چاهك لبريز شده بود. چشم‌هايم را بستم. نفسم را حبس كردم و گناه ايستاده ادرار كردن را به جان خريدم. اتوبوس بوق زد. نيمه كاره رها كردم. دويدم. اتوبوس هنوز از جا تكان نخورده بود و راننده معلوم نبود. شاگرد پوزخندي زد و نگاهم كرد. نمي‌دانم چرا اين‌قدر سرخوش بودم. در جوابش قاه‌قاه خنديدم و در حالي‌كه سعي مي‌كردم خيسي جلوي شلوارم را با دست بپوشانم سوار شدم.
اتوبوس مي‌رفت. مي‌رفت و كوه و كمر و دشت را زير چرخ‌هايش له مي‌كرد و پيش مي‌رفت و ترس هيچ‌جا نبوده‌اي جانم را پركرده و با آن‌كه شب را نخوابيده بودم و خوره‌ي خواب اتوبوس بودم، مي‌ترسيدم چشم برهم بگذارم.
فيلم‌هندي را تا انتها تحمل كردم و بعد از آن‌كه خاموش شد به جاي خواننده‌هايي كه حذف شده بودند، خواندم و به خودم و صداي ناهنجاري كه از لب‌هايم بيرون نمي‌زد و انعكاس‌شان ذهنم را خراش مي‌داد؛ خنديدم.

تپه و گدار‌هاي ده‌بكري را كه پشت سر گذاشتيم يادم آمد به علي ببر بيان خبر آمدنم را نداده بودم. موبايل را بيرون كشيدم . خساستم گُل كرد و اجازه نداد زنگ بزنم. مي‌خواستم اس‌ام‌اس بفرستم يادم امد قبل از حركت ، از همين طريق خبرش كرده‌ام و او هيچ جوابي نداده است. از خير آن گذاشتم و شماره‌اش را گرفتم. هنوز چند لحظه نگذشته بود كه دلينگ دستگاه خبرم كرد، پيام پايان يافته است. دلم لرزيد- نكنه دعوتش فقط يك تعارف بود!- اما من‌كه صداي زنگ را نشنيده بودم. دوباره شماره گرفتم و بازهم دستگاه اعلام كرد" پايان پيام" اي‌بابا!
كلافه بودم. از خير موبايل و خبر كردن گذشتم . شانه‌اي بالا انداختم كه تا ظهر در شهر مي‌گردم و بعد از‌ظهر برمي‌گردم. راننده كولر اتوبوس را روشن كرد. وقتي باد خنك تن خيس از عرقم را لرزاند تازه علت كلافه‌گي‌ام را فهميدم. نفس حقي كشيدم. كتم را در آوردم و تن به سرماي كولر دادم و بدون ترس از قسمت و اين‌كه پشت سر راننده نشسته‌ام؛ چشم‌هايم را بستم. نمي‌دانم چقدر گذشت كه شاگرد راننده بيدارم كرد و پرسيد: شما بليط داريد؟
كيفم را در آوردم و آهسته گفتم: نه!
نفهميدم چطور شد- شايد هنوز خواب بودم و نشنيدم شاگرد چه گفت. هرچه بود او سرجايش نشست و پول و بليط‌ها و صورت‌حساب را به راننده داد و مشغول حساب كردن شدند. حالا قسمت از كنارم گذشت و مرگ فجيع تصادف را با خودش برد و شيطان با همه‌ي زشتي و مزوري‌اش به جانم افتاد.
-: اينا نفهميدن! كرايه رو نده. گور باباش! چرا تو اين‌همه ساعت، يه‌جا نه‌ايستاد تا تو سيگاري بكشي. اصلا چرا، نه خودش و نه شاگردش سيگاري نيستند؛ كه تو از بوي سيگار اونا سر كيف بياي… نده! كيف را بگذار تو جيبت.
چرا كه نه! مردم اين‌همه دزدي مي‌كنند؛ اين‌همه حق اين و آن را هپُلي مي‌كنند، كو يك‌بار هم تو اين‌كار را بكني!…
آن‌قدر مشغول چون و چرا با خودت و شيطان بودي كه نه از نخل‌هاي سر به فلك كشيده لذت بردي و نه فهميدي كه مسافر‌ها تك تك و قدم به قدم پياده مي‌شوند. كنار ميدان اصلي شهر، راننده پرسيد: شما پياده نمي‌شين؟
فكر كردي از گاراژ گذشتي و … با شرمندگي پرسيدي: از گاراژ رد شديم؟ من غريبم و …
-: نه هنوز خيلي مونده، بشين
نگاهش از آيينه، جور ديگري نگاهم مي‌كرد. به خودم و شيطان كه فكر ندادن كرايه را به سرم انداخته بود؛ لعنت فرستادم. كيف را از جيبم بيرون كشيدم. لايش را باز نكرده بودم كه شيطان با همان قيافه‌ي ‌كذايي از قاب آيينه بيرون خزيد و به اين‌همه كم‌دلي و ترسم خنديد. هرچي فحش بلد بودم نثارش كردم و منتظر ماندم تا شاگرد راننده نگاهم كند و صدايش كنم. اما او محو نخل‌هاي تزييني ميدان بود و به هر زن سيه‌چرده‌اي مي‌رسيد نيش‌هايش را تا ته باز مي‌كرد و دستي برايشان بالا مي‌برد.
شيطان پوزخندي زد و گفت:
- مي‌بيني، اون از جوونيت و اينم از ميون‌ساليت. بيچاره تو حتا مي‌ترسي شش هزار تومن پول فراموش‌شده را زير سبيلي رد كني. پاشو. پاشو كيف‌‌تو بردار و بزن به‌چاك. ببين آب از آبم تكون نمي‌خوره.
شاگرد راننده در را باز كرد و پريد پايين. كمي دل‌دل كردم . به راننده گفتم: خيلي ممنون
از ماشين پياده شدم. خدايي بود كه دست‌شويي چشمك زد وگرنه ابرويم مي‌رفت. از دهنه‌ي گاراژ رد نشده بودم كه شاگرد راننده پشت سرم دويد و داد زد: آقا، كرايه

نوروز در زادگاه من

اين متن را به درخواست و براي يوسف عليخاني آماده كرده بودم. اما به دليل آتش سوزي كتاب‌خانه‌ام چنان از خود بيزار شدم كه يادم رفت قولي داده‌ام و بايد كاري مي‌كردم. حالا كه زمان گذشته و شايد- حتما - يوسف هم از من دلخور شده است براي آخرين پست سال هشتاد و شش از آن استفاده كردم.

پيشاپيش نوروز هشتاد و هفت بر همه‌ مبارك و اميدوارم اين‌سال...


نوروز در زادگاه من

امروزه آدم‌ها آن‌چنان اسير ماشين شده‌اند و ان‌قدر زمان تند مي‌گذرد كه همه به ماشين تبديل شده – با همه‌ي پيچيدگي آن- و هيچ‌كس فرصت سر خاراندن ندارد . با توجه به پول فراوان و كثرت مشاغل؛ خريد هر گونه مواد، ارزان تر و بي‌دردسرتر از توليد آن در منزل مي‌باشد. اما در زماني نه چندان دور انسان‌ها هم‌چون طبيعت ساده بودند و جزئي از آن مي‌نمودند. هر كسي مي‌بايست مايحتاج خود را از موادي كه طبيعت در دسترس او قرار داده، به دست بياورد و مي‌آورد؛ بي‌كه بفهمد و بداند، مردم جاهاي ديگر چگونه زندگي مي‌كنند. اگر كسي از شهر و محل آن‌ها اهل سفر بود و پس از بازگشت، از طرز زندگي مردم ديار‌هاي ديگر مي‌گفت؛ گفته‌هاي او را چيزي جز قصه و افسانه نمي‌ديدند- ماجرايي براي يك‌شب‌نشيني و گذران شب-
نوروز در زادگاه من[1] بعد از سده‌سوزي شروع مي‌شد و با غروب خورشيد سيزده فروردين به پايان مي‌رسيد. تهيه‌ي سور و سات و توليد همه‌ي مواد مربوط به برگزاري نوروز به عهده‌ي زن‌ها بود - علاوه بر همراهي مرد در امر كاشت – در كنار كاشت و برداشت گندم و جو و اكثر حبوبات، محصول اصلي اين روستا پسته بود. با توجه به اين‌كه پسته، محصولي حسود است و اجازه هيچ‌گونه محصول ديگري را نمي‌دهد؛ روستاييان منطقه‌ي كرمان و رفسنجان ، مجبورند محصولات ديگر را خريداري نمايند- هرچند كه روستاييان اين زمان ازمردم شهري شهري تر شده و از بركت ماشين‌آلات ديگر هيچ‌چيز توليد نمي‌كنند؛ بي‌هويت شده و نه شباهتي به روستا دارند و نه شهر و در عين حال هر دو هستند.
اما در آن‌زمان ، با توجه به اين‌كه پولي در دسترس نبود و روستايي، هم‌چون زمين و باغ ، جزء‌ مايملك ارباب بود و قيمت روستا به آدم‌هايش ارزيابي مي‌شد؛ اگر ارباب، آدمي اهل سخاوت بود و پسته‌هاي پوك و وازده را به ان‌ها مي‌داد؛- زن‌ها از هر فرصتي استفاده كرده و با شكستن پسته‌هاي پوك و جمع‌آوري مغز‌هاي نيم‌بند آن‌ها؛ در معامله‌ي پاياپاي با مغازه‌دار‌ها يا پيله‌ور‌ها[2] - كه در هر فصلي بنا به نياز مردم روستا، جنس خود را جور مي‌كردند- قسمتي از سور سات گذران عيد را جور مي‌كردند. اگر اين‌چنين نمي‌شد و از پسته‌هاي پوك چيزي به دست نمي‌آمد؛ اميد‌شان به مرغ‌ها بود. از اول اسفند تخم‌هاي مرغ‌ها را جمع كرده و در جايي دور از چشم بچه‌ها و مرد خانه نگه مي‌داشتند تا در روز‌هاي پاياني سال، با معاوضه‌ي آن‌ها، مواد لازم براي پخت كلمپه و كماچ و اجيل و پلوي عيد را تهيه نمايند.

طرز تهيه‌ي كلمپه:

زن‌هاي هر محل، با هماهنگي يك‌ديگر آرد را چند روز قبل از پخت، با روغن حيواني مخلوط ‌كرده و در ظرف در بسته و جاي خنكي مي‌گذاشتند، تا ترد شود. دو شب قبل از پخت، خرما را روي خاكستر‌هاي داغ در كوش- دامن-اجاق مي‌گذاشتند تا نرم و قابل چنگ‌زدن شود- با توجه به اين‌كه در ان‌زمان عبور و مرور به سختي انجام مي‌شد، خرمايي كه پيله‌وران مي‌اوردند نيمه‌خشك بود- شب بعد دِندِل-هسته‌ي- آن را گرفته، خوب چنگ‌شان مي‌زدند و با نرمه‌هاي مغز گردو، پسته و بادام قاطي كرده و در گوشه‌اي مي‌گذاشتند. سپس آرد روغن‌زده را خمير مي‌كردند .
در آن زمان هر پنج، شش خانوار، يك تنور در خانه‌اي كه حكم مركزيت داشت؛ مي‌زدند و همه‌ي اهل محل به نوبت از آن استفاده مي‌كردند. با توجه به اين‌كه هيزم در اطراف ده خيلي كم بود و بايد از چند فرسخ دورتر- از دامنه‌هاي كوهستان و توسط مرد‌ها تهيه شود- زن‌ها سعي مي‌كردند با هم خمير كنند كه در مصرف هيزم و تپاله‌ي گاو و گوسفند، صرفه‌جويي شود. چه رسد به تهيه كلمپه و كماچ كه حلاوتي داشت و با بگو، بخند و بذله‌گويي، خستگي و داغي تنور را نمي‌فهميدند.
پس از طلوع آفتاب و از سر باز كردن شوهرها و گوسفندان، زن‌ها و دختر‌ها هر كدام لگن و كماجدان حاوي مواد لازم براي كلمبه و بغلي هيزم، بر سر گذاشته و به كنار تنور مي‌آمدند. آن روز صداي خنده‌ي زن‌ها همه‌جا را پر مي‌كرد و محله حال و روز خوشي داشت.
براي شروع " بَر" مي‌انداختند. به اين‌شكل كه مادر‌ها دور هم حلقه مي‌زدند. دست راست را پشت سر مي‌بردند و با گفتن يا علي ، هر كس به اتفاق يك يا چند انگشت خود را باز كرده و همه با هم دست‌شان را پيش مي‌آوردند.. زني كه تنور در خانه‌ي او بود انگشت‌ها را مي‌شمرد . از خودش شروع مي‌كرد . عدد حاصل جمع انگشتان به هر كه كه ختم مي‌شد ؛ او نفر اول براي پختن بود- كه به دليل سردي تنور مي‌بايست هيزم بيشتري مصرف كنند و ضرر مي‌كرد- اين روند ادامه داشت؛ تا نوبت هر كسي مشخص شود. از اين لحظه به بعد كار اصلي شروع مي‌شد. لگن نفر اول را به ميان مي‌اوردند. سفره‌ي او را – كه از گليم بافته شده و جزء اصلي جهيزه‌ي هر دختر روستايي بود- باز كرده و شروع مي‌كردند. چند نفر چانه مي‌گرفتند- اين چند نفر مي‌بايست در اين امر مهارت به سزايي داشته باشند و بتواند گوله‌هاي خمير را به يك اندازه بگيرند.
چند زن با سليقه گوله‌ها را به شكل دايره پهن مي‌كردند و چند نفر ديگر، مايه‌اي اصلي كلمبه- خرماي مخلوط با مغز گردو بادام و دار و دواهاي مخصوص- را بين دو دايره‌ي خمير بگذارند و لب‌هاي آن را روي هم بچسبانند و با مُهر خرمن[3] كه از روز‌هاي قبل از سر زيم به امانت گرفته بودند روي اثر انگشت‌ها را مي‌گرفتند تا كلمپه نقش و نگار زيبايي داشته باشد. سپس نفر اول و چند زن با تجربخ بخ سروقت پخت ان مي‌رفتند و بقيه همين روند را براي نفر دوم انجام مي‌دادند. جايتان خالي كه چه بويي محله را بر مي‌داشت. افسوس كه پسرها را به اين جمع راه نمي‌دادند و مي‌گفتند بيضه‌هاي پسر‌ها مي‌جنبد و خمير از ديوار تنور جدا شده و به داخل اتش مي‌افتد.

كماچ صِحِن:

طرز پخت كماچ با كلمپه زياد تفاوتي نداشت جز اين‌كه دار و دواي افزوده به آن بيشتر بود و خميرش از دو سوم آرد معمولي و يك‌سوم آرد صِحِن تشكيل مي‌شد. اما طرز تهيه‌ي آرد صحن آداب خاصي داشت:
گندم، جو و نخود را – به نسبت جمعيت هر خانوار و مهمان‌هايي كه داشتند در قابلمه‌اي خيس كرده و در جاي گرمي مي‌گذاشتند تا تِج- جوانه- بزند.- اين‌كار اكثرا توسط خانم خانه انجام مي‌شد و قبل از صحن ريختن به حمام مي‌رفت و لباس‌هاس تازه‌اش- اگر داشت- را بپوشد. آن‌گاه ، همه را در يك كيسه‌ي متقال يا كرباس آب نديده مي‌ريختند و در سيني‌ي مي‌گذاشتند تا سير جوانه زدن آن‌ها كامل شود. وقتي ريشه و جوانه به حد دو سانتي‌متر مي‌رسيد؛ كيسه را زير جوغن- هاون – سنگي مي‌گذاشتند تا به شكل تخته سنگ در آيد و ابش زود‌تر جدا شود. و آن‌گاه آن را از كيسه بيرون كشيده و از هم باز‌شان مي‌كردند. همراه با آن‌ها مي بايست حتما مقداري پنبه‌ي سفيد به معناي پاكي بگذارند و كمي ذغال، تا شيطان، اجنه و ارواح شرير به آن‌ها دستي نرساند و تكه آيينه‌اي. سپي آن‌ها را در معرض حرارت مستقيم آفتاب مي‌گذاشتند تا كاملا خشك شود و به آسيا ببرند- البته در ساير جاهاي كرمان از حبوبات بيشتري استفاده مي‌كنند و بعضي حاها تعداد آن‌ها بايد به هفت برسد كه عددي مقدس است. معتقدند تازه عروس بايد حتما سال اولي كه عروس مي‌شود اين كار را بكند تا نيكي و پاكي در خانه‌اش ريشه بزند و اين عمل را تا زماني‌كه زنده است انجام دهد.پس از ارد كردن ، آرد را دور از آرد خانه قرار مي‌دهند كه حتا بوي آن باعث مي‌شود تا ارد گندم چسبندگي خور را از دست بدهد و به ديواره‌ي تنور نچسبد.
يادش به خير، آن‌زمان‌همه بايد كينه‌ها و كدورت‌ها را كنار گذاشته وبه خانه‌ي هم بروند و با توجه به اين‌كه ده ار دو طايفه‌ي حسني و رنجبر تشكيل شده و رقابت سختي با‌هم داشتند كه بيشتر به جنگ ختم مي‌شد اما در ايام نوروز ديگر هيچ‌كس به روز قبل فكر نمي‌كرد و اگر به خانه‌ي كسي نمي رفتند همه پا درمياني كرده و آن‌ها را به خانه‌ي طرف بزرگ‌تر مي بردند. از شب اول فروردين هر شب در خانه‌اي شب‌نشيني بود و صاحب‌خانه از روي رضا و رغبت شب‌چره‌ي همه را فراهم مي‌كرد. اهالي – بيشتر جوانان- بعد از خوردن شام به شب‌نشيني مي‌رفتند و تا پاسي از شب- زن و مرد- هر كس هنري داشت عرضه مي‌كرد. اين‌جا جايگاهي بود كه عاشق و معشوق در قالب چاربيتو درد دل وشكوايه‌هاي خود را به هم عرضه مي‌كردند . به اين ترتيب كه مرد يك بيت ازشعر – يا تمامي آن را مي‌خواند و دختر شعري در جواب او مي‌خواند. و چه بسا عشق‌هاي پنهاني كه در اين شب‌نشيني ها هويدا مي‌شد و به عروسي ختم مي‌شد . ادامه دارد- اگر خدا فرصت داد


پي‌نوشت‌ها:


[1] روستاي كبوترخان؛ از توابع شهرستان رفسنجان كه در حد فاصل، صد كيلومتري استان كرمان و سي كيلومتري رفسنجان قرار دارد و جمعيت آن در حال حاظر بيش از 300 نفر است و هميشه ازپرجمعيت ترين روستاها بوده‌است

[2] پيله‌وَر= فروشنده‌گان دوره‌گرد و فصلي
[3] آن زمان خرمن جو و گندم به ارباب تعلق داشت و تنها سهم كمي از آن كشاورز بود؛ براي همين، پس از درو و جدا سازي كاه از گندم، ان‌ها را روي هم تلنبار كرده تا وقتي كه همه‌ي گندم‌زار درو شود. ارباب محترم براي تقسيم تشريف فرما شوند. براي آن‌كه كسي به ان‌ها دستبرد نزند؛ جاي جاي خرمن را مشتي شن نرم و مرطوب مي‌ريختند و با مهر گردي كه هر سر زييم داشت و نشان مخصوص و قابل شناسايي داشت؛ روي شن‌ها را طوري ممهور مي‌كردند كه با كوچك‌ترين دست‌بردي شكل آن به هم مي ريخت.
برگزيده‌اي از عبيد زاكاني
شخصي از مولانا عضد الدين پرسيد: چون‌است كه مردم در زمان‌ِ خلفا دعوي‌يِ خدايي و پيغمبري بسيار مي‌كردند و اكنون نمي‌كنند؟ گفت: مردم‌ِ اين روزگار را چندان ظلم و گرسنه‌گي افتاده است كه نه از خداي‌شان به ياد مي‌آيد و نه از پيغام‌بر.

شيعه‌اي در مسجد رفت. نام صحابه ديد كه بر ديوار نوشته. خواست كه خدو بر نام ابوبكر و عمر اندازد، بر نام علي افتاد. سخت برنجيد و گفت: تو كه پهلوي اينان نشيني سزاي تو اين باشد.

پيري پيش‌ِ طبيبي رفت. گفت: سه زن دارم. پيوسته گرده و مثانه و كمرگاه‌ام درد مي‌كند. چه خورم تا نيك شوم؟ گفت: معجون‌ِ نه طلاق.

قزويني با سپري بزرگ به جنگ‌ِ ملاحده رفته بود. از قلعه سنگي بر سرش زدند و بشكستند. برنجيد و گفت: اي مردك كوري؟ سپر‌ِ بدين بزرگي نمي‌بيني، سنگ بر سر‌ِ من مي‌زني.

تركي بود به هر حمام كه در رفني چون بيرون آمدي حمامي را بگرفتي كه تو رختي از آن‌ِ من دزديده‌اي. به جايي رسيد كه او را در هيچ حمامي نمي‌گذاشتند. روزي در حمامي رفت چند كس را گواه گرفت كه هيچ شعبده نكند و هر شنقصه كند دروغ باشد. چون در حمام رفت حمامي تمامت جامه‌هاي او را به خانه‌ي خود فرستاد. ترك از حمام بيرون آمد دعوي نتوانست كرد. تركش و قربان برهنه در ميان بست و گفت: اي مسلمانان من دعوي نمي‌توانم كرد. اما از حمامي بپرسيد كه من مسكين چنين به حمام‌ِ او آمدم؟

شيخ شرف‌الدين درگزيني از مولانا عضد‌الدين پرسيد كه خداي تعالي شيخان را در قر‌آن كجا ياد كرده است. گفت: پهلوي‌ِ علما. آن‌جا كه مي‌فرمايد «قل هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون» . [بگو آيا دانايان با نادانان برابرند]

مولانا شرف‌الدين دامغاني بر در‌ِ مسجدي مي‌گذشت. خادم‌ِ مسجد سگي را در مسجد پيچيده بود و مي‌زد. سگ فرياد مي‌كرد. مولانا در‌ِ مسجد بگشاد سگ به در جست. خادم با مولانا عتاب كرد. مولانا گفت: اي يار معذور دار كه سگ عقل ندارد. از بي‌عقلي در مسجد مي‌آيد. ما كه عقل داريم هرگز ما را در مسجد مي‌بينيد؟

روستايي ماده گاوي داشت و ماده خري باكره. خر بمرد. شير‌ِ گاو به كره‌خر مي‌داد و ايشان را شير ديگر نبود و روستايي ملول شد و گفت: خدايا تو اين كره خر را مرگي بده تا عيالان‌ِ من شير‌ِ گاو بخورند. روز ِ ديگر در پاي‌گاه رفت. گاو را ديد مرده. مردك را دود از سر برفت و گفت: خدايا من خر را گفتم. تو گاو از خر باز نمي‌شناسي؟
نامه ويكتور هوگو به فرزندش
قبل از هر چيز برايت آرزو مي‌كنم كه عاشق شوي، و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد، و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي. آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار، برخي نادوست و برخي دوستداركه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد و چون زندگي بدين گونه است، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي، نه كم و نه زياد. درست به اندازه، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند، كه دست كم يكي از آن‌ها اعتراضش به حق باشد تا كه زياده به خود غره نشوي.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري تا در لحظات سخت،.وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي، نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي‌كنند، چون اين كار ساده اي است، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي‌كنند و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوارم اگر جوان هستي، خيلي به تعجيل، رسيده نشوي و اگر رسيده‌اي، به جوان نمايي اصرار نورزي، و اگر پيري، تسليم نا اميدي نشوي، چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....هر چند خرد بوده باشد...... و با روييدنش همراه شوي، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي، زيرا در عمل به آن نيازمندي و سالي يك بار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي: " اين مال من است" فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!

اگر همه اين‌ها كه گفتم برايت فراهم شد، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...


سال هشتاد و شش را چگونه گذراندم؟
سال 86، سالي پراز درگيري و تشنج بود. آن‌قدر بلا سرم آمد كه از همه‌چيز بازماندم
يكم
كتابم با نام " و اين دوباره خنديد " و با هزينه‌ي خودم،در كرمان چاپ شد و مثل كتاب اولي، وقتي آن‌همه كتاب را زير بغلم دادند؛ از خودم بيزار شدم كه چرا...؟ چرا چاپ كردم؟ چرا نوشتم؟ چرا اين‌همه خون دل خوردم؟
تبصره: نگوييد تو كه يك بار تجربه كرده بودي چرا ... مگر يك انسان چند بار از يك سوراخ گزيده مي‌شود؟
راست مي‌گوييد. اما مجوز نشر اين كتاب را سال 83 گرفته بودم و اگر تا پايان تابستان چاپش نمي‌كردم مي‌بايست دو باره از هفت خوان مميزي بگذرد و معلوم نبود دوباره مجوز مي‌دادند يا نه . از همه مهم‌تر توهم‌زده شده و فكر مي‌كردم اين‌بار تخم دوزرده مي‌گذارم و چون... اصلا بي‌خيال شين
دويم
سال 86 سالي بود كه اداره معظم فرهنگ و ارشاد اسلامي كرمان عوض اين‌كه از زحمات سال گذشته - برگزاري جشنواره داستان استاني و برپا كردن غرفه‌ي نويسندگان كرماني، در نمايشگاه كتاب تشكر كند، -با آن‌كه معاونت فرهنگي آن اداره از هنرمندان بود و ادعاي دوستي داشت- آن‌چنان آتشي پشت دستم گذاشت كه تا مرحله‌ي حذف فيزيكي هم پيش رفت. چه رسد به اين‌كه هزار انگ آن‌چناني هم به -اين وجود ذي‌مثال- زد- و...
و اما سِيُم
در اين سال، طبيعت وادارم كرد قبول كنم، تقريبا نيمي از قرن را پشت سر گذاشته‌ام- آن‌هم بي‌حاصل و مصداق بارز آب در هاون كوبيدن- يك‌باره همه‌ي درد‌هاي پيري به سراغم آمد. فشار خون بالا، قند بالا، چربي بالا و فاسد شدن يك‌باره دندان‌ها و كشيدن تعداد زيادي از آنها را و در انتظار دندان مصنوعي بودن ...
و آخري
چشم‌تان روز بد نبيند و بتركد چشم حسود كه هر‌چه اسپند دود كردم و دور سر خودم و كتاب‌خانه‌ام چرخاندم باز‌هم زورم به تشعشع ناپاك آن‌ها نرسيد و با هنرمندي هر چه تمام‌تر -وقتي مي‌خواستم دو شمع نيم‌سوز را به يك شمع و يك اثر هنري تبديل نمايم- كتاب‌خانه‌ام را سوختم و بعد از تلاش يك‌ماهه و شنيدن آن‌همه غرولند از عيال مبارك-كه زندگي‌اش را به گند كشيدم- هم‌اكنون تعدادي كتاب دودي در قفسه‌هاي بد‌رنگ‌خورده‌ام، چشم نوازي- نه چشم خرابي - مي‌كند و اين يعني از دست دادن تمامي سرمايه‌ي چهل و چند ساله‌ام!
باور كنيد از طرفي اين اتفاق كمي از درد‌هاي دلم را تعديل كرده‌است- يكي از غم‌هايم اين بود كه پس از مرگم چه بلايي سر اين مرده‌ريگ مي‌آيد- مرده‌ريگي كه نودونه درصدش را از دست‌فروش‌ها و دست دويم خريده و به خيال خودم درست‌شان كرده بودم!
و باقي بقايتان
البته بلاهاي ديگري هم بود كه نگويم بهتر است و اگر بگويم مثنوي صد من شود.
بگذاريد اين را هم بگويم: يكي از داستان‌هايم،-در مسابقه‌ي داستان كوتاه شهر كتاب- تا مرحله‌ي نهايي پيش رفت و آن‌جا بايكوت شد و آخرش نفهميدم چرا موتور داستان‌هاي من فقط تا مرحله‌ي نهايي سوخت دارد و پس از آن...بي‌خيال شويد و نديده بگيريد

برچسبها:

اولين جشنواره داستان ملي
اين جشنواره، قدم نو و مباركي بود. آن‌قدر كه وادارم كرد ؛ دوباره به اين خانه برگردم و از تنها مرجعي كه دارم؛ به نحوي از زحمات اين دوستان تشكر كنم. زحمت زيادي كشيده بودند. شايد ، تنها كساني كه تجربه برگزاري يك جشنواره را داشته‌اند؛ بدانند چه كردند اين دوستان و چه زحمتي دارد 2090 داستان را-از سرتاسر ايران پهناور- حمع نمودن، چه تلاش شبانه روزي مي‌خواهد جمع‌آوردن داورها و از همه مهم‌تر ميزباني 100 نفر در آن سرما و گرم كردن فضايي كه هر آن ممكن است، مانند بمب منفجر شود. آن‌هم سه روز. اميد اين دارم بتوانم در قالب يك سفرنامه، به نحوي از اين دوستان تشكر كنم و دستان گرم‌ و خسته‌شان را ببوسم.
اما اولين قسمت :
اتوبوس با همه‌ي توش و توان و سر و صدايي كه داشت؛ بالاخره تيزي تپه را پشت سر گذاشت. هنور سرازي نشده بود كه شاگرد شوفر با صداي نكره‌اش داد زد به "گُنبز طلاي امام غريب صلوات"
همه همان‌طور كه سرك مي‌كشيدند صلوات فرستادند. ننجان زد زير گزيه. تا از تعجب بدر آيم، شاگرد شوفر كاسه‌اي از جلوي شيشه‌ي اتوبوس برداشت و به طرف صندلي‌ها به راه افتاد و طلب "گُنبز‌نما" نمود. ننجان مرا از سر راه او كنار كشيد و- در حالي كه رويش را تنگ مي‌گرفت- گره، پَر چارقدش را باز كرد و سكه‌اي در كاسه‌ي او انداخت. كسي داد زد" شب اول قبر آقا به فريادت برسه، صلوات بلندي ختم كن"
هاج و واج مانده بودم. همه در حالي ديگر بودند. بعضي گريه مي‌كردند. عده‌اي لب‌هاي‌شان تند و تند به هم مي‌خورد. ننجان كه سرگرداني مرا ديده بود. سرم را چرخاند و با گريه گفت" اقا او‌جايه، مي‌بيني؟"
غير از يك نيم دايره‌ي زرد، كه انگار خورشيد را در خود حبس كرده بود و نورش را به اين‌طرف و آن‌طرف پخش مي‌كرد و يك نيم‌دايره‌ي سبز، چيز ديگري نديدم. نمي‌گم كه با تعجب پرسيدم: كو؟
نمي‌گم كه ننجان تپانه‌اي تو سرم زد و گفت : من با اي چشما كورم مي‌بينم، تو نمي‌بيني؟
مي‌ديدم. مي‌بينم؛ اما ديگر شاگرد شوفر سياه و روغن ماليده‌اي نيست كه " گُنبز‌نما" بخواهد و راننده‌اي كه با صداي نكره‌اش دَم‌به ساعت بخواند. ننجان، خدا ساله كه اسير خاك شده و گنبد‌ و مناره‌هاي طلايي، آن‌قدر با ديواره‌اي سيماني بلند‌تر از خودشان جنگيده‌اند كه انگار يادشان رفته، چه آرامش و حلاوتي- به آسمان و زمين- مي‌بخشيدند.
راننده اخمو‌تر از آسمان، نگاهم كرد. تاكسي را هزار سال ذور از گنبد‌ها نگه داشت. پرسيدم: جلوتر نمي‌ري؟
انگار كه طلبكار باشد و زورش بيايد دهن باز كند؛ از بين دندان‌هاي كليد شده‌اش غريد: آخرشه!
اما اين آخرش نبود و براي من اول‌تر از هر اولي بود. سرما بيداد مي‌كرد. به طرف حرم دويدم. اما هرچه مي‌رفتم كوچه صدمتري پر از مغازه تمامي نداشت. اگر خيال گوشه‌ي گرم و دنجِ، دور افتاده ي حرم نبود؛ هيچ‌وقت اين راه را به آخر نمي‌رساندم. اي‌كاش آن خيال نبود، كه حرم را بين نرده‌هاي آهني، توري‌ها ، سيم‌ خاردار و نگهبان‌ها‌ چنان اسير كرده بودند كه هيچ‌كس را به او دسترسي نبود. نگاهم از آن‌همه ديوار و در و دروازه و فاصله به گنبد رسيد. زمزمه‌‌ي عاشقان همه را پس زد. با گفتن "شايد ايجاب مي‌كند" راه را به طرف گنبد كج كردم. كه گرد‌گير نرم خدام سرمازده به صورتم خورد" از آن‌طرف!…بايد بازرسي شين!"
راهرو تنگ و باريكي بود و آن‌همه مشتاق سرما زده ‌ و صفي چند رده- سي‌سال از عمرم در صف‌هاي مختلف گذشته و هنوز به اسم" صف" حساسم- دو نفر تند و تند آدم‌ها را سرتا پا وارسي مي‌كردند. كسي پتويي به يك دستش بود و بچه‌اي عقب مانده آويزان دست ديگرش. مامور بازرس پسش زد كه:
" بايد پتويت را به قسمت امانات بسپري!"
چه زود به تنها سلاح‌مان پناه برد و به التماس افتاد: مي‌خوام بچه‌مو دخيل كنم؛ سرده. بايد گرم نگرش دارم
: نه. اگر هركسي بخواهد پتويي برد جايي براي خلق باقي نمي‌ماند
: محض رضاي خدا
: داري اين‌همه زوار آقارِ اذيت مي‌كني! بگذار به كارمان برسيم.
زوار آقا را علاف نكرده و برگشتم. ساك را تحويل دادم. كيف دستي‌ام را نه. كسي از پشت سرم گفت:
- هيچي نمي‌گذارند ببري!
دوربين را از كيف درآوردم و كيف را به خادم تحويل دادم. بدون آن‌كه نگاهم كند؛ گفت: اونم قدغنه!
چاره‌اي نبود. اين‌جا حرم امام بود و نمي‌بايست باعث آزار كسي شوي. دوربين را تحويل دادم. مشكوك نگاهم كرد و گفت : كارت شناسايي؟!
نشانش دادم. گفت: بايد تحويلش بدي.
جز اطاعت چاره‌اي نبود كه خدا و بزرگانش، انسان‌ها را بدون پيرايه بيشتر دوست دارند. بازهم صف. بازهم بازرسي و…چه راحت مخفي‌ترين و خصوصي‌ترين اجزاي بدن انسان را مي‌كاوند و چه نگاه طلبكاري دارند.
از دو خوان نگذشته بودم كه آسمان به خشم درآمد و هرچه اشك در چنته داشت روي فرش‌هاي پهن شده‌براي نماز و آن‌همه آدم سرمازده و مشتاق خالي كرد. خيلي‌ها ماندند؛ كه باران هم تمامي‌ي دارد. نمازشان را نشكستند. باران تمامي نداشت و سوز تن خيس‌خورده را بهتر شلاق‌كش مي‌كند
زير سايه‌باني ايستادم. جاي سوزن انداختن نبود. باران لج كرده بود.سرش را كج مي‌كرد و به زير سقف هم مي‌رسيد. انگار بازرسي ماموران كفايت نمي‌كرد و بايد كاملا لخت مي‌كرد آن‌همه آدم را. يا لباس را برتن‌شان مي‌چسباند تا همه چيز به خوبي هويدا شود. شايد از ان‌همه تفرقه‌ي امت اسلام به تنگ آمده بود و قصد داشت آشتي‌شان بدهد. اما محرم و نامحرمي، زن و مردي اين اجازه را به كسي نمي‌داد كه مرد‌ها هم مي‌توانند به هم نامحرم باشند و زن‌ها نيز. در خودگويي و هرزه درايي ذهنم گم بودم كه آخوندكي خيس و باران خورده از وسط ان‌همه زن و مرد راه باز كرد و به انتهاي آن فضاي كوچك رفت. مي‌خواستم اعتراض كنم؛ حتا دهن باز كردم كه صلوات زن مرد به هم چسبيده در ان فضا به استقبالش رفت و همه از جا برخاستند. زني چادر مشكي و جواني كت‌شلواري را به طرفش سوق دادند. هنوز از بهت بيرون نيامده بودم كه چند صلوات پي‌در‌پي وادارم كرد از آن‌همه شكاكي دست بردارم و به كلمات عربي‌ي كه از دهن او سرازير بود بيشتر دقت كنم. تا بفهمم؛ خطبه‌ي عقد را جاري و بله را از عروس خانم چادر سفيد گرفت و بدون توجه به صلوات‌هاي اطرافيان، مبلغي از پدر داماد گرفت. پَر عبا را روي عمامه‌ انداخت و بي‌خداحافظي به طرف غرفه‌ي ديگري رفت. اين‌جا بازار ماچ و بوسه و قرقر گرم بود. برخلاف پيرمردهايي كه دور عروس و داماد را گرفته بودند، زن‌ها، بيشترشان جوان بودند و چه حسرتي در نگاه و روي‌لب‌هاي‌شان موج مي‌خورد. نفس‌شان با چه حسرتي كند و كشدار بالا و پايين مي‌شد و با چه شدتي عروس را مي‌بوسيدند كه شايد كمي از خوشبختي او را از طريق لب‌ها به خودشان منتقل كنند. شايد همين گرماي بوسه‌ها و نگاه گرم و مشتاق عروس و داماد؛ دل آسمان را به رحم آورد و تا از شدت باران بكاهد و راهي به سمت حجله خانه يا محضر باز كند. از اين فرصت استفاده كرده و بي‌كه سلامي به امام داده باشم. به طرف در خروجي دويدم. اما كدام در. من از كجا آمده بودم؟ اين‌جا كه همه‌چيز شبيه هم است. شايد عروس داماد از محضر به خانه رفته بودند و من گم‌شده‌ي، گم شده، سر به دنبال در ورودي داشتم. آن‌قدر دور خودم چرخيدم تا صبر آسمان تمام شد. شايد از اين‌همه بي‌حواسي من به خشم درآمده بود كه عوض نم‌بار، سيل‌بار راه انداخت. چه دردسرتان دهم كه وقتي به قسمت امانات رسيدم، حتا خادم اخمو هم از ديدنم، به خنده افتاد. اما دريغ از تعارفي كه بيا و خودت را گرم كن.
باران بود و من. من بودم و خيابان‌هاي بي‌كسي و بي‌هدفي و هيجده ساعت، تا شروع جشنواره داستان سراسري. هتل هم سرد بود و از بخت بد، شوفاژ‌ها از كار افتاده بودند. به مسئول هتل پناه بردم. چند كارگر دوبنده پوش را نشانم داد و قول داد تا ساعتي ديگر اتاق‌تان گرم خواهد شد. به اتاق برگشتم. پاهايم يخ زده و از زور سرما مي‌سوخت. كفش و جوراب را درآوردم و لاي پتو پيچيدم‌شان. ساعتي بيشتر از زمان قول داده شده؛گذشته بود. شوفاژ‌ها به كار افتادند. اما از گرماي آن‌چناني كه اتاق را گرم كند و تن سرما زده‌ي مرا جاني تازه ببخشد؛ خبري نبود و شرم شهرستاني بودن، اين اجازه را نداد كه براي بار ديگر،اعتراض كنم. يكاش كرده بودم كه فرداي يك شب يخ‌زده مسئول هتل اقرار كرد آن اتاق را نبايد ، در زمستان اجاره دهند كه آخرين اتاق است و سرماگير. آنهمه عذر‌خواهي براي من سرمازده ديگر فايده‌اي نداشت كه بايد مي‌رفتم.

در جشنواره شركت نكرده بودم كه سنم از مسابقه گذشته. داور هم نبودم كه داوران بايد مركزنشين باشند و صاحب جاه و مقام. مهمان ويژه هم نبودم كه بايد از داوران، بزرگتر باشي يا ويژگي ممتازي داشته باشي كه هيچكدام در من نبود. پس چرا آمده بودم؟ همسايگي و هم‌جواري دو استان؟ نه! عشق به داستان وادارم كرده بود؟ نه! شايد بي‌كسي و بي‌در كجايي و يا قدر نشناسي مسئولين ارشاد شهرمان؟… شايد– با توجه به اين‌كه خودم سال پيش جشنواره استاني را با كم‌ترين هزينه و تقريبا به تنهايي برگزار كرده بودم؛ آمده بودم؛ شاهد شكست چند شهرستاني از همه‌جا رانده و از همه‌چي مانده باشم؟ شايد!…آخر اين اولين جشنواره سراسري و ملي بود. چيزي كه تهراني‌ها و مركزنشين‌ها- با آن‌همه سابقه و ادعا- جرات به زبان آوردنش را نداشتند؛ چند جوان شهرستاني بي‌تجربه…
ما که سر از کار فیلتر و فیلترگذاران دولت مفخم جمهوری اسلامی در نیاوردیم. یک روز ویرشان می گیرد وبالاتفاق تصمیم بر این می گیرند بلاگر را ببندند و می بندند و تا می خواهیم نفسی چاق کنیم که آخیش از شر وبلاگ و وبلاگ نویسی راحت شدیم . یک روز اتفاقی روی لینک بلاگر کلیک می کنیم و می بینیم بهتر از همیشه سُر ومُر و گنده روبرویمان ایستاده و دارد به ریش مان می خندد . امروز هم از همان روزها بود . از سر بیکاری کلیک کردیم و باز شد و مجبورمان کرد چیزی بنویسیم و ما که مثل همیشه هیچی در چنته نداشتیم ؛ مجبور شدیم چیزی بنویسیم که مثل همه ی نوشته هامان هیچی نیست. تا بعد که از سر فرصت - اگر دوباره فیلتر نشود- ادامه ی روایت را روایت کنیم و نه روایت که روایت دیگران را ک÷ی کنیم و با خودمان بگوییم " ما که نفهمیدیم شاید دیگری یا دیگرانی باشند که بفهمند . اما ای کاش این فیلترچی ها را می دیدم و ازشان می خواستم محض رضای خدا - که نه - محض رضای دل ماههم که شده در این اینترنت را ببندند که ما آنقدر خودکفا و دارنده هستیم که هیچ نیازی به داشته های این غربی ها و شرقی های از خدا بی خبر و نداریم و همان به که آن ها را به حال خودشان بگذاریم تا در داشته های دنیایی شان آن قدر غوطه بخورند که یاد خدا نکنند و شیش دانگ بهشت را تصرف کنند . طوری که دیگر جایی برای ما نباشد . ای کاش اینة کار را می کردند و این قدر شُل کن و سفت کن نداشتند .
روايت 1
در جستجوي چيزي بودن ، نه لزوما به معناي يافتن آن است و نه يقين مي‌دهد كه آن چيز وجود دارد .


روايت

1- روايت، اساسا بازگويي اموري است كه از نظر زماني و مكاني از ما فاصله دارند : گوينده حاضر و نزديك است و رخداد‌ها غايب و دور.
2- روايت، با وساطت مستقيم يك گوينده كه هم بر او خيره مي‌مانيم و هم درباره او انديشه مي‌كنيم، توجه ما را بر داستان، بر پي‌رفتي از رويداد‌ها، متمركز مي‌سازد. اين نقل نسبت به تجربه‌ي خود داستان، هم حالت مركزي دارد و هم حالت محيطي، داستاني است كه در خودآگاه مخاطبان آن، هم حاضر است و هم غايب. ما به گوينده خيره مي‌مانيم، در حالي‌كه ذهن‌مان متوجه چيزي است كه وي به آن اشاره مي‌كند. به دست اشاره‌گر نگاه مي‌كنيم ولي ذهن‌مان بر آن‌چه اشاره مي‌شود، متمركز است. يكي از ويژگي‌هاي متمايز روايت، به منبع ضروري آن، يعني راوي مربوط مي‌شود . ما بيشتر به راوي خيره مي‌مانيم. نه اين‌كه با او به تبادل نظر بپردازيم، در حالي‌كه اگر با وي در گفتگو بوديم وضع دوم رخ مي‌داد؛ به ويژه در روايت ادبي، راوي اغلب فاقد جنبه‌ي انساني است و صرفا به صدايي نامجسم مي‌ماند.
3- راوي معمولا مورد اعتماد شنونده است. راوي در پي تاييدي از جانب شنونده است كه به او اختيار دهد تا كنش كلامي طولاني‌اش را اجرا كند. و معمولا اين حق به او داده مي‌شود.
4- ‌ روايت كردن = در اختيار گرفتن نوعي قدرت

5- ويژگي‌هاي مهم روايت :
الف: روايت ساخته و پرداخته است و معمولا پي‌آيند و تاكيد و سرعت آن از پيش طرح‌ريزي مي‌شود

ب :ميزان ساخته و پرداختگي قبلي [معمولا چنين به نظر مي‌رسد كه روايت اجزايي در خود دارد كه آن‌ها را قبلا ديده يا شنيده‌ايم]- اين اجزاي تكرار شونده بيش از آن اجزاي تكرار شونده‌اي است كه آن‌ها را كلمه مي‌ناميم. ( قلان قهرمان مرد و بهمان قهرمان زن تا حد زيادي شبيه به هم به نظر مي‌رسند و ظاهرا اين قهرمان‌ها تا اندازه‌اي تيپ‌نمايي دارند.

پ : چنين مي‌نمايد كه بيشتر روايت‌ها خط سير دارند – معمولا به سويي مي‌روند و انتظار مي‌رود تا به سمتي بروند و نوعي پيشرفت تدريجي يا حتا نتيجه‌گيري فراهم آرند و منتظريم روايت آغاز و ميانه و پاباني داشته باشد . به آخرين جملات داستان‌هاي كودكان توجه كنيد [ از آن‌پس همگي تا ابد به شادماني زندگي كردند. يا : از آن‌زمان به بعد ديگر هيچ‌كس اژدها را نديد ]

4- روايت بايد روايت‌گر داشته باشد و اين راوي، فارغ از اين‌كه چقدر پنهان يا دوردست و نامريي است؛ همواره مهم است
5- روايت، مستلزم يادآوري رخداد‌هايي است كه نه فقط از نظر مكاني ، بلكه مهم‌تر از آن ، از نظر زماني ؛ از روايت‌گر و مخاطبانش دورند.

تحليل تعاريف روايت :
الف : بعضي،" روايت را ، پي‌رفتي از رويداد‌ها معرفي مي‌كنند!" اما خود رويداد اصطلاح واقعا پيچيده‌اي است و بر اين فرض استوار كه موقعيت يا مجموعه‌اي از شرايط شناخته شده وجود دارد و آن‌گاه چيزي رخ مي‌دهد كه در ان وضعيت، تغيير پديد مي‌آورد و اين كلاژي از رويداد‌هاي توصيف‌شده را تداعي مي‌كند . كه به نظر من حتا اگر به طور متوالي ارائه شوند، نيز روايت به شمار نمي‌آيند. براي نمونه اگر در يك جمع ؛ هر يك پاراگرافي در مورد چيزي يا امري بنويسند و آن‌گاه اين پاراگراف‌ها را به‌هم بچسبانيم؛ بازهم روايت به دست نمي‌آيد . مگر آن‌كه ارتباطي غير تصادفي را ميان‌ آن‌ها تشخيص دهيم [ منظور از ارتباط غير‌تصادفي ، نوعي ارتباط است كه انگيزش يافته و مهم به حساب آيد] . تزوتان تودروف ساختارگراي فرانسوي در اين مورد معتقد است كه :
" رابطه‌ي ساده‌ي امور متوالي، سازنده‌ي روايت نيست .اين امور بايد سازمان‌دهي داشته باشند . ولي حتا اگر تمامي عناصر آن‌ها مشترك باشد، بازهم روايتي در كار نيست ، زيرا ديگر چيزي براي بازگويي نمي‌ماند."
تشخيص دادن ارتباط غير تصادفي، در زنجيره‌اي از رويداد‌ها حق ويژه‌ي مخاطب است . اگر مخاطب اين زنجيره‌ي رويداد‌ها را روايت نپندارد ؛ بيهوده‌است كه كسي ديگر اصرار ورزد كه روايتي در كار است . دست‌كم از اين نظر ، اختيار نهايي با مخاطب ادراك‌كننده است كه متن را روايت بداند ، نه با روايت‌گو .
اما اين‌همه نمي‌تواند تعريف صحيحي از روايت بدهد زيرا كه انتظار داريم ارتباط، ارتباط غير تصادفي و توالي رويداد‌هاي روايت پيچيده‌تر از اين باشند. بايد كه روايت، آغاز و ميانه و پاياني داشته باشد. چيزي كه تودروف نامي از آن‌ها به ميان نياورده است . بنجامين كالبي در اين مورد مي‌گويد" روايت عاميانه، حتا در ساده‌ترين شكلش شرح لغوي يك يا چند رويدا دلبستگي برانگيز و شيوه‌اي است كه در ان ، دلبستگي حذف مي‌شود يا كاهش مي‌يابد "
پراب - ساختار شناس روسي - با بررسي ساختار مسلط حكايت‌هاي روسي نشان داد كه در اين حكايات، يك وضعيت متعادل آغازين به وسيله‌ي نيرو‌هاي گوناگون آشفتگي‌برانگيز، دستخوش آشفتگي مي‌شود . اين آشفتگي به عدم تعادل و واژگوني موقعيت مي‌انجامد. سپس رويدادي- مثلا، مداخله‌ي نيرويي ديگر- به استقرار مجدد تعادل كه گونه‌ي اصلاح شده‌اي از تعادل آغازين است منجر مي‌شود . ... ادامه دارد
انباري



از پله‌ها بالا آمد . جلوي اولين رديف صندلي‌ها ايستاد . نگاهش عقابي شد و روي نگاه ترس‌زده‌ي آن‌همه مسافر چرخيد . يك قدم جلو آمد . از رديف اول گذشت ، هنوز مسافرهاي رديف اول نفس چاق نكرده بودند كه دستش روي شانه‌ي اولين‌شان گذاشت و گفت «‌ هر چارتا‌تون برين پايين !».
برخلاف قد و قامت كوتاهش ، صدايي رسا و پخته داشت
به رديف دوم رسيد . همه‌ي نفس‌ها حبس شده بود . فكر مي‌كردم آن‌ها را پياده مي‌كند ، اما از آن‌ها گذشت . به رديف سوم رسيد . هر چهار صندلي در اختيار يك خانواده‌ي بلوچ بود . با مردشان - به زبان بلوچي - حال و احوال كرد . مرد بلوچ با خوشرويي جواب داد . يك قدم برداشت . انگار كه پشيمان شده باشد ؛ برگشت و به پسر‌بچه‌ي دوازده- سيزده ساله‌ي بلوچ ، اشاره كرد " برو پايين " .
مادر خانواده با التماس گفت « سركار ، جان مادرت ، اين بچه ‌است ! »
« اِه ، توهم برو پايين ! »
مرد دست سرباز را گرفت و تا دهن باز كند …
« هر چار‌تاتون برين پايين . ياالله »
رديف سوم هم خالي شد و او آهسته آهسته ، مثل مرغي كه دانه مي‌چيند ؛ از ميان مسافرها ، تك و توكي را پياده كرد . به ما رسيد . زني كه كنارم بود ، از ترس كاملا سفيد شده و مثل بيد مي‌لرزيد.
از ما هم گذشت . تا ته اتوبوس چند نفر ديگر را ، پياده كرد . برگشت . هنوز نگاهش مي‌چرخيد و دماغش ذره‌ذره‌ها را بو مي‌كشيد . به اول اتوبوس رسيد . آن‌هايي كه مانده بودند، نفس حقي كشيدند . زن آهسته گفت
" به خير گذشت ! خيلي خطريه !"
هنوز حرفش تمام نشده بود كه رويش را برگرداند و داد زد« همه بيان پايين ، زن ومرد. بجنبين كه شب گذشت »

سوز سرد كويري تن‌هاي خيس عرق‌ و ترس‌زده را مي‌لرزاند . زن بلوچ ، دختر بچه‌ي هفت-هشت ساله‌اش را زير دامنش گرفته و مي‌لرزيد . ترس آن‌ها به من‌هم سرايت كرده و دندان‌هايم به هم مي‌خورد .
مامور جلوي در اتاق ايستاد . و ما ، مثل گوسفندهايي كه راه خود و وظيفه‌ي خود را مي‌دانند ، در يك خط و پشت سر هم ايستاديم . زن‌ها يك طرف و مردها يك طرف . مامور پوزخندي زد و گفت « اونايي كه ساك يا بسته‌اي دارن ؛ پشت سرم ، بيان !»
ساكي نداشتم . ماندم . به ديوار تكيه دادم . پاكت سيگارم را در نياورده بودم كه كسي از پشت در داد زد
« بيا تو !»
دور و برم را نگاه كردم ؛ غير از من كس ديگري آن‌جا نبود .
« كري ؟گفتم بيا تو ؛ بايد بيام نازت كنم . ».
سرم را داخل اتاق بردم و گفتم :"ببخشيد سركار با من بودين ؟"
" سركار پدرته . درجه‌هارو نمي‌شناسي ؟ "
به ستاره‌هاي روي دوشش نگاه كردم و گفتم " من‌كه جسارت نكردم !"
" نديدمت تا حالا !… مگر نگفتم بيا تو، چرا لفتش دادي ؟"
" فكر كنم اشتباه گرفتين ، من… "
نگذاشت حرفم را تمام كنم و داد زد " من هيچ‌وقت اشتباه نمي‌كنم ، ساك‌ت كو ؟ "
از لحنش بدم آمد و بي تفاوت گفتم " از وقتي انقلاب شده ، هيچ‌وقت ساك همرام نمي‌برم "
سر تا پايم را ورانداز كرد و در حالي‌كه ادايم را در‌ مي‌آورد ، گفت " اِه . تو چي‌كاره‌اي عزيز؟ "
" ببخشيد سركار ، اون‌كه دنبالش مي‌گردي ، من نيستم !"
" به من نگو سركار ، نمي‌فهمي . ؟"
باز هم به ستاره‌هاي روي دوشش نگاه كردم و با آن‌كه دلم مي‌خواست دلش را نشكنم و جناب سروان صدايش كنم اما نمي‌دانم چرا زبانم لج كرد و قبل از من گفت " ‌سركار …!"
مثل ببر تير خورده‌ از پشت ميز بلند شد . تا توي سينه‌ام آمد و چشمانم را هدف گرفت . لج كردم و پلك نزدم . نگاهش در نگاهم گره خورد . باور نمي‌كرد كسي جواب نگاهش را بدهد ؛ غريد " تكمه‌هاي پيرَن‌تو باز كن ."
" اگر نكنم … !"
حرفم تمام نشده بود كه دستش ، يخه‌ي پيراهنم را تا پايين جر داد و دست ديگرش روي سينه‌ي لُُختم جا خوش كرد . و آن‌قدر داغ بود كه دلم مي‌خواست فرياد بزنم . سرتا پايم به لرزه افتاد . احساس زني را داشتم كه مي‌خواهند به زور تصرفش كنند .
گفتم " شما حق ندارين … !"
قه‌قهه‌ي خنده‌اش صدايم را بريد و گفت " ‌بارك‌الله ، بارك‌الله ؟ "
دستش را از روي قلبم بر داشت و همان‌طور كه به طرف ميزش مي‌رفت گفت " قانونم مي‌دوني ، خيلي خوبه ، هميشه دلم مي‌خواس با يه آدم قانون‌دون روبرو بشم ، خوبه ! خوبه !… خب حالا كه قانون مي‌دوني … لُخت شو . !"
" چي ؟!"
" زبون آدم كه سرت مي‌شه ، منم به فارسي گفتم " لخت شو !" . اگر نمي فهمي به بلوچي بگم ، يا هر زبون ديگه كه بخواي . من هَف زبون بلدم . لُخت شو ، روداري‌ام نكن كه حال ندارم ."
" خودت مي‌دوني داري چكار مي‌كني ؟ "
" مي‌دونم . خوب مي‌دونم . اگرم ندونسم تو بهم بگو … لُخت شو وگرنه مي‌گم سربازا بيان لختت كنن .!"
چاره‌اي نبود . پيراهن پاره ام را در آوردم و ايستادم .
" شلوار ، شلوارتم در‌آر !"
" جناب …!"
" آه‌ه‌هان ، داره دُرس مي‌شه ، بارك‌الله پسر قانون‌دون ، دَر‌آر"
شلوارم را در آوردم . حالا فقط يك شورت و يك زير پيراهني تنم بود .
" زيرپوش ، درآرشون بابا ؛ چقد بايد ناز بكشم . بايد لُخت لخُت بشي . مي‌فهمي . عين روزي كه از لاي لنگ ننه‌ت در اومدي . زود باش !"
" اين كار درستي نيست !"
" زود باش ، حرفم نزن ، تازه اول بسم‌الله‌يه . صبر كن !"
" ولي … !"
" ولي نداره ، مردكه‌ي چلغوز كاري كه مي‌گم بكن ،‌ در بييييييييييار !"

هيچ‌وقت اين‌طور كم نياورده بودم . كاملا لخت بودم . يك دستم را جلويم گرفته بودم و دست ديگرم را روي پشتم . نمي‌دانستم از سرما مي‌لرزم يا خجالت . هزار قرن طول كشيد تا گفت " چطوري آقاي قانوني ، خوش مي‌گذره ؟ اسمت قانوني بود ، نه ؟ "
دهنم خشك شده بود . از زور خشم نمي توانستم حرف بزنم . به زور گفتم " اين درست نيست !"
خنديد و گفت " درست‌ترم مي‌شه ، صبر كن … سركار جباري ؟!"
سرباز كوچك و سياه سوخته‌اي وارد اتاق شد . پاهايش را به هم كوبيد و با صدايي كه نه صداي مرد بود و نه زن ، گفت " بله قربان؟"
" ‌همه‌رو صدا كن ، يه بازرسي خوب داريم !"
سرباز دوباره پاهايش را به هم كوبيد از در بيرون رفت و او ، انگار كه با خودش واگويه مي‌كند ؛ ادامه داد " ‌اين آقا قا‌انوون‌دونن ، نه ؟"
" سزاتو مي‌بيني !"
" اين دنيا يا اون دنيا ؟…هر چند برا من فرقي نمي‌كنه "
چند سرباز وارد اتاق شدند . همه پاهايشان را به هم كوبيدند و خبردار روبروي او ايستادند . نگاه شان كرد و چيزي نگفت . انگار سعي داشت خودش را كنترل كند . نگاهش را از آن‌ها كند ، قدمي به طرف در برداشت . انگار پشيمان شده باشد ، برگشت . به طرف ميزش رفت و گفت " جباري . اين آقارو درست بازرسي كن . شمام خوب نيگا كنين تا دفعه‌ي ديگه نگين ما بلد نبوديم و مرغ از قفس پريد . حالي ؟"
" بله قربان!"
فكر مي‌كردم لباس‌هايم را مي‌گردند . فكر مي‌كردم …
جباري با كف دستش روي باسن لختم زد و گفت " برو طرف ديوار!"
گفتم " تو همسن بچه‌ي كوچك مني "
محل نداد و گفت " دستاتو بچسبون به ديوار "
" ‌با پدرتم همين كارو مي‌كردي ؟!"
" كم حرف بزن و كاري كه گفتم بكن!"
نگاهش كردم . يك از سرباز‌ها مشت محكمي به پهلويم زد و داد زد "مگه كري ؟گفت : دساتو بچسبون به ديوار"
بازار ، بازار كلاه بود … جباري كنارم ايستاد . با نوك پوتيين به پايم زد و گفت " بيا عقب‌تر ، پاهاتم باز كن !"
كمي عقب آمدم . داد زد " عقب‌تر ، دستاتم ببر پايين‌تر … پايين‌تر . … خم شو مي‌فهمي ؟"
مثل آدمي كه به ركوع رفته باشد ايستاده بودم و دستهايم روي ديوار بود . جباري به پشت سرم رفت . دست‌هاي سردش را روي لمبرهايم گذاشت . سرما تا عمق وجودم دويد .
يكي از سرباز ها گفت " چه سفيده ، لامصب . برف !"
افسر داد زد " خفه!"
جباري روي لمبرم زد و گفت " ‌بازش كن !"
باور نمي‌كردم . دلم مي‌خواست زمين دهن باز مي‌كرد و مي‌بلعيدتم . جباري دوبر لمبرهايم را گرفت و آن‌ها را از هم باز كرد . افسر خنديد و گفت " سَرتو بكش كنار ، اين آقا قانون‌دانن و ممكنه يه دفعه كثيفت كنه .!"
سرباز‌ها خنديدند . فكرمي‌كردم به همين ختم خواهد شد . اما جباري يكي از سربازها را صدا كرد و گفت « خوب از هم بازشون كن ، خودتم بكش كنار»
چشم‌هايم را بستم و تا وقتي كه انگشت دستكش پوشيده‌ي جباري داخل روده‌ام را مي‌كاويد ، به جسد دختري كه شاهرگ گردنش را زده بود و خوني كه همه جا را پوشانده بود فكر كردم …
" چيزي نيست قربان!"
" نااميدم كردي جباري ، بايد باشه ؛ نمي‌تونه نباشه . خوب گشتي ؟"
" بله قربان . هيچي نبود .… بشين پاشو‌ كارساز نيست ؟"

سرما بود و سوز و باد كويري و مردي كه با تك پوش و بيژامه به دستور سرباز كوچك اندامي مي‌نشست و پا مي‌شد و عرق مي‌ريخت .
آن مرد من نبودم . شايد بودم . شايد خواب مي‌ديدم . يك كابوس وحشتناك . هيچ حسي نداشتم . نه ترس . نه خجالت و نه حس تجاوزي كه شاهرگ گردنم را بزنم و … شايد شاهرگم را زده بودم و شايد … اما اين واقعيت داشت . من مُرده و در يك گور تنگ و سياه خوابيده بودم … اما چرا خواب ؟ چرا مرگ ؟ من بايد مي‌رفتم . من مسافر بودم . كار داشتم . يك كار مهم . كاري كه نبايد شامل زمان مي‌شد . دهنم خشك بود . دهنه‌ي مقعدم مي‌سوخت . دستم را درازكردم . دست سردي كنارم بود و تني سردتر تنگ بغلم . با وحشت از جا پريدم . يعني خواب نبود؟ كابوس نبود و مرگ ؟ …

مردي گريه مي‌كرد . او ، بدون توجه به هم‌همه‌ي آن‌همه