۷/۰۷/۱۳۸۲

پاياني براي آغاز


پشت دروازه‌ي بسته ايستاد. به اطرافش نگاه كرد. هيچ چيز نبود . نه ساخلوئي ، نه نگهباني و نه ايستي و نه كيستي . داغي آفتاب بود و برهوت كوير . خشك و داغ . و ديواري كه تا چشم كار مي كرد ، موج موج شنهاي به ظاهر بي حركت را دو شقه مي كرد
سرگردان بود و خسته . سرگرداند . پشت به دروازه كرد . تخته سنگي ديد . به طرفش رفت . پشت سنگي از نظرم گم شد . به دنبالش دويدم. تا رسيدم ، چيزي را درون گودالي گذا شته بود و تند تند روي آن را با نرمه‌هاي شن ’پر مي كرد .
«يعني چي بود ؟!»
او دوباره جلو دروازه آمد . به آسمان نگاه كرد . انگار درآيينه‌ي داغ آسمان عكس خودش را ديده بود و باور نكرده بود . به خودش نگاه كرد .مردي وارفته ، ’شل ، سوخته ، تكيده . بز گر پشم ريخته‌اي شده بود . دركوب سنگين دروازه را برداشت وبه در نگاه كرد. در چقدر عظيم بود و او چقدر حقير . دركوب را كه با در آشنا كرد ، صدا چون بمبي آن سوي ديوار منفجر شد و پژواكش ديوارها را لرزاند .و او غريد :« يعني كسي نيست . يعني اون همه تنهايي و تنها بودن بس نيست . من به پادافره … »
مي خواست بگويد ( من به پادافره كدامين گناه بايد … » ولي نگفت . ترسيد . از چي ؟ چرا ما هميشه بايد بترسيم ؟ اوهمه ي خستگي اش را به ديوار تكيه داد و تن بر زمين تفتيده سایيد . امير ارسلان بود . امير ارسلان نامدار ! فاتح آن همه قلعه ي بي نام و نشان ، ’گشاينده آنهمه سحر و طلسم و اباطيل . ’كشنده ي غول و ديو و جن و پري ! … از چي مي ترسيد ؟ خواب رفته بود ؟!
« نه ! خواب نيستم . اما نمي خوام چشمام جائي رو ببينه . كسي رو ببينه ، كاشكي گوشامم نمي شنيد ! »
این راچشم بسته گفت ! و من گفتم :« من تو رو مي شناسم !».
به زور خنديد و با تمسخر گفت :« كي هس كه نشناسه !؟ … اي كاش هيشكي نمي شناخت . كاشكي مثل همه ي آدما بودم . يك بار به دنيا مي اومدم ، چند تا بچه پس مينداختم و َكله مي گذاشتم . نه اينكه هزار بار ، هزار سال ، هي بميرم ، هي زنده بشم و دوباره همون راه ؛ همون رنج . چه رنجي … »
گفتم :« چرا اين جوری ؟... نه سلاحي ، نه لباسي ؟ اين طور …»
اصلاً نشنيد و انگار كه با خودش حرف مي زد گفت :« فريب ، فريب . راه فريب ، جاده فريب ، كوه ، دشت ، عشق ، راست ، دروغ ،همه فريب ؛همه فريب»
و فرياد كشيد« ... ما بر فريب قد م مي نهيم . روي لبه‌ي تيغ دايره‌اي كه پاياني ندارد ... اساس همه چيز بر فريب استوار شده است … »
با التماس و رو به من گفت « ‌برگرد . به هر بهونه اي كه قدم تو اين راه گذاشتي برگرد …اينجا هيچي نيست . اينجا به جز رنج و درد ديگر … و اگر قدم تو اين راه بگذاري ، ديگر بازگشتي نداري . … »و انگار كه توي سالن ’مد باشد دور خودش چرخي زد و ادامه داد «.منو ببين ! من اين جوري بودم ؟ من ميگم ؛ برگرد . ميفهمي ؟ بر گرد »
گفتم:« تو خودت همه چيز و خراب كردي ! باور نكردي . تن به رنجِِ تجربه ندادي !»
با تعجب نگاهم كرد و گفت :« من خراب كردم ؟ من تن به تجربه ندادم ؟ من باور نكردم ؟ چطور نكردم ؟...»
به سرابي كه دشت را مثل آيينه كرده بود خيره شد و گفت:, « چطور باور كنم ؟ هنوزهم اون همه چرنديات را باور نمي كنم . نه ! باور نمي كنم !»
از جايش بلند شد و به طرف دروازه رفت . دستهايش را بطرف در دراز كرد و بي آن كه آنها را لمس كند واگويه كرد : « باور كردم ؟! نكردم ؟ به من گفتند « بخوان ؛ بخوان . من خواندم...»
جلو رخنه‌ي باغ ايستاده بود . تير در چله‌ي كمان گذاشته بود . تير همه چيزش شده بود . چشمش ؛ نگاهش ؛ عقل ودل دينش ...
«... كلمه ها چه معناهاي بكري پيدا كرده بودند . تازه ، شيرين ، مثل رودي ديوانه من را در بر گرفته و مي غلطا ند ند . مي چرخاندند و توي آن فضاي بي كرانه رها مي كردند . آه ه ه … پير لعنتي ، با دست ، با چشم علامت مي داد ، « بخوان ، بخوان » … و من خواندم، مي خواندم و آتش بيشتر مي شد ،ناگهان آتش زبانه كشيد و دورم حلقه زد. مي ترسيدم . ولي او گفته بود نترس.... گفته بود « تير در چله كمان بگذار » گذا شتم . گفته بود « اول چشم راست را نشانه بگیر و بعد تند و سريع، چشم چپ راو بزن »
« و تو نزدي ؟ !»
«لامصب ؛ فكر مي كني از اون رخنه ، از بين اون همه آتش ، چي بيرون مي اومد ؟... كي بيرون مي اومد ؟!...»
اگر اين جمله‌ي آخررا نگفته بود ؛ من هم باور نمي كردم . باور نمي كردم اينجا بيابان برهوتي باشد و اين كه اين طور شاهانه حرف مي زند؛ اميرارسلان نامدار باشد . اما او بود و من هم بايد باور مي كردم كه كتاب امير ارسلان نامدار را نمي خوانم، بلكه ...
«... اونكه مي اومد فرخ لقا بود ... فرخ لقا ؟! باور كردني نبود . فرخ لقا را كشته بودند! . خودم ديدم … »
وقتي رسيد از آن همه شراب وكباب وصداي عود ورباب خبري نبود . هيچ صدايي نبود . كاخ بوي بدي مي داد . بوي گَس ’مردن؛ بوي نيستي ؛ خون موج مي زد . خون دريائي شده بود كه همه‌ي دنيارا مي بلعيد ...
«...كي اونو كشته بود ؟ چرا اونو كشتن ؟مگر ميشد اون همه زيبايي ؛ اون همه رعنايي...»
« بزن تأمل نكن ؛لا مروت !»
:« نه ! من نمي تونستم بزنم . نبايد مي زدم . من فرخ لقامو مي خواستم . فرخ لقائي كه عکسش از روز ازل تو ذهنم بود . چطور مي تونستم بزنم ؟ منو چه به زدن ، كُشتن ؟ چه به شمس و قمر وزير ؟‌… كي گفته بود اونا به من دستور بدن ؛ هوم ؟ ...»
:« اما تو اونو به كشتن دادي . تو گردن بند را با َكلك از گردنش باز كرده بودي ! تو آلت دست شمس وزير و قمر وزير بودي . توبا اونا بودي !...»
مثل تير از چله‌ي كمان جست وبه طرفم دويد وفرياد كشيد :« نه ! اونا با من بودن . اونا هميشه و همه جا ا با من بودن . هستن . هيچ وقت از من جدا نبودن و نيستن … »
و انگار كه با خودش واگويه كند ؛ رو به صحرا كرد و گفت :« وقتي اژدها بيرون اومد . وقتي آتش هارو شكافت و بطرفم اومد يكی مي گفت « امير ؛ اژدها را بزن »
اون يكي مي گفت : « اگرفرخ لقا را مي خواهي ؛ برگرد وتير را بر چشم نابكار خودش بزن ! »
« او جادوگراست ،جادویت می کند،‌ بزن ! »
« بزن » ، « نزن » ، « بزن » ، « نزن »
ديوانه شدم . حرف كدوم یکی رو بايد باورمي كردم ؟ چطور مي تونسم انتخاب كنم ؟ هر دونفر قسم مي خوردن؛ مي گفتن ، خير صلاحمو مي خوان … من چطور مي تو نستم بفهمم . چطور … من اسير دست اونا بودم؟
: اما دستي بالاتر ازدست اوناهم بود ؟
: مي دونم … بعضي وقتها ميگم كاشكي نبود . و يا كاشكي؛ صاحب اون دستو مي شناختم ، كاشكي بهش دسترسي داشتم … »
از جا بلند شد . چشم در چشم خورشيد داغ دوخت و آهسته گفت :« مي دوني همون دست بود كه منو از اون مهلكه نجات داد و...»
نگذاشتم حرفش تمام شود « و تو‌ي اين برهوت يله كرد !»
او انگار نشنید ،ادامه داد « … چند وقته ؟ چند ماهه ؟ چند ساله ؟ . ديگه خسته شدم . از بسكه رفتم و نرسيدم … كاشكي اون عکس نبود . كاشكي قيافه‌ش توي وجودم حك نشده بود . كاشكي اونائي كه با من بودن ، دست از سرم برمي داشتن . … گاهي وقتا فكر مي كنم اصلاً فرخ لقائي نيست . نبوده . همه‌ش دروغ و فريبه و همه‌ي اينا بهونه اس !»
:« بهونه‌ي چي ؟ پس اونهمه رفتن ، ’جستن، چي؟ ...اونام دروغ بود ؟ بهونه بود ؟ فريب بود ؟!
:« نمي دونم ! نمي دونم ! … اصلا تو كي هستي ؟ چطور منو مي شناسي ؟ از كجا مي شناسي؟ و پشت درهاي بسته و سنگين اين قلعه ، اين شهر خراب و فراموش شده چكار مي كني ؟»
جوابي نداشتم ، چي مي توانستم بگويم ؟ بگويم من هم انگاره‌اي دارم ؟ بگويم دستي از اوج آسمان مرا در اين بيابان رها كرد ؟ بگويم من هم پشت اين دروازه مانده ام و ِراز باز كردن دروازه به دست او و قلم من بسته شده است ؟ چطور بگويم ، من آن همه زندگي ها ، درون مايه ها را رها كردم ، ’گم كردم و اينجا مانده ام تا او را بنويسم ؟ … يعني مي فهمد ، قبول مي كند ؟!
واو به سوال خودش وجواب من وبود ونبود من كاري نداشت . در خود بود وبا خودش« … رنجي از اين بالا تر نيس كه همه تو رو بشناسن . همه . كوه ، دشت ، در ، ديوار ، آدم ، جن ، پري ، مي دوني ، ديگه نمي توني ! ديگه نميتوني تكون بخوري ، بخندي ، گريه كني . بار همه رو دوشته ، سنگينيِ نگاهِ همه كائناتو رو دوشاي نحيفت احساس مي كني . به خفقون مي افتي ، خفقون مي گيري … كي مي دونه اين در چه جوري باز مي شه ؟ »
بگذاريد لحظه‌اي سكوت كنيم . نفسي چاق كنيم .تامن بگويم كه ...من مي دانستم !

در بسته نبود واگر كمي فشار مي آورد ، در باز مي شد و با باز شدن در؛ همه‌ي ناقوسها به صدا در مي آمدند . اما به او نگفتم و پرسيدم :« پشت تخته سنگ چي قايم كردي ؟»
نگاهم كرد و بي پاسخ بطرف در رفت و از روي نا اميدي؛ در را فشار داد و با التماس گفت :« باز شو لامصب !»
در با غژاغژي دردناك ، روي پاشنه چرخيد و باز شد .امير ارسلان نامدار؛ مثل بچه ها ، يا مترسكي كه به رقص درآورده باشند ، به هوا مي پريد ، مي رقصيد و من در اين عجب بودم كه چرا ناقوسها بصدا در نيامدند . و او همانطور كه مي رقصيد از دروازه گذ شت و يكباره ايستاد و گفت : نمي آئي ؟
:« بيايم ؟!»
:« پس در طلب چه پشت در مانده بودي ؟ مگر در آن برهوت چيزي هست ؟ چيزي كه …»
هيچ چيز بود ، هيچ كس نبود . شهر ويرانه اي از خشت و گِل خام بود . سقفها ريخته ، ديوارها باد خورده و باران ’شسته ، سنگفرش پوشيده از شنهاي نرم و مرگ آوري بود كه جلوي هر صدائي را مي گرفت . راه از ميان ويرانه ها تا قلعه اي در دامنه كوه ادامه داشت . امير ارسلان مثل بچه ها جست و خيز مي كرد و بر حسب عادت ، بطرف قلعه مي دويد . و من يك باره يادم آمد « او چيزي را پشت تخته سنگ پنهان كرد! » .
پا سست كردم كه برگردم . اميرارسلان برگشت و ديد . از همان دور فرياد كشيد :« گفتمت كه برگرد . نگفتمت كه ديگر راه برگشتي نيست . حالا كه آمدي ، تندتر بيا .»
من اين گونه نخواسته بودمش ، نساخته بودمش . گاهي شاهانه حرف مي زد و گاهي بچگانه . و زماني آنچنان از خودش ، از زمان فاصله مي گرفت كه گوئي … اميرارسلان دستم را گرفت و بطرف قلعه كشاند . گفتم :« من مي خواستم بازي سازي باشم كه تو را بازي دهد و حالا …»
دستي روي شانه ام زد و با خنده گفت :« اندیشه ات نا بجا بود ! ما، همه بازيچه ايم . »
نرسيده به دروازه ی قلعه اميرارسلان برگشت و مستقيم به چشمان كورشده ا ز آفتاب من خيره شد و پرسيد : «چطور به تو اعتماد كردم ؟!»
خنديدم و او با غيظ گفت :« من از خنده هاي بي جاي تو ؛ بيزارم و نمي دانم چرا دهانت ر ا نمي دوزم و … تو چرا از من نمي ترسي ؟»
خنديدم :« چون كه شمشير نداري . براي اينكه موهايت تاپشت پا رسيده اند و از بس ريشه گون جويدي دندانهايت مثل دندان گراز …»
نگذاشت حرفم را تمام کنم :« تو ابليسي ، ملعون . اگر آیینه‌اي ديدي خودت را در آن تماشا كن …»
كاش آیينه اي بود . نه آبگينه ، كه بركه اي ؛ يا حتي ماندابي عفن … به خودم شك كردم و به شهر ، كه حتي نسيمي سكوت آن را بهم نمي زد . آيا بود ؟ آيا فرخ لقائي هست ؟ آيا اين پايان راه است ؟ و يا فريبي ، كششي ، هوسي ، سرابي و رويايي ؟... و اين چطور رويايي است كه پاياني ندارد …
قلعه؛ دالاني تنگ و تاريك دا شت . دالاني كه به زور دو نفر از كنار هم مي گذ شتند . اميرارسلان جلو دالان ا يستاد و پرسيد :« مي آيي يا مي ماني ؟»
سرم را پائين ا نداختم و وارد دالان شدم . اميرارسلان دستم را گرفت و گفت :« صبر كن تا نشانه اي ، لوحي بيابيم ، اگر سحر باشد ؟!»
بي حوصله گفتم :« باطل مي شود . تو فقط به دنبال نشانه اي . به دنبال لوحي كه هدايتت كند … حالا جاي اين نيست كه بگويم تو هيچ جا تنها نبودي و همه جا … »
:« چرا مثل نَمامه ها حرف مي زني ؟ مردانه بگو ، تو كيستي و از اين خوان تو را چه قسمت است ؟
جوابش را ندادم و قدم تندتر كردم . دالان مثل تونلي ، تاريك و پيچ در پيچ بود . اميرارسلان بلند بلند با خودش حرف مي زد و پشت سرم مي آمد . « مهم نيست ، بازم اعتماد مي كنم ، هر چند كه فردا باز هم، ناكسي مثل تو پيدا مي شه و بهم مي گه « گول خوردي ، بازيچه بودي » خب بگن … ولي … اينطور نيست ؟ نبود ؟ … فرخ لقا؛عکسي بي جان روی پوستي بي جانتر بود؟ … فرخ لقا ! … آيا سزاوار بود ؛ آنهمه نعمت ، آسايش ، جاه ، مقام را بگذارم وسر به دنبال دختري بگذارم كه… ؟ »
به طرفم دويد و فرياد كشيد :« چرا حرف نمي زني ؟ چرا شك به جانم انداختي … چرا جواب نمي دي ؟ فرخ لقائي هست ؟ بود ؟ به خاطر عشق بود كه اين همه عذاب را تحمل كردم ؟ يا به خاطر شهرت و …»
پايش به ريشه اي گرفت . سكندري خورد و پاي ديوار از پا در آمد و با التماس ناليد :« فريب بود ؟ دروغ بود ؟ وهم بود ؟ اين ها همه ساخته‌ي ذهن بيمار من است ؛ يا تو؟ چرا به اين هبوط تن در دادم ؟ …»
مثل بچه ها گريه مي كرد . به طرفش رفتم . دستش را گرفتم . بلند شد و با گريه گفت :« منو كجا مي بري ؟ »
چشمانش در تاريكي مثل آب ته چاه سوسو مي زد و از آدميت هيچ نشانی نداشت ، جز همان كورسوي نور و صدا .
نفس عميقي كشيدم و گفتم : خودم هم نمي دونم ، فكر كنم گم شديم !
« بايد چكار كنيم ؟ »
:« بريم . مثل هميشه بايد بريم !»
و رفتيم . تا جائي كه راه دو پاره شد و ما را در تلاقي خود زمين گير كرد . به ديواره نمورِ دالان تكيه دادم و پرسيدم : « از كدام راه ؟ »
اميرارسلان هر دو سوي راه را امتحان كرد . گوش بر زمين خواباند و گفت : « تنابنده اي پیدا نيست . انگار هزار ساله كه كسي ازين راه نگذشته !»
:« چه بايد بكنيم ؟ »
« نمي دانم .»
:« تو هميشه انتخاب كردي ، نكردي ؟!»
كمي فكر كرد و گفت : « من !؟ نه ! هميشه يكي بود كه راه رو انتخاب كنه . بدون اون که من بخوام ، يا بدونم . منو راهی میکرد ... اما من طلسما رو باز می کردم »
:« خودت باور مي كني ؟»
لحظه اي فكر كرد . كنارم روي زمين نشست ، سرش را آرام به ديوار زد و گفت :« نه ! آنجاهم … يكي مي بست و ديگري ، دستي ناپيدا ، مرا به باز كردنش وا مي داشت . به زور يا فريب . … خسته شدم . مي خواهم برای يک بار هم كه شده خودم به تنهائي ، … ميگم بيا شير يا خط بندازيم . شير اين راه و خط اون يكي ، قبول ؟ »
خنديدم . خنديدم . سكه اي را به هوا پراند و در آن تاريكي سمت چپ را انتخاب كرد و با نهيبي ، خنده ی بي وقفه ي مرا قطع كرد« راه بیفت !»
دستم را كشيد . دلم نمي خواست خنده ام قطع شود ، دلم نمي خواست دوستش داشته باشم و مي دانستم در پايان . بين ما چيزي جز جنگ نيست . هوا كم كم دمكرده مي شد . چيزي سنگين راه گلويمان را مي بست . بوئي هوا را پر كرده بود . بوي علف لهيده . بوي مانداب ، خسته مان مي كرد .
:« چقدر مونده ؟ اينجا پر از طلسمه ، داره گلوي منو سنگ مي كنه . كاري بكن . »
دهنش زير بار يك فريـاد بـاز مـانـده بـود ، كـمـرش خـميده بود و صدايش پر از التماس و گريه بود . پر از ماندن .
گفتم :« ما داريم در مدار يك دايره چرخ مي خوريم ، دور مـي زنيم و مثل مته پائين مي ريم .»
روي زمين نشست : «من ديگه نمي تونم ، نمي تونم . »
:« بايد تمومش كنيم . »
:« فكرمي كني آخر راه چي در انتظار منه ؟ يه شروع ديگه ! ؟»
سـرش را بـر زمـيـن گذاشت و مثل مرده اي دراز كشيد و بعد از چند لحظه از جايش بلند شد و گفت :« بايد بريم .
صداي آب مياد . نور هم بيشتر شده ، ببين . »
از خم راه كه گذشتيم ، نوري مات ، سنگين و كدر ، پنجه در چشمانمان انداخت . امير ارسلان با دست چشمانش را گرفت و خودش را به طرف ديوار كشاند وبا تماس به ديوار وحشت زده فرياد زد :« زمهرير است ، زمهرير . بايد برويم . يا برگرديم ؟ »
همه جا سفيد بود . دشتي برف زده . بي هيج لكه اي ، سياهي ي . ديوار ، سقف ، راه ، همه جا سفيد بود و سرد . وارد گستره ي باز وچار گوشی شديم . همه چيز ساكن و ساكت بود ؛ دنبال نور مي گشتم . مبدا و منبع نور . چشمم به اميرارسلان افتاد . چشمانش از حدقه بيرون زده بود . ناتوان و سست به ديوار تكيه داده و مي لرزيد . با دست به مركز مربع اشاره مي كرد . و آنجا...
وسط آن گستره ؛ استوانه اي از سنگ مرمر سفيد ويك پارچه ؛ روي پايه اي ناپيدا ، از راست به چپ مي چرخيد و تنديس زني از بلور روي آن ايستاده بود . زني كاملاً عريان ، با موهائي بلند و افشان و دستاني برافراشته و سري كه رو به مركز ، در وسط سقف ثابت مانده بود . گوئي در حال پرواز سنگ شده بود .
تنديس آنچنان طبيعي بود ؛ آنقدر زيبا بود كه باورم نمي شد مجسمه باشد . دهانش پر از فريادي از سر لذت بود . انگار دراوج لذت؛ زماني كه به ارضاء كامل رسيده بود ؛ او را به سنگ تبديل كرده بودند . زيبايي تنديس مستم كرده بود . لذتي خاص تمام جانم را ’پر كرده بود و... صداي هق هق اميرارسلان از وجد بيرونم كشاند . او در خود شكسته بود ، گم شده بود . به طرفش رفتم و او با بغض گفت« فرخ لقا ! ! »
برگشتم . خودش بود .همان تصويري كه نشانم داده بودند واينهمه سال در بدر كوه بيابانم كرده بود . شمايلي كه براي به دست آوردنش از همه چيزم گذشته بودم . اميرارسلان زير لب واگويه مي كرد : « بايد مي دانستم . بايد مي فهميدم . وقتي خاتم سرخ را روي قلبم ديدم . وقتي آن صدا مثل نسيم توي گوشم خوا ند « خاتم را پشت دروازه خاك كن »...»
براي يك لحظه ساكت شد ، به من نگاه كردو ادامه داد« ... وقتي تو را با خامه‌ي سرخِ پِر شالت ديدم . بايد مي فهميدم . بايد مي دانستم قصه تمام شده و اميرارسلان كتابی بي ارزش موريانه خورده شده است ، دركنج غربت كتابخانه ها …
گفتم : « چي ميگي ؟ ديوونه شدي ؟».
آهسته گفت « ديوونه نشم ؟ كي فرخ لقاي منو سنگ كرده ؟ كي منو به این پايان کشونده ؟ پس كو اون دست ناپيدا ؟ ...» رو به مرکز نور ، جايي كه تنديس فرخ‌لقا نگاه مي كرد، فرياد كشيد « كجائي؟ چرا هر وقت مي خوامت نيستي ؟»
از جايش بلند شد و رو به من گفت « نه . من بايد اين سحر و باطل كنم ! »
و قبل از آنكه جلويش را بگيرم ، به طرف ا‌ ستوانه دويد . رو به استوانه ايستاد . مي خواست جلوي حرکت استوانه را بگيرد . مي خواست … اما چرخش استوانه او را مثل پر كاه به سمت ديوار پرت كرد . سرش به ديوار خورد و جلوي چشمان مبهوت من ، شب پره اي هزار رنگ از چشمانش بيرون زد و به سوي مجسمه پرواز كرد و در آن همه نور ِ بي رنگ گم شد …
پشت دروازه ي بسته ايستاده بودم . هيچ چيز نبود . باد بود ، طوفان بود كه جلوي فريادم را سد كرده بود .


1379
ارسال یک نظر