۵/۳۰/۱۳۸۸

بوي گس و چسبناك وانيل


مطهره مظفري مقدم

سياهي زير پلک‌هايم رنگ مي بازد.حرکات پلکم را احساس مي کنم.روشنائي مي خزد توي سياهي دنيايم. توي سينه ام چيزي مي دود . قلبم مي طپد. چشمم مي پرد روي صفحه ساعت ديواري . ساعت هفت. پتو را پرت مي کنم آن طرف. شوهرم را که خوابيده است، نمي بينم. مي دوم .وسط اتاق پايم گير مي کند به لبه ماهيتابه،لي لي کنان تکه هاي نيمرو از ديشب مانده را که بين انگشت شست وسبابه ام چسبيده پاک مي کنم . روغن شتک زده است روي دامنم. هنوز مي دوم باصورت نشسته. فرصت نمي کنم خودم را توي آينه برانداز کنم. مانتوي سياه را مي کشم روي سر. موهاي کپه شده و وزخورده ام را مي چپانم زير مقنعه. قالب پنير ونان را مي گذارم روي اپن آشپزخانه. روي در يخچال با ماژيک مي نويسم : ناهار حاضري بخور


توي کارگاه بزرگ وبي انتهاي حاجيه خانم که هميشه بوي وانيل از لاي در نيمه باز آن مي خزد بيرون ديگر هيچ کس بوي وانيل را نمي فهمد الا پروين که چند ماه بيشتر نيست آمده مي گويد هرشب تنش بوي وانيل مي دهد وشوهرش شاکي است. سيني بزرگ فر راهل مي دهم طرف او . گرما نفس مي گيرد . دانه هاي درشت عرق چکه چکه فرومي ريزند از روي گردنم توي گودي يقه .« بگير زود باش الان خانم مياد» اسم خانم که مي آيد لبش را به نيش مي کشد .دندان نيشش صورتي مي شود . زل مي زند توي صورتم « ميدوني چند وقته حقوق نگرفتيم الان آخر تيره ، از اول خرداد تا حالاهشت هفته» مي خندم «ديرو زود داره سوخت وسوز نداره بلاخره بهت ميدن نترس» دانه هاي درشت عرق روي پيشاني اش را نقطه چين کرده اند. نگاهش صورتم را مي سايد.«تو نمي خواي بري آرايشگاه؟» مريم سيني داغ را از توي فر مي کشد بيرون .نوک ناخنش را فرو مي کند توي يکي از شيرينيها، نخودي مي خندد. سايه سياه موهاي روي صورتم وپشت لبم را احساس مي کنم.نمي دانم چطور حرف مي زنم که حرفش را نيمه تمام مي گذارد«خواستم بگم اين اکرم خانم سرکوچه...» چند باري که تا وقت ناهار مانده هروقت که سيني ها را دست به دست مي کنم نگاهش را از من مي دزدد.

نيم ساعت از وقت ناهار مانده حاج خانم صدايمان مي زند. روفرشي کهنه را پهن مي کند روي زمين نمور کارگاه. با همان روپوشهاي پر از روغن مي نشينيم سر سفره. توي هر بشقاب يک کفگير پلو ريخته. غر مي زند:«برنجم گرون شده »پايش را که از در بيرون مي گذارد پچ پچ دخترها شروع مي شود . توي هم مي لولند.پروين روپوش وروسري اش را پرت ميکند يک طرف. خرمن سرخ موهايش را مي ريزد روي شانه. رکابي کوتاه تنش را بغل گرفته.«خبر مرگش عفريته ،انگارصدقه ميده خوبه پولشم از حقوقمون کم مي کنه» نگاهش نمي کنم«تو جدي جدي نمي خواي چيزي بگي،نمي خواي حقوقتوبگيري؟» مي خواهم بگويم«که چي بشه فکر مي کني به حرف من وتو گوش ميدن؟ » نمي گويم. صداي دورگه ام را مي شنوم « دندون روي جيگر بذار» دندان روي جگر نمي گذارد« هر بلائي سرمون بياد حقمونه. از بي عرضگي خودمونه مثل سگ عرق مي ريزيم جرات حرف زدنم نداريم» تمام بعد از ظهر را غرغر مي کند. موقع تعطيلي کارگاه حاج خانم صدايم مي زند .بسته پول را رد مي کند طرفم. از دفتر که بيرون ميايم رديف يکدست وجرم گرفته دندانهاي پروين را مي بينم که توي آينه روشوئي رژلب صورتي اش را براق تر مي کند. حاج خانم که صدايش مي کند جا مي خورد. وقتي از دفتر بيرون ميايد ديگر چشمهايش نمي خندد.دندان نيشش صورتي شده است.مريم مانتو را هل مي دهد طرفم«نمي خواي بري آرايشگاه؟»مي گويم «نه » روپوش را از سرم مي کشم بيرون. از ميان سوراخ هاي ريز وسياه پارچه صدايش را مي شنوم «بيچاره شوهرت»

توي رختخواب چرکمرده دونفريمان ،بدون روپوش دراز وپراز لک گارگاه، سايه سياه موهاي روي صورتم دراز تر مي شود .توي روز کمتر فرصت مي شود همديگر را ببينم شبها هم که تا ديروقت اضافه کاري مي کند .فکر مي کنم تمام عمربايد بدوم عرق بريزم خسته باشم از خستگي سرم را که روي بالش گذاشتم خوابم ببرد .از خستگي خوابم هم نبينم ، که مورچه ها نريزند توي راهروهاي پيچ در پيچ مغزم که سرم را نخورند که تنم داغ نشود از هرم نفسگير خواستنيها.با اين همه هنوز خواستني است .زير نوربنفش مهتابي دست مي کشم روي برجستگي لخت وبي موي سينه اش مثل کف دست مي ماند بدون هيچ پستي وبلندي. پلکهايش مي لغزند نوار سبز روي دستش به سرخي مي زند.حرکتي نمي کند .دانه هاي درشت عرق از زير بغلم روي تنم.دست تب کرده ام ،سردي پوستش را نوازش مي کند .نمي جنبد .دستم را مي گذارم روي سينه اش .نمي طپد.چمن زار بي آب وعلفي است انگار.فکر مي کنم مرده.

مرداد 87

۵/۲۵/۱۳۸۸

اهمیت بازخوانی قصه در داستان



زهرا میمندی پاریزی

جهان امروز,جهان حرکت‌های بومی و ذهنی است.بومی از آن جهت که بر پایه هویت فردی و انتزاعی هرمحیط,راه خود را برای رسیدن به افق های وسیع معنا باز کرده است.مسیری که در پی گم شدن معنا,نیاز مبرم خود را به ثبات و استقلال واژه , تا سر حد بی معنایی و گسست فضاهای فکری پیش برده است.پایه ریزی مرزهای مختلف نوشتاری و در آن واحد گسستن این مرزها و رسیدن به بی مرزی نوشتارو واژه را در پی داشته است.
ادبیات به عنوان یکی از مهمترین بسترهای شکل دهنده به این بی مرزی ,در جهان امروز, تنها سخن گوی این حرکت عظیم ذهنی است.در این میان ادبیات داستانی به عنوان گونه ای بی بدیل ,که حلقه اتصال بین هویت واژه و معنای آن در یک بستر هدفمند به نام متن است. از یک طرف به انسان و جهان پیرامون او به چشم یک ماورائ بی تبدیل می نگرد و از طرف دیگر با دگرگونی همه ساختارهای فکری انسان ,او را در جهت ساختمند کردن معناپیش می برد.
با توجه به این توانایی که برای نظام ادبیات و به خصوص ادبیات داستانی می توان قایل شد به همان اندازه کار یک هنرمند و نویسنده در این عرصه و نظام سخت‌تر می شود.
با توجه به این نکته که مفاهیم کلی در جهان از حد چند مفهوم فراتر نرفته اند و در طول تاریخ این مفاهیم توسط هنرمندان و نویسندگان تکرار شده اندو هر بار که نویسنده ای از دریچه ای جدید و چشمی ژرف نگر به آنها نگریسته است آن چنان آثاری خلق شده که در نوع خود بی نظیر و شا هکاربوده اند.پس در واقع در این جهان نباید به دنبال مفاهیم تازه گشت بلکه باید به دنبال دریچه های تازه و چشمی تازه بود تا نگاهی نو به این مفاهیم بیندازد و بعدی تازه از آنها را کشف کند و البته منوط به این است که از نگاه بودریایی به جهان و مفاهیم آن پرهیز کنیم یعنی نگاهی که معتقد به بن بست ابعاد در مفاهیم است.معتقد به شکست خوردن سوژه و حکومت ابژه هاست.با همه این ها مفاهیم با انسان و زندگی هستی نگارانه او مربوطند.مثل مفهوم عشق یا مرگ.که هزاران هزار نویسنده این دو را تم اصلی کارهایشان قرار داده اند و هزاران هزار کتاب با همان طراوت و تازگی نوشته شده است. اگر دیدگاه بودریا در مورد سوژه را بپذیریم این وسط تکلیف ادبیات چه می شود؟ تکلیف ادبیات داستانی به عنوان گونه ای بی بدیل!
البته گفتگو پیرامون مفاهیم هستی, بحثی است کلی و جامع که قرن هاست توسط متفکرین و فیلسوفان بزرگ مطرح شده است .و در واقع هدف اصلی موضوع ما نیست.
با توجه به این پیش مقدمه به سراغ عنوان اصلی این بحث یعنی :
"اهمیت بازخوانی قصه در داستان "می رویم.این سرفصل در واقع منوط به این است که ما وجود قصه در داستان را به عنوان یک اصل قبول داشته باشیم.
با این دیدگاه قبل از هر چیزبه ذکر تعاریفی از هر کدام از این واژه ها ی سرفصل می پردازیم.
اهمیت بازخوانی قصه در داستان.
اولین مورد چرا اهمیت و نه ارزش؟
برای خیلی ها ممکن است این سوال پیش بیایید که چرا اهمیت ونه ارزش؟ارزش بازخوانی قصه در داستان.اهمیت یعنی چه؟ ارزش کدام است؟
ارزش هر چیز ,چیزی است که در ذات آن چیز نهفته است.یعنی در واقع ارزش چیزی ذاتی است که ما به مقوله ها و موردها نسبت می دهیم.
اهمیت هر چیز,چیزی است که از محیط برای آن تعریف می شود.یعنی با تغییر محیط اهمیت یک چیز تغییر می کند.در واقع اهمیت نوعی رتبه دادن به مفاهیم با توجه به محیط وزمان است.با توجه به این تعاریف وآنچه که از ادبیات میدانیم شاید بهتر همان باشد که از واژه اهمیت استفاده کنیم.
بازخوانی اگر به معنای دوباره نگری یا خوانش مجدد یا نمود دوباره در نظر بگیریم متوجه این نکته می شویم که لفظ بازخوانی تاکید بیشتری بر وجود قصه در داستان دارد تا عدم وجود آن.یعنی در واقع وجود چیزی را در چیز دیگر اثبات می کند.وجو دقصه در داستان, که آیا امری ضروری است اگر بله چرا ؟ و اگر خیر باز هم چرا؟
در اینجا حتی اگر بازخوانی را در ردیف بازنمایی قرار دهیم باز هم تاکید بر وجود قصه در داستان کرده ایم تا عدم وجود آن.(البته منظور همان بازنمایی اکسپرسیو است.که جلوتر به آن می رسیم)
حال به تعریف قصه و داستان می پردازیم.که گاه این دو در معنای هم به کار میروند و خیلی ها این دوواژه را یکی میدانند.اما در معنای دقیق کلمه و مفهوم, این دو واژه متفاوتند.
قصه چیست؟
این تعریف را بارها و بارها از زبان منتقدان و نظریه پردازان مختلف ادبیات شنیده ایم و خوانده ایم.قصه(TALE) در لغت واژه ای است عربی که به معنای کوتاه شده و کم شده به کار می رود.(عربها به پشم و موی کوتاه شده میش وبز قصه می گفتند). به معنای خبر و گزارش نیز هست و در اصطلاح به آثاری گفته می شود که در آنها تاکید بر حوادث خارق العاده است.در واقع رکن اساسی و اصلی قصه حادثه است.حادثه چیست؟ مجموعه ای از روابط که لزومی ندارد با هم رابطه علت و معلولی داشته باشند.به اینجا که میرسیم پای پیرنگ به میان می آید.
پیرنگ چیست؟جمال میرصادقی می گوید"الگوی حوادث"اما آیا حوادث به خودی خود پیرنگ را بوجود می آورند؟ خیر."پیرنگ وابستگی عقلانی را بیان می کند.مجموعه ای سازمان یافته از وقایع است که دارای رابطه علت و معلولی هستند"
با توجه به این تعاریف وآنچه که در مورد قصه گفتیم پس می توان گفت که پیرنگ در قصه ضعیف است.

خاستگاه قصه کجاست؟
فرهنگ شفاهی و ادبیات شفاهی هر ملتی را خاستگاه قصه می دانند.پس در واقع با توجه به این خاستگاه ویژگی خرق عادت و شگفت آوری و از همه مهم تر سرگرم کردن می تواند از ویژگیهای مهم قصه باشد.اینکه در هدف راویان قصه سرگرم کردن و به پایان بردن قصه مهم بوده, بنابراین به دنبال هیچ رابطه منطقی در بین حوادث نبوده اند .تاریخی چند هزار ساله را برای قصه تخمین زده اند.ابتدا قصه ها همه شفاهی بوده و با اختراع خط بشر وارد مرحله جدیدی از زندگی شده است و همین قصه ها به صورت مکتوب درآمده اند و در واقع ادبیات به صورت جدی پابه عرصه ظهور گذاشته است.چنانکه امروزه می بینیم بسیاری از شاهکارهای جهان در واقع از روی همین آثار شفاهی نوشته شده اند(شاهنامه فردوسی-ایلیاد و اودیسه هومر و...)
آنچه که از ریخت شناسی انواع قصه ها به دست آمده این است که در اکثر قصه ها زمان و مکان نامعلوم است و شخصیتها یا خوب اند یا بد و حد وسطی وجود ندارد
.زبان در قصه چگونه است؟
زبان در قصه بیشتر زبان عامیانه و محاوره ای مردم عادی بوده است.زیرا همانطور که گفتیم خاستگاه اصلی قصه فرهنگ شفاهی مردمان عادی بوده است.آن زمان که به دور از دغدغه های دنیای ماشینی و به دور از فرمایشات خودآگاه و ناخودآگاه فرویدی و یونگی مردمان در میدان و میدانچه ای به دور هم جمع می شدند و می نشستد و آن کس که حتمن از بقیه خوش سر و زبان تر خوش ذوق تر بوده شروع به گفتن قصه می کرده است و آن قدر می گفته و می گفته تا, یا مردمان را به گریه می انداخته یا به خنده .یا آنها را می ترسانده یا حس ترحم را در وجودشان بیدار می کرده.قصه دلاوریهای پهلوانان,قصه شاه پریان,قصه عشق و عاشقی,قصه هر قصه ای!
با توجه به ویژگیهای مختلفی که برای قصه ها بیان شده است می توان آنها را به چند نوع تقسیم کرد:قصه های عامیانه/اساطیر/افسانه ها/حکایت های اخلاقی.
پس تا اینجا گفتیم پیرنگ در قصه ضعیف است .در حالی که داشتن پیرنگ از ویژگی های داستان است.
داستان(STORY) چیست؟
تعاریف در این باب نیز فراوان است.میرصادقی می گوید"داستان تصویری عینی است از چشم انداز و برداشت نویسنده از زندگی"
اما اگر کمی تکنیکی تر بخواهیم بگوییم داستان بازآفرینی حوادث و یا برخی گفته اند بازنمایی حوادث است.منظور از بازنمایی در اینجا تعریف زیباشناسان کلاسیک افلاتون و ارسطو نیست که هنر را به مثابه تقلید از طبیعت می دانستند .بلکه منظور بازنمایی اکسپرسیو است .آنچه که هگل و کانت گفته اند.در واقع همان تعریف میرصادقی که در ابتدا گفتیم.یعنی بازنماییی که, طبیعت را تقلید نمی کند بلکه نمایش دهنده ادراک ما از طبیعت است.
این بار کمی جزیی تر می پرسیم.داستان چیست؟
آیا داستان فرم است؟
فرم چیست؟ تعریف ما از فرم در اینجا همان مترقی ترین تعریف است یعنی همان تعریفی که ارسطو از آن کرده است.
"فرم ساختار یا تشکلی ست درونی که بالقوه در هر چیز(ماده) وجود دارد و به تدریج برحسب غایت و هدفی فعلیت می یابد"
پس ما در داستان با این تشکل درونی مواجه هستیم.آیا همین تشکل درونی برای داستان بودن کافی ست؟
پس اگر بپذیریم داستان فرم است می توانیم بگوییم یک فرم زنده و پویاست.یعنی دارای حیاتی مستقل است.این حیات به چه چیز بستگی دارد؟یا بهتر اگر داستان فرم است و فرم زنده ای هم هست .منبع تغذیه این فرم چیست؟
اصلی ترین ماده خام فرم داستان, روایت است.روایت است که فرم را معنی مند می کند .گرچه تزوتان تودورف می گوید"روایت در خلائ نیز وجو دارد " اما منظور ما از روایت چیست؟ جوهره ای ست که مکمل فرم می شود و کلیت متن را می سازد و تشکیل شده از رویداد.رویداد چیست؟رویداد حادثه ای درون داستان است که انتقال از وضعیتی به وضعیت دیگر را ممکن می کند .(در اینجا باید گفت یکی از مشکلات عمده در بحث قصه وداستان در زبان فارسی کمبود یک سری واژه گان خاص است که بتوان در موقع لزوم ازآنها کمک گرفت.)
در واقع فرم برای آنکه درک شود نیازمند روایت است.پس آیا داستان روایت است؟
روایت به خودی خود و بدون هیچ فرمی معنا ندارد. و همین طور فرم بدون روایت بی معنی است.در واقع این هر دو تامین کننده مواد خام برای داستان هستند. پس وقتی که این دو را در کنار هم داشته باشیم می توانیم بگوییم که:
داستان قصه می گوید!
پس آیا هدف داستان قصه گویی است؟آیا هدف داستان حکایتگری و افسانه پردازی است؟با طرح این سوال این جمله والتر بنیامین را به یاد میآوریم که"ما در پایان دورانی هستیم که حکایتگری در آن معنا داشت"
آیا آن دوران تمام شده است؟ آیا این بدان معناست که زمانی نگرش به داستان کاربردی و ابزاری بوده اما امروزه چنین نیست؟امروزه اگر هدف داستان قصه گویی نیست ,پس چیست؟آیا واقعن دوران اینکه داستان قصه بگوید تمام شده است؟
پیش از آنکه در صدد پاسخ به این پرسش برآییم بهتر است ابتدا توضیح کوتاهی در مورد قالبهای مختلف داستانی بدهیم.
دو قالب مهم و اصلی ادبیات داستانی رمان و داستان کوتاه هستند.همه تعریف کلاسیک رمان را می دانیم و فورستر هم این چنین می گوید"رمان نقل وقایع به ترتیب و توالی زمان است"
همانطور که گفتیم این تعریفی کلاسیک از رمان است.رمان یک شکل داستانی است که پر از حادثه است و زیاد بودن حادثه ها باعث گسترش آن می شود.اما بحث توالی زمان بحثی سنتی و کلاسیک است چرا که با گذشت زمان این معیار تغییر کرده و نمونه هایی ازرمان هایی نوشته شده اند که به این معیار پای بند نبوده اند از جمله"در جستجوی زمان از دست رفته" مارسل پروست و "بوف کور" صادق هدایت.که در اینها توالی زمان هیچ مفهومی ندارد.
شکست این معیارها به چه دلیل است؟
.همانطور که می دانیم جهان ,عرصه تغییرات است.همه پدیده ها در حال تغییرند و تنها اصل ثابت همین تغییر است.از آنجا که هر موجودی دستخوش این تغییر می شود داستان نیز به عنوان یک فرم زنده تغییر می کند.گریز از سنت به سوی مدرن,از مدرن به پست مدرن و همین طور دریچه ها و افق های تازه ای که در این عرصه گشوده می شود.تودورف می گوید"در ادبیات مدرن دگرگونی در کارکرد ژانر ادبیات شگرف همپای دگرگونی در شکل و ساختار آن رخ می دهد" این یعنی دیگر آن تعاریف گذشته و آن معیارهای گذشته در تعرف رمان و بعضن داستان کوتاه که خواهیم گفت صادق نیستند.همه چیز دستخوش تغییر است.همانطور که ذهن آدمی ,خواسته ها ,امیال و آرزوهایش تغییر کرده است و خواهد کرد.اما در اینکه رمان حجیم ترین قالب داستانی است هیچ شکی نیست.چرا که نمونه های پست مدرنی آن مثلن"سه گانه های نیویورک" اثر پل اوستر این امر را ثابت می کند.

دومین قالب داستانی داستان کوتاه است.این فرزند خلف ادبیات داستانی زاییده قرن نوزدهم میلادی است. و وارثان خونی و ابا و اجدادی آن ادگار آلن پو و و اسیلی یوویچ گوگول هستند.
این دو در واقع از اولین نظریه پردازان داستان کوتاه هستند و تعاریفی از آن ارائه داده اند.آلن پو می گوید"داستان کوتاه داستانی ست که بتوان آن را در یک نشست خواند".از ویژگیهای اصلی داستان کوتاه همان داشتن حادثه محوری و اصلی است , کوتاه بودن زمان ,کمی شخصیتها به همراه طرح منظم و در نهایت موجز نویسی و کوتاه نویسی...البته همانطور که گفتیم امروزه بسیاری از این معیارها شکسته و تغییر کرده است.
آلن پو و گوگول دو خط مشی جداگانه را در داستان کوتاه ایجاد کردند.گونه آلن پویی بر پایه گریز از واقعیت پایه ریزی شده بود و گونه گوگولی برپایه استفاده از محیط و عناصر موجود در آن.
درباره تفاوتهای رمان و داستان کوتاه در اینجا حرفی نمی زنیم.اما این جمله مشهور پل ریکور را یادآور می شویم که"هر شکل داستانی ,جهانی ویژه خود دارد و مفهومی خاص از زمان موجب آن شده است"
بر می گردیم به سوال چند سطر قبل:آیا دوران اینکه داستان قصه بگوید تمام شده است؟!
با توجه به جهان امروز ,جهان شکستهای معنا ,در هم تنیدگی نشانه ها ,و فروپاشی بنیان ها و نظام های فکری و ایده ای و به قول بودریا"جهانی با آینده ای بی آینده ,که در آن هیچ رویداد تعیین کننده ای در انتظار انسان نیست و همه چیز تمام شده است و سرنوشت به تکرار بی پایانی دچار شده است" آیا هنوز هم می توان قصه شنید.آیا انسان امروز اصلن حس و حال شنیدن قصه را دارد وآیا اصلن ازآن لذت می برد؟آصلن آیا داستان هنوز هم باید قصه بگوید؟
عده ای معتقدند که جنبه قصه پردازی داستان تمام شده است.در واقع اگر این فرض را درست بگیریم باید برای این جنبه نداشته جایگزینی بگذاریم.در داستان جایگزین ما به جای قصه چیست؟
آیا می تواند این جایگزین زبان و عناصر کلامی باشد؟ البته زبان به مثابه لانگ(LANGUE) و نه پارول (گفتار).یعنی درست همان چیزی که مبنای زبانشناسی سوسوری را تشکیل داده است.
آیا زبان به خودی خود می تواندمسئولیت قصه و قصه پردازی را به عهده بگیرد؟ویژگیهای زبان تا چه اندازه ای می توانند بر روی مفاهیم انسانی دقیق بشوند و خلا ناشی از نبود قصه را پر کنند.؟
اصلن آیا زبان از چنین امکانات وسیعی بهره مند هست؟آیا زبان شناسان پاسخ این گونه سوالها را می دهند؟
این وسط تکلیف شهرزاد قصه گو چه میشود؟او اگر زبان نداند چه؟او که هنوز با همان دامن چین دار اغوانی اش هر روز غروب می ایستد روی یک بلندی و چشم می دواند به برهوت حقیقت و به انسان که خروار خروار کلمه را به این طرف و آن طرف می برد چون حمالی خسته از حیات !!و منتظر می ماند تا شهریاری از میان شهریاران اینترنتی اورا به خوابگاه خود بخواند و این چنین قصه آغاز شود.افسوس!
دیگر نه شهریاری مانده نه واقعیتی که خالی از واقعیت نشده باشد.شهرزاد خودش را می بیند که از بلندی پایین می آید .پس قصه های شهرزاد ما کجاست؟
آیا واقعن برای بشر امروز دیگر هیچ قصه ای نمانده که آن را بازگو کند؟آیا دنیای رنگارنگ رسانه و تبلیغات و اینترنت جایی برای داستان سرایی وقصه پردازی نگذاشته است؟آیا عشق ,مرگ و زندگی دیگر مفاهیم خود را از دست داده اند.یا شاید کفگیر همه نویسندگان به ته دیگ خورده است. و این ها همه بهانه های شاعرانه است.آیا
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ...؟؟
هنرمند و نویسنده در این مدار بی انتها کجاست ؟آیا اصلن او وظیفه ای دارد.؟یا او هم چونان کلمه ای موهوم در سرتاسر متن هستی می گرددو گاه گاهی یادش می افتد که انسان است. با همه خصوصیات یک انسان و دوست دارد شب ها قبل از خواب مادرش قصه بگوید و او با ساز ناکوک جیر جیر کها آرام آرام به خواب برود و خواب شهرزاد را ببیند که قصه هزار و یکم را فراموش کرده است.آیا و هزار آیای دیگر که بی پاسخ مانده اند.

پایان

۵/۱۹/۱۳۸۸

پیرمرد و سالک




پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود

پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند

: به خوب جايي مي روي

: چرا ؟

پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند

: پس آنچه گويند راست باشد ؟

: تا راست چه باشد

: آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند

: در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟

سالك گفت : نه

پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

: ندانم

پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم

: خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم

: اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي

سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم

: نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد

: ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟

: پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند

پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند

پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد

دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري

سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم

پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن

سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي

سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند

پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد

سالك روزي دگر بماند

پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت

: ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم

: بر شنيدن بي تابم

پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي

سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

: به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد

: اين كار بسي دشوار باشد

پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود

سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم

: پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي

سالك گفت : آري

: اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

: آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟

پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است

: پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

: تو براي هدايت خلقي مي رفتي

: آن زمان رسم عاشقي نبود

: نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟

: همان كنم كه تو گويي

سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت

مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس

سالك گفت : چرا ؟

مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند

سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند

مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن

سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد

پير مرد گفت : چه ديدي ؟

سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت

پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي!!!!

۵/۱۵/۱۳۸۸

روي سخنم با دوستان و همولايتي‌هاي اهل قلم



دوستان سلام. سلامي پر از گلايه؛ پر از غصه. نه براي خودم؛ يا خدا نكرده براي شما كه در راس علم و دانايي اين شهر كوچك و پر غبار ايستاده‌ايد و بي كه از اشعه‌ي تيز
آفتاب كويري‌اش ؛ دستي سايبان چشم كرده باشيد؛ با غروري آن‌چناني به زيردستان خود مي‌نگريد.گفتم زيردستان؛ نه به افق و نه به آينده‌اي كه...
كدام آينده؟
آينده پا بر گذشته دارد و ريشه در خاكي كه توسط پيشينيان با خون دل و عرق جبين بارور شده است.
مگر ما گذشته‌اي داريم؟!!!
يا نداشتيم و نبوده‌اند؟!!
- كه اين‌طور نيست-
يا بوده‌اند و ما با كوته بيني خودمان چنان خاكش را زير زبر كرديم و كوچك‌رسته‌هاي آن را از ريشه بيرون كشيده و به دست باد خشك سوزان سپرديم تا نمك و شن كوير چنان سترونش كند كه ديگر هيچ‌گاه و با هيچ ابزار مدرني- اگر باشد و پايتخت نشينان به ما برسانندش- آباد نشود
كجاي اين جهان خاكي ايستاده‌ايم؟ كيستيم؟ چه مي‌كنيم و چكاره‌ايم؟
چرا طاقت رقيب نداريم و چرا فكر مي‌كنيم دنيا چنان تنگ است كه جايي براي ديگري نمي‌ماند و بايد كه "ديگري" حذف شود!؟
چرا با آن‌كه مدعي آزادي‌خواهي و ازادگي هستيم؛ هيچ‌وقت اجازه نداديم و نمي‌دهيم اين مقوله و اين كلام از ذهن‌مان گذر كند.
واين همه براي چيست؟
مگر ما چند نفريم؟
جمعيت اين شهر و حتا استان چند نفر است؟
خودتان خوب مي‌دانيد وسيع‌ترين استان-از نظر جغرافيايي-اين مملكت است و به قول ننجان:
" اوقد چشم‌تنگيم كه خدا خاك‌شم ازمون گرفته و كوير خاكستر نشين‌مون كرده"
اگر پا فراتر بگذاريم؛ كل ايران چيست و چقدر آدم قلم بدست دارد و از اين‌همه چند نفرشان عاشق قلمند و دور از هر هياهويي به كار خويش مي‌پردازند؟
امار بگيريد، حاصل طراوشات فكر قلم به‌دستان-اين استان- غير از چند وجيزه‌ي بي‌آب و رنگ چقدر است؟
كجاي ادبيات جهان و ايران را اشغال كرده‌اند
-منظورم كرماني‌هاي فراري از اين‌همه تنگ‌نظري و كوتاه بيني نيست و اين‌كه ما چيزي براي گفتن نداريم-
شما را به خدا دست برداريد.كه ننجان مي‌گفت:
" تا يك من خون تو دل خودتان نكنين ؛ نمي‌تونين نيم‌من خون تو دل كسي بكنين"
اگر بشماريد تعدادمان از انگشتان يك دست فراتر نمي‌رود و اگر خوب دقت كنيد؛ قبل از آن‌كه كسي را ضايع كنيد خودتان ضايع شديد!
پس محض رضاي هر كه مي‌پرستيد؛ تيشه را بگذاريد و ريشه را به حال خود رها كنيد.كه هزاران سال است با اين‌همه نامردمي كوير خو گرفته و با هزار زخم تن و خون دل كشان كشان خودش را به ما رسانده‌است.
خواهشاداغونش نكنيد و بياييد دست به دست هم دهيم شايد كمي بباليم
باليدنش بماند و باليدن‌مان
بياييد اين آتشي را كه چند بي‌سواد و فرصت طلب روشن كرده‌اند خاموش كنيم و در آرامش اين عمر بي‌حاصل را منزل برسانيم.
بياييد آشتي كنيم كه دشمن در كمين است و جز تفرقه و پراكندگي ما چيزي نمي‌خواه
بياييد آشتي كنيم
آشتي كنيم
آشتي كنيم
آشتي كنيم


كجاي اين جهان خاكي ايستاده‌ايم؟ كيستيم؟ چه مي‌كنيم و چكاره‌ايم

۵/۰۷/۱۳۸۸



سکوت خانه موسيقي در دفاع از شجريان شکست، اعتماد


خطاب قرار دادن رئيس شوراي عالي خانه موسيقي به عنوان مهره استعمار و وطن فروش اتهام بزرگي است

ايمان پاکنهاد

در پي انتشار برخي مطالب و يادداشت ها در رسانه هاي محافظه کار عليه محمدرضا شجريان و هتک حرمت او، نهاد مدني و غيردولتي خانه موسيقي نسبت به اين گونه موضع گيري ها واکنش تندي نشان داد. در بيانيه يي که به امضاي هيات مديره خانه موسيقي رسيده، آمده است؛ «متعاقب رخدادهاي پس از انتخابات رياست جمهوري اخير، مردم بافرهنگ و فهيم ايران متاسفانه يک بار ديگر شاهد هتاکي برخي قلم به دستان مغرض به اهالي فرهنگ بودند و اين بار جناب آقاي محمدرضا شجريان اين نگين هنر و استاد اسطوره يي موسيقي اصيل کشور مورد تهاجم و هتک حرمت قرارگرفت. هجوم اين عوامل ضدفرهنگ و بستن افترا و اتهام واهي به هنرمندي که به واقع در قلب همه ايرانيان فرهنگ دوست در سراسر دنيا جاي دارد به نوعي اهانت و گستاخي به همه ايرانيان اهل علم و فرهنگ قلمداد مي شود که بايد به شدت از سوي مراجع ذي صلاح با آن برخورد شود.»

در ادامه اين بيانيه نيز آمده است؛ «نويسندگان و پرونده سازان که انديشه يي جز تضعيف و تحليل فرهنگ ملي ايران و تحقير هنرمندان و بزرگان علم و انديشه و هنر را در سر نمي پرورانند استاد شجريان را به خاطر استيفاي حقوق حقه خود- که از قبل از انقلاب در پي آن بوده است - با زشت ترين الفاظ و بدترين اتهامات مواجه کردند. خطاب قرار دادن رئيس شوراي عالي خانه موسيقي (عالي ترين شوراي تخصصي هنر موسيقي در کشور) به عنوان مهره استعمار و وطن فروش اتهام بزرگي است که نه تنها ايشان و ديگر اعضاي برجسته اين شورا، بلکه شأن و جايگاه طيف گسترده يي از شاگردان، هنرجويان و همچنين هزاران عضو نهاد مدني خانه موسيقي را نيز ملکوک کرده و موجبات رنجش و مشوه جلوه دادن فعاليت هاي فرهنگي اين نهاد را فراهم آورده است.»

اشاره خانه موسيقي در اين بخش از بيانيه مقاله يي است که چهاردهم تيرماه در روزنامه کيهان به چاپ رسيد. در آن مقاله محمدرضا شجريان به وطن فروشي متهم شده بود. اما در ادامه اين بيانيه آمده است؛ «حفظ و صيانت از حريم و حقوق اوليه هنرمندان خدوم و تاثير گذار که چراغ عمر خود را در راه اعتلاي فرهنگ و هنر اين مرز و بوم بر افروخته اند از وظايف اصلي و اساسي همه کار گزاران و مسوولان کشور و به ويژه اصحاب رسانه ها به شمار مي رود. حال آنکه استاد محمدرضا شجريان و خدمات او چنان بسيط و گسترده و چنان تابناک و درخشان است که نياز به هيچ شرح و توضيح اضافي ندارد. خانه موسيقي ضمن ابراز تاسف از توهين و افترايي که به رياست شوراي عالي و مآلاً به جامعه هنر موسيقي کشور وارد شده است از مسوولان مي خواهد موضوع را رسيدگي و با برخورد مقتضي با اين روند ضدفرهنگ زخم اتهامات وارده به اين هنرمند برجسته و هزاران هزار هنرمند عضو خانه موسيقي را التيام بخشند.» اين اقدام از سوي خانه موسيقي در حالي صورت مي گيرد که غير از «کيهان» برخي سايت هاي تندرو محافظه کار نيز «شکايت محمدرضا شجريان از صدا و سيما به دليل پخش غيرقانوني آثارش» را وطن فروشي قلمداد کردند و با الفاظي تند او را خطاب قرار دادند. از سوي ديگر وکيل محمدرضا شجريان ديروز در گفت وگو با ايسنا با اشاره به شکايت موکلش از معاون راديويي رئيس سازمان صدا و سيما و روزنامه کيهان گفت؛ «بازپرس پرونده از صدا و سيما مجوز پخش آثار استاد شجريان را در خواست کرده است.» محمدحسين آقاسي اظهار کرد؛ «از محمدحسين صوفي از جهت اينکه معاون رئيس سازمان صدا و سيما بوده و تمام موسيقي ها قابل پخش در اين سازمان در زمان تصدي ايشان با تاييد وي در اداره متبوعش پخش مي شده، شکايت کرديم.» او ادامه داد؛ «در ماده 23 قانون حمايت حقوق مولفان و مصنفان مصوب 1348 کساني که تصميمات شان منجر به پخش آثار يک هنرمند بدون اجازه او شود، مرتکب جرم شده اند.» وکيل شجريان افزود؛ «در شکواييه اعلام کرديم از ايشان و هر کسي که تصميم به پخش آثار استاد شجريان گرفته، شکايت داريم و فعلاً توسط بازپرس دادسراي کارکنان دولت نامه يي به صدا و سيما ارسال شده و از آنها مجوز پخش آثار استاد شجريان درخواست شده است.» آقاسي افزود؛ «ما ادعا کرده بوديم صدا و سيما براي پخش آثار استاد شجريان مجوزي ندارد به همين دليل بازپرس از اين سازمان درخواست ارائه مجوز براي پخش آثار کرده است. اگر مجوزي نداشته باشند مجرم شناخته خواهند شد.» او با بيان اينکه روز گذشته اين درخواست را به صدا و سيما ارائه کردم و آنها چند روزي براي پاسخگويي وقت دارند، درباره شکايت از روزنامه کيهان نيز گفت؛ «روزنامه کيهان در بخش ويژه خبري چهاردهم تير ماه اهانتي نسبت به استاد شجريان مطرح کرده و امروز (ديروز) نيز مجدداً در همان ستون اصرار به درستي ايراد اتهام کرده است.» آقاسي گفت؛ «عليه روزنامه کيهان به استناد قانون مطبوعات و مجازات اسلامي که ايراد هر اتهامي به اشخاص را جرم تلقي کرده، طرح شکايت کرديم و عين روزنامه را ضميمه شکواييه کرديم و طبيعتاً در هفته جاري شکايت ما بايد به دست مدير مسوول اين روزنامه برسد.» آقاسي تصريح کرد؛ «مدارک جديد مبني بر اصرار اين روزنامه به ايراد اتهام به موکلم در جريان رسيدگي بعدي در اختيار بازپرس پرونده قرار خواهد گرفت.» «کيهان» که اين روزها در ميان حمايت يا انتقاد از احمدي نژاد مردد مانده ديروز در ستون خبر ويژه خود مدعي شد؛ «شجريان در اوج آشوب هاي خياباني تهران که با هماهنگي کامل و اعلام شده محافل بيگانه شکل گرفته غ...ف ضمن همسويي با جريانات ياد شده به بدگويي عليه رئيس جمهور منتخب مردم پرداخت و از صدا و سيما خواست از پخش نوارهايش خودداري کند.» اين روزنامه در ادامه خبر ويژه خود پس از ارائه مدارکي دال بر آنچه «همسويي با بيگانگان و حمايت ضمني از آشوبگران» خوانده، نتيجه گرفته است محمدرضا شجريان وطن فروش است و وظيفه دارد از ملت عذرخواهي کند.

۴/۲۶/۱۳۸۸

گوشه‌هايي از ويژگي‌هاي رمان و حماسه




محمد رفيع محموديان
- مسعودي -
حماسه همواره ساختي داده شده و پيشاپيش تعيين شده دارد . كسي آن را نقل نمي كند. نقال تنها آن را باگويي مي كند و شاعر تنها آن را به صورتي منظوم تدوين مي كند . نه نقال و نه شاعر حماسي ، هيچكدام ، با آنچه بازگو مي كنند برخوردي خلاق ندارند . آنها تنها آنچه را كه از ديگران شنيده اند يا اينجا و آنجا قرائت كرده اند باز مي گويند و يا حداكثر به ساختار داستان آرايشي نو مي بخشند و برخي جوانب آن را تغيير مي دهند و در مقايسه رمان داستاني است كه فرد معيني آن را به گونه‌اي خلاق و تخيلي مي‌آفريند . رمان ممكن است يكسره تخيلي نباشد و بر اساس داستان‌ها و افسانه‌هاي عاميانه و يا رويداد‌هاي واقعي و گزارش شده در مطبوعات نوشته شود ، ولي يك نوشته داستاني وقتي رمان است ، كه روايتي نو از امور را به دست دهد . 38
رمان انعكاس دهنده‌ي واقعيت زندگي است . رمان، در عمق و جوهر واقع گراست و استوار بر گزارشي واقع‌گرايانه از رويداد‌ها و امور است . زندگي روزمره با تمام فراز و نشيب‌ها و پستي بلندي هايش در آن انعكاس مي‌يابد . رمان حتا آنگاه كه به صورت نمادي ، تخيلي ، و تجريدي محض نوشته مي شود باز در برگيرنده و بازتابنده‌ي جزئيات واقعي زندگي است ، جزئياتي كه گاه ممكن است از فرط روزمره‌گي بسيار حقير . بي مايه جلوه كنند . گاه ممكن است كليت زندگي به صورت واقعي در آن انعكاس نيابد ، اما همواره جنبه‌ها و آثاري از زندگي روزمره‌ي انسان در آن يافت مي شود كه بدان وجهي واقع گرا بدهد 39
رمان در كليت خود نه واقعيت زندگي را انعكاس مي دهد و نه رونوشتي از امور جهان مادي را تحويل كسي ميدهد . رمان بيشتر زاده ي تخيل و توان نگارشي نويسنده است تا نتيجه ي بازگويي مستقيم ماجرا ها و حوادث اتفاق افتاده در جهان . 41
حماسه با وضعيت موجود و واقعيت زندگي كاري ندارد كه بخواهد گزار واقع گرايانه از آن ارائه دهد. حماسه بيشتر نگاه به گذشته دور دارد ، تا حال حي و حاضر . مسئله اصلي آن توضيح در پيدايش جهان و شروع حيات طبيعي و سياسي انسان و بخصوص تاريخ قومي انسانهاست . براي آن زمان حال بي معنا و بي اعتبار است و فقط تا آنجا اهميت مطرح شدن دارد كه گذشته را در خود باز نماياند . رمان ، به عكس توجه به حال و به وضعيت موجود دارد . در پي فهم اموري ترافرازنده ، گذشته اي پنهان مانده از انظار نيست . مي خواهد زندگي را آنطور كه هست ، هر چند در قالبي زيبا و جذاب ، به همه باز نماياند و به همين خاطر امور جزئي و خرد و حقير زندگي ، اموري مهم به حساب مي آيند 43
هدف غايي رمان ، يك گزارش صرفا توصيفي از فراز و فرود زندگي نيست . هدف آن ارج گذاري شكوه معنوي و روحاني زندگي در لحظات و ابعاد بي شمار آن است . هم از اين روست كه هر رمان نويسي وسواس به خرج مي دهد كه امور را ،، امور خرد و روزمره را ، با دقت و صداقت توصيف كند 45
در رمان ، سرنوشت هيچ شخصيتي پيشاپيش تعيين نشده است . افق زندگي هر شخصيت – حداقل در فرايند انكشاف داستان- باز گشوده است . هر كس با تصميم‌ها و اعمال خود – در تلفيق با آنچه به صورت اتفاق و تصادف روي مي دهند - افق و فرجام نهايي زندگي خود را شكل مي دهد . از اين لحاظ ، هر كس عنصري خود سامان autonomous است هر كسي عنصري است كه سرنوشت خويش را به دست خود و به وسيله اعمال و تصميم‌هاي خود شكل مي‌دهد . او همچنين عنصري زنده و پوياست . پوياي و سرزندگي او مايه‌ي انكشاف داستان است . كافي است كه او از پويايي ، تحول و حركت باز ايستد تا داستان به توقف دچار شود و به پايان برسد .49
د ر حماسه، ما با قهرماني تفرد نيافته روبرو مي شويم . قهرمان حماسه داراي خصوصيات شخصي و ويژه‌ي شخص خود نيست . سرنوشت او نيز سرنوشتي شخصي نيست . انعكاس دهنده‌ي سرنوشت جماعت و قوم معيني است . او نوعي از انسان ، از پهلوان توانمند و پير خردمند گرفته تا دوشيزه‌ي زيبا و بي آلايش و زني مكار را نمايندگي مي كند . خصوصيات او ، خصوصيات انسان اعم از بدي و خوبي ، زيبايي و زشتي و درايت يا ناداني هستند 49
قهرمانان حماسه همچنين شخصيت هاي كامل و مطلق هستند . آنها با نقش خود يا وظيفه‌اي كه بدانها واگذار مي سود ، به طور كامل سازگار هستند . به گاه كنش آنها يكسره غرق د كنش و امر پيشبرد جنبه هاي گوناگون آن مي‌شوند و عملا در كنش خود جذب و محو مي‌شوند . ذره‌اي كمبود ، نقصان ، شك ، دودلي در وجود آنها راه پيدا نمي كند . اگر شجاعند با ترس و ترديد كاملا بيگانه اند . اگر مكارند ، جوانب اخلاقي آن كار برايشان مطرح نيست و در يك كلام يك انسان آرماني كامل و مطلق هستند . 50
هدف غايي رمان ، ارائه يك گزارش صرفا توصيفي از فراز و فرود زندگي نيست ، بلكه ارج گذاري شكوه معنوي و روحاني زندگي در لحظات و ابعاد بي شمار آن است .
عامل مهمي كه به شخصيت هاي رمان تفرد و همچنين تشتت مي بخشد خودآگاهي آنهاست . شخصيت هاي رمان ، در عدم يگانگي با خويش ، با ديدي سنجش گرايانه و انتقادي به موقعيت خود و مسائل و مشكلات خويش مي نگرند. آنها به وضعيت خود حساس هستند ، و به گونه اي بازتافتي مسائل .و مشكلات خود ، امكان ها و شقهاي موجود و اعمال سر زده از جانب خود ، را از نظر مي گذرانند . ذهنيت آنها ذهنيتي دكارتي است ، مستقل از عينيت جهان و قرار گرفتن در مقابل آن . تفكر و شك و بازانديشي نه عرضي تصادفي كه ويژگي بارز طرز برخورد آنها به امور است . كمتر چيزي را آنها بدون تفكر و بازانديشي انجام مي دهند يا از نظر مي گذرانند . درستي يا نادرستي اخلاقي امور يا بطور مستقيم يا غير مستقيم ( پس از رويداد حادثه اي يا انجام عملي ) همواره براي آنها مطرح است . يگانگي با وجود داده شده ي خود يا با آنچه در حال انجام دادن آن هستند ، همان قدر براي آنها غير ممكن است كه وداع با آرزو ها و آمال خويش . لذت و درد .و رنج و شادي و غم آنها كه معمولا با دقت در رمان توصيف مي سوند ، در ارتباط مستقيم با ديد انتقادي و بازتافتي آنها قرار دارد . درد يا شادي آنها پيش از آنكه جسمي باشد ذهني و رواني است و نتيجه ي تحليل ها و داوري هاي آنهاست . به اين دليل رمان قلمرو بيان احساسات ، افكار ، و داوري هاي شخصي افراد است . در رمان انسان به طور عمده عبارت از مجموعه ي احساسات ؛ افكار و داوري هاي فردي خود است . 55
نويسنده رمان را به مثابه فردي خودانگيخته ، آزاد ، خودسامان مي نويسد . او رمان را شخصا مي آفريند . بدون شك او اين كار را به وسيله ابزاري انجام مي دهد كه عمومي و غير شخصي هستند . زبان مورد استفاده ي او زبان مورد استفاده همگان است . ساخت داستان ساختي است كه در يك دور دراز مدت ، چند هزار يا چند صد سال ، تكامل يافته است و حوادث مورد اشاره ي داستان معمولا اموري هستند كه در جامعه در حال روي دادن است و همگان با آن آشنا هستند . در واقع نويسنده با اين ابزار داده شده و عمومي داستاني نو و بديع مي آفريند . با اين حال ، او اين پديده ها را بساني كه ديگران به طور عام از آن استفاده مي كنند به كار نمي گيرد . او آنها را ساخت و پرداختي نو مي دهد و مهر و نشان خود را بر آنها مي كوبد . 57
نويسنده با نوشتن رمان جهاني را بر پا مي‌دارد كه ديد و نگرش فردي او انعكاس مي دهد. رمان گزارش تخيلي –‌ داستانيِ يك حادثه يا بخشي از زندگي يك فرد نيست كه فقط تصويري برش‌گونه از امور را ارائه دهد .
رمان زندگي و ذهنيت افراد ، فضاي كلي بروز رويداد و حوادث ، و ارتباط زماني را ترسيم مي كند و توضيح مي دهد . در اين ارتباط ،نويسنده مجبور است جهاني از پديده ها و شخصيت‌ها و دنيايي از ديدگاه‌ها و طرز نگرش‌ها را بيافريند . جهاني كه يك كليت هر چند آشفته و پر از تناقض ولي كم و بيش همگن را رقم مي زند ، جهاني كه در خود و قائم به ذات قابل فهم است . اين در متن وجود چنين جهاني است كه پديده‌ها و امور منفرد و مجزا معنا پيدا مي كنند . بديهي است كه اين جهان تخيلي و داستاني است و از اين رو ، دست نويسنده در آفرينش آن باز است . خواننده نيز به آن هم‌چون جهاني تخيلي مي نگرد و شايد از آن رو ، آزادي نويسنده را در آفرينش آن به سادگي گردن مي‌نهد . 55
رمان مثل حماسه ، امور ازلي و ابدي حيات را بازگو نمي‌كند كه بدون توجه به مختصات زماني ، امور آنها را گزارش دهد . رمان شرح زندگي و شرايط افراد معين و يكه‌اي است كه در چارچوب شرايط مشخص زماني زندگي مي‌كنند و در حماسه ، "گذشته " ، تنها ُبعدِ tense) ) مطرح زماني است . حوادث حماسه در يك گذشته ي مطلق تاريخي روي مي دهند حماسه به امور زمان حال به طور مستقيم نمي پردازد ، آن را در قالب و متن (‌ حوادث ) گذشته بازگو مي كند . زمان در حماسه اساسا زماني ايستا و مطلق است ، زماني كه در گذر نيست و اساس انشقاق (‌به سه دوره‌ي گذشته، حال ، آينده ) نيافته است. اين گذشته نيز پيش از آن‌كه يك مقطع و مقوله‌ي زماني باشد ، مقوله‌اي ارزشي و اخلاقي است . گذشته‌اي است كه در هاله‌ي افسانه و تقدس پيچيده شده است . نقطه‌ي شروع تاريخ وزندگي است . عصر قهرماني و سرراستي و شجاعت بي‌شائبه است . عهد و دوره اي است كه از هر گونه شبهه ، عدم قطعيت و عدم تعين تهي است . زمانه‌اي است كه در آن امور آن‌گونه كه بايد ، به نحو تمام و كمال اتفاق مي افتند . هيچ‌چيز به اندازه‌ي جهان موجود بي شباهت به آن نيست . در واقع ، جهان موجود نسخه‌ي بدل و فاسد آن است . جهاني است كه در آن هيچ چيز آنگونه كه بايد اتفاق نمي افتد ، شانس و حادثه همه چيز و همه كس را به بازي مي گيرد ، هيچ چيز از عدم و در مطابقت با اراده‌ي آزاد زاده نمي‌شود و هر چيز را گذشته‌اي و علتي است . در حماسه البته اشاره‌اي آشكار به چنين موقعيتي وجود ندارد ، ولي گذشته آن‌چنان به صورت عهدي مطلق و شكوهمند نشان داده مي‌شود كه حقارت حال در مقابل آن احساس شدني است .60
اما در رمان نشاني از اين ديد نسبت به گذشته نمي‌توان يافت . گذشته‌اي كه در رمان توصيف مي‌شود ، تنها مقوله اي زماني است . ُبعد و هنگامي است كه از يك سو ، ويژگي‌هاي تاريخي حوادث و هويت شخصيت‌ها را توضيح مي دهد و از سوي ديگر ، به تدريج و در فرايند انكشاف امور شكل مسخصي مي گيرد . اين گذشته شكل مطلق و معيني ندارد . داراي نقطه‌ي شروع و پايان معيني نيست . متشكل از اجزاء و بخش‌هاي پراكنده‌اي است كه در طي داستان هر بار يكي از آنها منظر شخصيت خاصي يا در ارتباط با حادثه‌ي خاصي گزارش مي‌شود . هر شخصيت (داستان ) و هر حادثه از سابقه و گذشته‌ي خاص خود برخوردار است . سابقه و گذشته‌اي كه هر چند بر چگونگي انكشاف امور اثر مي گذارد ، نقشي تعيين كننده ندارد . عملا ، در رمان ، گذشته همواره در حال تحول ، نفي مي‌شود . زندگي شخصيت‌هاي رمان در روند فاصله گرفتن آنها از گذشته‌شان انكشاف مي‌يابد . آنها در پايان داستان ديگر آنچه در آغاز بوده‌اند ، نيستند . در فرايند تجربه‌ي حوادث ( يا زندگي در زمان حال )و گشودن افق زندگي (‌يا حركت به سوي آينده )‌شخصيت‌ها به طور مداوم يك گذشته را جانشين گذشته‌ي ديگر مي كنند . آنها خود شكلي از گذشته را براي خود رقم مي‌زنند . بيش از آنكه آنها آفريده گذشته خود باشند ، گذشته ،‌آفريده‌ي آنهاست .
از اين رو در رمان ، مرز حال از گذشته مشخص و معين است . در رمان ، حال هيچ‌گاه به صورت گذشته توصيف نمي شود و گذشته نيز هيچ‌گاه شكل مطلق دوران هميشه موجود را به خود نمي‌گيرد . جهان موجود ، آن‌گونه كه هست ، با توجه به تمام جزييات عملي و واقعي آن ، توصيف مي شود . آنچه نيز از نظر اخلاقي مورد ارج قرار مي گيرد ، آينده‌اي آرماني و متفاوت با حال ( براي جهان و شخصيت‌هاي داستان ) است و نه گذشته‌اي افسانه‌اي . 60
زبان رمان زباني شسته و روفته است . زباني است كه در آن از سخنوري و كلام پردازي خبري نيست . در توصيف واقع گرايانه‌ي امور و احساسات و تمايلات شخصي افراد جايي براي كلام‌پردازي باقي نمي‌گذارد . زبان رمان تنها يك وسيله‌ي بيان است . از خود و در خود هويت و ساختار مستقلي ندارد و در تابعيت از موضوعي كه از آن سخن گفته مي‌شود تغيير مي كند . در رمان ساخت و تركيب كلمات و عبارات يا ساختار دستوري جملات در خود داراي اهميت نيستند كه نويسنده به زيبايي و خوش تركيبي آنها اهميت دهد . ‌ مسأله اصلي بيان دقيق و بي خدشه‌ي آن چيزي است كه قرار است براي خواننده بازگو شود . ساختار زباني آهنگين و نغز ، البته به رمان زيبايي و وجهه مي بخشد ، ولي اين زيبايي و وجهه در بستر كليت امري كه رمان به آن مي پردازد از موضوعيت برخوردار است . زيبايي زبان در اينجا پديده‌ي مستقلي نيست . موضوع داستان و طرز بيان امور ويژگي‌هاي آن را تعيين مي كنند . زباني كه اميل زولا براي توصيف زندگي معدنچيان در ژرمينال به كار مي‌گيرد موزون و تغزلي نيست . اساسا اين زبان نمي‌توانست به خاطر ساختار رمان موزون و تغزلي باشد . در ژرمينال ، زولا به بيان درد ، بدبختي ، و حقارت زندگي معدنچيان مي پردازد . او از كساني سخن مي گويد كه در قعر فرهنگي و اجتماعي جامعه زندگي مي‌كنند . واضح است كه زبان موزون و تغزلي در تضاد و تناقض با بدبختي ، حقارت و درد مورد بيان قرار مي‌گيرد در عوض زبان تند و تيز ، شفاف و "" ورپريده و افشاگر " زولا ، كه زباني كم و بيش نزديك به زبان عاميانه نيز هست به زيبا ترين و بهترين نحو مسايل را براي خواننده بازگو مي كند .
زبان رمان ، زباني واحد نيست . در رمان هر شخصيت ، بر اساس هويت فردي و اجتماعي خود ، به زبان خاص خود سخن مي گويد . نويسنده نيز ، به هنگام توصيف صحنه‌ها و طرح مسايل از موضعي غير شخصي ، زبان خاص خود را دارد . زبان شخصيت ها ممكن است بسته به هويت آنها ، كوچه بازاري يا اشرافي و يا كتابي باشد ، ولي زبان نويسنده زبان رسمي و عيني نگر است اين زبان در مقابل و در ارتباط با ديگر زبان‌ها معنا پيدا مي كند ، و ديالوگ و محاوره‌ي افراد ديالوگ و محاوره‌ي (‌بين ) زبان‌ها‌ي آنهاست . به اين دليل در رمان هيچ‌گاه با تك‌گويي ( مونولوگ ) روبه‌رو نيستيم . حتي در يادداشت‌هاي زير زميني داستايفسكي و تريولوژي بكت ، لحن راوي تك‌گو ، منوط به آنكه از چه مسايلي سخن مي‌گويد ، آيا نظرات خويش يا نظرات و سخنان ديگران يا موضوعي را از ديد عيني گزارش مي‌كند ، عوض مي‌شود . رمان تنها در صورتي مي‌تواند از يك زبان مطلق و واحد برخوردار باشد كه فقط به شرح وضعيت يك شخصيت ، آن هم تنها در يك موقعيت بپردازد . زيرا كافي است تا موقعيت و وضعيت روحي انسان‌ها عوض شود تا زبان او ، زبان مناسب تشريح وضعيت او نيز تغيير كند 64

۴/۱۱/۱۳۸۸

چهار گروه انسانها از دید دکتر علی شریعتی





آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند.

· عمده آدم ها.

§ حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند.

· مردگانی متحرک در جهان.

§ خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند.

· آدم های معتبر و با شخصیت.

§ کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند.

· شگفت انگیز ترین آدم ها.

§ در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدم ها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرف ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد



و ما از کدام دسته ایم؟

۴/۰۹/۱۳۸۸

محمد حقوقي» درگذشت - 1388/4/9



«
:

محمد حقوقي -شاعر و منتقد پيشكسوت-در سن 72سالگي از دنيا رفت. به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، ايشان حدود ساعت 17:20 امروز (دوشنبه، هشتم تيرماه) در بيمارستان خورشيد اصفهان درگذشت. حقوقي از روز پنج‌شنبه (چهارم تير) به دليل ناراحتي قلبي و كليوي به حالت نيمه‌بي‌هوش به بيمارستان منتقل شده بود. به گفته‌ي همسر حقوقي، جزييات مراسم تشييع و خاك‌سپاري اين شاعر و پژوهشگر كه در تهران سكونت داشت، هنوز مشخص نيست؛ اما به احتمال زياد در زادگاهش اصفهان به خاك سپرده شود. محمد حقوقي متولد سال 1316 در اصفهان بود. دوره‌ي آموزش‌هاي دبستاني و دبيرستاني را در زادگاهش به پايان رساند. پيش از اين‌كه به تهران بيايد، تنها دو كتاب شعر با نام «زوايا و مدارات» و «فصل‌هاي زمستاني» را در اصفهان چاپ كرده بود و نه تنها به عنوان شاعر، كه به عنوان منتقد هم، همراه با چاپ مقاله‌ها و نقدهايي در «جنگ اصفهان»، مجله‌ي «آرش» و مطبوعات مختلف مشهور شده بود؛ اما آن‌چه او را بيش از پيش شناساند، انتشار كتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» بود. آثاري از جمله دفترهاي شعر: «گنجشك‌ها و گيلاس‌ها» (شعرهاي عاشقانه)، «زوايا و مدارات»، «فصل‌هاي زمستاني»، «شرقي‌ها»، «با شب با زخم با گرگ»، «گريزهاي ناگريز»، «خروس هزاريال»، «سطح‌هاي شعر در سطرهاي نثر» و «از صدا تا سكوت» (لاك‌پشت‌ها)، و نيز «شعر و شاعران» (‌بررسي و تحقيقي درباره‌ي شعر شاعران معاصر) از او به جا مانده‌اند.
عمده آثار وي در نقد و معرفي شاعراني نظير نيما يوشيج، سهراب سپهري، احمد شاملو، مهدي اخوان ثالث و فروغ فرخزاد است.

۴/۰۶/۱۳۸۸

زمستان اخوان ثالث






سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپا خورده‌ي رنجور

منم دشنام پست آفرینش، نغمه‌ي ناجور

نه از رومم نه از زنگم؛ همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای دلتنگم

حریفا، میزبانا، میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست؛ مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می‌گویی: "که بی‌گه شد؛ سحر شد؛ بامداد آمد!"

فریبت می‌دهد! برآسمان، این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......

۳/۳۰/۱۳۸۸

آزادی ای گلولة آتش! شعری از جلال سرفراز

جلال سرفراز


ما در سطور خيابان هر يک کلمه يی هستيم
که با حروف يکسان
شعر بلند آزادی را می نويسيم

از بين ما کلماتی افتاده اند
از بين ما کلماتی خط خورده اند
از بين ما کلماتی
حتا از ياد رفته اند
اما
هميشه آزادی آزادی ست


آزادی را
نظاميان با سرنيزه معنی می کنند
ما با گل و صدا
و آن که در طبيعت آزادی معنای بند ببيند
با ماست
بی که از ما باشد

آنان که قفل خريدند
و با بلندگوی مذاهب
ما را به باغ عدن بردند
و پای چشمة کوثر گردن زدند
آنان فريب خوردند
ما بازگشته ايم
ما باز گشته ايم در صفوف منظم
...

اما آزادی! آزادی!
تو مذهب هميشة مايی
که در حصار نمی گنجی
و در کلام
تنها در کلام خلاصه نخواهی شد

آزادی
ای گلولة آتش!


جلال سرفراز

بیانیه جمعی از اهالی هنر و فرهنگ کشور




/از مراجع قانونی و مذهبی می‌خواهیم برای اعاده حقوق از دست رفته ملت اقدام کنند - 1388/3/29
:

جمعی از اهالی هنر و فرهنگ کشور با صدور بیانیه ای ضمن همراهی با موج سبز مردم، از تمامی مراجع قانونی و مذهبی درخواست کردند که نقش پناه مردم را در این شرایط خطیر ایفا کنند.

متن بیانیه ارسالی هنرمندان به قلم به این شرح است:
به نام خدا بیانیه جمعی از اهالی هنر و فرهنگ کشور جمعه بیست و دوم خرداد روز با شکوهی بود. همه بودند. آنها که همیشه می آمدند و آنها که هرگز نیامده بودند. همه محترم بودند. هیچکس خس نبود، خاشاک نبود. جمعه بیست و دوم خرداد روز نمایش اعتماد، آگاهی و عقلانیت ملت و درک صحیح مردم از ارادة در دست گرفتن سرنوشت خویش بود. 1- جامعة هنری ایران همپای این جریان تاریخی، پیشگام حرکت سرنوشت ساز انتخابات ریاست جمهوری دهم شد و در بستر سازی این اعتماد عمومی، به سهم خود تلاش کرد. 2- متاسفانه در هنگامة تجلی این ارادة ملی، جریان های شناخته شده ای با سوءاستفاده از امکانات ملی و دولتی به کارگردانی آرا و مدیریت آن پرداختند و در یک اقدام ویرانگر تاریخی، ضربه مهلکی به حقوق مدنی مردم وارد کردند و عملاً بخش گسترده ای از جامعه ایران را در آستانه خروج از دایرة اعتماد به نظام قرار دادند. 3- در شرایطی که بسیاری از نخبگان سیاسی و فرهنگی کشور به همراه بخش عظیمی از ملت ، در صحت انتخابات دچار تشکیک شده اند ، متاسفانه رسانه ملی ایران به جای بستر سازی برای رفع نگرانی ها و اعتراضات و تلاش جهت شفاف سازی واقعیت ها ، همچنان از مواضع و ادبیاتی دور از شان این ملت بزرگ استفاده می کند. جامعه هنری و فرهنگی ایران همگام با خواست و ارادة عمومی ملت که در راهپیمایی میلیونی آنها تجلی یافته و در اظهارات نامزدهای معترض نیز منعکس شده است، از تمامی مراجع قانونی و مذهبی درخواست می کند، نقش پناه مردم را در این شرایط خطیر ایفا کنند و برای اعاده حقوق از دست رفتة ملت و بازسازی بنای ویران شده عدالت اجتماعی ، اقدام کنند. این جامعة هنری و فرهنگی همچنین از نیروهای نظامی و انتظامی درخواست می کند با خویشتن داری و پرهیز از خشونت ، تصویری جوانمردانه تر از رفتار و فرهنگ ملت ایران را به نمایش گذارند .
عزت‌الله‌ انتظامی، صابر ابر، محمد آلادپوش، امیر اثباتی، پگاه آهنگرانی، محمد احمدی، حمید اسکندری، محمدرضا اعلامی، حمید امجد، ژیلا ایپکچی، اهورا ایمان، بابک اطمینان، ساعد باقری، مرضیه برومند، مهدی بزرگمهر، رخشان بنی‌اعتماد، بیتا بهشتیان، شهرزاد بهشتیان، امیرحسین بیاتی، کامبوزیا پرتوی، کیومرث پور‌احمد، حمید‌ پور‌آذری، فرهاد توحیدی، هدیه تهرانی، شاپور حاتمی، امیر راد، حیب‌اله صادقی، مهرداد صدیقی، هاجر صمدی، فرشته طائر‌پور، طناز طباطبایی، امیر عابدی، قدرت‌ا... عاقلی، ساقی عطائی، افشین علاء، حسین علیزاده، فریدون عموزاده خلیلی، کیانوش عیاری، حمید فرخ‌نژاد، شبنم فرشاد‌جو، محمد فرشته‌نژاد، اصغر فرهادی، فرشاد فزونی، فرهاد فزونی، عبدالجبار کاکانی، مهدی کرم‌پور، باران کوثری، احمدرضا گرشاسبی، نعمت‌ لاله‌ای، نیلوفر لاری‌پور، محمدحسین لطیفی، مهسا محب‌علی، غلامحسین نامی، لیلا حاتمی، حمدعلی حسین‌نژاد، محمدحسین حقیقی، منیژه حکمت، حسین خسرو‌جردی، فردین خلعتبری، سیف‌ا... داد، ابوالحسن داوودی، احمدرضا درویش، بهمن دهقانی، علیرضا رئیسیان، شادمهر راستین، فاطمه راکعی، محمد رحمانیان، داوود رشیدی، لیلی رشیدی، محمد رضایی‌راد، حسین زمان، جمال ساداتیان، حسام‌الدین سراج، سعید سهیلی، علی‌اصغر سید‌آبادی، مرتضی شایسته، پرویز شهبازی، سهیل محمودی، محسن مخملباف، آزاده مدنی، سهراب مدنی، علی مصفا، فاطمه معتمد‌آریا، حسن معجونی، کسری معظمی، محمدرضا مویینی، نازنین مفخم، تورج منصوری، داریوش مهرجویی، مازیار میری، محمدعلی نجفی، مهتاب نصیر‌پور، نشاط نوذری، ضیاء هاشمی، افشین هاشمی‌، کارن همایون‌نفر، محمدرضا درویشی، مریلا زارعی، محبوبه هنریان، اشکان خطیبی، مرضیه محبوب، سعید شهرام، نادر رضایی، سعید پور‌اسماعیلی، آتوسا قلمفرسایی، مصطفی احمدی، احمد وکیلی، مریم نراقی، علیرضا سمیع‌آذر، طاهره ایبد، بیوک ملکی، افسانه گیریان، فریبا نباتی، شهرام اقبال‌زاده، پرویز تناولی، منوچهر معتبر، حمیدرضا قلیچ‌خانی، داریوش فرهنگ، امیر توده‌روستا، خسرو خسروی، احمد مرشد‌لو، شهاب فتوحی، رضا بهار‌انگیز، بهذرنگ صمد‌زادگان، شهرام مکری، رضا نامی، بهرام عظیم‌پور، طوفان نهان‌قدرتی، کوروش شیشه‌گران، حامد صحیحی، سمیرا اسکندر‌فر، پیروز کلانتری، فرح اصولی، واحد خاکدان، لیلا نقد‌پری، مجید برزگر، پریوش نظریه، سعید شهلا‌پور، امین نورانی، محمدمهدی طباطبایی، معصومه بختیاری، ابراهیم حقیقی، بیتا فیاضی، ژینوس تقی‌زاده، حامد رشتیان، امیر‌حسین بیرجندی، پیمان نهان‌قدرتی، علی واجد‌سمیعی، بهمن کیارستمی، محمدرضا مقدسیان، ایمان افسریان، معصومه مظفری، میترا کاویان، گلناز فتحی، رعنا فرنود، محمدحسین ماهر، رزیتا شرف‌جهان، پویا آریان‌پور، منیز صحی، مصطفی دره‌باغی، مرتضی دره‌باغی، محسن صادقیان، رعنا جوادی، بهمن جلالی، تورج کیانی، پروین صفری، منصوره حسینی، پرویز آبنار، باربد گلشیری، ثمیلا امیر‌ابراهیمی، علی‌اکبر صادقی، لیلی گلستان، توکا نیستانی، شیده تامی، وحید حکیم، احمد میراحسان، علاء محسنی، مانی پتگر، ماجد نیسی، منوچهر مشیری، میترا کارآگاه، پژمان حبیبیان، هوشنگ آزادی‌ور، محمد نصیری، مجید عاشقی، سحر سلحشور، مهوش شیخ‌الاسلامی، فرهاد مهرانفر، رضا کاظمی، ارد زند، کیوان کیانی، مهدی شکیب، رضا بهرامی‌نژاد، محمد حدادی، علی حدادی، اکبر حدادی، عمید راشدی، جلال متولی، هاله باستانی، محمدحسین مهدوی‌سعیدی، علی اسدی، سید‌رضا یکرنگیان، ماکان محمدی، سعید صدیق، سعید حدادی، محمد عاشقی، غزل شاکری، مهدی قربانپور، مجتبی میرطهماسب، تبسم هاشمی، ایمان وزیری، اریکا ابراهیمی‌قاجار، نیلوفر قادری‌نژاد، فرشته یمینی شریف، مهشید رحیم‌ تبریزی، یعقوب عمامه پیچ، جعفر پناهی، پرویز آبنار، منوچهر محمدی، رایکا میلانیان، آرزو نیکپور، محمدعلی سعیدی، شیما طباطبایی، فرزاد موتمن، سمیرا علیخان‌زاده، مهرداد میرکیانی ، شالیزه عارف پور ، مونا زندی ، علیرضا شمس ، منوچهر سفر زاده ، فیروزه امینی ، هایده دیلمغانی ، مجید اخوان ، محمد هادی قمیشی ، مسعود صادقیان ، خزر معصومی ، شادی افشار ، معصومه عبیری.

۳/۲۸/۱۳۸۸

درگذشت رضا سیدحسینی، ادیب، نویسنده و مترجم









رضا سید حسینی مترجم باسابقه ایران و از کسانی که به عنوان چهره های ماندگار ادبی ایران معرفی شده، از اواسط فروردین ماه به دلیل تب شدید و عفونت ریه به بیمارستان منتقل و در بخش مراقبت های ویژه آی سی یو بستری شده بود؛صبح روز جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۸ در سن ۸۳ سالگی در بیمارستان ایرانمهر تهران درگذشت.

رضا سید حسینی

رضا سید حسینی، ادیب، مترجم و نویسنده، شصت سال از عمرش را صرف ترجمه آثار ادبی مهم جهان و همچنین شناساندن مکتب های ادبی کرد. در کارنامه ادبی اش می توان ترجمه آثاری از نویسندگان بزرگی چون آندره مالرو، بالزاک، ژان پل سارتر، آندره ژید، آلبر کامو، ماکسیم گورکی، توماس مان،مارگریت دوراس، ناظم حکمت و چارلی چاپلین را پیدا کرد.


بسیاری معتقدند رضا سید حسینی از جمله مترجمانی بود که ترجمه را به عنوان هنر معرفی کرد.

مدیا کاشیگر مترجم و نویسنده، رضا سید حسینی را از آخرین بازماندگان نسل مترجمان دوره خودش می داند. و:" وفاداری به متن و تسلط در برگرداندن به زبان فارسی از ویژگی های مهم این نسل است. ما حداقل مکتب های ادبی و فرهنگ آثار را مدیون او هستیم."

علی دهباشی، نویسنده و سردبیر مجله ادبی بخارا معتقد است رضا سید حسینی در چند زمینه به صورت بسیار عالی کار کرد و "ما شناخت بسیاری از نویسندگان فرانسه زبان را به او مدیونیم."

آقای دهباشی همچنین به توانایی های او در زمینه نقد ادبی اشاره می کند: "پنجاه و پنج سال پیش، رضا سید حسینی برای ما مکتبهای ادبی را نوشت، کتابی که در واقع به کمکش سه نسل (ایرانیان) با مکاتب و شیوه های داستان نویسی و نقد ادبی آشنا شدند. هنوز هم این کتاب بعد از گذشت بیش از نیم قرن، بی نظیر است."

علی دهباشی همچنین ترجمه آثار رضا سید حسینی از ترکی به فارسی و همچنین کارهای مطبوعاتی او را قابل تحسین می داند و به ترجمه های او از نویسندگان ترک زبانی چون یاشار کمال، لطیف تکین و اشعار ناظم حکمت اشاره می کند که باعث شد ایرانیان با نویسندگان معاصر ترک زبان آشنا شوند.

مهشید نونهالی، مترجم و از همکاران سالهای اخیر رضا سید حسینی،
شکل ترجمه رضا سید حسینی را الگویی برای کسانی می داند که می خواهند چگونگی ترجمه را یاد بگیرند و در ادامه می افزاید" کتاب ضد خاطرات آندره مالرو که با آقای ابوالحسن نجفی کار کردند واقعا الگوست. کتاب دیگر در باب شکوه سخن از لونگینوس، مصداق خوب دیگری است چرا که ترجمه ایشان نیز به نوعی شکوه سخن است."

هوشیار انصاری فر، مترجم و نویسنده، ترجمه های رضا سید حسینی را نقطه عطفی در تاریخ ترجمه می داند و از او به عنوان نسل موسس روشنفکری در ایران نام می برد.

:" سید حسینی در این نسل هم جایگاه کاملا منحصر به فردی دارد. مردی است که وقتی می گوییم به تنهایی یک نهاد، بلکه چندین نهاد بود حقیقتا اغراق نکرده ایم. می توانیم از مکتب های ادبی بگوییم که به تنهایی کار سالیان سال یک گروه پر شمار دسته جمعی را یک تنه انجام داد. اگر سیر مکتب های ادبی از چاپ اول تا تجدید نظر چاپ نهایی را بررسی کنیم به تنهایی نموداری از سیر روشنفکری ایرانی است."

او نشان شوالیه نخل آکادمیک فرانسه را در سال ۲۰۰۰ میلادی از آن خود کرد. "فرهنگ آثار" با مجلدهای ۸۰۰ صفحه‌ ای با سرپرستی او عرضه شد. او همچنین در تدوین "فرهنگ آثار ایرانی - اسلامی" همکاری داشت.

دوستداران و همکاران رضا سید حسینی می گویند که او نه تنها مترجم که مدرسی بود که نسل های متمادی از طریق ترجمه ها و مکتب های ادبی اش شاگردی او را کرده اند.

۳/۱۲/۱۳۸۸

بگذارید این وطن دوباره وطن شود!!!!!!


قسمت‌هایی از یک شعر لنگستون هیوز

بگذارید این وطن دوباره وطن شود .
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود .
بگذارید پیش‌آهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزل‌گاهی بجوید .
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا‌پروران در رویای خویش
داشته‌اند .
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن ، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند
و نه ستمگران اسباب‌چینی کنند
تا هر انسانی را ، که برتر از اوست از پا درآورد .

آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن آزادی را
با تاج گلِ ساختگیِ وطن‌‌پرستی نمی‌آرایند .
اما امکان واقعی برای همه‌کس هست ، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم
.............

بگو توکیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی ؟
کیستی تو که حجابت با ستاره‌گان فراگستر می‌شود ؟
............
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار ، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌‌ی بی‌پایان و دیرینه سالِ
سود و قدرت، استفاده
قاپیدن زمین ،‌ قاپیدن زر،
کار انسان‌‌ها ، مزد آنان ،
و تصاحب همه‌چیزی به فرمان آز و طمع

من کشاورزم – بنده‌ ی خاک –
کارگرم ، زرخرید ماشین.
من مردمم : نگران ، گرسنه ، شوربخت ،
که با وجود آن رویا ، هنوز امروز محتاج کفی نانم .
هنوز امروز درمانده‌ام- آه، ای پیش‌ آهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بی‌نواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد .
با این‌همه ،من ، همان کسی‌که در دنیای کهن
در آن‌ حال‌‌که‌ هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم ،
رویایی با آن‌مایه قدرت ، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم‌اکنون هست .
.......
آه بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
- سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود ، نشده است
و باید بشود –
سرزمینی که در آن انسان آزاد باشد .
سرزمینی که از آن من است .
- از آن بی‌نوایان ، سرخ‌پوستان ، سیاهان ، من ،
که این وطن را وطن کردند ، که خون و عرق جبین‌شان ، درد و ایمان‌شان ،
در ریخته‌‌‌گری‌های دست‌هاشان ، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پرتوان ما را بازگرداند .

آری هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولادِ آزادی زنگار ندارد .
......
ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان ، معادن‌مان ،گیاهان‌مان ، رودخانه‌هامان ،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم
و بار دیگر وطن‌مان را بسازیم .


مترجم : شاملو

۳/۱۱/۱۳۸۸


عشق راواردكلام كنيم ----------- تا به هر عابري سلام كنيم
وبه هرچهره اي تبسم داشت -------- مابه آن چهره احترام كنيم
هركجا اهل مهر پيدا شد -------------- ما در اطرافش ازدحام كنيم
چشم ما چون به سروسبز افتاد ----------- بهر تعظيم او قيام كنيم
گل وزنبور ،دست به دست دهند -------- تا كه شهد جهان به كام كنيم
اين عجايب مدام در كارند ----------- تاكه ماشادي مدام كنيم
زنبور،شهره گشته است به نيش ------------ ما ازو رفع اتهام كنيم
علفي هرزه نيست درعالم ----------- ماندانيم وهرزه نام كنيم
زندگي در سلام وپاسخ اوست ---------- عمر راصرف اين پيام كنيم
در عمل بايد عشق ورزيدن---------- گفتگو را بيا تمام كنيم
عابري شايد عاشقي باشد ---------- پس به هر عابري سلام كنيم

۳/۱۰/۱۳۸۸

اين‌بار هم خطم به خير شد...باقي بقايتان


اين‌بارهم تيرمان به سنگ خورد و نتوانستيم به اجماع برسيم. يادتان هست كه نوشتم هنرمندان كرماني در يك اقدام بي‌سابقه، بر عليه تصميم‌ واگذاري تنها خانه‌ي هنرمندان شهر به كانون مساجد محمع تشكيل داده و درتالار عماد همان مجتمع گرد هم آمدند؟...هرچند كوتاهي كردم و ننوشتم چه ذوقي زديم كه اين‌همه هنرمند زير يك سقف جمع شدند و از اين هماهنگي چه لذتي برديم. اما واقعا اين‌طور بود با اينكه مي‌دانستيم هيچ‌كس نمي‌تواند در مقابل تصميم دولت‌مردان دولت نهم بايستد و ان‌ها در طول اين چهار سال ثابت كرده‌اند كه گوش‌شان بدهكار هيچ حرف حسابي نيست و كار و عمل‌شان وحي مطلق است. اما از اين با‌هم بودن و اين‌حركت بي‌سابقه به وجد آمده بوديم.عجيب اين‌جا بود كه پير و جوان بي ادعا امده بودند و زير بيانيه را امضا كردند و با هم جواني كردند.
چند روز قبل هيئت مديره مجتمع ساعت 1 بعدازظهر همه را خسته و گرسنه جمع كردند كه مهلت التيماتوم دوم نزديك است و منتظريم راهكارهاي شما را بشنويم كه " امرهم شورا بينهم"
تا ساعت سه بعد‌ازظهر حرف زديم و نظر داديم- بگذريم كه رييس هيئت به دليل مشغله‌ي لازم و زياد، پيش از ختم جلسه به خانه‌اش رفت- اما هيچ‌كس توجه نكرد و در جمع‌بندي پاياني قرار شد- امروز شنبه 9/3/88 در محوطه‌ي خارج از مجتمع يا داخل سالن ورودي روي زمين بنشينيم و طي يك مراسم كاملا رسمي اعلام نماييم كه ديگر با اين وضعيت قادر به كار نيستيم.
اما امروز وقتي به محل مجتمع رسيديم رييس هيئت مديره سر راه هنرمندان ايستاده بود و با لبخند آن‌چناني‌اش از همه مي‌خواست كه به داخل سالن بروند و مدعي بود" كاري كرديم كارستان! مسئولين پس نشستند و طي تفاهم‌نامه‌اي همه‌ي شرط و شروط‌مان را قبول كردند. به داخل برويد كه تفاهم نامه قرائت شود"
نمي‌فهميديم حرف او را باور كنيم يا تابلوي سبز كانون مساجد را كه قرص و محكم سر جايش ايستاده بود. بازهم با اميدواري ساده لوحانه‌مان در سالن نشستيم و منتظر كه كار كارستان روسا و مسئولين چيست.
بازهم قاري نداشتيم . البته هيئت مديره از پيش فكر اين‌جا را كرده بود و سوره‌اي از قران را از ضبط‌صوت پخش نمود و پس‌آن‌گاه نامه را قرائت كرد . نامه‌اي كه اقدام ما را "ابهام" خوانده بود و كاملا رسمي ابلاغ كرده بود كه ساختمان واگذار نشده- در حالي‌كه جلسه‌ي قبل هيئت مديره و قائم مقام از سنديت آن حرف‌ها زدند و قسم‌هاي آن‌چناني خوردند و خط و نشان‌هايي به چه محكمي براي يكديگر كشيدند و ساده ما كه چه گلويي پاره كرده بوديم. در بند هاي مختلف نامه با لفاظي خاص- اين گروه- به همه خنديده بود. اين‌كه كانون مساجد هم مثل همه‌ي اصناف هنرمندان است و وووو ...
چه بنويسم كه شك دارم آن‌چه شنيدم بوي مصالحه مي‌داد و آقاي قراري بازرس هيئت مديره با چه چه‌چه و به‌بهي از پيروزي دم مي‌زد و چه تلاشي مي‌كرد كلمات اديبانه‌اش بوي گند ساده‌لوح بودن‌مان را و اين‌كه بازهم كلاه سرمان رفت را يك پيروزي قلمداد كند و مي‌خواست از خواسته‌ي خودمان كه كتبا همه‌جا اعلام كرده بوديم؛ بگذريم و مهلتي چند ماهه به مسئولين بدهيم. تا اين پيروزي نمود بيشتري يافته و طبق قانون به آن‌چه مي‌خواستيم برسيم.
شايد هم همين‌طور بود و من و خيلي از حضار بد فهميديم. كه اعتراض كرديم. خاك روي محتويات نامه را پس زديم و نشان‌شان داديم . شهابي پشت تريبون رفت و به اهليت آن‌ها شك كرد و تقاضا كرد سه نفر ناظر بر هيئت مديره بگماريم .
واي يعني اين‌همه آدمي كه آثارشان سرشار از وحدت و آزادي و دمكراسي است نمي‌توانند در قدمي اين‌چنين كوتاه هم را تاب بياورند و به فكر سهم‌خواهي نباشد. نتوانستم طاقت بياورم. داد زدم ما نمايندگان‌مان را قبول داريم و تا پايان اين راه حمايت‌شان مي‌كنيم. نگذاريد در اولين قدم‌ها پراكنده شويم و ووو
رييس هيئت مديره ميكروفن را گرفت و از هشتصد هزار تومان بدهي برق مجتمع گفت. نفر بغل دستي بغل گوشم پچ‌پچ كرد: اگر نمي‌توانيم پول برق را بدهيم پس چه حقي براي مديريت مجتمع داريم؟!
كسي برخواست و فرياد كشيد آقا به تابلوي كانون مساجد گير ندهيد كه آن‌ها نام اين تالار را از "عماد" به" انتظار" تبديل كردند.
ديگري گفت مجسمه‌‌ي استاد شاهرخي را از نگارخانه بيرون گذاشته و فردا به سطل زباله‌اش مي‌اندازند.
آن‌يكي گفت آن‌ها با بي‌قانوني همه چي را غصب كرده‌اند، چرا بايد ما قانون را مد نظر داشته باشيم؟!
قراري جواب همه را با قانون داد و همه را به شكيبايي دعوت كرد . برخواستم گفتم اين اعمال كوته‌نظريست و همه را تحريك مي‌كند. حداقل اين‌همه را تذكر دهيد.
كه صمداني از جا بلند شد و گفت : بد كردي. احساساتي شدي انشقاق ايجاد كردي!
هرچند هنوز فرصت نكردم معناي"انشقاق" را بيابم و حدس مي‌زنم معنايش پراكنده نمودن باشد.
در طول اين مدت نيمي از مدعوين سالن را ترك كرده بودند و مابقي پس از آن‌كه حرف آخر سخن‌گو را مبني بر اين‌كه بايد عقب نشيني كنيم و مهلت تعيين شده را به دو ماه ديگر موكول كنيم، سرخورده و مغموم سالن را ترك كردند.
من‌كه بوي بدي به مشامم خورد؛ شما چطور؟ اي‌كاش كسي دلداريم مي‌داد تا نيمه‌ي خالي ليوان را ببينم.
باقي بقايتان

۲/۲۹/۱۳۸۸

جستاري در باب نقش تاويل در هنر مدرن


جستاري در باب نقش تاويل در هنر مدرن
محمد رضا يكرنگ صفاكار

چنين به نظر مي‌رسد كه از اواخر قرن نوزده تاكنون، روند شتاب‌آلوده رشد صنعت و تكنولوژي تمدن جهاني و تغييرات سريع و تأمل‌ناپذير جوامع مدرن، گسترش و تسلط گرايش‌هاي خود گريز بر عرصه‌ي انديشه و هنر انسان مدرن را به واكنشي – هر چند در عمق، انفعالي – ناگزير مبدل ساخته است. به ويژه كه اين روند شتاب ناك و تحولات پي در پي با تجربيات دهشتناك و دردآلود وقوع دو جنگ جهاني و تسلط رژيم‌هايي خودكامه بر مبناي نظام‌هاي ايدئولوژيك – و به ظاهر عقلاني – همراه شده، در راستاي اين گسترش، آثار هنري پيچيده، مبهم، درون‌گرا، انتزاعي و غريبي پديد آمدند و مطابق آن چنان كه تولستوي در كتاب هنر چيست؟ درباره‌ي نظريه‌هاي زيبايي شناسي گفته است- نظريه‌هاي هنري و ادبي نويني تبيين يافتند بنا به يكي از پرنفوذترين اين نظريه‌ها، زيبايي شناسي كوششي براي بازشناسي قواعد زبان‌شناسي در آثار هنري است. آثاري كه هر قدر هم از خلاقيت و نبوغ هنرمند برخوردار باشند، نهايتاً از قواعد زبان شناختي فوق اراده‌ي آدمي تبعيت مي‌كنند. چنان كه با بررسي افسانه‌ها و حكايت كهن معلوم مي‌شود كه همگي آنها از يك يا چند الگوي ساختاري مشخص پيروي مي‌كنند الگويي كه مي‌تواند تعميم و تابع قواعد زبانشناختي در داستان سرايي باشد. بدين گونه، ساختار اثر هنري و فرم آن بسي مهمتر و اساسي‌ترين از معاني به هر حال مكرري است كه بيان مي‌كند و نيز، شعر چيزي به جز بيان نيست و معناي شعر به جز خود شعر و هدف آن به جز خود واژه‌هايش و نه آن چه اين واژه‌ها بيان مي‌كنند – نيست اين نظريه تا حدي بر اهميت الگوهاي زبان شناختي و در نتيجه بر اهميت فرم و ساختار اثر هنري تاكيد مي‌كند كه از ياد مي‌برد كه فرم و ساختار و معناي اثر هنري و الگوهاي زبان شناختي و معنايي كه اين گونه الگوها براي بيان آن به كار مي‌روند، در يك اثر شاخص و هوشمندانه به گونه‌اي كه ناگسستني به هم پيوسته‌اند و از اين رو ارزش هيچيك را نمي‌توان ناديده گرفت.
در راستاي اين نظريه مبتني بر همساني زيبايي شناسي و زبان شناسي، گفته شده كه چون در زبان ابهامي و عدم قطعيتي نسبت به واقعيتي كه بر آن دلالت مسمي كند وجود دارد – به طور مثال وقتي مي‌گويم درخت، مخاطب ما آن را به همان گونه كه در ذهن ما معني دارد در نمي‌يابد و از سوي ديگر نه درخت من و نه درخت مخاطبانم كاملاً‌منطبق با واقعيت عيني، كامل درخت – اگر چنين واقعيتي اصلاً كامل بوده و عينيت داشته باشد – نيست – پس جست و جوي معنا در اثر هنري جست و جويي بي‌حاصل است و بهتر است صرفاً به فرم و ساختار زيبايي آن توجه كنيم اين نظريه در جهت كوشش درست خود براي تأكيد بر نسبي بودن مفاهيم ادراك شده و به ويژه بيان شده (به ياري زبان) اين حقيقت را ناديده مي‌گيرد كه به هر حال تمامي كوشش‌هاي ما براي ادراك و بيان واقعيت‌ها و حقايق هستي درون و پيرامونمان، كوششي نسبي است و هنر – همچون علم – از اين رو ارزشمند است كه ما را از وجود نسبي‌مان به سوي مطلق – مطلق همواره دست نيافتني – و از موقعيت بيگانگي‌مان به سوي يگانگي، در حركتي بي‌پايان اما پيش روند سوق مي‌دهد. نظريه‌هاي ديگري بر اين حقيقت تاكيد مي‌ورزند كه اثر هنري معنايي يكه‌اي ندارد و چون فرايند آفرينش هنري در ذهن و روح مخاطبانش نيز مي‌تواند ادامه يابد،‌پس به تعداد مخاطبان در زمان‌ها و مكان‌هاي گوناگون مي‌تواند تفاسير و تعابير متفاوت از معاني اثر مي‌شود .

اين نظريه بر سويه‌ي آفرينشگرانه و خلاقانه‌اي هنر در تمامي مراحل آفرينش و انتقالش و نيز بر سويه‌ي دموكراتيك و پاي آن تاكيدد مي‌ورزد. اما اين تاكيد نبايد بدين معنا باشد كه هر تعبير از هر مخاطبي – مثلاً مخاطبي بيگانه شده بازيبايي و خرد يا نا برخوردار از آموزش هنري لازم براي درك اثر هنري كه بيش از هر چيز به معناي زنگار زدايي آينه‌اي احساس و انديشه‌ي اوست: مي‌تواند حتماً تعبير درستي باشد به عنوان مثال لارگو از كنسرتوي زمستان – از مجموعه ويلن كنسرتوهاي چهار فصل – اثر موسيقي‌دان ايتاليايي قرون هفده و هجده آنتونيو يوالدي را مد نظر قرار مي‌دهيم.
اين قطعه توصيفي موسيقايي از شر شر باران از بلندي بامهاي خانه‌ها و رخوت و آرامش دلپذير ناشي از گرماي مطبوع اجاق خانه است. مسلم است كه هر يك از مخاطبان گسترده و بي‌شمار اين موسيقي زيبا در زمان‌ها و مكان‌هاي مختلف، در صورت ارتباط برقرار كردن با آن تصاويري از اين منظره ريزش باران را با تجارب حسي و احساس خاصي كه در اين باره در خاطراتش ثبت شده‌اند. در همه آميخته و بدين گونه آن را با برداشت و تجسم ويژه‌‌اي در ذهن خود باز مي‌آفريند؛ اما آيا اگر كسي اين قطعه را تو صيفي از صحنه‌ي نبرد يا حركت قطار تعبير نمايد ارتباط فعال و درستي با اثر برقرار كرده و تاويل مناسبي از آن ارايه داده است؟
هر اثر هنري ارزشمندي دامنه‌ي معنايي گسترده اما به هر حال محدودي دارد دامنه‌ي معنايي هر اثر هنري خلق شده توسط انسان كه به هر حال موجوديتي نسبي دارد – هر چند گسترده‌اما به هر حال محدود آن است و نه اينكه به تعداد مخاطبان بي‌شمارش درگذشته و حال و آينده، بي نهايت باشد. گوناگوني احساسات، انديشه‌ها، محسوسات و الهاماتي كه اثر هنري در روح و جان مخاطبانشان بر مي‌انگيزاند، به معنايي ناهمسويي و ناهماهنگي و تضاد آن ها با هم و با نيت مولف اثر و معاني آشكار و نهاني كه اثر به ياري ابزاربياني‌اش بر آن‌ها دلالت مي‌كند نيست؛ و از اين روي كار شگفت‌اثر هنري ايجاد پيوند و نزديكي – و نه افتراق بين قلب و انديشه‌ي انسان‌ها – به رغم فرديت شان – حول تجسمي خلاق از زيبايي و حقيقت است تجسمي خلاق كه احساسات، انديشه‌ها، محسوسات و الهامات گوناگون و در عين حال مشتركي را در ذهن مخاطبان برانگيخته و آنها را با خود، همنوعانشان و هنرمند خالق اثر و نيز با جان هستي و آفريدگارش يگانه مي‌سازد به راستي چه شوق‌انگيز است كه به عنوان نمونه – قطعه ‌ي لارگوي ويوالدي مي‌تواند مخاطباني از ديروز تا امروز و تا آينده را در نقاط مختلفي از جهان، حول تجمسي از منظره‌ي بارش حيات بخش باران، به رغم تفاوت‌هاي بسياري كه چنين تجمسي در ذهن ويژه‌ي هنر مخاطب مي‌يابد متحد و يگانه سازد ! همچنين گفته مي‌شود از شاخصه‌هاي هنر مدرن، بهر‌ه‌گيري هنرمند از عناصر حذف و غياب در اثرش است؛ چرا كه بدين گونه گويا ذهن مخاطب به دريافتن معناي اثر هنري و دست ‌يابي به تعبير و تاويل ويژه‌ي خود برانگيخته خواهد شد. به همان گونه كه براي استفاده از روش برتولت برشت موسوم به بيگانه سازي يا فاصله‌گذاري چنين مزيتي قايل مي‌شوند به عنوان مثال، در ابتداي فيلم طعم گيلاش ساخته ي عباس كيارستمي، آنجا كه صداي مردي را كه با تلفن عمومي حرف مي‌زند، مي‌شنويم، باجه تلفن را نمي‌بينيم و آنجا كه باجه را از ديد بديعي مي‌بينيم مرد در آن حضور ندارد و يا در پايان فيلم درست هنگامي كه بديعي؛‌براي اجراي نقشه‌ي خودكشي‌اش آماده مي‌شود، فيلم در تاريكي فرو مي‌رود و بعد كارگردان و عواملش را مي‌بينيم كه انگار آماده‌ي پايان دادن به كارشان هستند.درباره‌ي اين گونه استفاده از حذف و غياب‌و فاصله گذاري – و همچنين حذف آغاز و پايان – بسياري از منتقدين و حتي خودكارگردان چنين گفته‌اند كه بدين گونه آفرينش – يا بازسازي – بخش‌هاي حذف شده در ذهن هر مخاطب به گونه‌اي متفاوت شكل مي‌گيرد و نيز با ممانعت از درگير شدن احساسات و عواطف مخاطبان با فيلم – با تاكيد بر اينكه مثلاً اين كه شما مي‌بينيد صرفاً يك فيلم است – تفكر خلاق آنان برانگيخته خواهد شد. اما به راستي هرگونه حذف و غياب بخشي از عناصر صوتي و تصويري فيلم – به عنوان نمونه حذف تصوير با باجه تلفن به هنگام حضور صداي مكالمه‌ي تلفني و يا بلعكس – موجب تداوم آفرينش خلاق و متفكرانه‌ي فيلم در ذهن مخاطب خواهد شد؟ آيا بدرستي با هرگونه فاصله‌گذاري و بيگانه‌سازي مخاطب با فيلم – مثلاً با حضور يكباره كارگردان و عوامل فيلم و پشت صحنه‌اي آن – تماشاگر احساسش را كنار خواهد گذاشت و به تفكر خواهد پرداخت؟ اگر هم اين طور باشد،‌آيا فرايند درك اثر هنري و باز آفرينشگري آن – و يا حتي فرايند درك و بازآفريني زندگي فرآيندي صرفاً عقلاني است؟ در حالي كه ارسطو سالها پيش (2500 سال پيش) به درستي گفت كه خرد حاصل عقل و احساس توامان آدمي است. به جز اين نگاهي به بهره‌گيري خلاق و انديشمندانه از حذف و غياب در آثار شاخص هنري، تفاوت بين استفاده‌ي خلاق و انفعالي از دستاوردهاي هنر معاصر و دريافت‌هاي نقد مدرن را روشن مي‌كند به عنوان مثال روبر برسون درفيلم" يك محكوم به مرگ مي‌گريزد " كه به تلاش موفقيت‌آميز يك عضو جنبش مقاومت فرانسه براي رهايي از زندان مخوف و مرگ‌بار گشتاپو مي‌پردازد، بسياري از عناصر ديداري و شنيداري فضاي زندان را حذف كرده تا دوعنصر شاخص را مورد تاكيد قرار دهد صداي قطاري در حال گذر كه به نشانه‌‌ي ميل به رهايي از بيرون زندان به گوش مي‌رسد و دست‌هاي جوان محكوم به مرگ كه مي‌كوشد از ابزاري ساده همچون قاشق و تكه‌اي چوب يا سيم و پتو ملحفه، وسايل لازم براي رهايي‌اش را بسازد.
حذف آغاز و پايان داستان نيز از عناصر شاخص هنر مدرن قلمداد شده است؛ چرا كه به گفته‌‌ي ژاك ريوت «در جهان مدرن، براي هيچ داستاني پايان قطعي در كار نيست و ما ديگر نمي‌توانيم داستان‌هايمان را به پايان برسانيم.»
اين درست است كه واقعيت ‌هاي جهان معاصر چنان مبهم،‌پيچيده ، پر تناقض، آشفته و نوميد كننده و غير قابل پيش‌بيني به نظر مي‌رسند كه انگار داستان‌هاي زندگي فردي و اجتماعي و جهاني مان ناتمام و پايان نيافتني‌اند و آغازشان نيز در هاله‌اي از مهي غليظ و ادراك زده‌اي قرار دارد.. اما آيا رسالت ديرينه‌اي هنر سوق دادن ما از اين آشفتگي‌ها و بيگانگي‌ها به سوي آرامش و يگانگي نيست؟ آيا ارزش هنر از جمله بدين خاطر نيست كه با فرياد آوردن نقطه‌اي آغاز و ازلي، ما را به رقم زدن پايان داستان‌زندگي ما و سرنوشت جهاني كه در آن زندگي مي‌كنيم بر مي‌انگيزاند؟ پاياني كه خود آغاز و پرسشي ديگر است؟ نگاهي به آغاز و پايان – مقدمه و موخره‌هاي فيلم‌هايي چون سولاريس، استاكر و ايثار اثر آندري تاركوفسكي ويا رمان ورونيكا تصميم‌مي‌گيرد بميرد – اثر پائولوكوئيلو – نمونه‌هايي شاخص و زيبا از توجه همه جانبه و خلاق به حقيقت نهفته در سخن ژاك ريوت رافرا رويمان قرار مي‌دهد. توجهي كه معطوف به رسالت هنر در برانگيختن ما به بازخواني مخاطرات ازلي آغازين وتعيين پايان داستان‌هاي زندگي ماست و در عين حال غافل نيست كه پايان داستان‌ها نمي‌تواند چنان بي‌توجه به پيچيدگي‌ها و تناقضات واقعيت‌هاي جهان معاصر باشد كه ساده‌لوحانه و بي‌ثمر به نظر ‌آيد و نيز راه را بر مشاركت ما در پايان بخشيدن به داستان به نحوي كه آغاز بر داستاني جديد باشد كه در ذهنمان شكل گرفته و تداوم مي‌يابد. بر بندد چنين توجهي متفاوت با تأثير پذيرفتن انفعالي و غيرمسئولانه هنرمند از واقعيت‌هايي است كه ريوت بدان‌ها اشاره دارد.
گفته مي‌شود كه زندگي شخصي و اجتماعي هنرمند و موفقيت جغرافيايي و تاريخي او و نيز نيت او از خلق اثر هنري (نيت مولف) اهميتي در درك معاني اثر ندارد. اين گفته به اين حقيقت اشاره و تاكيد دارد كه براي درك و نقد اثر هنري بيشتر به خود اثر بايد توجه كرد و نه به مسائل بيرون از آن. اين درست است كه نقطه‌ي آغاز درك اثر هنري خود آن اثر و مشخصات و ويژگي‌هاي ساختاري و معنايي آن است؛ اما آيا بعد از اين، هر چه از زندگي شخصي و اجتماعي و موفقيت جغرافيايي و تاريخي هنرمند به هنگام خلق اثرش آگاه‌تر شويم، آن را بهتر و روشن‌تر درك نخواهيم كرد؟ نمونه‌هاي بسيار از آثار هنري و ادبي پاسخ مثبت به اين پرسش مي‌دهند به عنوان نمونه آيا مي‌توان تأثير جنبش سوررئاليسم در زمانه‌ي نگارش رمان بوف كور اثر صادق هدايت و يا تأثير روابط هدايت با مادرش را بر تصويري كه از زن – مادر اين رمان ارايه مي‌شود، ناديده گرفت؟ و ديگر اينكه اين درست كه در بسياري از موارد دريافت‌هاي مخاطبان و منتقدان از اثر متفاوت و حتي به دور از نيت مولف آن است، اما آيا تمامي نيت مولف از خلق اثرش در آگاهي و هوشياري‌اش قرار دارد؟ مثالي مي‌زنيم:چندي پيش داستان كوتاه و زيبايي از دختر بچه‌اي 6 ساله خواندم او داستان رافي‌البداهه گفته بود و بزرگترش بدون تغييري آن را نوشته بود داستان چنين بود: گل يخي با دوستش پرنده صحبت مي‌كند و به او مي‌گويد كه من هم مي‌توانم مثل تو پرواز كنم پرنده نمي‌پذيرد و معترض مي‌شود كه تو نمي‌توان چون به زمين چسبيده‌اي. ميخك مي‌گريد و سنجابي كه از كنار او رد مي‌شده از او مي‌پرسد چرا گريه مي‌كني؟ ميخك مي‌گويد چون پرنده گفت من نمي‌توانم پرواز كنم سنجاب مي‌گويد كه حق با او ا ست و تو نبايد زور بگويي فقط پرنده‌ها مي‌توانند پرواز كنند و ذستشان را از هم باز كنند؛ اما غصه نخور! روزي پرنده همسر تو مي‌شود و ترا بر بالهايش مي‌نشاند تا تمام دنيا را ببيني. اين داستان، ميل دختر بچه‌به رها شدن از وابستگي به مادر – زمين و نيل به استقلال و رشداجتماعي به كمك پدر – همسر را بيان مي‌كند. ميلي كه در نقاشي‌هاي كودكاني با اين سن، اغلب به صورت درخت يا گلي كه تا حدي نزديك به خورشيد قد بر كشيده و حتي پرندگان يا پروانه‌ها و زنبورهاي كوچكي – نمادي ديگر از خود – نيز در اطراف شاخه‌ها و گلبرگ‌هاي آن به سوي آسمان پرواز مي‌كنند، نمود مي‌يابد. اما آيا كودك از اين نيت خود آگاهي كامل دارد؟ آيا او مي‌داند كه در ناخودآگاه جمعي آدميان، زمين نماد مادر، آسمان نماد پدر و درخت و گل نمادي از خود است؟ خودي كه از ابتداي رشد ريشه در زمين دارد؟ آيا اين گونه آثار هنري كودكان خارج از نيات و اميال هر چند ناهشيار اما ضروري و پيش برنده‌ي كودكان قرار دارند؟ آيا مي‌توان اين آثار را بدون توجه به اين اميال و ضرورت‌ها و حتي متضاد با آن‌ها تاويل نمود؟ آيا خواب‌هايي كه مي‌بينيم نيز همين گونه نيستند؟ آيا آثار هنري تكرار متعالي‌تر خواب‌ها و خلاقيت‌هاي كودكانه نيستند؟
در جهت مقابله با گرايش‌هايي كه زماني بر شرايط توليد آثار هنري مسلط بودند و هنر را در خدمت تعهدات ايدئولوژيك قلمداد مي‌كردند، هنر مدرن گرايش به رهايي هنر از قيد هر تعهد ايدئولوژيك داد .اين گرايش هنر براي هنر اگر درست فهيمده شود، به معناي عدم تعهد هنر به زيبايي، حقيقت و زندگي نيست چرا كه در اين صورت هنر نمي‌تواند وفادار به خويشتن هنرمند و براي هنر باشد هنرمند نمي‌بايست به جز به خويشتن خويش به چيز ديگري متعهد باشد اما اين خود به معناي تعهد به نيازهاي اساسي و انساني خويشتن يعني زيبايي، حقيقت، عشق، عدالت، بيگانگي ستيزي و يگانگي، وحدت و روح زنانه و روح مردانه، وحدت مادرانگي و پدرانگي، وحدت عقل و احساس، حس و شهود و خلاصه‌ي كلام حركت به سوي باروري و زندگي است تعهدي كه نه از راه‌يكه و كاناليزه شده‌ي ايدئولوژي كه از راههاي ويژه و گوناگون خلاقيت انديشگون و احساسمند هر هنرمند، قابل جست و جوست.
جهان مدرن، بيش از پيش در مي‌يابد كه راه هنر راهي است پر رنج و دشوار و در عين حال از عشق و لذت و اميد سرشار، كه هنرمند و مخاطبانش را به پذيرش فعال و خلاق نقش و مسئوليتي كه به سهم خود براي نجات جهان به نيروي زيبايي و يگانگي و عشق و خرد دارند بر مي‌انگيزاند
بدين سان اين سخن رواج يافته كه هنرمند فقط پرسش را مطرح مي‌كند و در صدد يافتن پاسخ‌ها نيست، سخني است ناشي از عدم درك رسالت هنر و تن در دادن به رخوت ناشي از انفعال و عدم پذيرش مسئوليت، هر چند كه اين بدان معنا نيست كه پاسخي كه در اثر مي‌توان يافت پاسخي ساده و يك جانبه و قطعي است كه مشاركت و خلاقيت ويژه‌گي مخاطبان را به ياري نمي‌طلبد و يا فعال نمي‌كند.
اين نيز سخن نادرستي است كه هنرمند، جامعه‌شناس، فيلسوف، روانشناس، اخلاق‌گرا و… نيست و صرفاً يك هنرمند است. هنرمند حقيقي، تمامي اينها هست و بيشتر از همه‌ي اينها هنرمند است و از هنرش براي بيان تمامي دريافت‌هايش از واقعيت‌ها و حقايق جهان درون و بيرونش، سود مي‌جويد. اين نيز سخن درستي نيست كه اثر هنري هر چه چند سويه‌تر و مبهم‌تر باشد، بيشتر مخاطبان را به تلاش براي دستيابي به تاويل ويژه‌ي خود اثر رهنمون مي‌شود؛ اين درست كه مخاطب براي ارتباط برقرار كردن با اثر هنري بايد رنجي آفرينشگرانه را متحمل شود، اما اين رنج بايد به ثمر رسد و لذتي در پي داشته باشد.
نتيجه اينكه اثر هنري، به فرش ايراني مي‌ماند كه طرحي ماندالايي (نقوش دوار متحد المركز كه در روانشناسي يونگ نمادي از تماميت وجود آدمي هستند) دارد طرحي با گره‌ها، رنگ‌ها و مجموعه طرح‌هاي كوچك پرشمار كه نهايتاً معطوف به طرح و نقشي مركزي هستند و از ديگر سوي، در مجموع، يادآور بهشت ازلي گمشده‌اي هستند كه انسان در زندگي‌اش همواره آن را باز مي‌جويد اثر هنري، حتي آنگاه كه پليدي‌ها و بيگانگي‌هاي عارض شده بر زندگي آدمي را به نمايش مي‌گذارد از سويي زيبايي‌ها، يگانگي‌ها و حقيقت بهشت ازلي را فرايادمان مي‌آورد و از سوي ديگر خود از وحدت نهايي مايه‌ها و عناصر كثرت يافته‌ي ساختار و معنايي برخوردار است وحدتي كه فرم و محتوا ساختار و معنا، واژه‌ها و معاني واژه‌ها، مايه‌هاي اصلي و فرعي يا دستمايه و درونمايه‌هاي اثر را در پيوندي ناگسستني با هم قرار مي‌دهد. بدين سان، اثر هنري در مركز و قلب كهكشان قرار مي‌گيرد – مركز و قلبي با طرحي يا ساختاري ماندالايي همچون فرش، آنگونه كه گفته شد – نيت آگاهانه و ناآگاهانه مولف، زندگي فردي و اجتماعي و مشخصات تاريخي و اقليمي اين زندگي، برداشت‌هاي ويژه و متعارف – اما همسويه و هماهنگ با هم و با قابليت‌هاي ساختاري و معنايي اثر، ناخودآگاه جمعي و فردي هنرمند و مخاطبانش و خلاصه هر آنچه كه به نوعي در شكل‌گيري و چگونگي آفرينش مدام اثر مؤثر است را گرداگرد خود در پيوند و وحدتي پويا و فعال قرار مي‌دهد وحدتي كه در عين حال استقلال نسبي هيچيك از عناصر وحدت يابنده را نفي نمي‌كند و نيز اهميت اساسي هسته‌ي مركزي يعني خود اثر را ناديده نمي‌گيرد و مگر نه اينكه كل جهان، از بي‌نهايت كوچك گرفته تا بي‌نهايت بزرگ، فرمي ماندالايي – كهكشاني دارد و هنر نيز تجسمي است از زيبايي و حقيقت جهان هستي؟
اما چنين ديدگاهي نسبت به اثر هنري مي‌تواند حاصل اتحاد تمامي نظريه‌هاي نقد ادبي و هنري مدرن باشد كه هر يك به تنهايي گوشه‌اي از حقيقت را آشكار مي‌كنند چنين به نظر مي‌رسد كه با ظهور گرايش‌هايي نو در هنر معاصر به در هم آميزي هنر سنتي و مدرن، زمينه‌هاي چنين اتحاد فراهم آمده است. اما در جامعه ما، ترويج و معرفي اين نظريه‌هاي نوين كه در انديشمندانه‌ترين و محققانه‌ترين صورتش با كتاب‌هاي بابك احمدي از جمله ساختار و تأويل متن ـ آغاز شده است. به برداشت‌هايي تك بعدي و يك جانبه از اين نظريه‌ها منجر شده – به عنوان نمونه‌اي شاخص در زمينه نقد آثار اخير عباس كيارستمي و نوعي تنبلي، ساده انگاري، عدم خلاقيت و ناديده گرفتن مسئوليت پيامبرانه‌ي هنرمندان – آنگونه كه تاركوفسكي مي‌گفت – را در خلق و نقد و درك آثار هنري رواج داده و توجيه نموده است. روندي كه عاميانه‌ترين شكلش به تعدد شاعران و بي‌پروايي‌شان در ارايه‌ي «اشعاري» بي‌معنا و راحت و پيچيده نما انجاميده است.
و اين در حالي است كه جهان مدرن، بيش از پيش در مي‌يابد كه راه هنر راهي است پر رنج و دشوار و در عين حال از عشق و لذت و اميد سرشار، كه هنرمند و مخاطبانش را به پذيرش فعال و خلاق نقش و مسئوليتي كه به سهم خود براي نجات جهان به نيروي زيبايي و يگانگي و عشق و خرد دارند بر مي‌انگيزاند؛ و اين حركتي است مدام از نسبي به مطلق؛ حركتي پايان‌ناپذير و زندگي ساز و همسويه با حركت پيامبران.
===============

۲/۲۷/۱۳۸۸

رويارويي مستقيم هنربا مساجد به همت مسئولين محترم ارشاد كرمان


روز گذشته كليه‌ي هنرمندان كرمان_ از صنوف مختلف_ در محل سالن عماد اين شهرستان گرد هم جمع شده تا نسبت به اقدام بي‌سابقه‌ي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي كرمان اعتراض نمايند.. اين مراسم به همت كانون هنر استان كرمان برگزار گرديد . بر خلاف همه‌ي مراسم اين برنامه، بدون قرائت سوره‌اي از قران شروع شد و مجري مراسم اعلام نمود:
قاري به دليل مخالفت با اين مراسم كناره گيري نموده، بنابر اين با بسم‌الله شروع مي‌كنيم. همان‌طور كه مطلعيد هدف از برگزاري اين مراسم احقاق حق هنرمندان اين شهر است. مسولين محترم ارشاد در روز 28/12/87ساختمان كانون هنر - تنها ساختمان مربوط به هنرمندان كرمان را در اجراي اصل 44 قانون اساسي بدون رعايت قوانين واگذاري به كانون مساجد كرمان واگذار نموده است.و مسولين كانون فوق با كشيدن پارچه‌اي كه روي آن نام كانون مساجد نوشته شده و بدون توجه به تابلوي كاشي شده‌ي ‌سردر ‌مجتمع، اين مكان را غصب نموده و به انجمن‌هاي هنر نيز تذكر داده‌اند كه اين مكان مقدس را آلوده ننموده و فكري براي خودشان بنمايند.
با توجه به اين‌كه در اين شهر هزاران مسجد است كه درشان فقط جهت مراسم عزاداري و پرسه باز مي‌شود و اين‌كه كانون مساجد سال‌ها در يك اتاق اداره كل وظايف خود را انجام داده و مشكلي نداشته است و از همه مهم‌تر خشت اين مكان براي هنر و هنرمندان كرمان زده شده است و جاي ديگري ندارند. ما اين عمل مسئولين فرهنگ و ارشاد را نوعي جنگ منفي تلقي كرده و در اين مكان جمع شده‌ايم تا از آن‌ها بخواهيم كمي بيشتر بيانديشند و هنرمندان را كه خدا در تك‌تك سلول‌هاي‌شان جاي دارد و كاري جز يافتن و شناساندن او ندارند؛ را با مساجد رودرو قرار ندهند كه همه در همين مساجد بزرگ شده و آن را مكاني براي رسيدن به الله مي‌دانند...
خدايا من‌كه خبرنگار نيستم و نمي‌‌دانم كه...
پس از او چند نفر از هنرمند با سابقه‌ي كرمان سخنراني كردند و رو به آقاي سعيدي قائم مقام اداره فرهنگ و ارشاد گفتند. از خدا بترسيد و نكنيد كاري را كه هيچ‌كس نكرده. به مساجد برويد و ببينيد اگر اثار هنرمندان نبود اين‌همه زيبايي مساجد اسلامي از كجا پيدا مي‌شد. به كليساهاي زيباي جهان برويد و ببينيد چطور از هنر هنرمندان‌شان استفاده كرده و جلوه‌هاي زيباي خاص دين و ايدئولوژي خودشان را عرضه نموده‌اند. هنر يكي از اركان و همراهان هميشگي دين بوده است. آيه‌هاي قران خودشان به نوعي شعر محسوب مي‌شوند و... در آستانه‌ي انتخابات مردم را با مساجد به جنگ نيندازيد
پس از آن قائم‌مقام پشت تريبون قرار گرفت و بي‌توجه به موضوع در مورد شورا و سفر رييس‌جمهور و چگونگي مسلمان بودن صحبت نمود كه مورد اعتراض هنرمندان قرار گرفت و ايشان توجه ننمود. و هنرمندان به نشانه‌ي اعتراض سالن را ترك نمودند.ايشان هم به روي خودشان نياوردند و نيم‌ساعت در هر موردي حرف زدند الا واگذاري ساختمان.
پس از سخنراني ايشان هنرمندان به سالن برگشتند و ايشان كه تريبون را رها ننموده و محكم ايستاده و سنگر را حفظ مي‌كرد. گفت "بايد به تعامل برسيم و..." كه فرياد مدعوين در آمد كه شما واگذاري را روزي انجام دادديد كه روز بعدش تعطيلات نوروز شروع شود و كسي قادر به عملي نباشد و در طول سه سال حكومت دولت نهم هيچ‌گونه تعاملي انجام نداديد و حالا...
ايشان هنوز مي‌خواستند صحبت كنند و به قول خودشان پاسخگو باشند و نگذارند مجري قطع‌نامه‌ي پاياني را -فكر كنم اسمش همين باشد - قرائت كنند. اما او با استفاده از ميكروفون ديگر اعلام كرد
: آقاي قائم مقام، ما هنرمندان به اين نتيجه رسيده‌ايم كه ديگر وقت تعامل نيست كه عمل‌تان را انجام داده‌ايد و قصد‌تان از اين عمل چيز ديگري است كه خدا توفيق‌تان ندهد. اگر راست مي‌گوييد؛ دستور دهيد پرده‌ي كانون مساجد را پايين بكشند، همه‌ي اقدامات قبلي را كان لم يكن اعلام نماييد و طبق قانون واگذاري مكان‌هاي دولتي به بخش خصوصي،از نقطه‌ي صفر شروع كنيم. در غير اين‌صورت به شما يك هفته فرصت مي‌دهيم تا در اين مورد اقدام نماييد. اگر نخواستيد و نكرديد پس از اتمام يك هفته ميز‌هاي كار انجمن‌ها را از محل ساختمان به فضاي باز كنار كانون برده و كارمان را انجام خواهيم داد. اگر بازهم لج كرده و طبق معمول محل نگذاشتيد . در پايان هفته‌ي بعد در معيت هنرماندان استان در محل استانداري جمع شده و از مسولين ارشد استان تقاضاي رسيدگي خواهيم نمود. والسلام.
جناب قائم‌مقام دوباره قصد صحبت داشت كه هنرمندان سالن را ترك نمودند.
اووه چقدر شد. ببخشيد من...
نقل خبر همراه با عكس در وبلاگ كرمان خبر

۲/۱۸/۱۳۸۸

آشتي، آشتي تا آخر عمر






هميشه وقتي از سفر برمي‌گشتيم. پدرم آه بلندي مي‌كشيد و مي‌گفت" لامصب آدميزاد پر در اورده، ديروز كجا بوديم و امروز كجاييم"
ديروز بود.نه پريروز كه با ابوتراب خسروي و اكبر‌پور و بابك طيبي و چند تن ديگر از قلم به دستان داستان نويس در كنار هم نشسته بوديم و چه مهربان و فارغ از هر كينه و بده‌بستاني- كه اين‌روز‌ها در همه‌ي محافل وجود دارد- از هر دري سخن گفتيم و خنديديم و انگار نه انگار كه من از شهر ديگرم و ان‌ها از دياري ديگر كه مركز هنرش خوانند .چه زود همه‌چيز تمام شدند و هيچ‌كس نمي‌داند از كجا امدند و به كجا شدند.
ديروز به آن‌همه ديروزي پيوست كه آمدند و رفتند و تنها يادي ازشان در ذهن پر از -چي‌بگم- ما غوطه‌ور شد.
بابك طيبي شايد اولين بنيان‌گذار دوستي و آشتي بين هنرمندان شهرستان‌هاست كه بي‌هيچ هاي و هويي قصد آن دارد تا نقطه‌ي پيوند بين هنرمندان ساكت، اما پركار و سخت‌كوش شهرستاني را با رفت و آمد و برگزاري جلسات معرفي و نقد بررسي آثارشان محكم و محكم‌‌تر نمايد. نمي‌دانم. يعني آنقدر پير و جوان اهل ادبيات شيراز محبت نمودند و مهمان‌نوارزي‌شان چنان ذوق‌زده‌ام كرد كه يادم رفت بپرسم چندمين جلسه‌ي -اين‌گونه‌شان-است.اما اين‌بار قرعه‌ي فال به نام من خورده بود تا در گوشه‌ي با صفاي فرهنگ‌سرايشان، بين آن‌همه انسان فرهيخته و بي‌ادعا بشينم و شاهد باشم چگونه با تك‌تك كلماتي كه از ذهن مشوش من روي كاغذ ريخته و سفيدي آن‌ها را آلوده كرده بود، با دقت كلنجار رفته و ذره ذره عيب‌هاي آن را در اورده و نشانم دادند تا چراغ راهي باشد براي كار‌ي ديگر- اگر كاري باشد و مجالي- جايتان خالي. همه‌ي شما را ياد كردم و آرزو كردم اي‌كاش در هر شهرستاني "بابك طيبي‌ي" داشتيم تا از اين‌همه پراكندگي و تنهايي و بي‌كسي نجات مي‌يافتيم و باورمان مي‌شد هستند عاشقاني ، عاشق‌تر از مجنون كه همدلانه ما را در آغوش بگيرند و رهايمان نكنند.
قبل از تشكر از آن‌همه دوستي كه انگار از بدو تولد با من بودند آرزو مي‌كنم" اي‌كاش اين حركت ادامه داشته و به همه‌ي شهرستان‌ها سرايت كند. با همه‌ي سادگي و كم‌خرج بودنش. و ايكاش ماهم ياد بگيريم تا جبران كنيم يا حداقل تمرين كنيم تا شايد بشويم. جايتان كنار حافظ و گلگشت باغ ارم خالي.
از تمامي دوستان شيرازي متشكرم كه مرا با خودم آشتي داد و اميدوارم كرد بعد از مدت‌ها دوباره قلم بدست بگيرم و آن‌همه اندرز را در كارهايم بكار گيرم.