۱۰/۲۴/۱۳۸۲

ادامه شايد يك اتفاق...
پنجشنبه 29/8/82 عصر

باز هم تنبلي كردم ؟ . نه ، يادم رفت و نمي دانم چرا يادم رفت . بايد كمي فكر كنم . بله . اول كاظمي – يكي از دوستان - آمد . زنگ زد و بعد آمد . نشست . از دامادي‌اش گفت و جفتي كه انتخاب كرده بود . نميدانستم بخندم يا گريه‌ كنم .. . مي بيني يادداشت نوشتن همين بدي را دارد كه مجبور مي شوي تن به گزارش بدهي و چيزي را بنويسي كه نمي خواستي و كاري بكني كه دردي را دوا نمي كند . كاظمي حرف زد . حرف زد از دامادي گفت و از مادرش و از خانواده اي كه مثل انگل به او چسبيده بودند و نمي توانست از دستشان رها شود از محبتي كه هيچ دردي را دوا نمي كرد و اينكه مي خواهند با داماد كردن او ، آخرين وظيفه را انجام بدهند و راحت تن به خاك بسپارند . و از بي پولي و بيكاري و اين كه تن به هركاري مي دهد و ديگران مثل زالو تنها به فكر اين هستند تا او را استسمار كنند و دردي كه ....بگذار به مرد خودمان بپردازيم . مردي كه يكدفعه سرش را بالا گرفت و مرد اول را ديد . اول ترسيد . وقتي ترس و ناباوري ... ناباوري كه نه . ترس و واماندگي مرد اول را ديد . اولين چيزي كه به نظرش رسيد مرد را مثل خودش ديد و گفت :‌بفرما !!!
مرد اول گفت : ممنون . مي خوام تماشا كنم . مرد نگاهش كرد و گفت : ترسيدم و گفتم : هنوز رد مهر زندان از كف دستم خشك نشده .. بيا جلو اين زنه اگه ببينه اذيت مي كنه
مرد اول به دنبال زن گشت و مرد دوم به ديوار روبرو اشاره كرد و ادامه داد : ناراحت مي شه
مرد اول به طرف اتاقك رفت . بوي گندي همه جا را پر كرده بود . بوي گاز ، ادرار ،مدفوع و او به بوي عطر زن هايي فكر كرد و بوي آشناي اصطبلي كه پر از اسب و قاطر بود و حاج آقا را ديد كه اخم‌آلود از بازار بر گشته بود و دنبال بوي سوگلي‌اش مي گشت و از نگاه زن قديمي مي ترسيد . مرد اول گم شده بود . صداها ،بو ها و آدم‌ها ، مرد دوم گفت : بيا تو . بيا اينجا ، زنه حالمونو مي‌گيره .
مرد اول روي زمين نشست . مرد كتابي را كه پشت سرش گذاشته بود بر داشت و به دست او داد و گفت : خودتو سرگرم كن – و خودش كبريت را از جيبش بيرون آورد. مقواي بزرگي را برداشت . كبريت را روشن گرفت و زير مقوا گرفت
نمي دانم راجع به كتاب نوشتم يا نه ؟ و آيا اين نوشتن مي تواند نقشي داشته باشد . من بايد به دنبال يك اتفاق باشم . يك حادثه تا هم خودم گرم شوم و هم نوشته ام مخاطب را گرم كند . آيا اين كتاب مي تواند سر فصل حادثه اي بشود تا به بحراني بينجامد يا ...
ببينيد اسم كتاب خودش مي تواند شروع يك حركت باشد .اسم كتاب - مي خواهم زندگي كنم - و اسم نويسنده‌اش – ساگان - بود . اسمي كه خيلي برايم آشنا بود و هنوز هم نتوانستم به ياد بياورم چه كتابي از او خوانده‌ام . مقوا آتش نمي گرفت . مرد بي حوصله بود . مرد اول روزنامه پوسيده اي به طرف مرد پرت كرد و گفت اول اين را آتش بده بعد . مرد روزنامه را آتش داد و قوطي را روي آن گرفت . مرد اول فكر مي كرد بين اسم كتاب و مرد چه چيزي مشترك است و در حاليكه به پارچه‌ي پر از لكه هاي خوني كه جلوي مرد بود ، نگاه مي كرد با خودش گفت :كاشكي كتاب را خونده بودم . و باز از خودش ، نه . از مرد پرسيد . داري چكار مي كني ؟‌
فكر كنم اين را همان اول كه مرد را ديده بود پرسيد ، نه حالا . و مرد دوم گفته بود . خمارم . هيچي گيرم نيومده . مي خوام با اون چه كه ته اين قوطي مونده يه خورده خودمو بسازم .
مرد اول پرسيده بود .: چه جوري . مرد گفته بود . دماغي مي كشم و مرد اول فكر كرده بود چه جوري . او شنيده بود براي مصرف دماغي هرويين بايد خشك باشد و همين را از مرد پرسيده بود و او همان طور كه كمي جوهر ميوه توي قوطي مي ريخت و سعي داشت آتش مقوا را به زير قوطي بكشاند گفت . : بخار شو مي شكم .
شايد به همين دليل بود كه مرد اول تا حالا ايستاده بود .
آب توي قوطي به جوش آمد و شروع به جز جز كرد .

ادامه دارد
ارسال یک نظر