۱/۲۰/۱۳۸۳

يك قصه ي هزار ساله ي پسا مدرن . حالا كي مي تواند بگويد پسامدرن چند ساله است ؟

يكي بود يكي نبود يه شاهي بود سه تا پسر داشت، " ُلك " ، " ُپك " ، " كله نداشت "
هموني كه كله نداشت ، يه اسبي داشت كه سه پا نداشت . تفنگي داشت كه قنداق نداشت و خورجيني داشت كه ته نداشت و چاقويي داشت كه َدم نداشت
يه روز " كله نداشت " مي خواست بره شكار.
چاقويي كه َدم نداشت و تفنگي كه قنداق نداشت را انداخت تو خورجيني كه ته نداشت و نشست روي اسبي كه پا نداشت و زد به صحرا يي كه هيچي نداشت .
رفت و رفت ، تا رسيد ، به سه تا آهو كه دوتاشون مرده بودند و يكيشون نفس نداشت . تفنگي كه قنداق نداشت را ورداشت و زد به هموني كه نفس نداشت و اونو انداخت تو خورجيني كه ته نداشت و راه افتاد
رفت و رفت، تا رسيد، به سه تا اتاق كه دوتاشون ُتنبيده بودند و يكيشون سقف نداشت.
رفت تو اوني كه سقف نداشت. سه تا اجاق ديد كه دو تاشون خاموش بودند و يكيشون هيزم نداشت. سه تا ديگ اونجا بود، كه دوتاشون تركيده بود و يكيشون ته نداشت
همون آهويي را كه نفس نداشت ، انداخت تو ديگي كه ته نداشت و گذاشت رو اجاقي كه هيزم نداشت و گرفت خوابيد.
وقتي بيدار شد ، رفت سراغ ديگي كه ته نداشت و ديد استخوناي شكار سوخته بودند و گوشتاش خبر نداشت.
خورد يه سيري از همون گوشتاي خبر نداشت و خو ب كه سير شد، تشنه ش شد.
رفت بيرون تا رسيد، به سه تا جوي آب كه دوتاش خشكيده بود و يكيشون نم نداشت.
سر گذاشت به نم نداشت ديگه كله ور نداشت
ارسال یک نظر