۶/۱۴/۱۳۸۲

طنابی که ....

روبروي پنجره بود كه اين فكر مثل برق توي سرش دويد . پنجره را بست . پرده را كيپ تا كيپ كشيد و از اتاق بيرون زد . مي دانست كه توي انباري طناب پنبه اي ُكلفتي دارند . آن را بر داشت . امتحانش كرد . سرش را حلقه زد . حلقه را دور گردنش اندازه كرد . چند بار آن را از روي سرش در آورد و دوباره به دور گردنش انداخت . وقتي خوب مطمئن شد از انباري بيرون آمد و با طناب به طرف اتاق خواب رفت . زنش ، توي خواب ، ران هاي نيمه لختش را با حالتي شهواني به هم مي ماليد . او پوز خندي زد ؛ در را بست و به اتاق بچه ها رفت دختر و پسرش روي تخت هايشان خوابيده بودند . بالآي سر دخترك ايستاد . او توي خواب مي خنديد . مرد هم خنديد و با أينكه دلش مي خواست صورت او را ببوسد اما از ترس بيدار شدنش اين كار را نكرد . در را آهسته بست و از سالن بيرون رفت .و آسمان صاف صاف بود و خورشيد مي رفت كه همه را از خواب بيدار كند . گنجشك هاي درخت اقاقيا . بيدار شده و به جيك وبيك افتاده بودند . او به طرف درخت رفت . سر گره نخورده ي طناب را به دست گرفت . دوسه متري از آن را باز كرد . طناب را دور دستش چرخاند ومثل كمند انداز ها آن را به طرف كلفت ترين شاخه پرت كرد . طناب كمي دور تر از شاخه روي ساقه هاي نازك افتاد . طناب را كشيد . دوباره انداخت. دوباره و دوباره. طناب گير نمي كرد به پنجره ي اتاق زنش نگاه كرد و فكر كرد اگر او مي ديد چقدر مسخره اش مي كرد و زير لب غريد « با اين كارم ، ديگه نمي خنده » و با طعنه به خودش گفت « خوب بود تو كابوي مي شدي » طناب را به دور كمرقطورش گره زد و تنه ي شيار شيار درخت را گرفت و به يك ضرب خودش را بالا كشيد . هيكلش سنگين بود و دست هايش ظريف ونازك . پوست درخت ‏، مثل رنده دستهايش را مي خراشيد . اما او تصميم گرفته بود از درخت بالا برود و زير لب زمزمه مي كرد كه « بايد اين كار تموم بشه ، بايد تا وختي اونا از خواب بيدار مي شن ، تمومش كرده باشم . ديگه طاقت اون نگاه ها و پوزخندهاشونو ندارم . »
دست هايش پر از خون شده بود و مثل آنکه آنها را توی کتری آب جوش گذاشته باشند به سوختن افتاده بود . از سينه اش كمك گرفت .و خودش را مثل قورباغه ای به درخت چسباند . افاقه نکرد . به خودش و به تن بی قواره اش فحش داد و تصميم گرفت بر گردد. وقتی به زير پايش نگاه كرد.باورش نشد که این قدر بالا آمده باشد . سرش گيج رفت و اگر خودش را محکم به درخت نچسبانده بود حتما کله پا می شد . تنه ي درخت را محكم تر چسبيد .نه راه پیش داشت ونه راه پس . نا خواسته گفت « خاك بر سرت كنن ، بي عرضه » این تکیه کلام همیشگی زنش بود و چیزی که از شنیدنش واقعا زجر می کشید وباعث شده بود امروز این کار را بکند تا... به خودش فشارآورد و گفت « بهشون ثابت می کنم » وبه خودش فشار آورد . سعی کرد به دستهایش فکر نکند .
وقتي به شاخه اي كه از چند روز پيش انتخاب كرده بود رسبد ، سوزش دست ها وسينه اش را از ياد برد . روي شاخه نشست و به گنجشك ها كه با ترس دور وبر ش مي چرخيدند گفت « نترسين بي زبونا
من كاريتون ندارم ؛ با هيشكي كار ندارم ؛ من فقط با خودم كار دارم » طناب را از دور كمرش باز كرد . به پنجره نگاه كرد و گفت « ايقد فس فس نكن، الان بيدار مي شن »
طناب را بالا كشيد وسر آن را محكم به درخت بست و مابقي آن را تا يك متري زمين به پايين فرستاد و گفت « فكر كنم اندازه اس » طرف ديگر طناب را هم طوري گره زد كه حلقه دو متر بالاتر از زمين قرار گرفت . طناب زیر فشار باد به رقص در آمد و او خنديد و حلقه را بالا كشيد واز بالاي حلقه تا زير شاخه را ، گره هايي به فاصله ي بيست سانتيمتر زد .و گفت « این جوری با حال تر میشه » دوباره به پنجره نگاه كرد وگفت « ديگه راحت شدين .» باز هم حلقه را امتحان كرد . محكم بود . اعتما به نفس عجیبی پیدا کرده بود . لبخندي زد و مثل کوه نورد ها ، يكي از گره ها را محكم گرفت و خودش را از درخت جدا كرد وا تند تند با كمك گره ها از درخت پايين آ مد .
از درخت فاصله گرفت و با لذت به رقص حلقه نگاه کرد و با خودش گفت « هنوز تا بيدار بشن خيلي مونده »
خسته شده بود . پاهايش مي لرزيد . به طرف چهار پايه اي كه گوشه ي حياط بود رفت . آ ن را برداشت و به طرف درخت بر گشت و با خودش گفت « چه حالی پیدا می کنن وختی منو با اون ...»
«هنوز فکرش تمام نشده بود كه صداي جيغ زنش بلند شد « بچه ها، بچه ها ! پاشين ، بدويين ، باباتون بالاخره تاب رو بست »
ارسال یک نظر