۱۱/۳۰/۱۳۹۰

داستانی کوتاه از : یانوس باردی Janos बर्दी یک هون در مغرب زمین-


ترجمه : الهام مقدس
یک مجار از سرزمین هون ها ( مجارستان ) به غرب آمد . نه نشسته بر پشت اسب آن گونه که عادت اجداد هون اش بود ، بلکه با قطار سریع السیر سفر می کرد . به هرحال او یک هون متجدد بود . قطار او از عرض رودخانه لاتیا گذشت و چنین بود که او پا به مغرب زمین گذاشت .
او تصمیم گرفته بود که دیگر یک هون ، چون جدش آتیلا نباشد و خود را یکباره به مغرب زمین که این همه آن را می ستود و مقدس می شمرد ، تسلیم کند . وی بیشتر مایل بود که تمام فرهنگ غرب را یکجا چون یک فنجان قهوه بنوشد تا همه چیز سریع تر بگذرد .
او گذاشت تا تأثیرات جدید در وجودش جاری شود و همه ی این ها را بسیار زیبا یافت . او لباس ، سلیقه و حتا روح خود را با همه چیزهایی که باد غربی با خود آورده بود جایگزین کرد ، چیزهایی که نو و واقعی به نظرش می رسیدند .
سابقن شراب ترش تپه های شنی مجارستان را بسیار می پسندسد و از پپسی کولا هیچ خوشش نمی آمد . اما این بار خود را مجبور کرد و پس از چند هفته موفق شد حتا روزی چند لیوان پپسی کولا بنوشد . ابتدا قهوه حاضری را که نیازی به جوشاندن نداشت چنان مضحک یافت که به زحمت او را به یاد قهوه می انداخت . اما دلش هم نمی خواست به هیچ وجه عقب مانده معرفی شود و فکر کرد ایراد از اوست که طعم صحیح را تشخیص نمی دهد و چنان نسکافه ی مفصلی نوشید که گویی ذائقه خفته یی را بیدار می کرد . به جای لیموناد خود را به فرآورده های شیمیایی با نام های افسانه یی عادت داد و در قفسه های آشپزخانه به جای سیب های سرخ زیبا ، کمپوت آناناس گذاشت .
همه ی پیراهن های خود را به دور انداخت و یک پیراهن جدیدی نایلونی با یقه ی شق و رق خرید و دست آخر کراواتش را کوتاه کرد و بالای آن را با یک گره ویندسور به شکل مثلثی بی عیب و نقص درآورد . شلوار مخمل کبریتی با برگردان دوبل پوشید و کفش هایی با تخت پلاستیکی به قطر پنج سانت به پا کرد . کیف اسنادش را بخشید و به جای آن یک کیف آبی رنگ با حروف نام یک شرکت هواپیمایی خرید که می توانست بندش را به روی شانه بیندازد . و طبیعتن ساعت مچی اش دیگر بند ساده چرمی نداشت . حالا یک زنجیر براق طلایی جای آن را گرفته بود .
سابقن می توانست ترانه محلی را یک بند بخواند اما حالا این آهنگها کمی قدیمی و از مد افتاده به نظر می رسید و با هیچ راک اندرولی جور در نمی آمد .
او که در دوران دانشجویی شعر می سرود حالا زور می زد تا پیام های تبلیغاتی بنویسد . در گذشته هر شب مشتری دائمی و مجذوب سالن های تئاتر شهری بود که در آن زندگی می کرد و اکنون تمام شب میخکوب صفحه ی تلویزیون می شد .
او در یک روز فرخنده به مهمانی دعوت شد . پیراهن نایلونی خود را با همان یقه ی شق و رق پوشید . در مهمانی شراب ننوشید و از میزبان تقاضای یک لیوان اسکاچ کرد و سؤال خانم صاحبخانه را چنین پاسخ داد که بله ،بارتوک و استراوینسکی خیلی خوب هستند اما حرف اول موسیقی قرن را الویس پریسلی می زند . و به نظر او سه ساعت نشستن بر روی یک صندلی نراحت برای مردم دیوانه یی که هنر را برای تهییج شدن می خواهند چیزی نیست . و از آن جا که دموکرات هم شده بود ، در وقت خداحافظی دست خام صاحبخانه را نبوسید .
مهمانان رفتند و دوستی که او را دعوت کرده بود گفت : « چه آدم نازنینی ! » همسرش با لبخندی به او پاسخ داد : « بله ، اما با تمام این حرف ها او یک مجار است . »

ارسال یک نظر