۲/۰۷/۱۳۸۴

کلمه در هيات تن

نوشته منتشر نشده اي از « ژلي نک » ، برنده جايزه نوبل ادبي سال ٢٠٠٤



آيا در برابر نياز اينهمه آدم به اعتقاد به خدا بايد به خشم آمد؟ و يا از مقابل اين خطر بايد گريخت؟ با کدام تعليم وتربيت انساني مي توان از خون شهدا جلوگيري کرد؟ چرا شهدا بر اين باورند که وجودشان ارزشمندترين چيزي است که مي توانند به خداوند هديه کنند؟اين وعده پاداش ابدي چيست که تسلايشان مي دهد؟ در برابر چه چيز خود را محافظت مي کنند؟ اين علاقه به جزا و پاداش براي چيست وقتي که قرار است بلافاصله وارد بهشت شوند، جايي که سفره از پيش برايشان چيده شده بي آنکه نيازي به شرکت در خلق اين شگفتي ها داشته باشند. در حقيقت از بازگشت به زمين مي ترسند. البته به آنها گفته شده به شرطي که فراموش کنند که قبلا در اين جهان بوده اند. پس اين بازگشت به چه درد مي خورد؟ بنابراين ترجيح مي دهند که در بهشت باکره گان که همان حوريان بهشتي هستند منزل کنند.


برگردان:
آزيتا نيکنام
از من کلمه فوران مي کند و نه خون. ولي چه کسي به اين کلمات نياز دارد؟ با همه سعي اي که دارند تا کلام امروز باشند، ولي چه کسي به آنها نياز دارد؟من تمام دقت و تلاشم را به کار برده ام تا کلمات بهتر بيان شوند و بتوان نقل شان کرد. و همه به اين قصد که فراموش شوند؛ حتي از طرف خودم. نمي توانم خود را جاودانه ببينم تا متقاعد شوم که آنچه که « بايد فراموش کنم » براي « هميشه فراموش » شده نخواهد ماند؛ همانطور که لسينگ در کتاب شجره نامه انسان مي گويد. ( ١ ) اين سپاه کلمات که به ديدار من مي آيند ولي در جهت مخالف مي دوند و بدون اخطاري ازرويم مي گذرند، به چه دردي مي خورند؟ کلماتم را بايد به کدام سو بدمم وقتي ديگراني هستند که تنها مرگ را مي طلبند و نيروي محرکشان غريزه حقيقت است و نه خالي درونشان؛ ولي در حقيقت اين غيبت غريزه با نوعي افراط درحفظ آبرو يا چيزي از اين دست است که تنها هدفش خلاصي از شر زندگي است.
من ، به عنوان مثال، حتي هدفي ندارم. البته بگويم برايم پيش آمده که هنگام نوشتن به هدفي فکر کنم ؛ آنهم نه براي گذاشتن تاثير خاصي يا براي تربيت نوع بشر ( در زندگيم به اندازه کافي تربيت شده ام و اثرش به قدري منفي بوده که هيچ علاقه اي ندارم تا با آن براي ديگران دردسر درست کنم ؛ مثل لباسي که از روي اندازه دوخته شده ولي نه به تن مي نشيند و نه آدم را هم چندان بزرگ مي کند؛ مهم نيست که امروز آدمها غرق در چه هستند و به چه ضرب وزوري چيزي در کله شان فرو کرده اند؛ نه ، توجه ورسيدگي فوق العاده بي نتيجه است؛ مي بايستي از پيش اندازه گيري مي کردم، اما انسان معمولا به طرز وحشتناکي بي قواره است.
اين حقيقت دارد که، اغلب، آدمها براي اندازه من که چندان هم بي قواره نيست، ساخته نشده اند؛ اندازه من به خوبي در جلد کتابي جا مي گيرد. آدمها به طرز روز فزوني مي خواهند خود را با اندازه هاي بزرگ تطبيق دهند؛ در نتيجه با عصبيت در لباس گشادتراز تنشان وول مي خورند؛ ( خود رابه اين حد باد کردن به چه درد مي خورد؟ ) بي آنکه بتوانند به حد و حدودشان دست يابند، يا حتي پيدايشان کنند. اينها همچنين فراموش کرده اند ؛ براي اينکه بي رويه و بي حد آدم بد را نکشند، مي بايست حد و اندازه آدمهايي را که مي کشند يا مي خواهند بکشند درست بگيرند. برايشان فرقي نمي کند؛ مهم اين است که هر چه بيشتر کشته شوند؛ براي هدفشان گوشت و استخوان آدمهاي ديگر را تکه و پاره مي کنند با اين باور که کشتارشان افتخاري است که با حيات خود قيمتش را مي پردازند. جسم براي جسم ؛ تن در برابر تن؛ عليه اين مسئله : عينک ، کتاب است و به نظر مي رسد که اين آخرين کلمات هاينر مولر مي باشد.
مدتها مسئله ام اين بود که چرا و براي چه کسي مي نويسم. حالا ديگر برايم فرقي نمي کند. نوشتن بي نتيجه بود و تعهد ادعا شده را هم در بر نداشت، مگر براي خودم. حالا ديگر برايم اهميتي ندارد؛ چون عليرغم آنچه مي گويند نوشتن به هيچ دردي نمي خورد. من حرفهايم را مي زنم، ولي ديگر فهميده ام که اگر کساني به من گوش مي دهند از سر اتفاق است. و اين هم برايم اهميتي ندارد؛ چون ديگر مسئله ام اين نيست که براي چه کسي و چرا مي نويسم، برعکس معتقدم که حرف نبايد تاثيري داشته باشد. بايد آگاهانه از فايده بخشي و از هرگونه قدرت تاثير گذاري صرف نظر کرد، به کلي صرف نظر کرد. هيچ کس نبايد در برابر ديگري زانو بزند و به طريق اولي در برابر من. همينطور؛ من هم مقابل احدي زانو نمي زنم ؛ در نهايت، روي تختم و در کمال آرامش دراز مي کشم؛ و کنارم شاگردان کم و بيش زرنگي حضور دارند که آنها هم کتاب مي خوانند و کار ديگري نمي کنند ؛ بدين نحو، شاگردان ابدي کلاسهاي ابتدايي مي شوند. در هر صورت، اين موقعيتي است که مي بايست پشت سر بگذارند.
نه، با اينکه در رختخواب به سر مي بريم و اين حضور در رختخواب کار را آسان مي کند؛ اما فعلا براي تن فرصت نداريم. اصولا از تن امتناع مي ورزيم ؛ هر چند که براي نگاه کردن چشم گير است. در اينجا آدمي به دار آويخته شده و خونش جاري است. من و همکلاسهايم حدس مي زنيم که بايد جالب باشد. حتي اخيرا فيلم هيجان انگيزي از آن ساخته شده (٢) ولي آيا ديگر متوجه اين تني شده ايم که از کتاب فراتر مي رود، تني که در همه صورش برايمان جذاب است؛ تن خدا وتن شهيد مصلوب.
نه. ما در مقابل هيچ مکتبي زانو نمي زنيم. کلام خدا ، مهم نيست کدام خدا، آنقدر آشناست که باز فراموش شده است؛ چون زمان اين کلام به سر آمده است. فرصت خود را داشته و حالا ديگر تمام شده است. اين کلام حتي کمترين اثري نگذاشت. از آخرين بار که آن را ديديم يا شنيدم، اين تصوير و تن بود که برنده شد؛ کلمه نمي توانست پيروز شود.
اين امر براي کلام نوشته شده در قرآن نيز صدق مي کند ، قرآني که در مجادله ولتر، هر صفحه اش عقل سليم را متزلزل مي کند. تخيل را در کوره سوزان جسم چنان به غليان در مي آورد که هر چيزي را مي توان باور کرد و هر کاري را که تا حالا غيرممکن بوده، عملي ساخت . لسينگ ، بعد از آنکه به دقت قرآن را بررسي مي کند، همه اين موارد را وارونه مي کند تا ببيند که سوي ديگرش نيز جواب مي دهد؛ و يکمرتبه اسلام عاقل ترين مذهب مي شود و مسيحيت بمثابه مکتبي است که مي خواهد غير عقلاني ترين امر را بباوراند؛ براي محق بودن مهم نيست که به چه چيز باور داريم ؛ من روي همه‌ي اينها پا مي گذارم ، مسئله ام نيست و به دردم نمي خورند . يکي از اين مذاهب به معجزه نياز دارد تا بباوراند و ديگران هم باورش کنند، مذهب ديگر به آن نيازي ندارد، براي باوراندن امري غير عقلاني نياز ندارد به غير عقلاني متوسل شود، اين مذهب عقايد مندرج در کتابي را اشاعه مي دهد، و اين برايش کافي است. ولي، متاسفانه، بعضي به عينک و کتاب و روشنايي بيشتر بسنده نمي کنند؛ چون آن را کافي نمي دانند.
تورات، انجيل ، قران و نه هيچ کتاب ديگري و چند کتاب بي مقدار من که خوشبختانه حتي رسوبات روي موج برکه باغ من را هم عرضه نمي کنند؛ وقتي طوفان نزديک مي شود هشدار نمي دهد، صرفا عارض مي شودو کاري نمي توان کرد. کجاهستند کودکاني که کتابهاي مقدماتي را بخوانند؛ کجايند فرزندان بشريت تا کتابهاي بشري را بخوانند، ( خوشبختانه کتابهاي من جز آنها نيستند) که فکر مي کنند آنها را مي فهمند و به آنها احتياح دارند. تورات کتاب طفوليت است ، کتاب کلاسهاي ابتدايي است؛ وسيله ي مفيدي است براي اطفال؛ ولي با بچه بايد فاصله نگه داشت چنانکه لسينگ مي گويد. اما چه کسي مي تواند پيش بيني کند که چگونه بايد متحول و بزرگ شود ؟ اگر بزرگ مي شود براي رسيدن به خانه است؛ درحاليکه تنها چيزي را که گم مي کند همچنان خود اوست و جز ابديت چيزي براي از دست دادن ندارد. تقريبا هيچکس نمي تواند دورتر از جاييکه سنگ به آنجا پرتاب شده را ببيند و از بچه اي که امروز در گوشه اي از جهان بزرگ مي شود بيشتر نمي فهمد؛ هنوز بزرگ نشده سنگ پرتاب مي کند، ديگراني که بدنشان را با مواد منفجره مي پوشانند ؛ همانقدر به دور تر مي انديشند؛ به فراتر از جايي مي انديشند که گوشت تن خود و ديگران مي تواند پرواز کند؛ به کل در کليت اش فکر مي کنند. در هر لحظه اي براي وصل به ابديت آماده اند درگير اين دنياي زميني شوند.
من از بازي با کلمات هم آوا ( جناس ) خيلي خوشم مي آيد؛ شما هم هيچ کاري نمي توانيد بکنيد؛ سريع بگويم که با من راه ديگري نداريد؛ چون اين بازي موجب مي شود که به سرعت کارآمديتان را از دست بدهيد. در اصل اين همان چيزي است که من مي خواهم. به هرحال نوشتن بهتر از عمل کردن است؛ و نمي توانيد مرا از لطيفه گويي هاي احمقانه و کلمات عاري از وهم و رويا منصرف کنيد؛ حتي به زور؛ چرا، شايد با زور بتوانيد. وقتي مي‌خواهم حرفي بزنم آنطور که دلم مي خواهد مي زنم. ولو اينکه چيزي به دست نياورم و صدايم ديگر هيچ انعکاسي نداشته باشد؛ ولي دلم مي خواهد، دست کم اين امتياز را براي خودم نگه دارم .
لسينگ مي گويد : هر کتاب ابتدايي براي سن بخصوصي نوشته شده است ؛ در نتيجه حداکثر آنچه کودک مي تواند دريافت کند در کتاب گنجانده مي شود. در ضمن، درگذشته از چاپ سنگي که امروز به ويژه براي کتابهاي نفيس به کار مي رود استفاده مي شد. براي نزديکي به خدا، بچه مي بايستي به طور فشرده پر از رازهايي مي شد که هيچ کس کليدي برايش نداشت. راستي ، براي هوش بچه لسينگ چه کلمه اي به کار مي برد؟ محدود، گنگ ، و خرده بين؛ چه خوب گفته است. اين تعليمات بچه را رازناک و خرافاتي مي کند و موجب مي شود تا او به هر چه که سهل و قابل فهم است با ديده تحقير نگاه کند. خاخام يهودي بچه هايش را با نوشته تربيت مي کند؛ او بچه هاي بشري را با هرچه که بتوانند جذب کنند، پر مي کند، مشخصات مردمي که اين چنين تربيت يافته اند عين همان چيزي مي شود که به نوشته در مي آيد و از نوشته مي آيد؛ ولي اين يک نوشته است؛ نوشته شگفت آوري که دنباله ندارد؛ و مي توان دنبالش کرد يا نکرد، دنبال نوشته من نياييد، همان عقب بايستيد و به من زياد نزديک نشويد.
نوشتن مي تواند مواخذه کند، به هيجان در آورد ، چيزي را بشکند؛ اما نه مي تواند بکشد ونه کشته شود. مي تواند معقول باشد؛ و با اين حال بيشترين حماقت را موجب شود، درست همان وقتي که بيش از هميشه منطقي و معقول است. همه چيز ممکن است؛ يک مکتب نظري مي تواند کودکي را هوشمند کند؛ زيرا او به معجزه عقيده دارد و به اين نحو در حقيقت اتفاقي برايش رخ نمي دهد. ولي متاسفانه مکتب ديگري مي تواند کودک ديگري را احمق کند؛ چون به معجزه عقيده ندارد و بدين نحو همه چيز مي تواند برايش اتفاق بيفتد؛ هر کاري را که بخواهد مي تواند با بقيه انجام دهد. وطن مي‌تواند بکشد؛ علم مي تواند بکشد و جنگ نيز مسلما از سالها پيش مي توانسته بکشد؛ حتي حضرت مسيح کشته شده است تا ديگران بتوانند به نامش باز هم بکشند.
اما نوشته فقط به صرف نوشته بودن کسي را نمي کشد . آگاهي و حقيقت چرا، من فکر مي کنم که کلمات براي ماضروري هستند؛ زيرا کسي که ديگر حرف نمي زند، مي تواند بلافاصله مرتکب قتل شود؛ پس آموزگار بهتري لازم است تا بتوان سرانجام کتاب مقدماتي کهنه و بدرد نخور را از چنگ بچه بيرون کشيد. مسيح آمد و حتي خوداو هم دست به پاره کردن زد، پرده معبد دريده شد، مسيح نيز به معني واقعي کلمه پاره کرد، و دوره تازه اي از بي اخلاقي آغاز شد؛ ولي بي اخلاقي که مقدمتا مي بايستي برايش کشته شد، خلاف آن غير ممکن است، حتي کفشي عايد نمي شود، تنها قطعه پاي تکه شده اي که از کفش بيرون زده، و روي زمين مثل مرده دراز کشيده. بنابراين مسيح آمد و اگر مي خواهيد بدانيد من دلم نمي خواهد که جاي او بودم . هزار بار ترجيح دارد که صدائي باشيم که نه انعکاسي داشته باشد و نه شنيده شود تا اينکه يک مسيح شويم. کودک، حقايقي را آشکار کرد اما دوران کودکي سپري شده است حالا خدا خود را( در مسيح) نشان مي دهد، سويه اي از اورا پاره مي کنند تاببينند که تن انسان از چيست : از خون است ؛ و وقتي که مي ميرد ، خون است و آب.
وقتي که بچه بودم، خدا اغلب با من حرف مي زد وآنقدر حرف هايش را باور مي کردم که تا مدت مديدي مي ترسيدم نکند نشان شده ام. نيچه مي پرسيد: « چه چيزي سبب مي شود که فلاسفه اعتقادات خود رابه جاي حقيقت مي گيرند؟ آيا هوش عملي و برتري آنهاست؟» ، نمي دانم . اما در باره اين وقاحتي که خود من هم در گذشته داشته ام، با اينکه فيلسوف نبودم ، نظرکوچکي دارم . در هر صورت، فلسفه با زن جور در نمي آيد، جريانهاي فکري وجود دارند، ما زنها هر چه بيشتر فکر کنيم ، بيشتر جذابيت مان را از دست مي دهيم. و چون زن، که جز تنش چيزي ديگري نيست وتن به ويژه زوال‌پذير است، در نتيجه از همان ابتدا، در آلبوم شعرش قطعه شعري را مي چسباند تا جريان هاي فکري کمتر شود . زيرا زن ها يک جنبه عملي دارند. در گذشته، زنها از هرنوع قدرتي، به عمد چشم پوشيدند اما امروز، آنها هم براي هدفشان، و براي اينکه هرچه بيشتر ديگران کشته شوند، خود را منفجر مي کنند. چه وحشتناک است ، من همانطور که حس مي کنم ، حرف مي زنم و از کلمه « وحشتناک » خيلي خوشم مي آيد؛ با اين وجود، ترجيح مي دهم که آن را در قصه هاي ترسناک ببينم و نه در واقعيت . بدبختانه ، واقعيت ، قصه ترسناک نيست ، بلکه به تاريخ تبديل مي شود.
درمورد ترس و لرزبگويم که اين ديگران هستند که آن را به وجود مي آورند، و نه شاعران؛ آنها تا جاييکه مي توانستند، سرودند؛ هرچند که برايشان کافي نبود . ولي براي من، همين کافي است . من مي خواستم چيزي را که به عنوان حقيقت مي بينم ، براي تعداد بيشتري بازگو کنم . فکر مي کنم که تمايل به عدالت بيشتر، در همان نخستين گام هاي من وجود داشته؛ اما در کشوري که زندگي مي کنم، يعني اتريش، چيزي که به حساب مي آيد رد پايي است که در برف مي ماند( که برف دوباره آن را مي پوشاند و بدين نحو جلب اسکي بازان را تسهيل کرده و همه چيز را پاک مي کند). اين نوع « نوشتن » هميشه، مهمتر از هر « ثبت » کردني بر کاغذ بوده است ؛ مضحک است. در زبان آلماني به ثبت مي گوييم « بيرون دادن » زيرا چيزي که به اصطلاح از نويسنده به روي کاغذ « بيرون » مي آيد، اغلب، به طرد و بيرون راندن نويسنده اش منجرمي شود، در نتيجه بهتر است سکوت کنيم.
که بارها، البته با مهرباني ، اين را به من توصيه کرده اند. جالا ديگر نمي خواهم تلاش کنم تا تاثيري بگذارم . نه، حالا، حرف سرهم مي بافم و هيچ اثري هم نمي گذارم، من نمي توانم معجزه کنم . اگر اين شهيد مصلوب با همه جسمش موفق نشد ، چگونه من با اين « بيرون دادن روي کاغذ » مضحکم مي توانم به آن دست يابم ، آيااين چيزي را که من به عنوان « بيرون دادن ناگزير» عرضه مي کنم ، در واقع عشق به کاغذ نيست ؟ آيا صرفا براي اين نبوده که دوست داشتم کاري انجام دهم و اينکه کار ديگري هم بلد نبودم؟آيا کارم را زيادي بزرگ جلوه نداده ام تا بتوانم آن را با خودستايي به عنوان وظيفه تعليم و تربيت نوع بشر بقبولانم ؟ آيا کارم را به حدي بالا نبرده ام که ديگر نتواند به تنهايي سر پا بايستد، چون جاذبه زمين آن را دوباره به سر جايش پرتاب مي کند، ولو اينکه از زمينه واقعيت برنخاسته باشد؛ واقعيتي که، بدبختانه، من شخصا نمي شناسم، چون من اصلا چيززيادي نمي دانم و به ندرت از خانه بيرون مي روم تا با کسي آشنا شوم. آيا نيچه نخواهد پرسيد که مگر به خود دروغ گفتن و خود را متقاعد کردن که با کار هدف بزرگي را دنبال مي کنيم امتيازي است؟ مگر مي توان روضه دروغ گفتن به خود را از روضه خواني اعتقادات ديگر متمايز کرد؟
تصورش را بکنيد؛ من خودم را توليد مي کنم و نه هيچ کس ديگري را؛ حتي خودم را هم توليد نکرده ام . نمي خواهم چيزي توليد کنم که بتواند فراتر از خودم برود. با اين حال، کارگاه کوچکي را اداره مي کنم که نمي توانيد تصور کنيد چقدر کوچک است. کارگاهم نه چيزي ارائه مي دهد ونه چيزي به دست مي آورد؟ چيزي را منفجر نمي کند؛ شايد، فقط بي حرمتي مي کند؛ ولي کار مي کند و بي خطراست. با فکرهايي خداي خودم و يا هرچيز ديگري را مي سازم، مثلا طبيعت . مهم نيست چه فکري؛ چون در هر صورت اين منم که آن را مي سازم. واگر مي خواهيد بدانيد با چه چيزي براي خودم فکر مي سازم چاره ديگري نداريد مگر اينکه کتاب هايم را بخوانيد، همين.

اين متن فشرده اي از سخنراني الفريد ژلينک در آکادمي لسينک است ٣ مه ٢٠٠٤

(١) گولتولد افرايم لسينگ١٧٨١-١٧٢٩ نويسنده کتاب ناتان خردمند
(٢) نويسنده در اينجا به فيلم « مصايب مسيح » اثر ميل گيبسون اشاره مي کند

-
ارسال یک نظر