۵/۳۰/۱۳۸۸

بوي گس و چسبناك وانيل


مطهره مظفري مقدم

سياهي زير پلک‌هايم رنگ مي بازد.حرکات پلکم را احساس مي کنم.روشنائي مي خزد توي سياهي دنيايم. توي سينه ام چيزي مي دود . قلبم مي طپد. چشمم مي پرد روي صفحه ساعت ديواري . ساعت هفت. پتو را پرت مي کنم آن طرف. شوهرم را که خوابيده است، نمي بينم. مي دوم .وسط اتاق پايم گير مي کند به لبه ماهيتابه،لي لي کنان تکه هاي نيمرو از ديشب مانده را که بين انگشت شست وسبابه ام چسبيده پاک مي کنم . روغن شتک زده است روي دامنم. هنوز مي دوم باصورت نشسته. فرصت نمي کنم خودم را توي آينه برانداز کنم. مانتوي سياه را مي کشم روي سر. موهاي کپه شده و وزخورده ام را مي چپانم زير مقنعه. قالب پنير ونان را مي گذارم روي اپن آشپزخانه. روي در يخچال با ماژيک مي نويسم : ناهار حاضري بخور


توي کارگاه بزرگ وبي انتهاي حاجيه خانم که هميشه بوي وانيل از لاي در نيمه باز آن مي خزد بيرون ديگر هيچ کس بوي وانيل را نمي فهمد الا پروين که چند ماه بيشتر نيست آمده مي گويد هرشب تنش بوي وانيل مي دهد وشوهرش شاکي است. سيني بزرگ فر راهل مي دهم طرف او . گرما نفس مي گيرد . دانه هاي درشت عرق چکه چکه فرومي ريزند از روي گردنم توي گودي يقه .« بگير زود باش الان خانم مياد» اسم خانم که مي آيد لبش را به نيش مي کشد .دندان نيشش صورتي مي شود . زل مي زند توي صورتم « ميدوني چند وقته حقوق نگرفتيم الان آخر تيره ، از اول خرداد تا حالاهشت هفته» مي خندم «ديرو زود داره سوخت وسوز نداره بلاخره بهت ميدن نترس» دانه هاي درشت عرق روي پيشاني اش را نقطه چين کرده اند. نگاهش صورتم را مي سايد.«تو نمي خواي بري آرايشگاه؟» مريم سيني داغ را از توي فر مي کشد بيرون .نوک ناخنش را فرو مي کند توي يکي از شيرينيها، نخودي مي خندد. سايه سياه موهاي روي صورتم وپشت لبم را احساس مي کنم.نمي دانم چطور حرف مي زنم که حرفش را نيمه تمام مي گذارد«خواستم بگم اين اکرم خانم سرکوچه...» چند باري که تا وقت ناهار مانده هروقت که سيني ها را دست به دست مي کنم نگاهش را از من مي دزدد.

نيم ساعت از وقت ناهار مانده حاج خانم صدايمان مي زند. روفرشي کهنه را پهن مي کند روي زمين نمور کارگاه. با همان روپوشهاي پر از روغن مي نشينيم سر سفره. توي هر بشقاب يک کفگير پلو ريخته. غر مي زند:«برنجم گرون شده »پايش را که از در بيرون مي گذارد پچ پچ دخترها شروع مي شود . توي هم مي لولند.پروين روپوش وروسري اش را پرت ميکند يک طرف. خرمن سرخ موهايش را مي ريزد روي شانه. رکابي کوتاه تنش را بغل گرفته.«خبر مرگش عفريته ،انگارصدقه ميده خوبه پولشم از حقوقمون کم مي کنه» نگاهش نمي کنم«تو جدي جدي نمي خواي چيزي بگي،نمي خواي حقوقتوبگيري؟» مي خواهم بگويم«که چي بشه فکر مي کني به حرف من وتو گوش ميدن؟ » نمي گويم. صداي دورگه ام را مي شنوم « دندون روي جيگر بذار» دندان روي جگر نمي گذارد« هر بلائي سرمون بياد حقمونه. از بي عرضگي خودمونه مثل سگ عرق مي ريزيم جرات حرف زدنم نداريم» تمام بعد از ظهر را غرغر مي کند. موقع تعطيلي کارگاه حاج خانم صدايم مي زند .بسته پول را رد مي کند طرفم. از دفتر که بيرون ميايم رديف يکدست وجرم گرفته دندانهاي پروين را مي بينم که توي آينه روشوئي رژلب صورتي اش را براق تر مي کند. حاج خانم که صدايش مي کند جا مي خورد. وقتي از دفتر بيرون ميايد ديگر چشمهايش نمي خندد.دندان نيشش صورتي شده است.مريم مانتو را هل مي دهد طرفم«نمي خواي بري آرايشگاه؟»مي گويم «نه » روپوش را از سرم مي کشم بيرون. از ميان سوراخ هاي ريز وسياه پارچه صدايش را مي شنوم «بيچاره شوهرت»

توي رختخواب چرکمرده دونفريمان ،بدون روپوش دراز وپراز لک گارگاه، سايه سياه موهاي روي صورتم دراز تر مي شود .توي روز کمتر فرصت مي شود همديگر را ببينم شبها هم که تا ديروقت اضافه کاري مي کند .فکر مي کنم تمام عمربايد بدوم عرق بريزم خسته باشم از خستگي سرم را که روي بالش گذاشتم خوابم ببرد .از خستگي خوابم هم نبينم ، که مورچه ها نريزند توي راهروهاي پيچ در پيچ مغزم که سرم را نخورند که تنم داغ نشود از هرم نفسگير خواستنيها.با اين همه هنوز خواستني است .زير نوربنفش مهتابي دست مي کشم روي برجستگي لخت وبي موي سينه اش مثل کف دست مي ماند بدون هيچ پستي وبلندي. پلکهايش مي لغزند نوار سبز روي دستش به سرخي مي زند.حرکتي نمي کند .دانه هاي درشت عرق از زير بغلم روي تنم.دست تب کرده ام ،سردي پوستش را نوازش مي کند .نمي جنبد .دستم را مي گذارم روي سينه اش .نمي طپد.چمن زار بي آب وعلفي است انگار.فکر مي کنم مرده.

مرداد 87

ارسال یک نظر