۹/۲۶/۱۳۸۳

از لای نرده های بالکن نگاه کرد: بچه های نیمه لخت در حیاط کوچک خاکی بازی می کردند. یکی از آنها که روی شانه های دیگری رفته بود، مسلما نقش موذن را بازی می کرد. چشمانش را کاملا بسته بود و به آهنگ می خواند: لااله الا الله. کسی که او را بر دوش می کشید بی حرکت ایستاده بود و نقش مناره را بازی می کرد. دیگری که در خاک سجده کرده بود و زانو زده بود نقش مومنان را. بازی خیلی زود متوقف شد: همه می خواستند موذن باشند و هیچکس نمی خواست برج یا مومنان باشد.


داستان جستجوی ابن رشد – بورخس

ارسال یک نظر