۲/۱۲/۱۳۸۳

باور كنيد هيچ وقت از درد دل كردن و گله و ناله وزاري خوشم نيامده است اما . بد روزگاري شده . دل ، ميل پرواز دارد و پا، نه ميل حركت و دست ، نه قراري كه بي قرار بوده در تمام عمر . و چشم ، روز به روز تار تر و تار تر مي شود و آسمان ، كوتاه .
كاري به سياست ندارم كه بگويم دلم از اين همه نبوده ها و اين همه دست هايي كه به نشانه ي ايست هر دم و هر آن به سينه ام مي خورد چه دلتنگم . اما دستها و ايستها و" برو" و " نرو" ها ، واي ... ناخواسته از همه جا رانده و از همه كس مانده ام كرده اند .
سال ها مانده بودم ، بر سر دو راهيي كه هيچم اميدي به رسيدن نبود و اما ، امروز ديگر دو راهي ي هم نمي بينم . مي گويند از پير چشمي است ، اما چطور . نديدن به اين وسعت ؟ دلم گرفته برادر . دلم گرفته كه چنديست هيچ چيز و هيچ جا را نمي بينم . دلم گرفته خواهر كه مي بينم ، نه تو را و نه خودم را و نه آن همه زيبايي و جواني را ديگر نمي بينم . مانده ام . مانده .....
ارسال یک نظر