۷/۰۱/۱۳۸۲

پدرم ُکتک خورده بود
شب بود هوا تاریک بود نورچراغ های برق ، مثل نور چراغ موشو ، زیر بادی که نبود خم وراست می شد . توی جو نشسته بودیم . خواهرم از سایه ها که کج و کوله می شدند ، می ترسید .می گفت «جن ن»می گفت «لشکر جنا میخوان حمله کنن »
می خندیدم وصدایم را کُلفت می کردم واز ته گلو می گفتم « بوووو» و او جیغ می زد ودعوام می کرد .
اتوبوس آمده بود .می بایست سوار شویم . پدرم همیشه من وخواهرم را ،موقع سوار شدن می فرستاد جلو و می گفت
«شما کوچکوئین ،از وسط دست وپای مردا برین جلو ، جا بگیرین»
پدرم توی معدن کار میکرد .وآن جا فقط یک اتوبوس داشت وهزار تا کا رگر .هزار تا مرد که پنج شنبه جمعه ها می خواستند بروند وبه زن وبچه ها یشان سر بزنند . کارمندها راحت بودند . آنها دو اتوبوس داشتند ، تازه کم هم بودند . راننده می رفت بالا واسمها یشان را می خواند وآنها یکی یکی وبعد از چند دقیقه سوار می شدند . پدرم می گفت «ای دخترو از تو زبر وزرنگ تره . نگا ش کن . اولین نفریه که می ره بالا »
حرصم می گرفت .می خواستم بزنمش ، درسته که او اول از همه می رفت بالا و جا می گرفت ولی چطوری ؟
التماس می کرد . دروغکی جیغ می زد . گریه می کرد.من که نمی توانستم ، یعنی نمی خواستم این کارها را بکنم . من فقط زور می زدم وآنها را هل می دادم می رفتم جلو .
پدرم کتک خورده بود .
یک دفعه صدا بلند شد . خواهرم جیغ زد وسرش را تو سینه ی من گذاشت « حمله کردن . دیدی »
حمله کرده بودند . پدرم از اداره دوید بیرون وهزار تا جن،هزار تا غول ، دیو ، دنبالش کرده بودند
پدرم مثل کلپکی که دور تا دورش را آتش زده باشند ،به هر طرفی که دوید ، راه بسته بود . آنها هم دوره اش کردند . دست ها یشان مثل بیل ، مثل کلنگ بالا می رفت وپائین می آمد . . می خواستم به کمک پدرم بروم .ولی خواهرم گریه می کرد . پایم را محکم چسبید وگفت«می ترسم ، کا کا نرو»
مردم می ترسیدند جلو بروند . فقط تما شا می کردند . پدرم اول هیچی نمی گفت . بعد فحش داد .از آن فحش ها ئی که من هیچ وقت نشنیده بودم بگوید . بعد جیغ زد . دستها هنوز بالا و پایین می شدند . توی دلم فحش شان دادم . به خواهرم هم فحش دادم و به مادرم ، که چرا یک دختر را همراه دو تا مرد فرستاده بود شهر و خدا را شکر می کردم که خودش نیامد .
هر چه ا لتماس کردم «دادا بابا رٍ کُشتن ، بذار برم کمکش» مگر گذاشت ؟ مگر ول می کرد . می گفت« تورم می زنن »
می گفت « اووخ من چکار کنم . من که راه خونه خاله ر بلد نیستم . اتونبوسم می ره ، هیشکی اَم نیس به ننو خبر بده .اونم حیوونا می خورنش ، یادت نیس ....؟ »
یادم بود . پدرم اولین کسی بود که زن وبچه اش را به معدن آورده بود . دو تا چادر کنار رود خانه زده بود و تنهای تنها آنجا زندگی می کردیم .
پد رم کتک خورده بود .
آن شب که نه . یک شب دیگر . آن شب ، نصف شب بود که مادرم دستم را گرفت و با شدت از رختخواب بیرون کشید ، دستم درد گرفت ، جیغ زدم ، مادرم محل نگذاشت . ِکشال کشا ل از چادر کشید تم بیرون و .یکی هم زد توی سرم ، پدرم بیرون چادر ایستاده بود .
مهتاب بود . از سرما می لرزیدم . چیزی توی کوه ها ، از پشت تخته سنگهای نزدیک چادر، مثل بچه ای که ما لونش
بکنی تا گریه کند ،گریه می کرد . جیغ می زد ، ترسیدم و از ترس ، گریه کردنم قطع شد ، خودم را به پا های مادرم چسباندم . پدرم چوبش را بالای سرش برد وفریاد زد « نامردا ، کی اجیرتون کرده ؟ چقدر؟ من اگه حرفی زدم به نفع شما زدم . چرا قایم شدین ؟ چرا زن و بچه مو می ترسونین ؟ بیا ین بیرون ، بیاین جلو ، یا می زنین یا می خورین.»
وقتی پدرم جیغ می زد آنها ساکت می شدند و آن وقت که پدرم ساکت می شد آنها جیغ می زدند . پدرم خسته شده بود .
اما نامردا خسته نمی شدند ، می زدند ، می زدند ، دست ها یشان مثل دسته جوغن بالا می رفت وپا ئین می آمد ،خواهرم گریه می کرد ومی گفت « حالا چه جوری به ننو خبر بدیم . بابارٍ کی خاک می کنه ؟!»
حرصم گرفته بود . خون خونم را می خورد . مادرم می گفت« نگفتم نمی یام ، نگفتم ما تو شهریم ،امنه،پاسبان داره ،همسایه داره،مرد داره ، مارو می بری وسط کوه وبیابون چکار کنی ؟ »
پدرم کُتک خورده بود و التماس می کرد.
من هم دلم می خواست جیغ بزنم وزدم «پاسبان ، پا سبان ! پس پاسبا نا کُجاین؟ همسا یه ها کُجاین؟ مردا چرا وایستادن تماشا می کنن ؟ چرا هیشکی جلو نمی ره ؟»
چشم هایم می سوخت ودلم می خواست گریه کنم . صدای مادرم را شنیدم که می گفت « مگر مردم گریه می کنه ؟ ! مرد باید مثل سنگ باشه ، مثل آهن ، اگه مردا گریه کنن ، زنا دیگه باید برن خودشونو بکشن ... .»
«بکُشن ،بکُشن ، شما زنا به درد هیچ کاری غیر از گریه کردن نمی خورین ، فقط دس پا گیرین »
خودم را از چفت دستهای خواهرم بیرون کشیدم و فریاد زدم «پاسبان،پا سبان »همه نگاه کردند . وقتی دیدند من ساکتم و وقتی دیدند پاسبانی نیست . برگشتند و دوباره کتک خوردن پدرم را تماشا کردند . حرصم گرفت سنگی توی جو بود .آن را برداشتم می خواستم پرتش کنم . می خواستم بزنمش تو سر آنها ئی که پدرم را کُتک می زدند . خواهرم دید . دوید جلو و جیغ زد « سرشون خون می شه ، تورم می برن زندون »
دستم به سرش گرفت وسنگ به طرف آن ها نرفت و به سر مرد قُلچماق وکچلی که چهار تا هیکل پدرم را داشت و بی خیال تماشا می کرد ، خورد . مرد سرش را گرفت . برگشت ونگاهم کرد . به طرفم آمد . آمدم بگریزم که خواهرم پیراهنم را گرفت وگفت«کا کا من می ترسم ! »
ایستادم و سرش را توی بغلم گرفتم . مرد روبرویم ایستاد وگفت«ت وله سگ ،چرا سنگ می زنی ؟»
می خواستم بگویم « آقا، ما نمی خواستیم توی سر شما بزنیم ، ما می خواستیم...»
که گوشم را گرفت ومالاند . دردم گرفت . آمدم جیغ بزنم ، دوباره یاد حرف مادرم افتادم « مرد که گریه نمی کنه،جیغ نمی زنه» گوشم سوخت ،اشک تو چشمها یم جمع شد ، مرد با صدای کلفتش فحشم داد . می خواستم با لقد بزنم توی شکم گنده اش . پایم را که بلند کردم . فهمید ومحکم زد توی گوشم . چشم ها یم برق زد وماشینی توی گوشم بوق زد .
پدرم کتک خورده بود وکسی گریه می کرد .
گریه تا وسط چشم ها یم آمده بود ، تا توی گلویم . گلویم می سوخت . چیزی مثل یک دو تومانی سکه ، توی حلقم گیر کرده بود و پائین نمی رفت . آنها ئی که پدرم را می زدند خسته شدند . ولش کردند .
کسی گریه می کرد . صدایش مثل همان حیوانهای توی کوه بود . همه رفتند . دستها یشان را تکاندند وسوار اتوبوس شدند . رفتم جلو، خواهرم هم آمد . صدا ، صدای پدرم بود . اوگریه می کرد واشک هایش گلوله ، گلوله پائین می ریختند .خواهرم دوید توی بغلس، پدرم بغلش کرد . او هم به گریه افتاد . من هم می خواستم بروم جلو ، می خواستم دستم را روی شانه های پدرم بگذارم . می خواستم بهش بگویم که اگر خواهرم نبود ، من هم به کمکش می رفتم . ولی او گریه می کرد . و مثل زنها اشک ها یش می ریخت . یاد حرف مادرم افتادم «مردا نباید گریه کنن »
پایم را محکم به زمین زدم . می خواستم برگردم تا اشک های پدرم را نبینم ، که همان مردقُلچماق وکچل ، لیوان آبی برای پدرم آورد . وقتی من را آنجا دید ، از پدرم پرسید « ا ین پسر توئه ؟ »
پدرم سرش را تکان داد . مرد گفت« بچه ی بی ادبیه ، تربیتش کن »
پدرم نه هیچی پرسید ونه هیچی گفت و از حرصش ، محکم زد تو گوشم . این دفعه تریلی ی توی گوشم بوق زد . هیچی نگفتم و به خودم گفتم «مرد ا نباید گریه کنن !»


ارسال یک نظر