۹/۰۶/۱۳۸۲

..ادامه سر خشت

... كل سكينه خفه اش مي كنه . مثل ننجان ... ! اون ننجانه خفه كرد. خودم ديدم . پوزه اش مثل پوزه‌ي انتره!. چشماش خونيه...مثل كفتاريه كه تو لاشه مي افته . دستاي زشت و سياهشه روخنده ي مادرم مي كشه ... اون وخ، مي خواس خنده ها ننجانه پاك’كنه . مي خواس، نمي تونس .هِن هِن مي كرد . با چا رقد سفيدِ مثل ’گل ننجان، دهنشو سِفت بست . ننجان مثل خرگوشي شد . ..خرگوشا كه نمي خندن . گريه يم نمي كنن ، جيغم نمي زنن . چرا هيچ كس كل سكينه رو دعوا نكرد؟ چرا هيشكي هيچي نگفت؟...
اگرمادرم بميره... !!! مي’كشمش ، نمي گذارم . من نمي گذارم خفه اش كنه . نمي گذارم خرگوشش ’كنه . نميگذارم...
ربو رفته بود . پا لُختي دويدم بيرون . پدرم پشت در قوز كرده بود و چپق مي كشيد . مي دونستم اگر ببينتم، جلومه مي گيره . گفتم:« از رابون ميرم . من نمي گذارم .»
سنگ بزرگي ور داشتم « اينه مي زنم تو سرش ، تا سِقط بشه ، نمي گذارم !!!»

آهسته آهسته خودمه كشوندم رو سقف گنبه‌اي اتاقمون . سنگو آماده كردم . اتاق’پراز جيغاي مادرم بود .
« خدايا شكرت ! هنو نمُرده »
هيشكي تو اتاق نخوابيده بود . مادرم مثل وختي كه رو سنگ ’موال مي نشست رو چند تا خشت نشسته بود .
« بچه چه جوري بيرون مياد؟ »
« خدا مي ده »
’مل سلمه پُشتش نشسته بود و با دَساي چاق و يغورش، پشت گردنِِِ مادرمه گرفته بود . ترسيدم ، گردنش كوچك بود . لاغر بود و هي رو خاكا اين ور اون ور مي شد ، َدس و پا مي زد « چرا خرگوشو گريه نمي كرد، چرا جيغ نمي زد ، ... اصلا چرا بايد مادرا گريه كنن؟ چرا با يد جيغ بزنن؟ چرا نبايد مردا بزاين ؟ اونا كه گردن’كلفت ترن !!»
كل سكينه وسط پاهاي مادرم قوز كرده بود . مادرم جيغ مي زد و جيغاش هي يواشتر مي شد ، يواشتر ، يواشتر .اتاق پر از كل سكينه شده بود و مادرم زير سايه شون داشت گم مي شد .
گردن خرگوشوم‌اَم شل شده بود . فقط يه ذره سبيلاش تكون مي خورد. تو دلم جیغ زدم :« اصلا چرا بايد بزا ين؟» كل سكينه فهمید . سرشو بالا گرفت و گفت : « پدرسگا،! اذان بگين !»
« لا مصب برا چي اذان بگن ؟ برا كي اذان بگن ؟! من نمي گذارم ، من مي’كشمت.»
سنگو آماده كردم ، دستموبردم بالا ، نشونه گرفتم رو كله‌ي كوچكش . مي خواستم بزنم، كه يه ‌دفعه يكي از كل سكينه ها تنوره كشيد و از’كت بون اومد بالا . تموم بدنم به لرزه افتاد . سايه ش افتاد رو جونم .همه جا رو پر كرد . ترسيدم ، مي خواستم بخزم عقب ، وختی نگاه كردم به پشت سرم . دیدم « یا ابوالفضل » پدرم امده رو بون و دُرست زیر پاها من وایساده . مثل مار تو خودم چنبر زدم . پدرم منو ندید. دستاشو رو گوشاش گذاشت و جیغ زد « الله اكبر ، الله اكبر »
صداش مي لرزيد، منم مي لرزيدم . خودمو جمع كردم و از جلو كُت بون عقب كشيدم.
«الله اكبر ،الله اكبر »
صداش تو جيغاي مادرم گم مي شد . يا ابولفضل اگر مي ديدتم ، ديگه هيچي ازم باقي نمي گذاشت.
« اشهد ان لا اله... »
...از رو بون پرتم مي كنه پائين ، وختي ناراحته ديگه هيچي نمي فهمه .
« اشهد ان محمدا...»
قوز كردم ، تو خودم قايم شدم .
« اشهد ان علي ...»
« مرد بايد مث كوه سنگين باشه، مادر. مرد هیشَوخ گريه نمي كنه »
مادرم جيغ مي زد ، صورت نرم مهربونشو بوسيدم وپرسيدم « مادر بابا هيچ كسو دوس داره؟ »
« نه مادر، بابات هيچ كسه دوس نداره .»
« حي علي الصلوه »
...اگه بميره!
« حي علي الفلاح »
....خدايا گا خوردم .....من كه گفتم برادر نمي خوام ، چرا هيشكي حرف گوشم نكر د؟
« حي علي خير العمل »
يا حضرت علي مادرم نميره، هيچي نمي خوام .
« حي علي خير العمل »
...مادرم ساكت شده بود.
« لا ال ....»
..ديگه از پدرم نمي ترسيدم .خودمو جلوي كُت بون كشيدم . مُل سلمه التماس مي كرد .« جيغ بزن ، فشار بده ، يه كاري بكن »
كل سكينه وسط اتاق واستاده بود . نه مي خنديد ، نه گريه مي كرد .« لا اله الا ...»


گردن خرگوشو شل شده بود . بردمش بيرون . چقدر كوچك شده بود . كنار جو پر از كل سكينه بود ولي من ديگه نمي ترسيدم ، زير درخت سایه خوش خاكش كردم وبراش آواز خوندم .
” بره ي بورم خرگوشو....... قرمه ي شورم خرگوشو .
بابو بابو خرگوشو.............. جون دلم خرگوشو
خیلی گريه كردم . رو قبرش آب ريختم ، به آسمون نگاه كردم و رو ِگلا خط كشيدم.

ارسال یک نظر