۱۲/۲۹/۱۳۹۰

آخرين سلول- عليرضا مجابي


آخرین سلول- روز هفتاد و هشتم- شورش رها از آدمهای فضول بدم می آید. آدمها همیشه دوست دارند نا شناخته ها را کشف کنند، از تو و زندگی تو بدانند، سرک بکشند و خیلی زود قضاوت کنند. گرچه هرگز به تملک شخصی اعتقاد نداشته ام اما به آزادی نگفتن باور دارم. بوی آن اتاق و حتا رنگ سبز چرک مبلمانش و درهای قهوه ای کمدهایش که وحشت اتاق خوابم را تداعی می کردند نتنها آرامم نمی کرد بلکه به دلپیچه و حالت تهوع دائم این روزهایم می افزود. این دکتر هم ظاهرا فقط چند کتاب جویده بود و همین و بس. و نمی دانست رنگ قهوه ای بر وحشت دیوانه ای چون من اضافه می کند. و آن بوی عطر که مثل سوزنی سوراخهای بینی ام را نشانه رفته بود و بدجور مشامم را می آزرد. خانم دکتر زیاد حرف می زند. زیاد حرف می پرسد و عکس احمقانه ی شریعتی در یکسو و فروغ در سوی دیگر اتاق، شخصیتش را بیشتر زیر سوال می برد. چند بار خواستم به او بگویم که تو خودت باید پاسخگوی اینهمه تناقض باشی که در خود داری. فضول بود. پرسید "حالت چطوره" و من با وقاحت تمام گفتم "خوبم. خیلی خوبم". دروغگویی این روزها مزه می دهد. مثل بازپرسها مچم را گرفت: " ولی مامانت میگه قرصارو قطع کردی نمی خوری، از خونه بیرون نمی ری حتا آشغالهات تلنبار می شوند و توی وسواسی عین خیالت نیست. با من رو راست باش تا بهت کمک کنم". من را سر لج انداخت. می خواهی بشنوی پس گوش کن. آن قرصهای لعنتی فقط من را خواب آلود می کنند، قوای جنسی ام را که این روزها به هیچ دردی نمی خورد افزایش می دهند و در من توهم حفره های سیاه بر می انگیزند. حوصله ی کسی را ندارم و بالجد از آدمها متنفرم. حتا از کسانی که دیدن و همصحبتی با آنان برایم روزی آرزو بود. به من اشتهای کاذب داده اند و من از این پر خوری حالم بهم می خورد. چرا نمی فهمی. من تصمیم خودم را گرفته ام. تلاش نکن عوضم کنی. نصیحتم نکن که استفراغ می کنم. فقط یک کوفتی بده که من استرس نداشته باشم و بتوانم این چند ماه را کار کنم. آخر، خانم دکتر، من بزرگ شده ام. هیچ وقت تا به این اندازه بزرگ نشده بودم که بدون هیچ پناه و کمکی روی پای خودم بایستم و مسوول زندگی خیلیهای دیگر هم باشم. نه دیگر به مردی نیاز دارم نه دیگر برای دوست داشته شدن گدایی می کنم. من کارهای مهمتری دارم که باید انجام دهم. و این ضعف روحیه بازدارنده است. من نیاز ندارم بخوابم. من نیاز ندارم غذا بخورم. من به معاشقه با عکس آدمی خیالی نیاز ندارم. من باید بتوانم روی پا بایستم تا دیگران از پا نیفتند. مفهوم است؟ با احترام از او جدا شدم و نگفتم که خودش را خسته کرده و آزمایشات و سیتی اسکن را باید در آن دنیا به او بدهم. سر راه رفتم سراغ حاجی. حاجی جانم هنوز شوهرم را یادش بود و از او پرسید. یک گلدان درختچه ی آپارتمانی خریدم و به من یک گلدان کوچک گل لاله هدیه داد. هنوز باورم نمی شود آن غنچه به محض اینکه به خانه آوردمش و در کنار پنجره ی آشپزخانه گذاشتم باز شد. اینجا هر گلی ظرف چند ساعت می میرد. من گلهای زیادی را یا پرواز دادم یا به خاک سپردم. مادرم همیشه می گوید کسی که با شورش دوستی کند بلافاصله کارش درست می شود و سوار هواپیما به دورترین نقطه ی زمین می رود. قهوه ای درست کردم. سیگاری روشن. و عکسهای کسی را دیدم که هر ثانیه در ذهنم رژه می رود. با آن پوتینهای سنگین. امروز در خیابان هم دیدمش. مطمئن بودم خودش است ولی در جمعیت گم شد. آدمها زود در دنیای خود گم می شوند و همدیگر را به راحتی پشت سر می گذارند. و بعد نشستم پشت میز تحریر قدیمی ام. از دوران دانشگاه دارمش. مثل فرزندی پانزده ساله که حالا دوران بلوغ خود را در تحمل وزن شش - هفت کتاب و دفتر نیمه کاره تحمل می کند. "خانم دکتر، من این روزها بیشتر می خوانم و می نویسم. بله، من از بچگی می نوشتم. از زمانی که هنوز به مدرسه نمی رفتم و فارسی را با لهجه صحبت می کردم تنها بودم و دوستان من کتابهایی بودند که هر شب آقا کلاغه زیر بالشم می گذاشت. همه شان را از بر بودم. دوران نوجوانی سکوت را یاد گرفتم. شبها کمتر از سه ساعت می خوابیدم ودائما می خواندم و می نوشتم. بله. من سالهاست که حرف نزدن را آموخته ام و دنیای من تنها نوشته های من است. حرفهایی که نه به تو خواهم گفت نه به کس دیگری." عکسها را دوباره نگاه کردم. گریه ام گرفت. و یادم آمد که بین هفت میلیارد انسان من هنوز تنهایم. مطمئن نیستم که هرگز نوشته هایم را خواهی خواند. من آدم کسل کننده ای هستم و پشت آن شوخ طبعی های جلف و لاسیدنهای ظاهرانه تلخترین و نچسبترین انسانی هستم که خلق شده است. نه خود لیاقت دوست داشته شدن را داشته ام، نه اراجیفی که ناگفته های بسیارم را تصویر می کنند. اما من به نوشتن معتادم. خودکارم را چند بار روی میز زدم. و شروع کردم به نوشتن: "روز هفتاد و هشتم- آخرین سلول". شورش رها – آخرین سلول- روز هفتاد و هشتم
Alireza Mojabi

ارسال یک نظر