۱۰/۲۳/۱۳۸۳

پدرم گم شده بود .
پدرم گم شده بود و من توله‌ي درمونده و سرمازده اي بودم كه نمي دونستم كجا دنبالش بگردم . اصلا ميون اونهمه آدم مگر مي شد پدرم را پيدا كنم . تقصير خودش بود . خودش ، خودشو از بالا پرت كرد پايين تا از اون نايلون‌هايي كه توشون پرتقال و شيريني بود ، بگيره . منكه نگفتم . من‌كه نخواستم . اصلا تا حالا اونهمه نايلون و اونهمه ادم كه هي كف مي زدند و هي سر و صدا مي دادند ، نديده بودم . پدرم مي گفت برا شاه اينكاررو مي كنن . من نميفهميدم شاه كيه . اصلا چيه . از پدرم پرسيدم . گفت : شاه صاحب همه‌ي ادما و همه‌ی مملكته و من نفهميدم مملكت چيه و ترسيدم ازش بپرسم . حالام مي ترسيدم برم دنبالش و مي ترسيدم اصلا گريه كنم . اخه چرا گريه كنم ؟
خب پدرم گم شده ، تو بودي نبايد گريه مي كردي . باشه كه هفت سالمه . باشه كه مردي شدم .باشه كه … من خونه‌مونو بلد نبودم . شما ميدونين خونه‌ي ما كجايه ؟
همونجا كنار خونه‌ي اصغر. دو تا خونه مونده به خونه‌ي اكبر . نمي دونين ؟ خب منم نمي دونم …
اما اگه ندونم چه جوري برم خونه مون . ببينين من دو تا خواهر دارم و مادرم ،همون زن قدبلند ه كه دوتا دندوناي جلو دهنش شكسته . مي شناسينش ؟…
خب پدرم زد تو دهنش . مادرم مي خواست بره خونه خاله‌م . پدرم گفت نرو . مادرم ... اصلا من چكار دارم به اينا . شما خونه‌ي مارو بلدين . اصلا ميدونين من كجايم ؟ بابا … بابا
خب اگر داد نزنم كه بابام پيداش نمي شه . … نه خيرم اسمم اسكندر نيس . اسكندر اسم همسايه مون بوده كه مي‌گن مرده . ميگن خيلي‌م گردن كلفت بوده و همه ازش مي ترسيدن . ميگن ... اصلا به من چه كه اسكندر بوده يا نبوده . من پدرم گم شده شما نديدينش ؟همين حالا اينجا بود . ها . همين يه دقه پيش . مگه نديدنش كه از همه تون قد بلند تر بود و از همه تون بيشتر مي گفت جاويد شاه . دستاش اونقد گنده يه كه دستاي همه تون توش گم مي‌شه . وقتي اون اقاهه اومد و از اون نايلونا داد ، پدرم گقت : اقا ما عيالواريم دو تا بده و اون اقاهه نداد . پدرم ديد اون پايينم دارن مي دن ، اين نايلونه داد به من و تندي از اين بالا پريد پايين تا دو تا ديگه هم بگيره . شما مي دونين ما عيالواريم يعني چي ؟
دوتا خواهر دارم . مادرمم هست و ننجانم . بابا م اوستا بنايه . ها . شما نديدينش . …
پدرم گم شده بود و من ميون اونهمه ادم كه تند تند پرتقال مي خوردند و اب پرتقال از چك و چونه شون رو لباساشون مي ريخت وايساده بودم و دنبال پدرم مي گشتم و مي ترسيدم از جام تكون بخورم . مي ترسيدم منم گم بشم . اخه شوخي نيس كه . پدرم با اون قد بلند و اون دستاي كلفتش گم شده . اووخ من … بابا بابا …
پدرم گم شده بود . اون رفت تا پرتقال براي عيالواراش بگيره و من وسط اون همه ادم كه لباس نو بهشون داده بودند و كلا هاي قرمز و ابي پلاستيكي يه مورچه ي كوچكي بودم كه مي ترسيدم . هنوز هم مي ترسم . هنوز هم بعد از اون همه سال از گم شدن مي ترسم . هنوز هم دنبال پدرم مي گردم تا با اون دستاي گنده ش كتكم بزنه و با زبري كف دستاش صورتمو ناز كنه . ناز كه نه زخم . شما پدرم رو نديدين ؟



ارسال یک نظر