۱۰/۱۱/۱۳۸۲

پيرزني بود ، خميده و گوژ . پيرزني بود ، كور و كر . عمرش بيش از هشتاد بود و صورتش پر از زخم هايي ، عميق تر از اثر چنگال يك پلنگ . پيرزني بود و آرام زير سايه ي نخل ها خوابيده بود . روي لب هايش لبخندي پر از آرامش بود و چشمانش روي هيكل كامله زني چهارده ساله مانده بود و تكان نمي خورد . وقتي آورده بودنش كمرش مثل كمان حلاجي خم شده بود . همسايه ها ، هم او و هم دخترش را از زير آوار بيرون كشيده بودند . مي گفتند ديوانه شده . مي گفتند خودش را حصاري كرده بود روي تن دخترش . مي گفتند زير انگشت هاي دخترش را نگاه كن . پر از گوشت هاي صورت مادره است . مي گفتند آن قدر روي صورت دخترش مانده تا خفه اش كرده . مي گفتند حس مادري هم از بين رفته مي گفتند . ..مي گفتند ....
لب هايش تكان مي خورد . گوشم را جلوي دهنش بردم . داشت زمزمه مي كرد . چيزي مي گفت . خوب گوش دادم . داشت قربان صدقه ي دخترش مي رفت . دخترش ؟ من از كجا مي دانستم زني كه روبروي او خوابيده ، دخترش است ؟
به سينه هاي گرد و قلنبه دختر نگاه كردم . به دست هايش ، بازوهاي محكم و توپرش . پير زن آهسته پرسيد « خوشگله ، نه ؟ »
باز هم نگاهش كردم . سبزه بود . چشم هايش ، باور كنيد كه شهلا بود و ُمژه هايش ديوانه ام كرده بود .
« خيلي خوشگله ، نه ؟ همين يكي مونده . از خدا خواستم تا اينو عروس نكردم جونمو نگيره . مي گي زنده مي مونم ؟ »
نگاهم روي پنجه هاي پر از خون دختر ثابت ماند . پير زن خنديد « طوري نيست . دردش گرفته بود . داشت خفه مي شد . از خواب پريده بود و فكر مي كرد من كه خودمو روي اون انداختم ، دارم خفه ش مي كنم . فكر مي كرد ، ديوونه شدم . مي خواست بزنتم كنار . مي خواست نفس بكشه . مي خواست ... خوب حقش بود . منم بودم همين كارو مي كردم . فقط دستاش آزاد بود . از اونا كمك گرفت . من كه طوريم نشده ، فقط چند تا خراش ان . ها ؟ نه به بچه م هيچي نگي . اگر بيدارشد بهش نگي . آب نيست دستاشو بشوريم ؟ دل نازكه . بچه م تو خواب بود . منم گير كرده بودم . آهن افتاده بود رو كمرم و خاكا . .. واي داره نفسم مي گيره . يك كمي آب نيس ، دستاشه بشورم ؟ من كه نمي تونم تو مي توني بشوريشون ...
كسي بازوهايم را گرفت . فكر كنم كسي با لگد به گوشه اي پرتم كرد . شايد فحشم مي داد . من كه يادم نيست . چرا داره يادم ميا . مي گفت مردكه ي بي شرف به مرده ي يه پيرزنم رحم نمي كنه . مي گفت ... چي مي گفت ؟
ارسال یک نظر