۷/۱۶/۱۳۸۲

يك روايت تازه

خورشيد ، گردونه اي از آتش بود كه مي چرخيد و به جاي نور، تيغ هايش را بر سر وصورت او مي پاشيد . ناقه ، آهسته ، آهسته و رها ، او را به هر جا كه دلش مي خواست مي برد و او بدون توجه به اين همه، در هزار توي ذهنش سرگردان بود. آسيه اي بود كه سر به دنبال فرزندش ، بي هدف از اين سو به آن سو مي دويد.
پلك هاي خسته اش را به زور باز كرد وبه كوير خشك و آتش گرفته نگاه كرد . هيچ چيز دیده نمی شد . نه نشانه اي ، نه علامتي و نه كورسويي از آب و آبادي . گردن ناقه را نوازش داد و گفت « ‌راه برو ، بي زبون ، هم الانه كه آفتاب امروزم بره و ما دوباره مهمون بيابون باشيم » كسي از درونش فرياد زد « تو ديوونه اي ، سر به بيابون گذاشتي كه كجا بري ؟! از كي به كي پناه مي بري ؟»
او خسته خسته فرياد زد« از تو ، از تو كه منو وسوسه كردي و آواره‌ي دشت و بيابون »
« من ؟ من تورو وسوسه كردم ؟ من تورو تو اين فكر و اين راه انداختم ؟»
« پس كي ؟ من اونجا داشتم زندگي مو مي كردم و … »
« زندگي ؟»
« ُمردگي ، هر چي كه بود اين همه تلوا سه ندا شتم ، اين همه نمي ترسيدم ، دارم ديوونه مي شم . مي فهمي؟ من نمي خوام سر گردون باشم . نمي خوام اين آخر عمري ، از همه جا مونده و از همه جا رونده بشم .مي ترسم اين جا هم هيچي نباشه ، يا باشه و من نتونم .. . خدا لعنت كنه اوناييكه باعثش شدن !»
« چرا هميشه دنبال يه باعث مي گردي ؟ چرا خودتو كنار مي كشي …»
« من چه كار مي تونسم بكنم ؟ مگر گذاشتن ما كاري بكنيم ؟ اونا به زور دست شونه گذاشتن تو دست اون . اون خودشم نتونس كاري بكنه . خودش كه گفت ... »
« يعني تو مي فهميدي چي پيش مياد ؟ پس چرا گذاشتي كار به اين جا برسه ؟»
مرد به اطرافش نگاه کرد و محکم روی رانش زد وگفت « دست وردار مرد ، اين همه خودتو محاكمه كردي بس نيست ؟ اين همه كه حق دادي و گرفتي ،به كجا رسيدي ؟ بگذار حالا كه راه افتادي تا آخرش بري و .. .»
آخر كوچه صحراي محشر بود . همه در خانه اش جمع شده بودند و داد مي زدند . همه ادعا مي كردند . خون خواه ، خون ريز، خون خوار. يكي فرياد مي زد « خونشه مي ريزيم و. . .» يكي مي گفت « وظيفه شه ، نمي تونه ، وگرنه .. . »
« او بايد …. وگرنه »
از خانه بيرون آمد . نگاهشان كرد . نگاهش آن قدر سنگين بود كه چشم ها تاب نيا ورد ، به زمين خيره شدند . راه افتاد و پيشتر از همه به سمت مسجد رفت . فرياد كشيد « چرا ؟» صدايش توي صحرا پيچيد و سايه ي او وناقه را به لرز انداخت و ناقه وحشتزده به تاخت در آمد و صداي دروني‌اَش خيلي آرام گفت « حالا مي پرسي ،چرا ؟ چرا آن روز نگفتي ؟ چرا دستش را نگرفتي و مثل امروز فرياد نكشيدي ؟ نميتونستي؟ …»
سرش را پايين انداخت و گفت « من ؟ ! من كي بودم كه دستشو بگيرم و فرياد بزنم . اون كجا ومن كجا ؟ …اون اصلا به هيچكس ميدون نداد …نبا يدم مي داد …ولي خودش گفت « همه‌ي شما كه اصرار به بودنم دارين ، فردا ، پشت به من مي كنيد و دشمنم مي شين» مگر نگفت ؟ مگر وقتي اصرار كردن نگفت « اگر اصرار شما نبود ، من افسار خلافت را به پشتش مي انداختم و هي‌اَش مي كردم » اما چرا كرد، مگر نمي دونست ؟ ‌اون كه اين همه سال نشست و دم نزد ، چرا از همون اول نگفت ؟ چرا نايستاد ؟ چرا گذاشت همه چيز اين طور خراب بشه ؟ يعني نمي فهميد ؟ ولم كن . تورو به همه‌ي كائنات دست بردار »
« باشه ، ولي به گردن من ننداز . تو خودت پشت به همه چيز كردي ، به او ، به حر فهاش ، به عملش و كوتاهي‌آش. راهي شدي و گفتي …»
« گفته رو رها كن .حالا موندم كه او جاي حق نشسته ، يا اين كه آوازه ي حق مداري‌اش گوش فلك را پر كرده ؟ كدوم شون بر حقند ؟»
« آروم باش ، تو اون جا همه‌ي تلاشي رو كه مي باس بكني ، كردي . حالا كه همه چيزو ول كردي ، اين جا هم امتحاني بكن . شايد او بر حق نيست و اين ….»

از دروازه كه وارد شدي به نظرت رسيد همه جا بي حيايي موج مي زند . فكر كردي چيزي از در و ديوار ، كوچه و راه توي هوا پراكنده مي شود كه نبايد مي شد . دروازه بانان عربده هايي مي كشيدند كه نبايد مي كشيدند . گزمه ها طوري شمشير ها را در اطرافشان به رقص وا مي داشتند كه نبايد اين طور مي بود . كاسب‌ها ، آن گونه جار مي زدند كه انگار مائده‌هاي بهشتي را براي فروش روي بساطشان دارند . بوي عطرهاي گرانبهايي كه مردم به سر و تنشان زده بودند و عطر پارچه هاي زري بافت همه جا را پر كرده بود و شامه ات را مي آزرد . لبخندي زدي و گفتي « بهتره به اين زودي قضاوت نكني . جايي پيدا كن ، كه هم خودت و هم اين ناقه‌ي بي زبان در حال تلف شدنيد »
گوشه‌ي بازار چند نفر ايستاده بودند و به جاي حرف زدن عربده مي كشيدند و براي اثبات حرف‌هايشان قسم هاي عجيبي مي خوردند . از پيغمبر مايه مي گذاشتند . چيزي كه در آن سو ، ُجرم بود و كفاره داشت ، اما اينجا ….افسار ناقه را كشيدي ، سلام كردي و از يكي از همان ها آدرس كاروان سرا را پرسيدي . همه ساكت شدند . جوابي ندادند و به ناقه خيره شدند . يكي از آن ها كه چشمان هيزي داشت ، دستي روي كفل صاف ناقه كشيد ، ‌آب دهنش را فرو داد و گفت « خيلي جوونه » ديگري ريشش را خوارا ند و گفت « هم جوونه و هم قوي و پرواري » اولي پرسيد « از كجايي؟‌» و تو گفتي « كوفه » دومي به اطراف نگاه كرد و وقتي كسي را كه مي خواست ، يافت با اشاره‌ي دست صدايش كرد و او به طرفتان دويد . مرد اول ، افسار شتر را گرفت و رو به پيرمردي كه مي آمد ، فرياد زد« مژده بده ، جماز گم شده ات پيدا شد »
پيرمرد لحظه اي ايستاد، ريشش را در مُشت گرفت و حرف شنيده را ، سبك و سنگين كرد . يك دفعه گُل از گُلش شكفت و به طرفتان دويد و فرياد زد « كو ، كجاست ؟ » و تا به ناقه رسيد ، آويزان پايت شد وداد زد « حرام زاده‌ي دزد ، جماز منو مي دزدي ؟ نگفتي، همه‌ي زندگي اين پيرمرد از طريق اون مي گذره ؟ »
تو به زور خودت را روي ناقه نگه داشتي و خنديدي و در حالي كه از شتر پياده مي شدي ، گفتي « شوخي خوبي نبود ، ولي ترسش ،خستگي رو از تنم گرفت »
همه‌ي آنهايي كه آنجا بودند، خنديدند . پير مرد نهيب شان كرد و به طرفت آمد . يخه‌ات را چسبيد و گفت « طوري حرف مي زني كه انگار نعوذ بالله خدايي ! مردك نا حسابي ، من هزار جور حرف زدن بلدم . گنجشك رنگ مي كنم وبه جاي قناري مي فروشم و اونوخت تو ، تو برام لفظ قلم حرف مي زني . جمازمو ول كن !»
سعي كردي خودت را كنترل كني . پوز خندي زدي و گفتي « نمي دونم ، شايد اينم يك جور رسمه ،‌ولي به مذاق من خوش نيامد . » پير مرد مثل فرفره به طرفت آمد ، ريشت را چسبيد . سيلي جانانه‌اي به گوشت زد و گفت « خوش اومدن يا نيومدن رو ، قاضي نشونت مي ده »
جا خوردي و تا خواستي دست به شمشير ببري ، يكي از جوان ها پيش دستي كرد وبه سرعت شمشيرت را از نيامش بيرون كشيد و با تمسخر و گفت « همه‌ي كوفيا اين طور زرنگن ؟»
مرد دوم شمشير را قاپيد و گفت « هوم ، با مال دزدي خوب چيزايي مي شه بخري ، اونوخ مي گن مال دزدي ، وفا و بقايي نداره »
پير مرد كه هنوز افسار ناقه را رها نكرده بود فرياد زد « عوض اين حرفا ، ريسماني پيدا كن ، تا دستاشو ببندم »
و تو به پير مرد گفتي « مرد ، تو پيري . سني ازت گذشته وحرمت پيريت واجبه ، ولي تو مي فهمي چي مي گي ، اصلا شتر مي شناسي ؟ »
پير مرد خر وشيد « چطور نمي شنا سم ، وقتي تو وجود ندا شتي ، من شتربان ابوسفيان بودم و گله‌ي شترم جلوي خورشيد را مي گرفت اونوخت ….»
هنوز باورت نمي شد كه اين كار آنها جدي باشد. پوز خندي زدي و گفتي « نمي شناسي ! » و رو به مردمي كه دورتان جمع شده بودند گفتي « شما شاهد باشين . شما كه شتربان ابوسفيان نبودين، شما قضاوت كنيد » و از پيرمرد پرسيدي« شتري كه ُگم كردي ، يا به قول خودت من دزديدم ، نر بوده يا ماده ؟ »
« لااله….بابا عجب دزد وقيحي. مرد حسابي ، من مي گم شتر من جماز بوده ، نر بوده و…»
و تو بلند خنديدي و با اشاره به شتر گفتي « تو مطمئني كه اين شتر توئه ؟ »
« بابا ايهالناس، شما كه منو مي شناسين . شترمم مي شناختين. خدا رو در نظر بگيرين. بگين، اين شتر،مال منه يا ايشون !»
چند نفر شانه بالا انداختند و دو سه نفري كه از اول آنجا بودند يكصدا گفتند « مال تو »
از تعجب شاخ در آوردي . شاهرگ گردنت بيرون زد و فرياد كشيدي« چرا شهادت ناحق مي دين ؟‌اين بنده‌ي خدا مي گويد ، شترش نر بوده ، از هر بچه‌اي كه بپرسين بهتون مي گه كه اين شتر ماده است و خدا ماده خلقش كرده .آن وقت شما … » خم شدي زير شتر وداد زدي « پس نرينگي اين شتر كجاست . لاا…..»
پير مردي مي گذشت . پير مرد او را صدا كرد و گفت « بيا بين ما حكميت كن » و رو به تو گفت « تو كه قبول داري ؟»
تو كه از خشم ديوانه شده بودي ، غريدي « با اين وضعيت ، مي ترسم خودمم قبول نداشته باشم و . . »
او نگذاشت حرفت تمام شود و با صداي شومش خنديده و رو به همه‌ي آنهايي كه دورتان جمع شده بودند گفت « من منتظر همين حرف بودم . اين كوفيا همه شون همين طوري‌ اَن و هميشه همين طور بودن . مي گي نه . . . لا ال. . . »
و تو ، توي دلت حرف او را تائيد كردي و دوباره به يادت آمد كه با همه‌‌ي تعهدي كه احساس مي كردي ، پشت پا به همه چيز زدي . از همه چيز فرار كرده اي ، تا آن فضاي سياسي را تحمل نكني ومجبور نباشي حرفي بزني وتصميمي ، كه دست و پا گيرت بشود .
پير مردي كه براي حكميت صدا كرده بودند وقتي حال و روز تو را ديد رو به پيرمرد مدعي كرد و گفت « بهتره برين محكمه » و در حاليكه سرش را تكان مي داد رو به تو گفت « اينجا بازار شامه ، نمي دانستي ؟ » و رفت و او از بهت تو استفاده كرد و در حاليكه افسار شتر را مي كشيد تا برود ، با دلسوزي گفت « تو جووني ، لااقل از من جوونتري . معلومه كه سوادم داري ، اين كار آخر و عاقبت خوبي نداره . من مي بخشمت ولي . . . »
تو به دنبالش دويدي . افسار ناقه ات را از دستش بيرون كشيدي و غريدي « درسته كه هميشه ، همين طور فريبمان داد ين . ولي من به اين سادگي از حقم نمي گذرم »
پير مرد آويزان دستت شد و فرياد كشيد « تو حقي نداري كه بگذري يا نگذري » و تو گفتي « دارم و حقم را مي گيرم ، محكمه كجاست ؟»
پيرمرد بدون انكه افسار را رها كند هن هن كنان گفت « خرج محكمه را تو بايد بدي . تو مي خواي بري پيش قاضي ، من نمي خوام … »

قاضي خوب خورده و خوب پرورده شده ، پس از شنيدن حرف هاي پيرمرد ، در حاليكه با انگشتان ريش سياه و براقش را شانه مي زد كمي فكر كرد و بعد از چند لحظه چشم هاي درشت و سُرمه كشيده اش را تنگ كرد و سرش را به طرف مرد كوفي بر گرداند و بدون حركت دادن لبها و از وسط دندانهايش پرسيد « ُخب ، اين چي مي گه ؟»
او كه هنوز باور نمي كرد ، قاضي اين قدر جوان باشد و اين طور جايگاه آراسته و زيبايي براي خودش درست كرده باشد . خودش را جمع كرد و گفت « من نمي دونم اين پير مرد چي مي گه ، من مي گم ، اين شتر را من خودم بزرگ كردم و اين زبون بسته هم مثل من ، تا امروز اين شهر را نديده و از همه مهمتر اين كه . . . »
قاضي بي حوصله حرف او را قطع كرد و گفت « خُب خُب گرفتيم . ما آن قدر بي كار نيستيم كه تو قصه بگويي ما بشنويم . شاهدي ، دليلي ، بينه‌اي ، غير از اين ها كه گفتي ، داري ؟ »
او از روي ناباوري به قاضي نگاه كرد و گفت « شما كه مي دانيد ، من در اين جا . . . »
صداي خنده‌ي زنانه اي از پشت پرده به داخل خزيد . قاضي در حالي كه نگاهش به طرف پرده بود ،از جايش بلند شد و با تكان دادن دستش او را وادار به سكوت كرد و از پير مرد پرسيد « تو چي ؟ تو شاهد داري ؟» به محض اينكه پير مرد دهنش را باز كرد ، قاضي بي حوصله گفت« من كار دارم ، داري يا نداري ؟!»
پير مرد گُل از گلش شُكفت و گفت « دارم ، دارم ، خوبشم دارم »
« گفتم ، كم حرف بزن . سه نفر مي شن ؟»
« تمام بازار ، تمام شام، شهادت مي دن ، جناب قاضي »
قاضي رو به مرد كوفي گفت « شيطان را لعنت كنيد و با هم كنار بيايين ، وگرنه شاهد هايتان را بيارين . »و از پرده به داخل اندروني رفت و صداي خنده ش با خنده ي زن قاطي شد .
بيرون از محكمه، پيرمرد دست هايش را به هم ماليد وبه رفيق هايش گفت « تمام شد. ساعتي ديگر ما به حقمان مي رسيم »
او كه هنوز باور نمي كرد ، بدون توجه به داغي آفتاب ،روي زمين نشست و خسته و دل خسته ، تن به ديوار داد و به حلقه‌ي مرداني كه دور پير مرد جمع شده بودند، نگاه كرد . پير مرد ايستاده و دستش را دراز كرده بود و آنها ، از پر شالشان ، سكه هايي به دست او مي دادند. از گزمه اي كه دم در محكمه چُرت مي زد پرسيد « جوان تر از اين قاضي ، كس ديگه اي نبود ؟» گزمه دستش را سايبان چشمش كرد و گفت « پير تر از مروان حكم ، كسي نبود كه كاتب قران باشه ؟ جوون بودن كه عيب نيس ، هس ؟ »
خودش را آماده كرد تا جواب دندان شكني به گزمه بدهد كه پير مرد گزمه را صدا كرد و گزمه به آن طرف رفت . پير مرد سرش را بغل گوش او گذاشت . چيزي زمزمه كرد و با هم به داخل دالان محكمه رفتند و بعد از چند لحظه خنده زنان به جمع رفقايش پيوست. اوهنوزهم باورنمي كرد و به محكمه‌ي كوفه فكركرد. شبستاني از مسجد ، با حصير زبر و قاضي ي كه شايد روزها يي را به شب مي رساند تا ادله‌ي طرفين را بشنود . محكمه اي بي گزمه ، بي كاتب و دفتر ودستك . سرش را تكان داد و با خودش گفت « اين ها همه به دليل پيش داوري و پيش زمينه هايي است كه در تو وجود دارد . شايد اين طوري بهتر و مستدل تر باشد »
داغي آفتاب و خستگي چند روز سفر بي وقفه ، او را به ُچرت زدن انداخت . وقتي با تكان دست گزمه از خواب پريد ، خورشيد از لب ديوار خشتي روبرو پريده بود و صداي اذان از چند گوشه‌ي شهر به گوش مي رسيد . به خاطر نخواندن نماز شيطان را لعنت كرد و همراه گزمه به داخل محكمه رفت . قاضي خيلي شاد وسر خوش پير مرد را كنار دستش نشانده و بقيه‌ي‌ رفيق هاي پير مرد هم دور تا دور اتاق را پر كرده بودند و انگار به لطيفه اي جالب مي خنديدند . قاضي با ديدن او ساكت شد و گفت « من بر طبق سنت و كتاب و پس از استماع شهادت شهود ، راي بر باطل بودن ادعاي تو دادم و به گزمه ها سپردم شتر را تحويلشان بدهند » مرد دهنش را باز كرد تا حرفي بزند .اما قاضي بادست امر به سكوت كرد و ادامه داد « مي دانم ، مي دانم . بر شما هم حد سرقت واجب است ، اما از اين مرد حق سپاسگزار باش كه از شكايت خود گذشت نمود . من هم به دليل غريب بودنت و اينكه دامن اين محكمه آلوده نشود ، بر خلاف ميل باطني ، اين را نديده گرفتم . انشا الله كه خدا مي بخشايد و. . . »
« بابا، شتر من ماده است و اين مرد ادعاي شتر نر دارد چطور . . .» قاضي به گزمه اي كه دم در ايستاده بود اشاره كرد و گزمه او را از محكمه بيرون كشيد . ناقه آرام وراحت گوشه اي لميده بود و نشخوار مي كرد . مرد با حسرت نگاهش كرد و از گزمه پرسيد « از دست قاضي پيش كي بايد شكايت كرد ؟»
گزمه خنديده و گفت « اگر سرت زيادي كرده ، معاويه . از من مي شنوي ، برو دنبال كارت . چون در اينجا هيچكس روي حرف قاضي حرف نمي زند .» مرد با حسرت دستي به سر شتر كشيد و گفت « چرا هيچ كس نمي خواهد بفهمد . اين ناقه است ، نه جماز »
گزمه كاملا جدي حرف قاضي را تكرار كرد « سنت است و كتاب و تفسيرش هم با قاضي است . من كه عقلم به اين چيزا قد نمي ده »

باورت نمي شد . باور نمي كردي . فكر مي كردي يك شوخي بوده . فكر مي كردي تو را شناخته و خواسته اند امتحانت كنند وگرنه .. . شك مثل دسته‌اي مورچه به جانت افتاده بود و ذره ذره‌ي تنت را طي مي كرد و پس و پيش مي شد . فكر كردي اگر شوخي نباشد؟ اگر عدالت اسلامي اين طور اجرا شود . . .؟ اما خنده هاي قاضي و پيرمرد و همراهانش . نگاه هايشان . . . همه چيز را مرور كردي . دوباره و ‌سه باره . از لحظه اي كه وارد شام شده بودي ، برخوردها ، حرف ها . . . وقتي به يادت آمد كه پير مرد ، ‌آن چنان سيلي‌ي به تو زد ، كه هيچكس نزده بود . و با چه سرعتي خلع سلاحت كرده بودند ، دلت مي خواست زمين دهن باز مي كرد و تو را مي بلعيد . مي شناختنت ؟ تو ، سپاهي ورزيده‌ ، سياست مدار كهنه كار ،‌ بهترين يار علي ، چطور. . . ؟ از شدت غضب پايت را بر زمين كوبيدي و اگر فكر رهگذاران. ماموران خفيه معاويه نبود، سرت را بر ديوار مي كوبيدي ، اما . . . خودت را كنترل كردي و از رهگذري ، آدرس خانه‌ي معاويه را پرسيدي و او با چه احترامي ، با چه ترسي از تو پرسيد « اميرالمومنين ؟!»
پرسيد، يا جمله ات را اصلاح كرد ؟ با دست به خارج از ديوار هاي گلي و تو سري خورده‌ي ‌شام اشاره كرد . از كوچه ها گذشتي . نگاهت همه چيز را مي بلعيد . سرخوشي مردها را ، بي حيايي زن ها را . بي حيا بودند ؟ يا تو بي حيا مي ديدي شان ؟ . از نخلستان گذشتي و از دور قصري ديدي كه هيچ وقت نديده بودي و تنها از ايرانيان و آن ها كه به ديار روم رفته بودند ، وصفش را شنيده بودي . ديوارها سفيد ، گنبد ها رنگي . جوي هاي آبي كه رقص كنان و زمزمه گر ، دور تا دور قصر مي چرخيدند و دم به ساعت از جلويت در مي رفتند . انگار اين جا با شام هزار سال فاصله داشت . زير لب زمزمه كردي « بهشت ، مگر غير از اينه »
جلوي در، دو مامور خوب خورده و نيزه به دست ، نيزه هاي شان راجلويت گرفتند . اين جورش را نديده بودي . عصباني شدي . مي خواستي نيزه ها را پس بزني . توي سينه ات زدند . گفتي« با معاويه كار دارم » سر تا پايت را مثل حيواني وحشي ، ور انداز كردند و گفتند « اميرالمومنين ، معاويه » گفتي « هر كي هست!» پرسيدند « ‌با اميرالمومنين چكار داري ،اعرابي ؟» جوابشان را ندادي و به خفت هايي فكر كردي كه هيچ وقت نديده بودي و فكر كردي اين جزاي نوست . گفتند « نمي توانستي آبي به سر و تنت بزني ؟‌كي اين گونه به پاي بوس امير مومنان مي آيد ؟» باز هم جوابشان را ندادي. از سكوتت و شايد از ابهتت ترسيدند و گفتند « برو آن گوشه بنشين ،‌تا صدايت كنيم » و تو چه زود اطاعت كردي . و آنها كسي رابه نام حاجب صدا زدند .
حاجب پيرمردي بود . از در نگذشت و از دور مثل آن كه مجنوني را ديده باشد ، نگاهت كرد و پرسيد « كي هستي و از كجايي و با امير مومنان چه كار داري ؟ »
به اين جايش ديگر فكر نكرده بودي . صداي پير مرد دوباره بلند شد « كري ؟ با امير المومنين چكار داري ؟» پس نمي شناختنت ! گيج شدي . گم شدي . . . زير لب گفتي « عدالت معاويه !» جاي سيلي به سوختن افتاد . حاجب دوباره حرفش را تكرار كرد . و تو از خودت پرسيدي « بگويم از كجايم ؟ از شهر علي ؟‌امير مومناني كه نه حاجب دارد و نه گزمه و نه نگهبان و نه قصري اين چنين . . .»
حاجب بر سر نگهبان ها فرياد كشيد « تقصير شماست كه هر بي سر و پايي كه آمد، من را صدا مي كنيد . مگر يادتان نداده اند ،كه اول بپرسيد كيه ، چيه و چي مي خواهد و بعد . . . »
هيچ وقت نترسيده بودي و حالا .. . دلهره . دلهره . قدم مي زدي . دلهره . با لگد زير سنگ‌ريزه ها مي كوبيدي . بازهم دلهره . تو به اين چيز ها عادت نداشتي . به ماندن ، زير نگاه هاي مسخره ، مسخره شدن . دلهره ، دلهره . سيلي ات زده بودند . بياباني خوانده بودنت . شترت را به جاي شتر نري گرفته بودند . تو كجا ، اينجا كجا ؟ دلهره ، دلهره ، چرا دلهره داشتي ؟ . . .علي كفشش را خودش تعمير مي كرد و معاويه هزاران نگهبان و حاجب و كنيزهاي رنگارنگ دارد.علي گوشه‌ي مسجد جايگاهش است و توي نخلستان‌هاي بي آب و معاويه . . . حاجب داشت بر مي گشت كه از جا كندي و فرياد كشيدي « هي حاجب !؟» حاجب ايستاد و با حيرت نگاهت كرد . نگهبان ها نمي دانستند به كدامتان نگاه كنند .اسمت را گفتي ؟ كنيه ات را و نام و شهرتت را ؟ كي بودي ؟ چي بودي كه حاجب ، ديگر رويش را بر نگرداند و خجالت زده به درون قصر دويد و تو مانده بودي كه تو را شناخت و از ترس رفت ، يا نشناخت وبي حرمتي كرد . دلشوره‌ي عجيبي به جانت افتاده بود. چقدر طول كشيد كه خودش آمد . چقدر عوض شده بود . از كي نديده بوديش ؟ ده سال ، بيست سال ؟ با او چه دعواها كه نكرده بودي . چه كتك ها كه نزده و نخورده بودي . چه با حسرت به آن روزها نگاه كردي ، روزهايي كه همه بر باد رفته بودند . از دور بغل باز كرد . خنديده و مثل همان روزها به طرفت دويد و جلوي چشمان از حدقه بيرون زده‌ي اهالي قصر ، تو را چون جان در بغل گرفت و تو همه چيز از يادت رفت . به چه نامي صدايت كرد كه تو اين طور وا خورده از او جدا شدي ؟ پس نشستي . و او دو قدم به عقب رفت و سر تا پايت را ور انداز كرد . تو نفهميدي كه او چي ديد . ولي تو ديدي . ديدي كه پير شده . چاق شده. موهاي سياه و براقش سفيد شده و ريشش نيز. چشم هاي ريز و مكارش بين دو بالشتِ باد گم شده بود . اما صدايش همان صدا بود و خند هايش ، همان خنده . و محبت و معرفتش ، نه - غير از اينكه كاخ نشين شده و امير المومنينش مي خواندند - هيچ تغييري نكرده بود . دست تو را گرفته بود و از دالانهاي آيينه كاري و طلا كاري ، از جلوي نگهبان هاي رنگ وارنگ مي گذراند . گويي مي خواست داشته هايش را به ُرخت بكشد . تو را تا انتهاي قصر ، تا دل اندروني خاص خودش برد . جاييكه هيچ نامحرمي، پايش به آن جا نرسيده بود . اتاق به اندازه‌ي يك دشت بود و بالاي آن تختي از طلا و دور تا دورش پُشتي هاي زر دوزي شده . و وسطش حوضي و فواره اي كه آب را تا سقف مي برد و رها مي كرد و بوي خوش . گيج شده بودي . گزمه ها همه جا بودند بر هر دري و دريچه‌اي . احساس غربت مي كردي و فكر مي كردي ،اگر بهشت هم ، اين طور جايي باشد، تو بهشت را نمي خواهي . بر تخت نشست . تو را در كنارش نشاند . دستي به هم زد و كنيزاني نيمه لخت روبرويتان را ، پر از ناديدني ها كردند . چي گفتيد ، چي شنيديد ؟ چي ازو خواستي ويا مي خواستي و نگفتي ؟ يا فقط او حرف زد و تو شنيدي ؟‌ شنيدي و هيچي نگفتي . همه‌ي گفتني هايش را گفت . گفتني ها و نگفتني هايي كه براي هيچ كس نگفته بود و تو ، آن سوي او ، آن سوي قصر ، پشت كويري كه تا كوفه ادامه داشت ، در شبستاني نيمه تاريك ، مردي را مي ديدي كه فقط لبخند بر لب داشت و تا لازم نمي شد حرفي نمي زد . مردي كه همه كس بود و همه كار مي كرد . از وصله كردن كفش‌ها ي هزار وصله اش تا بيل زدن هر روزه و سپاهي گري و سياستمداري
. از يك لحظه وقفه‌اي كه بين زنجيره‌‌ي حرف هايش افتاد ، استفاده كردي و آهسته پرسيدي « كي امير المومنينه ؟»
زنجير پاره شد و حلقه حلقه هايش بر مرمر كف سالن پخش شدند و او با دهن باز نگاهت كرد و تو نگاهش كردي . هيچ كدامتان حرفي نمي زديد . كنيزكي جلويش امد و چيزي تعارفش كرد . مي دانستي كه او هم الان خشمش را بر سر آن بيچاره خالي مي كند مي دانستي عربده‌اي مي كشد و. . .
او با تغيير، به زير دست كنيزك زد . كنيزك مثل ُمرده‌اي شد كه هيچوقت زنده نبوده و او خودش را مثل شيري بر سر او فرود آورد و تعليمي‌اش را بالا برد تا بر سر او بكوبد كه تو دستش را وسط زمين و هوا گرفتي . بار ها اين كار را كرده بودي . بارها كم صبري و خشم او را ، وقتي كه دنيا هايش را خراب مي كردي ، ديده بودي . بر گشت و نگاهت كرد . آن قدر توي چشم هايش خيره ماندي تا فشار دستش كم شد و تو رها يش كردي . به طرف تخت رفت . ننشست . دور آن دور زد وبه كنيزك كه مثل جوجه‌ي افعي ديده ، مات و مسحور ، بدون هيچ بلك زدني نگاهش مي كرد گفت « گُمشو !»
كنيزك بال در آورد و پريد وتو هم آهسته آهسته به طرف در راه افتادي . صدايت كرد . صدايش غريبه بود . حاكم بود . توجه نكردي . فرياد كشيد « با تو بودم اعرابي !»
ايستادي .
غريبانه پرسيد « برا ي چي مي خواستي من را ببيني ؟»
لحظه اي فكر كردي به ياد ناقه ات افتادي و كويري كه نمي توانستي بدون آن برگردي . گفتي . از لحظه‌اي كه وارد شده بودي ، تا لحظه‌اي كه به طرف قصر او آمده بودي . او پوزخند زد و گوش كرد و وقتي تو ساكت شدي ، آرام و شاهانه به طرف تخت رفت . روي آن نشست و گفت « دير آمدي اعرابي . اين جا ، قاضي مستقل عمل مي كند و هيچ قدرتي نمي تواند روي حكم او حرف بزند . اگر پيش از حكم آمده بودي شايد مي توانستم كاري برايت بكنم ، ولي . . . »
اين بار تو پوزخند زدي و قبل از آنكه او حرفش تمام شود به طرف در راه افتادي . پشيمان بودي كه چرا گفتي و چرا از او در خواست كرده بودي كه . . .
« اعرابي ؟!»
براي چي قدم هايت كُند شد ؟چرا ايستادي ؟ از خودت پرسيدي .
او نگذاشت تو به جواب برسي و پرسيد « به كوفه بر مي گردي ؟»
سرت را به نشانه‌ي تائيد تكان دادي و او گفت « سلام مرا به علي برسان و بگو كرور كرور سپاهي‌ آماده كردم ، كه با سواد ترينشان شتر نر را از شتر ماده تمييز نمي دهند . منتظرم باش »
دهن باز كردي تا جوابش را بدهي . اما حرفت را خوردي . سرت را پايين انداختي و از در بيرون رفتي .

2/6/82
ارسال یک نظر