۱/۲۵/۱۳۸۳

هنري ميلر
ترجمه : اميد نيك فرجام :

آن كه تا آخر خط مي رود صد البته جانش را در اين راه مي گذارد. من تا آخر خط رفته ام، خود را به عنوان قرباني پيشكش كرده ام. از همين روست كه اكنون مي توانم به زندگي ادامه دهم و بي هيچ رنج و دردي آن را به تمامي ثبت كنم. من تقريباً با شادماني مي توانم دردناك ترين رخدادها را بازگو كنم. من از مردي ديگر در زندگي اي ديگر مي گويم. ديگر نيازي به بازگو كردن آن ندارم- بي دليل اين كار را مي كنم. اكنون مي توانم به زندگي اي روي بياورم كاملاً جدا از كتاب، از نوشتن، و از اين بيان فردي. مي توانم بدون دوستي و صميميت زندگي كنم. منظورم اين است كه مي توانم تنها، با خودم زندگي كنم.
با اين حال قصد دارم اين كتاب، و شايد كتاب هايي ديگر را بنويسم. به نظر تناقض مي آيد، و بي شك همين طور نيز هست. اين قضيه را همين جا رها مي كنم. در عين حال اين نيز درست است كه قصد دارم بيشتر درباره روابط عاطفي بنويسم. من در حال ثبت مرگ آن جهان هستم، درست مثل برخي از عرفا كه نابودي قاره ها و نژادهاي بشري را ثبت كرده اند. مردم از آثار من نتايج متضادي خواهند گرفت. البته اين قضيه به من ربطي ندارد. من هم از تجارب خود به نتايج متضادي رسيده ام. انسان ها در آنِ واحد در هزاران فضاي متفاوت زندگي مي كنند. ما طوري از تكامل حرف مي زنيم كه انگار پديده اي مستمر و فراگير است، در حالي كه در واقعيت هر يك از ما كاملاً جدا و منفك از ديگران است، در مداري متفاوت با ديگران مي گردد، و در چارچوب يا فضايي منحصر به خود بسط مي يابد. روابط عاطفي اين عوالم فردي را كه با يكديگر در تضادند به تحرك وامي دارد. دنياي خارجي را كه ما را احاطه كرده است وامي دارد پوسته خشك و مرگبارش را كناري بيندازد. براي ما روزنه اي به روي آن واقعيت عريان و ماندگاري مي گشايد كه نه بخشنده است و نه ظالم.
من مي دانم كه برخي از نقش هايي كه با كلمات زده ام حقيقي و ماندگارند، و اتفاقي كه براي منِ مرد يا آن زن در واقعيت افتاده است اهميت چنداني ندارد. يك حس، يك گفته، چيزي كه براي ابد به عنوان حقيقت ثبت مي شود، اين است كه اهميت دارد. گه گاه در ثبت اتفاقي صرفاً عاطفي اهميت و معنايي بزرگ نهفته است. گه گاه به آن نماي پر از ضربان و حيات و پيچ و تابي تبديل مي شود كه در معابد هند مي بينيم. و گاهي ديوارنگاره اي است پنهان در غاري مقدس كه بايد در آن نشست و در باب روح غور و تفحص كرد. در قلمرو جنسيت چيزي وجود ندارد كه من اصلاً بتوانم خود را از آن منع كنم. اين قلمرو جهاني است قائم به ذات، و ذره اي از آن مي تواند همان قدرت تخريب يا بخشندگي بخشي بزرگ از آن را داشته باشد. اين جهان آتشي سرد است كه همچون خورشيد در درون ما مي سوزد. و اين آتش حتي اگر خورشيد به ماه بدل شود هرگز نمي ميرد. در كائنات چيز مرده اي وجود ندارد- تنها طرز فكر ماست كه مرگ را مي سازد. وقتي در جست وجوي حيات باشي، آن را حتي در بي جان ترين اشيا نيز مي تواني يافت. اكنون مي گويند حتي مواد معدني هم داراي حساسيت اند. مگر خود جسد در ميان عناصر حريص خاكي كه از آن برآمده دوباره پخش نمي شود؟
اگر انسان از فكر كردن به اين كار بزرگ كه به زمين و تمامي آسمان ها جان مي بخشد دست بردارد، آيا خود را تسليم فكر مرگ نكرده است؟ اگر انسان دريابد كه چه زنده باشد و چه مرده، اين كار ديوانه وار و جنون آسا بي هيچ وقفه و ترديدي ادامه خواهد يافت، آيا هرگز خود را تسليم خواهد كرد؟ اگر مرگ هيچ است، پس ديگر نبايد ترس از جنسيت به دل ما راه يابد. حتي خدايان از آسمان به زير آمدند تا با انسان و حيوان و درخت و خودِ زمين درآميزند. چه چيز ما را از همه چيز جدا و خاص مي كند؟ ما چرا نمي توانيم عشق بورزيم و به ديگر كارهايي بپردازيم كه به ما لذت مي دهند؟ چرا ما نمي توانيم در آنِ واحد خود را از همه سو رها كنيم؟ از چه مي ترسيم؟ مي ترسيم خود را از دست بدهيم. و با اين حال تا خود را از دست ندهيم، نمي توانيم به يافتن خود اميدي داشته باشيم. ما خودِ جهانيم، و براي ورود كامل به جهان ابتدا بايد از آن دست بكشيم. تا وقتي كه آماده تسليم كردن خود باشيم و تا وقتي كه به جانِ عزيزِ خود نياويزيم، فرقي نمي كند كه چه راهي را در پيش مي گيريم.


ارسال یک نظر