۱/۱۵/۱۳۸۴

دست شیطان


داستان کوتاهی از عزيزالله نهفته
نويسنده‌ي افغان
براي ديدن وبلاگ و ديگر آثار نويسنده روي نام كليك كنيد .




خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:
"دردم درد دیدن این هاست. حسینی و حسنی را می گویم. پدر حسنی در جهاد مرد. مادرش رفت ایران عروسی کرد. حالا من مانده ام و او. کاش دستش می بود. حسینی بهترین قالین باف بود و اما حالا چه به درد می خورد. حسنی با آن ذهن جن زده اش، شده بار دوش من. از کابل که آمدیم، فکر می کردیم در وطن چیزی باشه. حالا به خود می گویم چرا آمدم، کابل مین نداشت."

سایه از کنار دریچه رفت و در سایهء دیوار گم شد. خیرو روی تشک کنه یی نشست و به پیالهء چایی که مادر حسینی برایش آورده بود، خیره ماند.

در بیرون حسنی نقش دستی را که روی خاک های حویلی کشیده بود، خط خط می کرد. سایه اش انگار یک تنهء گرد وسنگی بود که روی حویلی تکان تکان می خورد. حسنی به سایه اش گفت:
"تاریکی بود. همین که ماما خیرو چراخ دستیش را روشن کرد، دست بریده یی را که یک ترموز را محکم گرفته بود، دیدم. بلای که در خانه همسایهء ما پیدا شده ، یک دست ندارد. می گویند که همو دست بچه های جوان را می کند و برای خود می گیرد. بعد، این دست را در جای دور می اندازد و به سراغ دست دیگری می رود.

ماما خیرو می گوید که در بمباران طیاره ها دست کدام کس بریده شده. ماما خیرو ، نمی تواند بسیار چیز هارا ببیند. من با چشم های خود دیدم گه چگونه بلا دست زن گدا را برید. زن را گرفته بودند، شش ، هفت بلا، یکی که خود را مثل کوچی ها ساخته و دستار سیاه پوشیده بود، ساطور بزرگش را بالا برد و بعد به سر دست زن پایین آورد. همه از بلا ها می ترسیدند. من فرار کردم، یکی که نمی دانم بلا بود یا از بچه های اسپندی، دست را در یک تار بسته دور سرش چرخ می داد و می خواند :
ملا دست دزده بریده
ملا کس دزده دریده
می خواستم ببینم با دست زن گدا چی می کنند، اما ماما خیرو دستم را گرفت و بردم خانه. "
ایه انگار دلتنگ شده باشد، آهسته از جا برخاست و رفت سوی دروازه ء حویلی که در کنار آن حسنی به سایه اش که کنار دروازه افتاده بود ، چشم دوخته بود. حسنی به سایه اش می گفت:
" قالین می بافتم . خلیفه بخشی برایم یک بایسکل بخشش داد. می گفت حسنی بهترین قالین باف است. اما حالا با این دست بریده چکنم؟ حسینی در بین مین زار دوید ، گفتم ندو ندو ، دوید. حالا او هم شده بی دست، درست مثل من. حسینی می گوید بیا برویم کابل، دست خود را از شیطان پس بگیریم. اول ها خنده ام می گرفت، حالا فکر می کنم حسینی حق به جانب است. شیطان دست مارا بریده، می رویم پیشش، دستش را می گیریم و تا دست های ما را جور نکند، رهایش نمی کنم. یا هو..."
دو سایه به هم نزدیک می شوند. هر دوسایه دست های راست شان را که از بند و آرنج بریده شده ، تکان می دهند.

خیرو دوباره کنار دریچه می آید. سایه اش این بار بزرگتر و سنگین تر حرکت می کند. سایه به خیرو می گوید: " دیگر نمی شد در کابل زندگی کرد. طالبان، ازهمه پول می خواستند، می گفتند ده میل سلاح داشتی، سلاح هارا بده، می گفتیم سلاح نداریم ، می گفتند پول بده، قیمت ده میل سلاح ره. حسنی می رفت بیرون ، می ترسیدم که به نام دزد دستش را ببرند. زنده گی شده بود ، مصیبت . رفتیم قریه. از چه راه هایی. همه ماین، همه جا کمین طالبان، همه جا خطر دزد. در یک موتر داینا کوچ وبار را انداختیم و رفتیم. مادر حسینی وقتی دست بریده حسینی را می دید، می زد به سرو رویش . با صد عذر و زاری نمی شد آرامش کرد. شب و روز می رفتیم. هر بار که می دیدیم یا خبر می شدیم که طالبان در راه اند راه را چپ می کردیم. سفر نبود، درد سر بود. "
خیرو چیزی نگفت. سایه دوباره تکان خورد و در سایهء دیوار محو شد. در برون حسنی و حسینی هنوز هم با سایه های شان، کنار دروازه ایستاده بودند. حسنی نمی دانست با سایه اش حرف می زند یا حسینی. می گفت: " موتر می رفت. همه روز را خواب بودم. جاده سنگلاخی بود. تشنه بودم. آب نبود. خاک بود و موتر می رفت. بعدتر دانستم که بلا ، راه را بسته و ما از راه دیگر رفتیم. ماما خیرو می گفت که از راه دور می رویم تا روی بلا را نبینیم. شب در راه ماندیم. ماما خیرو می ترسید. همه می ترسیدن. من هم می ترسیدم. می ترسیدم که بلا یک باره از دستم بگیرد. بلا نزدیک شد. جیغ زدم. ماما خیرو دستم را گرفت، بلا گم شد. بعد حسینی را دیدم . دستش را بلا بریده بود. بلا دورش چرخ می زد . بوبوی حسینی که می دید. فریاد می زد. با جیغ و فریاد همو بود که بلا می ترسید و می رفت. ورنه شاید دست مرا هم می برد. "
مادر حسینی سرش را با چادر سبزش پوشاند و بر تشک کنار خیرو نشست. سایه نداشت یا خیرو فکر کرد که سایه ندارد. مادر حسینی به سایه یی که محو و ناپیدا در کنارش افتاده بود، دید و زیر زبان گفت: " در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟ حسینی و دزدی؟ به نام دزدی بریدند. همه می دانستند که حسینی بچه ء خوبی است. از کار که می آمد یک سر می رفت نزد آقا معلم و از او ریاضی و هندسه یاد می گرفت . آقا معلم درخانه اش مکتب ساخته بود، دخترها و بچه ها می رفتند چیزی یاد بگیرند. طالبان از همان جا بردنش . ده دستش کتاب بود. دستش را بریدند که دزدی کرده است! دست راستش را... نامرد ها!"

دیگر اتاق تاریک تر از آن شده بود که سایه یی در آن دیده شود.اتاق آهسته آهسته در تاریکی شام یک رنگ می شد. اما در بیرون، در کنار دروازه، سایه های محو حسنی و حسینی هنوز هم تکان می خوردند. حسنی به سایه اش که دیگر با سایهء حسینی آمیخته بود گفت: "حسینی رنگی به رخ نداشت. صدایش به زوزهء باد می ماند. دستش را با پارچه سفیدی بسته بودند. گلچهره گریه می کرد . بوبوی حسینی گریه می کرد. نمی دانستم که چکنم؟ یک بار دلم شد بروم به حویلی همسایه و بلا را ببرم سر گوچه و درپیش همه دستش را ببرم، اما در خود لرزیدم . در دستم درد احساس کردم. دستم را ماما خیرو محکم گرفت و درد را از آن فرار داد. حسینی وفتی ولیبال می کرد، مرا می گفت که توپ های بیرون رفته را بیارم. توپ هارا که می آوردم. بلا را می دیدم که به ما می بیند. بلا همیشه ریش سیاه و دستار سیاه و چشمهای سیاه داشت. وقتی می گفتم ، بلا آمد ، همه می دویدند و خود را درخانه هایشان پنهان می کردند. من هم می گریختم. حسینی هم. "

خیرو دیگر باسایه اش حرف نمی زد. دیگر در زیر پایش سایه یی نبود که تکان بخورد. حرف های خیرو از سینه اش به زبانش را راه باز می کردند و در اتاق که دیگر در سیاهی شام رنگ می باخت، می پیچید:" حسینی و حسنی با هم دو سال تفاوت ندارند، اما حسنی را جن زده. جن در حیاط همسایه پیدا شده بود. حالا او درهر جا و هر چیز کار جن را می بیند. می گفت که بلا دست حسینی را برده . اگر بریم به بلا بگویم دستش را پس می دهد. شبها می ترسد . فکر میکند بلا دستش را می برد . وقتی دستش را محکم می گیرم ، آرام می شود . یک روز طالبان حسینی را گرفتند که چرا وقت نماز ولیبال می کنی. حسنی آمد و گفت بلا حسینی را برد. دستش را می برد. رنگ از رخ ما پرید. رفتیم به گوچه . حسینی با توپ پاره اش نشسته بود و گریه می کرد. گفتیم برو خوب شد. خوب شد که دستش را نبریدند. اما روزش رسید که دستش را بریدند."

در حویلی هم دیگر سایه یی نبود. حسینی و حسنی برگشتند به طرف اتاق. حسینی به یاد روزی افتاد که آن حادثه برایش افتاده بود: " در حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت. دستش را از ساعد بریده بودند. با دست دیگرش دشتم را محکم گرفت. می خواست دستم را ببرد و برای خودش بگیرد. دوباره فریاد زدم. دستم را رها کرد و من در میان سیاهیی که تا چند روز از چشمانم نرفت افتادم."
حسینی مکثی کرد و باز به یاد روز دیگری افتاد: " بلا رفته بود در زمین . نمی دانستم. بچه هایی که می دانستند ، می گفتند نرو نرو، آوازشان به گوشم نمی رسید. سنگ پیش پایم آمد. افتادم. می دانستم که بلا دستم را خواهد برد. می خواستم دستم را میان رانهایم پنهان کنم. اما دستم در اختیارم نبود. دستم یک گز پیشتر از من به روی خاک ها افتاد. بلا از زیر زمین به تندی برخاست. ندانستم چگونه، اما با صدای بلندی دستم را از آرنج برید. دیگر نفهمیدم.وقتی به خود آمدم دستم نبود. حالا تصمیم دارم با حسینی بروم به خانهء همسایه که بلا در آن جا خانه کرده است. به هر زوری که باشد دستم را از پیشش می گیرم."
حسنی چشمانش را بست و در حالی که به حرف های درونش گوش می داد ، به دروازهء اتاق تکیه داد:
" وقتی ولیبال می کردم ، بلا نبود. دستم را هم کسی نمی خواست ببرد. اما حسنی درست می گفت. بلا همیشه بود. همین که من غافل شدم ، دستم را برید. حالا بی دست چگونه دار قالین را راه بیندازم ؟ حالا چگونه قالین ببافم؟ بلا کارش را کرد. حالا خلیفه بخشی مرا بهترین قالین باف خود نمی داند. من باید دستم را از پیش بلا پس بگیرم."

اما در اتاق، خیرو همچنان به صدایی گوش می داد که از سینه اش روی لبانش جاری می شد:
" صدازدیم که ماین است. نشنید. سر ماینها، می دوید. نمی شد که تنها رهایش کنیم. از عقبش رفتیم. شاید از ما ترسید یا فکر کرد که همو بلا در پشتش است. تند تر دوید. سنگی در پیش پایش آمد. خورد به روی و دستش درست سر ماین آمد. داکتر ها دستش را قطع کردند. حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او. هر دو می روند به شهرتا دست شیطان را ببرند. "

پایان

کابل
عزیزالله نهفته


=====================================================================================

جهاني از سايه هاي يك دست
نقدي بر داستان دست شيطان نوشته عزيز الله نهفته

پيمان اسماعيلی


داستان دست شيطان داستان زيبايي است . با فضايي وهم آلود و تودر تو . نكته جالب اينجاست كه خواننده ايراني با خواندن اكثر نوشته هاي نويسندگان ديار افغان دچار اين شكل وهم زدگي مي شود . به عنوان مثال به داستان مردگان نوشته محمد حسين محمدي و يا اكثر داستانهاي آصف سلطان زاده مي توان اشاره كرد . به نظر من جداي از پرداخت داستاني ، اين مسئله به ساختار زباني بر مي گردد كه اين نويسندگان در نوشته هايشان از آن بهره مي گيرند . ساختاري كه با نحو آشناي زبان فارسي به آن شكلي كه ما ايراني ها در زبانمان از آن بهره مي گيريم تا حدودي متفاوت است . استفاده نحوي اي كه اين نويسندگان افغان از زبان مي كنند براي خودشان طبيعي و آشنا و براي ما نامعمول و ناآشناست . همين دير آشنايي نحو زباني باعث مي شود كه فرايند درك جملات و تصاوير در ذهن خواننده ايراني - كه به نحو فارسي ايراني خو كرده - دگرگون شده و حالتي وهم آلود به خود بگيرد . در حقيقت تفاوت چينش طبيعي كلمات نسبت به آن چيزي كه ذهن ما به آن خو كرده و استفاده هاي عجيب و نامعقول از افعال و صفات ( البته از نظر ما ) به خلق جهاني منجر مي شود كه تا حدودي با جهان طبيعي و مالوفمان متفاوت است :
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:..
به نظر من كيفيت وهم انگيزي كه در نوشته هاي نويسندگان اين ديار موج مي زند بيش از هر چيز مديون كاربرد متفاوت كلماتي است كه آنها به طور طبيعي در ساخت متنشان به كار مي برند .
و اما داستان دست شيطان جداي از اين گفته ها ، عامدانه ساحتاري وهم آور را به متنش تزريق كرده. در اين داستان سه شخصيت اصلي و محوري(مرجع) وجود دارد . خيرو ، حسني و حسيني . هركدام از اين شخصيتها با سايه خودشان عملا به دو شخصيت متفاوت تبديل شده اند . سايه هايي كه ماهيتي جداي از شخصيتها پيدا كرده اند و با آنها درگير نوعي كنش رفتاري مي شوند . البته تركيبات مختلف شخصيت خيرو از اين دسته بندي هم فرا تر رفته و با معرفي فردي به اسم " مادر حسيني " به سه شخصيت متفاوت در غالب يك شخصيت حقيقي تبديل مي شود :
خیرو روی تشک کنه یی نشست و به پیالهء چایی که مادر حسینی برایش آورده بود، خیره ماند.
و يا :
مادر حسینی سرش را با چادر سبزش پوشاند و بر تشک کنار خیرو نشست. سایه نداشت یا خیرو فکر کرد که سایه ندارد. مادر حسینی به سایه یی که محو و ناپیدا در کنارش افتاده بود، دید و زیر زبان گفت: " در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟
در توضيح اين مسئله بايد گفت كه در ابتداي داستان خيرو با اين جملات به خواننده معرفي مي شود :
خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشه ء اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده و پسرش می دید به سایه اش گفت:...
از خلال اين جملات و چند جمله بعد آن مي فهميم كه خيرو مادر حسيني است و حسني نيز برادر زاده اش است . برادري كه در جهاد مرده و زنش ( مادر حسني ) رفته ايران شوهر كرده . بنابراين اضافه شدن شخصيت مادر حسيني در حقيقت اشاره ديگري است به شخصيت خود خيرو .
پس شخصيتهاي اصلي اين داستان را به شكل زير مي توان دسته بندي كرد :
1- خيرو ، سايه خيرو ، مادر حسيني
2- حسيني و سايه اش
3- حسني و سايه اش
هر كدام از موارد يك تا سه اشاره اي هستند متفاوت به يك شخصيت واحد .
با پيشروي داستان شخصيتهاي حسني و حسيني به نوعي در هم تركيب مي شوند و خواننده نمي تواند تصميم بگيرد كه كدام روايت را به عنوان روايت معتبر زندگي اين شخصيتها بپذيرد :
حسینی در بین مین زار دوید ، گفتم ندو ندو ، دوید. حالا او هم شده بی دست، درست مثل من ( از زبان حسني )
در کابل طالب ها دست حسینی رابریدند. هیچ کس نمیدانست چرا ؟ حسینی و دزدی؟( از زبان مادر حسيني )
بلا رفته بود در زمین . نمی دانستم. بچه هایی که می دانستند ، می گفتند نرو نرو، آوازشان به گوشم نمی رسید. سنگ پیش پایم آمد. افتادم. می دانستم که بلا دستم را خواهد برد. می خواستم دستم را میان رانهایم پنهان کنم. اما دستم در اختیارم نبود. دستم یک گز پیشتر از من به روی خاک ها افتاد.( از زبان خود حسيني كه اشاره اي است به روي مين رفتنش )
یک روز طالبان حسینی را گرفتند که چرا وقت نماز ولیبال می کنی. حسنی آمد و گفت بلا حسینی را برد. دستش را می برد. رنگ از رخ ما پرید. رفتیم به گوچه . حسینی با توپ پاره اش نشسته بود و گریه می کرد. گفتیم برو خوب شد. خوب شد که دستش را نبریدند. اما روزش رسید که دستش را بریدند.(از زبان خيرو كه اشاره اي است به بريده شدن دست حسيني به وسيله طالبان)
وقتی ولیبال می کردم ، بلا نبود. دستم را هم کسی نمی خواست ببرد. اما حسنی درست می گفت. بلا همیشه بود. همین که من غافل شدم ، دستم را برید.( از زبان حسني كه با توجه به قسمت وايبال بازي كردن حسيني اشاره اي است به بريده شدن دستش به وسيله طالبان )
صدازدیم که ماین است. نشنید. سر ماینها، می دوید. نمی شد که تنها رهایش کنیم. از عقبش رفتیم. شاید از ما ترسید یا فکر کرد که همو بلا در پشتش است. تند تر دوید. سنگی در پیش پایش آمد. خورد به روی و دستش درست سر ماین آمد. داکتر ها دستش را قطع کردند. حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او(از زبان خيرو كه اشاره اي است به روي مين رفتن حسني )
از طرفي جن زدگي حسني و خلق موجودي تصوري به اسم بلا همان چيزي است كه در جاي ديگري از زبان حسيني بيرون مي آيد :
حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت...(از زبان حسيني )
از ديدگاه حسني ، حسيني روي مين رفته و دست خودش را طالبان بريده .
از ديدگاه حسيني ، خودش يك بار روي مين رفته و يك بار هم دستش به وسيله طالبان قطع شده .
از ديدگاه خيرو دست حسيني را طالبان بريده و حسني روي مين رفته .
از زبان مادر حسيني ، دست حسيني را طالبان بريده .
همان طور كه گفته شد جن زدگي اين دونفر هم شبيه هم است و بلا را هر دو نفرشان مي بينند و با توهمش زندگي مي كنند . در پايان نيز از زبان خيرو مي شنويم :
حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او. هر دو می روند به شهرتا دست شیطان را ببرند.
خب حالا مي شنيم و تحليل مي كنيم . حسني و حسيني يكي هستند ؟ ما در اين داستان با روايتهاي مختلفي از يك شخصيت رو به رو هستيم ؟
- حسینی و حسنی با هم دو سال تفاوت ندارند، اما حسنی را جن زده ( از زبان خيرو )
خيرو معتقد است كه اين دو نفر دو شخصيت متفاوتند. توجه داشته باشيد كه خيرو تنها كسي است كه روايتهايش از ماجرا با هم تناقض ندارد و هم در مقام خيرو و هم در مقام مادر حسيني معتقد است كه دست حسيني را طالبان بريده و حسني روي مين رفته . علاوه بر اين توصيفات روي مين رفتن حسني با وصف جن زدگي اي كه خيرو به حسني نسبت مي دهد تطابق كامل دارد . به نظر من خيرو و شخصيتهاي موازي اش ( مادر حسيني و سايه اش ) قابل اعتماد ترين روايت از ماجرا را ارائه مي دهند ( زيرا كه تغييري در گفته هايشان نيست ).
علاوه بر آن يكي فرض كردن حسني و حسيني چندان درست به نظر نمي رسد و به نوعي ، تنها تاويلي است خام از اين داستان . اين شخصيتها نه يك شخصيت واحد كه دوشخصيت جداي از هم هستند . دو شخصيت جداي از هم كه عمده تلاش داستان ، يكسان كردن آنها در جريان روايت است . تمام اين روايتهاي پيچ در پيچ و گمراه كننده در حقيقت تمهيدي هستند كه نويسنده براي ادغام كردن اين دو شخصيت مجزا انديشيده است . تمهيدي كه در پايان خواننده را در دريافت يك روايت خطي از داستان ناتوان مي سازد و او را در روايتهايي دايره اي شكل و بي انتها رها مي سازد . روايتهايي كه اين دو شخصيت را به هم تبديل مي كند .
البته اين همه تغيير و تبديل روايت و شخصيتها آن هم در داستاني به اين كوتاهي مشكلاتي را در درك خواننده از داستان ايجاد مي كند. در واقع عمده تلاش خواننده صرف رمز گشايي از متن و كشف رياضي وار روابطي است كه نويسنده به عمد در داستان خود جايگذاري كرده است . نويسنده با روايتي ديكتاتور مابانه رمزهايش را در متن جايگذاري مي كند و از خواننده هم مي خواهد كه به كشف رمز اين متن بپردازد . كشف رمزي كه اگر صورت نگيرد ، دركي از متن حاصل نمي شود و هدف نهايي نويسنده نيز آشكار نمي گردد . شايد اين ديدگاه متن را بيش از هرچيز ديگري به پازل شبيه كرده باشد . پازلي كه با پيدا كردن تمامي اجزاء آن و جايگذاري آنها ، پرتره نهايي متن به نمايش گذارده مي شود . شايد بهتر بود كه نويسنده به جاي اين همه تغيير و تبديلات پشت سر هم روايتها ، زمان بيشتري را صرف شخصيت پردازي آدمهايش مي كرد . اگر چنين اتفاقي در اين داستان مي افتاد ، خواننده بر تغييرات روايت چيره مي شد و با دركي كه متن از شخصيتها به او داده بود – فراتر از هر نوع معما پردازي - حالتهاي مختلف روايت را ( به دور از هر نوع بازي فرماليستي ) به راحتي پي مي گرفت . خلاصه شدن شخصيتها و روابط تا به اين حد ، اتمسفر طبيعي داستاني را تضعيف كرده و متن را به سوي نوعي پازل سوق داده است . اين خطر ، خطري است كه بسياري از نويسندگان با ذهنيت فرماليستي را تهديد مي كند .
يكي ديگر از مشكلات اين داستان ، بي فايده بودن عملي بعضي از شبه شخصيتهاست ( مثلا سايه خيرو ). انگار كه بعضي از اين شبه شخصيتها تنها نقش سنگ صبور شخصيتهاي مرجع را بازي مي كنند و به غير از كاركرد سمبوليكشان – گفتگوي شخصيتها با سايه به طور مستقيم و بدون هيچ گونه نوع آوري ما را به ياد بوف كور مي اندازد – كاركرد ديگري ندارند . البته مي توان چنين تفسير كرد كه اين شخصيتها همگي سايه هايي سرگردانند و شبه شخصيتهايي مثل سايه حسني و حسيني و يا سايه خيرو تاكيدي هستند بر ماهيت سايه گونه شخصيتهاي مرجع . اما خارج از تاويل و با ديدي ساختاري به قصه ،شبه شخصيتها تنها يك بار لب به سخن باز مي كنند و آنجا هم به غير از واگويه كردن مقداري اطلاعات اجتماعي كار ديگري از دستشان بر نمي آيد :
سایه به خیرو می گوید:
” دیگر نمی شد در کابل زندگی کرد. طالبان، ازهمه پول می خواستند، می گفتند ده میل سلاح داشتی، سلاح هارا بده، می گفتیم سلاح نداریم ، می گفتند پول بده، قیمت ده میل سلاح ره ...
اين سايه ها كه بايد در وهمي كردن هرچه بيشتر داستان موثر باشند به موجودات منفعلي تبديل شده اند كه تنها به واگويه هاي شخصيتهاي مرجع گوش مي دهند ( اين كاركرد را مقايسه كنيد با كاركرد سايه راوي در بوف كور ) . وهم فضاي داستان نه از اين سايه هاي سرگردان كه از ذهنيت خود شخصيتهاي مرجع ( خيرو ، حسني و حسيني ) بر آمده است :
حسینی به یاد روزی افتاد که آن حادثه برایش افتاده بود: "در حویلی همسایه بود. بلند و سیاه چهره. شاید دو آدم هم برابرش نشوند. وقتی دهن باز می کرد، می توانست آدم را از منزل دوم بخورد. همین که دیدمش، سراپا وحشت زده فریاد زدم. اما صدایم را کسی نشنید. نزدیک آمد. تمام بدنم از ترس می لرزید. ریشش سیاه و رگ های سفید در خود داشت. وقتی نزدیک شد، از دهن بزرگش ماری به طرفم آمد. بعد دیدم که یک دست نداشت. دستش را از ساعد بریده بودند...
البته همان طور كه در ابتداي اين نوشته نيز گفتم اين داستان نكات زيباي بسياري دارد. از آن جمله از بين رفتن سايه ها در انتهاي روايت است :
دیگر اتاق تاریک تر از آن شده بود که سایه یی در آن دیده شود.اتاق آهسته آهسته در تاریکی شام یک رنگ می شد .
ويا :
خیرو دیگر باسایه اش حرف نمی زد. دیگر در زیر پایش سایه یی نبود که تکان بخورد.
انگار در فضاي جن زده اين آدمها ، حتي سايه ها نيز حق حيات ندارند و به نابودي كشيده مي شوند .
علاوه بر آن با كمي دقت مي شود فهميد كه نوع زباني كه تمامي شخصيتها ( شخصيتهاي مرجع و شبه شخصيتهايي نظير سايه ها ) به كار مي برند بسيار شبيه هم است . اين شباهت هر چند ممكن است بالقوه براي يك داستان ضعف به حساب بيايد اما در اين داستان تمهيدي است هوشمندانه در پرداخت فضاي اثر . اين يكساني زبان تاكيدي است هنرمندانه بر يكساني نهايي اين آدمها . اين زبان يكدست حسني و حسيني را در هم ادغام مي كند و فرم اثر را به يكدستي تحسين برانگيزي مي رساند :
حالا شده مانند حسینی، حسینی مانند او.
از طرفي نويسنده با بازي اي كه از اين سايه ها مي گيرد ، گه گاه ، شخصيتهاي مرجعش را با آنها ( و با خودشان ) يكي مي كند :
برون حسنی و حسینی هنوز هم با سایه های شان، کنار دروازه ایستاده بودند. حسنی نمی دانست با سایه اش حرف می زند یا حسینی.
و يا :
اما در بیرون، در کنار دروازه، سایه های محو حسنی و حسینی هنوز هم تکان می خوردند. حسنی به سایه اش که دیگر با سایهء حسینی آمیخته بود گفت:..
در اين جملات سايه ها با حسني و حسيني يكي مي شوند و جهاني تشكيل مي شود از سايه هاي يك دست . جهاني كه شخصيتهاي واقعيش از سايه ها سايه ترند. جهاني كه ما را به ياد رمان جاودانه پدرو پارامو مي اندازد .
ارسال یک نظر