۲/۱۸/۱۳۸۳

گاز كه داد . ابري از دود ؛ گوشه ي خيابان تاريك را ؛ زير خود گم كرد . با خودم گفتم " از شب سياه تر هم ديدم "
وارد مغازه اي شدم ِ. هنوز سلام نكرده بودم كه او آمد . نگاهم روي هيكلش ُسر خورد . قد بلند بودو لاغر . دماغش ؛ دست هايش ؛ صورتش ؛ پاهايش ؛ نا خن هايي كه زيرشان سياه بود ؛ همه تير كشيده و خشك بودند . از چيزي ترسيده بود . هراسان بود . يكسره به پشت سرش نگاه مي كرد هزار توماني را توي كفه ي ترازو گذاشت وگفت " ده نخ سيگار بده ؛ پوششم بده "
« چی بدم ؟ »
" جلد سيگار ؛ ميگم جلد خالي شم بده ؛ مال كجايي ؟! "
مغازه دارمثل اینکه نشنیده باشد ، با دقت نگاهش کرد
« چرا ای لامصب جوری نيگام می کنه ؟ چرا همه باید نیگام کنن ؟ این از اون مردکه ی دراز و دیلاق که چشم از روم ور نمی داره اینم از این . نکنه چیزی مونده ، ها ؟ »
دست هايش را جلوی چشم هايش گرفت و با دقت به آنها نگاه کرد . دست هايش می لرزيد . عرق از سر وصورتش سرازير بود .دلم می خواست ، من هم می توانستم با همان دقت، به دست هایش نگاه کنم !
« يعنی چيزی مونده ؟ فقط یه لکه ی کوچولو می تونه همه چیزو خراب کنه . پس کجاس ؟ اینا چی دیدن که این جوری نیگام میکنن ؟ »
مغازه دار هنوز نگاهش می کرد
« ميشه يه کم ُتند تر ؟! »
« چی بدم ؟! »
فکر کردم مغازه دار می خواهد مسخره اش کند ، وگرنه او با فریاد گفته بود که « ده نخ سیگار بده ، پوششم بده » او باز هم به دست هایش نگاه می کرد . بیقرار بود ، بی قرار تر شده بود .
« حتما يه چيزی َهس ، يه چيزی ديده ، وگرنه چرا ایقد دس دس میکنه ُچس عمه»
مغازه دارهنوز با دقت نگاهش می کرد
«... به درک که دیده باشه ! چیکار میتونه بکنه ؟ اصلا به او چه ربطی داره ؟ »
صدای جیغی کشدار وبلند خیابان را پر کرد « یا ابولفضل ! »
بر گشت و از مغازه بیرون دوید . به یاد هزاری افتاد برگشت . به کفه ی ترازو نگاه کرد . مغازه دار پول را برداشته بود و با نفرت نگاهش می کرد . صدای جیغ نزدیک تر شد . به داخل مغازه خزید و كنار او ايستاد،سوت را از دهنش در آورد و به مرد نگاه كرد ومرد دستش را دراز کرد وگفت « بده آقا نمی خوام ! » مغازه دار نگاه لوسش را به من دوخت و او فریاد کشید « نمی خوام لامصب ، پولمو بده ! »
مغازه دار خندید . دخل را بیرون کشید و پول را به داخل آن انداخت و گفت « بالاخره نگفتی چی می خوای ؟ »
و او با تعجب به مغازه دار نگاه کرد و به طرف در دوید . به اطراف نگاه کرد دوباره به داخل مغازه بر گشت توی آیینه ی شیشه لکه ی قرمزی روی گونه اش دید . با التماس به مغازدار گفت « میشه صورتمو بشورم ؟» مغازه دار با نفرت نگاهش کرد
« پس پولمو بده نمی خوام ! »
مغازه دار از دختر بچه ای که کنار مرد ایستاده بود پرسید « چی می خواستی ؟ » دخترک توی صوت قرمزش دمید . صدای جیغ توی مغازه پیچید و اومثل تیری که از تفنگ رها شده باشد از مغازه بیرون دوید . مغازه دار از پشت سرش فریاد زد « هی کجا ؟ بیا پولته بگیر ! / دخترک دوباره سوت زد و او با وحشت به وسط خیابان پرید و صداي ترمز خش دار ماشين را نشنيد .
مغازه دار به گوشش اشاره کرد وگفت « فکر می کردیم ما کریم ، چی می خوای دختر ؟ »
دخترک سوت را از جلوی دهنش برداشت ودر حالی که با دست اشاره می کرد فریاد زد « سمعکت خاموشه مشتی !


ارسال یک نظر