۲/۲۶/۱۳۸۳

دردناکترين لحظات انسان، زمانى آغاز مى شود که ما از افکار و عقايد و مذاهب و ايدئولوژيها و باورداشتها مى گسليم. چنين مرحله اى از تلخ ترين و سردترين و عذاب دهنده ترين تجربيات انسان است. ما در گسستن از لايه هاى اعتقادى خود، کم کم تنها مى شويم و تنهايى، درديست که نمى توان آن را تقسيم کرد؛ زيرا هر دردى، زخميست که روح انسان را مى آزارد. چنين دردى را بايستى به تنهايى چشيد و گواريد. در تنهائيست که انسان کشف مى کند با ديگران، متفاوت است. من، بسان ديگران نمى انديشم و احساس نمى کنم و زندگى نيز نمى توانم بکنم. من در کشف « ديگر بودن » خود به جست – و – جوى آنچه مى توانم باشم انگيخته خواهم شد. من در تلاش براى « ديگر شدن » است که آزادى فردى خود را مى آفرينم. دردهاى انسان، هر چقدر عميق تر و دلخراشتر و تکاندهنده تر باشند، کمتر کسانى حاضرند که با ما همدردى کنند. به همين دليل است که آزاد انديشترين و مستقل ترين انسانها، دردمندترين انسانها نيز هستند.

آزادى، يک ايده آل است. تخمه ايست که بايستى آن را در خاک تجربيات خود کاشت و با کنکاشهاى خود، آن را آبيارى کرد تا بتوان به استقلال انديشه رسيد و ميوه ى آزادى را به بار آورد. انسان هر چقدر به ژرفاى تاريک خود فرو مى رود، شباهتش به ديگران، کمتر و کاسته تر مى شود تا جايى که جهنّم تنهايى انسان، شعله ورتر مى شود. آزادى را نمى توان دانست و تعريف کرد؛ زيرا دانش داشتن از هر چيزى مى تواند آن چيز را به ابزار قدرتورزى و زورگويى وا گرداند. زايش آزادى، در نبردى سخت آزارنده با لايه هاى اعتقادات سنگسان و تلنبار شده در ذهن و روان ماست. پيکاريست بر ضدّ خود. جداليست با تمام سايه هايى که بر وجود ما اقتدار فکرى و اعتقادى خود را گسترده و ميخکوب کرده اند. کشمکش سرسختانه ايست با « آنچه ما بوده ايم » براى رسيدن به « آنچه من مى خواهم باشم ». چيرگى بر خود، رونديست که پيشنويسها و اوامر و منکرات و اعتقادات ديگران را در ما ريشه کن مى کند تا ما بتوانيم به آرزوها و سوائق و اميال و خواستهاى خود شکل بدهيم و آنها را برآورده کنيم.

آزادى، گستره ى امکانات و تصميمات مجهول است. هر کجا که من، تصميمى بگيرم، با انتخابم، خطرى را نيز بايستى بپذيرم؛ زيرا هر تصميمى، پذيرش يک امکان و ماندن بر سر آن و اجراى آن است. خطر و ترس، دو چهره ى آزادى هستند. هر چقدر ما از خطر به دليل ترسهاى واهى خود بگريزيم، به همان اندازه، آزادى خود را کاسته ايم و محصورتر کرده ايم. آزادى، دامنه ى خيالات انسان است و ما مجبور به زيستن با واقعىّتها. افکار ما هر چقدر خود را به واقعىّتها نزديک مى کنند، در عوض روياهايمان دو چندان از ما دور مى شوند. ما مى کوشيم که خود را با واقعىّتها، همپا و همساز کنيم؛ ولى خيالات و روياهاى ما پيوسته در تضاد با واقعىّتها هستند. آزادى، رويايى هست که انسان در عطش واقعىّت پذيرى آن با واقعيتهاى تلخ و آزارنده و عذاب آور همواره گلاويز مى باشد.

در اين راستا، انسان دردمند و تنهاست که سرود آزادى را دم به دم زمزمه مى کند؛ زيرا آزادى، نياز ناسازگارها و طغيانگران و عصيانگران و دگرانديشان و نوجويان اجتماع است. آنکه همعقيده و هم مرام و هم مسلک ديگريست به آزادى هيچ احتياجى ندارد؛ زيرا صفريست که در کنار صفر ديگر ايستاده و با او برابر است. در جوامع الهى و ايدئولوژيکى که وحدت کلمه، حاکمىّت دارد، آزادى هيچ معنايى ندارد. انسان تنها، در دريافت و فهم تجربيات فردى خود است که به يک محيط تفاهمى نياز دارد. او اقلىّتى است که براى شکوفا کردن و بال – و – پر دادن به هستى خود، به آزادى محتاج است. هر انسانى، سلّولى از يک اجتماع زنده است که براى هميارى و همکارى و رشد و پيشرفت و خشنودى به آزادى نياز دارد.
ارسال یک نظر