۵/۱۵/۱۳۸۲

من شور دارم . می خوانم. می نویسم . رویم را به سوی شما می کنم و دار وندارم را مثل آن بادیه نشینی که هیچش نیست جز کاسه ی آبی نثار شما می کنم و فریاد می زنم من هستم . هستم و به این بودن خودم می بالم . بگذارید آنها که نمی خواهند ما باشیم، هرچه می خواهند بکنند . همین که شمایی هست ، تا چشمش را بر این ابطایل بدوزد . من را بس است و ا ز دور دستش را می بوسم، که به من امید می دهد و عذاب میان سالی وفشار های مضاعفی را ، که از چپ و راست بر سرم خالی می شود ، را بی اثر می کند . منبیش از این چیزی نمی خواهم. همین من را بس است . . پس بیایید با هم فریاد بزنیم « ای عفریتان شبگرد ، ما هستیم . با هم هستیم و از نفیر شلاق ها و صدای غرنده ی تفنگ هایتان نمی ترسیم . باز هم فریاد می زنم « من هستم . هستم . هستم . هستم .»
ارسال یک نظر