۱۰/۲۹/۱۳۸۳

يك روز داغ و يك ...


نزديك ظهر بود و آفتاب مثل كوره همه جا را مي‌سوزاند . مي‌خواستيم بريم آب‌تني ، ولي صفرو نيامده بود . داغ كرده بوديم . گفتم « بيا بريم ، اون ديگه نمياد »
اصغرو به طرف ديوار خانه‌ي ملا رفت و گفت « يه دقه صبر كن ، شايد اومد »
مي‌خواستم بگم نمياد . مي خواستم بگم داره حالم به هم مي خوره كه از پشت پنجره ملا صدايي شنيدم . انگار كسي داشت ناله مي‌كرد. گفتم « اصغرو...؟!»
گفت « شنيدم »
روي زمين نشست مثل آدم بزرگا ، با ناخن روي زمين خط كشيد و خيلي خونسرد پرسيد : حالا ديگه ابراهيم بايد اومده باشه خونه ، مگر نه؟
ابراهيم شوهر ملا بود ولي … گفتم:« تو چاه نيفتاده باشه ؟!»
.خنديد و گفت : خدا مرگت بده . صداش از تو اتاق مياد ، اووخ تو مي گي افتاده تو چاه .
گفتم : آخه صداش مثل آدماييه كه افتادن تو چاه . خودت گوش كن.
اصغرو گوش كرد و گفت : بي‌چاره .
گفتم : يه فكري بكن.
اصغرو زد رو دماغش و گفت : صدا يكي ديگه ام هست؛ گوش بده .
گفتم : يعني چي؟
گفت: خري ، نمي فهمي ، يه نفر ديگه ام آخ ، آخ مي كنه . يه دقه زبون به كف بگير.
گفتم : يعني داره مي ’كشتش ؛ نه ؟
خنديد و گفت : شايد يكي ’كشته باشدشون ، شايدام داره نفسشون در مي ره.
گفتم : يعني چي؟ من مي رم در مي زنم .
به طرفم دويد و دستم را گرفت‎ و آهسته فرياد كشيد« نه ! صبر كن.»
ـ: براچي؟
ـ:خوب لامصب تورم مي كشه و خونت ميافته به گردن من.
رفت زير پنجره ايستاد و گفت : اول مي‌با خاطر جمع بشيم . يه دقه ساكت باش.!

دوباره گوش داديم . آفتاب داغ ديوونه مون كرده بود . صدا از لاي پنجره اي كه هيچ وقت باز نمي شد ، آهسته ، آهسته ، بيرون مي خزيد « آخ ، آخ ، واي ، واي .»
گريه ام گرفته بود گفتم : يا مار زدتشون ، يا عقرب .كسي نكشتشون ؟ .
اصغر با مشت توي ’گرده ام زد و گفت : مار و عقرب كجا بوده خر.
پهلوم درد گرفت ، اشك توي چشمام جمع شد و گفتم« حتما در ِ چاه مار و موشا باز مونده ! ؟»
اصغرو يك سال ، نه ! دو سال ! از من بزرگتر بود . خنديد و گفت : صداي ناله هاي پشتِ سر هم تمام شد . گفتم :« تموم كردن ، حالا ديگه بي ملا چكار كنيم؟!»
اصغرو گفت : نه ، تموم نكردن ، ترسيدن ، بيا جلو ببينم،...،
رفتم جلو، اصغر بي حوصله گفت: « نه جلوتر ؛» مي ترسيدم . رمق از دست و پاهام رفته بود يك كم رفتم جلو تر اصغرو بي حوصله گفت : « بيا جلوتر لامصب ؛ كنار ديوار!»
كمي جلوتر رفتم و كنار ديوار ايستادم . اصغرو دندانهايش را روي هم فشار داد و از پشت دندانهايش گفت :« تو چرا اي قد خري !...مي گم ؛ بيا زير ديوار وايستا مي خوام برم بالا !»
گفتم : « پنجره كه بسته است!»
دستم را با شدت جلو كشيد و گفت :« مي خوام نگاه كنم ، نمي خوام برم تو كه !»
گفتم« خوب خر َرد دستات رو پنجره مي مونه ، اووخ فردا مي گن تو ’كشتيشون!»
اصغرو به يك ضرب بالاي شانه هاي من پريد و گفت« هيشكي نمرده ، نمي ميره،»
دوباره صداي ملا در آمد. ولي اين بار يواشتر
...ملا توي خون خودش غلت مي خورد . خون جلوي سينه اش جمع ٍدلمه مي شد . ملا هي مي‎گفت :
« ’مردم،’مردم ، تموم كن !، تموم كن،!»
« پاهاي اصغرو روشونه هام تكان تكان مي خورد گفتم : « چرا ايقد مي’جري ، شونه هام ‎شكست !؟»
اصغرو بدون آن كه چشم از پنجره بردارد ، آهسته گفت « هيس! ايقد تكون نخور، الان ميام پايين»
صداي ملا كشدار شده ‎بود. گفتم « كره خر ،’مرد . تموم كرد . تو اون بالا داري چكار مي كني؟!»
اصغرو جوابم را نداد.
گفتم« اگر نيايي پايين ميرم عقب ها ! »
اصغرو جواب نداد .يك قدم رفتم جلو ، اصغرو دستپاچه شد ، مي خواست بيفتد . آمد حفاظ پنجره را بگيرد كه دستش خورد توي شيشه . شيشه با صداي بلندي شكست .اصغرو خودش را از روي كولم پايين انداخت و درحالي كه به سرعت مي‌گريخت گفت « واي خدا !!»
هاج وواج مونده بودم ، تا جلوي در خانه‌ي’ ملا به دنبالش دويدم . ولي اومثل قرقي در رفت.
صداي پايي ازداخل خانه مي آمد. خوشحال شدم،« يك نفر زنده اس »
هنوز فكرم تمام نشده بود كه در با شدت باز شد. شوهر ملا بود. دكمه هاي پيراهنش بازبود . سرخ شده بود. عرق كرده بود. گفتم« سلام . ملا هست؟ سالمه ؟! »
هنوز حرفم تمام نشده بود كه دستش مثل پتكي توي گوشم خورد و مرا به وسط كوچه پرت كرد.

بهمن80
ارسال یک نظر