۱۰/۱۷/۱۳۸۲

شايد يك اتفاق مي توانست اين گزارش را به داستان تبديل كند . شايد ...


اين يك گزارش است يا قصه ؟ هيچ كس نمي تواند بين اين دو ، وقتي كه يك قصه نويس مي نويسد تمايزي بگذارد . البته گزينه‌هايي هستند كه فرق هر دو را نشان مي دهد .ولي اگر يك نويسنده بخواهد قصه بنويسد و قصه نوشتن را هم بلد باشد كار تمام است . پس اول گزارش : امروز بعد از 44 سال كه از سن من گذشته ، مثل بچه اي كه مي رود تا در يك جاي تازه ، جايي كه جاي او نبوده ، اما آرزويش را داشته ثبت نام كند ، با يك پاكت و يك فلاپي كه همه ي دار و ندارم بود به طرف انتشاراتي آفتاب رفتم . با همه‌ي غرور خود بزرگ بيني ي كه داشتم و مي دانستم كه هيچ بزرگي ندارم . دلم تاپ‌تاپ مي زد . آيا قبول ميكند ؟ چه قيافه‌اي بگيرم . سر و پُزم چطور است ؟ با آنكه توي شيشه هاي مغازه‌ها قيافه‌ام را بارها و بارها دزدكي تماشا كرده بودم ؛ شكم بزرگم را به داخل كشيده بودم و يخه‌ي بليزم را درست كرده بودم بازهم . ..
سرم را پايين انداختم و از پله‌ها بالا رفتم . انتشاراتي تابلويي نداشت همه جور تابلويي بر در و ديوار طبقه ي همكف بود الا تابلو انتشاراتي . _ از ميانه راه برگشتم . دوباره روي در و ديوار آپارتمان نگاه كردم . نه تابلويي نبود . يعني اشتباه كرده بودم . ؟ روي نامه را نگاه كردم . آدرس درست بود . قيافه مسئول اداره ارشاد جلوي چشمم زنده شد . پوزخند مي زد . نگاهش ، مثل نگاه آدم‌هايي بود كه مسخره‌ام مي كنند . اخم‌هايم را تو هم كشيدم. مستقيم تو چشم هاي ريزش نگاه كردم و گفتم دنبال آدرس انتشاراتي هستم . او سرش را پايين انداخت و گفت روي پاكت نوشته ، ولي كنار بازار ، تو محله قديمي . ساختماني كه كمي عقب نشيني دارد . نفهميده بودم . اما سرم را تكان دادم . يعني فهميدم و با خودم گفتم پيداش مي كنم . پيدايش كرده بودم ولي ...
اين جاست كه فرق يك نويسنده با من معلوم مي شود .
تابلويي نبود و مرد مي دانست . شركت‌ها براي فرار از ماليات تابلويي نصب نمي كنند. سبيل هاي بلند و تنكش را ناز كرد . شكم بزرگش را به داخل كشيد و بدون توجه به نگاه مرد كفاش دم در و صداي گريه‌ي بچه كه زياد تر و بلند تر شده بود ؛ از پله هاي تيز ساختمان بالا رفت .. .
چند روزي مي شد كه بچه اي توي ذهنش بي وقفه گريه مي كرد و با هيچ چيز ساكت نمي شد .
بياييد از خير انتشارات و بجه و پله هاي تيزي كه به هيچ جا ختم نميشدند بگذريم . موضوع را دور بزنيم و از آنجا شروع كنيم كه مرد سر خورده از تبود ناشر از پله ها پايين آ«د .و براي آنكه سيگاري بكشد و توي اين ماه پر بركت تظاهر به روزه خواري نكند . به طرف كوچه هاي تنگ پشت ساختمان راه افتاد سيگارش را در آورد .آن را با آب دهنش تر كرد _ سيگارش ، سيگار ارزان قيمت و خشگي بود _ آتشش زد و راه افتاد . از دور سقيدي ديوار هاي سفيد شده يك خانه ي خرابه او را دعوت كرد . مرد كه هيچ وقت فرصت نداشت و هميشه دلش مي خواست فرصتي به دست بياورد ، تا بتواند از كوچه پس كوچه هاي شهرش احوالي بپرسد به طرف خانه راه افتاد .خانه روزگار خوبي داشت و از در و ديوار به جا مانده‌اش معلوم بود ، خانه‌اي اعياني بوده . خانه‌اي بزرگ با شاه‌نشين و اتاق هاي بي شماري كه همه با سقف …

27/8/ 1382 سه شنبه ساعت 40/8شب
ديشب ننوشتم . فايل را گم كرده بودم . فكر كردم پاك شده . فكر كردم هيچ وقت نمي توانم با اين دستگاه كنار بيايم . به خودم فحش دادم . ذاتا آدم شلوغي هستم و همه چيز و همه خواه . يا به قول گفتمان جديد . تماميت خواه . اما خودم فكر مي كنم هفتي به دنيا آمده ام . كه اين طور نيست . مادرم مي گويد چند روزي از نه ماهت هم گذشته بود . مي گفت .. نه . بهتره كه موضوع را به جايي كه ربطي به نوشته ام ندارد نكشانم . فقط همين را مي گويم . هيچ وقت نفهميدم چي مي خواهم و چي نمي خواهم . هميشه بين خواستن ها و نخواسته هايم گير بودم . همين الان . اول كه به سر وقت كار كردن آمدم" اميد" مي خواند . اخساس كردم نمي توانم اين همه ناله و آه عاشقانه و بازاري را تحمل كنم .خفه اش كردم .هوس كردم با شكيلا حال كنم . او هم دست كمي از اميد نداشت . به سر وقت موسيقي بي كلام رفتم و آهنگ هاي عرفاني شرق را باز كردم . از اين همه يكنواختي، روزگارم، حالم به هم مي خورد . بستمش .
چه ذهن آشفته اي دارم . مسعودي مي گفت من هم همينطورم . عباسي هم و همه ي آنها كه مي شناسم . هيچ كس هيچ كاري نمي كند . مي ترسم كاري بكنم . كار ننوشته خيلي دارم . وقتي قلم . كاغذي در دسترس ندارم . همه ي آنها به سر وقتم مي ايند و چقدر قشنگ و مرتب . اما حالا كه آماده ام تا هر كاري را بكنم . هيچي نيست . همه دود شده و به هوا رفته اند . " اما مردي كه .. نه . بگذار اول بنويسم فكر مي كنم بعد از 45 سال بالاخره امروز سرنوشت نوشته هايم مشخص شد و" شما چيزي گم نكردين" رفت تا به دست مركب و كاغذ از من رها شده وچيزي براي خودش بشود . و اين خيلي خوشحالم كرده است.
اما مرد ...آن مرد من بودم . خودم . نه قصه نيست . واقعيت است . من . من نويسنده ، يا هنر بند . كسي كه هيچ وقت نفهميد كيست و چيست و چه كاره است . يا مي خواهد چه كاره باشد . دوباره دارم تكرار مي كنم . نه ؟ مرد از روي حصاري از بلوك هاي سيماني به آن طرف رفت . از زير دالان گذشت . به گچ بري هاي سقف نگاه كرد . مربعي ‍، نه ،مستطيلي پر از مربع و داير ه . مربعي كه به مستطيل سوراخ سقف خم مي شد . مستطيلي به اظلاع 45 و تقريبا 80 . نورگيري كه ديگر نبود . رد قهوه اي آب و گلي كه از لاي خشت ها شره كرده و از سقف آويزان بود .
آن مرد من بودم . مردي با يك پاكت در جيب . پاكتي كه مي رفت تا براي او شناسنامه اي بشود و او را از اين بي هويتي به در آورد و به نويسنده اي تبديلش كند . مردي كه از دفتر انتشارتي به در امده و به خاطر كشيدن يك نخ سيگار دزدكي به خرابه اي رو آورده و حالا وسط خرابه اي ايستاده و دورش را قطعات كوچك و بزرگ خشت و سفيدي سفيد كاري ها پر كرده و او به آدم هايي فكر مي كند كه روزگاري زير چشم هاي فراوان اين سفيدي ها چه كار هايي كه نكرده اند و از آن ميان به تنها چيزي كه بيشتر فكر مي كند ، عشق ها ، عشق بازي ها و شور و شر هاي عاشقي و دوست داشتن ها ست و در آخر به مرگ هايي كه آمده و روي آن همه عشق را گرد مرگ پاشيده و رفته و به صداي شيوني كه سقف را به لرزه انداخته . به مرگ صاحب شيون و اينكه پير بوده يا جوان . پير’مرده يا جوان . بيوه شده و بعد از آن همه شيون ، آيا دوباره دلش لرزيده يا نه ...
اين كه چه چيزي او را به اين خرابه كشانده ؟ ايا خوب است يا بد ؟ آيا مي تواند مبين چيزي به نام خير وشر باشد . چيزي بود كه ان مرد اصلا قصد نداشت خودش را با آن مشغول كند .
آن مرد من بودم . اگر صداي خش خش و كرش كرش تراشيدن چيزي نمي آمد؛ شايد فكر هاي آن مرد هيچ وقت تمام نمي شد . اما چيزي ،‌يا كسي ، چيزي را مي تراشيد . مرد فكر كرد اين هم چيزي از جنس همان خيال هاست و مي خواست بي توجه از آنها بگذرد . اما مگر ذهن فضول مرد مي گذاشت . به طرف صدا رفت . از چينه اي ، نه . كومه اي از خشت و گچ بالا رفت . حالا ديگر خيال و آن چه در جوف گچ ها بود برايش مهم نبود و مثل همه‌ي آدمها پايش را روي گچ ها گذاشت و از بر آمدگي خشت و گچ بالا رفت و به طرف خش خش صدا خزيد . صدا بود و از جنس خيال نبود . تنها قسمت سقف دار خانه چيزي به شكل قبري بود كه مرد هر چه فكر كرد، در ان روزگار كه اين خانه ي اشرافي مامن آن همه عشق و مرگ و تولد بوده ، اين جا، به چه كار مي آمده به نتيجه اي نرسيد . مي دانيد الا ن دارم به اين فكر مي كنم اين نوشتن به چه دردي مي خورد . ( يعني همان طور كه جمله هاي بالا را مي نوشتم اين را فكر كردم و به خودم دلداري دادم كه به درد هر كاري كه نخورد دستم را براي تايپ كردن و تند تند تايپ كردن فرض مي كند ) و باز نوشتم . مرد بالاي كومه ي خاك ايستاد . صدا از درون قبر مسقف مي آمد و مردي با تيغ درون نصفه ي قوطي نوشابه‌خارجي را مي تراشيد . مي ترسم مردها با هم قاطي شوند . بگذاريد من ، ‌مرد اول باشد و مردي كه توي قوطي را مي تراشد ، مرد دوم . مرد دوم مي تراشيد . مرد اول همان طور ايستاده بود . مي دانست اين مرد بايد معتاد باشد و كاري كه مي كند چيزي مربوط به استعمال مواد مخدر است. اما چي ؟ چه موادي را مي خواهد بكشد ؟ مرد آن قدر با جديت مشغول بود كه آمدن مرد اول را نفهميد . سايه اش را نديد و حتي حضورش را احساس نكرد و مرد اول فكر مي كرد برگردد . فكر مي كرد اگر مرد بخواهد واكنش نشان دهد چه اتفاقي مي افتد و او چكار مي تواند بكند .راستي مرد اگر مي خواست واكنش نشان دهد چكار مي توانست بكند ؟
مرد هنوز مشغول بود و مرد اول پابپا مي كرد طوري بر گردد كه مرد نفهمد . حتي يكي از پاهايش را هم بر داشت . چرخاند . حس كنجكاوي و فضولي ذاتي اش نمي گذاشت . مرد تيغ را لاي لبهايش گذاشت به درون قوطي نيم سوخته نگاه كرد، آن را تكان تكان داد . تيغ را از لاي لبهايش بر داشت و روي برامدگي طاقچه مانند پشت سرش گذاشت و از بطري نوشابه سر بسته اي كه كنارش بود ، كمي آب درون قوطي ريخت .
كتابي كنار دست مرد بود . نظر مرد به طرف كتاب رفت و مثل هميشه ، دلش مي خواست ، كتاب مال مرد نباشد و فكر كرد چه كتابي مي تواند باشد . جلد كتاب پاره بود .مرد سعي كرد به كتاب فكر نكند و سعي كرد ، سن مرد را حدس بزند . مرد جوان بود و نبايد بيش از بيست پنج ، بيست شيش سال داشته باشد و دماغش كج بود . كمي انحراف به راست كه كج نمي شود ، مي شود ؟ مرد از جايش بلند شد و پشت ديوار مقبره ي مسقف گم شد . مرد اول مي خواست به دنبالش برود كه مرد بر گشت . قوطي كبريتي و يك نخ سيگار توي دستش بود . روي زمين كنار قوطي نشست . فيلتر سيگار را با تيغ بريد . سيگار را زير لبش گذاشت و آتش زد .
ادامه دارد
ارسال یک نظر