۷/۲۷/۱۳۸۲

مثل این که تو این جمع من از همه راحت ترم
خسته بود . پشت ناسورش می سوخت . برای لجظه ای ایستاد . گردنش را خم کرد و روی زخم را لیسید . ضربه ی تازیانه لذت چشیدن ذره ای از آن مایع گس وشور مزه را از جان بی رمقش گرفت . دندان هایش را بر روی هم سایید ، جفتکی پراند . پاهای خسته اش بدون آنکه به جایی بخورند ، فضا را شکافت و دست هایش به زیر شکست و با تمام وزن بر روی زمپن افتاد . سنگ عصاری از حرکت باز ماند و خر برای لحظه ای ، آرامش ماندن را حس کرد . پوز خندی زد و گفت « می مونم . مگه چی میشه ، هون ؟ اینم چند ضربه ی شلاق ! »
ماند . چشم هایش را بست . سرش ر ا لای دست هایش کذاشت تا سوزش شلاق مرد عصار را حس نکند . ماند و چشمان پر از اشکش را به سنگ سنگین و گرد آسیا دوخت وبدو ن آنکه لب هایش به هم بخورند ، از سنگ پرسید « چرا ؟ »
سنگ بدون توجه به چرای او و ناله ی دانه ها که زیر تنه اش له شده بودند ، آهسته و بی درد گفت « چرا من ؟ فکر نمی کنین من از همه اسیر ترم ؟ فکر نمی کنین صدای بارون ، وز وز باد ، هم آغوشی خاک و آ فتاب و خیلی چیزای دیگه ، رو، من داشتم و الان دیگه حتی اسمشونم به یادم نمیاد ؟» دلش آنقدر سوخت که قطره ای روعن از زیر سنگ نشت کرد و بر روی زمین چکید
سنگ زیرین در حالی که از زور فشار نفسش بریده بود گفت « شما دیگه چرا بابا ؟ باز شما که یه حرکتی دارین برکتی دارین . برا یه آنم که شده از زیر بار در میاین . بیرون می رین و رنگ آفتابو می بینین ، من چی بگم ؟ »
مرد عصار شلاق را بر زمین انداخت . عرق پیشانی اش را پاک کرد وگفت « عدل تو شکر، آخه واسه چی ایطو بازیم میدی ؟ حالا چی جواب بدم ؟ »
خر پاهای عقبش را از زیر فشار لاشه اش بیرون کشید و راحت روی زمین لمید و خندید . شاید با خودش گفته بود « مثه اینکه تو این جمع من از همه راحت ترم !! »
ارسال یک نظر