۱۰/۱۳/۱۳۸۳

مينا مي رفت وسايه اش ،دراز و ديلاق، جلوتر از او جست و خيز مي‌كردو به طرف چهارراه مي رفت و مينا يكسره به دسته گلي كه همشاگردي اش ديروز به خانم معلم داده بود فكر مي كرد و به نگاه گرم معلم و چشم هاي پر از تكبر همشاگردي اش و اخم هاي خودش كه چرا باغچه ندارند و چرا گل . وشايد درذهنش به دنبال يك باغچه ي پر از گل بود و يك دسته گل هزار رنگ كه كسي از درونش فرياد زد : ولش كن ، هر چيزي كه تكراري شد ، ديگه ارزش نداره .
سايه جلوي يك در بزررگ ايستاد. مينا با پا اشاره كرد كه از جلوي در بيا كنار ، اما سايه پايش را به در قرمز كوبيد و در بمبي شد و صدايش پرده هاي گوش مينا را تركاند . مينا ترسيد . مي‌خواست فرار كند . مي خواست بدود و خودش را در پناه ماشين روبرويش قايم كند . اما …
در باز شد و زني كه سعي مي كرد سر و سينه هاي لختش را زير چادر پنهان كند از لاي در به مينا نگاه كرد . سايه ي دراز و ديلاق مينا از كنار زن سر خورد و به وسط باغجه پر از گل خانه دويد و تا مينا اشاره كرد كه باز گردد ، زن گفت : چي مي خواِي خانم ؟
مينا توي آنهمه گل گم شده بود و . خودش را مي ديد كه پشت يك بغل گل گم شده و نگاه خانم معلم و بچه ها را كه همه مات اينهمه گل بودند و ... زن دوباره پرسيد و مينا جواب نداد و شايد داشت از خودش مي پرسيد كه اينهمه گل از كجا آمده و چرا يك نفر بايد اين همه گل داشته باشد و يك نفر … زن آهسته دست روي شانه ي او زد و گفت : گل مي خواي ؟
مينا شنيد يا نشنيد ، سرش را تكان داد وزن گفت : خوب چرا وايسادي بپر بچين !
مينا فقط لبخند زد .
زن دست مينا را گرفت و به داخل خانه كشيد . ذهن مينا براي يك لحظه به بد بودن زن و نيت زن فكر كرد و شايد كمي هم پا سست كرد تا برگردد . ولي گل ها چشمك مي زدند . مينا با يك حركت ذهنش را خفه كرد و به داخل رفت . زن روي چارپايه ي كنار باغچه نشست و مينا كيفش را به دست او داد و تا ذهنش گفت : اووووه ، چقدر گل
سايه اش به داخل باغچه پريد و خودش را روي گلها انداخت و مينا ناخواسته فرياد زد : چكار مي كني ، مواظب باش . تو كه همه رو داغون كردي
صداي خنده ي زن او را خجالت داد و سرش را پايين انداخت و زن گفت . اون فقط سايه بود .
مينا از اينكه زن ذهن او را مي خواند ، بيشتر خجالت كشيد و زن ادامه داد : سايه ها هميشه عجولند ، مگه نه ؟
مينا سرش را به طرف سايه برگرداند و سايه ، سرش را پايين انداخته و به آنها نگاه مي كرد. دلش براي بي‌پناهي او سوخت و گفت : سايه‌ي من اين طوري نيست ، يعني نبود و ….
زن به سايه ي او و سايه ي خودش كه نشسته و آهسته آهسته ، خودش را به طرف سايه ي مينا مي كشاند ، نگاه كرد و گفت مال منم همينطور . - ادامه داد - پس چرا معطلي ؟
مينا محو حركت سايه ي زن بود كه آويزان سايه ي او شده بود و سايه ي او آهسته آهسته و از روي خجالت از گير سايه ي زن فرار مي كرد . زن رد نگاه مينا را گرفت . سايه اش را صدا زد و گفت : نگفتم ! بيا كنار ، اذيت نكن .
سايه ي زن ترسيد . خودش را از سايه ي مينا جدا كرد و به وسط باغچه رفت و روي درخت رز هفت رنگ ايستاد . مينا داد زد : اون بهترينه . برو كنار .
زن خنديد و گفت : آهان قيچي مي خواي . همون گوشه جلوي پاته
مينا به دهن قيچي و گردن لاغر گل ها نگاه كرد و گفت : بيچاره !
زن گفت : چي؟
مينا دوباره سرش را پايين انداخت و فكر كرد اگر كسي با قيچي گردن او را ببرد …
زن گفت : مي خواي من اين كارو بكنم ؟
مينا ترسيد . سايه اش به طرف در دويد . زن خنديد و گفت : پس ورش دار
سايه ايستاد . سايه ي زن خنديد و مينا قيچي را برداشت و ضامنش را باز كرد . قيچي مثل يك مار از جا پريد و مينا از ترس آن را رها كرد و سايه ي مينا از ديوار بالا رفت و زن خنديد . مينا خجالت كشيد و قيچي را برداشت . سايه از ديوار پايين پريد و به طرف باغچه رفت . سايه ي زن جلوي او را گرفت و مثل بچه ها داد زد : مال خودمونه .
زن آهسته غريد : خجالت داره !
مينا گفت : شما هم با سايه تون حرف مي‌زنين ؟
زن گفت : مگه بده ؟
حرف هاي مادر مينا توي گوشش جرينگ جرينگ صدا كردند « فقط ديوونه‌ها با خودشون حرف مي‌زنن ، دختر!» زن خنديد و مينا گفت : نه !
زن هم گفت : نه !
مينا خنديد . به گلها نگاه كرد . . زن او را به طرف باغچه هول داد . مينا كنار يك بوته ايستاد . يكي از گل ها را به طرف خودش كشيد آن را نگاه كرد و به " نه " زن فكر كرد . زن قيچي را به دست مينا داد . مينا سرش را بلند كرد و توي آبي چشمان زن نگاه كرد و لبهايش خنديد . زن هم خنديد . سايه ها خودشان را به كنار آنها كشاندند . زن گفت : همين خوبه ؟
سايه ي مينا سرش را به علامت ، نه بالا برد . مينا دست نرم و داغ زن را گرفت . دست هاي زن مثل برگ گل نازك بود . زن قيچي را از دست او بيرون كشيد ، گل را چيد و به مينا داد . مينا باز هم به نگاه زن ، نگاه كرد و گل را گرفت . سايه ها خنديدند و سايه ي زن گفت : بزنش تو موهات . مينا هنوز به " نه " زن فكر مي كرد . زن گفت : چيه ؟
مينا گل را به طرف زن گرفت و گفت : مرسي
و بدون آنكه به سايه اش نگاه كند از در بيرون دويد ….
ارسال یک نظر