۱۲/۱۴/۱۳۸۳

داستانى كه صادق هدايت هرگز ننوشت

به‌روايت: سيد محمــــدعلى جمال‌زاده

‏ ‏

به‌خاطرم آمد كه شايد بی‌مناسبت نباشد قصه‌اي كه روزي دوست ناكامم شادروان صادق هدايت در موقعي كه دو نفري تنها ‏روي تخته‌سنگ‌هاي رودخانه‌ي خشك در كنار دهكده قلهك نشسته و گپ مي‌زديم برايم حكايت نمود و گفت خيال دارد ‏به‌صورت داستاني بنويسد( و گمان مي‌كنم عاقبت هم ننوشت و يا اگر بعدها نوشته بر من مجهول مانده است)، به‌طور اجمال ‏در اين‌جا نقل نمايم و معلوم است كه از عهده‌ي صد يك لطف و ملاحت بيان معروف او برنخواهم آمد.‏

گفت خيال دارم قصه‌اي بدين مضمون بنويسم: دونفر جوان ايراني دانشجو در فرنگستان با هم عهد و پيمان مي‌بندند كه پس از ‏پايان تحصيلاتشان به‌ايران برگردند و با تمام قواي خود در راه خدمت به‌هموطنانشان بكوشند و جواني و آينده و جان خود را ‏در كف گرفته، به‌هيچ‌وجه از فقر و سختي و بيچارگي و حتي از زندان و شكنجه و مرگ نترسند. براي اين‌كه اين عهد و ‏پيمان مقدس كاملن مسجل باشد، با نوك قلم‌تراش هر يك از آن‌ها دست خود را مجروح مي‌كند و با خون خود قرارداد مبارك ‏را كه نوشته‌اند امضا مي‌كند. عاقبت تحصيلاتشان هم به‌طور دل‌خواه به‌پايان مي‌رسد و به‌ايران برمي‌گردند. آتش عشق و امد ‏چنان سر تا پايشان را مشتعل داشته كه چشمشان هيچ بدي و زشتي را نمي‌بيند و شوق به‌خدمتگزاري و فداكاري به‌اندازه‌اي ‏بر روح پاك و تابناكشان مسلط و چيره است كه سر از پا نمي‌شناسند و واقعن در راه مقصد و مقصود، سر و دستار ندانند كه ‏كدام اندازند؛ ولي افسوس كه آن فرشته‌ي بدخواهي كه از ساير جاهاي دنيا دامن فراچيده و بر سقف لاجورداندود محيط ما ‏چون عنكبوت گرسنه در كمين نشسته است و در مقابل آرزوي مقبلان ديوار مي‌كشد، چان‌كه افتد و داني كار خود را به‌طور ‏شايد و بايد انجام مي‌دهد و وقتي دو رفيق جوان ما از خواب لذت‌بخش فداكاري و جان‌فشاني بيدار و هشيار مي‌گردند، خود را ‏گوشه‌ي زندان كذائي قصر در يكي از آن سول‌داني‌هاي نامباركي مي‌بينند كه بنده‌ترين بندگان خدا را از هر تصميم و تلاشي ‏كه سهل است، از عمر و زندگي هم يك‌سره بيزار مي‌سازد.‏
در ابتدا از چند هفته محكوميت صحبت در ميان است ولي در آن‌جايي كه ايمان فلك رفته بباد بياد، كيست و كدام خدابيامرزي ‏است كه غم دوستان بي‌نام و نشان و مخصوصن تهي‌دست و جيب و كيسه خالي ما را داشته باشد.‏
هفته‌ها به ماه‌ها و ماه‌ها به سال‌ها مي‌كشد و عاقبت روزي از روزها بدون آن‌:ه ابدن معلوم شود براي چه و به‌كدام علت و ‏سبب، يكي از آن دو نفر را آزاد مي‌كنند و ديگري همانجا ماندگار مي‌شود. اما سرانجام روزي برات آزادي او نيز صادر ‏مي‌گردد و بيرونش مي‌اندازند.‏
قوايش تحليل رفته و عليل و خسته و بيچاره است. هيچ ميل و رغبت به معاشرت با مردم ندارد.از نشست و برخاست با ‏دوست و آشنا لذتي نمي‌برد. روماتيسمي كه در زندان قوز بالا قوزش گرديده عذابش مي‌دهد. شب‌ها خواب‌هاي پريشان ‏نمي‌گذارد درست بخوابد. وسيله ي طبيب و دواي حسابي ندارد. در گوشه‌ي خانه‌ي محقر پدر و مادري افتاده است و مادر ‏پيرش كه از غم و غصه به‌كلي در هم شكسته است تنها پرستار و غم‌خوار اوست. دستش ديگر به‌كتاب و قلم نمي‌رود. از دنيا ‏و مافي‌ها و حتي از رؤيت مادرش هم سير و بيزار است. چند بار به‌وسيله‌ي مادرش در جستجوي رفيقش بر‌مي‌آيد و تيرش به ‏سنگ مي‌خورد و بدون آن‌كه از اين راه اندوهي به‌خود راه دهد، نه علاقه و بستگي مخصوصي به زندگاني دارد و نه برايش ‏قوت و بنيه‌اي باقي مانده كه پاياني به‌چنين زيستي بدهد.‏
ماه‌ها مي‌گذرد و كم‌كم بهاري مي‌رسد. روزي به‌اصرار مادرش لباس مي‌پوشد و به‌قصد گردش و تفرج از خيابان‌ها و ‏كوچه‌ها گذشته، ناگاه خود را در نزديكي‌هاي مسگرآباد و آن طرف‌ها مي‌بيند. سرگردان است و مانند سگ ولگرد بدون هيچ ‏مقصد و مقصودي اين‌ور و آن‌ور مي‌رود.ناگاه جمعيت زيادي از زن و مرد و كوچك و بزرگ جلب توجهش را مي‌كند كه ‏به‌طرف امام‌زاده‌اي كه در همان اطراف واقع است روان است؛ او هم با جمعيت به‌راه مي‌افتد و معلوم مي‌شود چند ماه پيش ‏امام‌زاده معجز كرده است و پيرزني را كه سه چهار سال از تمام تن فلج بوده شفا داده است و از آن تاريخ به بعد هفته‌اي ‏نمي‌گذرد كه يكي دو معجزه نكند.‏
در صحن امام‌زاده جمعيت چنان زياد است كه جاي سوزن انداختن باقي نمانده است. قشقره و همهمه‌ي عجيبي است و هر ‏كس سعي دارد خود را به ضريح برساند. زن و مرد مانند ديوانگان و مصر و عين دور ضريح را گرفته‌اند و بوي پيه صدها ‏شمع باريك و كلفتي كه روي مقبره روشن كرده‌اند انسان را گيج مي‌كند؛ زيارت‌نامه‌خوان‌ها هم همه با عمامه‌هاي سياه و سبز ‏صداها را در هم انداخته‌اند و غلغله السلام‌عليك، السلام‌عليك چنان بلند است كه اگر توپ در كنند كسي نمي شنود. از فرط ‏گرما و دود بوي پيه و عرق‌پا و بدن نفسش به تنگي مي‌افتد و به هر زحمتي هست خود را از ميان ازدحام بيرون مي‌اندازد. ‏در بيرون در گوشه‌ي ايوان رواق چشمش به سيد جليل‌القدر سياه‌چرده‌ي پر ريش و پشمي مي‌افتد كه تسبيح به يك دست و ‏عصاي آبنوس به دست ديگر، در ميان جمعي از خدام امام زاده ايستاده است و مردم خود را روي دست و پاي او مي‌اندازند، ‏مي‌بوسند و مي‌بويند و نذر و نياز از نقد و جنس مانند باران در اطرافش مي‌بارد. معلوم مي‌شود متولي‌باشي امام‌زاده است و ‏دعايش مستجاب و آب دهانش شفابخش هر مرضي است همين‌قدر كه دستش را بر روي عضو مريضي بگذارد، درد هر قدر ‏هم كه شديد باشد فورن تسكين مي‌يابد.‏
متولي‌باشي در نظر رفيق ما آشنا مي‌آيد. درست كه نگاه مي‌كند مي‌بيند رفيق هم‌عهد و هم‌پيمان خودش است كه بدين هيبت و ‏شكل و قواره در آمده است. خودتان مي‌توانيد حدس بزنيد كه چه‌قدر تعجب مي‌كند. مات و متحير همان‌جا خشكش مي‌زند و ‏آن‌قدر اين‌ پا و آن پا مي‌كند تا ازدحام كم‌تر مي‌شود و آقاي متولي‌باشي با دست به كساني كه دست به سينه اطرافش را ‏گرفته‌اند اشاره مي‌كند كه متفرق بشوند و چاي و شربت مي‌خواهد.‏
رفيقمان با ترس و دودلي هر چه تمام‌تر آهسته آهسته نزديك‌تر مي‌رود و سلام مي‌دهد. از جواب سلام مي‌فهمد كه يارو هم او ‏را شناخته است. ده دقيقه بعد دو نفري وارد باغچه‌ي خنك و مصفائي مي‌شوند كه در همان جوار امام‌زاده واقع و داراي ‏عمارت تازه‌ساز و بسيار شكيلي است و تعلق به حضرت‌آقا دارد. نوكر و پيش‌خدمت تعظيم‌كنان نزديك مي‌شوند و آقا سفارش ‏شربت و شيريني و ميوه مي‌دهد.‏
همين‌كه حضرت توليت پناهي عمامه و شال و عبا و ردا را به‌كنار مي‌گذارند و "رب دوشامبر" شيك خود را مي‌پوشند و ‏مجالي براي صحبت و و درددل پيدا مي‌شود، رفيق ما مي‌پرسد: اين ديگر چه رنگ و چه بساطي است. اگر به من مي‌گفتند ‏دربان تئاتر فولى‌برژه پاريس شده‌اي زودتر باور مي‌كردم تا اين‌كه متولي امام‌زاده شدي و معجز و كرامت مي‌كني.‏
آقاي متولي‌باشي قاه‌قاه بناي خنده مي‌گذارد و پس از آن‌كه پي در پي دو سه گيلاس كنياك در چاله‌ي گلو كه ريش و پشم مانند ‏گردن‌بند كلفت و قطوري از پشم بز آن‌را پوشانيده مي‌اندازد، بدين‌قرار لب به سخن مي‌گشايد: پس از رهايي از زندان كم‌كم ‏فهميدم كه خربزه آب است و بايد در فكر نان بود و پس از آن‌كه مدتي به اين در و آن در زدم و دستم به جايي بند نشد، فهميدم ‏كه مردم اين آب و خاك دو دسته‌اند: يك دسته خر و ساده‌لوح و نادان و دسته‌ي ديگر رند و حقه‌باز و نادرست؛ ديدم خداوند ‏تمام نعمت خود را در حق اين دسته‌ي دوم تمام كرده است و روي‌هم‌رفته هم، حقه‌بازي به خريت ترجيح دارد و سواري به‌تر ‏از سواري دادن است و بنا به مقدمات و تصادفاتي كه حالا موقعش نيست كه تفصيلش را برايت نقل كنم، هشت ماه پيش با ‏چيدن دوز و كلك‌هاي استادانه يك‌نفر زن گدايي را در كوچه پيدا كردم كه در مقابل حق‌الزحمه و وعد و وعيد حاضر شد ‏خودش را به افليجي بزند و همين امام زاده كه ويران و فرسوده و كنار شهر افتاده بود و احدي به‌سراغش نمي‌آمد معجزه كرد ‏و او را شفا داد و من هم به كمك خواب‌هايي كه مي‌ديدم و امام‌زاده بم(بمن) ظاهر مي‌شد و دستورهايي مي‌داد، داراي شهرت ‏گرديدم. اول متولي‌باشي امام‌زاده شدم و حالا ديگر نانم كاملن توي روغن است و همه‌جا محترم و معززم و از صدقه‌ي سر ‏اين حضرت، دين و دنيايم نجات يافته است و تو هم اگر مايل باشي و استعدادي در خود سراغ داشته باشي برايت در همين ‏امام‌زاده كار مناسبي پيدا خواهم كرد كه نان مفت ور شالت بگذارند و دستت را ببوسند و آب وضويت را به‌رسم تبرك و در ‏ازاي ريال و اسكناس عليه‌السلام به اطراف و اكناف اين خاك ببرند.‏
رفيق دوم مي‌گويد: خانه‌ات آبادان، حرفي ندارم كه در زمره‌ي نمك‌خواران اين درگاه باشم ولي آخر مگر فراموش كرده‌اي كه ‏ما با هم چه عهد و پيمان‌ها داشتيم؟مگر يادت نيست كه با خون خود امضا كرديم كه خدمت‌گزار خالص و خاص اين آب و ‏خاك و اين مردم باشيم.‏
متولي‌باشي با لبخند مليح و معني‌داري پشت چشم را نازك مي‌كند و مي‌گويد: نه عزيزم، هيچ فراموش نكرده‌ام و همين الان ‏درست مثل اين است كه دارم با نوك قلم‌تراشي كه يادگار وطن بود، دست خودم را مي‌برم كه با خون خودم قراردادمان را ‏امضا كنم، ولي چيزي كه هست يك قطره از آن خون، امروز ديگر در بدن من نيست و اقامت در اين محيط و محشور بودن ‏با اين مخلوق مرا به كلي عوض كرده است و اين آدمي كه با اين ريش و پشم و با اين سر تراشيده و با اين تسبيح و عصا ‏مي‌بيني ابدن آن جواني نيست كه آن‌روز آن عهد و پيمان را با يك‌دنيا صداقت و خلوص و يك عالم ايمان و ايقان با خون خود ‏امضا كرد. آن آدم، امروز ديگر براي من آدم مجهول و ناشناسي است كه گاهي كه به‌يادش مي‌افتم دلم برايش مي‌سوزد و از ‏ساده‌لوحي و صاف و صادقي او خنده‌ام مي‌گيرد.‏

به نقل از: زندگانى و آثار صادق هدايت، دكتر ابوالقاسم جنتى عطايى،انتشارات مجيد،بى‌تاريخ[ احتمالن اواخر دهه چهل ‏شمسى]‏

‏ ‏
نمي دانم اين متن را از كجا گير اوردم و مبدا آن كدام وبلاگ است . هر چه كردم از آن بگذرم نشد . بنابراين با عرض معذرت از آن دوست كه نمي توام لينكش را در اينجا بگذارم . از دوستاني كه مي دانند و يا جايي اين متن به چشمشان خورده استدعا دارم براي اينكه مديون نباشم خبرم كنند . يا حق
ارسال یک نظر