۷/۲۰/۱۳۸۲

از كي مرد شده بود ؟


روی صندلی نشسته بود وغرق افکار خودش بود که حسين آقا عكاس ، سرش را از پشت دوربين در آورد . از جلوي آ يينه‌ي چرك‌تاب ، شانه‌اي بر داشت و به طرف او رفت و آن را توي ريش ژوليده‌ي او انداخت و گفت «نمی تونسی یه شونه ای تو این ریش صاب مرده ت بزنی ، تو عكس بد جور نشون مي ده و اونوخ می گین ... » شانه توي موها گير كرد و حسين آقا آ ن را با يك ضرب پايين كشيد وچند تار مو را کند . او آن قدر ذوق كرده بود كه اصلا متوجه درد نشد و در حالي كه سعي مي كرد به روي خودش نيا ورد ، با خودش گفت « آخ جون ، من مَرد شدم ! » و از خوشحالي نمي دانست چكار بكند و اگر از اخلاق بد حسين آقا نمي ترسيد ، همان موقع از جا بلند مي شد و تا كنار آيينه‌ي قدي خانه مي دويد . اما صبر كرد و دندان هايش را روي هم فشار داد تا كار او تمام شود . حسين آقا ، پشت دوربين هي كج و راست مي شد . هي مي رفت ومي آمد و كله‌ي او را با دست هاي عرق كرده و داغش كج و راست مي كرد و ا و هي حرص مي خورد . وقتي حسين آقا از توي دوربين ، جعبه‌ي فيلم را در آورد و به طرف تاريك خانه رفت . او به سرعت خودش را به آيينه رسا ند . جلوي آيينه ايستاد . شانه را بر داشت و ريشش را شانه كرد . از هر پنج تار موي سرو ريشش ، دوتا سفيد شده بود . سرش را جلو برد و با دقت به خودش نگاه كرد . سفيدي ها هر كدام شكل خاص خودش را داشت . از قوطي كبريتش چوبي بيرون كشيد و سعي كرد به آنها نظمي بدهد .
« سر پيري و معركه گيري ، چه خبره ؟!!»
زنش حق داشت كه تعجب كند . آخر او سال ها بود كه با آيينه قهر بود . يعني با همه چيز قهر بود . اما امروز …. او بدون توجه به حرف زنش ، دوباره به سيخ سيخ موهاي سفيد ريشش نگاه كرد و از زنش پرسيد « چيني هاآ چه جوري گوشتِ مار مي خورن ؟ »
زن با تعجب نگاهش كرد .و او چشم از آيينه بر نمي داشت . توي آيينه غوغا بود .مردی مار بزرگی را کشته بود ودر حالیکه تنه ی مار از دوطرف بیل آویزان بود ، آن را به طرف زن ها می گرفت . زن ها جيغ مي كشيدند وبه طرفی می دویدند . زن با تعجب از جايش بلند شد وبه طرف آيينه آمد و پرسيد « ببينم ، تو توي آيينه چي مي بيني كه ….» او نگذاشت حر فش تمام شود و گفت « فكر مي كني موهاي ريش من چرا ايطو ِوز ِوزي‌ اَن ، ها ؟ » زن پوزخندي زد و هيچي نگفت و او دوباره با آيينه نگاه كرد و گفت « چربي مار ! تو كه نمي فهمي! »
و انگار كه با خودش حرف بزند برای آیینه تعریف کرد که پدرش چطور مار را کشته بود و چطور لاشه اش را به خانه آورده بود و نر سيده به خونه فرياد كشيده بود که « بيا ، روغنشو بگير وبمال تو سرت تا موهات پُر پُشت ِبشن » و مادرش كه اخلاق اورا مي دانست ، از ترس به داخل اتاق دويده بود .
. زن توی آیینه نگاه کرد . هیچ چیز توی آینه نبود زن از اين همه پُر حرفي او تعجب كرده بود هيچ وقت سابقه نداشت او اين قدر حرف بزند و او بدون اينكه چشم از آيينه بردارد ادامه داد « ماد رم اصلا بيرون نيومد و پدرم مار رو وسط حياط ول كرد و رفت تو اتاق . خواهرم کله ی مار رو روبروی صورت من گرفت و گفت « نيگا كُن از توهم بلند تره »
مرد نگاهش را از آیینه گرفت و توی صورت زن گفت « میدونی از تو شكم پاره ی مار ، یه گنجشك له شده‌ و خيس افتاد بيرون و من از ترس به هوا پريدم . اووخ خواهرم خنديد و گفت« دلم مي سوزه كه بابا بهت مي گه مرد ! ....»
زن پشت سر او ايستاده بود و همان طور که به حرف های او گوش میداد ، قيافه‌ي خواهرشوهر پُر افاده اش را مي ديد كه چطور با همه‌ي بچگي اش ماررا قطعه قطعه كرده و چطور چربي آن را توي صورت مرد اوما ليده است. دهنش را پُر كرد تا بگويد« خواهرت از همون بچگي هيولايي بوده .. .» كه مرد يكدفعه از توي آيينه بيرون آمد و توي صورت زن پرسيد « مهين ، بيس ساله كه زن مني ، فكر مي كني من مَردم ؟»
زن اول معني حرف او را نفهميد و بعد كه سر حال شد ، صور تش را چنگ زد و گفت« وا ! خدا به دور .چه حرفا مي زني مرد . من چارتا بچه دارم مثله دسته‌ي گُل ، اونوخت تو .. .»
مرد با اطمينان گفت « من كه به خودم شك دارم و اصلا يادم نمياد از كي مرد شدم »
زن محكم تو پيشاني خودش زد و با گريه گفت « مي فهميدم . خيلي وخت بود كه مي فهميدم . هي بهونه مي گيري . جلو آيينه و‌اي‌ميستي و هي به خودت ور مي ري و از همه چيز ايراد مي گيري ، غذا پختنم. اتو كردنم . ولي منِ خر، شك نمي كردم . خُب مرد ، يه دفه مي گفتي زير سرت بُلن شده . مي گفتي از تو بدم اومده . اين بهتونا چيه كه مي زني ؟ تو نمي بيني اين بچه ها همه مثله خودت‌اَن .يه ذره هم به من نرفتن ، اونوخ…….»
مرد دستش را به طرف او دراز کرد و با سرعت گفت « نه ! مي دوني ، به أبوا لفضل منظورم اين نبود كه ….»
زن دست او را پس زد و در حاليكه از گوشه وكنار اتاق وسايلش را جمع مي كرد گفت « نمي خواد . نمي خواد حرف بزني كه بد ترش مي كني . كسي رو پيدا كردي ؟ مباركه، مباركت باشه . ولي من نمي مونم . مي رم . مرد نيستي ؟ نه كه نيستي . اگر بودي كه بعد از اين همه سال ، بعد از اون همه سوختن و با گُشنگي ، با ندارميات ، ساختم و دم نزدم ، اين حرفو نمي زدي و اين جوري مزد دستمو نمي دادي و….»
چادرش را بر داشت ودست بچه ها را ( كه با تعجب نگاهشان مي كردند ) گرفت و راه افتاد واو بدون توجه به حرف ها و كار هاي زن ، تو قيافه‌ي بچه ها دنبال يك سر نخ آشنا مي گشت . زن دم در ايستاد و گفت « خوبه كه حرفي برا گفتن نداري !»
مرد از زبانش در رفت و آهسته گفت « مگه بچه درست كردن نشونه‌ي مرديه ، اگه اينجوريا باشه همه ي حيوونا َمردن ! ديگه آدما غلط مي كنن…»
زن كه اين انتظار را نداشت دست هايش را به كمرش زد ، به طرف مرد آ مد و مثل پلنگ زخم خورده اي تو سينه‌ي او ايستاد و گفت « حيوونام از شما مرداي سگ صفت بهترن »
مرد با خنده و برای شوخی گفت « سگ كه حيوون خوبيه !»
اين حرف زن را آتش زد . مثل فش فشه خاموش و روشن مي شد و مثل ترقه صدا مي داد و هر چه نه بد تر بود نثار مرد كرد و در آخر دو بامبي توي سر اولين بچه اي كه سر راهش قرار گرفت، زد و از در بيرون رفت
او به طرف آيينه بر گشت و از خودش كه رنگ پريده و ترس خورده به او نگاه مي كرد پرسيد « يعني من مَردم ؟‌ … »
1/6/82

ارسال یک نظر