۱۱/۲۵/۱۳۸۲

شرم
ديك گرگوري –
ترجمه: عليرضا درستكار
"شرم" قصه نيست، مقاله و خاطره است. اما آنقدر صميمي و ساده و خالي از پيرايه است، كه تن به تن قصه ميزند. از مقاله و خاطره هي دور ميشود و به مرز قصه و داستان نزديك و نزديكتر، با تشكر از آقاي درستكار، گفتيم "شرم" با همه ي صفا و سادگي اش مهمان صفحه ي قصه باشد!

من هرگز تنفر يا شرم را توي خانه ياد نگرفتم. براي اينكه اينها را ياد‌ بگيرم مجبور شدم بروم مدرسه. تقريبا هفت سالم بود كه اولين درس بزرگ زندگيم را ياد گرفتم. عاشق دختر كوچكي به اسم هلن تاكر بودم كه چهره روشن و موي دم موشي داشت و با ادب بود. هميشه تميز بود و توي مدرسه شاگرد زرنگي بود. فكر ميكنم اون وقت ها بيشتر براي اينكه او را ببينم به مدرسه ميرفتم. موهايم را شانه ميزدم و حتي يك دستمال كوچك كهنه هم با خودم ميبردم. دستمال زنانه بود اما نميخواستم هلن من را ببيند كه دماغم را با دستم پاك ميكنم. لوله ها دوباره يخ زده بودند و آبي توي خانه نداشتيم اما جورابها و پيراهنم را هر شب ميشستم. يك قابلمه برميداشتم و به خواروبارفروشي آقاي بن ميرفتم و قابلمه اي را توي ماشين سوداي او ميانداختم. چند تكه يخ خرد شده برميداشتم. تا وقت غروب يخ ها آب ميشدند و لباسهايم را ميشستم. آن سال زمستان چند بار مريض شدم چون شبها قبل از اينكه لباسهايم خشك شوند آتش خاموش ميشد. صبح ها هم آنها را خشك يا تر تنم ميكردم چون فقط همين لباسها را داشتم.
هر كسي يك هلن تاكر دارد، نماد تمامي چيزهايي كه به دنبالش ميگردد. عاشقش بودم براي خوبيش، براي تميزيش و براي محبوبيتش. آن روزها از خيابان ما رد ميشد و برادرها و خواهرهايم داد ميزدند: "هلن اومد." كفش هاي ورزشي ام را به شلوارم ميماليدم و تميز ميكردم و با خود ميگفتم كاشكي موهايم آنقدر ژوليده نبود و پيراهني كه سفيدپوستان به من داده بودند توي تنم زار نميزد! اگر حد خود را ميدانستم و خيلي نزديك نميشدم، چشمكي ميزد و سلام ميكرد. خيلي كيف ميداد. بعضي وقتها تا دم خانه اش دنبالش ميرفتم و برف ها را از جلوي پاهايش پارو ميكردم و سعي ميكردم با مامان و خاله هايش از در دوستي دربيايم. وقتي نيمه شبها از كار كفش واكس زدن توي كافه برميگشتم روي ايوان خانه شان پول ميانداختم. او بابا هم داشت و باباش شغل خوبي داشت. كاغذ ديواري نصب ميكرد.
راستش اگر به خاطر اتفاقي كه آن سال توي كلاس افتاد نبود هلن را تا تابستان فراموش ميكردم و از سرم ميافتاد. اما آن اتفاق باعث شد كه صورتش تا بيست و پنج سال بعد در نظرم باقي بماند. وقتي بعدها توي گروه موسيقي دبيرستان طبل ميزدم، براي هلن بود و وقتي در كالج ركورد ميشكستم به خاطر هلن بود. و وقتي پشت ميكروفون ميايستادم و صداي تشويق مردم را ميشنيدم، آرزو ميكردم هلن هم ميتوانست بشنود. بيست و نه سالم بود و ازدواج كرده بودم و داشتم پول درميآوردم كه بالاخره توانستم هلن را از فكرم بيرون كنم. هلن توي كلاس نشسته بود وقتي كه ياد گرفتم نسبت به خود‌ احساس شرمساري كنم. يك روز پنجشنبه بود. آخر كلاس روي يك صندلي كه دورش با گچ خط كشيده بودند نشسته بودم: صندلي احمق ها، صندلي نخاله ها.
معلممان فكر ميكرد من احمق هستم. نميتوانم ديكته بنويسم، نميتوانم بخوانم و نميتوانم رياضي حل كنم. يك احمق به تمام معني. معلم ها هيچ وقت نميخواستند بفهمند كه آدم نميتواند حواسش را به درس بدهد چون گرسنه است، چون صبحانه نخورده ـ همه اش به فكر زنگ ناهار بودم كه انگار هيچوقت فرا نميرسيد. شايد ميشد يواشكي به رخت كن رفت و يك لقمه ناهار يكي از بچه ها را دزديد. يك لقمه غذا. مثلا شفته. شفته كه غذا نميشد. نميشد با آن ساندويچ درست كرد اما گاهي يكي دو تا قاشق شفته از ظرف شيشه اي گوشه رخت كن برميداشتم. آدمهاي باردار هوسهاي عجيبي ميكنند. من هم باردار فقر بودم. باردار كثافت و باردار بوهاي مشمئزكننده، باردار سرما و باردار كفش هايي كه هرگز برايم نخريدند. خوابيدن با پنج نفر ديگر در يك تختخواب و بدون هيچ پدري در اتاق بغلي و باردار گرسنگي.
معلممان فكر ميكرد من نخاله ام. از جلوي كلاس فقط يك پسر بچه سياهپوست را ميديد كه در صندلي احمق ها وول ميخورد و سروصدا ميكرد و به بچه هاي بغل دستي سيخونك ميزد. به گمانم نميتوانست بچه اي را ببيند كه به خاطر اين سروصدا ميكرد كه ميخواست توجه يك نفر در كلاس را به خود جلب كند.
روز پنجشنبه بود. روز قبل از روز اعانه دادن به سياهپوستها. معلممان داشت از تك تك شاگردها ميپرسيد كه پدرش چقدر به مركز اعانات كمك ميكند. آن وقتها جمعه شب هر بچه اي از پدرش پول ميگرفت و دوشنبه به مدرسه ميآورد. من هم تصميم گرفتم براي خودم يك بابا بسازم. از كفش واكس زدن و روزنامه فروشي پول خوبي توي جيبم داشتم و ميخواستم هر چقدر كه هلن تاكر از طرف پدرش به مركز اعانات ميپرداخت، من بيشتر از او بپردازم. ميخواستم همان موقع پول را بدهم و تا دوشنبه صبر نكنم و يك بابا درست كنم.
از ترس به خودم ميلرزيدم. معلم دفترش را باز كرد و اسمها را به ترتيب الفبا صدا زد.
"هلن تاكر؟"
"بابام گفت دو دلار و پنجاه سنت كمك ميكند."
"خيلي عالي . واقعا خيلي خوب است هلن."
خيلي خوشحال شدم. پول زيادي لازم نبود كه روي دست او بزنم. تعدادي سكه بيست و پنج سنتي و ده سنتي داشتم كه روي هم تقريبا سه دلار ميشد. دستم را توي جيبم بردم و سكه ها را توي مشتم فشردم و منتظر ماندم تا اسمم را صدا بزند. اما معلم بعد از اينكه اسم همه غير از اسم من را صدا زد دفترش را بست.
بلند شدم و دستم را بالا گرفتم.
"ديگه چي شده؟"
"من را يادتون رفت."
رو به تخته سياه كرد و گفت: "من وقت بازي با تو ندارم ريچارد!
"بابام گفت او . . ."
"بنشين سر جايت ريچارد. داري نظم كلاس را به هم ميزني."
"بابام گفت . . . پانزده دلار كمك ميكند."
معلم با عصبانيت رويش را از تخته سياه برگرداند "ما اين پولها را براي تو و امثال تو جمع ميكنيم ريچارد گريگوري. اگر بابات ميتواند پانزده دلار كمك كند پس چرا از كمكهاي اجتماعي استفاده ميكند."
"پولم همراهم است. به خدا راست ميگويم. بابام به ام داد تا امروز به شما بدهم . . . بابام گفت . . . معلم كه از عصبانيت لبهايش را به هم ميفشرد و چشمانش از حدقه بيرون زده بود اضافه كرد "به علاوه ما ميدانيم تو پدر نداري."
هلن تاكر سرش را برگرداند و رو به من كرد چشمانش پر اشك بود. دلش برايم ميسوخت. من نميتوانستم خوب ببينمش چون چشمهايم پر از اشك بود.
«بنشين سر جايت ريچارد»
هميشه فكر ميكردم معلممان يك جورهايي مرا دوست دارد. انگار تمام دنيا توي آن كلاس حضور داشت و همگي حرفهاي معلم را شنيده بودند و همه برگشته بودند و به من نگاه كرده بودند و برايم دلسوزي ميكردند. ديگر رفتن به مهماني ساليانه كريسمس پسران شايسته براي «من و امثال من» باعث خجالت بود چون همه ميدانستند پسر شايسته يعني چه. چرا اسمش را فقط مهماني ساليانه پسران نميگذاشتند. اصلا چرا بايد برايش اسم ميگذاشتند! ديگر پوشيدن كت چهارخانه قهوه اي و نارنجي كه موسسه كمك هاي اجتماعي به سه هزار پسربچه ميداد باعث خجالت بود. اصلا چرا همه لباسها ميبايست يك شكل ميبودند تا وقتي توي خيابان راه ميرفتي مردم متوجه ميشدند كه كمك هاي اجتماعي دريافت ميكني؟ كت گرم و خوبي بود و كلاه هم داشت. يك بار وقتي مامانم فهميد كه كتم را ته يك سطل پر از آشغال چند خيابان آن ورتر چپانده بودم كتك مفصلي نوش جان كردم. ديگر از اين كه آخر هر روز دوان دوان به خواربارفروشي آقاي بن ميرفتم و هلوهاي خراب را به خانه مي آوردم خجالت ميكشيدم. ديگر از اين كه از آقاي سيمون يك قاشق شكر ميگرفتم خجالت ميكشيدم. از اين كه دوان دوان به استقبال كاميون حامل كمك هاي اجتماعي ميرفتم خجالت ميكشيدم. از آن كاميون متنفر بودم، پر از غذا براي «من و امثال من». وقتي كه مي آمد ميدويدم توي خانه و قايم ميشدم. بعد كم كم يواشكي از كوچه ها عبور ميكردم و از راه طولاني تري به خانه ميرفتم تا مردمي كه به رستوران نزديك خانه مان ميرفتند مرا نبينند. اما، تمام دنيا آن روز حرفهاي معلممان را شنيدند، «ما همه ميدانيم تو پدر نداري.»
اين احساس گيجي چند وقتي طول كشيد يك حالت بي حسي. خيلي دلم براي خودم ميسوخت. بعد، يك روز به يك دائم الخمر در يك رستوران برخوردم. تمام آن روز سخت كار كرده بودم. كفش واكس ميزدم، روزنامه ميفروختم و يك عالمه پول توي جيبم داشتم.
ده سنت دادم و يك سوپ و يك كيك شكلاتي خريدم. غذاي خوبي بود. داشتم غذايم را ميخوردم كه يك الكلي پير وارد شد. الكلي ها را دوست دارم چون به هيچكس جز خودشان آسيب نميرسانند.
پيرمرد دائم الخمر نشست پشت پيشخوان و غذايي سفارش داد كه پولش ميشد بيست و شش سنت. طوري آن را ميخورد كه انگار خيلي خوشمزه بود. وقتي صاحب رستوران، آقاي ويليامز، از او خواست كه پول غذايش را حساب كند، پيرمرد الكلي دروغ نگفت و يا اين كه دستش را ناگهان توي جيبش نكرد و وانمود نكرد كه جيبش سوراخ است.
فقط گفت:«پول در بساط ندارم.»
صاحب رستوران فرياد زد:«تو كه پول نداري غلط ميكني اينجا مي آيي غذا ميخوري؟!»
آقاي ويليامز به آن طرف پيشخوان پريد و پيرمرد را از روي صندليش به زمين پرت كرد و با بطري نوشابه زد توي سرش. بعد عقب عقب رفت و پيرمرد دائم الخمر را تماشا كرد كه خون از سر و رويش جاري بود. بعد لگدي به او زد و پس از آن يك لگد ديگر.
به مرد الكلي كه خون تمام صورتش را پوشانده بود نگاهي كردم و به سوي آنها رفتم و گفتم:
«ولش كن آقاي ويليامز. من بيست و شش سنت را حساب ميكنم.»
پيرمرد آهسته بلند شد و دستش را اول به صندلي و بعد به پيشخوان گرفت و روي پاهايش ايستاد. يك دقيقه اي به پيشخوان تكيه داد تا لرزش پاهايش ايستاد. با تنفر تمام به من نگاهي كرد و گفت:«بيست و شش سنت را براي خودت نگه دار. الان ديگه مجبور نيستي حساب كني. خودم همين يك دقيقه پيش حساب كردم.»
راه افتاد از در بيرون برود و همانطور كه از كنار من رد ميشد دستش را دراز كرد و زد روي شانه من. «ممنون پسر، اما حالا خيلي ديره. چرا همان اول حساب نكردي؟»
بعد از آن حادثه خيلي غمگين شدم. بعدها، مجبور شدم خيلي منتظر بمانم تا به يك نفر ديگر كمك كنم.

سايت شهروند
ارسال یک نظر