۸/۰۵/۱۳۸۲

خدایان همیشه بیدارند و...
نیمه شب بود و مرد خواب را بهانه کرده بود . توی جایش دراز کشیده و با چشم های نیمه بازش به باسن گرد و درشت زن خیره شده بود و به دختر سبزه و چشم و مو مشکی ی فکر می کرد که دل و دین از او برده بود.
زن هم بیدار بود و می دانست ، مرد بیدار است و از لای چشمان نیمه بازش ، به باسن او خیره مانده است . بعد از آن همه سالی که از زندگی مشترکشان می گذشت ، او می دانست بزرگترین نقطه ضعف مرد همین قسمت از بدنش است و سعی داشت برای به دست آوردن دل او هر کاری بکند .
دل مرد به طپش طپش افتاده بود . چیزی او را وادار می کرد تا مثل همیشه دستش را درازکند ودست ُکپل و نرم زن را ، آهسته بفشارد . او زن را به خوبی خودش می شناخت و می دانست که زن منتظر همین حرکت است وبا کو چکترین حرکتش به طرف او می آید اما ....
در طول شیش ماه گذشته ، زن چندین بار از سلاح هایی که در طول این همه سال به دست آورده بود - وبارهاا کارآیی خودشان را ثابت کرده بودند - استفاده کرده بود و هر بار تیرش به سنگ خورده بود . چندین بار خودش را به هر بهانه ای به او مالیده بود . سینه های بزرگ وآبدارش را تا جلوی دهن او برده بود . تاپ رکابی پوشیده بود و دره ی خوش ترکیب میان سینه هایش را جلوی چشمان او گذاشته بود و حتی چندین بار با پا و دستش به بهانه ی این که بی هوا به او خورده اند ، او را به خود خوانده بود ، اما ...
مرد زبانش خشک شده و به سقف دهنش چسبیده بود . قلبش مثل ُدهل می کوبید . هوس دیوانه اش کرده بود . دخترک مست بود و حَشری . همه چیزش مرد بود . بودن با مرد را به همه چیز وهمه کس ترجیح می داد . بار ها اعتراف کرده بود که مرد ، نه خدای دوم او ، که خدای دائمی اوست و او را تا حد پرستش دوست می دارد .اما ...
زن به بچه ها نگاه کرد . همه خواب بودند . تنش ُگر گرفته بود . در حسرت فشار بازو های مرد َهل َهل می زد . مرد هیچ وقت این طور موقعیت ها را از دست نمی داد و همیشه گله داشت « چرا تو یک شب بیدار نمی مونی ؟ چرا بچه ها رو خواب نمی کنی و...» زن مریضی خسته گی را بهانه می کرد و در آخر ...
مرد می دانست بیدار بودن زن ، این طور لباس پوشیدن و این طور خوابیدن زن نقشه ی جدیدی است تا ... سعی کرد به زن فکر نکند . فکرش را به سمت پاکت سیگارش سوق داد که تنها چار ناخن با دست او فاصله داشت و کبریتی که توی جا سیگاری بود .
پلک هایش را محکم روی هم فشار داد و به شعله ی سبز و قرمز و زرد کبریت فکر کرد . تکه ی چوب خشکی که با یک حرکت او می توانست همه چیز را به ویرانی بکشاند .
کمر زن درد گرفته بود . پایش خواب رفته بود و فکر می کرد « چرا ادای خوابیدنو در آوردم ؟ اگر بیدار می موندم ، تو بیداری که بهتر می تونستم این کارا رو بکنم . کاشکی می شد یه کمی پا مو دراز کنم ».
مر د می دانست این کار ها فوق طاقت زن می باشد و می دانست اگر بخواهد مثل تمام دفعاتی که به زن رحم کرده و خودش را به خریت زده بود ؛ این بار هم تن به وسوسه های او بدهد برای همیشه باخته است . زن آخرین بار ، بعد از آن که مرد با منطق و دليل به او ثابت کرده بود که او دیگر آن زن همیشگی نیست . در کمال بی رحمی گفته بود « تو نمی فهمی ! مي دوني من ، من چه جوری بگم . .. من از تو خجالت می کشم . یعنی من ، هر وخ که تو به طرفم میای چشامو می بندم و ...»
مرد همیشه فکر می کرد آدم روشن بینی است . سعی کرده بود اثر ضربه ای را که از حرف زن خورده است ، نشان ندهد و فکر کرده بود زن ، بدون منظور این حرف را زده است . پرسیده بود : « تو می فهمی چی میگی» و سعی کرده بود در کمال آرامش معنی حرف زن را به او نشان دهد . زن باز هم روی حرف خودش ایستاده بود و از حرفش پایین نیامده بود .و ...
زن دیگر نمی توانست آن طورخوابیدن را تحمل کند . خُرناس بلندی کشید و هم زمان با آن خودش را روی پهلوی دیگرش چرخاند و شکم بزرگش مثل طبلی لیز خورد و به وسط افتاد و گفت « می خوای بگی چی ؟ او ن کارایی که تو اسمشونو از خود گذشتگی گذاشتی ، وظیفه ت بوده و ، همه ی مردا کرده و می کُنن ؛ تازه ، تو محتاج من بودی و هیش کاری ام برا من نکردی که قابل مِنت گذاشتن باشه و... »
مرد از این همه خود خواهی او آتش گرفت ، صدایش را بلند کردو گفت « ببین ، من نمی خوام جلوی خواهرت ... یعنی می دونی ، زدن این حرفا درست نیس و ...»
مرد به طبل شکم زن نگاه کرد . زن رد نگاهش را گرفت و در حالی که شکمش را تو می کشید گفت « خدارو شکر من هیچی از زنای دیگه کم ندارم که تو بخوای از اون به عنوان یه سلاح استفاده کنی »
زن می دانست مرد، الان به تنهاچیزی که فکر می کند ومی خواهد ، آتش زدن یک نخ سیگار است ؛ ناله ای کرد وپایش را دراز کرد و روی پاکت سیگار گذاشت و زیر لبی گفت « اگه می خوایش ، پای منو بلند کن ، ورش دار » . مرد غرید و گفت « لعنتی ! زن نذار من دهنم باز بشه و جلو ی این واون ...»
زن نگذاشته بود او حرفش را تمام کند وبلند تر از او گفته بود « بگو ، من میخوام ببینم تو دهنتو باز کنی چی می خوای بگی ا؟ اصلا چی براگفتن داری ؟ نمی خواد فکر منو بکنی و نخوای جلو خواهرم حرف بزنی ، بگو ! تو توی این همه مدت که من زن توام ، برا من چکار کردی ؟ »
مرد دندان هایش را روی هم فشار داد وبه سیگاری فکر کرد که زیر سنگینی پای او فریادش در آمده بود . زن از سکوت او استفاده کردو با تاکید گفت « نداری ! حرفی و بهانه ای نداری و گر نه ....»
زن به خودش گفت« چرا عذابش می دی ، یعنی اگر دس به پات زد، می ری طرفش ؟ ...»
مرد سر تا پای چاق و به هم ریخته ی زن را ور انداز کرد گفت « ببین تو 23 ساله که زن منی ، درسته ؟ خودت بگو غیر از شیش ماه اول زندگی، دیگه کی سالم بودی ، کی یه زن کامل بودی که...این همه به درک ، بشین حساب کن ، چه شبایی که من بالای سر تو نشستم و همراه تو جون کندم، و الله من خیلی ... »
زن فکر کرد خیلی بی انصافی کرده و در کمال بی رحمی مرد را چزانده است . اما این فکر را پس زد و
باز هم نگذاشت او جمله اش را تمام کند و در حالی که نگاه پر از تائيد خواهرش را همراه داشت گفت « همه ی اینا رو از دولت سر تو دارم . تو منو به این روز انداختی . تازه من فکر نکنم چیزی از بقیه ی زنا کمتر داشته باشم و از همه مهمتر تو همچون آدم صبوری باشی که ...»
مرد فغقط نگاهش کرد . نگاهش آن قدر سنگین و پر از شماتت بود که زن احساس کرد دیگر نمی تواند حرف بزند . پلک هایش آنقدر سنگین شده بود که دیگر نمی توانست آنها را باز نگهدارد .با خودش گفت « چکار کنم ، نمی تونم شبا بیدار بمونم و صبحا زود بیدار بشم ...» هنوز حرفش تمام نشده بود که چشم هایش روی هم افتادند و دیگر هیچی نفهمید .
مرد احساس می کرد دیگر طاقت ندارد . از جا نیم خیز شد ؛ پای زن را بلند کرد. زن توی خواب غرید « ولم کُن ، دارم می میرم » مرد ، پاکت سیگارش را برداشت . کبریتی کشید . به شعله ی نیمه جان ، آن نگاه کرد . شعله ، آن درخششی را که او فکر می کرد ، نداشت . به زن نگاه کرد . آب دهان زن از گوشه ی دهنش سرازیر شده بود و خور خورش همه جا را ُپر کرده بود . جمله ی آخر زن توی ضرباهنگ خور خور مکرر او از هر چیزی عذاب آور تر بود . « من هنوزم از صد تا دختر دم بخت، جوون ترم ولی ...»
مرد ُپک محکمی به سیگارش زد . دود تا عمق ریه اش را سوزاند . ریه اش عکس العمل نشان داد وسرفه امانش را برید . از جا یش بلند شد، در خانه را باز کرد و از خانه بیرون زد
ارسال یک نظر