۶/۲۵/۱۳۸۲

برای این که نشکنم ، خم شدم و تا خم شدم آن چنان سپوختنم که بعد از چهل خزان هنوز سوزشش اشک به چشمم می آورد . هر چند به سپوخته شدن عادت کردم و به شکستن نیز . اما در این همه که بر من گذشته به هنری دست یافته ام که پس از هر بار سپوختن ، سریع تر از همیشه از جای برخیزم ، دستی به سبیل های پر پشتم بکشم ، لگدی بر زمین بکوبم و بگویم « لعنت بر این شانس لعنتی »
ارسال یک نظر