۶/۰۶/۱۳۸۲

سلاÙامروز از خواب كه بيدار شدم خيلي خوشحال بودم ، يك خوشحالي دروني .بي هيچ دليل و منطقي . تصميم گرقتم … كمي از خوشي و خوشحالي بنويسم و غم ها را طلاق بدهم . دو ساعت تمام نوشتم و بعد از آن كه آن راپست كرد م به اين شكل در آمد ( اين چيزي كه شما مي بينيد قسمتي از آن همه نوشته است ) حالم گرفته شد .اما دلم نيامد اين همه خوشي را از بين ببرم يك مقداري از آنها را نگه داشتم ببخشيد . اون دوتا كلمه ي اولي را كه ميبينيد سلام من بود و اگر نفهميديد دوباره سلام
نه نمي خواهم نامه بنويسم . مي خواهم از امروز ديگر از غم ننويسم . از هيج جيز Ùˆ هيچ جا گله نكنم . دوستان همه گله مندند كه چرا اين قدر غمگيني Ùˆ غمت ما را ... من نمي دانم غمگين نبودن با بي دردي يكي است . ØŸ من نمي خواهم بگويم كه من نمي خندم . نه ØŒ مي خندم . اما ... خوب از Ú†ÙŠ بگويم ØŸ Ú†Ù‡ جوري بگويم ؟‌قصه ÙŠ قبلي كه خنده دار بود مگر نبود . يك لطيÙ�Ù‡ ØŸ هان ØŸ نمي خواهم شعار بدهم . نمي خواهم Ù�ريادي كه پشت لب هايم گير كرده را ØŒ يك جوري بيرون بريزم كه ... Ù†Ù
ارسال یک نظر