۶/۱۸/۱۳۸۲

1 چِنزو

تقصير مهدي بود که گفت « بيا بريم اون ور سيم خاردار » وگرنه همان جاهم چنزوفراوان بود . اما آن طرف سيم‌هاي خاردار ،‌ واي‌ي‌ي‌ي، چه سرو صدايي راه انداخته بودند . گوش آدم كرمي شد. لاي بوته‌ها ، روی زمين ، توی هوا ، آن قدر چنزو بود كه سرِ آ دم از حال مي رفت . خدائيش ، من هم دلم مي خواست برم آ ن طرف، وگر‎نه ، كي مهد ي حر يفم مي شد. چرخ مهد ي از با لاي ماشين به ما مي خند يد وماشين مثل اژدها ،از وسط بوته‌هاي پر چنزو ويراژ مي رفت و ماهم دنبالش مي‌دويديم .
آدورها ، دست وپا وهمه جا‌ي بدنمان را سوراخ سوراخ كرده بودند . ليچ خون و عرق بوديم . ولي اون لامصب ها مي خنديدند و سرعت ماشين را كم وزياد مي كردند . اصلا انگار نه انگار ما آدميم ! گاز مي دادند و مي رفتند .
تقصير چرخ بود.
اگر چرخ نبود .اگر نمي خواستيمش ، مي شد از روي سيم های خاردار بپر يم آن طرف ودر برویم ولي … مهديو خورد زمين . دستاش پر از خون شد .گفتم «مجبورمون كه نكر دن بچه! ،گور با باي خودشونو، رييسشون كردن ، بيا ، بزن درريم »
مهديو با دستهاي خوني،عرق صورت و ا شك چشمها يش را پاك كرد وبه ماشين كه آن دورها در حال دور زدن بود نگاه كرد و با گريه گفت «چرخم !» بعد ش گفت›« تقصير تو بود !»

تقصير چنزو ها بود !
.دور تمام تنم وول مي خو ردند .پيراهنم پر شده بود وشكمم ؛ مثل شكم زن همسايه كه تا روي زمين رسيده بود، باد كرده بود .مهديو بيشتر از من جمع كرده بود ، چنزوها از يخه‌ي پيراهنش بيرون اومده بودند و از سر وكولش بالاميرفتند . ولي اون هنوزم حرص مي زد .
گفتم «مهديو بسه .! بيا بريم »
مهديوهمه حوا سش به چرخش بود ؛ كه مثل عروسكي وسط شنها وايساده بود وانگار با نوارهاي قشنگش داشت، دستك مي زد و مي رقصيد. گفتم :«فهميدي چي گفتم؟»
گفت«نه بچه .، هنوز به اندازه‎ي پول چراغ دينام نشد ن ! »
هنوزحرفش تموم نشده بود كه اونااومدن . لامصبا مثله ديو بودند .’گنده ويغور. از ماشين پياده شدند. يكي شان ، جلوي چشم هاي ترسيده ي ما چرخ را از آن طرف سيم خار دار بردا شت و گذاشت بالاي ماشين .! و بعد دو نفري به طرفمان آ مدند ، سِحرمان كرده بودند. .زبانم قفل شده بود. مهديو به طرفشان دويدو تا گفت «اون چرخ‌ ، مال منه آقا ! »
يكي از آ نهاطوري زد توي گوشش ،كه برق از چشم هاي من پريد وقفل زبانم باز شد.دويدم وداد زدم«مهديو در رو ، اينا نگهبانن»
ولي اون لامصب ندويد . شايد هم نفهميد،من چي گفتم . يكي از نگهبان ها دويد دنبالم..اگر بانامردي پشت پام نكرده بود‌كه نمي توانست مرا بگيرد. ولي گرفت . !
چقدر كتكمان زدند..! وقتي خسته شدند.وقتي به طرف ماشين شان رفتند.مهديو دويد دنبالشون و با گريه گفت«شما رو به قران اقا،چرخم !اي تقصير گاره آقا ! »…………….تقصير من نبود…………
تقصير نگهبانها بود ،كه مثل ديو بودند مثل غولها خند يدن و گفتن «اگر چرختونو مي خواين بايد دنبالش بدوين ،بايد بريم پيش رييس!»
«نامردا» من گفتم يا مهديو؟ مهديو بود كه گريه ميكردو فحش ميداد. وگرنه من… تقصير خودشه . ! .گفتم«چرا گريه ميكني.اينا دارن اذيتمون ميكنندبدبخت! آخرشم چرخو پس نميدن .اصلا معلوم نيس رييسي تو كار باشه، يا نه ؟.من مي گم ولش كن.اين چرخ ارزششو نداره ..تازه ،،اينا كه اينجورين، معلوم نيس رييسشون چي باشه .؟ .بيا بريم ، حرف گوششون نكن!»
مهديو با حسرت به چرخ ، كه مثل عروسي بالاي ماشين ايستاده بود. نگاه كرد وبا گريه گفت«هنوز درست سوارش نشده بودم ..صبحي مادرم گفت
«نرو .عليو حسوده ويه بلايي سر چرخت مياره»گردنم بشكنه.كاشكي به حرفاش گوش داده بودم.حالا چي جوابشو بدم ؟به پدرم چي بگم ؟»

ماشين صد متر جلوتر از ماايستاد .ورو يش به ساختمان فرودگاه بود،كه پشت آن همه درخت گمشده بود‎. بوق زد. يعني «تند تر بياين »نوار هاي رنگارنگي كه مهديو به فرمان چرخ بسته بود مثل پنجه هاي دست، بالا و پايين مي شدند و انگار به ما مي گفتند«بياين ،پاشين ،چرا نشستين ،به همين زودي خسته شدين؟»
مهديو از جا بلند شد . به طرف ماشين دويد و گفت«همش تقصير تويه» تقصير من نبود . .تقصير خودش بود .شايد هم تقصير پيرزن بود. چقدر پير بود يك گوني پر چنزو‎، روي كولش داشت و در حالي كه صدايش ، بين انهمه جير جير چنزو ها گم شده بود جيغ مي زد «چنزو دارم چنزو كاسه اي پن قرون»
تقصير چنزو ها بود كه انقدر قشنگ مي خواندند.اصلا آدم را به طرف خودشان مي كشيدند.هيچ وقت نديده بودم .هيچ وقت نخورده بودم . وقتي زن همسايه بال هاي يكي از انها را كند و كله ي چنزوي بيچاره را با روده هايش در اورد وما بقي ش راگذاشت توي دهنش و مثل ادامس جرق جرق جويد، حالم به هم خورد«كي سوسك ميخوره»؟
يكي ديگه گذاشت تو دهنش و گفت «ايقد قوه داره»!
پاهايم اصلا قوت نداشت .نفسم داشت در ميرفت .در حالي كه دنبال چرخ مي دويدم ،هي فكرمي كردم «رييس كيه؟چه جوريه؟چرا بايد فرودگاه رييس داشته باشه ؟چرا بايد،.سيم خاردار دورش كشيده باشن.؟ چرا همه نبايد بياين تو ؟،اصلا چرا بايد فرودگاهي باشه؟چرا بايد چرخي باشه؟چرا بايد….
تقصير خود م بود .! ،من چه تقصيري داشتم ؟،توله بز اومده بود پز چرخشو بده »
هي دور ميزد .هي بوق ميزد،كه به من نيك بده .منم محلش نمي دادم . .دلم مي خواست بزنمش .دلم ميخواست بخوره زمين و چرخش داغون بشه ..اصلا خودش با چرخ تصادف كنه وبميره.«اي خدا ……»
اصلا بايد از كي بپرسم چرا پدرم ايقد پول نداره كه براي من هم چر خي بخره.؟ حالا نمي خواد نو بخره ،نوار دار بخره .يه چرخ قراضه بخره كه ما بتو نيم سوارش بشيم ،كو بوق نداشته باشه..اصلا زيني‎م نداشته باشه .
تقصير خود قرتيش بود گفت«عليو نمي خواي سوار بشي ؟»
جواب ندادم
گفت«اينقدرروونه»
بي محلش كردم
گفت«يه دوري بزن،مي دونم دلت داره پل پل مي زنه ،بيا »
ماشين از روي دست اندازي پريد .چرخ به هوا پريد ،كج شد ،ومهديو از ته دلش جيغ كشيد وتا نگاهش كردم ، پاها يم توي هم پيچيد وبا صورت رفتم توي بوته ها. . وهزار ،هزارتاچنزو جير جير كنان به هوا بلند شد.
از جايم بلند شدم .صورتم غرق آدور بود .آتش گرفته بودم .و اون نامرد بي خيال ،بي خيال دنبال چرخ مي دويد .حرصم گرفت و جيغ زدم«گور باباي توي نامردورييسو اون چرخ قراضه! كردن !اصلا به من چه !من چه تقصيري دارم كه….»
گريه ام گرفته بود .هر چي فحش بلد بودم، به اون پيرزن لا مصب دادم،كه آن همه پول جمع كرده بودوكاسه اش پر از پنج قراني شده بود .اصلا تقصير آن پنج قراني ها بود كه مرا به اين فكر انداخت «حالا كه اين پيرزن با اين قيا فه اش مي تونه ايقد پول جمع كنه ،چرا من نتونم پول يه چرخ جمع كنم ؟»
مهديو مي دويد واصلا نفهميد من افتا م .نفهميد من جيغ زدم وفحشش دادم.تا ساختمان فرودگاه راهي نمانده بود.نگاهم به چرخ افتاد .ديگه داشت حالم را به هم مي زد .فكري به كله ام افتاد .دنبالش دويدم .داشت پنج قراني ها را مي شمرد دستش پر از سكه بود. آهسته گفتم«يعني با ايقد پول مي تونيم يه چرخ بخريم ؟»
ترسيد. تند وتندپولهايش را توي كيسه اي كه به گردنش داشت ريخت و گفت«چي مي خواي توله سگ؟»
گفتم «چرا فحش ميدي ؟اومدم ازت بپرسم چنزو ا رو از كجا گرفتي.
درامدي هم داره؟»
كيسه را توي يخه اش انداخت و تند وتند گفت«برو طار اباد برو»وراه افتاد
و تند تند رفت.دنبالش دويدم . چقدر التماسش كردم تا گفت«بايد چرخ
داشته باشي.بايد برين طار اباد .تازه تو نوچه اي،اگر بتوني از سيم خاردار
بپري اون طرف (كه مي توني)اونجا هر بوته هزار تا ،صد تا چنزو توشه.فقط بايد فرز باشي و گر نه….»
تقصير ما بود كه فرز نبو ديم ،نفهميد يم .حلا مي فهميدم ،ماشين‎لب‎جاده‎ي اسفالت ايستاد.جاده، مثل شمشيرzoro صحراي پر از بته وپر از چنزورا شيت داده بود .مهديو كنار ماشين از حال رفت.من هم دلم ، مثل دل بچه چغوك داشت از توي حلقم بيرون ميزد .و آنها به حال و روز ما خند يدند .و گفتند «سوار شين »
تقصير مهديو بود كه دست از چرخ ورنمي داشت .تايرش را توي بغل گرفت ،زار زار گريه كرد و گفت «تقصير تويه ،تو نامردي . .حسودي!»
نفسم بالا نيامد كه جوابش‎راكف‎دستش بگذارم‎.كامم مثل كاه خشك‎شده
بود .روده هام تا توي حلقم بالا مي آمدندوبر مي گشتند.ولي توي دلم گفتم .«خودت تقصير كاري.تقصير خودته كه چل مل بودي .طمعكار بودي….»
ولي انگار، يكي توي گوشم گفت«توام مقصري،اگر گولش نمي زدي .چه طوري مي اومدي اينجا؟ .اونم با اين كفشهاي پاره ،ها !؟»
حرصم گرفت و گفتم «خدايم كاراش بر عكسه. اون همه بيابون دور بر خونه ي ما هست،چقدربته‎توشه ، كه اصلا خار ندارن ،اووخ اون چرا بايد چنزواشو بفرسته طار اباد .نمي شد فرشون بده طرف خونه ي ما ؟»
ماشين با سرعت ميرفت ومهديو دو دستي چرخش را بغل كرده بود و هنوزم هق هق مي كرد .دلم برايش سوخت .مهديو پسر خاله ام بود.
هم بازيم بود .فقط مهديو ترسو بود من نه .مادرش زرنگ بود‎ومي‎تونس پول در بياره ،مادر من نه. دوباره يه نفر بهم گفت«مادرش همه چي براش مي خره » گفتم «مثل خرام كتكش مي زنه.مادر من چي؟»
نگاهش كردم .هم به مهديو . هم به چرخ ،كه مثل يك عروسك،بغلش كرده بود وقربون صدقه ش مي رفت..با خود گفتم«همه ي تقصيرا ور گردن منه. من اگه به مهديو نمي گفتم با پول چنزوا مي تونه برا چرخش كله چراغ و دينام بخره كه نمي اومد ….
چقدر زحمت كشيدم تا گول خورد .چقدر براش گفتم كه « اگه چرخت چراغ نداشته باشه چه اتفا قا تي كه نمي افته،وگر نه….»
مهديو از بس گريه كرده بود صدايش مثل صداي گرجين شده بود پرسيد
«حالا چطور ميشه؟مگر ما چكار كرديم؟اگر رييسشون بد باشه.اگر چرخمو ندن؟ .ميدوني چقدر گريه كردم تا اين چرخ برام خريدن .ميدوني چه بلايي ورسرم مي آرن؟….
دلم مي خواست بي خيال نباشم .دلم مي خواست دلم بسوزه.ولي نمي سوخت .تازه،اگر چرخش را پس نمي دادند ،خوشحا لم مي شدم .مگر اين چرخ قراضه ايقد ارزش داره كه يك مرد اينطور براش اشك بريزه. . تازه،
شايد هزار تا، صد تا، آدم ديگه ام صاحبش بودند ،سوارش شدند،حالا هم اگر دست اول بود حرفي….،نبود كه…من كه گريه نمي كنم شايد….
يكدفعه كمرم سوخت .تا نگاه كردم ديدم مهديو با لقد زده تو كمرم گفتم«چرا مي زني توله سگ؟»
مهديو با گريه گفت «هرچي صدات كردم جواب ندادي.فكر كردم زبونم لال مردي.چرا جوابمو ندادي؟»
كمرم مي سوخت.با اوقات تلخي گفتم«به من چه!گور باباي تو وچرخت كردن .من كه همونجو گفتم تو هنوز بچه اي. . نگقتم « اگر از مادرت مي ترسي‎نيا… !گفتم كه؟»
مهديو آب دما غش را با سر آستينش پاك كردومثل خروس جنگي توي سينه ام براق شد وگفت«خيلي رودار شدي عليو ! اولا كه من نه بچه ام ،نه
مي ترسم . ما هر دوتا هم سن وساليم.مادرمم چكارش كنم .تقصير من نيس كه مثل مادر تو نيس .تازه اونم بد نيس .فقط مثل مادر تو بي حيال نيس.از همه بدتر چقدر جون كنده تا اين چرخو به دس آورده و…»
ديدم اگه جلويش را نگيرم دوباره روضه خوني وابغوره گيريش شروع ميشه .گفتم «ببين آقا مهدي ! ،ببين اقابزرگ ،اي چرخ كلاته، ايقد ارزش
نداره كه ما مثل دخترو ا گريه كنيم ،التماس كنيم ،دنبا لش بدويم .تازه
همه ي اين كارارم كرديم ، نكرديم ؟ من از همواول گفتم ،حالاشم ميگم .بيا ولش كن ،بريم خو نمون .ماشين كه واسادمي پريم پايين و از سيم خاردار ميزنيم اون ور ،وددررو،اينا كه اينجورين ،معلوم نيس رييسشون چي باشه .غول باشه،ديو باشه وهزار تا بلا سرمون نياره»
مهديو مثل آدم بزرگهانگاهم كرد و يكدفعه زد زير خنده چقدر بد مي خنديد ،بلند و پشت سر هم ،از اين طور خنديدنش بدم مي امد .گفتم «به چي مي خندي ؟»
دستش را روي شكمش گذاشت و غش غشخنديد و گفت «به تو ،كه همه چيزويا ديو مي بيني ،يا غول بيابوني اووخ به من ميگه بچه !»
دوباره خنديد وسط خندهاش هي منو نشون ميداد وهي مي گفت «غول ،
ديو»
بلند شدم. گفتم «مي زنمذاغونش مي كنم تا …، »ماشين يكد فعه ايستاد كنترلم به هم خوردو.به كله روي چرخ افتادم .
مهديو دوباره خنديد .مي خواستم فحشش بدم كه يكي ازنگهبان ها از ماشين پياده شد و گفت
«بپرين پايين دست وصورتتونو بشورين كه آلان پدرمونو مي سوزه »
آهسته از مهديو پرسيدم «كي پدرشونه ميسوزونه ؟»
مهديودرحالي كه از ماشين پياده مي شد گفت «رييس!»
كنار جو كه از وسط درختهاي پر از چنزو مي گذشت آهسته گفتم
«من مي ترسم مهديو ….مي دو ني؟من تا حالا رييس نديدم ،بيا از خير
اين چرخ كلاته بگذر.جون مادرت ،حرف گوش كن . بيا در ريم!»
مهديوخنديدوكنار جو دراز كشيدوصورتش راتا كنارگوش زير آب كرد.ومن باترس به آنها كه جور ديگري نگاهمان ميكردند نگاه كردم و بدون آنكه آنها متوجه بشوند تو پهلوي مهديو زدم .مهديو سرش را از زير آب بيرون آورد و نفس حبس شده اش را كه پر از آب بودتوي صورتم ول كرد و با خنده گفت«چه مرگته ؟ ديونه شدي؟»
با ترس و آهسته آهسته گفتم«نگاه كن چه جوري نگا مون ميكنن. باور كن نقشه اي دارن. جون مادرت بيا در ريم!»
مهديو دوباره خنديد دستهايش را زير آب زدويك كف آب توي صورتم پاشيد.از اين بي خياليش ديوانه شدم.و او را كه لب جو چندك زده بود هول دادم توي جو.او دست هايش راتوي جو ستون كردوخودش را گرفت وتا من آمدم خودم را جمع كنم،خيس آبم كرد.داشتيم سر كيف مي آمديم كه يكي ازآنها صدايمان كرد.و با دستبندي كه ازبغل شلوارش دراورد دستهايمان را به هم قفل كرد.مهديو زد زير گريه.منهم دلم هري ريخت پايين .مگر ما چه كار كرده بوديم . ؟


طياره ي سبزي جلوي ساختمان فرودگاه ايستاده بود .هر چه ماشين جلو تر مي رفت . طياره گنده وگنده تر مي شد .من تا حالا طياره نديده بودم .دهنش مثل دهن گاوي بازشده وداشتيك ماشين گنده رامي بلعيد.كيف كردم .با خوشحالي به پاي مهديو زدم وگفتم «مهديو‎طياره .نگاكن چقد گنده يه.داره ماشين مي خوره !
مهديواصلا نفهميد من چي گفتم . به دستبندي كه روي دستهايمان‎قفل شده‎بودنگاه كردودوباره زدزيرگريه .من اصلا ياد م به دستبندنبود. .ترس ورم داشت «يعني چكارمون مي كنن؟»

ماشين ايستاد .نگهباني كه تفنگ داشت وجلوي درفرودگاه قدم مي زد . جلو آمد .با راننده حرف زد . مهديو از ترس ساكت شد .راننده از ماشين پياده شد و گفت «بايد ببريشون پيش رييس »
نگهبان سرش را بالا انداخت و به طرف اتاقك نگهباني اش رفت . به جايي تلفن زد . بر گشت وگفت« نخيرگفتم كه نميشه برن تو » راننده سر ما داد كشيد«بياين پايين توله سگا»
مهديو پرسيد «چرخمم بيارم؟»
نگهبان عصباني شد . دست مهديو را گرفت واز ماشين به زور پايين كشيد و به نگهباني كه تفنگ داشت گفت «لااقل هواشونو داشته باش در نرن»
نگهبان شانه بالا انداخت .آنها ماشين را گاز دادند و به طرف هواپيما رفتند.مهديو به ستون در تكيه دادوهمان جا نشست.من تا يك متري نگهبان رفتم و فكر كردم اگر جلو تر بروم،چكارم مي كند. .نگهبانتفنگش را مثل بچه اي توي بغلش گرفته بود و اهسته اهسته قدم مي زد.از خودم پرسيدم « چرا برا اينجا نگهبان گذاشتن؟يعني ميشه طياره رم بدزدن؟» نگهبان به طرفم امد. ترسيدم ر ويم را بر گرداندم ..
ماشين كنار هواپيما ايستاد .و آنها به داخل ساختمان رفتند .مهديو چشمش را از ماشين وچرخ برنمي داشت.نگهبانبا دست روي شانه ام زدوگفت« كاريتون ندارن نترسين»
مهديو با التماس گفت«چرخ چي؟پسش ميدن؟»
نگهبان شانه بالا انداخت و گفت « نمي دونم».آنها از ساختمان بيرون آمدند.سوار ماشين شدندوبه طرفمان آمدند نگهبان گفت «نگفتم»
ماشين جلوي ما ايستاد.راننده ار ماشين پياده شدفحشي دادو دستبند را از
دستهاي ما باز كرد وسوار ماشين شد.مهديو به طرفش دويد وگفت«چرخ آقا»
آن يكي با خنده گفت«خيلي دوستش داري»
مهديو سرش را تكان دادوراننده در حالي كه ماشين را راه ميانداخت با
خنده گفت«اگر مي خواييش بايد دنبالش بدوي‎،هر وقت رسيدي بهت مي دم.»وبه ماشين گاز داد ،مهديو دنبال ماشين دويد. ، من همانطور ايستادم
وبه ماشين ومهديو كه ذره ذره كوچك وكوچكتر مي شدند نگاه كردم
و از خودم پرسيدم تقصير كي بود؟…

..

چنزو = حشره ای شبیه سوسک کمی چاق تر که در اوایل بهار توی بوته ها پیدا می شود و صدایش مثل صدای زنجره است و مردم کویری آن را برشته کرده و یا خام می خورند

ارسال یک نظر