۲/۱۹/۱۳۹۱




علیرضا عاشوری
مقاله زیر رو حدودا یک ماه پیش همزمان با اختلالات اینترنت کشور نوشتم که با توصیه هایی انتشار ندادم حالا امیدوارم برداشت اشتباهی از متن نشود! قاعدتا پس از قرائت میبایست برای خیلی از سوالهای ذهنیتون پیرامون عبارتی به نام اینترنت ملی پاسخی پیدا کرده باشید. البته سعی خواهم کرد در صورتیکه در پایین مطلب سوالی ارسال کنید در حد توان پاسخگو باشم.
پرونده ای در بررسی ملی کردن صنعت اینترنت

با همزمانی بروز اختلالات و کندی سرعت در لایه دسترسی به شبکه جهانی اینترنت و بروز شایعات و ابراز نگرانی ها پیرامون ارتباط آن با راه اندازی فاز نخست پروژه ای تحت عنوان اینترنت ملی، این مقوله تبدیل به یکی از بحث برانگیزترین موضوعات در روزهای اخیر شده است. با توجه به اظهارنظرهای منتشر شده – و بعضا تکذیب شده پس از انتشار – از نهادها و منابع رسانه ای رسمی و غیر رسمی لزوم یک نگاه صحیح به این تعاریف بیش از پیش احساس می شود. در ادامه سعی بر آن است تا به صورتی اجمالی به بررسی این پروژه بپردازیم امید آنکه بتوان در خلال مطلب به پرسشهای مخاطبان پیرامون این موضوع نیز پاسخی جامع ارائه داد تا در نهایت موجب منطقی شدن سطح نگرانی ها و افزایش سطح آگاهی جامعه شود.

اینترنت ملی چیست؟ و اصلا اینترنت ملی یا شبکه ملی اطلاعات؟

با نگاهی به برنامه پنجم توسعه و ذیل ماده ۴۶ ام آن میتوان دریافت که بحث اصلی بر سر شبکه ایست با نام “شبکه ملی اطلاعات” که طبق متن برنامه پنجم عبارت است از:

“شبکه‌ای مبتنی بر قـرارداد اینترنت(IP) به ‌همراه سوئیچها و مسیریابها و مراکز داده‌ای به صورتی که درخواستهای دسترسی داخلی و أخذ اطلاعاتی که در مراکز داده داخلی نگهداری می‌شوند به هیچ‌وجه از طریق خارج کشور مسیریابی نشود و امکان ایجاد شبکه‌های اینترانت و خصوصی و امن داخلی در آن فراهم شود”

اما این عبدالمجید ریاضی معاونت خبرساز سابق فناوری اطلاعات وزارت ارتباطات بود که نخستین بار واژه شبکه ملی اینترنت را مطرح و در تعریف و توجیهش در مصاحبه ای بیان کرد:

” اینترنت در دنیا به یک کلمه خاص تبدیل شده است و از هر‌کس هم بپرسید، می‌گوید اینترنت شبکه‌ای است که کامپیوترهای دنیا را به هم متصل می‌‌کند. اما از نظر من که کارم را به صورت تخصصی دنبال می‌کنم، اینترنت تعریف دیگری دارد. اگر بشود شبکه‌ای درست کرد که ویژگی‌های اینترنت راداشته باشد در سطح محدود توزیع شده و در نهایت قابلیت اتصال به شبکه جهانی را هم داشته باشد، برای من اهمیت دارد. حالا شما هر اسمی که می‌‌خواهی روی آن بگذار. ما اسم آن را می‌گذاریم “اینترنت ملی“

فارغ از متن برنامه پنجم و تعابیر و تعاریف رسانه ای با توجه به اظهار نظرهای مسئولین امر و بخشنامه های وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات به شرکتهای خصوصی و نمونه های مشابه در دنیا، می توان از مناظر مختلفی چون زیرساختی و ارتباطی، اقتصادی، سیاسی و در نهایت امنیتی این مقوله را بررسی کرد. که در ادامه در قالب پاسخ به چند سوال متداول به بررسی موضوع با همان عنوان مصطلح اینترنت ملی خواهیم پرداخت.

متولی اینترنت کشور کیست؟ متولی اینترنت ملی چه کسی خواهد بود؟

حقیقت آن است که در حال حاضر سازمانهایی نظیر شورای‌عالی فناوری اطلاعات، شورای‌عالی انفورماتیک، مرکز توسعه فناوری اطلاعات و رسانه‌های دیجیتال وزارت ارشاد، شورای‌عالی اطلاع‌رسانی، وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات، معاونت علمی و فناوری ریاست‌جمهوری، پژوهشگاه دانش‌های بنیادی، شورای‌عالی انقلاب فرهنگی، مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی ، سازمان نظام صنفی رایانه‌ای کشور و … هر کدام خود را از مناظر مختلف محتوایی، نظارتی و یا ارتباطی، متولی کل یا بخشی از اینترنت کشور می دانند و به قولی در حال حاضر اینترنت کشور نه از نبود متولی، بلکه از وفور متولی رنج می برد! اما در این میان از منظر زیرساختی و ارتباطی از همه بیشتر نقش شرکت ارتباطات زیرساخت (به نمایندگی وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات) از سویی و پژوهشگاه دانشهای بنیادین (به نمایندگی از وزارت علوم، تحقیقات و فنآوری) از سویی دیگر پررنگ تر خواهد بود.

در موضوع اینترنت ملی، دکتر شهشهانی، قائم مقام وقت پژوهشگاه دانشهای بنیادی که در کنار ریاست نمادین آن (محمدجواد لاریجانی) از آورندگان اینترنت به کشور به شمار می رود در اردیبهشت ماه ۸۵ در گفتگویی با روزنامه شرق تفکر راه اندازی اینترنت ملی را در نتیجه دعوا بر سر تولیت اینترنت کشور می داند و بیان می کند:

” مرکز ما از سال‌ها قبل این طرح را دنبال می کرد چرا که اعتقاد داشتیم که با افزایش روز افزون کاربران اینترنتی ما باید یک نقطه تماس داخلی داشته باشیم. ولی گاهی به نظر می آید بعضی کسانی که در پروژه اینترنت ملی شریک هستند با چنین تفکری جلو نیامده‌اند و تفکر بر سر تولیت است به جای اینکه مطرح شود که اگر ما نقطه تماس داخلی داشته باشیم این کار به نفع مصرف کننده داخلی است. به همین علت من فکر می‌کنم باید سعی کنیم این تمایل به انحصار و تولیت را کنار بگذاریم و به سوی منافع استفاده کننده گام برداریم. “

به هر حال پس از همه دعواها بر سر متولی گری اینترنت ملی، مجلس هشتم در برنامه پنجم توسعه، مشخصاً وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات را مکلف به ایجاد و توسعه شبکه ملی اطلاعات می نماید که امروز میتوان آن را متولی اصلی راه اندازی اینترنت ملی در کشور دانست.

آیا قرار است ارتباط ایران با شبکه جهانی اینترنت قطع شود؟
این سوالیست که بیش از همه موجبات نگرانی مشترکین فعلی اینترنت را فراهم آورده و قطع ارتباط ایران با شبکه جهانی اینترنت همیشه از بحث برانگیزترین موضوعات در مقوله اینترنت ملی بوده است.
در پاسخی صریح به این سوال می توان گفت در حال حاضر خیر! کما اینکه در ذیل همان ماده ۴۶ برنامه پنجم توسعه وزارت ارتباطات در کنار راه اندازی شبکه ملی اطلاعات مکلف به افزایش ضریب دسترسی خانوارها به اینترنت و نیز متعاقب آن افزایش پهنای باند اینترنت بین الملل شده است بدین صورت که در برنامه پنجم وزارت ارتباطات مکلف است:

“امکان دسترسی پرسرعت مبتنی بر توافقنامه سطح خدمات را به صورتی فراهم نماید که تا پایان سال دوم کلیه دستگاههای اجرائی و واحدهای تابعه و وابسته و تا پایان برنامه، شصت درصد (۶۰%) خانوارها و کلیه کسب و کارها بتوانند به شبکه ملی اطلاعات و اینترنت متصل شوند. میزان پهنای باند اینترنت بین‎الملل و شاخص آمادگی الکترونیک و شاخص توسعه دولت الکترونیک باید به گونه‎ای طراحی شود که سرانه پهنای باند و سایر شاخصهای ارتباطات و فناوری اطلاعات در پایان برنامه در رتبه دوم منطقه قرار گیرد.”

آنچنانکه در بخشنامه های مختلف صادر شده توسط وزارت ارتباطات به توزیع کنندگان اینترنت کشور و همچنین سخنان مسئولان مطلع وزارت ارتباطات مشهود است قرار بر این نیست که ارتباط ایران با شبکه جهانی اینترنت قطع شود. اما لازم به ذکر است یکی از اهداف طرح اینترنت ملی در فازهای ابتدایی پروژه فراهم آوردن امکانیست که در صورت قطعی احتمالی ارتباط ایران با شبکه جهانی اینترنت – چه از سمت نهادهای مربوطه داخلی، چه بر اثر حوادث غیر مترقبه بر بسترهای ارتباطی با شبکه جهانی و چه بر اثر تحریمهای خارجی – دسترسی به شبکه داخلی اطلاعاتی کشور یا همان شبکه ملی اطلاعات به صورت کامل برقرار باشد. امکانی که تا به حال وجود نداشته و در مسایلی نظیر قطعی فیبر نوری جاسک-فجیره دسترسی به سایتهای داخلی و حتی دولتی با اختلال مواجه می شده اند.

آیا اینترنت ملی از نظر فنی نسخه مشابهی در دنیا دارد؟
در پاسخ به این سوال باید گفت مشابه های بسیاری در دنیا موجود است. البته با کاربردها وتفاوتهای ساختاری متفاوت. برای مثال NBN یا شبکه باند وسیع در استرالیا و طرح پهنای باند ملی ایالات متحده امریکا در مقیاسهایی وسیع، شبکه Kwangmyong در کره شمالی و internet II در آمریکا و میان برخی مراکز پژوهشی در مقیاسهایی محدودتر. که در کره شمالی به موازات شبکه اینترنت و به صورت مستقل از آن و با هدف محدودیت ارتباطات خارجی کاربران و تأمین نیازهای ارتباطی داخلی راه اندازی شده و در استرالیا و ایالات متحده در جهت تقویت دسترسی کاربران به منابع اطلاعاتی شبکه جهانی اینترنت با سرعت بیشتر و کیفیت بالاتر.

نکته ای که در بررسی شبکه هایی چون NBN استرالیا و طرح پهن باند ملی ایالات متحده حائز اهمیت است مقیاس زمان بندی و هزینه های بالای اجرای پروژه است که برای مثال در پروژه NBN که صرفا به بهبود زیرساختهای ارتباطی می پردازد بالغ بر ۳۵٫۹ بیلیون دلار ( بیش از پنجاه هزار میلیارد تومان ) بوده و پیش بینی شده است در پایان سال ۲۰۲۱ بتواند در حدود ۹۳ درصد از جمعیت ۲۰ میلیون نفری استرالیا را تحت پوشش قرار دهد.

در ادامه خالی از لطف نیست دانستن این مطلب که در ابتدای ورود اینترنت به کشور نیز بحثی مشابه اینترنت ملی میان پژوهشگاه دانشهای بنیادین(فیزیک نظری) و مسئولان مخابرات مطرح بوده است تا آنجا که دکتر شهشهانی جانشین ریاست وقت پژوهشگاه در مصاحبه ای درباره ورود اینترنت به ایران در سال ۱۳۶۸ با بیان اینکه مسئولان مخابرات از همان ابتدا مخالف ورود اینترنت به ایران بودند اشاره می کند:

از همان ابتدا در مخابرات ایران کسانی بودند که اعتقادی به اینترنت نداشتند. آنها فکر می‌کردند اینترنت یک مد روز است و زود فراموش می‌شود. آنها کوشش می‌کردند شبکه ای محدود‌تر به نام X25 را راه‌اندازی کنند و می‌گفتند هر نوع فعالیت شبکه‌ای، باید تحت همین شبکه انجام شود.

انتظارات طراحان اینترنت ملی از این طرح چیست؟
در یک نگاه کلی، هدف یا به تعبیری صحیح تر رویای طراحان اینترنت ملی را میتوان اینگونه تشریح کرد که شبکه ای یکپارچه یا به قول مهندس عبدالمجید ریاضی یک ابر شبکه! شامل دیتا سنتر های عظیم در داخل کشور ایجاد نمایند و کلیه سایتهای ایرانی میزبانی وبسایتهای خود را به آن دیتاسنترها بسپارند و در نهایت کاربران بتوانند با سرعت بیشتر و بدون پرداخت هزینه پهنای باند خارجی و با امنیت و نظارت بهتر به سایتهای ایرانی متصل شوند.

اما این رویا را با توجه به نوع طراحان آن میتوان از دو منظر امنیتی و ارتباطی تفسیر کرد و در نهایت قضاوت کرد که آیا اصلا این رویا دست یافتنیست یا خیر!

انتظاری که سازمانهای تأمین کننده امنیت کشور از عملیاتی شدن پروژه اینترنت ملی دارند را می توان اینگونه بیان کرد که با تحقق اینترنت ملی، هر ایرانی در هنگام اتصال به شبکه، علاوه بر شناسه اینترنتی خود دارای یک شناسه اینترانتی منحصر به فرد نیز می شود و تمامی اطلاعات صاحب آن شناسه برای مسئولان امنیتی به سهولت قابل دسترس خواهد بود تا در پیگیری جرائم اینترنتی و امنیتی با موانعی نظیر عدم همکاری شرکتهای توزیع کننده در اعلام اطلاعات شخص خاطی روبرو نباشند. و از روی دیگر در صورت قطع ارتباط ایران با شبکه جهانی اینترنت به هر دلیل ( قواعد داخلی و یا تحریم خارجی ) ارتباطات داخلی کشور با مشکل مواجه نشود. و نیز به دنبال میزبانی سایتهای ایرانی در داخل کشور نظارت و کنترل محتوای وبسایتها به سهولت امکان پذیر باشد.

از سویی ، هدف، یا به قولی همان رویایی که برنامه پنجم توسعه به موجب آن وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات را ملزم به اجرای این طرح کرده می توان یکپارچه سازی و توانمندسازی شبکه داخلی، میزبانی سایتهای ایرانی در داخل کشور ، بالا بردن سرعت اتصال کاربران به وب سایتهای داخلی و در نهایت کاهش هزینه های مصرف پهنای باند اینترنت و بالا بردن امنیت شبکه داخلی کشور دانست.

مشکلات و موانع فراروی پروژه اینترنت ملی چیست؟
در هر قدم از مسیر اختراع اینترنت ملی میتوان به چندین مانع و مشکل تئوریک و عملیاتی اشاره کرد که بعضا به دلیل شرایط فعلی کشور گذر از برخی از آنها به اصطلاح، حتی روی کاغذ نیز غیرممکن بوده، یا دهها سال به طول می انجامد که در ادامه به برخی از آنها اشاره میکنیم.

یکی عدم وجود دیتا سنتر عظیم داخلی جهت میزبانی تمامی وبسایتهای ایرانی ، که به دلیل هزینه های بالا و محدودیت منابع از یک سو و شرایط تحریمی در جهت خرید سرورهای مورد نیاز و نبود تخصص کافی نسبت به ایجاد و تأمین امنیت عمومی آن عملا راه اندازی آن دور از ذهن است. مگر به صورتی محدود مانند مراکز داده خصوصی و دولتی موجود در کشور نظیر مرکز تحقیقات مخابرات ایران، پارس آنلاین و … و نکته جالب اینکه به دلیل همین محدودیت، در حال حاضر حتی سایت برخی بانکها نظیر بانک پارسیان و برخی خبرگزاری های دولتی نیز بر روی سرور های خارجی هاست شده اند.

دیگری عدم وجود دی ان اس سرور یا به عبارتی صحیح تر روت سرور مناسب جهت راهنمایی مرورگرها در شبکه ملی اطلاعات به سمت سرورهای مقصد، در اینجا لازم است به ذکر توضیحاتی پیرامون نحوه ارتباط کاربران با شبکه جهانی اینترنت و یا به عبارتی ساده تر نحوه نمایش یک وب سایت برای بازدیدکننده بپردازیم. به بیانی ساده هر کامپیوتر در هنگام اتصال به هر شبکه ای دارای یک شناسه بر طبق قواعد آن شبکه است. هنگام اتصال به شبکه جهانی اینترنت این آدرس ترکیبی از اعداد شبیه به ۷۲٫۱۲۳٫۱۲۳٫۴۵ است که موقعیت کاربر را در اتصال شبکه جهانی مشخص میکند و اصطلاحا به آن شناسهIP گویند. وقتی شما در مرورگر خود یک آدرس اینترنتی را وارد می کنید مرورگر شما یک درخواست به نزدیکترین دی ان اس سرور (dns server) فرستاده و از آن شناسۀ IP متناظر با آن آدرس اینترنتی را پرسش میکند. در نهایت آن دی ان اس سرور با اتصالش با سایر دی ان اس سرور ها و با مدیریت روت سرورها آن شناسه را یافته و به مرورگر شما اعلام کرده و سپس مرورگر شما با آن شناسه به سرور مورد نظر متصل شده و وبسایت را برای شما به نمایش می گذارد.


در دنیا ۱۳ روت سرور (root server) موجود است که ۹ تای آن در ایالات متحده است که برای مثال ICANN یکی از معروف ترین آنهاست که در واقع پایگاه اطلاعاتی اصلی آدرس های عمومی ثبت شده در شبکه جهانی اینترنت بوده و سایر دی ان اس سرورها یا به اصطلاح Mirror ها از آنها تغذیه اطلاعاتی می شوند. یکی از ابهاماتی که تا کنون مسئولان وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات به آن پاسخ روشنی نداده اند جایگزین مناسب برای این روت سرورهاست. زیرا که به دلیل شرایط تحریمی ایران، اخذ مجوز و دسترسی احداث حتی یک Mirror در داخل کشور نیز دور از ذهن است. عبدالمجید ریاضی در پاسخ به این ابهام می گوید: “شما یا ارتباط با شبکه جهانی دارید یا ندارید اگر دارید که به راحتی می‌توانید متصل شوید به‌همین ROOT SERVER ها، اما اگر نداشته باشید هزاران آدرس که در خارج از کشور هاست شده‌اند به چه درد ما می‌خورد در حالی که ما می‌توانیم هزاران آدرس را که روی IDC های کشور، هاست شده‌اند را روی سرور بگذاریم، نمی‌‌توانیم؟” که حال با این تفسیر باید بررسی کرد آیا از لحاظ فنی توانایی راه اندازی روت سرور حتی در سطح دامنه وبسایتهای هاست شده در دیتاسنتر های داخل کشور وجود دارد یا خیر!

اخیرا وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات با بخشنامه طرح جداسازی اینترنت از اینترانت که به شرکتهای توزیع کننده اینترنت در کشور ابلاغ شد اینگونه پاسخ به این ابهام را به آینده موکول کرده است که : مراکز ارایه‌دهنده خدمات میزبانی داخلی باید نام دامنه‌های سایت‌های میزبانی‌شده به آدرس‌های عددی خصوصی اینترنتی متناظر با آنها را صرفا از طریق سرورهای DNS که در آینده توسط سازمان فناوری اطلاعات ایران اعلام خواهد شد، تبدیل کنند.

مانع دیگر را میتوان اینگونه بیان کرد که بنابر شواهد قرار است در طرح اینترنت ملی به هر کاربر دو آدرس IP یکی برای اتصال به شبکه جهانی اینترنت و دیگری برای اتصال به شبکه کشوری اینترانت اختصاص داده ‌شود. که آدرس آی‌پی معتبر (IP Valid) برای اینترنت و آدرس آی‌پی نامعتبر (IP Invalid) برای اینترانت کشوری استفاده می‌شود و پیرو این مهم تمامی توزیع کنندگان اینترنت می باید تغییرات عمده‌ای در سیستم‌های صورتحساب‌گیری accounting، billing و دیگر نرم‌افزارهای ارتباط با مشتری خود اعمال کنند که مستلزم صرف هزینه‌های زیاد و زمان کافی است چرا که با اختصاص دو آی‌پی به هر کاربر باید تمامی ظرفیت‌های موجود تا دو برابر افزایش یابند.

در عین حال با اصرار مسئولان وزارت ارتباطات بر اعمال تنظیمات در لایه دسترسی و نه در هسته اصلی و دیتا سنترها، تمامی مودم‌های سمت مشترکان( بیش از دو میلیون مودم موجود ) نیز باید تعویض شوند که هزینه جدیدی به کاربر تحمیل می‌کند و در مورد پیوست‌های امنیتی پروانه‌ها هم بدین صورت خواهد بود که ضمن پیچیدگی باعث صرف هزینه‌های دو برابری خواهد شد و مضافا در مواردی مانند اتصال تلفنهای همراه به اینترنت حتی پیاده سازی این موضوع در لایه دسترسی از لحاظ تئوریک هم محل ابهام است . و این موضوع در حال حاضر قویا موجب اختلاف میان شرکتهای توزیع کننده اینترنت و وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات است به صورتی که “شانه ساززاده” از اعضای هیات مدیره سازمان نظام صنفی رایانه‌ای کشور می گوید: “به وزارت ارتباطات و فنآوری اطلاعات پیشنهاد داده‌ایم این تغییرات در دیتاسنترهای شرکت‌های تامین‌کننده پهنای باند صورت گیرد اما آنها به دنبال این هستند تا این طرح بر روی مودم مشترکان اجرا شود. ” و بنابر این تفسیر رسیدن به اهداف برقراری اینترنت ملی در آینده ای نزدیک غیر ممکن به نظر می رسد.

یکی دیگر از موانع بر سر راه پروژه اینترنت ملی سرویس جستجوگر ملی و ایمیل ملی است. جستجوگری که بتواند تمامی وب سایتهای هاست شده در داخل کشور را مانیتور کرده و جوابگوی نیازهای کاربران در جستجوی اطلاعات خاص بر روی این سایتها گردد و از طرفی دیگر یک سرویس دهنده ایمیل داخلی که در صورت قطعی ارتباط ایران با شبکه جهانی نیز قابل دسترسی باشد. در سالهای اخیر طرح های مختلفی بر طریقه اجرای این دو سرویس، توسط وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات مورد بررسی و بعضاً اجرا قرار گرفته که در نتیجه تمامی آن تلاشهای نافرجام، عدم امکان عملیاتی راه اندازی این سرویس ها به صورت متمرکز در داخل کشور بیش از پیش نمایان شده است. فلذا سازمان فناوری اطلاعات ایران در فراخوانی تحت عنوان مشارکت درفجر(فراهم‌سازی جویشگر رایانه‌ای) و فخر(فراهم‌سازی خدمات رایانامه‌ای) از کلیه شرکتهای فعال در حوزه فناوری اطلاعات دعوت به همکاری نمود تا شاید بتوان با بهره گیری از ظرفیت و تخصص شرکتهای خصوصی این سرویسها را راه اندازی نمود. حال آنکه در نگاهی کلی در شرایطی که تأمین امنیت اطلاعات خصوصی کاربران نظیر اطلاعات حسابهای بانکی و … توسط مسئولین وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات نیز مورد تردید است اطمینان به شرکتهای خصوصی در جهت تأمین امنیت قطعا ابهام بزرگی را در جهت استفاده از اینگونه سرویس ها برای کاربران فراهم میکند تا جایی که حتی در صورت عملیاتی شدن نمیتوان اقبال عمومی و بهره گیری کاربران از این سرویس ها را انتظار داشت.

و در نهایت، اینترنت ملی، رویا یا واقعیت؟
حقیقت آن است که در جمع بندی های فنی کارشناسان و صاحب نظران حوزه فناوری اطلاعات، با در نظر گرفتن حجم عظیم شبکه اتصال کشور و تحریم ها و محدودیت منابع موجود و علی الخصوص قحطی مدیریتی توانمند در رأس هرم فناوری اطلاعات و ارتباطات کشور، پروژه ای تحت عنوان اینترنت ملی یا همان شبکه ملی اطلاعات، بیشتر شبیه یک راه تزئینی و مسیر بدون مقصد است تا یک پروژه دست یافتنی در آینده ای نزدیک! زیرا که طراحان اولیه آن که عمدتا افراد با سابقه مخابراتی بوده اند متأسفانه با توجه به اظهار نظرهایشان هنوز نتوانسته اند به تفاوتهای موجود میان یک شبکه مخابراتی شبیه تلفن ثابت و یک شبکه ارتباطی شبیه شبکه دسترسی به اینترنت، به درستی پی ببرند کما اینکه قائم مقام پیشین وزیر ارتباطات در مصاحبه ای در تفسیر پروژه اینترنت ملی می گوید:

” فرض کنید ما یک شبکه تلفن داخلی داریم. اگر شما در یک نقطه از تهران قصد داشته باشید به دوست خود زنگ بزنید به طور قطع از طریق همان مرکز تلفن، خود ارتباط شما برقرار خواهد شد و «ترانک»‌هایی که بین این مرکز تلفن و مرکز دیگر است، اشغال نخواهد شد. اما اگر از منطقه‌ای به منطقه‌ای دیگر، خط تماس شما برقرار شود، به طور قطع خط ارتباط شما از یک «ترانک» به یک «ترانک» دیگر متصل خواهد شد و به این دلیل که تعداد ترانک‌ها محدود است، کمبود به وجود می‌آید. همین‌طور شما در نظر بگیرید برای ارتباطات بین استانی و میان‌شهری که از همین قاعده پیروی می‌کند. حالا اگر زمانی خط تلفن شما مربوط به ترکیه باشد و خط تلفن من مربوط به پاکستان، در این صورت هر زمان که من قصد داشته باشم به شما تلفن بزنم، خط ارتباط من از طریق پاکستان به ترکیه متصل خواهد شد.”

به هرحال در میان رویا بودن یا واقعیت بودن پروژه اینترنت ملی بهتر است قضاوت را به گذشت زمان سپرد اما در این میان و با توجه به وضعیت موجود می توان به واقعیت دیگری دست یافت که به دلیل منابع میلیاردی این پروژه از محل بودجه کشوری، این پروژه مورد وثوق وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات قرار گرفته است و هر از چندگاهی از جهت گزارش عملکرد و پیشرفت پروژه، یک فاز آزمایشی! از این پروژه افتتاح می شود. کما اینکه سال گذشته در سوم بهمن ماه مترواترنت قم افتتاح شد و با گذشت یک سال از راه اندازی آن هنوز عملکرد آن در هاله ای از ابهام است! و امسال نیز به همین منوال قرار است با تغییرات آزمون و خطایی در شبکه داخلی کشور که به موجب آن چند روزیست اختلالات وسیعی در ارتباط کاربران با شبکه جهانی اینترنت مشاهده می شود در دهه مبارک فجر فازی دیگر از آن افتتاح گردد!



منابع:

نقل قول ها از دکتر شهشهانی

http://www.khabaronline.ir/news-7296.aspx

http://www.itna.ir/vdcfmjdx.w6djtagiiw.html

نقل قول ها از عبدالمجید ریاضی

http://www.ictna.ir/report/archives/004150.html

نقل قول از شانه ساز زاده

http://itna.ir/vdcauinu.49nw615kk4.html

کفن دزد - عباس معروفی

پدر که تنها مرده‌ شور شهر بود، وقتی ریق رحمت را سر می‌کشید و بقول معروف چانه می ‌انداخت به پسرش گفت: بابا جان؛ من بخاطر شماها، بخاطر آن شکم کاردخوردتان خیلی گناه کرده‌ ام و برای اینکه بتوانم یک لقمه نان وصله‌ی شکمتان بکنم، از هر مرده ‌ای نیم زرع کفن کم گذاشته ‌ام. لاابالی‌گری کرده ‌ام، کارم تمیز نبوده‌ است، سدر و کافورم آب زیپو بوده‌ است، همه‌ ی مردم هم این‌ها را می‌دانستند، اما قحطی مرده‌ شور بود و خب دیگر…بگذریم. دیشب خواب دیدم مرده‌ ام و رفته‌ ام جهنم، آخ که نمی دانی چقدر خوفناک بود! اگر می‌دانستم عاقبتم آنجاست، بخاطر جیفه‌ی دنیا که چرک کف دست است به این رذالت و نامسلمانی تن در نمی‌دادم و مرده‌های مردم را ناقص الکفن نمی‌فرستادم آن دنیا. خلاصه اینکه آنجا، شب اول قبر نکیر و منکر به من گفتند: “لامصب بی‌ دین، پنجاه شصت سال عمر کردی و یک “خدا بیامرزی” با خودت نیاوردی؟ که اگر آورده بودی، بخاطر شغل مشکلی که داشتی، یکی از همین مرده‌های با اصل و نسب شفیع تو می‌شد و ما می‌فرستادیمت بهشت. یا اگر چهل نفر از دنیای زندگان برایت خدا بیامرز می‌فرستادند…” حرف پدر به اینجاها که رسید غافل دندان‌هایش قفل شد و دستهایش افتاد روی‌ سینه و چشمش برگشت و مرد. آن چهل سالش هیچ، جوانمرگ شد! و پسر از صبح فردا با شستن پدر کارش را شروع کرد و رسما شد مرده‌ شور شهر. و از همان روز کاسه‌‌ی گدائی دست گرفت و دوره افتاد به “خدابیامرز” جمع کردن برای پدر. دلش می‌خواست مردم بیایند و یکی یک خدابیامرز بگویند و پدر را بی‌حساب و کتاب یک ‌راست بفرستند بهشت. یکی یک مو به کچل بدهند مودار شود. اما مردم مرده‌هاشان را می‌دادند دستش که بشوید، و خودشان مثل برج زهرمار گوشه‌ ای می‌ایستادند و هی امر و نهی می‌کردند: _ هان بارک الله، طرف راست را یک بار دیگر تطهیر کن. بعد هم هی غرغر و ناسزا. آرزو به دل پسر مانده بود که یکی بهش بگوید: “خدا پدرت را بیامرزد” به این حساب که اگر پدرش دختر دنیا نبوده، اقل کم پسر آخرت باشد. اما نمی‌گفتند. تقصیر خودش بود. می‌خواست کفن ندزدد! نیم زرع کفن هر مرده را کش رفتن و یک عمر مرده‌ خوری، این حرفها را هم داشت. مردم که گناهی نکرده بودند. مرده ‌هاشان را می ‌دادند دست این خدانشناس که درست و حسابی بفرستد آخرت. پول خوبی هم می‌دادند، حتی آن اوائل عزت و احترامش هم می‌کردند. اما دیگر طاقت نمی‌آوردند که هر غلطی خواست بکند. آخر نیم متر کفن از مرده کم گذاشتن که نشد کار! هر چند که فقیر و بی‌چیز باشی. مردم اگر بالاجبار کارشان به مرده‌ شور جوان می‌افتاد و تن به سلام و علیک می‌دادند، دیگر روح نمی‌دادند. ملکه‌ی ذهنشان شده بود: “کفن دزد خدا بیامرز ندارد” اصلا ثواب آخرت جمع کردن یعنی چه با این‌ همه چاپلوسی و دروغ و این حرفها! پدر کفن دزد، پسر هم بدتر از او! اما توقع پسر بالا بود و توی کله‌ی خرابش هزار خیال و سودا. چاره‌ ای نبود پسر می‌بایست کاری بکند که برای پدر خدا بیامرزی بگیرد. از آن به بعد برای مرده ها فاتحه می‌خواند و می‌نشست یک شکم زار زار گریه می‌کرد و نوحه و ضجه‌ اش بالا می‌رفت. بلکه مردم آن یک جمله را بگویند و گذشته‌ها را از یاد ببرند. اما هر چه زور می‌زد کار بدتر می‌شد و چشم‌ غره ‌ها را می‌دید و فحش‌ها را می‌شنید. اینکه می‌گویند توی خواب مار نیش نمی‌زند، درست، اما ممکن است بخت و اقبال یک‌هو رو کند، یک وقت ممکن است آدم توی خواب هزار مار و عقرب ببیند و بعدش راه گنج قارون را پیدا کند و یا شب تا صبح کابوس جهنم ببیند و بعدش دروازه ‌ی باغ شداد برویش باز شود. مثل پسر که الابختکی یک شب همین‌ که چشم بر هم گذاشت تا الاه‌ صبح خواب پدرش را دید. اول هر چه نگاه کرد آتش بود و دود و جانور. بعد پدرش را دید که آن ته، وسط جانوران عجیب و غریب روی یک نیم‌ سوز نشسته و از زبانش آتش و دود می‌زند بیرون. تا پدر پسر را دید از جا پرید و دست تکان داد و فریاد زد: _ پسرم؛ چه کردی؟ چه شد؟ چند سال است منتظرم که چهل خدا بیامرز برایم بفرستی، اما بگمانم از یادت رفته‌ام و شاید راه و روش مرا در پیش گرفته‌ای! نکند؟! پسر لبخندی زد و گفت: نه پدر جان، این مردم یک‌دنده و کله‌شق پایش ایستاده ‌اند که: “کفن دزد خدا بیامرز ندارد”. _ دروغ بارشان کن، خرشان کن، بترسانشان. این نیم‌ سوز را می‌بینی؟! پسر نالید: _ ای بابا، با این مردم مگر می‌شود بازی بازی کرد؟! تا بخواهی زیر ابروی فکر و خیالت را برداری، کورش کرده‌ای. هر چه پول داشتم جمع کردم، هرچه هم نداشتم کفن دزدیدم و شب سالت همه‌ی اهل شهر را سور دادم. خوردند و جز ناسزا چیزی نگفتند. بعد هم پشت سرم توی کوی و برزن صفحه گذاشتند که: “غذایش خوب بود، اما مرده‌ شور خانه‌اش را ببرد، عین قبر! خیال می‌کند شهر هرت است، نان بدهد عمله‌ی خیر اموات‌بگو جمع کند”. و از این حرفها. خلاصه سوخته حسابشان را وصول کردند و هر چه داشتم خوردند و رفتند. می‌دانی پدر، هنوز هم که هنوز است، بد و بیراه است که از چپ و راست از در و دیوارم بالا می رود.” ناگهان پدرش فریاد زد: _ آی نگو، سوختم.نیم‌ سوز. خب گورکن ‌ها و مرده ‌خورها چطور؟ آنها هم چیزی نمی‌گویند؟ _ آنها کار می‌کنند اما “خدابیامرز” نمی گویند. تا صبح همین‌جور، این گفت و آن گفت. آخرش هم نصفه‌ کاره ماند و پسر گیج و منگ از خواب پرید فقط یادش مانده بود که پدر چه زجری روی نیم‌ سوز می‌کشید. پیش خودش گفت: ” درست است که “خدابیامرز” مفت نیست، درست است که مردم می‌دانند ما طایفتا” کفن دزد بوده‌ ایم، درست است که رسوای دو جهان شده‌ایم، اینها همه درست. اما هر طور شده باید “خدابیامرز” را بگیرم، بلکه فرجی شد و پدرم از آتش جهنم و آن نیم‌سوز نجات پیدا کرد.” شب جمعه چند کیلو خرمای تازه خرید و سر بازار ایستاد جلوی مردم گرفت. به این امید که با هر خرما که بردارند، یک “خدابیامرزد”ی می‌گویند. اما دانه دانه ‌های خرما خورده شد و اگر بگوئی یک کلمه جز فحش و ناسزا به او و پدرش گفتند، نگفتند. از فردای آنروز هر مرده ای که شست و کفن کرد، یک تکه از کفن را که دزدید هیچ، یک چوب تیز شده هم مثل نیم سوز در ماتحت مرده فرو کرد و زیر لب گفت: _ دستم که به زنده ‌تان که نیفتاد، مرده‌ تان را ادب می‌کنم. حالا ببینم کی برای پدرم خدا بیامرزی نمی ‌گوید. از آن به بعد این کار برایش شد عادت. راحت یک تکه کفن می دزدید و یک چوب نثار مرده می‌کرد.آنقدر کرد و دزدید که گند کارش درآمد. یک دفعه مردم به صرافت افتادند و هجوم آوردند و ریختند توی غسالخانه و هوار هوار راه انداختند و دیوار هر چه موال را روی سرش خراب کردند که: _ لامروت! خدا پدرت را بیامرزد، اقلاً کفن می‌دزدید، دیگر چوب به مرده ‌هامان فرو نمی‌کرد. تو دیگر چه جانوری هستی؟ کفن دزد - تاریخ نخستین انتشار، اسفند ۱۳۵۸؛ شماره ۵ جُنگ ادبی برج

۱/۳۰/۱۳۹۱

روند داستان نویسی کارلوس فوئنتس از زبان خودش

روند داستان نویسی کارلوس فوئنتس از زبان خودش ( داستان نویسان موفق هیچ وقت حقیقت را نمی گویند ) « من نویسنده صبحگاهی هستم . از ساعت هشت و نیم شروع می کنم به نوشتن با قلم و تا ساعت دوازده و نیم ادامه می دهم و سپس می روم شنا . بعد بر می گردم و ناهار می خورم و بعد ازظهر کتاب می خوانم . بعد هم می روم پیاده روی تا برای نوشتن روز بعد آماده شوم . اول بامداد می نویسم و بعد که حس کردم داستان آنجاست ، آن را کناری می گذارم . بعد دست نویس را تصحیح می کنم و خودم آن را ماشین می کنم و تا آخرین لحظه آن را اصلاح می کنم . وقتی داستان را روی کاغذ می آورم درواقع کار آن تمام شده است : نه صحنه ای از قلم افتاده و نه بخشی . دقیقن می دانم قرار است چه رخ بدهد و کم و بیش همه چیز ثابت می ماند ، اما در این مواقع در واقع عنصر غافلگیری را درون خودم قربانی می کنم . هرکسی که می نویسد با این مسئله و مشکل آشناست که می داند چه می خواهد بنویسد ، اما آنچه روی کاغذ می آید کاملن او را شگفت زده می کند . . این یک مشکل پروستی است . مارسل پروست فقط زمانی می نوشت که آنچه را قرار بود بنویسد تجربه می کرد و با این حال به شکلی سعی می کرد بنویسد انگار هیچ چیز درباره آن مسئله نمی داند ، که این خیلی عجیب است من سعی می کنم فقط آنچه می خواهم را بنویسم و غافلگیر نشوم . به شکلی همه ی ما نویسندگان چنین ماجرایی داریم : دانستن آنچه می خواهی بگویی ، احاطه داشتن بر مواد داستانی و در عین حال برخورداری از اندکی آزادی که معنایش کشف ، شگفتگی و آگاهی از پیش شرط آزادی خواننده است . اگر در امریکای لاتین بخواهید تغییری در نوشته کسی بدهید ، حتا جای یک نقطه را عوض کنید ، واکنش نشان می دهد و خیلی سریع شما را متهم به سانسور و توهین می کند . وضعیت من به عنوان نویسنده ای مکزیکی مشابه نویسنده ای در اروپای شرقی است . ما از امتیاز سخن گفتن در منطقه ای برخوردارهستیم که این امتیاز در آن باب نیست . ما به جای دیگران سخن می گوییم ، مسئله ای که در امریکای لاتین بسیار مهم است ، درست مثل اروپای مرکزی . پابلو نرودا می گفت هر نویسنده ی امریکای لاتین در حالی قدم بر می دارد که سنگینی بسیار روی دوش خود احساس می کند ، سنگینی مردمش ، سنگینی خودش و سنگینی تاریخ ملی اش . ما باید سنگینی بسیار گذشته را باز سازی کنیم تا یادمان نرود چگونه زنده شدیم . اگر گذشته ات را فراموش کنی می میری . همه نویسندگان با وسوسه زندگی می کنند . برخی وسوسه تاریخ دارند و برخی فردگرای محض هستند و برخی هم در دنیای وسوسه محض غوطه می زنند ، که این مورد اخیر جهانی تر است . وسوسه من در تمام کتابهایم مشخص است : همه آنها با ترس سرو کار دارند . همه آثار من در مورد ترس هستند ، احساس جهانی ترس از اینکه چه کسی از در وارد می شود ، چه کسی ما را دوست دارد ، چه کسی را دوست داریم و چه گونه به اشتیاقمان می رسیم . این وسوسه ها در تمامی آثار من دیده می شوند ، آن هم در کنار بافت تاریخی که به شکل کلی در آثارم هست .»

۱۲/۲۹/۱۳۹۰

حاجي فيروز:


بچه ها امروز روز عید ماست
/لحظه های باز دید و دید ماست
/ پیش از این هر روز روز عید بود
/زندگی سرشار از امید بود
/ عید و فروردین خوبی داشتیم
/پیش از این آیین خوبی داشتیم
/زندگی آغاز می شد با سلام
/ اخم هایش باز می شد با کلام
/گوش ها گلبانگ بلبل میشنید
/ هر کسی گل گفته و گل می شنید
/ شاعران از نان و گل دم می زدند
/ حرف های تلخ را کم می زدند
/حرف ها آنقدر تکراری نبود /
شعرها اینقدر بازاری نبود /
چشم ها پیمانه های راز بود /
آسمانها فرصت پرواز بود /
قلب ها آن روز دور از هم نبود /
دست ها اینقدر نا محرم نبود /
مردمان پندار نیکی داشتند /
عشق را کوچک نمی پنداشتند /
هر کسی یار خودش را دوست داشت /
سایه دیوار خودش را دوست داشت /
شهرهای آشتی دروازه داشت /
جارچی هر روز حرفی تازه داشت /
آب با آیینه هم فرهنگ بود /
آسمان دریای آبی رنگ بود /
ماه زیر ابر پنهان بود؟نه/
روشنی محکوم کتمان بود ؟نه/
ماه در نوروز شکل داس بود /
آسمان آغوشی از احساس بود /
همت خورشید را فانوس داشت /
کوزه استعداداقیانوس داشت /
دست روی دست معنایی نداشت /
کوچه بن بست معنایی نداشت /
پیرها آنروز حرمت داشتند /
مردهای ایل غیرت داشتند /
مرد بر پیمان خود پا بند بود /
تر مویی آیه سوگند بود /
دامن زن جان پناه مرد بود /
شانه هایش تکیه گاه مرد بود زن شریک درد خود را می شناخت /
سرفه های مرد خود را می شناخت /
مرد از دیدار زن خرسند بود /
بهترین سوغاتی اش لبخند بود /
سرزمین ما زمانی بچه ها /
سرزمینی بود خیلی با صفا /
ابتدا و انتهایش این نبود /
نقشه جغرافیایش این نبود


آخرين سلول- عليرضا مجابي


آخرین سلول- روز هفتاد و هشتم- شورش رها از آدمهای فضول بدم می آید. آدمها همیشه دوست دارند نا شناخته ها را کشف کنند، از تو و زندگی تو بدانند، سرک بکشند و خیلی زود قضاوت کنند. گرچه هرگز به تملک شخصی اعتقاد نداشته ام اما به آزادی نگفتن باور دارم. بوی آن اتاق و حتا رنگ سبز چرک مبلمانش و درهای قهوه ای کمدهایش که وحشت اتاق خوابم را تداعی می کردند نتنها آرامم نمی کرد بلکه به دلپیچه و حالت تهوع دائم این روزهایم می افزود. این دکتر هم ظاهرا فقط چند کتاب جویده بود و همین و بس. و نمی دانست رنگ قهوه ای بر وحشت دیوانه ای چون من اضافه می کند. و آن بوی عطر که مثل سوزنی سوراخهای بینی ام را نشانه رفته بود و بدجور مشامم را می آزرد. خانم دکتر زیاد حرف می زند. زیاد حرف می پرسد و عکس احمقانه ی شریعتی در یکسو و فروغ در سوی دیگر اتاق، شخصیتش را بیشتر زیر سوال می برد. چند بار خواستم به او بگویم که تو خودت باید پاسخگوی اینهمه تناقض باشی که در خود داری. فضول بود. پرسید "حالت چطوره" و من با وقاحت تمام گفتم "خوبم. خیلی خوبم". دروغگویی این روزها مزه می دهد. مثل بازپرسها مچم را گرفت: " ولی مامانت میگه قرصارو قطع کردی نمی خوری، از خونه بیرون نمی ری حتا آشغالهات تلنبار می شوند و توی وسواسی عین خیالت نیست. با من رو راست باش تا بهت کمک کنم". من را سر لج انداخت. می خواهی بشنوی پس گوش کن. آن قرصهای لعنتی فقط من را خواب آلود می کنند، قوای جنسی ام را که این روزها به هیچ دردی نمی خورد افزایش می دهند و در من توهم حفره های سیاه بر می انگیزند. حوصله ی کسی را ندارم و بالجد از آدمها متنفرم. حتا از کسانی که دیدن و همصحبتی با آنان برایم روزی آرزو بود. به من اشتهای کاذب داده اند و من از این پر خوری حالم بهم می خورد. چرا نمی فهمی. من تصمیم خودم را گرفته ام. تلاش نکن عوضم کنی. نصیحتم نکن که استفراغ می کنم. فقط یک کوفتی بده که من استرس نداشته باشم و بتوانم این چند ماه را کار کنم. آخر، خانم دکتر، من بزرگ شده ام. هیچ وقت تا به این اندازه بزرگ نشده بودم که بدون هیچ پناه و کمکی روی پای خودم بایستم و مسوول زندگی خیلیهای دیگر هم باشم. نه دیگر به مردی نیاز دارم نه دیگر برای دوست داشته شدن گدایی می کنم. من کارهای مهمتری دارم که باید انجام دهم. و این ضعف روحیه بازدارنده است. من نیاز ندارم بخوابم. من نیاز ندارم غذا بخورم. من به معاشقه با عکس آدمی خیالی نیاز ندارم. من باید بتوانم روی پا بایستم تا دیگران از پا نیفتند. مفهوم است؟ با احترام از او جدا شدم و نگفتم که خودش را خسته کرده و آزمایشات و سیتی اسکن را باید در آن دنیا به او بدهم. سر راه رفتم سراغ حاجی. حاجی جانم هنوز شوهرم را یادش بود و از او پرسید. یک گلدان درختچه ی آپارتمانی خریدم و به من یک گلدان کوچک گل لاله هدیه داد. هنوز باورم نمی شود آن غنچه به محض اینکه به خانه آوردمش و در کنار پنجره ی آشپزخانه گذاشتم باز شد. اینجا هر گلی ظرف چند ساعت می میرد. من گلهای زیادی را یا پرواز دادم یا به خاک سپردم. مادرم همیشه می گوید کسی که با شورش دوستی کند بلافاصله کارش درست می شود و سوار هواپیما به دورترین نقطه ی زمین می رود. قهوه ای درست کردم. سیگاری روشن. و عکسهای کسی را دیدم که هر ثانیه در ذهنم رژه می رود. با آن پوتینهای سنگین. امروز در خیابان هم دیدمش. مطمئن بودم خودش است ولی در جمعیت گم شد. آدمها زود در دنیای خود گم می شوند و همدیگر را به راحتی پشت سر می گذارند. و بعد نشستم پشت میز تحریر قدیمی ام. از دوران دانشگاه دارمش. مثل فرزندی پانزده ساله که حالا دوران بلوغ خود را در تحمل وزن شش - هفت کتاب و دفتر نیمه کاره تحمل می کند. "خانم دکتر، من این روزها بیشتر می خوانم و می نویسم. بله، من از بچگی می نوشتم. از زمانی که هنوز به مدرسه نمی رفتم و فارسی را با لهجه صحبت می کردم تنها بودم و دوستان من کتابهایی بودند که هر شب آقا کلاغه زیر بالشم می گذاشت. همه شان را از بر بودم. دوران نوجوانی سکوت را یاد گرفتم. شبها کمتر از سه ساعت می خوابیدم ودائما می خواندم و می نوشتم. بله. من سالهاست که حرف نزدن را آموخته ام و دنیای من تنها نوشته های من است. حرفهایی که نه به تو خواهم گفت نه به کس دیگری." عکسها را دوباره نگاه کردم. گریه ام گرفت. و یادم آمد که بین هفت میلیارد انسان من هنوز تنهایم. مطمئن نیستم که هرگز نوشته هایم را خواهی خواند. من آدم کسل کننده ای هستم و پشت آن شوخ طبعی های جلف و لاسیدنهای ظاهرانه تلخترین و نچسبترین انسانی هستم که خلق شده است. نه خود لیاقت دوست داشته شدن را داشته ام، نه اراجیفی که ناگفته های بسیارم را تصویر می کنند. اما من به نوشتن معتادم. خودکارم را چند بار روی میز زدم. و شروع کردم به نوشتن: "روز هفتاد و هشتم- آخرین سلول". شورش رها – آخرین سلول- روز هفتاد و هشتم
Alireza Mojabi

۱۲/۱۱/۱۳۹۰

مردی هست که عادت دارد با یه چتر بکوبد توی کله ام



یک داستان کوتاه از : فرناندو سورنتینو
نویسنده ای از آرژانتین
ترجمه : محمد رضا فرزاد

مردی هست که عادت دارد با یه چتر بکوبد تو کله ام . با امروز دقیقن پنج سالی می شود که با چتر می کوبد تو کله ام . اولش نمی توانستم تحملش کنم . ولی حالا دیگر بهش عادت کرده ام .
اسم مرد را نمی دانم . می دانم که در ظاهر ، میانه اندام است ، بلوز خاکستری می پوشد ، موی کنار شقیقه اش خاکستری است و چهره ی معمولی دارد . من او را پنج سال پیش ، در یه روز گرم و کلافه کننده ملاقات کردم . روی نیمکتی که سایه درخت رویش افتاده بود ، در پارک پالرمو ، نشسته بودم و داشتم روزنامه می خواندم . ناگهان حس کردم چیزی به کله ام اصابت کرد. خیلی شبیه مردی بود که همین حالا ، همین طور که الان دارم می نویسم و یک بند کتکم می زند ، با چتر ، خیلی ماشینی و خونسرد می کوبید تو کله ام .
آن موقع بود که لبریز از خشم و عصبانیت گیج شده بودم و او همینطور یک بند می کوبید . ازش پرسیدم که مگر دیوانه ای . ولی به نظر نمی آمد که حتا صدایم را شنیده باشد . آن وقت تهدیش کردم که پلیس را صدا می زنم . ولی مرد خیلی راحت و خونسرد مثل سیب زمینی همین طور مشغول کارش بود . بعد از چند لحظه تعلل ، دیدم که انگار قصد ندارد نظرش را عوض کند . از جام بلند شدم و با مشت زدم تو دماغش . مرد روی زمین افتاد و ناله یی تقریبن بی صدا کرد . فورن روی پاهاش بلند شد و ایستاد . حسابی زور زد . بعد بدون هیچ حرفی باز شروع کرد با چتر کوبیدن تو کله ام . دماغش خون می آمد . آن لحظه بود که دلم به حالش سوخت . از این که آنقدر بد زده بودمش احساس پشیمانی می کردم . با این همه ، مرد دقیقن مرا چماق کوبی می کرد . فقط به آرامی با ضربه هایی که اصلن درد نداشت ، روی کله ام ضرب گرفته بود . خب البته ، آن ضربات بی اندازه اعصاب خورد کن بود . همان طور که همه تان می دانید ،وقتی یک حشره روی پیشانی تان می نشیند ، شما هیچ جوری احساس درد نمی کنید ، فقط اذیت می شوید . خب در آن اوضاع ، چتر یک حشره ی سمج بود که بارها و بارها در فواصل منظم توی کله ام فرود می آمد . با خودم کنار آمدم که گیر یک آدم دیوانه افتاده ام وسعی کردم تا فرار کنم . اما مرد دنبالم راه افتاد و بی هیچ حرفی همین طور توی کله ام می کوبید . بعدش شروع کردم به دویدن ( در این جا باید متذکر بشوم که کمتر آدمی است که بتواند به سرعت من بدود ) . مرد هم پشت سرم ، از جای خود ، سعی داشت بی جهت ضربه یی بر کله ام بنشاند . مرد حسابی هن و هن می کرد و نفس نفس می زد ، جوری که فکر کردم اگر همین جور مجبورش کنم تا با همان سرعت بدود ، جا به جا بیفتد و بمیرد . به همین علت سرعتم را تا حد قدم زدن کم کردم . بهش نگاهی انداختم . هیچ نشانه ای از رضایت یا شکایت در چهره اش نبود . او صرفن همین طور با چتر تو کله ام می کوبید . به فکرم رسید که سراغ یه اداره پلیس بروم و بگویم : « جناب سروان ، این آقا با یه چتر می کوبد تو کله ام . »
خود همین مورد حتمن مورد بی سابقه ای می شود . افسر احتمالن با تردی نگاهی به من می کند ، از من مدارکم را می خواهد و شروع می کند به پرسیدن یه سری سؤال گیج کننده و ممکن است حتا غائله را با دستگیری خود من خاتمه یابد .
فکر کردم بهتر است به خانه برگردم . . سوار اتوبوس خط 67 شدم . او هم ، همه ی این مدت با چترش می کوبید توی ملاجم . . روی صندلی اول نشستم . او هم درست بغل دستم ایستاد و با دست چپش دستگیره ی سقفی را چسبیده . با دست راستش هم بدون آن که کوتاه بیاید ، هی با چتر کتکم می زد . اولش ، مردم توی اتوبوس با کمرویی لبخند زدند . راننده بناکرد از توی آیینه ی بغلش ما را پاییدن . کم کم همه چیز مهیا شد برای خندیدن دیگران ؛ قهقهه های کشدار و تمام نشدنی فضای اتوبوس را گرفت . من از شرم داشتم می سوختم ، ولی جلاد من ، بی اعتنا به خنده ی مردم ، به کار خودش مشغول بود .
من روی پُل - ما روی پُل - پاسیفیکو پیاده شدیم . در طول خیابان سانتافه قدم زدیم . همه به طور احمقانه ای بر می گشتند و به ما خیره می شدند . یکی دو بار به سرم زد تا بهشان بگویم : « به چی نیگا می کنین احمق ها ؟ تا حالا ندیدین یه آدم با یه چتر بکوبه تو سر یکی دیگه ؟ ! » اما باز به ذهنم که آن ها احتمالن تا حالا چنین مضحکه یی را ندیده اند . بعد پنج شش تا پسر بچه دنبال ما راه افتادند و مثل دیوانه ها سر و صدا راه انداختند .
ولی من یه نقشه ای در سر داشتم ؛ وقتی به خانه ام رسیدم سعی می کنم تا در را به رویش ببندم . امااین هم نشد ، او باید فکرم را خوانده باشد ، چون محکم دستگیره ی در را گرفت و در را توی صورتم هُل داد . از آن لحظه تا الان ، همین طور به کوبیدن تو کله ام با چترش ادامه داده . بگویم از کی تا حالا ست که نخوابیده و نه چیزی خورده . تنها کارش شده زدن من . در هر کاری که می کنم کنار دستم است ، حتا در خصوصی ترین کارهایم . یادم می آید اول ها ، ضربات تمام شب بیدار نگهم می داشت . الان اما فکر می کنم برایم محال است که بدون آن ضربات بتوانم بخوابم . با همه ی این حرف ها ، رابطه ما همیشه خوب نبود . خیلی وقت ها ، به طریق محتلف ، ازش می خواستم تا دلیل این رفتارش را توضیح بدهد . بی فایده بود , او بی کلمه ای حرف همین طور با چتر لعنتی اش می کوبید تو کله ام . خیلی وقت ها با مشت و لگد حتا - خدا منو ببخشه - با ضربات چتر زدمش او هم آن ها را به جان می خرد ، انگار که بخشی از کارش باشد . و این دقیقن غیر عادی ترین بخش شخصیت اش است . این که ایمان تزلزل ناپذیر به کارش با نبود هیچ گونه دشمنی همراه شده است . خلاصه ، این اعتقاد راسخ که او حامل یک جور مأموریت مخفی از جانب قدرتی بالاتر است .
با این که نیازهای روانی ندارد ، می دانم که وقتی می زنمش ، احساس درد می کند . می دانم که ضعیف است . می دانم که مُردنی است . می دانم که می توانم با یک گلوله خلاص اش کنم . چیزی که نمی دانم آن است که بهتر است با آن گلوله او را بکُشم یا خودم را . حتا نمی دانم که اگر هردو یمان هم مرده باشیم ، ممکن است با چترش بکوبد تو کله ام یا نه . در هر صورت ، این استدلال ها بی فایده است . متوجه شده ام که من هیچ وقت نه شجاعت کُشتن او را دارم نه شجاعت کشتن خودم را .
از طرف دیگر ، اخیرن فهمیده ام که نمی توانم بدون آن ضربات زندگی کنم . حالا ، بارها و بارها ، به دفعات ، یک امتناع شخصی بر من غلبه می کند . یک اضطراب جدید ، روحم را دارد می خورد ؛ اضطراب از این فکر آب می خورد که این مرد ، شاید وقتی که خیلی بهش نیاز دارم ، بگذارد و برود و از من جداشود ، و من دیگر رنگ چترش را ، که کمکم می کند تا این قدر سنگین بخوابم ، حس نکنم .

۱۲/۰۴/۱۳۹۰

کاکاسیاهِ چشم آبی- داستاني از : آنا ماریا ماتوته Ana Maria Matute



ترجمه : رامین مولایی
با تشكر از احمد آرام

شبی پسری به دنیا آمد .
دانستند که ابله است . چون نمی گریست و مانند شب سیاه بود . در سبدی گذاشتندش و گربه صورت اش را می لیسید . اما ، بعد حسودی اش شد و چشم های اش را درآورد . چشم ها آبی سیر بودند با رگه های قرمز بسیار . ولی باز هم پسرک گریه نکرد و همه او را ازیاد بردند .
پسرک رفته رفته بزرگ می شد و گربه که از او بیزار بود ، آزارش می داد ، اما او حتا از خود دفاع هم نمی کرد . روزی نسیم فرح بخشی بر او وزید ، پسرک برخاست و همچون بادبزن بازوهایش را پیش آورد و دست هایش را گشود و از پنجره بیرون شد .
بیرون از خانه ، خورشید سوزان می درخشید . پسرک ساده دل به سوی ردیفی از درختان که بوی سبزی و طراوت از آنها بلند بود و سایه ی سیاهی برزمین انداخته بودند ، پیش رفت . پسرک تا به میان درختان وارد شد گویی نوای روشنی بخشی شنیده باشد از حرکت باز ایستاد و تازه پی برد چه بسیار به چشم های آبی نیاز دارد .
پسرک سیاه گفت :
- آبی بودند ، آبی چون به هم زدن جام ها ، سوت قطار ها و سرما . چشم های آبی ام کجایند ! چه کسی چشم های آبی ام را به من بر خواهد گرداند ؟!
ولی باز گزیه نکرد ، بر زمین نشست ، انتظار کشید و انتظار کشید .
صدای طبل و دف و زنگوله و خش خش دامن بلند و پُر چین و گام های نرم و سبُک پاهای عریان به گوش رسید . دو زن کولی با خرس بزرگی از راه رسیدند . خرس بینوای با پوستی پُر زخم زیل . پسرک ساده دل سیاه را ورانداز کردند . او را ساکت ، دست بر زانو با کاسه های خالی سرخ و سرد چشم ها یافتند و گمان بردند که زنده نیست . اما خرس با دیدن صورت سیاه او از پایکوبی باز ایستاد و بنای ناله و زاری برای او گذاشت .
کولی ها حیوان را دنبال کردند ، کتکش زدند و ناسزا های آبدار نثارش کردند تا این که خشم شان فروکش کرد و آرام شدند . طنابی برگردن خرس محکم کردند و او را کشان کشان و غرق گرد و خاک با خود بردند .
همه ی برگ های درختان فرو ریختند و به جای سایه ، پسرک در رنگ سزخ و طلایی غوطه ور شد . تنه ی لخت درختان تیره و بسیار زیبا بودند . آفتاب در طول جاده به پیش می دوید وقتی از دور سگ حنایی رنگ بی صاحبی آفتابی شد . پسرک گام های نزدیک اش را احساس کرد و حتا گمان بُرد که صدای دُم اش را که چون آسیاب بادی می چرخاند ، می شنود و با خود فکر کرد که باید خوشحال باشد .
- به من بگو ، ای سگ بی صاحب ؛ دو چشم آبی مرا ندیدی؟
سگ پاهای کوچک اش را بر روی شانه های او گذاشت و سر سیاه انگوری اش را لیسید و بعد های های گریست . زوزه هایش تا به پشت خورشید می رفتند ، خورشیدی که می رفت تا در سرزمین کوهستان ها پنهان شود .
هنگامی که روز بازگشت ، پسرک دیگر نفس نمی کشید . سگ که تمام شب روی پاهای او دراز کشیده بود . دوقطره اشک که چون زنگوله های کوچکی می لرزیدند ، فشاند . آن خو کرده به سرگردانی و راه رفتن روی خاک ، با پنجه هایش گودالی عمیق کند که از آن بوی باران و کرم های تکه تکه شده و کفشدوزک های قرمز خال سیاه بلند می شد ؛ و سپس پسرک را درون آن پنهان کرد . آن چنان پنهان اش کرد که هیچکس، نه رودهای نهایی ، نه کوتوله های اسرار آمیز و نه مورچگان بی رحم نتوانند پیدایش کنند .
موسم رگبار شدید و رایحه های خوش فرا رسید و دو گل فراموشم مکن ، برخاک سرخ پسرک ساده دل سیاه شكفت.

۱۱/۳۰/۱۳۹۰

داستانی کوتاه از : یانوس باردی Janos बर्दी یک هون در مغرب زمین-


ترجمه : الهام مقدس
یک مجار از سرزمین هون ها ( مجارستان ) به غرب آمد . نه نشسته بر پشت اسب آن گونه که عادت اجداد هون اش بود ، بلکه با قطار سریع السیر سفر می کرد . به هرحال او یک هون متجدد بود . قطار او از عرض رودخانه لاتیا گذشت و چنین بود که او پا به مغرب زمین گذاشت .
او تصمیم گرفته بود که دیگر یک هون ، چون جدش آتیلا نباشد و خود را یکباره به مغرب زمین که این همه آن را می ستود و مقدس می شمرد ، تسلیم کند . وی بیشتر مایل بود که تمام فرهنگ غرب را یکجا چون یک فنجان قهوه بنوشد تا همه چیز سریع تر بگذرد .
او گذاشت تا تأثیرات جدید در وجودش جاری شود و همه ی این ها را بسیار زیبا یافت . او لباس ، سلیقه و حتا روح خود را با همه چیزهایی که باد غربی با خود آورده بود جایگزین کرد ، چیزهایی که نو و واقعی به نظرش می رسیدند .
سابقن شراب ترش تپه های شنی مجارستان را بسیار می پسندسد و از پپسی کولا هیچ خوشش نمی آمد . اما این بار خود را مجبور کرد و پس از چند هفته موفق شد حتا روزی چند لیوان پپسی کولا بنوشد . ابتدا قهوه حاضری را که نیازی به جوشاندن نداشت چنان مضحک یافت که به زحمت او را به یاد قهوه می انداخت . اما دلش هم نمی خواست به هیچ وجه عقب مانده معرفی شود و فکر کرد ایراد از اوست که طعم صحیح را تشخیص نمی دهد و چنان نسکافه ی مفصلی نوشید که گویی ذائقه خفته یی را بیدار می کرد . به جای لیموناد خود را به فرآورده های شیمیایی با نام های افسانه یی عادت داد و در قفسه های آشپزخانه به جای سیب های سرخ زیبا ، کمپوت آناناس گذاشت .
همه ی پیراهن های خود را به دور انداخت و یک پیراهن جدیدی نایلونی با یقه ی شق و رق خرید و دست آخر کراواتش را کوتاه کرد و بالای آن را با یک گره ویندسور به شکل مثلثی بی عیب و نقص درآورد . شلوار مخمل کبریتی با برگردان دوبل پوشید و کفش هایی با تخت پلاستیکی به قطر پنج سانت به پا کرد . کیف اسنادش را بخشید و به جای آن یک کیف آبی رنگ با حروف نام یک شرکت هواپیمایی خرید که می توانست بندش را به روی شانه بیندازد . و طبیعتن ساعت مچی اش دیگر بند ساده چرمی نداشت . حالا یک زنجیر براق طلایی جای آن را گرفته بود .
سابقن می توانست ترانه محلی را یک بند بخواند اما حالا این آهنگها کمی قدیمی و از مد افتاده به نظر می رسید و با هیچ راک اندرولی جور در نمی آمد .
او که در دوران دانشجویی شعر می سرود حالا زور می زد تا پیام های تبلیغاتی بنویسد . در گذشته هر شب مشتری دائمی و مجذوب سالن های تئاتر شهری بود که در آن زندگی می کرد و اکنون تمام شب میخکوب صفحه ی تلویزیون می شد .
او در یک روز فرخنده به مهمانی دعوت شد . پیراهن نایلونی خود را با همان یقه ی شق و رق پوشید . در مهمانی شراب ننوشید و از میزبان تقاضای یک لیوان اسکاچ کرد و سؤال خانم صاحبخانه را چنین پاسخ داد که بله ،بارتوک و استراوینسکی خیلی خوب هستند اما حرف اول موسیقی قرن را الویس پریسلی می زند . و به نظر او سه ساعت نشستن بر روی یک صندلی نراحت برای مردم دیوانه یی که هنر را برای تهییج شدن می خواهند چیزی نیست . و از آن جا که دموکرات هم شده بود ، در وقت خداحافظی دست خام صاحبخانه را نبوسید .
مهمانان رفتند و دوستی که او را دعوت کرده بود گفت : « چه آدم نازنینی ! » همسرش با لبخندی به او پاسخ داد : « بله ، اما با تمام این حرف ها او یک مجار است . »

۱۱/۲۶/۱۳۹۰

ایجاد نیم فاصله در مایکروسافت ورد



نیم فاصله کاربردهای زیادی برای نگارش در زبان فارسی دارد، بطور مثال به سه نگارش از “می‌شود” دقت کنید. کدام‌یک از نظر زیبایی و نگارش صحیح‌تر است؟ “میشود”، “می شود”، “می‌شود”

واضح است که نگارش آخر به دلیل وجود نیم‌فاصله بین حروف ی و ش صحیح می‌باشد. قبلا در مقاله "وبلاگ نویس‌ها، زیباتر بنویسید!" برنامه " traylayout" را برای ایجاد نیم فاصله برای افرادی که بصورت پیش فرض این امکان را روی نرم افزار word ندارند معرفی کرده بودیم.

روش دیگر برای ایجاد تنظیمات نیم‌فاصله به این صورت است:

در برنامه Word، به منوی Insert رفته و گزینه Symbol را انتخاب نمایید. در پایین پنچره باز شده قسمتی به نام Character Code وجود دارد که برای جستجوی کاراکترها از طریق کد اسکی آنها می‌باشد. برای پیدا کردن نیم‌فاصله از بین‌همه کد کافی‌است که در این قسمت 200c را وارد کنید. حال بر روی دکمه Shortcut Key کلیک کنید. در پنجره جدیدی که باز می‌شود در قسمت Press new shortcut key کلیدهای Ctrl و بعد Space را همزمان بزنید(یا ترکیب دیگری از کلید‌ها). حال برای اتمام کار و تایید دکمه Assign را بزنید. از این به بعد شما برای نگارش نیم‌فاصله در متون فارسی بطور صحیح کافیست کلیدهای Ctrl + Spce را بزنید.

۱۱/۲۳/۱۳۹۰

آموزش مبانی داستان نویسی, داستان خوب روایت مناسب, واژه شناسی ساختار داستان, انواع طرح داستانی

داستان نویسی


داستان خوب روایت مناسب

داستان خوب یعنی داستانی که ارزش تعریف داشته باشد و دنیا بخواهد گوش دهد. یگانه وظیفه شما یافتن چنین داستانی است. گام نخست داشتن استعداد است. باید ذاتا از این توانایی برخوردار باشید که وقایع را به نحوی که تاکنون به ذهن کسی خطور نکرده کنار هم بچینید. آنگاه باید عمقی را به اثر ببخشید که حاصل نگاه ویژه شما به سرشت بشر و جامعه و دانش ژرف شما از شخصیت های و دنیای اثر است. همه اینها و به قول هالی و ویت برنت مقدار زیادی عشق.

عشق به داستان, عشق به درام, عشق به حقیقت, عشق به بشر, عشق به احساس, عشق به رویا, عشق به طنز, عشق به زبان, عشق به دوگانگی, عشق به کمال, عشق به یگانه بودن, عشق به زیبایی, عشق به خود و باید عاشق نوشتن باشید و تنهایی را تحمل کنید.

در غیاب مهارت بهترین کاری که نویسنده میتواند انجام دهد چنگ انداختن به دم دست ترین و فوریترین ایده ها و ناتوانی در پاسخ گفتن به پرسشهای هولناکی از این قبیل است: خوب است یا به درد نمیخورد؟ اگر به درد نمیخورد چه باید کرد؟ برنامه روزانه یک نویسنده چیست؟ اول وارد دنیای تخیل خود میشوید و در حالی که شخصیتها به گفتگو و کنش مشغولند مینویسید. کار بعدی چیست؟ از خیال خود خارج میشوید و چیزی را که نوشته اید میخوانید. و در حین خواندن چه میکنید؟ تحلیل. ( خوب است؟ کارآیی دارد؟ اگر ندارد چرا؟ باید چیزی را کم کنم یا اضافه؟ و سرانجام مینویسید و میخوانید.



داستان و زندگی

طی سالها با دو نوع فیلمنامه ناموفق برخورد داشته ام. نخست فیلمنامه بدی که داستانی شخصی (personal story) را بیان میکند:

در مکانی اداری با قهرمانی آشنا میشویم که با یک مشکل رو به روست : او مستحق ترفیع است اما از آن محروم میماند . با عصبانیت راهی خانه پدر خود میشود اما در آنجا میفهمد که پدر پیر و خرفت شده و مادر بیش از این تاب و تحمل او را ندارد . به آپارتمان خود برمیگردد و با هم اتاقی متقلب و حقه بازش دعوای مفصلی میکند . آنگاه سر یک قرار حاضر میشود و طعم تلخ شکست در ارتباط با دیگران را میچشد . در بازگشت به محل کار در کمال تعجب ترفیع میگیرد . اما با مشکلات تازه ای مواجه میشود . وقتی به خانه پدری برمیگردد به محض حل کردن مشکل پدر و مادر از کوره در میرود . به خانه خود می آید و درمی یابد هم اتاقی اش تلویزیون او را دزدیده و بدون پرداختن اجاره خانه گریخته . با همسر خود قطع رابطه میکند . اما روحیه خود را نمیبازد و از ترفیع خود یک پیروزی میسازد . محفل صمیمی و گرم خانواده به دور میز شام باعث میشود مادر غمهای خود را فراموش کند . هم اتاقی جدید او نه تنها جواهری است که اجاره خانه چند هفته زودتر پرداخت کرده بلکه قهرمان را با آدم جدیدی نیز آشنا میکند . اکنون در صفحه 95 هستیم به رژیم غذایی خود میچسبد و در 25 صفحه پایانی کاملا سرحال و خوشبخت است که به زبان تصویر یعنی دویدن در حرکت آهسته میان گلها در حالی که عشق تازه ای در قلب او میشکفد . و حالا باید تصمیم بگیرد به این عشق تن دهد یا نه ؟ نقطه اوج اشک آور فیلمنامه لحظه ای است که او درمییابد به آزادی تازه یافته خود نیاز دارد.

دوم ، فیلمنامه بدی که یک موفقیت تضمین شده تجاری است:

جا به جا شدن چمدان ها در فرودگاه باعث میشود تا یک فروشنده نرم افزار صاحب چیزی شود که تمدن را به نابودی خواهد کشاند . این چیزی که تمدن را به نابودی میکشاند شی بسیار کوچکی است که در واقع درون یک خودکار جاسازی شده و قهرمان بیچاره ما ناخواسته آن را در جیب دارد و در نتیجه به هدفی برای ده بیست شخصیت جنایتکار تبدیل میشود که همگی دو یا سه هویت جعلی دارند . همه آنها در دوسوی دیوار برلین کار کرده اند همگی یکدیگر را از دوران جنگ سرد میشناسند و همگی سعی دارند قهرمان را بکشند . چنین فیلمنامه ای مملو است از تعقیب و گریز ، تیر اندازی ، فرار هایی که مو را بر تن راست میکند و انفجارهای پی در پی . وقتی چیزی منفجر نمیشود و کسی تیر نمیخورد صحنه های پر گفتگو می آید . که در آن قهرمان میکوشد از میان این شخصیت های دورو آمی مورد اعتماد پیدا کند . پایان داستان مجموعه شلوغی از خشونت و جلوه های تصویری چند میلیون دلاری است که طی آن قهرمان موفق میشود چیزی را که تمدن به نابودی خواهد کشاند را از بین ببرد و بشریت را از مرگ نجات دهد.

داستان شخصی ساختار ضعیف دارد. تصویری واقع گرایانه از زندگی است که واقع نمایی را با حقیقت اشتباه میگیرد. در مقابل فیلمی که یک موفقیت تضمین شده تجاری است ساختار سنگین و بیش از حد پیچیده ای دارد که حواس را مورد یورش قرار میدهد و هیچ رابطه ای به زندگی ندارد . این نویسنده حرکت و جنبش را با زندگی اشتباه میگیرد . او امیدوار است فارق از داستان با توسل به تصاویر خیره کننده کامپیوتری به هیجان آورد.

تصاویر کامپیوتری نه خوبند نه بد. این تصاویر تنها امکانات تازه ای را در اختیار داستان قرار میدهند. مثل فیلمهای فارست گامپ و مردان سیاهپوش که جلوه های تصویری بر غنای فیلم می افزایند.

توانایی و استعداد

گرچه نویسندگان داستانهای واقع گرا یا داستانهای پرتحرک در قصه گویی ضعف دارند اما ممکن است یکی از دو توانایی بنیادی را دارا باشند. نویسندگانی که به داستانهای گزارش گونه گرایش دارند غالبا از قدرت حواس برخوردارند. یعنی قدرت انتقال احساسات جسمی و فیزیکی به خواننده. در مقابل نویسندگان داستان های پرتحرک و پر زرق و برق غالبا از تخیل کافی برای بردن بیننده از آنچه هست به آنچه میتواند باشد برخوردارند.

برای نویسندگی خلاق نه تنها قدرت حسی و تخیل ضروری است بلکه دو استعداد منحصر به فرد و بنیادی دیگر نیز لازم است . اما این دو توانایی لزوما ارتباطی با هم ندارند. به عبارت دیگر کوهی از اولی به معنای وجود ذره ای از دیگری نیست.

نخست ، استعداد ادبی _ و استعداد دوم داستانگویی است.



واژه شناسی ساختار داستان

وقتی شخصیتی به درون تخیل شما پا مینهد امکانات زیادی برای داستانگویی به شما میدهد. اگر بخواهید میتوانید قصه را پیش از تولد شخصیت آغاز کنید و بعد زندگی او را روز به روز تا لحظه مرگ دنبال نمایید.

از یک لحظه تا ابدیت از درون ذهن تا فضای بین کهکشانها داستان زندگی هر شخصیت دایره المعارفی از امکانات است قدرت استاد در این است که لحظات محدود را انتخاب میکند و با همانها داستان یک زندگی را بیان میکند.



ساختار

نویسنده باید از میان انبوه حوادث یک زندگی دست به انتخاب بزند. دنیای خیالی چیزی فرای خیالپردازی است. اما هیچ عنصری به تنهایی نمیتواند سازنده داستان باشد. یک فیلم صرفا از لحظات کشمکش و کنش، لحظات عاطفی یا خصوصی و گفتگوهای طنزآمیز تشکیل نمیشود. چیزی که نویسنده جستجو میکند حادثه است زیرا حادثه همه عناصر فوق را در خود دارد و حتی چیزی بیشتر از آن را.

ساختار منتخبی است از حوادث زندگی شخصیت ها که در نظمی با معنا قرار گرفته اند تا عواطف خاصی را برانگیزند و نگاه خاصی را به زندگی بیان کنند.



حادثه

حادثه یعنی تغییر. حوادث نباید جزئی و پیش پا افتاده باشد. بلکه باید بامعنا باشد و برای اینکه تغییر با معنا باشد باید با یک شخصیت آغاز شود. یا به عبارتی دیگر روی شخصیت حادث شود. اگر ببینیم کسی زیر باران خیس شده مسلما با معناتر از خیابان خیس است.

هر حادثه تغییر بامعنایی را در شرایط زندگی یک شخصیت به وجود می آورد که بر مبنای یک ارزش ، بیان و تجربه میشود.



ارزش

برای اینکه حادثه بامعنا باشد باید بر اساس یک ارزش بیان گردد. و مخاطب هم بر اساس همان ارزش واکنش نشان دهد. اما وقتی میگوییم ارزش منظورم فضایل انسانی و اخلاقی آن در ترکیب ارزش های خانوادگی نیست. منظورم از ارزشهای داستانی کلی ترین مفهومی است که از آن استنباط میکنید.

ارزشهای داستانی کیفیات جهانشمول تجربه بشرند و میتوانند لحظه به لحظه از مثبت به منفی یا برعکس تغییر کنند.

به عنوان مثال : زنده / مرده ( مثبت / منفی ) یک ارزش داستانی است و از این قبیل است عشق / نفرت . آزادی / اسارت . حقیقت / دروغ . شهامت / جبن . وفاداری / خیانت . هوشمندی / حماقت . قوت / ضعف . هیجان / کسالت . و امثال این نوع تجربه ها ارزشهای داستانی خوانده میشوند.

تصور کنید دهه 1980 است و شما در شرق آفریقا هستید که در آن خشکسالی بیداد میکند. در این شرایط ارزشی که مطرح است ارزش بقاست: زندگی یا مرگ. ما از وجه منفی آغاز میکنیم. قحطی هولناک جان هزاران نفر را میگیرد . اگر حالا باران بیاید حیوانات به چرا مشغول میشوند و آدمیان به زندگی. در این صورت این باران بینهایت بامعناست چرا که ارزش را از منفی به مثبت تبدیل میکند ، از مرگ به زندگی.

اما این حادثه به رغم قدرتی که دارد هنوز یک حادثه داستانی نیست زیرا کاملا تصادفی است : بالاخره در شرق آفریقا باران باریده است . اگر چه تصادف و اتفاق هم در داستان جایی دارد اما نمیتوان داستان را یکسره بر مبنای حوادث اتفاقی بنا کرد.

برگردیم به همان قصه خشکسالی. مردی وارد میشود که خود را باران ساز میداند . این شخصیت میان اعتقاد سرسختانه به توانایی خود در آوردن باران در حالی که تا کنون موفق به انجام آن نشده و وحشت شدید دارد از اینکه دیوانه شده باشد ، کشمکش درونی سختی دارد . با زنی آشنا میشود . به او ابراز عشق میکند اما زن پس از تلاش ناموفق در باور مرد او را متقلب میخواند و میرود . او با جامعه نیز دچار نزاع است گروهی او را مسیح موعود میخوانند و گروهی قصد بیرون کردن از شهر را دارند .اگر این مرد بتواند از همه کشمکشهای درونی و شخصی خود علیه نیروهای اجتماعی و محیطی جان سالم به در ببرد و بالاخره از آسمان بی ابر باران بگیرد چنین بارانی جادویی و بسیار بامعناست . قصه ای که شنیدید قصه فیلم باران ساز اثر ریچارد نش بود.



صحنه

در یک فیلم معمولی نویسنده چهل تا شصت صحنه را در داستانش قرار میدهد.

هر صحنه کنشی است در درون یک کشمکش در زمان و فضایی کم و بیش پیوسته که ارزشی را وارد زندگی شخصیت میکند، ارزشی که تا حدی مهم و بامعنا باشد.

صحنه ای را که نوشته اید بدقت بررسی کنید و از خود بپرسید در این لحظه چه ارزشی در زندگی شخصیت مطرح است؟ عشق؟ حقیقت؟ چی؟ این ارزش در اوج صحنه چه باری دارد؟ مثبت؟ منف؟ صحنه ای که در آن تغییری رخ ندهد به درد نمیخورد و ممنوع است. اگر صحنه ای فاقد یک حادثه واقعی باشد حذفش کن.

مثلا : کریس و اندی عاشق هم هستند و با هم زندگی میکنند . یک روز صبح از خواب بیدار میشوند و شروع میکنند به مشاجره . بحث آنها در آشپزخانه و هنگام خوردن صبحانه ادامه مییابد . در گاراژ و در حالی که سوار ماشین میشوند تا به اتفاق به سرکار بروند دعوایشان بالا میگیرد . بالاخره در بزرگراه شروع میکنند به ناسزا گفتن به هم . اندی ناگهان ماشین را به کنار جاده میبرد و از آن خارج میشود . که یعنی پایان رابطه . مجموع این اعمال و مکانها یک صحنه را به وجود می آوردند : این صحنه ، زوج قصه را از مثبت ( عشق و زندگی مشترک) به منفی ( نفرت و جدایی ) میبرد.

چهار بار تغییر مکان _ از اتاق خواب به آشپزخانه به گاراژ به بزرگراه _ باعث جابه جایی دوربین میشود اما صحنه تازه ای را به وجود نمی آورد . در این لحظات گرچه رفتار آنها تشدید میشود و به نقطه اوج نزدیک میگردد اما تغییری در ارزش های مطرح صحنه نمیدهند . به رغم استمرار و تداوم مشاجره آنها هنوز با هم اند . اما وقتی کنش به نقطه عطف خود میرسد ( کوبیدن در ماشین و گفتن اینکه همه چیز تمام شد از زبان اندی ) زندگی برای عاشق و معشوق از این رو به آن رو میشود . فعالیت به کنش تبدیل میشود و طرح ما به یک صحنه مبدل میگردد ، یک حادثه داستانی.



لحظه

درون هر صحنه کوچکترین عنصر ساختاری یعنی لحظه ( beat ) قرار دارد.

هر لحظه نوعی تبادل رفتار است در قالب کنش / واکنش. رفتارهای متقابل لحظه به لحظه صحنه را پیش میبرند.

اجازه بدهید نگاهی دقیق تر به صحنه جدائی عشاق بیفکنیم: با بلند شدن صدای زنگ ساعت ، کریس سربه سر اندی میگذارد و اندی جواب او را میدهد . هنگام لباس پوشیدن سربه سر گذاشتن تبدیل میشود به طعنه و نیشخند و متقابلا به هم توهین میکنند . آنگاه در آشپزخانه کریس با تهدید به اندی میگوید اگر ترکت کرده بودم بچه بدبخت میشدی ... اما اندی در پاسخ تهدید او میگوید ای کاش رفته بودی. در گاراژ کریس از ترس از دست دادن اندی به او التماس میکند که بماند اما اندی میخندد . و بالاخره درون ماشین کریس مشت خود را گره میکند و اندی را میزند . دعوا و صدای کشیده شدن لاستیک ها . اندی با دماغ خون آلود پیاده میشود در را به هم میکوبد و فریاد میزند همه چیز تمام شد . و کریس را مات و متحیر ترک میکند.

این صحنه شامل شش لحظه بود . شش رفتار کاملا متفاوت ، شش لحظه روشن کنش و واکنش : سر به سرهم گذاشتن ، توهین متقابل ، تهدید و شاخ و شانه کشیدن ، خواهش و تمسخر ، و در آخر درگیری فیزیکی که ما را به لحظه آخر و نقطه عطف می رساند : تصمیم اندی و اقدام او برای پایان دادن به رابطه و حیران ماندن کریس.



سکانس

لحظه ها کنار هم قرار میگیرند تا صحنه به وجود بیاید و صحنه ها نیز به نوبه خود بخش بزرگتری از ساختمان داستان را میسازند که آن را سکانس مینامیم.

سکانس مجموعه ای است از تعدادی صحنه معمولا دو تا پنج _ که تاثیر پایانی آن در صحنه های قبل است.

به عنوان مثال به سکانس زیر که حاوی سه صحنه است توجه کنید:

موقعیت (setup): زن جوانی که سابقه خوبی در غرب میانه دارد برای پیوستن به شرکتی نیویورکی مورد مصاحبه قرارمیگیرد . اگر این شغل را به دست آورد پیشرفت خوبی در روند کاری او به حساب میآید . او به شدت خواستار این شغل است اما هنوز آن را به دست نیاورده ( منفی ) . ولی او یکی از شش کاندید نهایی است . سران شرکت میدانند این شغل نیاز به روابط عمومی بالا دارد و دوست دارند داوطلبین را در محیطی غیر رسمی ملاقات کنند و سپس تصمیم بگیرند . آنها هر شش نفر را به یک مهمانی در بخش شرقی منهتن دعوت میکنند.

صحنه اول: هتلی در بخش غربی که در آن قهرمان خود را برای مهمانی شب آماده میکند . ارزشی که مطرح است اعتماد به نفس در مقابل ضعف نفس است . او باید تمام نیروی خود را جمع کند تا از این مهمانی پیروز خارج شود اما سخت دچار تردید است ( منفی) . در حالی که طول اتاق بالا و پایین میرود ترس بر او غالب میشود و با خود میگوید چه حماقتی کرده که به نیویورک آمده . مردم این شهر او را درسته قورت میدهند . لباس های خود را از چمدان بیرون میریزد یکی از یکی بدتر . موهایش یک کپه نخ گره خورده است که شانه تویش نمیرود . در حینی که با لباس و موی خود کلنجار میرود تصمیم میگیرد آنها را ببندد و خود را مضحکه نکند . تلفن زنگ میزند . مادر است . زنگ زده تا ضمن آرزوی موفقیت با یادآوری تنهایی خود وجدان او را عذاب دهد . وقتی باربارا گوشی را میگذارد میفهمد که واقعا به آن شغل احتیاج دارد . آنگاه لباس و زیورآلاتی را استفاده میکند که پیش از این هرگز نپوشیده . موهایش به شکل جادویی جمع و جور میشوند . خود را جلوی آینه برانداز میکند . عالی است . ( مثبت)

صحنه دوم: زیر سردر پوشیده هتل رعد و برق باران سیل آسا چون باربارا از ترهاوت ( شهری کوچک ) آمده نمیدانسته باید موقع ورود یک پنج دلاری کف دست دربان بگذارد و حالا دربان هم حاضر نیست زیر باران برود و برای چنین آدم خسیسی تاکسی بگیرد. تازه وقتی در نیویورک باران می آید خبری از تاکسی نیست . بنابراین تصمیم میگیرد در تاریکی شب از وسط پارکی عبور کند . کار خطرناکی که از آن منع شده بود . این صحنه بار ارزشی جدیدی می یابد . زندگی در برابر مرگ . موهای خود را با روزنامه میپوشاند و با به خطر انداختن جانش به دل تاریکی میزند ( منفی ) آسمان برقی میزند و او اکنون در محاصره گروهی است که همیشه در کمین آدم های احمقی هستند که شب هنگام وارد پارک میشوند . اما کلاس های کاراته او همین جا به درد میخورد . راه خود را با مشت و لگد از میان اوباش باز میکند . تا اینکه بالاخره زنده از پارک بیرون میرود ( مثبت )

صحنه سوم: تالار ورودی _ ساختمان محل قرار . اکنون ارزشی که مطرح میشود موفقیت اجتماعی در برابر شکست اجتماعی است . زنده مانده اما وقتی خود را در آینه میبیند مثل موش آبکشیده شده . تکه های روزنامه به سرش چسبیده . تمام لباسهایش خونی شده . اعتماد به نفسش در پشت تردید و ترس ناپدید میشود تا جایی که از شدت احساس شکست او را به زانو در میآورد ( منفی ) . تاکسیهای حامل دیگر نامزدها شغل از راه میرسند . دل آنها به حال این بازنده بدبخت میسوزد و او را به آسانسور هدایت میکنند . در آپارتمان سر او را خشک میکنند و چند تکه لباس به او میدهند . باربارا چون میداند در هر صورت مسابقه را باخته رفتار طبیعی خود را پیش میگیرد . نه تنها قصه دعوای خود را با دسته اوباش برای آنها تعریف میکند بلکه از آن لطیفه هم میسازد . در پایان مهمانی تمامی مدیران در مورد فردی که باید شغل را به او دهند اتفاق نظر دارند: کسی که بتواند از آن صحنه هولناک درون پارک جان سالم در ببرد و تا این حد خونسرد باشد همان کسی است که دنبالش میگردند . ( دو چندان مثبت )



پرده

یک رشته صحنه کنار هم قرار میگیرند تا یک سکانس را بسازند. که به موضوعی متوسط و تاثیر گذار میپردازد . و بالاخره یک رشته سکانس ساختار بزرگتری را به نام پرده میسازند.

پرده عبارتند از تعدادی سکانس که در صحنه ای نهایی به نقطه اوج میرسند ، صحنه ای که موجب دگرگونی عمده ارزش ها میشود و تاثیری قویتر از تمام سکانسها و صحنه های قبل دارد.



داستان

وقتی تعدادی پرده کنار هم قرار میگیرند بزرگترین ساختار ممکن به وجود می آید : یعنی داستان . اگر به موقعیت ارزشی زندگی شخصیت در آغاز داستان نگاه کنیدو آن را با بار ارزشی زندگی وی در پایان داستان مقایسه کنید میتوانید نمودار حرکتی فیلم ( arc of the film ) را مشاهده کنید ، تحولی بزرگ که زندگی را از موقعیت اولیه به موقعیت تازه ای در پایان داستان میبرد.



نقطه اوج داستان

داستان عبارت است از تعدادی پرده که به نقطه اوج پرده آخر یا نقطه اوج داستان میرسند و موجب تحولی قطعی و غیر قابل بازگشت میشوند.

کاری کنید که لحظات به صحنه ها ، صحنه ها به سکانس ها ، سکانس ها به پرده ها پرده ها به نقطه اوج داستان ختم شوند .



مثلث داستان

ریختن طرح داستان یعنی اینکه در عرصه پرخطر داستان برانی و در حالی که راههای متعددی در پیشروی داری بهترین را انتخاب کنی . طرح انتخاب نویسنده است.



طرح کلاسیک (شاه پیرنگ)

گرچه طرح حوادث داستانی انواع بیشماری دارد اما بدون حد و مرز نیست . مثلثی به دور دواستانگویی وجود دارد . مثلثی که در واقع مرز های جهان داستان را تعیین میکند . در راس مثلث داستان اصول سازنده طرح کلاسیک ( classical design ) قرار دارند.

طرح کلاسیک یعنی داستانی بر مبنای زندگی یک قهرمان فعال که علیه نیروهای مخالف مبارزه میکند تا به هدف خود برسد و رسیدن به پایانی مشخص که به منزله تحولی غیرقابل بازگشت است.

نام دیگر طرح کلاسیک شاهپیرنگ است و داستانی که طرح کلاسیک است دارای پایان بسته میباشد.



طرح مینیمالیسم (خرده پیرنگ)

یعنی اینکه نویسنده با عناصر طرح کلاسیک آغاز میکند اما در ادامه آنها را رو به تحلیل میبرد . یعنی ویژگی های بارز شاهپیرنگ را کوچک میکند . می آراید و میکاهد . این نمونه را خرده پیرنگ ( miniplot ) مینامند .



طرح ضد ساختار (ضد پیرنگ)

معادل سینمایی ضد رمان یا رمان نو و تاتر پوچ است . ضد پیرنگ عناصر کلاسیک را تقلیل نمیدهندبلکه معکوس میکنند . سازنده ضد پیرنگ هیچ علاقه ای به کم گویی و زهد و قناعت ندارد بلکه برای بیان افکار انقلابی به پرگویی عامرانه گرایش دارند.



پایان بسته در برابر پایان های باز

شاه پیرنگ دارای پایان بسته است یعنی تمام پرسشهایی که در داستان مطرح شده پاسخ داده شده است . نه شک و تردیدی باقی مانده نه کمبود و نقصی . در مقابل خرده پیرنگ غالبا پایان داستان را به نحوی باز میگذارد . اغلب پرسشهایی که در داستان مطرح شده پاسخ داده میشود اما یک یا شاید دو پرسش بی پاسخ میماند و بر عهده تماشاگر است . اما پایان باز به این معنا نیست که فیلم در میانه راه به پایان میرسد و همه چیز را پا در هوا رها میکند.



کشمکش بیرونی در برابر کشمکش درونی

شاه پیرنگ تاکید بر کشمکش بیرونی دارد . شخصیت ها غالبا کشمکش های درونی سختی دارند اما تاکید بر مشکلات آنها در روابط شخصی و خانوادگی و یا نیروهای طبیعی دارد . در خرده پیرنگ برعکس ، قهرمان ممکن است کشمکشهای بیرونی شدیدی با خانواده ، جامعه و محیط طبیعی داشته بشد اما نقطه تاکید کشمکشهای فکری و احساسی اوست . ( اگه منظور رو نفهمیدین بگین تا خودمونی تر توضیح بدم)



قهرمان منفرد در برابر تعدد قهرمان

قصه ای که روایت کلاسیک دارد ( شاهپیرنگ) معمولا قهرمانی منفرد ( یعنی یک نقش اول ) _مرد ، زن ، کودک را در مرکز داستان قرار میدهد . اما اگر نویسنده فیلم را به چند داستان نسبتا کوچک و شبیه به پیرنگ فرعی تقسیم کند که هر یک قهرمان جداگانه ای دارند شاه پیرنگ ضعیف میشود و داستان چند پیرنگی به وجود می آید که نوعی خرده پیرنگ است . در شاه پیرنگ یک لحظه نباید از نقش اول داستان غافل شد .

مختصر توضیح: شاه پیرنگ دارای یک قهرمان ( یک نقش اول ) است اما خرده پیرنگ به دلیل پیرنگ های فرعی ( چند داستان در یک داستان ) نقش اول وقهرمان منفرد ندارد



قهرمان فعال در برابر قهرمان منفعل

شاه پیرنگ به دلیل داشتن یک قهرمان ( قهرمان منفرد) باید نقش اولش فعال باشد . در طلب مقصود و دنیای پیرامون خود دست به عمل میزند . اما قهرمان خرده پیرنگ گرچه کاملا سست و ساکن نیست اما در ظاهر غیر فعال است به دلیل همان پیرنگ های فرعی.



زمان خطی در برابر زمان غیر خطی

شاه پیرنگ در زمان معینی از زمان آغاز میشود . و در لحظه ای دیگر از زمان پایان میابد. زمان خطی داستانی است که صرف نظر از داشتن یا نداشتن فلاش بک ترتیب زمانی حوادث را برای بیننده روشن میکنند. زمان غیر خطی داستانی که به شکلی نامنظم در زمان پس و پیش میرود و یا تداوم زمانی آنچنان تار و مبهم میکند که بیننده شروع و پایان آنها را نمیفهمد.



علیت در برابر تصادف

علیت نیروی محرکه داستانی است که در آن اعمال انگیخته ( motivated ) باعث نتایج و تاثیراتی میشوند که به نوبه خود نقش علت را برای نتایج و تاثیرات بعدی بازی میکنند . و بدین ترتیب سطوح گوناگون کشمکش را در واکنش زنجیره ای موقعیت ها به نقطه اوج داستان به هم پیوند میزند و همبستگی درونی واقعیت را آشکار میکند.

تصادف نیروی محرکه دنیای تخیلی است که در آن اعمال نا انگیخته ( unmotivated ) موجب حوادثی میشوند که تاثیرات بعدی به دنبال ندارند.



مثال برای تصادف: در فیلم بعد از ساعت کار مردی جوان با زنی قرار ملاقات میگذارد که با او تصادفا در یکی از قهوه خانه های منهتن آشنا شده است . در راه رفتن به آپارتمان زن ، آخرین بیست دلاری او را باد از پنجره تاکسی می برد . بعدا به نظر میرسد که مرد پول خود را منگنه شده به مجسمه نیمه کاره و عجیبی در خانه زن مییابد . زن ناگهان دست به یک خودکشی از قبل طراحی شده میزند . مرد در حالی که به تله افتاده و پولی برای سوار شدن به قطار زیرزمینی ندارد به عنوان سارق مورد تعقیب جمعیتی خشمگین قرار میگیرد . تا اینکه بالاخره درون مجسمه ای که توسط دزدان واقعی ربوده شده پنهان میشود و در پایان از کامیون در حال فرار آنها بیرون می افتد و خود را در مقابل پله های ساختمان محل کار خود مییابد . درست زمانی که باید کار روزانه خود را در مرکز کامپیوتر آغاز کند.

منبع: پر فیلم
نقل از :http://asta.blogfa.com/post-193.aspx

۱۱/۲۰/۱۳۹۰

آنچه‌ بايد از پست‌ مدرنيسم‌ بدانيـــم

چكيده‌ :

اين‌ مقاله‌ مقدمه‌اي‌ است‌ به‌ پست‌ مدرنيسم‌ و ساختارشكني‌ آنگونه‌ كه‌ مربوط‌ به‌ چالش‌هاي‌ ويژه‌ تحقيق‌و تدريس‌ در زمينه‌ علوم‌ چندرشته‌اي‌ مربوط‌ به‌ علم‌ و دين‌ مي‌گردد.
● نويسنده: ويليام‌ - گراسى‌

● مترجم: طاهر - رحمانى

تعريف‌ مبهم‌

اولين‌ مشكل‌ كه‌ ضرورتاً با آن‌ مواجه‌ هستيم‌، عبارت‌ از اين‌ است‌ كه‌، پست‌ مدرنيسم‌ وساختارشكني‌، يك‌ سلسله‌ ديدگاهها و نظرات‌ فلسفي‌ را بيان‌ مي‌نمايد. آنچه‌ در دست‌ داريم‌، تحرك‌فكري‌ گسترده‌اي‌ است‌ كه‌ از درون‌ متفاوت‌ بنظر مي‌رسد ولي‌ در برون‌ به‌ عنوان‌ توسعه‌ فلسفي‌ جديد،عموميت‌ پيدا مي‌كند. در حقيقت‌، ساختارشكني‌ كه‌ بنظر مي‌رسد شكل‌ نهايي‌ پست‌ مدرنيسم‌ باشد،آشكارا نظريه‌ تفكر مبهم‌ تلقي‌ مي‌گردد. بنابراين‌ تلاش‌ و كوشش‌ من‌ براي‌ توضيح‌ اين‌ اصطلاحات‌، الزاماًمتناقض‌ خواهد بود. آنچنان‌ كه‌ آنها تعريف‌ مي‌كنند، تئوري‌ پست‌ مدرن‌ و ضد تئوري‌ ساختارشكني‌، يابه‌ عنوان‌ تفكر و انديشه‌ انساني‌ و يا تجربه‌اي‌ كه‌ در خارج‌، در حوزه‌ مشكلات‌ و مسائل‌معرفت‌شناسي‌ اِعمال‌ مي‌شوند، مورد ملاحظه‌ قرار مي‌گيرند. شكلي‌ قدرتمند از عقلانيت‌ كه‌فراگير مي‌باشد و نيز اين‌ تفكر را تقويت‌ مي‌كند، ممكن‌ است‌ به‌ عنوان‌ بُعد علمي‌ رئاليسم‌ ماوراء فلسفي‌و پوزيتيويسم‌ منطقي‌ ارائه‌ گردد.

ساختارشكني‌ مدرنيته‌

اگر بخواهيم‌ معني‌ و مفهوم‌ پست‌ مدرنيسم‌ را بدانيم‌، لازم‌ است‌ ابتدا مدرنيته‌ را كه‌ ادعا دارد،جانشين‌ و وارث‌ خواهد بود، تعريف‌ نماييم‌.

مدرنيته‌، با ديدگاه‌ جهاني‌ روشنفكري‌، يكسان‌ تصور مي‌گردد. اين‌ رويكرد موفق‌ و قدرتمند درحوزه‌ طبيعت‌ و فرهنگ‌ رخ‌ داده‌ است‌ تا بر اجتماع‌، اقتصاد، اخلاق‌، ساختارهاي‌ معرفتي‌ و دنياي‌ مدرن‌ما مسلط‌ شود. استدلال‌ بشري‌، همان‌گونه‌ كه‌ در تفكر قياسي‌ رياضي‌ و فيزيك‌ نمونه‌سازي‌ و مدل‌سازي‌شده‌، آمده‌ است‌ تا جايگزين‌ تفكر، خرافه‌پرستي‌ مذهبي‌ و ساير شكل‌هاي‌ غيرعقلانيت‌ گردد.
دليل‌ و برهان‌، علم‌، تكنولوژي‌ و مديريت‌ بوروكراتيك‌، از طريق‌ كنترل‌ عقلاني‌ طبيعت‌ و جامعه‌،دانش‌ ما ـ سلامتي‌ و كاميابي‌ ـ و خوشبختي‌ ما را بهبود و اصلاح‌ خواهد نمود.
نوگرا و تجدّدطلب‌ با حمله‌ به‌ مذهب‌، مطالعه‌ و بررسي‌ پاراديگماتيك‌ را براي‌ جستجو و پيگيري‌افكار و انديشه‌ پست‌ مدرن‌ ميسر مي‌سازد.
«كارل‌ ماركس‌» در بحث‌هاي‌ قوانين‌ اقتصادي‌ بنيادي‌ جامعه‌ و در نتيجه‌ مؤسسات‌ اجتماعي‌ وفلسفه‌هاي‌ بنا شده‌ بر پايه‌ و اساس‌ ماترياليست‌ها، موضوع‌ زيربنا و روبنا را مطرح‌ نموده‌ است‌. مذهب‌ به‌عنوان‌ بخشي‌ از روبنا، مطلقاً آينه‌ ايدئولوژيكي‌ ساخت‌ اقتصادي‌ جامعه‌، معرفي‌ گرديده‌ است‌.
«زيگموند فرويد» همچنين‌ در توضيح‌ و تشريح‌ ساختارهاي‌ بنيادي‌ روانشناسانة‌ بشري‌ كه‌محدوديت‌ها و امكانات‌ زندگي‌ انسان‌ از آن‌ منتج‌ مي‌گردد، بحث‌ زيربنا و روبنا را به‌كار برده‌ است‌.مذهب‌ در ديدگاه‌ فرويد، در اصطلاح‌ او حقيقت‌ ندارد، ولي‌ انعكاس‌ فريبنده‌ برخي‌ از واقعيت‌ روحي‌ ورواني‌ است‌. هم‌ فرويد و هم‌ ماركس‌، به‌ علاوه‌ تعداد بسياري‌ از جانشينان‌ آنها، درباره‌ اينكه‌ واقعيت‌ فرد و جامعه‌، براي‌ شخص‌ يا گروه‌ به‌ ندرت‌ بديهي‌ و واضح‌ مي‌باشد، بحث‌هايي‌ را مطرح‌ نموده‌اند. مفاهيم‌و معاني‌ پنهان‌ يا ساختارهايي‌ وجود دارند كه‌ بايستي‌ از طريق‌ شكل‌هاي‌ جديد از تجزيه‌ و تحليل‌ علمي‌اجتماعي‌، آشكار گردند.
«كلود لوي‌ استراس‌»، رويكرد روبنا و زيربنا را در مطالعات‌ و بررسي‌هاي‌ انسان‌شناختي‌ مورداستفاده‌ قرار داده‌ است‌. بدين‌ ترتيب‌، ريشه‌هاي‌ انسان‌شناختي‌ به‌ عنوان‌ مجموعه‌ مقررات‌ و قوانين‌، به‌اين‌ استعاره‌ پنهان‌ از زير ساخت‌هاي‌ علّي‌ و سببي‌، وام‌دار مي‌باشد، حتي‌ فرضيه‌ تكامل‌ «چارلزداروين‌» به‌ عنوان‌ الگوي‌ زيربنا و روبنا مي‌تواند ارائه‌ و مطرح‌ گردد، زيرا همه‌ شكل‌هاي‌ بالاتر زندگي‌،الزاماً، بر روي‌ شكل‌هاي‌ پاييني‌ نهاده‌ شده‌ و همه‌ آنها توسط‌ قوانين‌ پنهان‌ كه‌ بديهي‌ و آشكار نمي‌باشند،ساخته‌ شده‌ و به‌وجود آمده‌اند. خودفهمي‌ شخص‌ و يا گروه‌ به‌ عنوان‌ دانش‌ معتبر، مورد ملاحظه‌ قرارنمي‌گيرد، زيرا اين‌ دانش‌ با اغواگري‌ روحي‌ و رواني‌، وهم‌ و خيال‌ رؤيايي‌ و تعصب‌ ايدئولوژيكي‌،تحريف‌ مي‌گردد. از آنجاكه‌ علم‌ مي‌تواند، مسائل‌ و موارد نامرئي‌ را در طبيعت‌ به‌ اثبات‌ برساند، مثل‌اينكه‌ زمين‌ به‌ دور خورشيد حركت‌ مي‌كند، لذا علوم‌ اجتماعي‌ جديد نظير، اقتصاد، روان‌شناسي‌،انسان‌شناسي‌ و جامعه‌شناسي‌، از سرشت‌ و ذات‌ حقيقي‌ باورهاي‌ فردي‌ و ساختارهاي‌ اجتماعي‌ كه‌ ازپايه‌هاي‌ بنيادي‌، استنتاج‌ مي‌شوند، پرده‌برداري‌ مي‌نمايد.
بنيان‌گذاران‌ ساختارگراي‌ اقتصاد انتقادي‌، روان‌شناسي‌، جامعه‌شناسي‌ و انسان‌شناسي‌، همه‌ ضدمذهب‌ بودند. بيشتر نوگراها، مخالف‌ مذهب‌ مي‌باشند، زيرا مذهب‌ شكل‌ بي‌خردي‌ ثابت‌ وغيرعقلانيت‌ خطرناكي‌ را معرفي‌ و ارائه‌ مي‌نمايد.
آنها جهاني‌ را تصوير و مجسم‌ مي‌سازند كه‌ از موهومات‌ و خرافات‌ مذهبي‌، رها شده‌ است‌. اين‌تصور، فرهنگ‌ علم‌ جديد و جهان‌ مادي‌ را به‌طور عميق‌، تحت‌ نفوذ و تأثير قرار داده‌ است‌. در حقيقت‌،پروژه‌ اسطوره‌زدايي‌ نوگراها، همان‌طور كه‌ در تفسير بنيادگرايان‌ پروتستان‌ و در بيانيه‌ تاريخي‌ انتقادي‌جستجوي‌ كتاب‌ مقدس‌ معتبر، صراحتاً روشن‌ مي‌باشد، توسط‌ متفكران‌ مذهبي‌، پذيرفته‌ شده‌ است‌. درحالي‌ كه‌ نوگرايي‌، در بيانيه‌ مذهبي‌ و علمي‌ خود، انتقاد معتبر خردمندانه‌ و جدي‌ را باز گذاشته‌،نابخردانه‌ خواهد بود، اگر حوزه‌ وسيع‌ انتقاد به‌ موفقيت‌هاي‌ واقعي‌ و كمالات‌ نوگرايي‌ را مورد ملاحظه‌قرار ندهد.
بدون‌ فهم‌ و توجه‌ و درك‌ ادعاهاي‌ فراتئوري‌ مدرنيته‌، نوگرايي‌ نوين‌، امكان‌پذير نخواهد بود.همچنان‌ كه‌ خواهيم‌ ديد، حداقل‌ در طول‌ تاريخ‌ و در راستاي‌ توسعه‌ انديشه‌ و تفكر انساني‌، مفاهيم‌بي‌آلايش‌ وجود نداشته‌ است‌.

از ساختارگرايي‌ تا ساختارگرايي‌ نوين‌: ساختارشكني‌ بنياد و ريشه‌
تفكر و انديشه‌اي‌ كه‌ با ماركس‌، داروين‌، فرويد و لوي‌ استراس‌ شروع‌ شده‌ و به‌ عنوان‌ مكاتب‌ رفتاري‌اصلي‌ و فرعي‌ كه‌ از مباني‌ خود دفاع‌ و طبقه‌بندي‌هايي‌ كه‌ ساير نتايج‌ را در پي‌ داشت‌ را به‌وجود آورده‌بود، در تاريخ‌ روشنفكري‌ قرن‌ بيستم‌ ادامه‌ پيدا كرد. روش‌ ساختارشكني‌ چهارچوب‌ تئوري‌ ديگران‌،عبارت‌ است‌ از اينكه‌، ساختار طبقه‌بندي‌ تجزيه‌ و تحليل‌ را با برخي‌ مباني‌ جديد، جايگزين‌ نماييم‌.
پس‌ از چندين‌ دهه‌ چرخش‌ در دايره‌، سرانجام‌، فلاسفه‌ و دانشمندان‌ علوم‌ اجتماعي‌، مبارزه‌ جدي‌ رابراي‌ مباني‌ روبناي‌ استعاره‌ دانش‌ و آگاهي‌، آغاز نموده‌اند. درحال‌ حاضر، در تئوري‌ ماركسيسم‌،واضح‌ است‌ كه‌ عناصر روبنا بايد سبب‌ تأثيراتي‌ روي‌ مباني‌ اقتصادي‌ جامعه‌ شوند. به‌ علاوه‌ نقدماركسيستي‌ ايدئولوژي‌ خائنانه‌ و ادعايش‌ مبني‌ بر علم‌ حقيقي‌ تاريخ‌، به‌ عنوان‌ ايدئولوژي‌ نيازمند انتقاد،به‌ آساني‌ مي‌تواند ارائه‌ گردد. براي‌ ابطال‌ نظرية‌ علمي‌ اجتماعي‌، فرد با نشان‌ دادن‌ اينكه‌ ساختارپيش‌فرض‌ شده‌، واقعاً محصول‌ و نتيجه‌ برخي‌ از پديده‌هاي‌ ديگر است‌، ساختارشكني‌ مي‌نمايد. بدين‌ترتيب‌، بررسي‌ مشهور ماكس‌ وبر «اخلاق‌ پروتستان‌ و روح‌ كاپيتاليسم‌» طبقه‌بندي‌ ماتريالسيت‌ماركسيست‌ را نقض‌ نموده‌ و استدلال‌ مي‌كند كه‌ ايدئولوژي‌ پروتستانتيسم‌ ساختار اقتصادي‌ جامعه‌ راتغيير داده‌ و اگرچه‌، نتيجه‌ و اثر آن‌ غيرتعمدي‌ بوده‌ است‌. وارونه‌سازي‌ وبر درخصوص‌ مباني‌ و روبناي‌ماركس‌، مي‌تواند در حوزه‌ نقد ايدئولوژيكي‌ وبر مجدداً نقض‌ و ابطال‌ گردد. اين‌ تسلسل‌ فلسفي‌،موجب‌ مشكل‌ بزرگي‌ در علوم‌ اجتماعي‌، تئوري‌ زبان‌شناختي‌ و هرمنوتيك‌ در تاريخ‌ اخير گرديده‌ است‌.
ساختارگرايي‌ نوين‌، كه‌ واقعاً با پست‌ مدرنيسم‌ مترادف‌ و هم‌ معني‌ است‌، ادعا و امكان‌ تجزيه‌ وتحليل‌ هم‌ جهت‌ و ساده‌ را آغاز نموده‌ و در همان‌ حال‌، بحث‌ اينكه‌ واقعيت‌ در برخي‌ از معاني‌ قابل‌توجه‌ از مشاهده‌ مستقيم‌ و احساس‌ مشترك‌ پنهان‌ مي‌باشد را نيز ادامه‌ داده‌ است‌.
ساختارگرايي‌ نوين‌، تمامي‌ طبقه‌بندي‌ بنيادي‌ را به‌ عنوان‌ آثار و فرآورده‌هاي‌ علّي‌ ساير عناصر، به‌وسيله‌ آزمايش‌ مجدد آنها، كنار مي‌زند. هيچ‌ قياس‌ قابل‌ دسترس‌ و موضوع‌ ارشميدسي‌ قابل‌ اتكاء،كه‌ دليل‌ و برهان‌ بشري‌ بر آن‌ بنا نهاده‌ شده‌ باشد، وجود ندارد.
آنچه‌ در اين‌ قاعده‌ كانتي‌ جديد معقول‌ مي‌باشد، عبارت‌ است‌ از اينكه‌ قدري‌ تصوير درون‌ فرضي‌به‌ سوي‌ پديده‌ طبيعي‌ است‌. هيچ‌ تجربه‌ مستقيم‌ واقعيت‌ بدون‌ تأمل‌ و تفسير وجود ندارد؛ و همه‌تأويل‌ها و تفاسير در برخي‌ دريافت‌ها و ادراكات‌، به‌ وسيله‌ تعصبات‌ و غرض‌هاي‌ فرهنگي‌ و شخصي‌تحريف‌ و تباه‌ و يا توسط‌ تفسيرگران‌ قبل‌ از بررسي‌ و مطالعه‌، حكم‌ صادر گرديده‌ است‌.
هرمنوتيك‌ واقعيت‌
هرمنوتيك‌ يك‌ نظام‌ فلسفي‌ است‌ كه‌ در اين‌ نظام‌ با مشكلات‌ تئوري‌ تأويل‌ و تفسير مواجه‌ مي‌گرديم‌.نظام‌ هرمنوتيك‌ خارج‌ از مشكلاتي‌ كه‌ در بررسي‌ كتاب‌ مقدس‌، نقد ادبي‌ و تفسير قانون‌، با آن‌ مواجه‌هستيم‌، رشد نموده‌ و پارادايم‌ مسلط‌ براي‌ فهم‌ تفكر نوگرايي‌ جديد و ساختارشكني‌ گرديده‌ است‌.
مشكل‌ قرائت‌ و فهم‌ يك‌ متن‌، سبب‌ استعاره‌ جديدي‌ براي‌ همه‌ انواع‌ برداشتها و نيز فهم‌ پديده‌اجتماعي‌ و علم‌الحيات‌، گرديده‌ است‌. در يك‌ سطح‌ ساده‌، هرمنوتيك‌ قرائت‌ يك‌ متن‌، با مؤلف‌، متن‌ وخواننده‌ آغاز مي‌گردد. متن‌ اساساً توسط‌ ساختار تعمّدي‌ اثر مؤلف‌، تأثير پذيرفته‌، اما استقلال‌ خودش‌ ازمؤلف‌ را نيز دارا مي‌باشد. متن‌، هميشه‌ روح‌ خود را نيز دارا مي‌باشد. معاني‌ كه‌ از مقاصد نويسنده‌مستقل‌ باشد، در متن‌ موجود مي‌باشد، همچنان‌ كه‌ روحيه‌ شخصي‌ و پيش‌فرض‌هاي‌ فرهنگي‌ ـاجتماعي‌ نوسينده‌ كه‌ در آن‌ فضا زندگي‌ مي‌كرده‌ و قلم‌ مي‌زده‌، ناخودآگاه‌ در متن‌ انعكاس‌ يافته‌ است‌.بدين‌ ترتيب‌ مطلب‌ قبل‌ و بعد نويسنده‌، عنصر ضروري‌ و لازم‌ در قرائت‌ و فهم‌ متن‌ بوده‌ و بسيار اهميت‌دارد.

هرمنوتيك‌ ساختارگرا، متناوباً درصدد بوده‌ تا متن‌ را مجزاي‌ از نويسنده‌ و يا مقاصد نويسنده‌ رابهتر از آنچه‌ نويسنده‌ فهميده‌، درك‌ نمايد. در هر يك‌ از اين‌ حالت‌ها، ساختارگرايان‌، بر اين‌ باورند كه‌ آنهاصاحب‌ برخي‌ از تئوري‌هاي‌ انتقادي‌ مي‌باشند كه‌ قرائت‌ صحيح‌ قابل‌ شناخت‌ و فهميدن‌ را ميسرمي‌سازد. به‌ هر حال‌ خواننده‌، روحيه‌ و پيش‌فرض‌هاي‌ فرهنگي‌ و اجتماعي‌ خويش‌ را دارا بوده‌ و اساساًاينكه‌ چگونه‌ متن‌ خوانده‌ و فهميده‌ مي‌شود، بر او تأثير مي‌گذارد. بنابراين‌ خواننده‌، همچنين‌ با قبل‌ و بعداز عبارت‌ موردنظر، درگير مي‌باشد. يك‌ تئوري‌ انتقادي‌، به‌ پيش‌فرض‌ قرينه‌اي‌ كه‌ قرائت‌ و فهم‌ اقتباس‌شده‌ ازقبل‌ را معين‌ مي‌سازد، وابسته‌ مي‌باشد. به‌ علاوه‌، متن‌ همچنين‌، تاريخ‌ تفسير خودش‌ كه‌ قبلاًامكان‌ قرائت‌ها و قرائت‌هاي‌ مجدد را تجويز كرده‌، گسترش‌ و توسعه‌ مي‌دهد. بدين‌ ترتيب‌ هرمنوتيك‌پويا، به‌ سرعت‌، در پيچيدگي‌، انفجار حاصل‌ مي‌كند. هرمنوتيك‌ خودش‌ را به‌ عنوان‌ مشكل‌ تسلسل‌مطرح‌ مي‌كند، همچنان‌ كه‌ حكم‌ پيش‌ از قضاوت‌، توضيح‌ و تفسير را نشان‌ داده‌ كه‌ اين‌ توضيح‌، فهم‌ ودرك‌ متن‌ را معين‌ مي‌كند كه‌ اين‌ هم‌ حكم‌ پيش‌ از قضاوت‌ را مجدداً مشخص‌ مي‌كند. اين‌ پويايي‌ به‌عنوان‌ توصيف‌ و تعريف‌ نه‌ فقط‌ در قرائت‌ و فهم‌ يك‌ متن‌، بلكه‌ قرائت‌ و فهم‌ مرحله‌ پديده‌هاي‌ اجتماعي‌و حياتي‌ مشاهده‌ مي‌گردد.


قدرت‌ ـ دانش‌

معيار و ملاك‌ براي‌ مشخص‌ كردن‌ اينكه‌ كدام‌ تفسير و تأويل‌ متن‌، صحيح‌ يا بهتر است‌، اغلب‌ به‌عنوان‌ بازتاب‌ شكل‌ قدرت‌ اجتماعي‌ ارائه‌ و معرفي‌ گرديده‌ است‌. چيزي‌ كه‌ به‌ عنوان‌ آگاهي‌ فرض‌مي‌گردد، با قدرت‌ تعريف‌ مي‌گردد. در حقيقت‌، در اين‌ ديدگاه‌، آگاهي‌ و قدرت‌، مترادف‌ و هم‌معني‌مي‌باشند. به‌ هر حال‌، قدرت‌ و آگاهي‌، آميخته‌ و مركب‌، چندوجهي‌ و متناقض‌ مي‌باشند.

مسير فكري‌، متفكرين‌ پست‌ مدرن‌، عبارت‌ است‌ از اينكه‌، صورت‌ آسماني‌ قدرت‌ ـ آگاهي‌ پنهان‌ رابدون‌ تأسيس‌ يك‌ هرمنوتيك‌ تفسيري‌ جديد كه‌ به‌ عنوان‌ تئوري‌ جديد بزرگ‌، جنبه‌ مادي‌ به‌ خود بگيردموقتاً آشكار نمايند. اين‌ فراروايت‌ جديد، ابزار جديد اغفال‌ و تعدي‌ و ظلم‌ خواهد بود؛ بدين‌ ترتيب‌،مبارزه‌ پست‌ مدرنيسم‌، بدون‌ شكاف‌ ساختگي‌ كه‌ تحقق‌ آن‌ را اراده‌ نمايد، در جريان‌ تغيير، زندگي‌مي‌نمايد.


نوع‌ ديگري‌ از هستي‌شناسي‌ هرمنوتيك‌

در بيشتر انديشه‌هاي‌ پست‌ مدرن‌، نوع‌ ديگري‌ از معرفت‌شناسي‌ و نقش‌ تفسيري‌، اهميت‌ و اعتبارمركزي‌ به‌ خود مي‌گيرد. تجربياتي‌ كه‌ در زمره‌ پارادايم‌ آگاهي‌ ـ قدرت‌ِ مسلط‌ قرار نمي‌گيرند، چشم‌اندازانتقادي‌ از واقعيت‌ را ارائه‌ مي‌نمايند. در حال‌ حاضر، «ميشل‌ فوكو» درخصوص‌ زندان‌ها وبيمارستان‌هاي‌ رواني‌ مطلب‌ مي‌نويسد تا توجه‌ بيشتر به‌ نقش‌ جامعه‌ را توضيح‌ و تبيين‌ نمايد.

«امانوئل‌ لويناس‌» و «ژاك‌ دريدا» اختلاف‌ و تفاوت‌ را به‌ هستي‌شناسي‌ قبلي‌ بالا مي‌برند. آگاهي‌واقعي‌ در ضمير و نفس‌ عقلاني‌ بنا نهاده‌ نمي‌شود، بلكه‌ درنوع‌ انتقال‌ داده‌ شده‌ تصاوير ذهني‌شخص‌ كه‌ صاحب‌ قدرت‌ شده‌، به‌ مبارزه‌ فراخوانده‌ مي‌شود.

اين‌ قرائت‌ مختلف‌ و متفاوت‌ در جايي‌ است‌ كه‌ انديشه‌ پست‌ مدرنيست‌، اغلب‌ خودش‌ را كه‌ داراي‌نقش‌ اخلاقي‌ و رهاسازي‌ از قيد و بند معرفي‌ مي‌كند، درصدد است‌ تا آگاهي‌هاي‌ مقهور و مطيع‌ را درمحدودة‌ آگاهي‌ ـ قدرت‌ مسلط‌، آزاد نمايد.


تحول‌ زباني‌ ـ رئاليسم‌ مجازي‌

پست‌ مدرنيسم‌ همچنين‌ با تحول‌ و جنبش‌ زباني‌ در فلسفه‌، توصيف‌ و مشخص‌ مي‌گردد. «لودويك‌وايتكنشتاين‌» تئوري‌ پوزيتيويستي‌ زبان‌ را كه‌ قبلاً دارا بوده‌ و انتقال‌ مهمي‌ در طراحي‌ حركت‌ ازمدرنيسم‌ به‌ پست‌ مدرنيسم‌ محسوب‌ مي‌شده‌ را كنار گذاشته‌ است‌. وايتكنشتاين‌ ناگزير شد، زبان‌ها را اززبان‌ رمزي‌ گرفته‌ تا زبان‌ مادري‌ كه‌ همه‌ آنها ذاتاً خود مرجع‌ هستند را مورد توجه‌ و ملاحظه‌ قرار دهد.زبان‌ به‌ عنوان‌ يك‌ نوع‌ تئوري‌ بازي‌ كه‌ قوانين‌ آن‌ قراردادي‌ و مورد قبول‌ هر گروه‌ مي‌باشد، فهميده‌مي‌شود. زباني‌ كه‌ ما صحبت‌ مي‌كنيم‌، در محدوده‌ مرزهاي‌ عقلانيت‌، غيرعقلاني‌ و ساير امورعقلاني‌ زبان‌ بازي‌ است‌. شعور و نطق‌ انسان‌، چندزباني‌ است‌. ترجمه‌ ميان‌ رشته‌اي‌ و بين‌ فرهنگي‌،نتيجه‌ را ارائه‌ مي‌دهند. در محدوده‌ قوانين‌ بازي‌ مورد احترام‌، براي‌ يك‌ يهودي‌ متعصب‌ هر ذره‌ طبيعت‌مي‌تواند عقلاني‌ باشد. در حقيقت‌ آنها يك‌ فرد خواهند بود. به‌ هر حال‌ يك‌ زبان‌ِ حقيقت‌ برتر، آنچنان‌ كه‌پوزيتيويست‌هاي‌ علمي‌ و بنيادگرايان‌ مذهبي‌ اميدوار بوده‌اند، وجود نخواهد داشت‌. كلمات‌،نقش‌ معني‌دهنده‌ خودشان‌ را فقط‌ از طريق‌ ارتباطات‌ دلالت‌هاي‌ ضمني‌، در كاربردهاي‌ بنا نهاده‌ شده‌، به‌دست‌ مي‌آورند. از آنجا كه‌ نقش‌ زبان‌، ابتدا در دلالت‌هاي‌ ضمني‌ بنا نهاده‌ شده‌، لذا ما با تئوري‌ استعاره‌،همانند زبان‌شناسي‌ بدوي‌ و قديمي‌ آن‌ را خاتمه‌ مي‌دهيم‌. استعاره‌ با نگهداري‌ دو معني‌ ناسازگار و درحالت‌ كشش‌، به‌ تأثير خود نائل‌ گشته‌ و ديدگاه‌ جديدي‌ را آشكار مي‌سازد. استعاره‌ها، مي‌توانند، ساده‌،گسترده‌، بيش‌ از اندازه‌ مورد استفاده‌ قرار گرفته‌ و تازه‌ و بديع‌ باشند.

استعاره‌، هست‌ / نيست‌ را كه‌ معني‌ به‌وجود مي‌آورند را توضيح‌ و تبيين‌ مي‌نمايد.

با توسعه‌ و تعميم‌، ممكن‌ خواهد بود تا استدلال‌ كنيم‌ كه‌ مدل‌ها، سمبل‌ها و تئوري‌ها، هماننداستعاره‌هاي‌ پيچيده‌ عمل‌ مي‌كنند. چه‌ خدا را با پدر، و چه‌ تكامل‌ را با جنگل‌، مساوي‌ فرض‌ نماييم‌،ارتباطات‌ مجازي‌ به‌كار مي‌بريم‌ تا معاني‌ را به‌ وجود آوريم‌ كه‌ از لحاظ‌ ادبي‌ غيرحقيقي‌ هستند. استعاره‌هادر توانايي‌ خود، جهت‌ به‌وجود آوردن‌ معاني‌، قدرتمند و بارور هستند. استعاره‌هاي‌ مشترك‌، اغلب‌ درانديشه‌ و تفكرات‌ ما، مسلم‌ فرض‌ مي‌شوند. حركت‌ پست‌ مدرن‌، در برخي‌ از انواع‌ ساختارشكني‌،آشكارسازي‌ استعاره‌ مسلم‌ فرض‌ شده‌ كاربردي‌ را درگير مي‌نمايند.


ساختارگرایی (Structuralism)، یک شیوه اندیشیدن و یک روش فراکافت در قرن بیستم، بویژه در نیمه نخست آن است. از نظر روش شناسی، ساختارگرایی به تجزیه و تحلیل سیستم های عمده با استفاده از بررسی سازه ها و عناصر تشکیل دهنده آن می پردازد.

عالِم اجتماعی ساختارگرا بر این باور است که جامعه، شبکه ای از عناصر برهم تنیده و مرتبط است و به بررسی الگوها و اهمیت این عناصر می پردازد.

روانشناس ساختارگرا به سازماندهی تجربیات ذهنی بر پایه سلسله مراتب از آسان به دشوار می پرداخت. به بیان رساتر، روانشناس ساختارگرا معتقد بود که کارکرد روانشناسی، همانا بررسی عناصر بنیادین ذهن است. برای نمونه، ادوارد برادفورد تیچِنِر، روانشناس آمریکایی و بنیانگذار روانشناسی ساختارگرا، سازه های احساس مزه را بدین ترتیب عنوان کرده بود : شیرین، ترش، شور، تلخ.

روانشناسی کارکردگرا در مقابل روانشناسی ساختارگرا قرارداشت. بر پایه باور پیروان این مکتب، وظیفه روانشناسی، بررسی کارکرد ذهن است و نه ساختار آن.

با انتشار کتابِ Course de linguistique generale (دوره زبانشناسی عمومی) در سال 1916 ساختارگرایی در زبانشناسی پا به عرصه وجود گذاشت. این کتاب حاوی دیدگاه های فردیناند دو سوسور بود که بوسیله شاگردان وی گرداوری و منتشر شد(خود سوسور در سال 1913 درگذشته بود). ساختارگرایی را شاخه ای از زبانشناسی توصیفی (Descriptive Linguistics) می دانند که در نخستین سالهای قرن بیستم بجای زبانشناسی تجویزی (Prescriptive Linguistics) شکوفا شد.

فرانتز بوآس (مردم شناس آمریکایی آلمانی الاصل) و ادوارد سِپیر (زبانشناس و مردم شناس آمریکایی) بنیانگذاران روش های زبانشناسی توصیفی محسوب می شوند. این دو در نخستین سالهای قرن بیستم به ضبط و بررسی زبانهای بومی آمریکا پرداختند. آنها با گوش دادن به زبان بومیان، ابتدا داده هایی درباره آواها و واج های زبان مورد نظر را گرداوری و بررسی می کردند، سپس به بررسی چگونگی ترکیب این آواها برای تشکیل یک تکواژ می پرداختند. آنگاه رابطه معنایی و دستوری واژگان و تکواژها را برای تشکیل یک جمله مورد کنکاش قرار می دادند. زبانشناس توصیفی با استفاده از این روش می توانست بدون آنکه زبانی بصورت مکتوب موجود باشد و یا دستوری مکتوب از آن زبان در دست باشد، قواعد و گرامر آنرا درآورد.

فردیناند دو سوسور میان سخن حقیقی (زبان گویشی) و دانشی که در زیر آن نهفته است (گرامر) تفاوت قائل شد. برای زبانشناس توصیف گرا، ”گرامر“ مجموعه ای از نمونه های زبان بود؛ درحالیکه از دیدگاه زبانشناس ساختارگرا، ”گرامر“ مجموعه ای از روابطی به شمار می رفت که سخن را تشکیل می داد.

در بررسی بّعدِ اجتماعی یا گروهی زبان، سوسور بررسی گرامر را بر کاربرد وبررسی قوانین را بر اصطلاحات ارجح می دانست. سوسور به ژرفساخت زبان بیش از روساختِ آن اهمیت می داد و به تحول تاریخی توجه نداشت. یعنی پژوهش های وی ایستاسنجانه (Synchronic) بود و نه ترازمانی (Diachronic).

چون ساختارگرایی، به ژرف ساخت بیش از روساخت اهمیت می دهد، در بسیاری از موارد، مشابه دیدگاههای مارکس و فروید است. هر دو متفکر یاد شده، به علت های پنهان، انگیزه های ناخودآگاه، و نیروهای مافوق فردی اعتقاد داشتند.

ساختارگرایی، همچون مارکسیسم و فرویدیسم، درپی کوچک انگاشتن نقش فرد است و به همین دلیل معمولا آنرا ضد انسانگرایی و انسانمداری (Antihumanistic) می دانند. توجه داشته باشید که فرد در زبانشناسی با فرد در جامعه شناسی تفاوت دارد. آیا می توانید این تفاوت را بیابید؟

سوسور را همچنین پایه گذار علم نشانه شناسی (Semiotics) می دانند؛ گرچه چارلز سُندِرز پیِرس، فیلسوف آمریکایی و دانشمند معاصر سوسور، این علم را مدون و طرح کلی آن را ترسیم نمود. نشانه شناسی، پای خود را از زبانشناسی فراتر گذاشت و به حوزه ادبیات، معماری و حتی پزشکی وارد شد.

ادامه دارد.


۱۱/۱۸/۱۳۹۰

ما نويسندگاني قوي تر از ماركز و يوسا داريم

فريد قدمي، نويسنده و مترجم در گفت و گو با روزنامه آرمان - هادي حسيني نژاد
دوشنبه دهم بهمن 1390




اين گفت و گو در شماره هشتم بهمن ماه يعني همين چند روز اخير در روزنامه «آرمان» منتشر شد كه به دلايلي بخش هايي از آن حذف شده. متن كامل اين گفت و گو به اين قرار است:



· بازماندن رمان «زوال کلنل» محمود دولت­آبادی از جایزه­ی بوکر آسیا؛ به زعم برخی؛ رشته­ ی امیدواران به جهانی شدن ادبیات داستانی ایران را پنبه کرد. نظر شما دراین­باره چیست؟



_ من فکر می­ کنم قبل از این که بخواهیم مواردی خاص و یا علت­ های حذف «زوال کلنل» از این رقابت­ ها را مورد بررسی قرار دهیم، با یک سوال اساسی مواجه هستیم و آن این است که؛ آیا کسب جوایز جهانی، واقعا معیار جهانی شدن است؟ با توجه به اتفاق­ های شیرینی که این روزها برای سینمای ایران رخ داده، می­ توان این مفهوم را در حوزه­ ی سینما نیز تعمیم داده و مورد بررسی قرار داد؛ به عنوان مثال سینمای کیارستمی؛ تا به امروز جوايز جهانی مختلف و متعددی را به خود اختصاص داده است اما به اعتقاد من آثار کیارستمی از لحاظ تکنیکی و مفهومي محلی از اعراب ندارند. حال این سوال پیش می­ آید که با این حساب؛ چه المان­ هایی باعث شده است که سینمای کیارستمی جایزه­ ی کن و جوایز بزرگ دیگری را در عرصه­ ی جهانی به خود اختصاص دهد؟ پاسخ این سوال برمی­ گردد به نگاهی که جهان غرب به ما دارد و رویکردي مبتني بر بازتولید این نگاه در داوری­ های جشنواره­ای­ شان. به عبارت دیگر آن­ ها دوست دارند همواره از کشور ایران تصویری ارائه شود که روایتگر نوعی معصومیت احمقانه و نمایی سانتی­مانتالی از جهان سوم باشد. به همین دلیل است که سینمای کیارستمی جایزه می­ گیرد اما سینمای ناصرتقوایی يا سهراب شهيد ثالث­ نه! اما در مورد سینمای اصغر فرهادی اوضاع فرق می­ کند زیرا این­ بار؛ این المان­ های ارزشمند هنری موجود در فیلم فرهادی، نظر جهانیان را به خود جلب کرده است. اصغر فرهادی بدون هیچ پشتوانه و کارناوالی كه برايش راه بيفتد؛ در «جدایی نادر از سیمین» با تصویری واقعی كه از چهره­ ی ایران با مختصاتی حقیقی از مردم ایران در فيلمي خوش ساخت و فيلنامه اي هوشمندانه به تصویر کشیده است، در صحنه ي جهاني مي درخشد و این اتفاق واقعا خوشحال کننده­ است. می­ خواهم بگویم سینمای ما با جوایز کیارستمی جهانی نشد اما با جایزه­ ی فرهادی جهانی شد! در حوزه­ ی ادبیات نیز همین قاعده برقرار است. به عنوان مثال؛ ادبیات عرفانی ما که در آثار کلاسیک شاعرانی چون حافظ، مولانا، سعدی و... وجود دارند، در جهان غرب مورد توجه است و مخاطبان زیادی هم دارد. دلیلش این است که نگاه غرب؛ همچنان بر مرموز نشان دادن دنیای ما و درشت کردن ابهام­ ها و راز ورزي هایی که در نگرش و تفکر ما وجود داشته؛ تاکید دارد. به همین دلیل هم هست که روح غرب، نسبت به آثار مدرن ما؛ از جمله آثار نویسندگانی چون هوشنگ گلشيري، بهرام صادقی، غلامحسین ساعدی، صادق چوبک و... بی­ واکنش بوده و علاقه­ ای برای انتشار و پیگیری­ آن­ ها نداشته است. این درحالی­ ست که ما طی دهه­ هاي اخیر، نویسندگانی به مراتب قدرتمندتر از نویسندگانی داشته­ ایم که در غرب اسطوره شده­ اند. به عنوان مثال؛ صادق هدایت؛ که آندره­ برتون «بوف کور»اش را به عنوان یک شاهکار سورئال ستایش کرده و یا هنری میلر؛ که وقتی فهمید که هدایت آثارش را می­ خوانده، گفته بود؛ باور نمی­ کنم نویسنده­ ای به بزرگی هدایت، آثار من را خوانده باشد! بنابراین ما هدایتی را داریم که آثارش در ابتدا نظر روشنفکران جهان را به خود جلب کرد و بعد از آن نیز در میان مردم جهان نفوذ کرد. هدایتی که جایزه­ ی ادبی نگرفت؛ اما جهانی شد! حتا غولي مثل هنري ميلر هم هيچگاه جايزه اي نگرفت.

·

پس شما تعریف و مختصات دیگری از جهانی شدن دارید و بر حقیقت جهانی شدن- به عنوان یک رویداد ارزشمند- تاکید دارید!



_ بله. ببینید! به دو شکل می­ توان در جهان مطرح شد. اول این که با اثر ادبی، به عنوان یک کالای مصرفی برخورد کرد. به این صورت که فقط قصد داشته باشیم شناسه­ هایی از ادبیات خود را در اختیار جهانیان قرار دهیم که البته این اتفاق؛ بیشتر جنبه­ ی فرهنگی دارد تا هنری! اما در حالت دوم؛ وضعیت اینگونه تشریح می­ شود که یک نویسنده­ ی بزرگ بتواند با اثرش؛ مخاطبان خود را در اقصی­ نقاط جهان تحت تاثیر قرار دهد که به اعتقاد من در تاریخ ادبیات داستانی ما، به جز هدایت هیچ نویسنده­ ای به چنین جایگاهی نرسیده است. به اعتقاد من تنها نویسنده­­ ای به معنای درست کلمه؛ جهانی می­ شود که دغدغه­ ی جهانی شدن داشته باشد و برای مردم جهان، تفکرات و مواضع جدیدی در چنته داشته باشد. براین اساس؛ این تفکرات و مواضع نویسندگان است که برای مخاطبان ارزش دارد، نه میزان جوایزی که کسب کرد­اند. مثلا ضرورت همینگوی­ خوانی در ایران وجود دارد؛ بنابراین مردم ایران صرف­ نظر از اینکه همینگوی چه موفقیت­ هایی را کسب کرده و یا نکرده­ است، آثارش را دنبال می­ کنند. بنابراین؛ من فکر می­ کنم اگر نویسنده­ ای در این حد و اندازه­ ها؛ در هر سرزمین و هر ملیتی ظهور کند، بدون شک جهانی خوهد شد؛ ولو خیلی طول بکشد! با این حساب، حذف شدن رمان دولت­ آبادی از جایزه­ ی بوکر آسیایی، مطلقا به معنای بازماندن از دروازه­ های جهانی ادبیات نیست. دولت آبادي چه بوكر را بگيرد و چه نگيرد، نويسنده اي بزرگ و متعهد است؛ اگرچه من شخصا فاصله ي زيادي از ادبيات او دارم.



· یعنی معتقدید ادبیات داستانی ما، سطح قابل قبولی دارد؟



_ بله! به نظر من پتانسیل­ های خوبی نزد نویسندگان ایرانی وجود دارد، زیرا اصولا نویسندگان امروزی، نگاه جدی­ تری به ادبیات دارند و از این ادبیات؛ می­ توان انتظار جهانی شدن داشت. اما در این مسیر، ملزومات دیگری نیز مورد نیاز است که می­ تواند این روند را تسریع كند. به عنوان مثال؛ تاسیس و فعال­شدن NGOهای بین­المللی در حوزه­ ی ادبیات، می تواند بسیار کارگشا باشد. مثلا من به عنوان یک نویسنده ایرانی هیچ اطلاعی نسبت به ادبیات روز فرانسه ندارم، اما با تاسیس یک NGO می­ توان مشارکت و تعامل بین نویسندگان فرانسوی با نویسندگان ایرانی را گسترش داد. اتفاقا تاسیس چنین نهادهای مردم­نهادی، علاوه بر ایجاد تعامل در دنیای ادبیات، می­ تواند تاثیرات مثبتی در حوزه­ ی مسائل دیپلماتيك نیز داشته باشد. نکته­ ی قابل توجه دیگر؛ این است که متاسفانه در کشور ما، استانداردهای غلطی برای ادبیات وضع شده است که غالبا استانداردهای بازاری هستند و از سوی ناشران طراحی شده­ اند و برخي شبه منتقدهاي ژورناليست هم به آن دامن زده اند؛ استانداردهایی که باعث می­ شوند تنها یکسری از آثار مورد تبلیغ، ترویج و دیده­ شدن در جشنواره­ ها و جایزه­ های داخلی قرار گیرند. در حالی که با تاسیس چنین نهادهایی، مبانی استانداردهای غلط داخلی، شکسته می­ شود و نگاه انتقادي­ تری بر فضاي ادبي كشور حاكم خواهد شد. البته استانداردهای غلط، در حوزه­ ی نشر آثار ادبی، در همه­ جای دنیا وجود دارد؛ مثلا اخیرا مطلبی را می­ خواندم از ژیل دُلوز؛ نویسنده­ ی فرانسوی که در آن به شیوع آثار مبتذل با استانداردهای بازاری در دهه 1990 آن کشور اشاره کرده بوده. دلوز گفته بود كه اين استانداردها باعث شده كه نويسندگان بزرگ و ناشناخته امروز به سراغ هر ناشري كه مي روند «نه» مي شنوند! اما به هر تقدیر؛ تعامل­ در قالب NGOهای ادبی، می­ تواند تاثیرات و تسریعات قابل توجهی در رشد ادبیات ما و جهانی شدن ان داشته باشد.



· گفتید؛ برخی از نویسندگان ایرانی، به مراتب قدرتمندتر از نویسندگان غربی بوده­ اند! ضمن تشریح این مطلب، بگویید؛ چه عواملی باعث می­ شوند یک اثر در جهان مطرح شود و جایزه بگیرد اما اثری علی­رغم ارزشمند بودن؛ ناشناخته بماند؟



_ به عنوان مثال؛ همین مایو بارگاس یوسا، که جایزه­ ی نوبل 2010 را از آن خود کرد! من می­ توانم نام 30 نویسنده­ ی ایرانی را بیاورم که بهتر از او می­ نویسند. نویسندگانی چون رضا براهنی و هوشنگ گلشيري اصلا قابل قیاس با یوسا و یا حتی مارکز نیستند! اما این که چرا یوسا و مارکز از امریکای لاتین؛ در جهان مطرح می­ شوند و نوبل می­ گیرند؛ دلیلش چیزی جز مناسبات سیاسی نیست! آن چنان که گابریل گارسیا مارکز به جهت ارتباطی که با برخی دولت­ های کمونیست در امریکای لاتین داشت، از تبلیغات جهانی بهره­ مند شد و مورد توجه قرار گفت. دامنه­ ی این تبلیغات، هنوز هم گسترده­ است، چنانکه یادم هست، اخیرا یکی از رییس­ جمهورهای امریکای لاتین در سفرش به ایران یکی از آثار مارکز را به مقامات ایرانی هدیه داد. بارگاس یوسا نیز از این ملاحظات سیاسی برخوردار بوده است. اما جالب این که یوسا دقیقا از نقطه­ ی مقابل مویدان و مروجان مارکز حمایت می­ شد و می­ شود؛ یعنی لیبرال­هایی که از مواضع ضد کمونیستی یوسا خوششان آمده است. بله! حقیقت این است که یوسا و مارکز، به هیچ عنوان در حد و اندازه­ های جهانی شدن نبوده­ اند. همین رئالیسم جادویی که به ماکز نسبت می­ دهند، نمونه­ های درخشان­تری از آن را می­ توان در آثار هدایت که سال­ ها قبل­تر از مارکز نوشته است، به وضوح دید. یا رمان «آئورا» اثر کارلوس فوئنتس؛ نویسنده­ ی مکزیکی؛ که به اعتقاد من کپی دست چندمی از بوف کور هدايت است. البته قبول دارم که فوئنتس نویسنده­ ای به مراتب قدرتمند­تر از یوسا و مارکز است، اما اگر «آئورا» را در ایران چاپ می­ کرد، حتی نظر مخاطبان ایرانی را هم به خود جلب نمی­ کرد.



· شما می­ گویید ادبیات ما ظرفیت جهانی شدن را داشته است و نویسنده­ ی خوب، بالاخره جهانی خواهد شد! پس چرا نویسندگانی که از کشورمان نام بردید، بعد از گذشت چندین دهه­، هنوز جهانی نشده­ اند؟ آیا کسب حداقل یک جایزه­ ی بین­المللی نمی­ توانست کارگشا باشد؟



_ اولا به اعتقاد من، ما ایرانی­ ها در حال حاضر مورد توجه جهانیان هستیم و توانسته­ ایم در حوزه­ های مختلف تصورات غلط، سانتی­مانتال و مغرضانه­ ی غرب را بر هم بزنیم. اخیرا هم؛ اگرچه دولت­ آبادی از بوکر حذف شد ولی دیدید که فرهادی جایزه­ هایی را که استحقاقش را دارد، درو کرده است. بنابراین ما در مسیر جهانی شدن قرار گفته­ ایم. دیر یا زود دارد اما سوخت و سوز ندارد! اما توجه کنید؛ من گفتم شايد به جز هدایت، نویسنده­ ای در حد و اندازه­ ی جهانی شدن نداشته­ ایم. خب، البته كسي مثل رضا براهني را هم داريم كه امروز ديگر نويسنده اي جهاني حساب مي شود. دلیلش هم روشن است. چون؛ نویسنده­ های ما هنوز هم آن طور که باید و شاید نوشتن راجدی نگرفته­ اند. در گذشته نیز همین طور بود. مثلا من واقعا احترام فوق العاده اي براي غلامحسین ساعدی قائلم و عاشق «عزاداران بيل» اويم، اما ساعدي هرگز ضعف نثرش را جدی نگرفت و تلاشی برای بهبود آن از خود نشان نداد. یا جلال آل­آحمد؛ که نثر فوق­العاده قدرتمندی داشت و شاهكاري مثل «سنگي بر گوري» را نوشت، اما به دلیل بی­ اطلاعی و بي سوادي در بسياري از زمينه هاي فكري و فلسفي، مواضع اشتباه و گاه خنده داري مثلا در كتاب «غرب زدگي» می­ گرفت. اما نگاهی به کارنامه­ ی صادق هدایت بیاندازید! بی خود نیست که هدایت تاکید داشت که نویسنده باید به جز زبان مادری­اش، به یک یا چند زبان مطرح تسلط داشته­ باشد و در کنار تالیف، به ترجمه نیز بپردازد. دامنه­ ی مطالعات او بسیار وسیع بود. جالب است بدانید که او حتی پیش­تر از این که امثال هنری میلر و جیمز جویس در اروپا و امریکا به شهرتي اينچنيني برسند، آثار آن­ ها را دنبال می­ کرد. حتا آثار فرويد را هم خوانده بود. رامين جهانبگلو به درستي گفته كه هدايت به تنهايي يك نسل از روشنفكري ايران است. نقطه­ نظرات و نقدهای او به رسانه­ های غربی نیز، در آن دوران؛ جالب توجه است؛ نقدهایی که امروز نیز از سوی منتقدان مطرح هستند. متاسفانه نویسندگان امروزی نیز در کشور ما؛ غالبا نویسنده­ه ای کم مطالعه و تنبلی هستند. دامنه­ ی مطالعات آن­ ها از دایره­ ی اثار دوستانشان فراتر نمی­ رود و حتی آثار مطرح ایرانی را هم نخوانده­ اند؛ حال چه برسد به آثار مطرح خارجی و خواندن آن­ ها از زبان مبدا! به همین دلیل است که حرف زدن با اغلب نویسنده­ های امروزی، کار کسل کننده­ ای­ست، زیرا دنیای کوچکی دارند، به اندازه­ ی آثار خود و دوستانشان! این در حالی­ ست که نویسنده­ ی امروزی، علاوه بر الزاماتی که بر مطالعه­ ی آثار ادبی داخلی و خارجی دارد، باید آثار حوزه­ های دیگر را نیز مطالعه کند؛ آثار فلسفی، روانکاوی، سیاسی، جامعه­ شناسی و .... حتی باید در مورد گرایش­ های هنری دیگر از قبیل شعر، نقاشی، سینما، تئاتر و... نیز مطالعه و تعمق داشته باشند زیرا به اعتقاد من، نویسنده در وهله­ ی اول می­ بایست یک انسان آگاه باشد! از طرفی؛ جهان امروز، به مراتب پیچیده­ تر از جهان دیروز است. لذا برای روایت این پیچیدگی­ها، نویسنده باید مقتضیات زمانه و جهان پیرامونی خود را بشناسد. نمونه­ اش میلان­ کوندرا؛ نویسنده­ ی چک مقیم فرانسه! آگاهي او در زمینه­ های مختلف كم نظیر است و اتفاقا نمود واضحی از این آگاهي در آثار داستانی این نویسنده وجود دارد. البته این فقر سواد و تنبلی­ ها، مختص اهالی ادبیات نیست و فعالان در گرایش­ های دیگر را نیز شامل می­ شود. مثلا من دانشجویان و فارغ­اتحصیلانی از رشته­ ی فلسفه دیده­ ام که هیچ اثری از داستايوسكي یا تولستوي نخوانده­ اند. یا؛ دلوز را می­ خوانند اما خبری از هنری میلر ندارند! و من نمی­ توانم این مساله را درک کنم. به هر حال؛ اگر قرار است حرفی برای جهانیان داشته باشیم، باید جهان را با تمام پیچدگی­ های تازه­ اش بشناسيم، و این کار بسیار دشواری­ ست.



· با این حساب، ما به جز تاثیرات و تفکراتی که ریشه در ادبیات کلاسیک و عرفانی دارد، حرف چندانی برای گفتن نداریم! یعنی؛ اگرهم یک­باره دروازه­ های ادبیات جهانی به روی ما باز شود، این وضعیت برای ما استمرار نخواهد داشت و به زودی از این عرصه کنارگذاشته خواهیم شد.



_ اگر اين گونه باشد، حق با شماست! این نقد به بسیاری از نویسندگان ما وارد است. زیرا اغلب آن­ ها از جمله رضا براهنی، نگاهی نوستالژیک به ادبیات سنتی دارند و همین مساله باعث می­ شود که تفکرات کلاسیک و سنتی، همیشه با آن­ ها باشد. به نحوی که عموما، نویسندگان ما آثاری را خلق می­ کنند، که دنباله­ ی ادبیات کلاسیک و سنتی فارسی به حساب می­ آید و امروزه ارزش هنری ندارد. بازیابی و مورد بررسی قرار دادن ادیبات کلاسیک، یک کار فرهنگی­ ست که دانشگاهیان وظیفه­ ی انجامش را دارند و اتفاقا در کشور ما بیش از حد به آن پرداخته شده است.



· یعنی آثار کلاسیک و قدیمی؛ دیگر هنر نیستند؟



_ دقیقا همینطور است! به اعتقاد من، هنر در مقابل فرهنگ قرار می­ گیرد. وقتی زمان می­گذرد و «غبار زمان» به تعبير ميشل فوكو بر اثر هنری می­ نشیند، هنر از بین می­ رود و می­ شود فرهنگ. بنابراین هنر مختصات خاص خود را می­ طلبد؛ زاده­ ی آشوب است و فرهنگ را دچار چالش و تشنج می­ کند. اما همین هنر، بعد از آنکه در مسیر زمان، تندی­ ها و موضع­ های قاطعانه­ ی خود را از دست می­ دهد و ضرورت­ های زمانی­ اش از بین می رود؛ به فرهنگ تبدیل می­ شود. بر این اساس، هنر همیشه پدیده­ ای رادیکال و فرهنگ همواره پدیده­ ای محافظه­ کار بوده است. مثال روشنی که می­ شود برای تقابل بین هنر و فرهنگ زد، در نسل بیت؛ در دهه­ ی 50 میلادی قابل مشاهده بود. نسل بیتی که از دل جریانی بیرون آمد که اصلا «جنبش ضد فرهنگ» نام داشت و در مقابل فرهنگ آن زمانه، به شدت مقابله و مبارزه می­ کرد. و بعد از آن، نسل هیپی­ ها از دل نسل بیت درآمد که کارشان به شورش­ های دانشجويي و خیابانی 1968نیز رسید، آن ها با رویدادهایی مثل جنگ ویتنام مخالفت کرده و خواستار آزادی­ های مدنی و اجتماعی بیشتری بودند. حتی زبانی که آن­ها از آن استفاده می­ کردند، زبانی ضد فرهنگی بود. شما سخنرانی­ های سارتر را در همان دوران، در شهر پاریس با تظاهرات­ های شیکاگو مقایسه کنید! سارتر از یک ادبیات فرهنگی اتو کشیده استفاده می­ کرد اما هیپی­ ها از ادبیات به شدت ضد فرهنگی بهره می گرفتند. جالب است بدانید که برای ابراز مخالفت خود به مدیریت کشور، در یکی از تظاهرات ها به گردن بچه خوکی پاپیون زدند و آن را نماینده­ ی خود در رقابت­های انتخاباتی ریاست جمهوری معرفی کردند و جالب تر آنکه وقتی پلیس این خوک را گرفت، هیپی­ ها اعتراض کردند که چرا بر خلاف قانون، نماینده­ ی ما در انتخابات ریاست­ جمهوری را دستگیر کرده­اید؟!!! خب، همان طور که می­ دانید، از دل تفکرات آن نسل، شاعران و نويسندگان نسل بیت با آثار درخشان شان سربرآوردند. اما همین هیپی بودن؛ امروزه یکی از فرهنگ­ های امریکایی به حساب می­ آید، بی­ آنکه جنجالی بر سر آن باشد؛ دیگر رادیکال بودن آن از بین رفته است.