۴/۲۳/۱۳۸۲

طعمه

يك كبك بودي .كبكي جلوي تله . پايت را بسته بودند . بهت گفته بودند « بخوان ! ’كر’كري بخوان»
گفته بودند «اگر نخوني ‘ اگر نتوني...!»و تونگفته بودي « صاحبخونه ؛ بچه هام !» شا يدهم گفته بودي و آنها ...
...كنار پارك زير درختهاي نارون كاشته بودنت ! جاي هميشگي ! با اين تفاوت كه تو صبحها مي ايستادي و آنها شب را انتخاب كرده‌بودند.تو لباس خوش رنگ و خوش ’برشي مي پوشيدي و آنها مجبورت كرده بودند چادرمشكي بپوشي . مي ترسيدي .!
خيابان رود سيالي از مواد مذاب آتشفشانِ نا‌پيدايي بود و تو خيس عرق بودي . آخر تا حالا آزارت به كسي نرسيده بود و...
ماشينها ويژويژكنان از كنارت مي گذشتند . رد مي شد ند . تورا مي ديدند و توي آن تاريكي فكر مي كردند ا‌ شتباه مي كنند. وقتي توي آينه شبح تو را ؛ زير قرمزي چراغهاي كوتاه پارك مي ديدند . مي زدند روي ترمز « قيسسسسس »

دنده عقب مي گيرند .جلوي پايت مي ايستند . چه نگاههائي !؟ انگار هيچ وقت زن نديده‌اند. خواهش مي كنند ‚ التماس ميكنند وتو...
دلت از گشنگي ضعف مي‌رفت .خط خشك شده‌ي ا‌ شك چشم بچه‌هايت يك لحظه از جلوي چشمت دور نمي شود ونگاه هيز صاحبخانه ؛ از او بدت مي آيد .دلت نمي خواهد نگاهش كني . او فكر مي كند چون تن به اين كار دادي به همه كس تن مي دهي .پس حالا كه كرايه ات... بايد خالي ميكردي. ولي كجا ؟ چطور ؟ كي...؟

ازهرده ماشيني‌كه از جلويت رد مي شود ؛ َ هشت ماشين مي ايستد و تو رويت را آنور مي كني ؛ جوابشان را نمي دهي . به بد پيله‌ها فحش مي‌دهي و با نگاهت داد مي زني وَ تاريكي را نشان مي دهي و ماشين پر از مامور را كه مثل اژدها پشت تاريكي خف كرده و انتظار مي كشد.
مگر مي فهمند !!؟.
« مامان هر چي نون تو گوني نون خشكي جمع شده بود ما خورديمشون .يه كاري بكن .»
بايد يك كاري مي كردي. ولي چه كار .؟
ماشين قرمزو آخرين مدلي جلويت ايستاد .درش باز شد صدائي گفت:« بپر بالا !»
نگاهش كردي . پير بود .كلاه دوره دار را تا روي گوشهاي كبره بسته اش پائين كشيده بود .حالت بهم خورد .اگر آن فكر لعنتي مثل برق چراغ راهت نشده بود سوار نمي شدي . چي بود؟ بجه ها؟ صاحبخانه ؟ ’گشنگي ؟...
هر چي بود سوار شدي!و....او هم پولها رو روي دا شبرد گذا شت . اما توچشمت به تاريكي بود و چشمهاي تيز و بي حركت اژدها را مي ديدي.اگر ...
دستت را به طرف پولها دراز كردي .مرد محكم روي دستت زد و گفت : «چه خوش ا شتها ؟!»
گفتي :« نيگر دار !»
ناراحت شدي ؟.تو كه عادت دا شتي ! چرا گفتي نيگر دار!؟ خودت هم فهميدي و با خودت گفتي:“ اگه بهش بر بخوره، اگه پياده ام ’كنه ، بچه هام‌ !»
توي چشمهاي آيينه نگاه كردي .تاريك بود . هيچي نديدي . نگاهت را بر گرداندي و به تاريكي زير درختها نگاه كردي ،به اژدها.
زير آينه يك قاب عكس كوچك آويزان كرده بود ، نگاهش كردي . دوتا دختر بچه دست به گردن هم انداخته بودند وبه نگاه تو ميخنديدند !. دلت گرفت . از خودت پرسيدي « بچه هاشَن ؟» دوباره نگاهش كردي .نه ! پير تر از اوني بود كه اينها بچه هايش باشند «نوه ؟! »
گفتي “ نيگر دار “او هنوز مي خند يد ،فكر كردي “ الان اژدها از زير تاريكي بيرون مياد “ جيغ زدي :“وايسا “
خنده اش يك دفعه قطع شد . ترمز كرد .سرت به قاب عكس بجه ها خورد گفت :“ چي شد؟‌“اژدها چراغهاي سرخش را روشن كرده بود .قاب عكس به شيشه مي خورد .آن را گرفتي .صاحبخانه مثل شيطان از دل تاريكي دستش را دراز كرد .
“ اول پول “
اژدها پيچيد ، بچه ها ترسيده بودند ،گريه مي كردند ،روي قاب را با دستت پوشاندي ،مي خواستي به مرد بگوئي ،توي دلت داشتي جيغ ميزدي ،“ فرار كن ،منو بنداز پائين و در رو “ ولي او مثل بچه ها لبهايش را جمع كرد و گفت “ باشه ، قهر نكن مامان كوچولو، راضيت ميكنم . “ ! با نفرت رويت را گردانديو هيچي نگفتي.
اژدها راه افتاده بود .دلت مثل دل بچه گنجشك تاپ تاپ ميكرد ،مثل وقتيكه
“ خدايا “ !!!پولها را به طرفت گرفت .اژدها رسيد .دهنش را باز كرده بود ، همه چيز توي شعله يچشمانش حل شد ، پولها را به سرعت قاپيدي و در چاك سينه ات جا دادي .
“ يعني ديدن ؟ اگه ديده باشن؟ اگه بگيرنشون؟ “مرد مي خنديد و با نگاهش تو را مي خورد .بچه ها گريه مي كردند ، اشك توي چشمهايت جمع شده بود و مثل اسيد آنها را مي سوزاند ، از بچه ها بدت آمده بود ، بچه هاي خودت كه باعث 
وبچه هاي او . با خودت گفتي : “ خدا كنه ماشين مال خودش باشه ،خدا كنه پولدار باشه ،وگر نه ..“مرد محكم روي پايت زد . اژدها جيغ بلند و صدا داري كشيد و دهن به دهن ماشين ايستاد .وهر چهار درش باز شد و مامورين با اسلحه پائين ريختند. مرد هنوز نفهميده بود ،چشمهايش پر از خواهش بود ، پرسيد: “ شوهرم داري ؟ “ دستي نشسته توي دلت افتاد .دهنت خشك شده بود، چشمهايت ميخ مامورين بود ، با آنكه مي دانستي با تو كاري ندارند ،مي دانستي كه تو هم از ترس يكي از آنها شدي ، ولي مي ترسيدي ، دستي گلويت را گرفته بود ، داشتي خفه مي شدي ، در طرف مرد را باز كردند ، دستي با شدت او را از پشت ماشين بيرون كشيد ، لگدي او را فرش زمين كرد ، و او با التماس گفت: “ اين دخترمه آقا ، قهر كرده، يعني با مامانش دعوا .. “
در تله بسته شده بود . و تو مي خواستي بخواني ، بخواني ، بخواني .

ارسال یک نظر