۱۲/۱۳/۱۳۸۲

در افسانه های يونان باستان، سخن از زنی است بنام *پاندورا* که زيباترين بود.
زئوس او را با صندوقی سر بسته به روی خاک فرستاد و از او خواست تا هرگز آن صندوق را نگشايد...
اما کنجکاوی زنانه او تحريک شد و صندوق را گشود!!
ديد مالامال از ملال است! پس سراسيمه آن را بست.
ناله ای ار نهان صندوق بر آمد که....پاندورا، همه همراهان مرا آزاد کردی جز مرا؟!!
پاندورا پرسيد تو کيستی؟
ــ من اميد هستم!!
ميگويند اگر پاندورا اميد را هم رها می کرد ، ديگر انسان قادر به تحمل انبوه اندوه های خود نبود.
سينه من صندوق در بسته ای بود که به پاندورای خود سپردم....

ارسال یک نظر