۷/۲۹/۱۳۸۳

بازی
چشم از جلو بر می دارد و گوشه ماشین کز میکند و زل میزند به من. نگاه کردن هایش را دوست دارم.
- بابای بچه من میشی؟
رک گویی هایش را هم گاهی دوست دارم. اما این بار بیشتر جا میخورم. در لحنش چیزی هست که نمیگذارد باور کنم دارد شوخی میکند. اما برق نگاهش و ان گوشه لرزان لبش باز به شک ام می اندازد.
- تو دیوونه ای دختر!
سماجت میکند.
-آره یا نه؟ بابای بچه من میشی؟
این بار میخندم. لبهایش که به ارامی گشوده میشود فاصله بین دندانهایش که معصومیت خاصی به او میدهد، نمایان میشود. خنده اش ارامم میکند.
-نه!
با تعجب میپرسد چرا؟
-وا چه حرفها. بچه یکی دیگه؟ ای بابا غیرتی گفتن.... چیزی....
اخم هایش که در هم میرود و صدایش را که بعض میگیرد از خودم میپرسم " نکنه داره جدی میگه؟"
-فکر میکردم همین که بدونی مادرش من هستم برات کافیه تا.....
- اون زمونه گذشت دختر....
میخندم:" اگر بابام خودش بودم حالا....."
چشمهایش خواب الود میشود و با انگشت هایش بازی میکند. هر وقت به چیزی فکر میکند همینطور میشود.
- خوب شوخی بسه. برگردیم خونه؟
-تو هنوز جواب سوال منو ندادی.
نکند دارد جدی میگوید؟ از او هر چیزی که بگویی بر می اید. اگر همین فردا بیاید و بگوید کسی را کشته باور میکنم پس چرا باورش نمیکنم. دستش را به ارامی بر روی شکمش میکشد. انگار که چیز ارزشمندی را لمس میکند.
- خوب...حالا بگذار به دنیا بیاید بعد....
- دیوونه ای؟ من الان به باباش احتیاج دارم نه هشت ماه دیگه!
- اهان یعنی میفرمایید الان یک یک ماهیت هست؟
نگاهم که میکند لبخند بر روی لبم خشک میشود. فکر میکن. مگر باید فکر کند؟ خدای من نکند دارد جدی میگوید؟ کاش این شوخی مسخره را هر چه زودتر تمام کند.
- آره. یک ماهی میشه....
- پری؟؟
لحنم جدی است. خودش حس میکند.
- میشه عصر جمعه ای مون را خراب نکنی؟ امدیم با هم باشیم...
- آخرش چی؟
در شرف دیوانه شدنم. دیگر خنده هایش هم باعث نمیشود که فکر کنم دارد شوخی میکند یادم به مسافرت یک ماه پیشش می افتد. گفت هشت ماه دیگه؟
- چرا نمیری پیش بابای خودش....
نگاهش میکنم. این تن ظریف را یعنی دست زمخت مردی لمس کرده است؟
صدایش را نازک میکند.و میگوید.
- اخه بابا که نداره . تازه من دلم میخواد تو بابای بچه ام باشی.
و بعد بلند بلند میخندد. ناگهان ساکت میشود. انگار این شوخی مسخره دارد تمام میشود.
سرش را ارام خم میکند و روی شانه ام میگذارد.
- میشه بخوابم؟
خواب؟ وافعا دیوانه است. تمام هیجانش به یکباره فرو مینیشند. شوخی اش تمام شده و خسته است لابد.
-پری؟
- هوم؟
-نمیخواهی بگی چرا این شوخی را کردی؟
- وقتی بیدار شدم بهت میگم.
- پری؟
- هوم؟
- تو میخواهی من بابای بچه ات بشوم یا شوهر تو؟
احساس میکنم که یخ میزند. کرخت میشود.
- شوهر خودم.
جا میخورم. بی پرده. عریان. بدون هیچ لحن خاص. همیشه همینطور عریان حرف میزند. اینقدر عریان که گاهی باورش برای ادم سخت می شود. و من دلم میگیرد.
- اما...
سرش را بر میدارد. من عصبانی شده ام و او نمیتواند بفمد چرا..
- برگردیم خونه.
معصومانه نگاهم میکند.
- ما از همون اول در این باره با هم حرف زده بودیم نه؟
- اره
- و تو...
- و من گفته بودم که دلم شوهر نمیخواهد. که ترا با همه شرایطت قبول کرده ام....
ساکت میشود.
- من هنوز هم سر حرفم هستم.
- پس میشه بگی این مسخره بازی ها چیه؟ میشه تمامش کنیم؟
گیجم. دستهایش دستهایم را جستجو میکند.
- این فقط یک بازیه. من فقط میخوام بازی کنیم... مثل هر بازی دیگه.. مثل خاله بازی با مامان باباهای واقعی.....
دیوانه شده است. حتم دارم دیوانه شده است. این اواخر زیاد کار میکند. ماشین را روشن میکنم و راه میافتیم.
- نه صبر کن توضیح بدم. یک بازی.. اگه بهت میگفتم توپ بازی قبول میکردی مگه نه؟ این هم یک بازیه. کافیه تو قبول کنی که شوهر من هستی توی بازی و باز مثل الان زندگی میکردیم.
- فرض که تمام این حرفها قبول. من شوهر تو.... توی بازی... بعدش؟ چه دردی از تو دوا میشه؟
- فکر میکنی اگه شوهرم هم میشدی چه دردی از من دوا میشد؟
ساکت میشوم. نمیدانم. در مورد او نمیدانم. این دختر راضی نشدنی است. خنده هایش ... گریه هایش.... گاهی فکر میکنم این دنیا برایش کوچک است و بدون لذت....
- از تن حرف نزنو میدونم که میدونی تنت را نمی خوام.
میدانم و باور میکنم.
- فقط بیا بازی کنیم. تو فکر میکنی من زنت هستم .....
وقتی حرف میزند چیزی در چشمش موج میزند. لذتی شاید. نمیدانم.
- دل نگرانی هایت... نگاهت... حتی تعصبت... بدون اینکه با هم زندگی کنیم... یک بازی.. واسه این بازی سناریو نمینویسیم. فقط روی صحنه بازی میکنیم.... بچه دار میشویم.. میخواهی اصلا از همین جا شروع کنیم... فرض کن من یک بچه دارم. کی میگه ندارم؟ فقط کافیه باور کنی که پدرش تو هستی...
به خانه شان رسیده ایم. من باز نمیدانم که دارد شوخی میکند یا جدی است.
- تو دیوونه ای دختر
پیاده میشود. نگاهم میکند.
- دنیا همش یک بازی بزرگه.
- میرود. هر جند بعدها میفهمم که اشک هایش را فرو داده است. نمیدانم شاید نمیبایست لذت آن بازی را از او میگرفتم.

مرضيه موسوي
ارسال یک نظر