۱۲/۲۲/۱۳۸۴

« حجرالالوان !»

هوا هنوز تاريك بود كه خسته‌تر از هميشه ، پتو را پس زد و متكاي بزرگ را به كناري پرت كرد و فكر كرد
« كم صنم داشتيم ، ياسمن‌م پيدا شد !»
مدتي بود كه شب‌ها خواب نمي‌رفت . پاهايش با هم قهركرده و هم‌ديگر را تحمل نمي‌كردند و دست‌ها ، آن‌چنان عاشق هم شده بودند و آن‌قدر همديگر را ، محكم در بغل مي‌فشردند كه مجبور شده بود ؛ با اين متكا، بين‌شان جدايي بي‌اندازد ؛ هر چند افاقه نمي‌كرد و تا به خواب برود ؛ جان به لب مي‌شد .
جاي پنج انگشت كبود ، روي بازو‌هايش را محكم ماليد . به سوختن افتادند .
« بايد برم پيش روان‌كاو !»
هر روز همين حرف را تكرار مي‌كرد . ولي در طول روز آن‌قدر براي خودش برنامه مي‌ريخت كه تا موقع خواب به يادش نمي‌ماند؛ چه تصميمي گرفته است . چايي شب مانده‌اي ريخت و با دو هورت سرازير گلو كرد . هنوز نرمه قند داخل دهنش آب نشده بود كه سيگاري آتش زد و از خودش پرسيد « امروز چكار كنم ؟!»
… به اين سئوال هم عادت كرده بود . سيگار به فيلتر رسيد و بوي گَس و طعم تند‌ش ، ريه‌ را به آتش كشيد . نفسش را ازنيمه برگرداند . سيگار را خاموش كرد و يكي ديگر آتش زد .
با هزار زحمت از جا بلند شد و به دست‌شويي رفت . همه خواب بودند و مي‌دانست تا آفتاب پهن نشود ؛ از جا بلند نمي‌شوند . به طرف آشپزخانه رفت . كتري را آب كرد . روي گاز گذاشت . اما هر چه گشت كبريت را نديد . از خير چايي گذشت . به اتاق برگشت . چراغ را روشن كرد و خودش را روي صندلي رها كرد . چشم‌تان روز بد نبيند . سنگ نسبتا بزرگي روي صندلي بود و بايد بدانيد كه چه بلايي به سر نشيمن‌گاه او آمد .
با تعجب نگاهش كرد وهر چه فكر كرد نفهميد از كجا و توسط چه كسي به اين‌جا آمده است . اولين كسي كه جلوي چشمش ظاهر شد ؛ پسر كوچكش بود و بعد بقيه‌ي بچه‌ها جلويش به خط شدند . نه !همه مي‌دانستند او آدم وسواسي و بد‌عُنقي است و هيچ‌كس جرات نمي كرد با او اين‌طور شوخي كرده باشد ! پس كي …؟
« كار زيادي دارم ؛ بعدا مي‌فهمم! »
سنگ سنگين را روي ميز گذاشت و كاغذ‌هايش را پيش كشيد . اما حس كنجكاوي اذيتش مي‌كرد و سنگ ، انگار خار چشم و ذهنش شده بود .
« كي آورده ؟ چرا به من نگفتن ؟ به چه دردي مي‌خوره ،آخه ؟ چرا اين‌جا ؟ »
هرچه فكر كرد به جايي نرسيد . سنگ را از جلوي چشمش برداشت . پشت در اتاق گذاشت . اما سنگ دست‌بردار نبود . انگار صدايش مي‌كرد . صندلي را پس زد و به طرفش رفت . بالاي سرش نشست. قشنگ بود . انگار كسي عمدا و با مهارت چند رنگ سفيد و قهوه‌اي و بنفش و آبي را درهم كرده بود و با ظرافت روي سنگ را نقاشي كرده باشد . رنگ‌ها از هم جدا مي‌شدند . به هم مي‌رسيدند . درهم مي‌شدند و باز … آن‌قدر سنگ را چرخاند و هر بار و از هر زاويه ، اشكال مختلفي در آن ديد كه متوجه گذشت زمان و بيدار شدن بچه‌ها نشد . دخترش دسپاچه و خواب‌آلود مي‌رفت تا لباس‌هايش را عوض كند . سلامي‌كرد وهمان‌طور كه به طرف سالن مي‌رفت ، گفت « چرا بيدارم نكردي ، الان بايد هزار تومن كرايه بدم . »
« صبر كن ببينم ؟!»
« به كلاسم نمي‌رسم !؟»
« كار توئه ؟»
« چي ؟… چه خوشگله ، از كجا آوردي ؟ »
« مي‌خواي بگي كار تو نيست !؟»
« حالا چي شده ؟»
« هست يا نيست ؟»
« اگر بود كه نمي‌تَر … دست وردار بابا ؛ من شتاب دارم . تازه اگر ديده بودمش كه به تو نمي‌دادمش !…بذار رَد شَم !»
به هيكل موزون او نگاه كرد و گفت « يعني تو خبر نداري ؟»
دختر هن‌هن‌كنان از پشت پرده گفت « حالا چي‌شده ؟»
« هيچي ! من نمي‌فهمم كدوم گاو‌ميش سنگ به اين بزرگي رو گذاشته بود رو صندلي من و…»
دختر پرده را پس زد و با خنده گفت « شما‌هم مثل هميشه بي‌حواس … آخ نباشم …!»
بقيه هم همين جواب را دادند و همه از ديدن سنگ تعجب كردند و او باور نكرد و همان‌طور كه سنگ را داخل دكوري سالن مي‌گذاشت ؛ خط نشان كشيد كه « اگر يه روز بفهمم كار كي بوده …»
مثل هميشه مشغول شد و مانند همه‌ي روز‌ها آن‌چنان غرق كارش شد كه همه‌چي از يادش رفت و شب مثل هميشه تا خواب برود ؛ هزار فحش به كائنات داد و وقتي خواب رفت آن‌قدر كابوس ديد كه از حلاوت و آرامش خواب هيچي نفهميد .
مثل هر‌روز از خواب بيدار شد ، چايي خورد ، سيگار كشيد و به دستشويي رفت و اين‌بار يادش مانده بود كه كبريت را بردارد . كتري را گذاشت و به اتاقش برگشت و از خودش پرسيد « چكار داشتم ؟»
بازهم مثل هميشه از همان بالا خودش را روي صندلي انداخت و …
« آخ ! »
بازهم سنگ و اين‌بار بزرگ‌تر از ديروز . و بازهم همه از چگونگي آن بي‌خبر ! و بازهم روز بعد و روز بعد و روزبعد . خانه پر از سنگ شد و جلوي خانه كوهي از سنگ .
.ديگر زيبايي و تركيب خوش‌نواي رنگ‌ها را نمي‌ديد ديگر نصف روز وقتش را به تماشاي آن‌ها نمي‌گذراند و مثل هميشه كه به همه‌چيز عادت مي‌كرد؛ به آن‌ها هم عادت كرده بود . اما بقيه كه عادت نمي‌كردند ؛ كم‌كم صدايشان در آمد . اول دخترها – بي‌محل‌شان كرد – و بعد ، يك روز وقتي سنگ به آن بزرگي را روي آن‌همه سنگ جلوي خانه رها كرده و هن‌هن كنان به خانه برمي‌گشت با چشمان خون گرفته‌ي سالار خانه مواجه شد .
« ‌تو خجالت نمي‌كشي !؟»
خجالت كه ، نه . اما فكري شد . خوانده بود ؛ شنيده بود خانه‌اي كه محل سكناي جن‌ها شود از اين‌گونه اتفاقات در آن مي‌افتد و تنها راه رهايي از دست شيطنت آن‌ها پناه بردن به جن‌گير است و بس . با اهل خانه در ميان گذاشت . همه خنديدند . زنش از روز دوم و سنگ دوم به اين فكر افتاده بود و تا به حال به چندين رمال مراجعه كرده بود و دار و دوا و سحر و افسون زيادي گرفته بودند كه هيچ‌كدام افاقه نكرده بود و پس از اعتراض او ؛ همه بالاتفاق نظر داده بودند « بايد صاحب‌خونه ، خودش بيايد و خودش بخواهد . خواست شما بي‌فايده است » و آن‌ها كه اخلاق اورا مي‌دانستند هيچ‌كدام جرئت ابراز آن را نداشتند .
اول اخم كرده بود و بعد به پيشنهاد آنها خنديد و وقتي اعتزاض همسايه‌ها را شنيد ؛ يك روز دست از آن‌همه كاري كه هيچ‌وقت تمامي نداشت كشيد و همان‌طور كه قرقر مي‌گرد ؛ به دنبال زنش راهي ناكجا‌آبادي شد كه تا به حال اسمش را نشنيده بود .
- ناگفته نماند روي ميدان بزرگ شهر زنش به راننده آژانس دستور توقف داد و خودش از مرغ‌فروش كنار خيابان يك خروس چاق و چله خريد و روي پاهاي او گذاشت . خروس هم نامردي نكرد به محض تشريف‌فرما شدن شلوار پلوخوري او را آلوده كرد و او از ترس باطل شدن طلسم ، جرات دم زدن نداشت -
خانه‌ي جناب رمال‌باشي خارج از شهر و در كنار كوه بنفشي بود كه زيبايي و تركيب رنگ‌هايش او را به وجد آورد . اما اين وجد را - صف طولاني زن و مردي كه به انتظار نوبت‌شان ، پشت در نشسته بودند – زائل نمود . نمي‌خواهم بگويم چقدر طول كشيد تا نوبت‌شان شد و نمي‌گويم در اتاقي كه پر از بوي عود بود و دود كُندر و ته‌مانده‌ي بوي ترياك و عطر چسبناك شاهدانه ؛ چه بلايي به سر او آورد و نمي‌گويم تا وقتي به خانه رسيدند چقدر به خودش فحش داد و چطور اشك خانم را در‌آورد و …
شب بود . خسته بود . دمغ بود كه چرا وقت عزيز و پول عزيزترش را به آن نابكار داده و از همه مهم‌تر چطور پشت پا به همه‌ي دانسته‌هايش زده و مثل همه‌ي آدم‌ها؛ تن به كُرنش - در مقابل آدمي كه از آدميت تنها دماغ بزرگش به جا مانده بود – داده است و خرده فرمايش‌هايش را با سر تاييد كرده است - خوشحال بود مثل زنش دست به سينه نايستاده و چشم چشم نگفته بود - و دلش براي خروس پر حنايي مي‌سوخت كه از هظم رابعه‌ي آن نابكار گذشته بود .
شب از نيمه گذشته بود و او خوشگل‌ترين سنگ‌ها را به ترتيب قد و وزن ، دورش چيده و ميان‌شان نشسته بود و به چشمك‌هاي تشك و متكا محل نمي‌گذاشت و ذهنش به دنبال مبدا سنگ‌ها به هر طرفي مي‌رفت و برمي‌گشت " كي ؟" ، " چي ؟‌" ، " چرا ؟"
اول صداي كِش‌كِش‌ كِش‌دار پاي خسته‌اي را شنيد و بعد هِن‌هِن آدمي خسته – با باري سنگين – و در آخر خودش را ديد . دراز بود – دراز‌تر از هر درازي ، كلاه درازي – مثل كلاه همه‌ي جن‌ها – روي سر درازش بود و لباسش ، لباس همه‌ي جن‌ها – قبا و عبا و سربند – و ريش كوسه‌اش - روي سنگي كه به شكم گرفته بود- تاب مي‌خورد .
لُند لُند مي‌كرد و مي‌آمد . از پله‌ها بالا آمد و انگار نه انگار كه او را مي‌بيند ؛ پاي درازش را بلند كرد و از روي او گذشت . سنگ را روي صندلي گذاشت و نفس عميقي كشيد و گفت «‌خدايا شكرت ، آخر عمري مارو سر‌به‌چالِ كي‌كردن ! آخه هيشكي نيس به اين آدم نفهم بگه ، لامصب اين سنگ‌رو از اين‌جا وَر‌ندار ؛ تا هم خودت راحت بشي و هم اين عذابو از كول ما ورداري ! شيطونه مي‌گه … !»
حالا مدت‌هاست كه سنگ - مثل آدمي سنگين وزن - روي صندليِ- كنار ميز- نشسته‌ است و به كاغذ‌هاي خاك گرفته‌ي او خيره مانده و او جرات نمي‌كند ، حتا نگاهش كند . از همه مهم‌تر از روزي كه سنگ ميز را اشغال كرده ؛ خواب و خوراك او مثل همه‌ي آدم‌ها شده است . سالار خانه به شوهر رام و سربزيري چون او افتخار مي‌كند .

۱۲/۱۷/۱۳۸۴

آن مرد آمد . آن مرد كه مي‌بايست بيايد ونمي‌آمد ؛ آمد .
آن مرد اسبي ندارد . سبدي هم ندارد .
او آمد . فقط آمد .
ايستاد .
به همه‌ي آدم‌هايي كه هزار سال منتظرش بودند ، نگاه خاصي كرد و سري جنباند و بر‌گشت .
بعد از آمد و رفت آن مرد بود كه زبان‌ها باز شد . زبان هايي كه معلوم نبود در زمان حضور آن مرد چرااز حركت باز مانده بودند !
بعد از رفتن او بود كه كسي فرياد كشيد : نه اين مرد ، آن مرد نبود ! كه او بايد قد بلند باشد و زيبا و با چشماني به درشتي چشمان گاو !
كسي ديگر از آن‌سو‌تر فرياد زد : چرا جسارت مي‌كني ، تشبيه توهين‌آميزي بود !
و آن‌كس كه فرياد زده بود . سرش را به زير انداخت و خودش را لاي جمعيت پنهان كرد .
زني داد زد : من خودم اورا بارها ديده بودم . قيافه‌اش مثل همين مرد بود .
زني ديگر داد زد : بايد به دنبالش برويم
زني ضجه زد :‌بايد به پايش بيافتيم و …
مرد قدبلندي كه جلوتر از همه بود گفت: چرا حرف بي‌خود مي‌زنيد . من از همه به تو نزديك‌تر بودم و قيافه‌اش را به خوبي ديدم . اصلا نوري كه بايد داشته باشد ، نداشت .
زن اولي فرياد زد : واويلا ، كفر دنيارا گرفته ، من مي‌گويم خودش بود ، شما مي‌گوييد ، از نزديك ديديش ؟ جان من ، دهانت را بر آب بكش . به همه‌ي كائنات خودش بود !
كسي كه خودش را از جمعيت دوز كرده بود . چند قدم عقب‌تر رفت و داد زد : اين‌ها همه خرافات است ، آن مرد نمي‌ايد و اگر مي‌بايست بيايد تا به حال آمده بود . برخيزيد به دنبال كارتان برويد
هنوز حرفش تمام نشده بود كه چند نفر از جوانان سر به دنبالش گذاشتند و چون مردان ورزيده‌اي بودند ؛ به زودي او را كه از نفس افتاده بود دستگير كردند و در ميان تشويق حاضرين او را به جايي كه مرد ايستاده بود بردند و با اشاره دستي كه چهره‌اش معلوم نبود . با يك ضربت شمشير سرش را پيش پاي ديگران انداختند و جمعيت هل‌هله كرد .
هنوز خون مرد جريان داشت كه پيرمردي سوار بر الاغ پيرش به جمعيت رسيد . بالاي سر مرد بي‌سر ايستاد . به مردم نگاه كرد و نگاهش از چشمان بي‌حركت جسد شروع كرد . به تك‌تك نگاه‌هاي ديگران رسيد . آنها را دور زد تا دوباره به نگاه جسد رسيد . ريش چند روز نتراشيده‌اش را خواراند . جلوي چشمان منتظر و متعجب آنهمه آدم كلاهش را برداشت وخاكش را تكاند .
همه تعجب كرده بودند . اما او بي‌خيال بود . سيگاري در‌آورد . با دقت از ميان به دو نيمش كرد . نصفش را بغل گوشش گذاشت و نيم ديگر را آتش زد و از سر آسودگي با چند قلاج تمامش كرد و قبل از اين‌كه نگاه بعضي‌ها رنگي ديگر بگيرد . سوار الاغش شد و رفت .
هيچ‌كس حرفي نزد و هيچ‌كدام نفهميدند او كيست . از كجا آمد و چرا رفت و از همه مهم‌تر چرا حرفي نزد
« كاش مضمون كتاب‌هاي درسي كلاس اول را عوض نكرده بودند »
همه به تنها معلم ده نگاه كردند و او آهسته ادامه داد « آن مرد آمد ! »
چند بچه به دنبالش تكرار كردند . « آن مرد آمد …! »

11/12/84

۱۲/۰۳/۱۳۸۴

دزد

يكي شده بوديم . مثل دوشاخه‌ي درهم‌پيچده‌ي يك درخت هزار ساله ، دور هم تنيده بوديم و فكر مي‌كرديم هيچ‌چيز و هيچ‌كس نمي‌تواند ما را از هم جدا كند .
اما طبيعت كار خودش را كرد .
هنوز نفسم جا نيافتاده بود كه نگاهش به ساعت افتاد و با دستپاچگي گفت
« پاشو برو ، الان پيداش مي‌شه »

۱۱/۲۲/۱۳۸۴

يك طرح . نه بيش و نه كم و شايد هم يك قصه . كي مي داند ؟
ُمرده بود . ُمرده بودند . جنازه هايي را مي بردند و كسي نوحه مي خواند و بقيه زار مي زدند. خودش مرده بود . غرق خون بود و خون از سراسر بدنش سرازير بود . نفسش بند آمده بود . كسي سرش را مي كشيد . كسي بابا ، بابا مي زد و كسي قربان تن بي سرش مي شد . سرش را تكان داد . نه ، سرش قطع نشده بود . كسي هرووله كشان به طرفش دويد . خنجر را روي گردنش كشيد و با يك ضرب سر را از تنش جدا كرد و او با تمام وجودش فرياد كشيد و از روي تخت به پايين افتاد . باد خنكي بدنش را به لرز واداشت . زنش به طرفش دويد و جيغ زد" چي شده ؟"
و او كه نفسش گم شده بود . مثل ماهي دور از آب نفس نفس زد و با دست به زن اشاره كرد . كه طوريم نيست . زن پنجره را بست و صداي نوحه خوان كمرنگ شد و مرد آهسته خنديد و با كمك زن روي تخت دراز كشيد و گفت : خدايا شكرت . خدايا شكر ...
: يه ليوان شير بيارم ؟
مرد لبخندي زد و چيزي نگفت و به نوحه ي محزون نوحه خوان گوش كرد و آهسته گفت :‌چه زجري كشيده ؟
زن ليوان شير را به دستش داد و گفت " بعد از دعا مي خوام برم پيش حاج آقا و بگم كه تو مريضي و ازش بخوام كه ... "
مرد دستش را تكان داد و آهسته ناليد : نه . شايد خودش شفام بده . نمي دونستم ، غافلگير شدم . از فردا بيدارم كن .
زن غريد : خيلي بي انصافن ...
مرد جواب نداد و همراه مداح دعا خواند. وقتي صداي بلندگو قطع شد زن گفت : تازه خواب رفته بودي !
: يه قرص مي خورم و بازم خواب مي رم . طوري نيست .
#############3
سياهي ، تاريكي . كيسه ي سياهي كه روي سرم انداخته بودند ، داشت خفه ام مي كرد . خيس عرق بودم . طبل هاي ريز، تند و يكنواخت زر زر مي كردند . كسي متني را بلغور مي كرد . دورم پر از همهمه بود . كسي فرياد زد : تمامش كنيد
صداي طبل ها ديوانه ام كرده بود . كسي سوال كرد : حرفي براي گفتن داري ؟
جواب ندادم . طبل ها نمي گذاشتند حواسم را جمع كنم . كسي فرمان داد صداي طبل ها همه جا را پر كرد . فرمان ديگري داده شد و من به درون ورطه اي سرازير شدم كه پاياني نداشت . دست و پا مي زدم . جيغ مي كشيدم و فريادم زير نرمه ريگ هاي طبل ها گم مي شد . دستي دست هايم را گرفت . با تمام وجودم جيغ كشيدم و قفل دست ها را از دستانم جدا كردم . زنم جيغي كشيد و من چشمانم را باز كردم و او به طرف تلفن رفت . گفتم : ولشون كن
نگاهم كرد و بدون آن كه گوشي را بگذارد گفت : چه جوري ؟ ديگه دارم ديوونه مي شم
: اين جوري ، جري ترمي شن
: يه نيگا به خودت بكن . خيس عرقي . آخه اينا چرا نمي فهمن .
سرش را به طرف پنجره گرفت و فرياد زد : بابا ما تو اين خونه مريض داريم ، مي فهمين ؟
صدايش از لاي درز هاي پنجره و آن همه پتو و متكايي كه پشت شيشه ها چيده بود ، بيرون نرفت اما آنها انگار كه شنيده باشند ، همه با هم رو به طرف پنجره ي ما و با تمام قدرتشان ضرب گرفتند . بدنم همراه صداي لرز لرز ريز طبل هاي آنها مي لرزيد . صدا انگار مشتي ريگ داغ بود كه بر پوست تنم مي نشست . پتو را روي سرم كشيدم و گوش هايم را محكم گرفتم . اما صدا ول كن نبود . فكر مي كردم اگر چند لحظه ي ديگر ادامه بدهند، ديوانه مي شوم . سرم را از زير پتو بيرون كشيدم و فرياد زدم : شمارو به خدا يك كم فرصت بدين ...
آنها انگار التماس من را شنيدند و ساكت شدند . زنم سيم دستگاه تلفن را از پريز كشيد و با تلفن از اتاق بيرون رفت .تمام تنم مي لرزيد و خدا خدا مي كردم چند دقيقه ي آرام بگيرند . پيش امام حسين التماس مي كردم تا زود تر آنها را به راه بيندازد
وقتي زنم بر گشت تمام توانم را به كمك گرفتم ، به پنجره اشاره كردم و گفتم : بازش كن ، الان خفه مي شم .
زنم پوزخندي زد و گفت : كاري كردم كه ديگه فكر نكنم صداشون در بيا
گفتم : زنگ زدي ؟ ََ
همان طور كه پنجره را باز مي كرد سرش را تكان داد .
گفتم : خراب كردي زن ، حالا ديگه رو لج مي افتن .
او نفس عميقي كشيد و گفت : حالا مي بينيم . يه كم صبر بده ! والله خجالتم خوب چيزيه . از كله ي سحر دعا داشتن وصداي بلندگوشون خفه مون كرد . حالام كه طبلاشون داره ديونه مون مي كنه . آخه كي امام حسين به اين همه مردم آزاري راضيه ...
هنوز حرفش تمام نشده بود كه صداي نخراشيده ي حاج آقا از پشت بلند گو به داخل اتاق دويد . « والله ما فكر مي كرديم همسايه هامون آدمن . ولي مي بينم ، كه چي ؟ اونا پليسو بهتر از آقا َعبا عبدالله مي شناسن . حالام من مي گم كور خوندين . ما تو اين راه ، همون طور كه آقامون از همه چيزش گذشت ، ما هم مي گذريم و از هيچي ام باكي نداريم و برا سرفرازي آقامون هر كار كه بشه ، مي كنيم . اوناييم كه ناراحتن . بگن . همين حالا خونه شونو صد تومن بالا قيمت مي خرم و مي دمش سر توالت تكيه ، بچه ها بزنيد، تا ببينم كي نُُطق مي كشه »
Word.Document.8

۱۱/۱۸/۱۳۸۴


مي دانم جاي اين متن در اين‌جا نيست . اما در روزگاري كه اطلاع رساني از زير صفر هم گذشته لازم ديدم من هم خرم را قاطي همه‌ي خرداران بزنم و اين متن را كه توسط گروه ايران ايران منتشر شده است در اين‌جا بگذارم .

آنفولانزاي مرغي

نظر به اينكه بر اساس خبر موثق، يك مورد مرگ بر اساس آنفولانزاي مرغي در تهران مشاهده شده است و اطلاع‌رساني در اين مورد نيز بسيار اندك است، متن ذيل را به دقت مطالعه كنيد و از خوردن مرغ به صورت جوجه‌كباب يا سوخاري و تخم مرغ نيمرو كه امكان نيم‌پز بودن آنها وجود دارد، جداً خودداري كنيد:



آنفولانزاي مرغي ماكيان را مبتلا مي‌كند و عامل مولد آن ويروسي است كه با ساختار فيزيكي پرندگان سازگار شده است. با وجود اينكه اين بيماري مخصوص ماكيان است، اما در سالهاي اخير ظاهرا اين ويروس به گونه‌هاي ديگر جانداران نيز منتقل شده و موجب ابتلاي انسان‌ها به اين بيماري شده است.
در مقابل، ويروس آنفولانزاي فصلي بويژه با بدن انسان سازگار مي‌شود. بر خلاف آنفولانزاي مرغي، آنفولانزاي فصلي به آساني از فردي به فرد ديگر منتقل مي‌شود و هر ساله جان صدها هزار تن را مي‌گيرد.

ويروس آنفولانزاي مرغي اغلب در فضولات پرندگان يافت مي‌شوند و مرغداراني كه اين ويروس را تنفس مي‌كنند به آن مبتلا مي‌شوند.انتقال بيماري از انسان به انسان بسيار به ندرت اتفاق مي‌افتد. آنچه اين بيماري را براي انسان خطرناك مي‌كند; اينست كه ويروس آن به شكلي دچار جهش ژنتيكي و تغيير رفتار شود كه بتواند از انساني به انسان ديگر منتقل شود.

در نتيجه اين امر، شيوع بيماري بسيار گسترده خواهد شد. خطرناكتر از اين وضعيت آنست كه ويروس مرغي بتواند فردي را آلوده كند كه همزمان به بيماري آنفولانزاي انساني مبتلاست.
در صورتي كه ژن‌هاي ويروس‌هاي مرغي و انساني در اين شرايط با يكديگر تركيب شوند ويروس مي‌تواند از فردي به فرد ديگر منتقل شود و در نتيجه يك آنفولانزاي عالم‌گير شايع خواهد شد.
تقريبا هيچ فردي به طور طبيعي در برابر ويروس جديد مصونيت نخواهد داشت. در حالي كه اين ويروس مي‌تواند ظرف 6 ماه به همه مناطق جهان برسد.
هيچ كس نمي‌داند ما چقدر به زمان اين اپيدمي احتمالي جهاني نزديك هستيم، اما بسياري از دانشمندان مي‌گويند كه ما به اين نقطه خواهيم رسيد، چرا كه به نظر مي‌رسد همه‌گيري آنفولانزا در سيكل‌هاي 25 ساله به وقوع مي‌پيوندد و آخرين دوره آن در سال 1968 بوده است.
آنچه نگراني‌ها را در اين اواخر بيشتر كرده; اينست كه آنفولانزاي مرغي آلوده كردن پستانداران از جمله پلنگ‌ها و ببرها را آغاز كرده است.

يك بررسي اخير آزمايشگاهي نشان داده ويروس آنفولانزاي مرغي مي‌تواند در ميان گربه‌ها نيز رد و بدل شود. همچنين اين ويروس توانسته اردك‌ها را بدون بروز بيماري و علائم ظاهري آن آلوده كند.
اين امر خطر آلودگي مرغداران را افزايش مي‌دهد. در مورد علائم بيماري بايد يادآور شد كه ابتدا با يك تب خفيف، سردرد و درد مفاصل آغاز مي‌شود.

تب بيمار ممكنست به مدت يك روز فروكش كند. بيمار به سختي تنفس مي‌كند و به تدريج سرفه‌ها آغاز مي‌شود. همزمان با كم رسيدن اكسيژن به مغز در اثر اشكال در تنفس حالت كما و مرگ به همراه خواهد داشت. از آنجا كه علائم آنفولانزاي مرغي بسيار مشابه آنفولانزاي معمولي است، خطر آن اينست كه ممكنست پزشكان نتوانند تفاوت آنها را تشخيص دهند.

اما در صورتي كه اين بيماري ظرف 48 ساعت تشخيص داده شود و بيمار تحت درمان خاص بيماري مانند مصرف داروي ضد ويروسي Tamiflu قرار گيرد، بيمار معمولا بهبودي كامل بدست مي‌آورد.
تا كنون به منظور توقف اين بيماري ميليون‌ها مرغ، جوجه و اردك در كشورهاي آلوده شده آسيايي و تركيه به منظور كاهش خطر ابتلا در ميان پرندگان و انسان‌هاي سالم، كشتار شده‌اند.
نجات و پاكسازي در مناطق مستعد و آسيب‌پذير مانند مرغداري‌ها و مزارع افزايش يافته است.
همچنين از پزشكان خواسته شده تا نسبت به علائم بيماري در بيماران كنجكاوتر بوده و آنها را تحت كنترل دقيق داشته باشند.

با اين حال سازمان بهداشت جهاني هشدار داده است كه اگر در حال حاضر اين بيماري شايع شود، هيچ كشوري براي مقابله با آن چه به لحاظ دارويي و چه به لحاظ واكسينه كردن آماده نيست.
امكان انتقال بيماري از راه خوردن گوشت مرغ آلوده وجود ندارد اما اين در صورتي است كه گوشت كاملا پخته شده و خام نباشد، در غير اينصورت اين امكان وجود خواهد داشت.

در زمينه تهيه واكسن اين بيماري لازم به ذكرست كه دانشمندان در مراحل بسيار اوليه از آزمايش يك واكسن آزمايشي عليه زنجيره H5N1 از آنفولانزاي مرغي هستند كه در آسيا در حال گردش است.
اگر يك حالت عالم‌گير از اين زنجيره در سال آينده و سالهاي آتي بروز كند، ميليونها تن در اروپا و آمريكا و ميلياردها تن ديگر در ساير نقاط جهان به اين واكسن دسترسي نخواهند داشت.
به علاوه دولت‌هاي هر كشور بايد تصميم بگيرند چه گروهي از جامعه براي تزريق اين واكسن در اولويت قرار دارند كه اين تصميم بستگي به اين دارد كه آنها بخواهند مرگ و مير احتمالي را كاهش دهند، آسيب جوامع را به حداقل برسانند و يا آسيب اقتصادي از اين اپيدمي را كاهش دهند.
در خصوص يك تلاش بين‌المللي براي مقابله با اين ويروس بايد متذكر شد كه نوامبر سال 2004، سازمان جهاني بهداشت در يك درخواست قطعي از دولت‌ها خواست تا در جهت توليد و توزيع واكسن بيماري اقدام كنند.

ظاهرا تاكيد آمريكا در اين زمينه در رأس كشورهاي اروپايي قرار داشته است.
هم اكنون درحدود 10 شركت در حال كار كردن بر روي تهيه واكسن اين بيماري هستند و بسيار انتظار مي‌رود كه در سال جاري آزمايشهاي باليني در اين زمينه را آغاز كنند.
در مقايسه با سارس بايد گفت آنفولانزاي مرغي برخلاف سارس به صورت دوره‌اي در حال گردش است، اما سارس را مي‌توان براي مدتي تحت كنترل قرار داده و شيوع آن را متوقف كرد.

براي رفع وجود احتمالي ويروس آنفلوآنزاي پرندگان، بايد غذاهاي حاوي گوشت ماكيان رابا‪۷۰درجه سانتيگراد و حداقل به مدت۳۰ ‪ دقيقه طبخ كنيد. و براي پيشگيري از بيماري آنفلوآنزاي پرندگان از مصرف تخم‌مرغ نيم‌پز و خام نيز پرهيز شود. همچنين در صورت ديدن پرنده تلف شده درمحل زندگي خود، بلافاصله آن را به نزديكترين مركز بهداشتي درماني و ياخانه بهداشت اطلاع دهيد.

۱۱/۱۳/۱۳۸۴

ذهنم ابري‌ست . دلم بوي باران دارد . اما اين ابرها پوك و خشكند . امسال از باران خبري نيست . از همه بدتر هوريز اين گرماي بي‌پير است كه دست و دلم را مي‌لرزاند . خشك‌سالي اجتناب ناپذير است . اما بي‌وقتي شدن شكوفه‌ها و پشيماني سرما ... شما كه نديده‌ايد گريه‌ي دست‌هاي يخ‌زده‌ي كشاورز را ...
بخاري‌ها بي‌خودي ‌مي‌كنند و زيادي بودن خود را با گرما و بوي بدي كه مي‌پراكنند ، فرياد .
« در را باز كنيد ، پختيم !»
هوا آلوده‌است . من آلوده‌ام . دلم در هواي باران له‌له مي‌زند . ناودان‌ها از كسالت خميازه مي‌كشند . هيچ‌كس به فكر لاك‌پشت‌ها نيست . هيچ‌كس نمي داند فردا كه از خواب بر‌مي‌خيزند ، صبحانه‌شان چيست . پارسال ديدم لاشه‌ي متعفني را زير تنه‌ي نحيفش گرفته و با چنگال‌هاي تيز و دندان‌هاي بي‌رمقش به آن مُكال مي‌زند . امسال كه لاشه‌اي هم نيست ، چه بايد بكنند .
آسمان ابري‌ست . دلم هواي رقصيدن و خواندن زير باران را دارد .
« بارون مي‌باره جَر جَر وَر پشت خونه هاجر
هاجر عروسي داره دُمب خروسي داره »
بچه هاي اين دوره آواز نمي‌خوانند . باران را نمي‌شناسند و ترك‌هاي سرخ و خون‌آلودي كه از ميان سياهي چرك‌ها لبخند مي‌زدند .
آنها باراني مي‌پوشند . چكمه دارند . ماشين و سرويسي كه هر روز با بوقش خواب را از چشم‌شان مي پراند . آن‌ها نمي‌دانند دويدن زير باران چه صفايي دارد . نمي‌دانند ضربه‌هاي تَسمه‌ي آقا معلم روي دست‌هاي يخزده ، چه سوزشي دارد . نمي‌دانند فلك چيست و چاه مارموش‌هاي مُلا .
دلم بوي گريه دارد . مي‌خواهم همراه پيرمرد فقير منوجاني كه دارو ندارش را سيب‌زميني كرده و زيرخاك چال نموده مي‌سوزد . همان كه سرما همه‌ي محصولش را سياه كرد و لاشه‌ي آويزانش را كه زير سايه‌ي كپرش تاب مي‌خورد . دهنش بوي لاش مُردار مي‌داد .
اين گرما چه ارمغاني دارد ؟ كي ‌به فكر صبحانه‌ي لاك‌پشت‌هاست ؟
دلم مي‌سوزد . قرص‌هاي معده ديگر كارساز نيستند . بايد از داروخانه‌چي بپرسم " چيز تازه چه دارد ؟ "
مادرم مي‌گويد " كَل‌پوره بخور . شب بخيسان و صبح ناشتا ، ايستاده ، دستت را روي سرت بگذار و يك نفس ته ليوان را بالا بياور . چند روز بخور ، اگر جواب نداد !!!!!!!!!!!"
چه تلخي‌ي شيرين دارد كلپوره . اما من هنوز دلم مي‌سوزد .
مي گويند رييس جمهور به اين‌جا مي‌آيد تا جلسه‌ي دولت را كنار ما برگزار كند .
مي‌گويند رييس ارشاد عوض شده است .
مي‌گويند بهار انقلاب با محرم تواءم شده است .
مي گويند امسال نمي‌توانيم چراغان كنيم .
آن‌سالي كه با رمضان هم‌راه بود مي‌گفتند بهار قران و بهار قلب‌ها هم‌زمان شده . امسال را چه مي‌گويند .
دلم هنوز مي‌سوزد . بهمني آتش مي‌زنم و به سوختنش نگاه مي كنم و خودم را آن‌جا زير ساكتي شبستان مسجد جامع مي‌بينم كه از ترس و سرما به خودش مي‌لرزيد . صدايش مي‌كنم . مي‌ترسد و تن سوخته‌ي هم‌كلاسي‌ام را نشان مي‌دهد كه هنوز پَل پَل مي‌زند . چه دود دورنگي دارد بهمن . زير سيگاري پر از ته سيگار است و بوي گندش دلم را به سوختن وا مي‌دارد و بهمن تازه‌اي روشن مي‌كنم ؛ تا از بوي بد بهمن‌هاي سوخته فرار كنم .
دلم مي‌سوزد. آسمانش ابري‌ست و ابر‌ها چه پوك و سترونند . سرما ، تن به آغوش گرما نمي‌دهد و باد- نوزادشان -چه بي‌پروا همه‌جا را مي‌كاود .
10/11/84

۱۱/۱۰/۱۳۸۴

پرنده ، پرنده بود . اما نه مي‌پريد و نه مي‌خواند . مانده بود . هزار سال بيشتر داشت . اما هيچ‌وقت پير نشده بود . آهسته مي‌رفت و آهسته مي‌آمد و با هيچ‌كس كاري نداشت . اما همه به او كار داشتند . هر چه گم مي‌كردند در سراي او مي‌جستند و هر چه نداشتند از چشم او مي‌ديدند و او هيچ‌وقت اعتراض نمي‌كرد و نكرد . نگاه‌شان مي‌كرد و پوزخند مي‌زد . همين عصباني‌شان مي‌كرد و فحش مي‌دادند . او سرش را به زير مي‌انداخت و خودش را از معركه دور مي‌كرد .
پرنده پرنده بود . اما نه تخم مي‌كرد و نه بچه‌اي داشت و مي‌گفت دارم . به افق خيره مي‌شد و صداي هزار بچه در گوش‌هايش مي‌پيچيد و آن‌كه مي‌شنيد ؛ بعدا قسم مي‌خورد كه آن‌همه صدا را شنيده است . وقتي زياد پاپي‌اش مي‌شدند « چطور ؟ مگر مي‌شه ؟ »
آن‌كه شنيده بود ؛ صدف خالي حلزون را مثال مي‌زد . استخواني مجوف ، كه هزار سال از دريا دور بوده . اما هنوزم كه هنوزه ، وقتي به گوش‌ت بچسباني صداي دريا را مي‌شنوي .
پرنده فقط پرنده بود .اما نمي‌پريد . خودش كه مي‌گفت مي‌پرم . اما هيچ‌كس پريدن و پرپرزدنش را نديده بود . از جاهايي مي‌گفت كه هيچ‌كس نديده و از چيز‌هايي مي‌گفت كه حتا كولي‌ها هم در قصه‌هايشان نمي‌گفتند و او طوري نشان‌شان مي‌داد تا هر كه شنيده بود ؛ مي‌توانست قسم بخورد آن‌همه را ديده ، لمس كرده و مي‌توانست به جرات بگويد كه هيچ‌وقت دروغ نمي‌گويد .
پرنده پرنده بود . اما گوشت تلخي داشت . كم‌توقع بود . نه در جشن كسي شركت مي‌كرد و نه در عزا . پرنده پرنده بود . اما يك پرنده كه نبايد اين طور رفتاري داشته باشد . اين را هر‌كس كه زوري داشت و يا پولي و يا كمي مجوز نزديكي به او را گرفته بود ؛ مي‌گفت و مي‌خواست او را پرنده كند .
مي‌گفت: بايد بپرد .
مي‌گفت : ‌بايد تخم بگذارد
مي‌گفت : اين‌كه نمي‌شود ، اگر همه اين‌گونه باشند ، سنگ روي سنگ بند نمي‌شود .
و يا آنكه دوستش داشت و به دوستي انتخابش كرده بود . لبخند مليحي مي‌زد . نازي به تن اطواري‌اش مي‌داد و مي‌گفت … نه . نمي‌گفت . مي‌خواست او را به سان خودش درآورد و پرنده مي‌پريد .
براي همين ، پرنده ، هميشه پرنده بود و آن پرنده تويي كه هنوز هم پرنده‌اي .

۱۱/۰۴/۱۳۸۴

پیرزن همسایه روی پا گرد پله ها جلویش راگرفت ، صورتش را بوسید و با بغض پرسید
: مادرت بمیره
مادر ، چه آرزویی داري که شبا ، اینهمه ابوافضل ، ابولفضل می زنی ؟
زن نمی خواست بخندد، اما خندید و وقتی خداحافظی دیشب ابولفضل را به یاد آورد ، قطره ی اشکی گوشه ی چشمش جوشید و در حالی که می رفت گفت :دیگه صداش نمی زنم

۱۰/۲۵/۱۳۸۴

پشت پرده بود باد و سفیدي پرده را به بازی گرفته بود. پشت پرده بود باد .ترس‌زده و فراري از شب ، كه سنگين سنگين ، پشت در كمين كرده بود و باد ، می‌آمد و می‌رفت . پرده ،فارغ از اين همه ، می‌رقصید . می‌شنگید .گاهی باسن گرد و شکیل زني را نشان می‌داد و زمانی آن قدر پیشروی می‌کرد که تمام پستی و بلندای خوش هیکل‌ترين‌ها را و گاهي …. ، قلم را بر زمین گذاشتم و او را كه بي‌هوا مي رفت و نمي دانست به كجا مي رفت و چرا مي‌رفت و مست خود‌گويي بود ، رها كردم و به شوخ‌بازي پرده ،خیره شدم و او كه هيچ‌وقت نتوانسته بود بي‌توجهي را تحمل كند ، به سختي سنگيني قلم را از روي سينه‌اش پس زد و از ميان خطهاي موازي بيرون آمد و كنارم نشست و گفت :‌تو هميشه اين كار را مي‌كني ؟
پرده موجي خورد و موج رقصان رفصان تا وسط اتاق كشانده شد . دلم هري ريخت و چشمم سوختن قطره‌اي را تدارك ديد . گفت :‌با تو بودم !
بي حوصله‌تر از هميشه گفتم :‌حوصله‌تو ندارم .
باد پس نشست و دنباله‌ي تور عروسي بر درگاه ماند . عروسي كه نيامده رفت و …
: بود ، نبود ؟
: چي ؟
: بود . مثل من نبود كه باشم و نباشم . باشم كه هر وقت خواستي در ذهنت جولان بزنم و نباشم ، كه بود و نبودم برايت …
: جوصله ندارم
:من اين موج نيستم . پرده نيستم . باد نيستم . ‌من هستم ! چرا نمي‌خواي بفهمي ؟
باد رفته بود . پرده به نيستي ، پرده بودن افتاده بود . شب تا كناره‌ي پرده و مرز حائل نور و تاريكي رسيده بود و با اشتها مانده‌نور را بلع مي‌كرد و او …
- : برو
مثل هميشه نرفت . گريه نكرد . اشك‌ها را در پستوي بغض جا نداد . ايستاد . خير خير نگاهم كرد و محكم تر از هر فولاد آب‌ديده‌اي ، آهسته گفت : من هستم !
نه داد زدم و نه … نگاهش كردم . قلم را برداشتم و دفتر را .
- : من اين‌بار خط نمي‌خورم .
شايد پوزخندي بر لبم نشست و شايد …
- : ديگه خسته شدم . خسته از اين همه رفتن . از اين آمدن‌هاي تو‌خواسته . مانده از بماندن و نبودن . راحتم كن .
مثل من حرف مي‌زد . مي خواستم ورق بزنم ، دفتر را . داد زد : نه . بايد تكليفم را روشن كني . بايد …
نگاهش كردم . خنديد . خنده‌اي كه از التماس پر بود . خُش پاره شدن ورق ، تيره‌ي پشتم را لرزاند و او را . باور نمي‌كرد . به نگاهش خنديدم . اشك در حلقه‌خانه چشمش جمع مي‌شد . حوصله نداشتم . كاغذ را مچاله كردم . له كردم و او مثل هميشه گُم شد .
شب گرسنه‌تر از هميشه سنگين‌ي‌اش را بر پت‌پت فانوس پهن كرد .

۱۰/۱۸/۱۳۸۴

« چرا ؟ »


خوشگل بود . خوشگل‌تر از آن‌كه بتوانيد فكرش را بكنيد . نگاهش ، ميخ‌كوبت مي‌كرد و گردي صورتش ، زمين‌گير . دندان‌هاي مرتب و سفيدش ، تابلوي ايست هر نگاه بود . ابروهاي پر و مرتب شده ، پوست بي‌لك و سفيدي بي‌مانندش ، دام‌چاله‌اي كه هر كه مي‌ديد ، خودش را در آن مي‌انداخت.
ماندم . روبرويش نشستم . اما قد بلند مادرش نمي‌گذاشت درست تماشايش كنم . صندلي را از ميز جدا كردم و كج نشستم . حالا چشم‌هايم مي‌توانست راحت و هر طور كه مي‌خواهد و آن‌چه را كه مي خواهد ببيند و سير سِيل شود . نگاهش كردم . عسل چشم‌هايش را نوشيدم و شراب لب‌هاي سرخش را و آرايش ملايم چهره‌اش را و او مي‌ديد و مي‌خواست . طلب مي كرد نگاه تمجيد گرم را . اما … اين اما مرا كشت . امايي كه مدت‌هاست همراه من شده و هيچ جا دست از سرم بر نمي‌دارد .
« لامصب ، تو چهل وپنج سال داري و هنوز … »
نگاهم را دزديدم . نگاهش به طرف ساندويچ رفت – نگفتم ، داشت ساندويچ مي خورد كه ديدمش - نگاهم به طرف مادرش رفت و چادر گران‌قيمت او و گوشم به حرف‌هايي كه با صاحب ساندويچي مي‌زد . انگار پس از هزار سال هم‌ديگر را ديده بودند و حرفي نداشتند جز اينكه بگويند « فلاني هم ُمرد »
« اِه ، چطور ؟!»
« فلاني هم »
« نه ، كي ؟!»
يكي او مي‌گفت و يكي آن ديگري . گويي غير از اين دو ديگر كسي نبود و اين‌ها نيز بايد به هم‌ديگر آماده‌باش مي‌دادند .
ميخ دم‌پايي‌هاي سابيده صاحب ساندويچي شدم و پاي بي‌جوراب و كثيفش . اما من ننشسته بودم تا اين‌ها را ببينم . چشم‌هايم بي‌تاب همان نگاه بود و ذهنم تشنه مكيدن و لاس زدن . چرخيدم . نگاهم آن‌چه را كه او نمي‌خواست و نمي‌بايست ببيند ، ديد . چه تند و تند مي خورد و چه زشت . دهنش باز مانده بود و مچ مچ دهنش همه‌چي را در خود حل كرده بود و سرخي بي‌حياي گوجه‌اي كه روي لبانش مانده بود . نگاهم را برگرداند . نگاهش نگاهم را گرفت و حالم را فهميد . دهنش را پاك كرد . لقمه‌ي كوچكي از ساندويچ گرفت . اما … بي‌آن‌كه به بستني نگاه كنم . پولش را دادم و از در بيرون دويدم . و " چرايي " ناخواسته ذهنم را پر كرد . هرچند جوابش را مي‌دانستم . اما دست بردار نبود
" چرا ؟ "

۱۰/۱۰/۱۳۸۴


« كاشكي كلاهي داشت »


مثل هميشه هيچ‌كس نبود . هيچ‌چيز نبود و او مثل هميشه غر نزد « خدايا اگر صلاح مي دوني ، ديگه راحتم كن » .
مثل هميشه اول به آشپز‌خانه نرفت و كتري را روي بار نگذاشت ، ظرف‌هاي نشسته را نشست و از فرط خستگي و بي‌فكري بچه‌ها گريه نكرد . تازه خوشحالم شد كه هيچ‌كس نبود . گوني‌اش را روي زمين انداخت و كنارش نشست .
نخي كه خفت گلوي گوني را محكم گرفته بود ، باز كرد . مثل هميشه چشم‌هايش را بست و نيت كرد « خدايا …! »
دستش را به درون گوني برد و اولين تكه را لمس كرد . لطيف بود و نرم . چراغي در دلش روشن شد .« خوشبخت مي‌شه » دستش را پس و پيش كشيد . سر و ته آن پيدا نبود « يعني چيه ؟ خدايا…»
هميشه با اولين تكه نيت مي كرد و از رنگ و جنس و بزرگي و كوچكي آن سرنوشت آن را كه مي خواست حدس مي‌زد .
باز هم دستش را روي لطافت پارچه كشيد . باز‌هم از ماهيت آن چيزي نفهميد .« كاشكي مي‌فهميدم ، اون‌وخ … » چشم‌هايش را باز كرد . اما به دستش نگاه نكرد و داخل گوني . مي‌ترسيد با ديدن آن نيتش باطل شود . مي‌ترسيد وسوسه شود و تكه‌ي ديگري را بردارد . چيزي كه مطابق ميل و نيتش باشد . نه آنچه را كه اول از هر چيز زير دستش آمده . دوباره چشم‌هايش را بست . باز هم زمزمه كرد « خدايا … »
صداي موتورسيكلتي از پيچ كوچه پيچيد . از ديوارها و كناره‌ي در گذشت . زن چشم ‌هايش را باز كرد و
« اونقدر دَس َدس كردي تا اومد ، تا …»
وقتي او مي‌آمد ، به هيچ‌چيز رحم نمي كرد و به هيچ كس . گوني را زير بغل مي زد و همان طور كه مثل اجل معلق آمده بود ، مي‌رفت و حالا … چرخ‌ها مي‌چرخيدند و صدا …
زن فرز‌تر از سني كه داشت ، از جايش بلند شد . سر گوني را گرفت و به طرف حياط كشيد .
صدا ، صدا ، چرخ ها و باز‌هم صدا … انگار از سر كوچه تا اين‌جا ، هزار سال فاصله بود. تا گوني را پشت در انداخت و در را بست ، صد بار ُمرد و زنده شد و مثل ُمرده‌هاي جان به پشت ، پشت در وا‌ رفت .
« مي‌فهمه . خر كه نيست . خودش شيطونو درس مي‌ده ، اونوخ من … »
صدا هنوز نرسيده بود . هنوز ديوارهاي كوچه را مثل گوش‌هاي زن مي‌دريد و جلو مي‌آمد . زن مي‌خواست از پشت در بلند شود . مي‌خواست مثل هميشه خودش را به آشپزخانه برساند تا وقتي آمد ، شك نكند . اما رمق از دست و پايش رفته بود و قلبش مثل ُدهل مي‌كوبيد . به خودش فشار آورد و سعي كرد از جلوي در دور شود . پاها تا وسط آمدند و ديگر … كمرش را به كمك گرفت و مثل بچه اولش كه هيچ وقت چاردست و پا نرفت ، كون‌خز ، كون خز تا وسط سالن كشيد و آنجا از حال رفت . صدا تا جلوي در رسيده بود و نفس زن تا زير زبانش .
« كاشكي يه تيكه‌شو به خودم مي‌داد . كاشكي مي‌ذاشت يه خورده نيگاشون كنم . كاشكي يه قرون از پولشون به خودم مي‌داد . كاشكي … »
او مي دانست ، زن هر پنجشنبه به خانه‌هايي كه از قديم‌الايم مي‌شناختشان ، مي‌رود و مي دانست آنها علاوه بر چند توماني كه كف دستش مي‌گذارند ، كهنه لباس‌هايشان را هم به او مي دهند و زن مي‌دانست او هر جمعه ، گوشه‌ي جمعه بازار بساطش را پهن مي‌كند و تكه‌اي همه را مي‌فروشد .
صدا به جلوي در رسيد و زن ناليد « به زمين گرم بخوره ، همه‌شونو مي‌ريزه رو زرورق »
صدا روي زن آوار شد و خانه را پر كرد . زن بغض خفه شده را رها كرد . صدا از هيبت بغض ترسيد و از خانه به در رفت .از جلوي در گذشت . زن بغض را مهار كرد . ساكت شد . صدا از اولين خانه گذشت . دومي ، سومي . نفس زن برگشت . پاهايش جان گرفت . صدا جلوي خانه‌ي چهارم كه رسيد خفه شد . زن به خودش ، به ترسش و به گريه كردنش ، خنديد . نه انگار كه نفس تا زير زبانش رسيده بود و نه اينكه پيري كمرش را خم كرده باشد . مثل تازه‌جوان‌ها از جايش بلند شد . گوني را وسط كشيد . كنارش نشست « خدا كنه جابجا نشده باشد »
دستش را داخل گوني برد . هنوز اولين تكه بود . همان طور لطيف ، نرم . كسي گفت « زود باش »
كسي ديگر خنديد و گفت « به‌به ، چه پروپيمونه »
زن فكر كرد ، فكر خودش است كه پيش از ديدن تكه‌ي لطيف دارد نيت او را تاويل مي كند . خنديد . تكه را جمع كرد . تكه ،آن‌قدر لطيف بود كه ميان دست هاي چروكيده‌اش جمع شود . « چه طالع كوچلويي داره اين كوچولو دختر من »
هنوز حرفش تمام نشده بود كه سياهي دستي ، دستش را پس زد . گلوي گوني را جسبيد و آن را از جلوي زن برداشت و به طرف در رفت
« كجا بود ؟ چه جوري اومد ؟ ».
نفس زن همراه گوني از در بيرون رفت و نشئه‌ي صداي او كوچه را پر كرد .
« نره خر نشئه ، موتورو بيار جلو ، سنگينه »
نفس از صداي نكره‌ي مرد ، ترسيد و به داخل سالن برگشت . زن زير آوار صداي موتور دستش را باز كرد . سرخي شورت زنانه‌اي به او خنديد . زن گونه‌اش را خراشيد و كسي با طعنه گفت « بهتر از اين نمي‌شه ، بايد كُلاشو بالا بزنه »
زن با گريه گفت « كاشكي كلاهي داشت »

19/1/ 84

۹/۲۶/۱۳۸۴


تقديم به بم و همه‌ي عزيزاني كه دو سال قبل خاك زمين‌گيرشان كرد و هنوزم كه هنوز است كسي برايشان كاري نكرده است

شايد بمبي منفجر شد و صدايي به عظمت همه ي صداهايي كه هيچ وقت نبوده ، پرده هاي گوش مرد را
پاره كرد . و شايد … وحشت زده از جايش بلند شد . همه جا تاريك بود . فكر كرد مثل هميشه خواب ديده . فكر مي كرد هنوز هم خواب است . صدا هنوز بود و لرزه هايي كه همه چيز را مثل پر هاي بالشي كه از سر شوخي پاره كرده باشي توي هوا معلق كرده بود . بوي خاك و صداي سقوط . از جايش نيم خيز شد .بيدار بود . به نظرش رسيد فرياد مي كشد و كسي را صدا مي زند . كي ؟ به اطرافش نگاه كرد . هيچ چيز ديده نمي شد . بچه ها ؟! بچه اي نداشت . اون لامصب نازا بود . خودش كجاست ؟ صدايش كرد . صدايي نبود . سعي كرد بفهمد چه اتفاقي دارد مي افتد . اما ذهنش كار نمي كرد . صدا هنوز بود و ساختمان مثل گهواره اي به اين طرف و آن طرف تاب مي خورد . كجا بود . ؟ او كجاست . هيچ وقت به فكر او نبود و حالا . .. فرياد كشيد صدايش كرد . نيم خيز شد خودش را به طرف جايي كه او هميشه مي خوابيد كشاند . وسط راه ماند "بگذار بره "
" بره ؟"
ماند . هيچ چيز ديده نمي شد . هيچ صدايي نمي شنيد . دلش تاب نياورد .
" خودتو نجات بده "
از جايش بلند شد . انگار كسي توي تاريكي در كمينش باشد ؛ با ضربه اي از جا بلندش كرد و به جايي كه نمي‌دانست كجاست ؛ پرت كرد . ترسيد فرياد زد " كجايي ؟"
هيچ كس جواب نداد . سعي كرد خودش را كنترل كند و با وجود آن‌همه تاريكي ، در را پيدا كند .
"در ؟ "
دستش را به اين‌طرف و آن‌طرف ماليد . چيزي زير دستش بود . كتابش .
" پس من كنج اتاقم و در بايد اون روبرو باشه "
سينه خيز به طرف در رفت .باز هم به ياد او افتاد . ماند . كسي فرياد زد
" ولش كن ، مگر يه عمر نمي‌خواستي از شرش راحت بشي "
زمين ، درياي خروشاني شده و وقت ماندن نبود . از جا بلند شد وسعي كرد در مسير موج حركت كند . ديوارها به چرق چرق افتاده بودند . بايد برود . مي رفت . يك قدم به جلو ، سه قدم به عقب
" برو ، برو "
اما او ؟
" برو برو "
ديوار روبرو خم شد و مثل موجي كه به آخر راه رسيده باشد ؛ از هم پاشيد . ترس زمين‌گيرش كرد
" برو "
اما او ؟‌
" برو لامصب ، برو "
مي‌رفت نمي‌رسيد . باران خاك و سنگ به خفقانش انداخته بود . گوشه‌ي سقف ريخت ، او خودش را از زير آوار كنار كشيد . در يك آن ، نور قرمزي همه جا را پر كرد . او را ديد . وسط رختحواب نيم‌خيز مانده بود . به طرفش دويد و فرياد زد "‌بلند شو "
شنيد ؟‌ پس چرا تكان نخورد . عصباني شد و فرياد زد "حالا وقت قهر و ناز نيست ، پاشو "
گوشه‌ي ديگر سقف خودش را از قيد ديوار رها كرد . سرش به خارش افتاده بود و عطسه ...
" اه ، َاپشششووو ...پاشو لامصب ! "
زمين لرزيد، او چرخيد . موج مثل بچه‌اي گرفت و به ته اتاق پرتش كرد . همان جا كه او بود . حالا ديگر دري نبود ، ديواري نبود و مي‌توانست از هر طرفي خودش را نجات دهد . اما او !
" برو لامصب ، برو "
رفت ، يا نرفت ؟ اما او ! بيچاره !
آسمان برق زد . او يك آن به جاي زن نگاه كرد . دستش را به طرف او دراز كرده بود . بر گشت . نوك انگشت‌هايش را گرفت و گوشه‌ي سقف و تنها ديواري كه مانده بود اسيرش كرد .
صدا رفته بود و لرزه‌ها . همه‌جا ساكت بود . او بود و تاريكي . گوشش مي‌سوخت . موج انفجار پرده‌هاي گوشش را پاره كرده بود . صداي جنگ و توپ و فرياد و فرار ... كجا بود ؟
گفتند : بايد عملت كنيم و معلوم نيست بتوني دوباره بشنوي ، قبول مي كني ؟ "
سرش را تكان داد . كجا بود ؟ تاريكي . سياهي . قير . سكوت . اتاق عمل ؟ بعد از عمل ؟ دستش را روي گوشش كشيد ... " عملت خوب بود . حالا مي‌توني بشنوي ، ولي هر صداي شديد ..."
چيزي توي دستش تكان خورد . كسي كف دستش را مي‌خاراند . نوك انگشت‌هاي او. ؟ زلزله . بوي خاك . آوار ، او ...
" كجايي ؟ "
هيچ‌كس جواب نداد . شايد هم نشنيد . دست دوباره تكان خورد . يعني شنيده بود ؟
" زنده اي ؟ "
" اي كاش نبود "
" نبود؟"
او بود كه گفت ، يا كس ديگري بود كه ...؟ انگشت‌ها تكان خوردند . " مي خواد ببينه زنده‌م يا نه ؟ !" جوابش را نداد . زن به گريه افتاد و او جيغ كشيد " ولم كن ، دست از سرم وردار ، بابا من هر چي بايد مي‌كشيدم ، كشيدم . ولم كن . مي‌فهمي . ديگه هيچ‌چي نمي‌خوام . بايد بري . ديگه نمي‌توني بموني . نمي‌خوام بموني . مي‌فهمي ،. ولم كن "
هنوز حرفش تمام نشده بود كه گلوله كاتيوشا درست روبرويشان به زمين خورده بود و صدا ، لرزه و سكوت ...
خاك زمين گيرش كرده بود و فقط سرش آزاد بود .فرياد كشيد "‌سيد ،‌سيييييييييييييييييد ! " صداي خودش را نشنيد اما خاك‌هايي كه روي سرش را پوشانده بودند ، نرم نرم از كنار گوشش به پايين سريدند و روي بازوهايش نشستند . " نبايد تكان بخورم وگرنه ... "
دستي كه توي دستش بود باز هم كف دستش را لمس كردند . مي‌خواست بپرسد "‌زنده اي ؟‌ " اما از ريزش خاك‌هاي بالا ترسيد و آهسته ناخن‌ها را فشار داد . دست به لرزه افتاد " زنده‌س "
زنده بود . باز هم عزراييل را شكست داده بود . باز هم ... فكر مي كرد هنوز هم در خط اول جبهه است و ... اما دست و حركت بي‌رمق انگشت‌هايي كه كف دستش را خراش مي‌داد ؟
« سيما ؟! … سيما ؟ … سي‌ي‌ي‌ي‌ما !!!!!!!!!!!! لامصب جواب بده … من نمي‌شنوم . دوباره كر شدم . يادت نيست ؟ دستمو تكون بده . سيم‌م‌م‌ما‌آ‌آ‌آآ‌آ‌آ‌… »
« تو كه دوستم نداشتي ؟ تو كه بعد از اون‌همه سال كه همرات موندم و همه‌چيزمو به پات ريختم همين دوساعت پيش ، داد مي‌زدي " برو ، برو دست از سرم بردار . خسته‌م كردي !" يادت نيس ؟
خاك شُره مي‌كرد . سينه‌اش مي‌سوخت . تاريكي عذابش مي‌داد و از همه بد‌تر آن سكوت لعنتي . نُك انگشتان بي‌رمق او را لمس كرد. گرم بودند .
داد زد « دوستت دارم سيما . مي خوامت سيما . دروغ گفتم . بد كردم . اونا همه به خاطر اون‌همه محبتت بود . محبت‌آيي كه نمي‌تونستم جبران كنم . … مي‌شنوي ؟ هستي ؟ سيما … سيماآآآآآآ ! ؟»
مي دونم چي مي خواي بگي . مي‌فهمم داري آهسته اهسته اشك مي‌ريزي و مي‌گي « مگه من چي‌گفتم ؟ چيزي ازت خواستم ؟ توقعي كردم ؟ هشت سال هر روز راه بيمارستاناي مختلفو گز كردم و همه‌ي اميدم اين بود كه خوب بشي . اون‌قدر زخماي تنتو با بتادين شستم كه دستم پيس شد و سراندرپام بوي بتادين مي‌ده . اون‌قدر پشت دراي اتاق عمل گريه كردم و صورتمو خراش دادم كه صورتم از ريخت افتاد . كمرم زير هر بار تا پاي مرگ رفتنت خم آورد . پوستم شل شد . وارفت . گوشت تنم ريخت و حالا … »
« بد كردم سيما . غلط كردم سيما . توبه كردم . سيماآآآآآآآ … مي‌شنوي ؟ تحمل كن . كم‌كم نفس بكش . اگر مي‌توني پارچه‌اي چيزي بگير جلو دهنت . سيما … مي‌شنوي ؟ من نمي‌شنوم . هيچي نمي‌شنوم . سيما آآآآ؟
پس اين ستاره‌ها كجان ؟ نكنه كور شدم ؟ سيما يه چيزو مي‌گي ؟‌… دكتر آخري چي‌گفت ؟ چرا وقتي از در اتاقش اومدي بيرون چشات سرخ بود . چرا جواب‌مو ندادي و خودتو زدي به اون راه ؟ سيما ؟ …گفت كور مي‌شم ؟ مي‌ميرم ؟ سرطان دارم . شيميايي رو چشام اثر گذاشته ؟ چي‌گفت ؟ حرف بزن . ؟!»
« هيچي نگفت . هيچي ! فقط سرشو تكون داد . وقتي اشكامو ديد ، پرسيد " بعد از جانبازي باهاش عروسي كردي ؟ " سرمو تكون دادم " آره " دلش برام سوخت . عكستو از رو جعبه‌ي چراغاش بر داشت و همون‌طور كه رو صندليش مي‌نشست گفت " سر از كار شما در نميارم . اون مي‌ره جبهه و الكي الكي همه چيز‌شو مي‌ده و تو همه‌ي جوونياتو پاي بوته‌ي ستروني مي‌ريزي كه هيچي نداره ، آخه چرا ؟ كه چي‌بشه ؟ »
« هيچي ، برو خدارو شكر كن كه جنگي بود و جانبازي كه از زور پيسي بيايه و جمعت كنه . وگرنه بوي ترشي خونه‌ي پدرت همه‌رو فراري مي‌داد . تازه از كجا معلومه كه چرا عروس نشده بودي ؟ چرا تن به اون‌همه جووني كه دور وبرت بود نداده و منو قبول كردي ، ها ؟ … نگو " به خاطر خدا " كه حالم به‌هم مي‌خوره
… داره حالم به هم مي‌خوره ، سيما . همون نيست كه دل و روده‌م بالا بيا … يه كاري بكن . دسمالي بيار ، ظرفي ، چيزي … سيما من نه چيزي مي‌بينم و نه چيزي مي‌شنوم . تو چي ؟ … تحمل كن سيما . من قبلنم اي‌جوري شدم . همون روزي كه اون بمب لعنتي افتاد تو سنگرمون . گم شدم . زير اون‌همه خاك دفن شدم . ولي تحمل كردم . نا‌اميد نشدم . نااميد نشو سيما . الان ميان كمكمون . نمي دونم چطور شده . نمي‌فهمم چرا بعد از هزار سال اين خونه رو سرما خراب شده . شايد خرابكارا باشن . شايد منافقا بمب گذاشتن . اما چرا ؟ مگر من كي‌هستم ؟ كي‌بودم كه … تموم مي شه سيما . صبر كن . دستمو تكون بده . دستتو تكون بده . ببين هر طور كه شده ما هستيم . زنده‌ايم . ما همديگه‌رو داريم . ما برا هم ساخته شديم . ما … سيما مي شنوي ؟ دستمو تكون بده . اگه ، ها يه تكون ، اگر نه ، دوتا . … آره آره . نخند سما . از دستم در مي‌ره . از اون همه زندگي تو بيمارستاناي تهرون همين " آره " برا من مونده … شنيدي چي‌گفتم ؟ …
ها ، خوبه ... من دوباره كر شدم ؟ … نه ! … هيچ صدايي نيست ؟… صداي ماشين ؟ … گريه ؟ … شيون … نكنه تو هم كر شدي ؟ صداي بدي بود . بدتر از صداي انفجار اون بمب لعنتي . سيما انگشتت تكون بده … صدامو مي‌شنوي ؟ هستي ؟ … هستم ؟ … نكنه هنوز تو اون سنگر لعنتي هستم ؟ نكنه تو نبودي ؟… نگو نه سيما . نگو . دستتو يه بار تكون بده … نه ، دوبار نه . همون يه بارو مي‌فهمم . سيما يه بار بود يا دوبار ؟ سيما ؟ … من با تو عروسي كردم . جشن گرفتيم . بردنمون زيارت . بهمون وعده دادند . گفتند خونه مي‌ديم ، حقوق مي‌ديم … يادته . اون سفر يادته ؟ من نمي‌شنيدم . تو گوشم شده بودي . لب دريا يادته ؟ صداي بچه ها ؟ زنا مردا ، موجا ، باد ، طوفان … من مثل همين حالا بودم . نمي‌فهميدم . تو مي‌ترسيدي . خودتو به من آويزون كرده بودي و اشك مي‌ريختي و من داد مي‌زدم برو ، برو ، هرزه هرزه هرزه . كي‌بود ؟ كي‌بود سيما ؟ اون‌شب يا امشب ؟ تكون بده ؛ تكون بده لامصب . يه كاري بكن . سيما بگو من تو اون سنگر نيستم . بگو من سال ها با مرگ دست‌و‌پنجه نرم كردم تا يه روز خوب بشم و حبران زحمتاتو بكنم . …
سيما ؟ چرا نمي‌گي ؟ … يعني من اين‌همه سال تو اين سنگر دفنم ؟ يعني تو و اون همه درد و عذاب تو فكر من بود ؟ … يعني امشب دعوا نكرديم ؟ تو گريه نكردي ؟ التماس نكردي كه بگذارم تا صبح تو اتاقم بموني و صبح بري ؟ … يعني من خراب شدن خونه و آوار سقف و دفن شدنمونو تو رويا ديدم ؟ پس انگشتا چي ؟ …انگشتن سيما ! بازيت گرفته … تكونشون بده ؛ خواهش مي كنم … نخوا انتقام بگيري ، نخوا جبران كني ؟ من مريضم سيما ! شيمياييِ هفتاد و پنج درصد . تو كه بهتر از همه مي‌دوني … اين همه سال صبر كردي و دم نزدي حالام … سيما ، تكون‌شون بده . خواهش مي كنم . نذار من داد بزنم . بالا سرم پر خاكه . داد كه مي‌زنم شُره مي كنن پايين . همين حالام تا جلوي دهنم اومدن . ببين زبونمو كه در مي‌آرم ماليده مي‌شه رو خاكا . شورن ، ترش و يه جوري خوشمزه‌ان ، سيما؟… سيما ؟ س‌ي‌ي‌ي‌ماآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاا

۹/۲۵/۱۳۸۴

كولي‌ي با پسر خود ماجرا مي‌كرد كه تو هيچ كاري نمي‌كني و عمر در بطالت به‌سر مي‌بري . چند بار تو بگويم : كه معلق زدن بياموز ، سگ از چنبر جهانيدن و رسن بازي تعلم كن تا از عمر خود برخوردار شوي . اگر از من نمي‌شنوي ، به خدا تو را به مدرسه اندازم تا آن علم مرده‌ريگ ايشان آموزي و دانشمند شوي و تا زنده باشي در مذلت و فلاكت و ادبار بماني و يك جو از هيچ‌جا حاصل نتواني كرد .

عبيد زاكاني

۹/۱۸/۱۳۸۴


مي ترسم . هميشه مي ترسم . از خودم مي ترسم . از تو مي ترسم . از او مي ترسم . از زمين ، از آسمون . از همه چي مي ترسم . بايدم بترسم . شما هم بايد بترسين . نمي ترسين ؟ نبايدم بترسين . شما كه نديدين من چي ديدم تا بترسين . . حالا كه من مي گم . ديگه ترسي نداره . فقط من كه ديدمش بايد بترسم و مي ترسم . مي ترسم حتا اسم شو بيارم . مي ترسم دوباره پيداش بشه . مي دونين چه جوريه ؟ يه تنه درخت . تنه اي كه دور خودش حلقه زده . يه تخته شده و او مده بالا و به جاي شاخ و برگ ، يك كله ي سه گوش و گنده ، ذُق زده تو چشمات و دو شاخه‌ي زبونش ، هي ميره تو ، هي ميا بيرون . نديدين؟ من ديدم . ديدم و چقد ترسيدم . او نقد كه تو شلوارم خرابي كردم . داغ شدم . اول خوشم اومد . كيف كردم . بعد كه يخ كرد . مشمئز شدم . از خودم بدم اومد . اونوخ اون ديگه نبود . رفته بود . اون اولا نمي فهميدم . اما حالا ديگه مي فهمم تا تو شلوارم خرابي نكنم نمي ره . چه جوري ديدمش ؟ خب مي‌ترسم باور نكنين . مي‌ترسم ول كنين برين و دوباره من تنها بشم . نمي‌دونين تنهايي چه درد بديه . نيست ؟… اون وختا منم همينه مي‌گفتم . خدا بيامرزه رفتگون‌تونه پدرم هميشه مي‌گفت " قدر عافيت كسي داند كه … " حتما بقيه‌شو مي‌دونين . خب منم هميشه مي‌گفتم دلم مي‌خواد تنها باشم . مي‌گفتم دلم مي‌خواد سر بذارم به يه بيابون و اون‌قد برم تا ديگه هيچ‌كس دستش به من نرسه . مي‌گفتم كاشكي مي‌شد من يه درد بي درمون بگيرم تا يه جايي قرنطينه‌م كنن و يا ببرنم زندون . اما خدا به روزتون نياره . از وختي اونو ديدم ـ‌ بگذارين اسمشو ني‌آرم ـ . از وختي برا اين و اون تعريف كردم كه چي ديدم و آوردنم اينجا ، دلم لك زده كه يه جايي باشم كه يكي برام حرف بزنه يا من حرف بزنم و اونا گوش كنن …
اما هيشكي نيست . تازه وختي‌آم هستن ، يا يكي مثل شما پيدا مي‌شه و اون‌قد من از اين‌طرف و اون طرف حرف مي‌زنم تا حوصله‌ش سر بره و آهسته مي‌زنه به چاك يا …
كجا بودم ؟ بعله داشتم مي‌گفتم … سيگار داري . اه . خُب لاكردار معلومه كه دارن … مي‌شه يه نخ سيگار بهم بدين . مي‌دونين زنم نمي‌گذاشت سيگار بكشم . راستشه بخواين منم خيلي سيگار مي‌كشيدم . طوري كه خودمم از بو خودم بدم مي‌اومد و قبول دارين كه سيگار خودش اصلا بد نيست ، فقط بوي بدي داره . من يه آدم مي‌شناسم 80 سال سيگار كشيد ، يعني اولش چپق مي‌كشيد . اونم چه پكي مي زد . بعدم كه ديگه سيگار مد شد روزي سه، چار تا پاكت اونم از بدتريين‌آش . حالا سيگار شما چي هست ؟ …
اِه شمام كه سيگارتون مستضعفيه . مي‌دونين همون رفيقم مي‌گفت ، همون كه روزي سه چار تا پاكت سيگار مي‌كشيد . مي‌گفت : سيگار اي ارزون خيلي بهترن ، چون عطر ندارن . برا من كه فرق نمي‌كنه . از وختي انقلاب شد ريه‌هام بين‌المللي شده. آخه يه روز سيگار تير مي اومد ، يه روز تيربار و يه روز دي و بهمن و اسفند و ُخب . .. اون اولا نمي‌كشيدم بعدش .... دارين پا به پا مي‌كنين . دسشويي دارين يا ... واي كه من هر وخ يكي رو پيدا مي‌كنم و مي‌خوام براش حرف بزنم ، ديگه …
ببخشين . يه خدا ببخشين . باشه مي‌گم . بذارين يه پك ديگه بزنم اون‌وخ … نمي‌دونين از اين‌كه سيگارمو هول هولكي بكشم چقد بدم مي‌آ. دم بايد سيگار كم بكشه خدا بيامرزه رفتگون‌تونو پدرم مي‌گفت سيگار سه تا ؛ يكي صبح ، بعد از صبحونه ، يكي بعد از نهار و آخري‌شم بعد از شام . اونم تكيه بدي رو متكا و يه پاتو بندازي رو اون پا و دستتو بذاري زير سرت و يه زير سيگاري طلايي تمييز بذارن جلوت و هاي هاي هاي … ولي برا ما كه خوره سيگار شديم ؛ نه . ما فقط مي‌خوايم دود كنيم . مثل ِِترناشاي قديمي . شمام سيگار مي‌كشين ؟ … اِه چه ديوونه‌م من . خب اگه نمي‌كشيدين كه پاكت سيگار تو جيب‌تون نبود . خلاصه … نكنه سيگاري نيستين ؟ آخه بعضيا وختي مي‌آن اين‌جا يه پاكت سيگار مي‌ذارن تو جيب‌شون تا بتونن با ما سر حرفو باز كنن . باور كن من آدمايي همين‌جا مي‌شناسم كه خيلي بي‌معرفتن . سيگارو مي‌گيرن . بعضي وختام دو تا و سه تا مي‌گيرن و بعدشم مثل دست خر سرشونو مي‌ندازن پايين و مي‌رن تا به يكي ديگه برسن و يا برن يه گوشه‌اي كون به كون آتيش‌شون بزنن و فوت‌شون كنن تو هوا . باور كن تا حالا با چند تا از اين بي‌معرفتا دعوامون شده . آخه معرفتم چيز خوبيه . نه اينكه بي‌سواد باشن يا دهاتي ، نه ، سواد دارن . خونواده‌هاشون كه مي‌آن از اون خر پولان ولي ...مي‌بينين . آها اين زخمو ... اِه بازم كه دارين پا به پا مي‌شين والله ... خوب مي‌دونين . اونقد حرف تو دلم جمع شده كه ... بايد ببخشين . دست خودم نيست . خب كجا بودم ، بعله ...ببينم شما دانشجويين ؟ آخه غير از دانشجو جماعت كس ديگه‌اي ... نيستين ؟ گفتم ! به سن و سال‌تون نمي‌آد كه دانشجو باشين . ولي … خب برا چي مي‌خواين با من حرف بزنين؟ . يعني قصد جسارت ندارم ولي ... مار گير كه نيستين ؟ هستين ؟ واي اسم‌شو آوردم . همش تقصير شماس . يعني ... خب ولش كن ، نه شما اسم اون لعنتي رو آوردين و نه من . مگه نه . مي‌دونين . آخه گفتم كه اسم‌شو نيارين . نگفتم . واي چقد دلم درد گرفته . مي‌دونين من دارم مي‌ترسم ؛ مي‌ترسم . همون اول گفتم كه بايد جاي من باشين ؛ بايد اون تنه‌ي درختو ببينين تا مثل من بترسين . الان پيداش مي‌شه . مي‌غلطه و همه چيزو زير خودش له مي‌كنه . چه بوي‌ام داره . حس مي‌كنين . ؟ انگار چاه ُمبالو كشيده باشن . لامصب كم كه نمي‌خوره . من كه دارم از بوش خفه مي‌شم شما چي ؟ دهنشو مي بينين ...واي و اي و اي .
نه صبر كنين . .. من كه گفتم نبايد اسم‌شو بيارم . خب مي‌دونين ... واي واي واي
6/11/82

۹/۰۷/۱۳۸۴

« شاه ماهي‌ها »


دو ساعت بيشتر بود كه اصغر آستين‌ها و پايين پيراهنش را گره زده بود و آن را مثل دولي رو به جريان آب گرفته بود تا بلكن ماهي بگيرد و ما روي پله‌ي آخري پاياب قوز كرده بوديم و از برق برق آبي كه انگار ايستاده بود ، انتظار ماهي داشتيم . پاياب تاريك بود . سرد بود و ما همگي لخت و خيس .
هميشه ، وقتي از آب يرون مي‌آمديم ، قبل از آنكه سرما به جانمان بگيرد ؛ فورا ازپاياب بيرون مي‌رفتيم و زير آفتاب داغ قوز مي‌كرديم تا تنمان خشك مي‌شد و دوباره …
لب‌هاي اصغر از سرما كبود شده و مي‌لرزيد . اما جُم نمي‌خورد . هركي دهنش را باز مي‌كرد تا حرفي بزند يا نفس بلندي مي‌كشيد اصغر جيغ مي‌زد و فحش مي داد و اگر مي‌ديد كه طرف ناراحت شده و ممكنه دعوا را شروع كند ، با التماس مي‌گفت «لامصب اومده بود تو دهنش، تو كه حرف زدي دررفت .جون مادرتون حرف نزنين ، شايد اين‌دفعه بشه »
اصغر از همه‌ي بچه‌هاي كوچه دراز‌تر بود و لاغرتر و با اينكه از همه بزرگتر بود ، اصلا جان نداشت و از همه چي مي‌ترسيد . از تنهايي ، تاريكي ، دعوا . حتا كاراته بازي‌ هم نمي‌كرد . يعني اول مي‌آمد جلو ، شاخ و شانه‌ هم مي‌كشيد . اما وقتي مي‌ديد گروه مقابل گردن كلفت‌تر هستند و ما داريم كتك مي‌خوريم ، آهسته آهسته مي‌زد به چاك و در مي‌رفت .
.
پيراهن اول شل و ول روي آب مي‌ماند و همراه حركت آب به رقص مي‌افتاد . اما اصغر صبر مي‌كرد . وقتي خيس مي‌خورد ؛ دهن آن را بازتر مي‌گرفت . آب كم‌كم در آن جمع مي‌شد . انگار جان مي‌گرفت ، گرد و قلنبه مي‌شد و مثل اصغر سينه‌اش را جلو مي‌داد « مگر شهر هرته ، نمي‌ذارم بري . من … » اما آب بيدي نبود كه از اين بادها بترسد . كم‌كم از كناره‌هاي پيراهن بيرون مي‌زد . مي‌آمد روي پله‌ها ، همه‌جا را خيس و گل‌آلود مي‌كرد و از پشت اصغر، راه خودش را ادامه مي داد و هر چه مي‌گفتيم « بابا ، ماهي‌ها عقل دارن ، مي فهمن . مثل تو خر نيستن كه » نه مي‌فهميد و نه قبول مي‌كرد ومي‌گفت « اين‌همه ماهي ، يعني يكيش قسمت ما نيس »
اين كار هميشگي‌اش بود . هر وقت ، چشم مادر‌هايمان را دور مي‌ديديم و از زور گرما مي‌آمديم اين‌جا آب‌تني ، هنوز دو تا غوطه نخورده بوديم ، يادش مي‌امد كه دكتر گفته بود « اگه مي‌خواي خوب بشي بايد ماهي بخوري . ماهي تازه» و بنا مي‌كرد به التماس كردن . چه التماس‌هايي ، دل سنگ آب مي‌شد . اگر هم التماس‌هايش كاري نمي‌شد ، با جيغ و دعوا همه را از آب بيرون مي‌كرد و خودش آن‌قدر مي‌ماند تا مادر‌هايمان با فحش و دعوا به دنبالمان بيايند و يا حوصله‌ي يكي سر برود و با دعوا او را از آب بيرون بكشد . حالا كاشكي چيزي گيرش مي‌آمد .
گفتم « اصغر آب همه جارو گرفت ، الان اگه يكي از زنا بيا رخت‌شوري ، پدرمونو در مياره ، جون مادرت بيا بريم … »
هنوز حرفم تمام نشده بود كه اصغر جيغ زد « يا ابوالفضل . هچي نگو . جون مادرت… نگا كنين »
ماهي سياه و بزرگي ، آهسته آهسته ، داشت از تاريكي بيرون مي‌آمد . سرش را چپ و راست مي‌كرد و مثل بچه‌هاي كوچكي كه گشنه هستند و دنبال سينه‌ي مادرشون مي‌گردند ، دهن گشادش را تند تند به هم مي‌زد . پيراهن را ديد و سُر خورد طرفش . چشم‌هاي اصغر برق زد . زبان از دهنش بيرون افتاد . يك چشمش به ما بود و التماس مي‌كرد و چشم ديگرش به ماهي كه خيلي گنده بود و هيچ‌كس تا حالا ماهي‌ي به اين بزرگي نديده بود . ماهي مي‌آمد . آب زير سنگيني تنش لب‌پر مي‌خورد .آهسته گفتم « شاه ماهيا … »
داشت حسوديم مي‌كرد . به بقيه نگاه كردم . آنها هم همين‌طور بودند . دلم مي‌خواست تكان بخورم . دلم مي‌خواست دستم را بالا ببرم ، تو دلم دعا كردم ماهي برگردد . بترسد و داخل پيراهناصغر نرود .همه نفس‌گير شده بوديم . هيچ‌كس پلك نمي‌زد . ماهي پيراهن را ديد . شايد از سياهي‌اش ترسيد . ايستاد . اصغر لب‌هايش را مثل وقتي سوت مي‌زند غنچه كرد . دستش مي‌لرزيد . تمام تنش مي‌لرزيد . هر وقت اين‌جوري مي‌شد ، از حال مي رفت . با خودم گفتم « كاشكي مي‌شد برم تو آب ، اگه بيفته ، اگر … »
اصغر از نگاهم همه چي را فهميد . با همان يك چشمي كه رو به ما داشت ، دلداريم داد . التماس كرد ، تكان نخورم . ماهي عقب نشست . باور نمي‌كرد چيز به اين گندگي غذا باشد . هرچند پيراهن اصغر بوي همه چي مي‌داد اما … شايد خدا دعايم را قبول كرده بود . حالم از خودم و از حسودي هايم بهم خورد . با خودم گفتم « تو چقد بدبختي ، بدبخت ، اين برا اون بدبخت دوايه ، اونوخ تو … خاك بر سرت كنن »
ماهي دلش نمي‌آمد برود . مثل وقت‌هايي كه خودم كنجكاو مي‌شدم ، كنجكاو شده بود تا چند و چون اين غذاي گنده را نفهميده به خانه‌اش بر نگردد . دوباره دعا كردم . پيش خدا التماس كردم تا ماهي را برگرداند . دلم مي خواست اونقد كوچك بودم و يا دو تا بال داشتم تا از بالاي سر اصغر و كناره‌ي چاه خودم را به ماهي برسانم و كيشش بدهم به طرف پيراهن . اما نمي‌شد كه . گفتم پيش خدا التماس كنم تا شايد بشه . اما انگاراصغر با چشم‌هايي كه پر از اشك بود گفت « هميشه خر خرما نمي رينه . بدبخت تو خرابش كردي . خدا يه بار حرف گوش آدم مي‌كنه » داشت گريه‌م مي گرفت . دلم مي‌خواست داد بزنم و از خدا بخواهم كه … انگار خدا فهميد . دلش به حال هر دونفرمان سوخت . ماهي چرخيد . انگار كسي هولش مي‌داد طرف پيراهن .« خدايا … » دوباره اشك در چشم‌هايم جمع شد . دلم مي خواست داد بزنم . مي‌خواستم به هوا بپرم . « ماهي لامصب … » بقيه هم حال من را داشتند . انگار هزارتا كك ول كرده بودند تو تنشان . آهسته آهسته وول مي‌خوردند . لب‌هايشان كج و كوله مي‌شد و فرياد پشت دندانهايشان گير كرده بود و همان نبود كه بپرد بيرون . اصغر سياه شده بود . زرد ، سفيد . مي‌دانستم چه حالي دارد . صداي همه را مي‌شنيدم كه هم‌صدا داد مي زديم « بيا ، بيا ، راه بيافت »
ماهي انگار صداي ما را مي‌فهميد . نگاه‌مان مي‌كرد . بازي مي‌كرد . بازي‌مان مي‌داد .گاهي پس مي‌رفت و گاهي پيش . تا باور مي‌كرديم كه ديگر كار تمام است ، سروته مي‌كرد و بر مي‌گشت و وقتي نااميد مي‌شديم ، نازي مي‌آورد و خودش را به طرف پيراهن مي‌كشاند . بيچاره اصغر . ديگر هيچ‌كس حواسش به او نبود . انگار ما او شده بوديم . مثل اين‌كه ماهي مال ما بود . ماهي به جلوي پيراهن رسيد . او هم خوشحال بود . مي‌رقصيد . كيف مي‌كرد . انگار با خودش مي گفت « اوووووه ، غذاي هزار سالم جور شد . » سرش را به داخل برد . تا نصفه رفت . طاقت اصغر و همه‌ي ما تمام شده بود . « برو تو لامصب ، برو ديگه »
كي بلند گفت كه ماهي انگار ترسيده باشد ، با سرعت برگشت و خودش را از پيراهن بيرون انداخت . دلم ريخت . نفسم حبس شد . ماهي چرخي زد و رو به ما ايستاد . انگار داشت نگاهمان مي‌كرد . مسخره مي‌كرد . شايد داشت التماس مي‌كرد . شايد فهميده بود دارد به طرف مرگ مي‌رود . شايد مي‌گفت « بچه‌هام ؟ » شايد … اما دل همه از سنگ شده بود و هيچ‌كس به فكر ماهي و بچه‌هايش نبود . همه به اصغر فكر مي‌كرديم . دلم سوخت . « اگه بچه داشته باشه ؟ اگه …اما اصغر چي ؟ اونم كه التماس مي‌كنه ؟ اونم …» انگار ماهي فهميد . دوباره دور زد . انگار از آب و بچه‌ها و خانه‌اش خداحافظي مي‌كرد . يك دور ديگر هم زد . پس رفت و پيش آمد و با سرعت خودش را به داخل پيراهن پرت كرد .
اصغر جان گرفت و دهنه‌ي پيراهنش را به هم گرفت و ما داد زديم هورا كشيديم . آن‌قدر بلند كه خاك‌هاي هزار‌ساله‌ي پاياب از ديوار جدا شدند و روي سرمان ريختند . اصغر اول مثل مرده‌ها ساكت بود . بعد مثل اينكه روحش برگشته باشد ، زنده شد . جيغ زد . فحش داد . با پيراهن به هوا پريد . آب از سوراخ‌هاي پيراهن روي سر و تنمان پاشيد . بعد ، پيراهن را بالاي سرش برد و مثل سرخ‌پوستها رقصيد . پيراهن مثل مَشك به هم مي‌خورد و هيكل سنگين ماهي به اين‌طرف و آن‌طرف مي‌افتاد و ما مي‌خنديديم . سوت مي‌زديم و همراه اصغر و ماهي به اين‌طرف و آن‌طرف مي‌افتاديم . اما هيچ‌كس فكر پوسيدگي پيراهن اصغر را نمي‌كرد و اينكه تاب اين‌همه سنگيني را ندارد . پيراهن يكدفعه وا رفت و ماهي و آن‌همه آب روي سر ما و پله‌ها خالي شد . اول ساكت شديم . شايد‌هم مُرديم . اما وول خوردن ماهي روي گل‌هاي پاياب ، همه را زنده كرد .اصغر از آب بيرون پريد و دراز به دراز ، روي پله‌ي آخري خوابيد و جلوي راه آب و ماهي را گرفت . ماهي آن‌قدر بزرگ بود ، آنقدر ليز بود و تند تند به دنبال آب اين‌طرف و آن‌طرف مي‌لغزيد كه هيچ‌كداممان نمي‌توانستيم بگيريمش . اصغر داد مي‌زد . گريه مي‌كرد . التماس مي‌كرد « تو رو خدا ، تورو خدا ، بگيرينش . بگيرينش » همه دسپاچه شده بوديم . جا هم تنگ بود . ليز بود و ما بيشتر خودمان را مي‌گرفتيم و دست‌هاي همديگر را تا ماهي .
آب ها كم كم از زير تن اصغر گذشتند و ماهي ديگر نمي‌توانست آب بخورد . داشت گل مي‌خورد . ديگر نمي‌توانست به هوا بپرد . كم كم از پا افتاد و فقط دمش را چِپ چِب بر زمين مي‌كوبيد . اصغر دستش را دراز كرد و او را گرفت . چه ماهي بزرگي . از صورت اصغر بزرگ‌تر بود . يكي از بچه ها گفت
« اصغر اين خيلي گنده‌اس ، اگه پختيش يه كم به منم مي‌دي ؟»
اصغر نگاهش كرد و هيچي نگفت . روي پله‌ي آخري نشست و پاهايش را داخل آب گذاشت . سر ماهي را كه هنوز تكان تكان مي‌خورد ، به طرف دهنش برد و لب‌هاي او را بوسيد . يكي . دو تا . سه تا . جهار تا . به پنجمي كه رسيد ماهي را از همان بالا رها كرد . ماهي چند بار مثل مرده‌ها داخل آب زير و بالا شد و بعد انگار كه جان گرفته باشد به داخل سياهي لغزيد و رفت و اصغر به گريه افتاد .


دول = دلو

11/1/84

۹/۰۲/۱۳۸۴

مثل اینکه تو این جمع من از همه راحت ترم
خسته بود . پشت ناسورش می سوخت . برای لحظه‌ای ایستاد . گردنش را خم کرد و روی زخم را لیسید . ضربه‌ي تازیانه لذت چشیدن ذره‌ای از آن مایع گس و شورمزه را از جان بی‌رمقش گرفت . دندان‌هایش را بر روی هم سایید ، جفتکی پراند . پاهای خسته‌اش بدون آنکه به جایی بخورند ، فضا را شکافت و دست‌هایش به زیر شکست و با تمام وزن بر روی زمپن افتاد . سنگ عصاری از حرکت باز ماند و خر برای لحظه‌ای ، آرامش ماندن را حس کرد . پوز خندی زد و گفت « می‌مونم . مگه‌چی می‌شه ، هون ؟ اینم چند ضربه‌ی شلاق ! »
ماند . چشم هایش را بست . سرش ر ا لای دست‌هایش گذاشت تا سوزش شلاق مرد عصار را حس نکند . ماند و چشمان پر از اشکش را به سنگ سنگین و گرد آسیا دوخت و بدو ن آن‌که لب‌هایش به هم بخورند ، از سنگ پرسید « چرا ؟ »
سنگ بدون توجه به چرای او و ناله‌ی دانه‌هايي که زیر تنه‌اش له شده بودند ، آهسته و بی درد گفت « چرا من ؟ فکر نمی‌کنین من از همه اسیرترم ؟ فکر نمی‌کنی صدای بارون ، وز وز باد ، هم‌آغوشی خاک و آ فتاب و خیلی چیزای دیگه ، رو، من داشتم و الان دیگه حتی اسمشونم به یادم نمی‌آد ؟»
دلش آن‌قدر سوخت که قطره‌ای روغن از زیر سنگ نشت کرد و بر روی زمین چکید
سنگ زیرین در حالی که از زور فشار نفسش بریده بود گفت « شما دیگه چرا ؟ باز شما که یه حرکت و برکتی دارین . برا یه آن‌م که شده از زیر بار در میاین . بیرون می رین و رنگ آفتابو می‌بینین ، من چی بگم ؟ »
مرد عصار شلاق را بر زمین انداخت . عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و گفت « عدل تو شکر، آخه واسه چی ای‌طو بازیم می‌دی ؟ حالا چی جواب بدم ؟ »
خر پاهای عقبش را از زیر فشار لاشه بیرون کشید . راحت روی زمین لمید و خندید و با خودش گفته بود « مثل این‌که تو این جمع من از همه راحت ترم !! »

۸/۳۰/۱۳۸۴

منوچهر آتشي ـ شاعر معاصر ـ درگذشت.

اين شاعر معاصر پس از جراحي كليه در بيمارستان سينا بستري و به‌خاطر ناراحتي قلبي به بخش CCU منتقل شده و تحت مراقبت‌هاي پزشكي بود.

اين در حالي است كه يكشنبه گذشته در همايش «چهره‌هاي ماندگار» از وي تقدير شده بود.
به گزارش ايسنا، حال وي از حدود يك ساعت پيش رو به وخامت نهاده بود و طبق اعلام پزشك معالج، دقايقي پيش درگذشت.

منوچهر آتشي، شاعر و مترجم، دوم مهرماه سال 1310 در دهرود دشتستان متولد شد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در بوشهر به پايان رسانيد و به خدمت دولت درآمد. مدتي آموزگار فرهنگ بود و سپس در سال 1339 به تهران آمد و در دانشسراي عالي، به تحصيل پرداخت. او در مقطع كارشناسي رشته زبان وادبيات انگليسي، فارغ‌التحصيل شد و در دبيرستان‌هاي قزوين، به امر دبيري پرداخت.

آتشي از سال 1333 انتشار شعرهايش را شروع كرد و در فاصله چند سال توانست در شمار شاعران مطرح معاصر درآيد. نخستين مجموعه شعر او با عنوان «آهنگ ديگر» در سال 1339 در تهران چاپ شد و پس از اين مجموعه، دو مجموعه ديگر با نام‌هاي «آواز خاك» (تهران، 1347) و «ديدار در فلق» (تهران 1348) از او انتشار يافت. جز اين مجموعه‌هاي شعر، داستان «فونتامارا» اثر ايگناتسيو سيلونه را هم به زبان فارسي ترجمه كرد كه در سال 1348 به‌وسيله سازمان كتاب‌هاي جيبي انتشار يافت.

علاوه بر مجموعه‌هاي «وصف گل سوري» (1367)، «گندم و گيلاس» (1368)، «زيباتر از شكل قديم جهان» (1376)، «چه تلخ است اين سيب» (1378) و «حادثه در بامداد» (1380)، ترجمه آثاري چون دلاله (تورنتون وايلدر) و لنين (ماياكوفسكي) نيز در كارنامه ادبي آتشي به‌چشم مي‌خورد.

ضمن آن‌كه درباره آثار او دو كتاب نوشته شده است؛ اولي با عنوان «منوچهر آتشي» به قلم محمد مختاري و ديگري «پلنگ دره ديزاشكن» از فرخ تميمي.

منوچهر آتشي دو سال پيش برگزيده كتاب سال جمهوري اسلامي ايران و امسال نيز برگزيده همايش چهره‌هاي ماندگار بود.
وي قرار بود تا چندي ديگر يك مجله ادبي منتشر كند.

گفتني است، پس از اعلام منوچهر آتشي به عنوان «چهره ماندگار» چند تن از نمايندگان مجلس از انتخاب وي انتقاد كردند

مطالب مرتبط

آتشی آهنگ سفری دراز کرد

۸/۲۹/۱۳۸۴

قسمتي از يك رمان

همه خوشحال بودن و من بيشتر . همه دور اجاقاشون نشسته بودن و گوشت كباب مي‌كردن و من يه گوشه نشسته بودم و تماشاشون مي‌كردم .
تكه‌هاي گوشت بره رو ميله‌ها ، رو تركه‌هاي تَر حتا ميون خاكسترا ، جزجز مي‌كرد و بوي چرب‌شون دل بچه و بزرگ رو آب كرده بود . بچه‌ها كم‌طاقت تر بودن و تحمل پختن و خوب كباب شدن گوشت را نداشتن و پدر‌ها – اين‌طور موقع‌ها زرنگ مي‌شن و آشپز ماهر – تكه‌هاي خام و داغ شده‌ي گوشت را به بهونه‌ي اونا برمي‌داشتن ، نصف بيشترشونو مي‌بلعيدن . ته مونده‌شو ، همراه با فحش و توسري به دست بچه‌ي بدبخت مي‌دادن …
… پدرم مي‌گفت « لوليا بدبخت‌ترين آدماي خداين مي‌گفت تو خوابم اين همه گوشت تروتازه و كبابي به اين پر و پيماني نخورده بودند … اصلا گوشتي نمي‌ديدن ، مگر اين‌كه تو راهي كه مي‌اومدن سي‌خوري يا ندرتا ، خرگوشي به تير‌رس چوب‌دستي‌‌شان مي‌رسيد . كه اونم ، يه لقمه بيشتر نبود و مال پدر خونواده بود كه بدبخت زحمت مي‌كشه و بايد جون داشته باشه …

… صولت از همه بد‌تر بود . لامصب دنيال سيخ كه نگشته بود ، هيچي ، تركه‌ايم پيدا نكرده بود و گوشتا را تند تند مي‌نداخت وسط خاكسترا و هنوز داغ نشده بودن كه با خاك و خاكستر مي‌چپوندشون تو دهن گاله‌ش . – هنوزم كه يادم مياد حالم به هم مي‌خوره – آب غليظ و سياهي از گوشه‌هاي دهنش كش كرده بود رو ريش و لباساش . چه خنده‌اي مي كرد . چه كيفي داشت . بيچاره ريحان . مثل مادرمرده ها يه گوشه‌اي كز كرده بود نگاه مي‌كرد . …

… پدرم اينارو بعدا از اين و اون شنيده بود . مي‌گفت وختي ريحان فهميده بود كه اين گوسفندارِ من اوردم و برا چي اوردم ، با مشت لقد مي‌افته به جون‌شون و هي مي كنه وَر طرف ده تا پس‌شون بده . …

… آيينه از چادرش دويد بيرون . مثل هميشه جيغ مي‌زد . فحش مي‌داد . به ريحان كه رسيد دستشه گرفت و گفت : چكار مي كني نامراد ؟
ريحان مي‌خواست جواب نده اما همه دورشان جمع شده بودن . آيينه كه مي دونست اونا پشتي‌ش مي كنن گفت : پير شدي ريحان ! شهري شدي ! با اي‌كارت نشون مي‌دي دگه نمي‌توني درست فكر كني …
: تويم خرفت شدي ، مي‌دوني اين گوسفندا مال كي‌اَن ؟
: باشن ؛ تقصير نكردن كه تو با چوب و لقد به جون‌شون افتادي
ريحان جيغ كشيد : تو اصلا مي‌فهمي اون يارو تاجيك برا چي اينارِ ول كرده جلو پلاساي ما ؟
: خُب دخترته مي خواد . كار بدي كرده ؟
: تو ديوونه شدي پيرسگ
من ديونه نيستم . تو خرفت كردي. كم تاجيكا عاشق دختراي ما مي‌شن ؟ كم سوغاتي و پيشكشي مي‌آوردن ؟ كي گرفت و بعدم پس‌شون داد ، ها ؟ كي جيغ زد ؟ داد زد . بگو ؟ خوردن و گفتن " مال عاشق خوردني وَر ريش عاشق ريدني " يادت رفته ؟
: هيشگي سي‌تا گوسند نياورد كه بعدا مدعي بشه
: خُب چه يهتر . مايه‌ي افتخار تو و دخترته . خان ، رييس ، دور و برته نگا كن ، اي بدبختارو ببين . مي دوني چَن وخته كه رنگ گوشت نديدن . به شكم‌آي پِغارك و آب‌اورده‌ي اي توله‌ها نگا كن … كي ديده غربت‌جماعت چيزي كه به دَس اورده از دَس بده
: اووخ اي‌يارو پاش به اي‌جا واز مي‌شه
خُب بشه !
: جواب‌شه چي بدم ؟
: خنده !

مادرم سجاده‌اش را حمع كرد و نگاهش به طرف جنازه رفت و گفت « مگسا دارن جمع مي‌شن . مي‌ترسم بو بگيره »
« هنوز هوا خنكه ؛ تا بخواد گرم بشه مي‌بريمش »
« كاشكي دو سر تُشك‌شه بگيريم و ببريمش تو سالن و يه پنكه‌اي چيزي بذاريم بالا سرش ؟»

… « نگاش كن ، چه زوري‌مي‌زنه ، اي دختر من . نصف سن منو داره ؛ كمرش خم اورده و پاهاش زير مي‌شكنن . اي شيرم حرومت دختر … آخ‌آخ ، آخ . دستش ! دستش رفت لا در . مواظب باش . ايوب ! … نمي‌فهمن . كاشكي مي‌تونستم يه جوري بهشون بگم ، دستم شكست ، كاشكي يكي از شماها بودين و مي‌رفتين كمك‌شون يا بهشون مي‌گفتين : بابا ، حرمت جنازه‌رو نيگر مي‌دارن .

جنازه سنگين بود . خيلي سنگين‌تر از وقتي كه زنده بود . همين ديروز بود كه بغلش كردم و از سي و سه تا پله‌ي مطب بردمش بالا و اخ نگفتم . ولي حالا … رنگ صورت مادرم سقيد شده بود و نفسش بالا نمي‌آمد . خودم را به آشپزخانه رساندم و قرص قلب و ليواني آب برداشتم و به طرف اتاق دويدم . پدرم از اين‌همه سرو صدا بيدار شد . وسط رختخواب نشست و داد زد : چه مرگ‌تونه شما ؟
فرصت جواب دادن نداشتم . يخه‌ي مادرم را باز كردم مابقي آب را به سينه‌اش پاشيدم . چشم‌هايش باز شد و نفس عميقي كشيد و گفت « برو آرومش كن ، الان شهرو رو سرش مي‌گذاره
« تموم كرد ؟ »
نگاش كرديم .
« چرا بيدارم نكردين ؟ »
« بيدارت كنيم چطور بشه ؟ »
« تو هميشه كارات همين‌طوره ، خب دعايي ، نمازي … »
« نمي‌خواد ، آروم بگير ، اونا بيدار نشن … برو بخواب . هر كار داري بذار برا صبح . »
« به درك ، به تو خوبي‌ام نيومده »
« مي‌بيني ، آرزو به دلم موند يه‌دفعه ، اي طلبكارم نباشه . اگر داشتم مي‌زاييدم محل نگذاشت يا كاري كرد تا من حرفي بزنم و اون قهر كنه بره . اگر مريض شدم همين‌طور اگر … »
« جوش نزن ، حالت خوش نيست . شما هميشه همين‌طور بودين هيچ‌وقتم نخواستين درستش كنين »
« چكارش كنم . اووختي كه جوون بوديم ، فكر شماهارو مي كردم . حالام كه ديگه پير شديم ، بازم شما و آبروي شما نمي‌گذاره . دست به دلم نزن مادر . من از هيچي شانس نداشتم . »

… ولش كنين . اين كارش همينه . هميشه نق مي‌زنه . خُب زن ناحسابي ، مردكه‌ي بدبختو از خواب بيدار كردين . طوري نيس . حالا اومده كمكت ، داره هم دردي مي‌كنه . لامصب امونش بده . همون بهتر كه يه چند دقه ساكت باشه . كجا بودم ؟ ها ف همه داشتن كباب مي خوردن و ريحان يه گوشه‌، تنها نشسته بود و نگاشون مي كرد . دلم براش سوخت . همه‌گل چندتا سيخ دنده‌كباب برشته تو يه سيني گذاشته بود . سيني رو برداشتم و گذاشتم جلو ريحان و گفتم « قرار بود بخندي ؟
ريحان بغض كرده گفت « من گوش به حرف اين پيركفتار دادم ، تو نده … »
يه تيكه از كباب را كندم و جلوي دهنش گرفتم و گفتم « خنده !»
« من غير از تو دگه هيش‌كسو ندارم »
خودمو لوس كردم و رو پاهاش نشستم گفتم « خنده »
« من مي‌ترسم »
همه‌گل سيني كباب را جلويمان گذاشت . دستم را كشيد و با تشر گفت « وخي ، وخي خجالت بكش ؛ اگر عروست كرده بودن بچه‌ي بار اولت من بودم حالا … »
گفتم « چقد حسودي مادر ، يه امروز بابا رييس نيست . اونم تو نمي‌گذاري »
ريحان نگاهم كرد و گفت « زشته ، مردم حرف مي‌زنن »
انگار همين ديروز بود … تنش چه بوي خوبي داشت . هنوزم تو دماغمه . اسمش كه مياد ، اون بو زودتر از خودش ، پيدا مي‌شه

مادرم خيلي از من بهتر بود . مي‌فهميد . مي‌دونس كي كار بكنه و چكار بكنه . مي‌دونس چطور ناز بياره ، وُر كي ناز بياره و كي ناز بياره . هم به خوردش مي‌رسيد و هم به خوابش . قدر خودشه خوب مي‌دونس . خودشه از هركسي كه بگي بيشتر مي‌خواس . بر خلاف همه‌ي غربتا و تاجيكا خيلي به فكر آبرو و آبرو‌داري بود . مي‌دوني همه‌ي اربابا ، خانا ازش خساب مي‌بردن . پا وَر پاش كه مي‌گذاشتن گرگي مي‌شد و به هيشكي رحم نمي كرد . اما مي‌فهميد كي و كجا جلو خودشه بگيره . مثل من همه‌ي پل‌آرو پشت سر خودش خراب نمي‌كرد و راهي برا برگشتش مي‌گذاشت . كاشكي زودتر صبح بشه …
… نمي‌شد . انگار خروسا مرده بودند . انگار زمين از چرخش افتاده بود . وسط اون‌همه پلاس . ميون اون‌همه آدمي‌كه سير خورده بودند و پشتشونم رو شكم نرم و نازك زناشون خالي كرده بودند فقط من بيدار بودم و ريحان . چهره‌ي مولا و حاجيو ، يه آن از جلو چشمم دور نمي‌شد . سبك سنگين‌شون مي‌كردم . مي‌چرخوندم و بال و پايين‌شون مي‌كردم . همه جا مولا سنگين تر بود و با ارزش‌تر . خودمو گول مي‌زدم و مي‌گفتم : حاجيو هنوز بچه‌يه . بذار بزرگ بشه … بزرگش مي كردم . خط هاي صورت و پستي‌هاي هيكل‌شو عوض مي كردم . مي‌اوردمش تا به سن مولا مي‌رسيد . مولا نمي‌شد . مولا بهتر بود و از همه چيز مهم‌تر مولا يعني موندن . يعني جايي ريشه كردن و از اين‌همه آلاخون والاخوني نجات پيدا مي‌كردم . اما ريحان چي ؟ گذشته‌م ؟ من‌كه بي‌ريشه نبودم . من‌كه … ريحان زير روپوش مي‌چرخيد ، مي علطيد و از گرما اوف‌اوف مي‌كرد . نفس نفس مي‌زد . . با اين چكار كنم ؟ بايد تو سينه‌ش وايسم . بايد پشتشه خالي مي‌كردم . ديگه هيشكي گوش به حرفاش نمي‌داد . پشت سرش ، روبروش لُغُز مي‌گفتن . طعنع و تلكه مي‌زدند … اشك تو چشمام جمع شده بود . خودمو كشوندم به طرف ريحان . دست انداختم لا گردنش . ديدم داره يواش يواش گريه مي‌كنه . صداش كردم . ماچش كردم . دستمو گرفت . از جاش بلند شد و رفتيم وسط گندم‌زار . ماه در اومده بود . ماه دراومده بود و همه جا مثل روز روشن بود . ريحان به آسمون نگاه كرد و گفت : خيلي وخته كه ستاره‌شو نمي‌بينيم . تو مي‌بينيش ؟
گفتم : نه . از اون شب دگه نديدمش
نگام كرد . سرمو وسط دستاش گرفت و خيره شد تو چشمام و گفت : خيلي‌وخت بود كه دگه نمي‌ديدمش . گم شده بود . هرچي فكر مي‌كردم قيافه‌ش يادم نمي‌اومد . حالا چن روزه كه دوباره پيداش شده . همه‌جا همرامه . مي‌ره ، ميا . مي خنده ، گريه مي‌كنه ، مي‌رقصه . صدا خلخالاشو مي‌شنوم . شب آخري اومد مثل امشب تو رو پاهام نشست . لباشو غنچه كرد . دستاشو انداخت گردنم . مي‌خواست ببوستم . پس‌ش زدم و گفتم " برو گم‌شو " چه اشكي مي‌ريخت . مثه بارون بهار . دلم آب شده بود . جونم داشت در مي‌رفت . اما محل نگذاشتم … خدااااااااا… چرا من بچه‌هامه اي‌جوري بار اوردم ؟ چرا اي‌قد دوستشون داشتم ؟ چرا هم‌چين سزنوشتي دارن ؟ چرا مثه بقيه نيستن ؟ چرا من مثه بقيه تيستم ؟ … كاشكي جيغ زده بود گاشكي فحشم داده بود . نكرد . نداد . مثه يه بره تو چشمام نگاه كرد . خون فواره مي‌زد و اون حاليش نبود . صدام كرد "‌بابا "
گفتم : جونم ، عمرم ، پيش‌مرگت بشم بابا
: بيا جلوتر ، تند‌تر بيا بابا ، دگه فرصتي نيست
رفتم بالا سرش . تو صورتم خنديد . گفت خم‌ شو . بيا پايين . چشمام دارن تارمتار مي‌بينن
سرمه بردم جلو . با انگشتاي خوشگلش اشكامه پاك كرد و گفت : گريه نكن بابا . تو ريحاني …
اي بميره ريحان . اي نمونه ريحان كه خودش با دست خودش برا حرف مردم عزيز‌ترين كس خودش … گفت :ديروز قهر بودي و نگذاشتي ماچت كنم . حالا كه قهر نيستي ، بگذار ماچت كنم .
خدا خدا خدا لباش رو صورتم بود و جونش دَر‌ رفت … اون روز كجا بودي آيينه ؟ چرا نگفتي بار مي‌كنيم ؟ نگفتي مال عاشق خورديم … ؟ چرا به دادم نرسيدي ؟ چرا دستمه نگرفتي ؟ چرا مثه مجسمه بالا سرش وايسادي و با طعنه تو صورتم خنديدي ؟ چرا كمكم نكردي ؟ چرا هيشكي بهم سرسلامتي نداد . مگر من جرم كردم كه بايد جور همه‌تونو بكشم ؛ تو عمات عم بخورم و تو شاديات شاد باشم . هيشكي ، هيشكي با من نباشه ؟ مگر من چي‌ام ؟ خون ندارم ؟ دل ندارم ؟ دلم نمي‌سوزه ؟ خسته شدم . به كي بگم . كجا داد بزنم ؛ بابا من توبه كردم . غلط كردم خواستم رييس بشم . بدبخت پدرم . مي‌فهميد . دستمه گرفت و گفت : بد كاري كردي بابا ! دلم نمي خواس رييس بشي . حلا كه شدي ، بدون آرزو يه ساعت آسايش به دلت مي مونه . هميشه آرزو داري يه روز آدم باشي و نمي‌شي . ارزو مي كني مثه آدما گريه كني ، حيغ بزني . بايد از همه‌چي بگذري . كمرت خورد مي‌شه و هيشكي به دادت نمي‌رسه . هيشكي هيشكي … خُرخُرشونو مي‌شنفي ؟ دنيارو آب ببره ، اينا رو خواب . يه ساعت دگه روز مي‌زنه و اون يارو ميايه . اووخ اينا همه مي‌خزن عقب . پوزخند مي‌زنن و لُغز مي‌خونن . كاشكي به همين بود . تازه طلبكارم مي‌شن . … خدايا چكار كنم ؟ كاشكي گوش به حرف اين پيرسگ نداده بودم …
اون‌شب ، بار اولي بود كه اشك ريحان مي‌ديدم ؛ دگه نديدم تا امشب . دستشه فشار دادم . صورتشه بوسيدم و گفتم « چرا به فكر جواب دادني ؟ به همه بگو حالا كه بره‌هاشو خوردين ، اگر اومد تحويلش بگيرين تا خاطر‌جمع شه اووخ كم‌كم مي‌رونيمش تا خودش دُم‌شه بگذاره رو كول‌شو بره . منم رودَرروش نمي‌شم !
يه‌كم فكر كرد و بعد زد زير خنده و گفت « راس مي‌گه آيينه . پير شدم و خرفت . فكر همه چيزه مي كردم غير از اين

۸/۲۱/۱۳۸۴

هميشه مي‌گفت . هنوزهم مي‌گويد
« نوزده سالگي يكي از سال‌هاي وحشت‌ناك زندگي هر مرد جوان است . لبه‌ي تيغ . حد‌فاصل مردي و نامردي »
نوزده ساله بود كه عاشق شد
نوزده ساله بود كه ازدواج كرد و تا چشمي به هم گذاشت ، نطفه‌ي اولين بچه‌اش منعقد شد و تا باز‌شان كرد طعم از دست دادن فرزند را چشيد .
نوزده ساله بود كه غول نداشتن را شناخت
« از همه بدتر مسئوليت كس ديگري را بر دوش كشيدن و غم نداشتن و نخوردنش و… »
نوزده ساله بود و از سربازي فراري .
نوزده ساله بود مدرك تحصيلي درستي نداشت و بد‌تر از همه سابقه‌ي ضدانقلابي بودن را يدك مي‌كشيد .
نوزده ساله بود كه تن به عملگي داد .
نوزده ساله بود كه …
سال‌ها از نوزده سالگي گذشته است و او هنوز هم نوزده ساله است .

۸/۱۹/۱۳۸۴


کفر

نصرت رحمانی





خدایا تو بوسیده ای هیچگاه

لب سرخ فام زنی مست را

ز وسواس لرزیده دندان تو

به پستان کال اش زدی دست را



خدایا تو لرزیده ای هیچگاه

به محراب گم رنگ چشمان او

شنیدی تو بانگ دل خویش را

ز تاریکی سینه ی تنگ او



خدایا تو گرئیده ای هیچگاه

به دنبال تابوت های سیاه

ز چشمان خاموش پاشیده ای

به چشم کسی خون بجای نگاه



دریغا تو احساس اگر داشتی

دل ات را چو من مفت می باختی

برای خود ای ایزد بی خدا

خدای دگر نیز می ساختی

۸/۰۷/۱۳۸۴

مصطفی اسکويی کارگردان تئاتر ايران درگذشت

جواد اعرابی


روز جمعه ۶ آبان ۱۳۸۴ مصطفی اسکويی در سن ۸۲ سالگی در گذشت. او حدود يک ماه پيش دچار سکته مغزی شد وحدود يک ماه در منزل و بيمارستان با کمک خانه تئاتر از او مراقبت می شد.
مصطفی اسکويی درسوم اسفند ماه ۱۳02 در تهران متولد شد و در سن ۱۷ سالگی در هنرستان هنرپيشگی زير نظر اساتيدی چون عبدالحسين نوشين و سيد علی نصر با الفبای بازيگری و تئاتر آشنا شد.

هنرستان هنرپيشگی سبب آشنايی او با افرادی چون عطا اله زاهد، معزالديوان فکری، صادق بهرامی ، هوشنگ سارنگ، عنايت اله شيبانی شد. پس از آن همراه با هم دوره ای های هنرستان هنرپيشگی به تماشاخانه های شرکت هنرپيشگان "هنر" و " گوهر" پيوست.

در دوران اول بازيگری خود همراه با هم دوره ای هايش نمايشنامه های بينوايان، برادران کارامازوف، شبهای دجله، علی بابا، برای شرف، خنياگر، يوسف و زليخا و... را بر روی صحنه برد.

دوران بعدی زندگی تئاتری مصطفی اسکويی با پيوستن به گروه عبدالحسين نوشين در تئاترهای فرهنگ و فردوسی آغازشد. در اين دوران مصطفی اسکويی با لرتا ( همسر نوشين)، حسين خيرخواه، حسن خاشع، پرخيده، توران مهرزاد، صادق شباويز، مهين اسکويی و تفکری هم بازی شد.


اسکويی پس از بازگشت از شوروی سابق در سال ۱۳۳۷ به همراه همسرش هنرکده آناهيتا را تأسيس کرد

نمايش های ولپن نوشته بن جانسن، تاجر ونيزی، مستنطق، مردم، سرنوشت ( به کارگردانی نوشين) و بازرس، جزای روزگار، ناموس ( به کارگردانی استپانيان – قسطانيان و سروريان) حاصل دوران همکاری با نوشين است.

او با مهين اسکويی ( مهين عباس طاقانی) ازدواج کرد و پس از اين دوران و قبل از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برای ادامه تحصيل به همراه همسرش به شوروی سابق رفت.

در مسکو دوره شش ساله تخصصی کارگردانی تئاتر را زير نظر مستقيم يوری زاوادسکی گذراند. از ديگر پرورش يافتگان تئاتر تحت نظر زاوادسکی، کارگردان صاحب سبک لهستانی يرژی گرتفسکی است.

اسکويی پس از بازگشت از شوروی سابق در سال ۱۳۳۷ به همراه همسرش هنرکده آناهيتا را در يوسف آباد ( سينما گلريز فعلی) تأسيس کرد.

در اين هنرکده که به سينما - تئاتر آناهيتا معروف بود آثاری چون اتللو، طبقه ششم (آلفردژاری)، هياهوی بسيار برای هيچ، تراموايی به نام هوس، سلمانی شهر سويل- عروسی فيگارو را بر روی صحنه رفتند. اجرای اين نمايش ها با حضور هنرجويان هنرکده آناهيتا و بازيگران حرفه ای بود.

سينما - تئاتر آناهيتا به علت هزينه سنگين نگهداری و دوری آن نسبت به ديگر مناطق شهر در آن زمان نتوانست به کار خود ادامه دهد. به همين خاطر به شخص ديگری واگذارشد و تبديل به سينما گلديس شد که بعد از انقلاب با نام سينما گلريز فعاليت می کند.

اسکويی پس از متارکه با همسرش، نمايش رستم و سهراب را در سال ۱۳۵۰ بر روی صحنه آورد. در اين دوران او به عنوان استاد دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه تهران فعاليت می کرد.


مهدی فتحی از بازيگران تئاتر و سينمای ايران از هنرجويان هنرکده آناهيتا بود

هنرجويان بسياری در هنرکده آناهيتا در دوره های آموختن بازيگری حضور پيدا کردند که می توان به کسانی چون مهدی فتحی، محمود دولت آبادی، پرويز بهرام، جعفروالی، محمدعلی کشاورز، مهين شهابی، برادران شيراندامی، رسول نجفيان، سعيد سلطانپور، ناصر رحمانی نژاد- ايرج امامی، ابراهيم مکی، حميد طاعتی، سعيد اميرسليمانی، کاظم هژيرآزاد و سيروس ابراهيم زاده اشاره کرد.

عزت اله انتظامی که از هم دوره های مصطفی اسکويی در گروه نوشين است نيز در سينما تئاتر آناهيتا حضور داشته است. از بازيگران ميهمان در اجرای نمايش های تئاتر آناهيتا می توان از محمد تقی کهنمويی نام برد.

محمدعلی فردين که از ستاره سينمای ايران هم يک دوره شش ماه بازيگری را در آناهيتا گذرانده بود.

مصطفی اسکويی پس از انقلاب دو نمايش با عنوان های هائيتی و ابن سينا بر روی صحنه برد و پس از آن تنها به آموزش بازيگری اشتغال داشت. در اواخر دهه ۶۰ و اوائل دهه ۷۰ دوباره به مسکو مراجعت کرد و دوره های عالی تئاتر در آنجا گذراند.


داشتن يک تئاتر خصوصی که آثار ارزشمند نمايشی را بر روی صحنه ببرد، آرمانی بود که مصطفی اسکويی در راه آن کوشش کرد، ولی عدم توجه به واقعيت و شرايط بيرونی اين تلاش ها به شکست انجاميد. با اين وجود مصطفی اسکويی سرسختانه به دنبال آن بود و به خاطر همين موضوع با تشکيل اداره تئاتر مخالفت می ورزيد تا جايی که سبب کدورتهايی بين او و ساير اهالی تئاتر شد.

چاپ کتابی درباره تاريخ تئاتر ايران اين کدورتها را افزايش داد تا جايی که عباس جوانمرد کتابی در جواب آن منتشر کرد.

اسکويی فيلمی به نام زن خون آشام نيز ساخت که توفيقی نداشت. او تا قبل از آنکه سکته مغزی او را به بستر بيماری بياندازد، کماکان به تدريس بازيگری مشغول بود.

۷/۳۰/۱۳۸۴

قسمتي از يك رمان

2 – رویا

« تو یه بیابون بودم . نه . بیابون نبود . همه جا پر کوه بود . ها ، کوه ، کوهای بلند ، اوووه ، اوقد بلن بودن که افتاب نبود . تاریکم نبود . مثه دم غروب . همه جا قرمز بود . سفید بود . مثه بیو م صبح . پلاسی نبود ، خونه‌ای نبود . نه . بود ! از تو سنگا ، می‌فهمی ؟ تو سنگا ، از تو کوه خونه در آورده بودن . منم تو یکی از همین خونه‌ها بودم . خونه که نبود . قبری بود . سردابی بود . بو موندگی می‌داد . بو آب‌انبار . خفه بود . داشتم خفه می‌شدم . داشتم می‌مردم . خودمم نمی‌فهمم چطورم بود . یه جایی نشسته بودم و داشتم یه چیزی تیز می‌کردم . یه چیزی مثه تیشه . مثه تبر ، ساطور . قیسسس قیس سسس ، هنوزم قیس قیسش تو گوشمه ! ‌بدنم می‌لرزید . ولی ول نمی‌کردم . می‌ترسیدم . باید کاری می‌کردم که خودم نمی‌خواسم . ولی باید می‌کردم . شتاب داشتم . می‌باس برم . می‌باس یه‌کسی بیایه ور دنبالم . یه کسی که ازش می‌ترسیدم . ازش حساب می‌بردم . یه‌دفعه سروصدا شد . زلزله شد . ترسیدم . ساطور - ها ، ساطوری بود - رو دستم امتحانش کردم . می‌خواسم یه ذره مو ببره . ای‌قد تیز شده بود که یه غلاف پوست و گوشت از رو دسم ورداشت و خون تیرک زد . هنوز دستمه روش نگذاشته بودم . هنوز آخ نگفته بودم ، که اومدن . از در نومدن . از دیوار نومدن . معلوم نبود از کجا می‌آین ؟ چطو می‌آین . ؟ اونا جلو شدن ، منم ور دنبال‌شون . همه سفیدپوش بودن . مست بودن . یه جوری بودن . ‌ نه . هشکی ور دنبالم نیومد . خودم راه افتادم . یه راهرو باریکی بود . تنگ بود . پله داشت . از پله‌ها بالا می‌رفتم . از راهروهای پیچ در پیچ می گذشتم . همه جا پر خنده بود انگار دیوارا می‌خندیدن . سنگا می‌خندیدن . من نمی‌ترسیدم … نه ! می‌ترسیدم . یادم نمیا . حالا که دارم می‌گم ، می‌ترسم ! ها ، نمی‌ترسیدم . همه جارِ بلد بودم . منم می‌خندیدم . منم مست بودم . منم می‌رقصیدم . نه ! من ترسیدم . جیغ زدم . کار خراب شد . خنده‌ها مثه ای‌که زنده شدن ، راه افتادن ور دنبالم
منم دویدم . از یه دری رفتم تو . بابا!… چه نوری ! کورم کرد . هموجا موندم یه کسی دستمه گرفت . همراش رفتم . ‌ دارم دیونه می‌شم . دسامِ می‌بینی ؟ همه‌جام داره می‌لرزه . وختی چشمامه وا کردم . همه جا سفید بود . مثه مهتاب ، تو یه واشده‌گایی بودم . يه جایی مثه همین دشت ، صاف و پر از آدم . همه سفید پوش بودن . پ.ش كه نه . یه چیزی مثه کفن دور تنشون پیچیده بودن . کُشکی ساکت می‌شدن . سرسام گرفته بودم . اونا مثه زنبور تو خودشون وزوز می‌کردن . باید می‌رفتم جلو . رفتم . دیدنم . دویدن طرفم . دگه نمی‌ترسید م . تازه فهمیده بودم که چکاره‌یم . خودمه گرفته بودم . اونا التماس می‌کردند . پیش پام زانو می‌زدند ، تا بگذارم لبه‌ی ساطورمه ببوسن . نمی‌گذاشتم . خودشونه به آب و آتش می‌زدند و هر جور که بود ساطورِ می‌بوسیدن . ساطور لباشونه می‌برید ، دستاشونه ،هر جا که می‌رسید . اونا خوشال بودن . می‌خندیدن .هلهله می‌زدن .کیف می‌کردن .
هنوز از لبه ساطور خون می ریخت که یه دسته مرد گردن کلفت و سیاپوش اومدن . بلندم كردن سر‌دس و گذاشتنم بالا يه سكو . رو سکو پر از خون بود . خونا خشک شده بودن . پوسته پوسته ول داده بودن . حالم داشت به هم می‌خورد که یه دفعه همه ساکت شدند .مثه ای‌که گرد مرگ وسطشون پاشیده باشن .از یه جایی ، یه کسی شیپور زد . همه چرخیدن و تا کمر خم شدن . باورتون نمی‌شه ، نه ؟ … به ارواح پدرم اگر ، دروغ می گم . وختی اونا خم شدن ، دیدم، یه پیرمرد کمر خمیده‌ای که سرتاپا سفید پوش بود و موهای بلندش تا رو زمین شلال ، هم‌پا یه دسته زن مردی که اونایم مثه همو پیرمرد سفید پوشیده بودن و موهاشون ور رو زمین کشال بود دارن می‌آین. اومدن ، اومدن تا کنار سکو رسیدن . شیپورا دوباره به صدا در اومد . همو پیرمرد دستشه بالا برد . همه راست شدن . پیر مرد دستشه پایین آورد ..اونایی‌که همراش بودن ، یه زنی را آوردن جلوش. پیرمردو جلوی زن زانو زد. دستشه بوسید . بقیه‌م همي‌كارِ كردن . دلم می‌خواس ببینمش ، بشناسمش .اما هر کار کردم صورتش پیدا بشه و ببینمش ؛ نشد. زنه ساکت بود . مثه ای‌که آدم نبود . یه طوریش بود و من فقط چشماشه می‌دیدم . شیپورا دوباره به صدا در اومدن . همه از اون حالی که داشتن بیرون اومدن .پیرمردو با دس اشاره‌ای کرد . همه از دور زن عقب رفتن . زن مثه یه مجسمه به طرف من راه افتاد. راه رفتنش به نظرم آشنا بود . هرچی ازخودم پرسیدم « اون کیه ؟ … نفهمیدم ! »
زن تا جلو پام اومد . پیرمردو دست زد. زنا اومدن جلو و جلو چشما من ، جلو چشمای اون همه زن ومرد ، اون زنه لخت کردن و اونم هچی نگفت . فقط نقابشه ور نداشتن . پیرمردو دوباره دست زد . زن از سکو بالا اومد . انگار که تو رختخواب پر قو بخوابه ؛ رو اون سکو‌ي یخ کرده خوابید . شیپورا دوباره زدن . پیرمردو اشاره کرد . خم شدم . ساطورِ گذاشتم رو گردنش . تو چشماش نگاه کردم . گفتم « اگر نارا حت بود ، نجاتش می‌دم »
نه‌خیر . اصلا ناراحت نبو د. منم لج کردم . ساطورِ یه کمی فشار دادم . گفتم « الان صداش در میایه ! »
انگار نه انگار ، منم بیشتر فشار دادم و اونه کشیدم پایین . مثه این بود که درده نمی‌فهمه . نه آخی . نه ناله‌ای ! … خون تیرک زد تو صورتم . همه هلهله کردن . از جام بلند شدم . تا خونه صورتمه پاک کردم ، پیرمردو اومد جلو. دستشه برد بالا . همه ساکت شدن . اومد کنار سر زنه واسید . دوباره به مردم نگاه کرد . هیشکی نفس نمی‌کشید . پیر مردو سرشه خم کرد . موهاي شلال و بلندش ریختن رو سر و صورت زن. موهاش خونی شد . مرد خودشه کنار کشید و دستشه دراز کرد . یه نفر دوید طرفش. چاقویی به دستش داد . اونم نامردی نکرد چاقو رو پرت کرد به طرفش . همو‌كه چاقورِ داده بود . فهمید اشتباه کرده . تندی آستین‌آی اونه بالا زد . پیرمردو چرخید ورطرف زنی که من کشته بودم و اصلا ناراحت نبودم . یه دفعه استخونا شکافته شده‌ی زنه پس زد و دستشه فرو کرد تو سینه‌ی اون و قلب کوچک‌شه بیرون کشید . از دل کوچک زن هنو خون می‌چکید . مرد دله گرفت رو َور خورشيد و خودش مثه وختی که نماز می‌خونن به سجده افتاد . بقیه‌ی هم همین‌کاره کردن .
دگه كاري نداشتم . رفتم به طرف جنازه‌ي زن . نقابشه پس زدم . « يا خدا ! من سيلورِ كشته بودم و او زن سيلو بود . » از سكو پريدم پايين . دويدم به طرف نور و داد زدم « سيلو ؟ سيلوووووووووو»

۷/۰۶/۱۳۸۴

تو نيستي !!!


هفت بود . هفته بود ، هفتاده ، هفت ماهه .هفت ساله .مي‌گي افسانه بود .اما تو بودي . من بودم و شايد اين بودنمان يك افسانه بود . اما نبود . تو بودي . هستي . من قصه مي‌گفتم و تو ... نه تو قصه مي‌گفتي و من … چهل روز ، چهل شب . قوتم بادامي و انگشتانه‌اي آب . هنوز جاي سوز‌ن‌ها‌يي كه از تنت بيرون كشيدم روي دلم مانده ببين . بازم بگو افسانه بود . بگو من نيستم و تو نيستي . … اگر تو نيستي ، پس تو كيستي ؟ و اگر من نيستم ، پس من كي‌هستم ؟
مي‌گي اوني‌كه سوزنا رو از تنت بيرون كشيد يه دختر بود . مي‌گي قرشمالا اونو دزديده بودند . مي‌گي … مي‌گم : اوني‌كه تو مي‌گي افسانه بود و اين‌كه من مي‌گم افسانه نيست . مي‌گم ببين اين دستاي منه
مي‌گي : ببين چه مي‌لرزن
مي‌گم : چهل روز قوتم يه دونه بادوم بوده و ...
داد مي‌زني: بس كن ديگه
روتو پس مي‌زني . چه پشت قشنگي داري . چه انحنايي ، چه كمري . من سر‌شونه‌هاتو خيلي دوست دارم و گردن سفيدتو . هيچ وقت بهت نگفتم ديگه هم نمي‌گم . دلم نمي خواد برگردي . دلم مي‌خواد تا صبح ، تا هزار تا صبح ديگه همين‌طور پشت به من وايسي و بذاري سير نيگات كنم . اما مي‌فهمي دارم خير خير نيگات مي كنم ، از سر بدجنسي بر‌مي‌گردي و رو لبات يه پوزخند زشتي جا خوش كرده . خوشم نمياد . خوشم نمياد . تو اون نيستي . نيستي خواهراي بدجنست توي راه عوضت كردن . مي‌دونم . مي‌دونم . غذاي شور بهت دادن وقتي تشنه شدي . اول چشاتو گرفتن و بعد … اون وسط بيابونه . اون تنهاست . تو نيستي . تو اون نيستي . بايد ببندمت به دم اسم . بايد اين گيساي بلند ورنگ كرده‌تو ببندم به دم گاو . نه . گاو نه . به دم يه اسب چموش ديوونه و ولت كنم تو بيابون .
از جام بلند مي‌شم . مي‌فهمي . مي‌ري طرف ميزت . زير چشمي مي‌پايتم . مي‌ترسي نيگام كني . چه كيفي مي‌كنم وقتي مي‌ترسي . وقتي از ترس نيگام نمي‌كني دلم يه جوري مي‌شه . هرهر مي‌كنه . كيف مي‌كنه . كيف مي‌كنم . نفسم بند مياد . نمي‌تونم حرف بزنم . نمي‌تونم نفس بكشم . يه قدم ميام طرفت و تو دلم داد مي‌رنم تو سيندرلا‌ي من نيستي و. تو هيشكي نيستي . نيستي نيستي نيستي نيستي . چقد دلم مي‌خواد داد بزنم دادبزنم . اما نمي‌زنم . داد بزنم كه تو آهسته دستتو فشار بدي رو اون زنگ لعنتي و ديوايي كه پشت در كمين كردن برپزن تو و … مي‌رم طرف در . اما زير چشمي نيگات مي‌كنم . نفست ول‌مي‌شد . ترست مي‌ريزه و اون دستاي خوشگلتو از رو زنگ كنار مي‌كشي . يه لحظه مي‌مونم . تو خودتي ؟‌
مي خندي و آهسته مي‌گي : آره
چه آره قشنگي . چقد دلم مي خواس برم تهرون زندگي كنم . دلم مي خواس يه خانوم تهروني بگيرم . مي‌خواستم وقتي صداش مي كنم ، مثل تو لباشو غنچه كنه ، ابرواي كموني‌شو جمع كنه تو هم و با ناز بگه آره … اما اون عفريته چه بلاهايي كه سر تو نياورد و چه … بر مي‌گردم . مي‌گم : تو هستي
مي‌گي آره
مي‌گم : من سوزنارو بيرون كشيدم .
سر خوشگلتو تكون مي‌دي و مي‌گي: آره .
مي‌ام جلوتر مي‌گم سوزن اخري رو كه كشيدم …
مي‌گي نه . نكشيدي خوابت برد …
مي‌گم : نه خوابم نبرد . تو خواب بودي ، سحرت كرده بودند . خير سرم رفتم دستي به آب برسونم كه . مي گي : نه
مي‌گم : آره
مي‌گي : خب هر چي تو بگي
مي‌گم : من از اين حرف بدم مياد . ديگه اين حرفو نزن . يا قبول كن يا … ترسيدي . چرا مي ترسي . من نجاتت دادم . من سحر باطل كردم . من … نيگام مي‌كني . دستت مي ره طرف شاسي زنگ يه دفعه مي‌فهمم . مي‌فهمم تو رو بردن و يكي ديگه رو گذاشتن سرجات . كه چي بشه . ميام طرفت . دستت مي‌ره رو زنگ . مي خواي فشار بدي . مي‌خواي صداشون كني . مي‌خواي سحرم كني . خوابم كني . داد مي‌زنم . داد مي زنم و خودمو مثل يه گرگ پرت مي كنم رو دستت . جيغ مي كشي . جيغ مي كشي. بكش هه هه هه هه هه ه هه. جيغ بزن . موهاتو مي گيرم . سرتو ميارم بالا . دهنت خوني شده . بشه . چشاتو خون گرفته . بگيره . ترس داره مي لرزونتت . بلرزونه . لامصب . لامصب . لامصب . داد مي زنم . داد مي زنم ههه ه ه ههه ههه . چه كيفي داره . تو گمش كردي . سحرش كردي . سحرم كردي . دهنت مثل دهن يه بچه كفتر باز مي شه هه ههه هه ههه ه ه ه ههه . به همش مي‌زني . باز. بسته . باز . بسته . نمي‌توني حرف بزني . سحر شدي . چشام سحرت كردن . چه لباي خوشگلي . دلم نمي خواد سرخشون كني . سرتو تكون مي دي .. هه هه هه …پاكشون مي كنم . … اين‌جوري دوستشون ندارم . لباي تو سرخن و اينا بي‌رنگن . دوس ندارم . بازم سرتو تكون مي‌دي . بدم مياد . دهنمو مي ذارم رو دهنت و لبات سردن . سفيدن . خوشم نمياد . گازشون مي‌گيرم و دهنم شور مي‌شه .داغ مي‌شه . بدم مياد . ولت مي كنم . لبات سرخ شدن . هان اينجوري خوبه . تو نبايد بترسي . تو نبايد … وا مي‌ري . ترسيده دوستت ندارم . مي‌گم : چهل شب كه چشم هم‌نذاشتم . مي گم چهل سوزن از تنت بيرون كشيدم . جواب نمي‌دي . مي گم تو هزار تا سورن تو تنم فرو كردي . پوزخند مي زني . دستامو جلوي چشات مي گيرم و مي پرسم چرا؟
نا نداري سرتو بالا بگيري . دستتو مي گيرم و داد مي‌زنم مي گم : اينا دستاي او نيست
. دستت ول مي شه رو زنگ و صداش سقفو مي‌لرزونه . مي ترسم . مي‌ترسم . مي‌دوم طرف در . ديوا درو باز مي‌كنن . مي‌ترسم ميام طرفت . مي‌ترسي . جيغ مي‌زني . مي‌ترسم . برمي‌گردم . ديوا تنوره مي كشن . چشام سياهي مي‌ره . پاهام به سگ لرز مي‌افتن و پيش چشات التماس مي‌كنم . چشات به گريه مي‌افتن . دلم مي‌لرزه و پاهام زير مي شكنن و پيش پاهات خاك زمين مي‌شم . ديوا خودشونو مي‌ندازن روم . از جات بلند مي ‌شي و سوزن تو تنم وول ميخوره و دلم مي خواد داد بزنم تو نيستي

۶/۱۵/۱۳۸۴

چگونگي داستان‌سرايي



گابريل گارسيا ماركز



برگردان: محمدرضا راه‌ور




ما به اين‌جا آمده‌ايم تا داستان‌سرايي كنيم. آن‌چه براي‌مان جالب به نظر مي‌رسد اين است كه ياد بگيريم چه‌گونه يك حكايت شكل مي‌گيرد و يك داستان تعريف مي‌شود. با صراحت بايد بپرسيم كه آيا اين امر قابل ياد گيري است؟ در واقع من متقاعد شده‌ام كه مردم دنيا به دو گروه تقسيم مي‌شوند: كساني كه مي توانند داستان‌سرايي كنند، و آن‌هايي كه نمي‌توانند. به عبارت ديگر و در مفهومي گسترده‌تر، كساني كه خوب مي‌فهمند و آن‌هايي كه بد مي‌فهمند. اگر اين جمله كمي بي‌ادبانه به نظر مي‌آيد، به تعبير مكزيكي‌ها بايد بگويم كساني كه خوب كار مي‌كنند و آن‌هايي كه بد كار مي‌كنند. در واقع مي‌خواهم بگويم كه داستان‌سرا، متولد مي‌شود، ولي ساخته نمي‌شود. واضح است كه اين نعمت به تنهايي كافي نيست. كسي كه استعداد دارد ولي تخصص ندارد، به چيزهاي زيادي نيازمند است: فرهنگ، فن، تجربه... او اصلي را دارد كه از والدين به ارث برده؛ هر چند معلوم نيست از طريق ژن، يا رويدادهاي پس از آن ... اين افراد كه استعدادي مادرزادي دارند، بدون اين كه قصدي داشته باشند، تعريف مي‌كنند؛ شايد به اين دليل كه روش ديگري براي بيان كردن نمي‌شناسند. اين موضوع در مورد خود من هم صدق مي‌كند. من نمي‌توانم براي اين كه طفره نروم، به واژه‌هاي دشوار بينديشم . اگر در مصاحبه‌اي از من در مورد موضوع لاية اوزن بپرسند، يا بخواهند نظرم را دربارة عواملي بدانند كه سياست‌هاي آمريكاي لاتين را رقم مي‌زند، تنها چيزي كه از ذهنم خواهد گذشت، داستان‌سرايي براي آن‌هاست ؛ زيرا علاوه بر استعدادِ ذاتي، تجربة زيادي هم در اين مورد دارم كه روز به روز به آن مي‌افزايم. نصف داستان‌هايي كه شنيده‌ام، مادرم برايم تعريف كرده. او اكنون هشتادوهفت‌ساله است. هيچ‌گاه در بحث‌هاي ادبي شركت نكرد و فنون روايت را نياموخت، ولي مي دانست چه‌گونه فرد مؤثري باشد؛ يك آس را در آستينش مخفي كند؛ و بسيار بهتر از شعبده بازان؛ پارچه و خرگوش از كلاه در بياورد. يادم مي‌آيد يك بار هنگام تعريف داستان، بحثي در مورد شخصي پيش كشيده شد كه هيچ ربطي به موضوع نداشت. او، با خونسردي، داستان را به پايان رساند و بعد به آن شخص پرداخت! «واي! دوباره اون آقا! بايد بگويم كه...»

دهان همه باز مانده بود. من از خودم مي‌پرسيدم : مادرم چه گونه فنوني را كه ديگران عمري را صرف يادگيري آن مي‌كنند، آموخته بود؟ ... براي من داستان‌ها، همچون بازي... تصور مي‌كنم اگر كودكي را در مقابل يك مشت اسباب بازي متفاوت بگذارند، همة آن‌ها را لمس مي‌كند، ولي سر انجام با يكي‌شان مشغول مي‌شود. اين «يكي»، نشان‌گر و بيان‌گر استعداد و قابليت‌هاي اوست. اگر شرايط مناسب براي پيشرفت و پرورش استعداد در زندگي مهيا شود، يكي از رمز و رازهاي ايجاد نشاط و عمر طولاني ، كشف خواهد شد. از روزي كه متوجه شدم از تنها چيزي كه واقعاً از آن لذت مي‌برم ، داستان‌سرايي است، تصميم گرفتم همة چيزهاي لازم براي تامين و تعميم اين لذت را فراهم كنم ، به خودم گفتم : «اين مال من است! هيچ كس و هيچ چيز نمي تواند مرا وادار به پذيرش يا انجام كار ديگري بكند»... شايد باور نكنيد، ولي در طول دوران تحصيل، هزاران نيرنگ، حيله، دوز و كلك و دروغ به كار بردم تا نويسنده بشوم؛ چون آن‌ها مي‌خواستند مرا به زور به راه ديگري بكشانند ، من تنها به اين دليل دانشجوي نمونه شدم كه مي‌خواستم آن‌ها مرا راحت بگذارند تا بتوانم شعر و رمان كه برايم بسيار جالب بود، بخوانم. در كارشناسي به موضوعي بسيار مهم پي بردم و آن اين بود كه اگر كسي در كلاس توجه كافي به درس نشان بدهد، ديگر لزومي ندارد وقت زيادي را صرف درس خواندن كند. در مورد پرسش‌ها و امتحانات، دچار اضطراب شود. در آن سنين، اگر شخصي تمركز داشته باشد، مي‌تواند همه چيز را هم چون اسفنج به خود جذب كند. وقتي اين موضوع را درك كردم، در سال‌هاي چهارم و پنجم معدل بالا آوردم. همه فكر مي‌كردند نابغه‌ام، ولي هيچ كس هنوز فكر نمي‌كرد اين تلاش‌ها را مي‌كنم تا مجبور نباشم درس بخوانم. من به كارهاي مورد علاقه‌ام مي‌پرداختم و خيلي خوب مي‌دانستم چه مي‌كنم. با فروتني اعلام مي‌كنم آزاده‌ترين مرد روي زمين هستم و به هيچ كس تعهدي ندارم. اين را مديون تلاش‌هايي هستم كه در طول زندگي انجام داده‌ام. تنها خواسته و هدفم، داستان‌سرايي بوده و هست. اگر به ملاقات دوستانم بروم، بدون ترديد براي‌شان داستاني تعريف مي‌كنم. به خانه باز مي‌گردم و داستان تعريف مي‌كنم؛ شايد در مورد همان موضوعي كه از دوستانم شنيده‌ام . زير دوش مي‌روم و در حالي كه به بدنم صابون مي‌مالم، موضوعي را كه در ذهن دارم، براي خودم تعريف مي‌كنم. به نظرم مي‌آيد كه دچار جنوني مقدس هستم. از خودم مي‌پرسم كه آيا اين جنون قابل انتفال يا آموختني است؟ هر كسي مي‌تواند تجربه‌ها، مسايل و راه‌حل‌ها و تصميمات اتخاذ شدة خود را تعريف كند و بگويد چرا اين كار را كرده و آن كار را نكرده. چرا بخش‌هاي ويژه‌اي را از داستان حذف و پرسوناژ ديگري را وارد كرده. مگر اين همان كاري نيست كه نويسندگان پس از خواندن آثار ديگران مي‌كنند؟ ما رمان‌نويس‌ها رمان‌ها را نمي‌خوانيم تا موضوع آن را بدانيم، فقط مي‌خواهيم چگونگي نوشتن آن را بدانيم. يك نفر داستان را مي‌گرداند؛ پيچ آن را شل مي‌كند؛ قطعات را به نظم در مي‌آورد، يك پاراگراف را حذف مي‌كند؛ به مطالعه مي‌پردازد و آنگاه لحظه‌اي فرا مي‌رسد كه مي‌توان گفت:«آه بله، كاري كه اين يكي كرد، گذاشتن پرسوناژ در «اين‌جا» بود و انتقال دادن موقعيت، به «آن‌جا» چون ضرورت داشت كه «آن‌طرف» ... به عبارت ديگر، يك نفر چشمانش را به خوبي باز مي‌كند، اجازه نمي‌دهد او را هيپنوتيزم كنند؛ و در تلاش است تا كلك جادوگر را كشف كند. تكنيك، فن، كلك و... چيزهايي هستند كه مي‌توان آن‌ها را تعليم داد و يك طلبه مي‌تواند ازشان بهره بگيرد. همة آن چيزي كه مي‌خواهيم در ميز گرد انجام بدهيم، اين است: مبادلة تجربه‌ها، بازي براي ساختن داستان، و در عين حال، پيروي دقيق از قوانينِ بازي. اين جا محل مناسبي براي انجام اين كار است. در يك محفلِ ادبي، با حضور آقايي كه در صدر مجلس نشسته و طوماري از نظرات خود را با خون‌سردي كامل ابراز مي‌كند، چيزي از رمز و راز نويسنده درك نمي‌شود، تنها راه درك اسرار، خواندن و كار كردن همراه با گروه است. اين‌جا با چشمانت مي‌بيني كه چه گونه يك داستان خلق مي‌شود؛ از حالت سطحي بيرون مي‌آيد و بن‌بست سر راهش را باز مي‌كند. به اين ترتيب، نبايد تلاش شما در اين جهت باشد كه داستان‌هاي پيچيده و خيلي پيشرفته را مطرح كنيد. لطف كار در اين است كه يك پيشنهاد ساده و اتفاق افتاده مورد بررسي قرار گيرد و ببينيم آيا اين شايستگي را داريم كه بتوانيم آن را به نوبة خود به داستاني تبديل كنيم كه اساس يك سناريو را براي تلويزيون يا سينما تشكيل دهد، يا كه نه. براي فيلم‌هاي بلند، مسلماً نياز به دقت زيادي داريم كه در حال حاضر موجود نيست. تجربه به ما مي‌گويد كه داستان‌هاي ساده براي فيلم كوتاه - يا متوسط - بسيار مناسب است؛ لطف خاصي به كار مي‌بخشد و يكي از خطرات بزرگي را كه در كمين است و خستگي و ركود نام دارد، دور مي‌كند. بايد تلاش كنيم كه جلسات ما ثمر بخش باشد. گاهي زياد صحبت مي‌شود و كاري صورت نمي‌گيرد. ما فرصت اندكي داريم و وقت براي‌مان ارزشمندتر از آن است كه با حرف‌هاي بي‌هوده از دست برود. البته منظورم اين نيست كه نيروي تخيل خود را خفه كنيم، بلكه بر عكس بايد به مباني فوران تخيل پايبند باشيم؛ حتا همة مهملاتي كه از ذهن خطور مي‌كند، بايد مورد توجه قرار بگيرد. چه بسا با يك حرف ساده، بتوانيم به راه كارهاي باور نكردني دست يابيم. انتقاد ناپذيري ، براي يك شركت كننده در ميز گرد، صفت شايسته‌اي نيست... در واقع جمع شدن دور يك ميز گرد، نوعي بده و بستان به شمار مي‌رود. همه بايد آماده براي ضربه زدن و ضربه خوردن باشند. اما اين كه مرز اين ضربه‌ها كجاست، كسي نمي‌داند؛ آدم خودش بايد متوجه شود. در عين حال، هر كس بايد تصوير روشني از آن چه مي‌خواهد تعريف كند، داشته باشد و بتواند از آن با چنگ و دندان دفاع كند؛ يا در صورت لزوم، انعطاف پذير باشد و بداند كه مثلاً داستان او به گونه‌اي كه تصور مي‌كرد، لااقل ازجنبة سمعي و بصري، جاي پيشرفت ندارد. اين حالتِ تغيير ناپذيري، همراه با انعطاف پذيري، معمولاً در همه جا جلوه‌گري خواهد داشت، هر چند به ندرت مي‌تواند حالت متمايز به خود بگيرد. من فكر مي‌كنم كه رمان‌نويسي با داستان‌نويسي تفاوت زيادي دارد. موقعي كه من رماني را مي‌نويسم، در دنياي خودم سنگربندي مي‌كنم و در هيچ چيز با ديگران شريك نمي‌شوم. در واقع بر مسند غرور و استبداد مي‌نشينم، چرا؟ چون تصورمي‌كنم اين كار، تنها راه حفاظت از جنين است؛ تنها راه پيشرفت است؛ آن هم منحصراً به صورتي كه من فكر مي‌كنم. بعد از تمام شدن رمان يا بخشي از آن، به شنيدن نظرات ديگران احساس نياز مي‌كنم. به همين دليل، آن را به تعدادي از دوستان صميمي نشان مي‌دهم؛ دوستاني كه به انتقادات آن‌ها اعتماد دارم. به اين ترتيب از آن‌ها مي‌خواهم كه نخستين خوانندگانِ رمان من باشند؛ نه براي اين كه بگويند: چقدر خوب! چه قدر عالي! «بر عكس، دلم مي‌خواهد با صراحت معايب و كاستي‌هاي آن را برايم توضيح بدهند؛ چون از اين طريق آن‌ها كمك شاياني به من مي‌كنند. خوب، دوستاني كه فقط خوبي‌هاي مرا مي‌بينند، مي‌توانند پس از چاپ كتاب، با خيال راحت از محاسن آن برايم صحبت كنند ولي آن‌هايي كه معايب و كاستي‌ها را هم مي‌بينند، مي‌توانند نيازهاي من را بر آورده سازند. بدون ترديد، حق پذيرش يا رد انتقادات آن‌ها براي من محفوظ است، ولي در عين حال كاملاً بديهي است كه نمي‌توانم آن انتقادات را ناديده بگيرم. اين تصويري از يك رمان نويس، در برابر انتقاد است، ولي در مورد فيلم‌نامه‌نويس، موضوع كاملاً تفاوت دارد. هيچ كاري به اندازة درست انجام ندادن كارهاي مربوط به حرفة فيلم‌نامه‌نويسي، تحقير و سرزنش به دنبال ندارد.

حالا در مورد يك كار خلاق و توابع آن حرف مي‌زنيم. فيلم‌نامه‌نويس از موقع شروع نوشتن، مي‌داند كه اين داستان لااقل يك بار به رشتة تحرير در آمده يك بار هم روي پرده رفته و يا اين حساب، داستان متعلق به او نيست. نخستين كسي كه از او تقاضاي هم‌كاري مي‌شود، كارگردان است تازه، اين در هنگامي است كه اعضاي گروه قبلاً مشكلات مقدماتي را حل كرده‌اند... در عين حال نخستين ـ آدم‌خوار، خود كارگردان است. او كه وظيفة تطبيق فيلم‌نامه را با اثرِ ارائه شده بر عهده داره، همة توان و استعداد خود را به كار مي‌گيرد تا فيلمي بسازد كه باعث كسب اعتبار براي هم‌كاران شود. در نهايت، او نقطه نظرِ نهايي را به ديگران تحميل مي‌كند. من تصور مي‌كنم كسي كه رماني را مي‌خواند، آزادتر از كسي است كه فيلمي را مي‌بيند. خوانندة رمان همه چيز را همان گونه كه مي‌خواهد، به تصوير مي‌كشد، چهره‌ها، محيط، مناظر و ... در حالي كه تماشاگرِ سينما يا تلويزيون، چاره‌اي جز پذيرش آن چه بر پرده مي‌بيند، ندارد. اين نوعي ارتباط تحميلي است كه جايي براي اختيارات فرد باقي نمي‌گذارد. مي‌دانيد چرا اجازه نمي‌دهم صد سال تنهايي بر پردة سينماها و روي صحنه برود؟ چون به تخيل خواننده احترام مي‌گذارم. حقِ مطلقِ او، تخيل و تصور چهرة عمه اورسولا يا سرهنگ آئورليانوبوئنديا[1] به طريقي است كه دلش مي‌خواهد.

انگار زياد از موضوع اصلي دور افتاديم. بحث ما مربوط به فيلم‌نامه‌نويسي نبود، ما در پي يافتن راهي براي تغذية جنون داستان‌سرايي يا تعريف حكايت بوديم. با اين حساب، محبوريم انرژي خودمان را در بحث‌هاي ميز گرد متمركز كنيم. شخصي به من گفت بهتر است با يك سنگ دو پرنده بزنيم. صبح‌ها در كارگاهِ عكاسي يا فيلم برداري جمع شويم و عصرها، در يك ميزگرد. به او پاسخ دادم كه اين عقيده درست نيست. اگر كسي مي‌خواهد نويسنده شود، بايد در بيست و چهار ساعتِ شبانه روز و سيصد و شصت و پنج روزِ سال، آماده باشد. چه كسي مي‌گفت هرگاه به من الهام شود، مي‌نويسم؟ او مي‌دانست چه مي‌گويد. كساني كه از روي تفريح و علاقه به هنر روي مي آورند و از شاخه‌اي به شاخة ديگر مي‌پرند، به چيزي پايبند نمي‌شوند؛ ولي ما نه ... ما نه تنها به اين حرفه علاقه داريم، بلكه همانند محكومان به اعمال شاقه، در اين كار گرفتار شده‌ايم.


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- اشاره به شخصيت‌هاي رمان صد سال تنهايي. م

۶/۱۰/۱۳۸۴

اگر كوسه ماهی‌ها، انسان بودند، و چند داستان ديگر


برتولت برشت
ترجمه: صادق كردونى


دختر كوچولوى مهمان‌دار كافه از آقاي كوينر پرسيد :" اگر كوسه ماهى‌ها انسان بودند، آن وقت نسبت به ماهى‌هاى كوچولو مهربان‌تر نبودند ؟"
او درپاسخ گفت: يقيناً، اگر كوسه‌ماهى‌‌ها انسان بودند براى ماهى‌هاى كوچك دستور ساخت انبارهاى بزرگ مواد غذايى را مى‌دادند. اتاقك‌هايى مستحكم، پُرازانواع واقسام خوراكى، ازگياهى گرفته تا حيوانى. ترتيبى مى‌دادند تا آب اتاقك‌ها هميشه تازه باشد و مى‌كوشيدند تا تدابير بهداشتى كاملاً رعايت گردد. به طورمثال اگر باله‌ى يكى ازماهى‌‌هاى كوچك جراحتى برمى‌داشت، بلافاصله زخم‌ش پانسمان مى‌گرديد، تا مرگ‌ش پيش از زمانى نباشد كه كوسه‌ها مى‌خواهند. براى جلوگيرى از افسردگى ماهى‌‌هاى كوچولو، هرازگاهى نيز جشن‌هايى برپا مى‌كردند. چرا كه ماهى‌هاى كوچولوى شاد خوشمزه‌تر از ماهى‌هاى افسرده هستند. طبيعى است كه دراين اتاقك‌هاى بزرگ مدرسه‌هايى نيز وجود دارد. در اين مدرسه‌ها چگونگى شنا كردن در حلقوم كوسه‌ها، به ماهى‌‌هاى كوچولو آموزش داده مى‌شد. به طور مثال آن‌ها به جغرافى نياز داشتند، تا بتوانند كوسه ماهى‌هاى بزرگ و تنبل را پيدا كنند كه گوشه‌يى افتاده‌اند. پس‌ از آموختن اين نكته، موضوع اصلى تعليمات اخلاقى ماهى‌‌هاى كوچك بود. آنها بايد مى‌آموختند كه مهم‌ترين و زيباترين لحظه براى يك ماهى كوچك لحظه‌ى قربانى شدن است. همه‌ى ماهى‌هاى كوچك بايد به كوسه ماهى‌ها ايمان واعتقاد راسخ داشته باشند. بخصوص هنگامى‌كه وعده مى‌دهند، آينده‌اى زيبا و درخشان براى‌شان مهيا مى‌كنند .
به ماهى‌‌هاى كوچولو تعليم داده مى‌شد كه چنين آينده‌اى فقط با اطاعت و فرمان بردارى تضمين مى‌شود و از هر گرايش پستى، چه به صورت ماترياليستى چه ماركسيستى و حتى تمايلات خودخواهانه پرهيز كنند و هرگاه يكى ازآن‌ها چنين افكارى را از خود بروز داد، بلافاصله به كوسه‌ها خبر داده شود . اگر كوسه‌ماهى‌‌ها انسان بودند، طبيعى بود كه جنگ راه مى‌‌انداختند تا اتاقك‌ها و ماهى‌هاى كوچولوى كوسه ماهيهاى ديگر را به تصرف خود درآورند. دراين جنگها ماهى‌‌هاى كوچولو براى‌‌شان مى‌جنگيدند و مى‌آموختند كه بين آن‌ها وماهى‌هاى كوچولوى ديگر كوسه‌ها تفاوت فاحشى وجود دارد. ماهى‌‌هاى كوچولو مى‌خواستند به آن‌ها خبر دهند كه هرچند به ظاهر لالند، اما به زبانهاى مختلف سكوت مى‌كنند و به‌همين دليل امكان ندارد زبان همديگر را بفهمند. هر ماهى كوچولويى كه در جنگ شمارى از ماهى‌‌هاى كوچولوى دشمن را كه به زبان ديگرى ساكت بودند، مى‌كشت نشان كوچكى از جنس خزه‌ى دريايى به سينه‌اش سنجاق مى‌كردند و به او لقب قهرمان مى‌دادند.
اگر كوسه‌ها انسان بودند، طبيعي بود كه در بين‌شان هنر نيز وجود داشت. تصاوير زيبايى مى‌آفريدند كه در آنها، دندانهاى كوسه‌ها دررنگ‌هاى بسيار زيبا و حلقوم‌هايشان به‌عنوان باغهايى رويايى توصيف مى‌گرديد كه در آنجا مى‌شد حسابى خوش گذراند. نمايش‌هاى ته دريا نشان مى‌دادند كه چگونه ماهى‌هاى كوچولوى شجاع، شادمانه درحلقوم كوسه ‌ماهى‌ها شنا مى‌كنند و موسيقى آنقدر زيبا بود كه سيلى ازماهى‌هاى كوچولو با طنين آن، جلوى گروه‌هاى پيشاهنگ، غرق در رويا و خيالات خوش، به حلقوم كوسه‌ها روانه مى‌شدند .
اگر كوسه ماهى‌ها انسان بودند، مذهب نيز نزد آنها وجود داشت. آنان ياد مى‌گرفتند كه زندگى واقعى ماهى‌هاى كوچك، تازه در شكم كوسه‌ها آغاز مى‌شود. ضمناً وقتى كوسه ماهى‌‌ها انسان شوند، موضوع يكسان بودن همه‌ى ماهى‌هاى كوچك، به مانند آنچه كه امروز است نيز پايان مى‌يابد. بعضى ازآن‌ها به مقام‌هايى مى‌رسند و بالاتر از سايرين قرار مى‌گيرند. آن‌هايى كه كمى بزرگ‌ترند حتى اجازه مى‌يابند، كوچك‌ترها را تكه پاره كنند. اين موضوع فقط خوشايند كوسه‌ماهى‌‌هاست، چون خود آنها بعداً اغلب لقمه‌هاى بزرگ‌ترى براى خوردن دريافت مى‌كنند. ماهى‌‌هاى بزرگ تر كه مقامى دارند براى برقرار كردن نظم در بين ماهى‌هاى كوچولو مى‌كوشند و آموزگار، پليس ، مهندس در ساختن اتاقك يا چيزهاى ديگر مى‌شوند. و خلاصه اينكه اصلاً فقط هنگامى در زير دريا فرهنگ به وجود مى‌آيد كه كوسه ماهى‌ها انسان باشند .


جوانك بى‌فريادرس

آقاى ك.‌رباره‌ى اين عادت كه انسان بى‌عدالتى را تحمل كند و دم برنياورد سخن مى‌گفت.
آقاى ك. درباره‌ى تحمل بى‌عدالتى و دم‌نزدن‌ سخن مى‌گفت و داستان زير را تعريف كرد: شخصى از خيابان مى‌‌گذشت، از جوانكى‌ كه سر راه‌ش بود و گريه مى‌كرد علت ناراحتى‌اش را پرسيد: جوانك گفت: « براى‌ رفتن به سينما 2 سكه جمع كرده بودم اما جوانى آمد و يك سكه را از دستم قاپيد» سپس با دست، به جوانى كه كمى دورتر از آن‌ها ايستاده بود اشاره كرد. آن مرد از او پرسيد: « براى كمك فرياد نزدى؟» جوانك گفت: چرا، و صداى‌ هق‌هق او شديدتر شد. مرد كه او را با مهربانى نوازش مى‌كرد، ادامه داد: هيچ‌كس صداى تو را نشنيد؟ جوانك گريه‌كنان گفت: نه. مرد پرسيد: ديگر بلندتر از اين نمى‌توانى‌ فرياد بزنى؟ جوانك گفت: نه! و از آن‌جا كه مرد لبخند مى‌زد با اميد تازه‌اى‌ به او نگاه كرد.«پس اين يكى‌ را هم بى‌خيال شو!» اين را گفت و آخرين سكه را هم از دست‌ش گرفت و با بى‌توجهى به را‌ه‌ش ادامه داد و رفت.


عشق به چه كسى؟

شايع بود كه هنرپيشه‌ى زنى‌ به نام Z به دليل عشق نافرجام خودكشى‌ كرده است. آقاى كوينر گفت:« به دليل عشق به خويشتن، خود را كشته است. او نتوانست عاشق آقاى X باشد، وگرنه چنين عملى را هيچ‌گاه نسبت به او مرتكب نمى‌شد. عشق يعنى آرزوى آفريدن چيزى با توانايى‌هاى ديگران. علاوه بر اين بايد ديگران به تو احترام بگذارند و به تو تمايل داشته باشند. و اين را مى‌توان هميشه به دست آورد. اين خواسته كه فراتر از اندازه دوستت بدارند، به عشق حقيقى مربوط نمى‌گردد. خودشيفتگى دليل است براى كشتن خود.


دو شهر

آقاى كوينر شهر «ب» را به شهر «آ» ترجيح مى‌داد و مى‌گفت:در شهر «آ» به من عشق مى‌ورزيدند اما در شهر «ب» مرا دوست داشتند. در شهر«آ» به من سود مى‌رساندند، اما در شهر «ب» به من نياز داشتند. در شهر«آ» مرا سر ميز غذا دعوت مى‌كردند، اما در شهر «ب» مرا به داخل آشپزخانه فراخواندند.»


فرم و محتوا

آقاى كوينر تابلوى نقاشى‌اى را نگاه مى‌كرد كه چند موضوع را در يك فرم بسيار من‌درآوردى عرضه كرده بود. آقاى ك. گفت: تعدادى از هنرمندان، مانندفيلسوفان به دنيا مى‌نگرند. در كار اين گروه به هنگام كوشش در راه فرم، محتوا از دست مى‌رود. زمانى پيش باغبانى كار مى‌كردم. قيچى باغبانى را به دستم داد تا يك درخت‌غار را هرس كنم. درخت داخل گلدانى قرار داشت و آن را براى جشن‌ها كرايه مى‌دادند. درخت بايد به شكل كره در‌مى‌آمد. بلافاصله شروع به قطع شاخه‌هاى زايد آن كردم، اما هرچه كوشيدم تا از آن شكلى كروى به دست آيد موفق به اين كار نشدم. يك بار از اين‌طرف زيادى از حد آن را قيچى مى‌كردم و بار ديگر از آن طرف. سرانجام وقتى آن را به شكل كره درآوردم، بسيار كوچك شده بود. باغبان نوميدانه گفت: «خب، كروى‌شكل هست اما كو درخت‌‎غارش؟»

گفت‌وگوى كوتاه

گفت‌وگوى زير را در اغذيه‌فروشى ميدان «الكساندر» شنيدم:
دور يك ميز مرمر مصنوعى سه نفر نشسته بودند، دو مرد و يك زن مسن، و آبجو مى‌نوشيدند. يكى از مردها رو به مرد ديگر كرد و گفت: «شرط‌تان را برديد؟» مرد مخاطب در سكوت نگاهى به او انداخت و براى پايان دادن به اين بحث جرعه‌اى آبجو نوشيد. زن مسن مؤدبانه و با ترديد گفت:«شما لاغرتر شده‌ايد.» مرد كه قبلاً سكوت كرده بود، به سكوت خود ادامه داد. سپس نگاهى سؤال‌برانگيز به مردى كه سر صحبت را باز كرده بود و حالا با اين جملات آن را به پايان مى‌رساند، انداخت: «بله، شما لاغرتر شده‌ايد.»
اين گفت‌وگو به نظرم مهم آمد، زيرا ديگر مسايل روزمره روح انسان را مى‌خراشد.

http://www.panjare.org/article.aspx?id=63