۱۲/۱۱/۱۳۹۰

مردی هست که عادت دارد با یه چتر بکوبد توی کله ام



یک داستان کوتاه از : فرناندو سورنتینو
نویسنده ای از آرژانتین
ترجمه : محمد رضا فرزاد

مردی هست که عادت دارد با یه چتر بکوبد تو کله ام . با امروز دقیقن پنج سالی می شود که با چتر می کوبد تو کله ام . اولش نمی توانستم تحملش کنم . ولی حالا دیگر بهش عادت کرده ام .
اسم مرد را نمی دانم . می دانم که در ظاهر ، میانه اندام است ، بلوز خاکستری می پوشد ، موی کنار شقیقه اش خاکستری است و چهره ی معمولی دارد . من او را پنج سال پیش ، در یه روز گرم و کلافه کننده ملاقات کردم . روی نیمکتی که سایه درخت رویش افتاده بود ، در پارک پالرمو ، نشسته بودم و داشتم روزنامه می خواندم . ناگهان حس کردم چیزی به کله ام اصابت کرد. خیلی شبیه مردی بود که همین حالا ، همین طور که الان دارم می نویسم و یک بند کتکم می زند ، با چتر ، خیلی ماشینی و خونسرد می کوبید تو کله ام .
آن موقع بود که لبریز از خشم و عصبانیت گیج شده بودم و او همینطور یک بند می کوبید . ازش پرسیدم که مگر دیوانه ای . ولی به نظر نمی آمد که حتا صدایم را شنیده باشد . آن وقت تهدیش کردم که پلیس را صدا می زنم . ولی مرد خیلی راحت و خونسرد مثل سیب زمینی همین طور مشغول کارش بود . بعد از چند لحظه تعلل ، دیدم که انگار قصد ندارد نظرش را عوض کند . از جام بلند شدم و با مشت زدم تو دماغش . مرد روی زمین افتاد و ناله یی تقریبن بی صدا کرد . فورن روی پاهاش بلند شد و ایستاد . حسابی زور زد . بعد بدون هیچ حرفی باز شروع کرد با چتر کوبیدن تو کله ام . دماغش خون می آمد . آن لحظه بود که دلم به حالش سوخت . از این که آنقدر بد زده بودمش احساس پشیمانی می کردم . با این همه ، مرد دقیقن مرا چماق کوبی می کرد . فقط به آرامی با ضربه هایی که اصلن درد نداشت ، روی کله ام ضرب گرفته بود . خب البته ، آن ضربات بی اندازه اعصاب خورد کن بود . همان طور که همه تان می دانید ،وقتی یک حشره روی پیشانی تان می نشیند ، شما هیچ جوری احساس درد نمی کنید ، فقط اذیت می شوید . خب در آن اوضاع ، چتر یک حشره ی سمج بود که بارها و بارها در فواصل منظم توی کله ام فرود می آمد . با خودم کنار آمدم که گیر یک آدم دیوانه افتاده ام وسعی کردم تا فرار کنم . اما مرد دنبالم راه افتاد و بی هیچ حرفی همین طور توی کله ام می کوبید . بعدش شروع کردم به دویدن ( در این جا باید متذکر بشوم که کمتر آدمی است که بتواند به سرعت من بدود ) . مرد هم پشت سرم ، از جای خود ، سعی داشت بی جهت ضربه یی بر کله ام بنشاند . مرد حسابی هن و هن می کرد و نفس نفس می زد ، جوری که فکر کردم اگر همین جور مجبورش کنم تا با همان سرعت بدود ، جا به جا بیفتد و بمیرد . به همین علت سرعتم را تا حد قدم زدن کم کردم . بهش نگاهی انداختم . هیچ نشانه ای از رضایت یا شکایت در چهره اش نبود . او صرفن همین طور با چتر تو کله ام می کوبید . به فکرم رسید که سراغ یه اداره پلیس بروم و بگویم : « جناب سروان ، این آقا با یه چتر می کوبد تو کله ام . »
خود همین مورد حتمن مورد بی سابقه ای می شود . افسر احتمالن با تردی نگاهی به من می کند ، از من مدارکم را می خواهد و شروع می کند به پرسیدن یه سری سؤال گیج کننده و ممکن است حتا غائله را با دستگیری خود من خاتمه یابد .
فکر کردم بهتر است به خانه برگردم . . سوار اتوبوس خط 67 شدم . او هم ، همه ی این مدت با چترش می کوبید توی ملاجم . . روی صندلی اول نشستم . او هم درست بغل دستم ایستاد و با دست چپش دستگیره ی سقفی را چسبیده . با دست راستش هم بدون آن که کوتاه بیاید ، هی با چتر کتکم می زد . اولش ، مردم توی اتوبوس با کمرویی لبخند زدند . راننده بناکرد از توی آیینه ی بغلش ما را پاییدن . کم کم همه چیز مهیا شد برای خندیدن دیگران ؛ قهقهه های کشدار و تمام نشدنی فضای اتوبوس را گرفت . من از شرم داشتم می سوختم ، ولی جلاد من ، بی اعتنا به خنده ی مردم ، به کار خودش مشغول بود .
من روی پُل - ما روی پُل - پاسیفیکو پیاده شدیم . در طول خیابان سانتافه قدم زدیم . همه به طور احمقانه ای بر می گشتند و به ما خیره می شدند . یکی دو بار به سرم زد تا بهشان بگویم : « به چی نیگا می کنین احمق ها ؟ تا حالا ندیدین یه آدم با یه چتر بکوبه تو سر یکی دیگه ؟ ! » اما باز به ذهنم که آن ها احتمالن تا حالا چنین مضحکه یی را ندیده اند . بعد پنج شش تا پسر بچه دنبال ما راه افتادند و مثل دیوانه ها سر و صدا راه انداختند .
ولی من یه نقشه ای در سر داشتم ؛ وقتی به خانه ام رسیدم سعی می کنم تا در را به رویش ببندم . امااین هم نشد ، او باید فکرم را خوانده باشد ، چون محکم دستگیره ی در را گرفت و در را توی صورتم هُل داد . از آن لحظه تا الان ، همین طور به کوبیدن تو کله ام با چترش ادامه داده . بگویم از کی تا حالا ست که نخوابیده و نه چیزی خورده . تنها کارش شده زدن من . در هر کاری که می کنم کنار دستم است ، حتا در خصوصی ترین کارهایم . یادم می آید اول ها ، ضربات تمام شب بیدار نگهم می داشت . الان اما فکر می کنم برایم محال است که بدون آن ضربات بتوانم بخوابم . با همه ی این حرف ها ، رابطه ما همیشه خوب نبود . خیلی وقت ها ، به طریق محتلف ، ازش می خواستم تا دلیل این رفتارش را توضیح بدهد . بی فایده بود , او بی کلمه ای حرف همین طور با چتر لعنتی اش می کوبید تو کله ام . خیلی وقت ها با مشت و لگد حتا - خدا منو ببخشه - با ضربات چتر زدمش او هم آن ها را به جان می خرد ، انگار که بخشی از کارش باشد . و این دقیقن غیر عادی ترین بخش شخصیت اش است . این که ایمان تزلزل ناپذیر به کارش با نبود هیچ گونه دشمنی همراه شده است . خلاصه ، این اعتقاد راسخ که او حامل یک جور مأموریت مخفی از جانب قدرتی بالاتر است .
با این که نیازهای روانی ندارد ، می دانم که وقتی می زنمش ، احساس درد می کند . می دانم که ضعیف است . می دانم که مُردنی است . می دانم که می توانم با یک گلوله خلاص اش کنم . چیزی که نمی دانم آن است که بهتر است با آن گلوله او را بکُشم یا خودم را . حتا نمی دانم که اگر هردو یمان هم مرده باشیم ، ممکن است با چترش بکوبد تو کله ام یا نه . در هر صورت ، این استدلال ها بی فایده است . متوجه شده ام که من هیچ وقت نه شجاعت کُشتن او را دارم نه شجاعت کشتن خودم را .
از طرف دیگر ، اخیرن فهمیده ام که نمی توانم بدون آن ضربات زندگی کنم . حالا ، بارها و بارها ، به دفعات ، یک امتناع شخصی بر من غلبه می کند . یک اضطراب جدید ، روحم را دارد می خورد ؛ اضطراب از این فکر آب می خورد که این مرد ، شاید وقتی که خیلی بهش نیاز دارم ، بگذارد و برود و از من جداشود ، و من دیگر رنگ چترش را ، که کمکم می کند تا این قدر سنگین بخوابم ، حس نکنم .

ارسال یک نظر