۹/۰۲/۱۳۸۲

سرِ خِِِشت

هوا اونقد تاریک بود که فکر می کردم سقف آسمون اومده پایین . فکر می کردم اگر دستمو دراز کنم ، دستم تو سیاهی اسمون گم میشه . همه چی عوض شده بود . بُته های لب جو پر از فش فش مار بود و جو مثله اژدها غرش می زد و جلو می رفت . اوقد ترسیده بودم که دندونام درک درک ور هم می خورد . ولی نمی فهمیدم چرا بر نمی گردم .
جنازه ي خرگوشوم تو بغلم بود . گردنش ُشل شده بود و کله ش همراه هر قدمی که من ور میداشتم این ورو اون ور می افتاد . خرگوشوم همين سر شبي’مرده بود ومن می رفتم تا زيردرخت سایه خوش1 خاكش كنم.
َچن وَخ بود كه شكم خرگوشوم باد كرده بود . .بچه ها مي گفتن هرچيزي كه شكمش باد كنه ، توشكمش بچه داره . چقد خوشال بودم . میگفتم هَف ، هَش تا بچه می زایه و .... مادرم اَم شكمش بادكرده، یعنی ...؟
دلم مي خواس مي قهميدم ، حالا كه خرگوشو مرده ، بچه‌هاي توشكمش چطور مي شن ؟ اما ...
يك نفر زيردرخت سایه خوش بالا سرمادرم نشسته بود وداشت زمينو مي كند . دويدم طرفش اون آدم سرشو بلند كرد . كل سكينه بود. چشماش ، مثل چشما ي گربه برق برق مي زد . تا منو ديد خنديد وتا خنديد از وسط دو شقه شد .هر شقه ش، يك كل سكينه شد .اونام خنديدن و تا خنديدن ، ازوسط دوتا شدن . دوباره ، دوباره،...
دورم پراز كل سكينه شد . مادرم زير پاهاشون گم شد . جيغ زد . منم جيغ زدم . جيغ زدم وازخواب پريدم . تو خونه ي خودمون نبودم . اتاق تاريك تاريك بود . خونه ی اسدالله همسايه مون بود. كنار ’ربو2 خوابيده بودم.
صداي اسدالله ازپشت در اومد تو، ازیه کسی پرسید : « كل سكينه اومده؟»
دلم ’هري ريخت ، كل سكينه براچي؟ كل سكينه ’مرده هارو خفه مي كنه . اون فقط زورش به سر مُرده ها مي رسه ...اون ننجانه3ِ خفه كرد. خودم باهمين چشماي خودم ديدم ...
ننجان خواب بود ، خواب بود ومي خنديد . قدش دراز شده بود . بابا بالا سرش نشسته بود .وتندتند سبيلاشهِ مي كند .مادرم تو سرش مي زد وبلند بلند جيغ مي كشيد
« نمي ذارم . به خدا نمي ذارم »
كل سكينه ، نه مي خنديد ، نه گريه مي كرد. دست گذاشت توسينه‌ي مادرم واونو هُل داد عقب و روي چشمهاي ننجانه بست. بعدش، دهنِ ننجانه محكم به هم فشار داد و با يك تكه َلته بستش .مادرم جیغ زد ..مادرم جيغ مي زد ، جيغ مي زد...

« يا قمر بني هاشم ! كل سكينه برا چي اومده؟...»
رُبو نفس بلندي كشيد و دندون قريچ4 رفت . دندوناش چه جيس جيس نا جوري مي كرد. اتاق تاريك بود . صداي جيغ مادرم همه جا بود . تو صورت ’ربو نگاه كردم . يه جوري بود. نيشو5 مي كرد. گفتم « ’ربو ، ربابه »
سرش ’لخت بود
« نگا نكن، ميري تو آتش َجهندم !»
چشمامو بستم . دوباره صداش كردم : « رُبو – رُبو! »
’ربو نفس نفس مي زد . از توي اجاق، يه چيزي قرمز قرمز ، از زير خاكسترا در اومد و رفت بالا ، رفت تا زير ’كت6 بون ودوباره َور گشت . اومد َور طرفم ، ’گنده شد .يه جوري بود .
گفتم « َمن’دزما » .
.ترسيدم . جيغ زدم« ’ربابو ،’ربو ؟! من مي ترسم ، بلن شو »
’ربو جواب نمي داد . با دست تكونش دادم . من دزما دو تا شده بود . دو تا چشمِ قرمز قرمز . داشت مي اومد طرفم ، از ترس موهاي’ربورو كشيدم . ربو آخي گفت و با مشت كوفت تخت سينه ام . دردم گرفت . به گريه افتادم وبا گريه صداش كردم« ربو ، ربو »
صداي جيغ زياد شده بود و پشت سرهم . محكم تكونش دادم و گفتم: « ’ربو، ’ربابو، خدا مرگت بده . َوخي ، من مي ترسم، َمن’دزما !! »
ربو تندي از جاش بلند شد ، صاف وسط رختخواب نشست . چشماش مثل خون بود . با دست پشت سرمو نشون داد و گفت : « كُوش ، كوش. مي بينم، مي بيني ؟ مي بينمش . بابو ، بابو ! بابو !»
منم جيغ زدم « َمن’دزما ، من’دزما! »
و از ترس، چشمامو بستم . ولي اون ،از پشت چشمامم اومد تو . دراز بود . گُروك مي شد . مي چرخيد . سايه مي شد . قرمز مي شد . آبي ، سبز ، بنفش « َمن’دزما »
دستامو رو چشمام گذاشتم ومحكم گرفتمشون واز ته سرم جيغ كشيدم .
دستامو گرفت . دستاش مثل آتش داغ بود . خودمو عقب كشيدم . اون جلو اومد ، دوباره دستامو گرفت و جيغ زد« ماشو ، ماشو؟ چطور شدي؟ »
’ربابو بود . قفل زبونم شكست ، نفسم سروا كرد و بغضم تركيد .’ربوپرسيد « چطور شدي؟ اين جا چه كارمي كني؟ »
نمي تونستم حرف بزنم ، گريه نمي گذاشت . مي ترسيدم . مي خواسم تو بغلش قايم بشم ، مي خواسم ....
صداي جيغ مي اومد ، از در ، از’كتِ بون ، از دود كش اجاق . ربابويك دفعه از جاش بلند شد و دويد بيرون . منم دنبالش دويدم .’ربو تو تاريكي دنبال كفشاش مي گشت . تا منو ديد گفت : «تو كجا؟ »
گفتم :« خونه مون ! من اينجا مي ترسم! »
گفت :« خاك ور سرت’كنن . به توَيم مي گن َمرد !؟ مادرت داره مي زايه!»
:« خوب بزايه ، منم مي خوام بيايم ! »
دو دستي زد تو سرم و گفت :« برو كنار خواهرات بخواب. َمردا رو كه راه نمي دن !»

حالا فهميدم ... پس جيغا مادرم مال اين بود كه ... پس چرا خرگوشو جيغ نزد ؟ چرا گاو رضا ديونه جيغ نمي زد..؟

رضا مثل زنا گريه مي كرد .اشكاش تو ريشش گم مي شدن . پشت در زانو زد ، و زار زار گريه كرد و به پدرم گفت : « بيا حلالش كن ، نمي تونه بزايه . ! پاها گوساله اومدن بيرون . دگه هشكارش نمي شه بكنيم. !»
چشماش بيرون زده بود . سر بزرگش رو زمين پهن بود . نفس نفساش خاكا رو جارو كرده بود .هيشكار نكرد. دست و پااَم نزد . صدا نداد ... هنوز’خر’خر ميكرد كه پدرم شكمشو وا كرد و گوساله را بيرون كشيد . رضا، وقتي گوساله را ديد، گفت :« خدایا...هنو نفس داره »
اووخ اشكاشه پاك كرد و از طويله بيرون رفت و گفت:« حلالش كن ، يا ببرش ! من دگه اينم نمي خوامش »
مادرم جيغ مي زد . جيغ مي زد ... خدایا ،اگر بميره ؟!... من كه گفتم نمي خوام . من از همون اولش نمي خواسم .پس....ادامه دارد
ارسال یک نظر