۱۲/۱۰/۱۳۸۲

َمن كسي را مي شناسم كه ....
شما چي ، ايا كسي را مي شناسيد كه در خودش گم شده باشد ؟ آيا تنهايي را بهانه كرده ايد و بي هيچ بهانه اي خودتان را به محاكمه كشيده باشيد ؟ ايا با همه ي كاﺋنات سر جنگ داريد و از هر سر و صدايي به هراسيد ؟ آيا بودن را به نبودن ترجيح مي دهيد يا نبودن را به ...
آيا متوجه شده ايد اين روز ها به هر كس كه مي رسيد از خودش به عذاب است . از بي حوصله گي ها ، بي برنامه گي ها ، از اينكه نمي تواند بخواند و مدتهاست كه نه چيزي خوانده ونه دستش به قلم رفته است ، ساعتها و ساعت ها حرف بزند و در آخر مثل بستني وارفته اي شما را به حال خود رها كند و به دنبال راهي برود كه نه سر دارد و نه ته ؟ و وقتي كه سايه اش درپناه نور زرد چراغي كه چشمك مي زند و آسمان را از ريخت انداخته ، گم شد ، تازه شما مي فهميد كه او حرف دل شما را زده است . مي فهميد كه مدتهاست خودتان به رنگي كه او مي گفت در آمده ايد . مي فهميد كه او تلنگري بر همه ي بي حوصله گي ها و تهي بودنتان زده و رفته . ايا در آن لحظه دلتان گوشي شنوا نمي خواهد .
دلم مي خواهد فرياد بزنم و بگويم من از اين همه بيخودي به جان آمدم ، اما ... سوسول شده ام ، نه ؟ من گم شده ام . مي فهميد . من مثل همه ي آنها كه گم شده اند و خودشان هم نمي دانند گم شده اند و يا سر خود را كلاه مي گذارند، گم شده ام .آيا كسي دوايي مي شناسد؟ به هركه گفتم ، گفت« كل اگر طبيب بودي ...»
با همه قهرم . با خودم هم . هزار كار آماده دارم . با شوق از همه چيز مي زنم كه امروز روز ديگري است و حالي ديگر . همه چيز را مهيا مي كنم . مي نشينم . قلم را به دست مي گيرم و نوشتن را شروع . .. اه ...
كسي به دكتر رفت و درد ش را طبيب پرسان شد و او آه وناله كنان گفت « موي سرم درد مي كند »
طبيب با تعجب نگاهش كرد و بعد از چند لحظه كه از زير بار بهت آن حرف به در آمد بر اساس عادت هميشگي پرسيد « چاشت،چي خوراكت بوده است ؟»
مرد موهاي سرش را كشيد . آه بلندي سر داد و گفت « نان يخ »
طبيب ديگر نتوانست طاقت بياورد . نفس حبس شده اش را پر صدا در داد و گفت « برخيز رفيق كه نه دردت به آدمها رفته و نه خوراكت . برخيز »
برخيزم؟ نه . مي دانم . جز اين حرفي نبايد گفت و طعني كه جواب سلام ، عليك است
ارسال یک نظر