۹/۱۴/۱۳۸۲

دوازده نفر ، بيست چهار چشم ، بيست چهار گوش و يك دستگاه تلفن كه صدايش در نمي آمد و يك ساعت كه عقربه هايش نشادر مصرف كرده و چار نعل مي دويدند . دوازده نفر بودند. شش نفرشان روي مبل هاي تق لق نشسته و شش نفر ديگر روي زمين چُندك زده بودند .
مرد اول از جا بلند شد و غريد . « لعنت ور شيطون ! »
انگار مرد هاي ديگر دنبال بهانه اي براي حرف زدن بودند . انگار حكمي نامرئي آنها را وادار كرده بود تا كسي حرف نزده ، آنها حرف نزنند.
مرد دوم بي حوصله گفت « رييس ، مگر قرار نبود مبل بخري ؟ »
رئيس نگاهش كرد . آهسته گفت « خريدم . ولي .... ( گوشي تلفن را برداشت . بغل گوشش گذاشت و ادامه داد )« با اين كاسبيا » د
مرد سوم به زورخودش را جابجا كرد و مثل طلب كار ها گفت « شما تبليغ نمي كني . ببين آژانس بغلي چكار كرده »
مرد چهارم آب دماغش را بالا كشيد و گفت « مي خوا از جو رد بشه و پاهاش تر نشه »
رييس آژانس سرش را روي دست هايش گذاشت و هيچي نگفت
مرد هفتم در حالي كه سعي مي كرد مبل شكسته از زير پايش در نرود ، از جا بلند شد و گفت « نكنه تلفن قطعه » د
رييس سرش را بلند كرد گفت « نه . نديدي همين حالا نگاه كردم » و ادامه داد « همش تقصير شماس . بابا لامصبا يه خورده رحم ، يه خورده انصاف . اي كاري كه شما مي كنين كلاشيه ! دو قدم راه پونصد تومن . »
مرد اول به طرف در رفت . به خيابان نگاه كرد و گفت « انگار خاك مرده رو خيابون پاشيدن . پرنده هم پر نمي زنه »
مرد هشتم به ساعت نگاه كرد و گفت « يك ساعت نيم شد »
مرد دوم دهن دره اي كرد و گفت « سر نوبت كيه ، اسم نحسشو خط بزنين ، شايد سُكش بشكنه »
مرد پنجم در حالي كه سعي مي كرد جلوي فريادش را بگيرد جيغ زد « پُر حرف مي زني . يك ساعته كه خطش زدم ! »
همه‌ نگاهشان كردند . مرد دوم جا زد . مرد سوم گفت « آخه رئيس اينكه نمي شه ، ما اين جا داريم از زور بي كاري سماق مي مكيم ، اونوخ تو راننده‌ي تازه مي گيري »
رييس از پشت ميز برون آمد و از در آژانس بيرون رفت . مرد سوم زير لبي فحش داد . رييس شنيد . بر گشت . در را باز كرد . به مرد سوم نگاه كرد و پرسيد « بله ؟ ! »
مرد چهارم ريش سفيد و چند روز مانده اش را تراشيد و گفت « با خودش بود ، رييس ! » و
.براي آنكه جو را آرام كند گفت « بابا ماه بركته ، هر سال همين طوره . مگه يادتون نيس ؟» به مرد نهم كه چشم هايش را بسته بود و چرت مي زد ، اشاره كرد
مرد اول گفت « يه ماه، ماه بركته ، يه ماه ، ماه محرمه ، يه ماه ، ماه نوروزه ، يه ماه فلانه . بابا كي جواب صابخونه‌ي منو مي ده آخه ...» هنوز حرفش تمام نشده بود كه مرد دهم از روي صندلي بلند شد و به طرف ميز رفت و دفتر ثبت اسامي مشتري ها را از زير دست هاي رئيس بيرون كشيد و تند تند به طرف در راه افتاد . همه با تعجب نگاهش كردند . رييس داد زد « كجا مي بري دفترو » مرد جواب نداد . رييس داد زد « با توام يابو ! »
مرد بدون توجه به فرياد او گفت « مي خوام سُكشو بشكنم . ديگه داره ديوونه‌مون مي كنه »
رييس از پشت ميز به طرفش رفت سر دفتر را گرفت و گفت « دفتر مگه سُك داره ، ديونه شدي ؟ »
مرد دفتر را از دست او بيرون كشيد و به طرف دستشويي دويد و گفت « مي خوام بشاشم روش ، شايد ...»
رييس به طرفش دويد و قبل از آنكه به او برسد ، مرد خودش را به داخل دستشويي انداخت و در را پشت سرش بست . رييس از پشت در فرياد كشيد « لامصب اونجا بسم الله نوشته شده . »
مرد صفحه اي از دفتر را كند و از در بيرون انداخت .
هنوز صداي شرشر تمام نشده بود كه زنگ تلفن همه را از جا پراند .



ارسال یک نظر