۱۰/۰۵/۱۳۸۲

وقتي كسي نه براي او و نه براي من ، گريه نكرد

شايد يكي بود و شايد هم نبود . هر چه بود ، زني بود . زني كه من محكم توي بغلم گرفتمش . زني كه تن خيسش سر تا پايم را خيس كرد و بوي تنش را من با تمام وجودم حس كردم . نه . خوشحال نشويد . من جسم يك زن را بغل كردم . من سردي تنش را با تمام وجودم لمس كردم . اما آن زن ، يك زن نبود . نه . خيال هم نبود . واقعيت بود . يك واقعيت محض . روز بود . عين ظهر و گرما گرم آنهمه رفت و آمد . شايد مي گوييد من ديوانه ام . نه . ديوانه هم نيستم . عاشقم نيستم . من زني را بغل كردم . من او را زير چشمان تيز آنهمه مردمي كه مي رفتند و مي آمدند بغل كردم و اگر چشمان مامور پير شهرداري نبود او را مي بوسيدم .اما ...
سينه هاي كوچكش را به سينه ام چسباندم وسرم را روي موهاي خيسش گذاشتم و دلم مي خواست بغضي كه راه گلويم را بسته بود ، با فريادي كه از صور اسرافيل هم بلندتر باشد رها كنم و بگويم ...
چي مي خواستم بگويم ؟ كي مي فهميد كه من چه مي خواهم بگويم ؟ اگر مي فهميدند كه اين زن اينجا نبود . اينجا ، تنهاي تنها و من ...
مرد از بالاي سرم فرياد كشيد « ولش كن آقا ، خدا خيرت بده ، سنگينيش كمرتو خورد مي كنه » و من آهسته ، انگار كه ظريف ترين بدن و عزيزترين كسم را مي خوابانم ، او را خواباندم . سرش را رو به قبله چرخاندم و بدون توجه به فرياد مامور شهرداري سربندش را باز كردم « نه اينكارو نكن او ...»
اما من مي خواستم صورت اين تن شكيل را ببينم و اي كاش نمي ديدم . زن اصلا صورت نداشت
ارسال یک نظر