۹/۲۹/۱۳۸۳

ماشين كفتار تير خورده‌اي بود كه زوزه مي‌كشيد و از سينه‌كشي بالا مي رفت . مرد نوك سبيلش را جويد ، دنده‌ي ماشين را عوض كرد و گفت : ‌مصبتو شكر ، پس كي اين سينه‌كشيا تموم مي‌شه ؟
انگار خودش معني استعاري حرفش را فهميد و ادامه داد : هيچ‌وخت . از وختي كه ياد مي‌دم تو پيچ خم اين زندگي لعنتي ، دارم از سينه‌كشيا بالا مي‌رم و هيچ‌وخت نرسيدم كه نرسيدم .
: ديگه‌‌م نمي‌رسي بيچاره ، . چيزخورت كرده . خرت كرده . دار و ندار تو هَپلي‌هَپو كرده و آخرشم يه بلايي سرت مي‌آره كه مثل سگ مومو كني و هيشكي‌م نباشه يه چيكه آب به حلقت بچكونه . امروز گفتمت ؛ كه فردا نگي مادرم فهميد و نگفت .
مرد عرق پيشاني‌اش را پاك كرد و با التماس گفت : بيچاره‌م كردين . شمارو به خدا دس از سرم وردارين
سينه كشي خيلي تيز بود و ماشين با تمام توانش زور مي زد و بالا مي رفت . مرد فرمان ماشين را ناز كرد و گفت : تو هم به آتش من مي‌سوزي . بيس‌پَن ساله كه با مني و دم نمي زني و حالا سر پيري بايد اين راهو بري و…
زن دست هايش را زير سينه هاي بزرگش حلقه كرد و گفت : بره ، تو هم برو . كي جلوتو گرفته كه نري ؟ بابا بيس‌پَن سال تحملشون كردم . ديگه نمي‌تونم . نمي تونم بگذارمشون رو سرم ، من نمي‌فهمم چرا اي خونواده‌ي تو دس وردار نيسن و نمي‌فهمن كه ما ديگه پير شديم؟
مرد دنده را سبك كرد و گفت « خوش به حال تو كه يه مشت آهن و لاستيكي .بالاخره تا اونجا كه توان داشته باشي پيش مي‌ري و وختي‌ام نتونسي …ولي ما آدما … هرچي مي‌كشيم از اين زناس . هيشكي‌ام نيس به اين جوونا ، بگه آخه بدبختا ، شما كه مي‌بينين پدراتون چطور مثل خر زير اون همه باري كه ننه‌هاتون بارشون كردن زه زدن ، له شدن ؛ پس چرا دوماد مي‌شين ؟ دوماد مي‌شين كه حالا بعد از بيس‌پَن سال ننه بابا‌تون ُدم در بيارن و تازه يادشون بياد كه چرا زنت بهشون محل نمي‌ده و زنتون مثله دختر بچه ها اشك و مُفشو با َپر پيرنش پاك كنه كه « من ديگه بيشتر از اين نمي‌تونم . خَسه‌م كردين . آخه چقد بي‌منتي . » منم مثه بچه ننه‌ها ترك شهر و ديار بكنم و … آخ كه چقد تو خري ، مرد »
صدايش از شيشه‌ي باز ماشين بيرون دويد و او يك آن به نظرش رسيد صدا هم مي تواند شكلي داشته باشد و با خودش گفت«‌ در نظر بگير، اگر هر حرفي كه مي زديم ، مثل يه تيكه سنگ مي‌رَف مي‌افتد اون گوشه ، اونوخ چي مي‌شد . دنيا مي‌شد همش حرف و داد و فرياد . آخه حرفاي كوچيك كوچيك كه تخته سنگ نمي شدن ، مي‌شدن نرمه ريگايي كه اين‌ور و اون‌ور افتادن .»
نگاهش آسفالت را رها كرد و به آنهمه صخره و سنگ و ريگ‌هاي اطراف نگاه كرد و گفت : از كجا معلوم كه نباشن
ماشين سينه كشي را پس زده بود . مرد بعد از چند بار گاز دادن دنده را عوض كرد و از خودش پرسيد : معلوم نيس ماشينام حرف مي زنن ، زبون دارن ، يا نه؟
تريلي‌ي با دنده سنگين از پيچ جاده پيچيد و سينه به سينه‌ي ماشين او شد ، مرد به سرعت ماشين را ازجلوي آن كنار كشيد . تريلي پوق وحشتناكي كشيد و از كنارش گذشت . مرد به زور خنديد و گفت « اين بوق حتما يه تخته سنگ مي شد و راهو بند مي‌آورد .» فرمان ماشين را ناز كرد و پرسيد « چي گفت ؟ تو فهميدي . ؟ حتما از اون فحشا داد ؟ بي‌خيال بابا . بزرگتره و بزرگترا هميشه داد و هوارشون بالاس. چي مي‌شه كرد ؟ بخواي جوابشونو بدي ، بده . جوابشونم ندي ، بدتره ، بخواي قهر كني و قيد همه‌شونو بزني ، ديگه بدتر . ديگه از من و تو گذشته . قهر كني كجا بري ؟ به كي بگي ؟ مجبوري مثل اين حقير سراپا تقصير بخاروني و ور گردي . حالا خوب شد به هيشكي نگفتم كه دارم قهر مي كنم وگرنه … اي مصبتو شكر پنجاه تومن پول ، تو دو روز باد هوا شد و رفت . همي‌طور راه كه مي‌ري بايد پول بپاشي . خوش به حال همونا كه دارن . من و تو كه از روز اول عمرمون نه از اين پولا داشتيم و نه ريختيم و نه … بي خيال بابا . بگازون . الان پول بنزين تو‌رم نداريم كه فردا صبح دوباره ول بشيم تو اين شهر دراندشت ، دنبال دو زار روزي‌ي كه گير حلال‌زاده‌هاش نمياد . كاش يه چَن تا مسافر پيدا مي‌شد تا لااقل …
جاده سرازير شده و ماشين دور بر داشته بود كه چشم مرد به دو جوان افتاد . بشكني زد و گفت « رسيد …حالا خدا كنه دَس بالا كنن . » حرفش تمام نشده بود كه يكي از آنها بلند شد و به طرف شهراشاره كرد و او زد روي ترمز .
: شهر مي‌ري ؟
او پوزخندي زد و مي خواست بگويد « اگه نمي‌رفتم كه نيگر نمي داشتم» كه دومي سوار شد و اولي هم كنار دستش روي صندلي عقب نشست .
: يكي‌تان مي‌اومدين جلو
: همين‌جا خوبه
مرد با خودش گفت « منم مي دونم همون‌جا خوبه ، ولي فكرشو نمي كنين ، اگه كنارم بودين ، ديگه من هي َدم‌به ساعت نمي باس تو آيينه نيگا كنم ؟»
آيينه ، جوانكي نوزده بيست ساله را نشان مي داد ، سياه و خسته و خاك‌آلود و او تا نگاه مرد را ديد ،گفت : الان دو ساعته كه اينجا وايساديم ، از اون همه ماشيني كه رفت يكيشون نيگامونم نكرد . نه ديني ، نه خدايي ، نه پيغمبري …
مرد پوزخندي زد و گفت : بله . از بس‌كه جرم و جنايت زياد شده ، مي‌ترسن . اگر الان از پشت سر ، شما يه چاقو يا يه كُلت بگذارين تو پهلو من ، من تو اين بيابون برهوت ، چكار مي تونم بكنم ؟
جوانك سرش را تكان داد و مثل آنكه جا خورده باشد ديگر حرفي نزد .دوباره زوزه‌ي ماشين بود و مويه‌ي باد . مرد از حرفي كه زده بود پشيمان شد . خودش را جابجا كرد و به آن يكي نگاه كرد . فكر كرد قيافه‌ي عجيبي دارد . فكر كرد قيافه‌اش به قاتل ها مي‌خورد . ماشين ، تو سرازيري دور بر داشته بود و باسرعت پايين مي رفت . مرد پايش را از روي گاز برداشت . آهسته فرمان ماشين را ناز كرد و گفت « آروم بي زبون . از اين قيافه‌ها بوي خير بلند نمي‌شه ، فكر كنم روز آخر همراهي‌مون باشه . مادرم هميشه مي گفت « ُقرُقر سرِ خوشي ، درد مي‌آره و ناخوشي » … اي خدا لعنتت كنه زن . ببين به چه روزي انداختيمون . حالا چي مي‌شد يه كم ، به ننه مون بيشتر حال مي دادي و مارو آواره‌ي دشت و بيابون نمي‌كردي ؟…
: مي تونيم يه سيگار بكشيم ؟
صدا مثل بُمب تو ماشين منفجر شد و مرد مثل ترقه از جا پريد . هر كار كرد تا دهن خشك شده‌اش را باز كند، نشد . سرش را تكان داد كه بكش
: شما نمي‌كشين ؟
همان جوانك اولي بود . مرد فكر كرد « پس چرا اون‌يكي حرف نمي‌زنه .؟ » دوباره نگاهش كرد . دماغ گُنده اي داشت و موهاي بلندش را روي شانه‌هايش ريخته و سياه‌تر از اولي بود و چشم‌هايش مثل چشم‌هاي اژدها سرخ سرخ بود . مرد ناليد« يا خدا !» و به ماشين گفت « آروم لامصب . يه طوريت بشه . ريپ بزن . تو كه هميشه حال مي‌گرفتي . نشون بده كه به درد نمي‌خوري .» دوباره دزدكي نگاهش كرد « چرا مژه نمي‌زنه ؟ » جوانك رد نگاهش را گرفت و بدون آنكه مژه بزند ، دود سيگارش را به طرف او فوت كرد .با آنكه مرد خوره‌ي سيگار بود .احساس كرد دود مثل نشادر مستقيم وارد دهنش شد و تا عمق ريه اش را به آتش كشيد و سرفه امانش را بريد. تا فرمان را رها كرد؛ ماشين خودش را به طرف شُلدُر كشيد . مرد سريع ماشين و خودش را جمع كرد و گفت « خدا لعنت كنه شيطونو ، مرد تو ديوونه شدي ، اين فكرا چيه كه مي كني »هنوز حرفش تمام نشده بود كه سردي گزنده و تيز طنابي را زير گردنش حس كرد . دو دستي گردنش را چسبيد . و ماشين قيقاج رفت .
: چيزي شده ؟
باز هم همان اولي بود و دومي هنوز هم به جاده زل زده بود و مژه نمي زد . « يا خدا ، اگه اينا ماشين دُزد باشن چي ؟ … خُب باشن . چي مي‌خوان . منكه چيزي غير از همين قراضه ندارم . اينم نمي خوام . فكر كردي چي ؟ تو روشون واي‌مي‌سم . نه جونم ، مهرم حلال جونم آزاد .… اگه دستم به اون سليطه برسه … آخه چه جوري بهشون ثابت كنم من هيچي ندارم ، هان ؟ …خب نشونشون بده . قبل از اون كه اونا بگن ، نشونشون بده »
خودش را به زور از روي صندلي بلند كرد و كيف خالي‌اش را با هزار مكافات از جيب عقب شلوارش بيرون كشيد و طوري كه آنها ببينند چيزي تويش نيست ، گذاشتش روي صندلي بغل دستش و نگاهشان كرد . اولي آهسته آهسته به سيگارش پك مي‌زد و دومي هنوز هم نگاهش را از جاده بر نداشته بود
« چه جاده‌ي خلوتي . حالا مي‌باس شتاب داشته باشي . لامصبا كون به كون هم مي اومدن ، خاك مرده پاشيدن روش . بابا ، يكي به دادم برسه »
: وايسا…
مو بلنده بود كه جيغ مي‌زد و او از ترس و عوض اينكه پايش را روي پدال ترمز بگذارد ، روي پدال گاز فشار داد و ماشين پر در آورد .
: پاشو وايسا ، آتيش سيگار افتاد رو شلوارت
مرد نفس حبس شده‌اش را پر صدا رها كرد و پرسيد« وايسم؟ »
: نه ، برو آقا ، ببخشيد . هوا گرمه رفتم تو چرت
باز هم اولي بود . و دومي …مرد فكر كرد «نكنه گُنگ باشه ؟ »
لاشه‌ي له شده‌ي سگي وسط جاده پهن بود . مرد پايش را از روي پدال گاز برداشت تا از رويش رد نشود . اما سرعت ماشين زياد بود و نشد . مرد چندشش شد و كسي از پشت سر گفت : ما از يك سگم كمتريم . لااقل اونا اين شانسو دارن كه له بشن ولي ما داريم زنده زنده مي پوسيم .
: چي ؟
اولي خواب بود و دومي ميخ جاده بود و مژه نمي زد .مرد شك كرد كه خودش بوده يا …
« بچه‌اَم داري ؟»
مرد به آيينه نگاه كرد . دومي با حالت خاصي، موهاي بلندش را به هم ريخت و بدون آنكه نگاه او را جواب بدهد ادامه داد « معلومه كه داري ، ولي چند تا ؟ دوتا ، سه تا ، يا مثل باباي من چهارتا ؟ شايدم خيلي از خود بيخود بودي و بيشتر از چهارتا ؟ اصلا بگو ببينم بچه داري ؟ نكنه يه زن ديگه ام مثل عموي من داري و از اونم هف هشت تا بچه داشته باشي ؟ هان ؟
مرد بين آن همه سوال گم شده بود . تا مي خواست براي يكيشان جوابي پيدا كند او يك سوال ديگر طرح مي كرد « نگفتم ، ديوونه اس »
جوونك سرش را جلو كشيده بود و زل زده بود تو آيينه و چشم هاي مرد را نشان كرده بود و نگاهش مثل نور بالاي ماشيني كه از پشت سر بيايد چشم هاي مرد را به سوختن انداخته بود .
« ميدوني بابام سه تا پسر داره و يه دختر . دختره هنوز خيلي جوونه و سوغات سبكسري سر پيري ننه بابامونه كه سر پير‌ي‌ام دس وردار نيسن و … حب نمي‌شه چيزي گفت ، طبيعته و بايدم بشه ؟ اما من سه تا ديپلم دارم . اول تجربي‌رو گرفتم وبعد ديدم بيكارم ؛ خوندم ، كامپيوترم گرفتم . بازم ديدم تو كنكور ، قبول نمي شم ؛ نقشه كشي‌رم گرفتم . بازم كنكور قبول نشدم و كارم گيرم نيومد ، خب …»
مرد با خودش گفت « زدي به دزدي ، نه ؟»
: مي دوني وادارم كردن . اونقد نق زدن ، اونقد طعنه و متلك شنيدم كه ديگه از خودم بيزار شدم ؛ از همه بيزار شدم …از ننه‌م ، از بابام ، از همه و همه …
« جون مادرت از من بيزار نباش ، به خدا منم سه‌تا مثل تو دارم كه اونام دست ‌كمي از تو…»
: تو خوب گفتي ، چاره‌ي ديگه‌اي برامون نگذاشتين … مي‌شه بزني كنار
« چي ؟‌… والله ، به پيغمبر من …»
: خواهش مي‌كنم بزن كنار ؛ نگذار …
« ببين جوون من … والله …»
پاهاي مرد ناي ترمز گرفتن نداشت . دست‌هايش مثل لقوه‌اي ها مي لرزيد . ماشين تلو تلو مي خورد و دومي جيغ مي زد و اولي : بزن كنار وگرنه …
با آن‌كه گردن ميت را هزار بار شسته و دو بسته‌ي پنبه دورتادورش پيچيده بودند ؛ باز هم خون نشت كرده و كفن را نجس كرده بود . دو زن دو طرف جنازه را گرفته و جيغ مي زدند . كسي داد زد « بسه . شمارو به خدا ايقد عذابش ندين ، لااقل بذارين تو مرگش راحت باشه »
يكي از زنها خودش را از روي جنازه به طرف آن يكي كشاند ؛ گيس هاي او را گرفت و داد زد « حالا به آرزوت رسيدي ؟»
مرد جيغ كشيد « نه !!»
اولي داد زد : چرا نه ؟ نيگردار ، حالش خوش نيس . الان مياره بالا و همه جا رو به گند مي كشه …

ارسال یک نظر