۵/۲۹/۱۳۸۳

اَنباري


جلوي اولين رديف صندلي‌هاي اتوبوس ايستاد . نگاهش مثل نگاه عقاب بين مسافرها گشت گشت تا به آخرين نفر رسيد . دوباره برگشت . يك قدم جلو آمد . از رديف اول گذشت ، هنوز مسافرهاي رديف اول نفس چاق نكرده بودند كه دستش را از پشت سر روي شانه‌ي اولين مسافر پشت سري‌اش گذاشت و گفت « هر چارتا‌تون برين پايين ». به رديف دوم رسيد . همه‌ي نفس‌ها حبس شده بود . از آنها گذشت . فكر مي كردم الان آنها را هم پياده مي كند ، اما نكرد از رديف سوم هم گذشت اينجا يك خانواده بلوچ نشسته بودند . با بزرگترشان به زبان بلوچي حال و احوال كرد . مرد بلوچ با خوشرويي جواب داد . يك قدم برداشت . دوباره برگشت و به پسر بچه اي كه بيش از دوازده سيزده سال نداشت ، اشاره كرد برو پايين . زني كه كنارش نشسته بود با التماس گفت « سركار اين يه بچه‌اس »
: اِه ، خوب شد گفتي ، تو هم برو پايين »
. مرد بلوچ تا دهن باز كرد ، سرباز گفت « هر چار‌تاتون برين پايين . ياالله »
. آن رديف هم خالي شد و مامور آهسته آهسته مثل مرغي كه دانه مي چيند از ميان مسافرها تك و توكي را پياده كرد . تا به ما رسيد . زن سفيد شده بود . انگار اصلا خوني توي رگهايش نداشت و از ما هم گذشت . باز هم چند نفر را پياده كرد . و به اول اتوبوس رسيد .آنهايي كه مانده بودند، همه نفس حقي كشيدند زن آهسته گفت : به خير گذشت .
انگار مامور حرف او را شنيده باشد . رويش را بر گرداند و گفت « همه بيان پايين . زن و مرد . تند تند . شب گذشت »
سوز سردي همه‌ي تن‌هاي عرق‌كرده و ترس زده را مي لرزاند . زن بلوچ ، دختر بچه هفت، هشت ساله اش را زير دامنش گرفته و معلوم نبود از سرما مي لرزد يا از ترس . حتا من كه هيچ سوء و گماني به خودم نداشتم .
مامور جلوي در اتاق ايستاد و ما مثل گوسفندهايي كه راه خود و وظيفه‌ي خود را مي دانند ، جلوي اتاقك و در يك خط و پشت سر هم ايستاديم . زنها يك طرف و مردها يك طرف . مامور پوزخندي زد و گفت « اونايي كه ساك يا بسته اي دارند پشت سر من بياين»
ساكي نداشتم ماندم و به ديوار تكيه دادم . پاكت سيگارم كه در آوردم ، كسي از پشت در داد زد « بيا تو » به دور برم نگاه كردم ؛ غير از من كس ديگري آن‌جا نبود .
« كري ؟گفتم بيا تو ؛ بايد بيام نازت كنم . ».
سرم را به داخل اتاق بردم و گفتم : ببخشيد سركار با من بودين ؟
: سركار پدرته . تو درجه هارو نمي شناسي
به ستاره هاي روي دوش غولي سياه و قد بلند نگاه كردم و گفتم: منكه جسارت نكردم .
: تازه كاري ، نديدمت ، تا حالا ، نه؟ مگر نگفتم بيا تو، چرا لفتش دادي ؟
گفتم فكر كنم اشتباه گرفتين ، من…
نگذاشت حرفم را تمام كنم و داد زد : من هيچوقت اشتباه نمي كنم ، ساك‌ت كو ؟
از لحنش بدم آمد و بي تفاوت گفتم : از وقتي انقلاب شده من هيچوقت ساك همرام نمي‌برم
سر تا پايم را ورانداز كرد و گفت : اِه . تو چي كاره‌اي ؟
گفتم : سركار اونكه شما دنبالش مي‌گردي من نيستم
: به من نگو سركار ، نمي فهمي .
باز هم به ستاره‌هاي روي دوشش نگاه كردم و با آنكه دلم مي خواست دلش را نشكنم و جناب سروان صدايش كنم اما نمي دانم كه چرا ذهنم لج كرد و قبل از من گفت : ‌سركار …
كه مثل ببر تير خورده از پشت ميز بلند شد و تا توي سينه‌ام آمد و زل زد توي چشمهايم . من هم از سرلج پلك نزدم . بيشتر لج كرد و غريد : دكمه‌ها پيرنتو باز كن .
: اگر نكنم …
حرفم تمام نشده بود كه دست انداخت و يخه‌ي پيراهنم را تا پايين جر داد و دستش را روي سينه‌ي چپم گذاشت . دستش آنقدر داغ بود كه دلم مي خواست فرياد بزنم . سرتا پايم مي لرزيد . احساس زني را داشتم كه به زور تصرفش كرده‌اند . و او نگاهم مي كرد و نگاهش آن‌قدر سنگين بود كه نمي توانستم تحملش كنم .
گفتم : شما حق ندارين …
نگذاشت حرفم تمام شود . قه‌قه‌اي زد و گفت : ‌بارك‌الله ، از كي تا حالا
دستش را از روي قلبم بر داشت و همان‌طور كه به طرف ميزش مي‌رفت گفت : قانونم مي دوني ، خيلي خوبه ، من هميشه دلم مي‌خواس با يه آدم قانوني روبرو بشم ، خوبه . خوبه . خب حالا كه قانون مي دوني ، لخت شو .
: چي ؟
زبون آدم كه سرت مي‌شه ، منم فارسي گفتم لخت شو . اگر نمي فهمي به بلوچي بگم ، يا هر زبون ديگه كه بخواي . من هَف زبون بلدم . لخت شو ، روداري‌ام نكن كه حال ندارم .
: خودت مي‌دوني چكار مي كني ؟
: مي‌دونم . خوب مي دونم . اگرم ندونسم تو بهم بگو . لُخت شو وگرنه مي‌گم سربازا بيان لختت كنن .
چاره‌اي نبود . پيراهن پاره ام را در آوردم و ايستادم .
: شلوار ، شلوارتم در‌آر
گفتم : جناب …
: آه‌ه‌هان ، داره دُرس مي‌شه ، در‌آر
شلوارم را در آوردم . حالا فقط يك شورت و يك زير پيراهني تنم بود .
: زير پوش ، درآر بابا چقد بايد ناز بكشم . بايد لخت لخت بشي . مي‌فهمي . عين روزي كه از لا لنگ ننه‌ت در اومدي . زود باش
: اين كار درستي نيست
: زود باش حرف نزن ، تازه كجاشو ديدي .
: ولي …
داد زد : ولي نداره مردكه‌ي چلغوز مي‌گم در بيار ، درآر
هيچ‌وقت اين‌طور كم نياورده بودم . كاملا لخت بودم . يك دستم را جلويم گرفته بودم و دست ديگرم را روي پشتم و نمي دانستم از سرما مي لرزم يا خجالت . هزار قرن طول كشيد تا گفت : چطوري آقاي قانوني ، خوش مي‌گذره ؟ اسمت قانوني بود ، نه ؟
دهنم خشك شده بود . از زور خشم نمي توانستم حرف بزنم . به زور گفتم : اين درست نيست !
خنديد و گفت : درست‌تر مي‌شه ، صبر كن
و داد زد : سركار جباري
سرباز كوچك و سياه سوخته و لاغري وارد اتاق شد . پاهايش را به هم كوبيد و با صدايي كه نه صداي مرد بود و نه زن ، گفت: بله قربان
او همان طور كه نگاهم مي‌كرد گفت :‌همه‌رو صدا كن ، يه بازرسي خوب داريم
سرباز دوباره پاهايش را به هم كوبيد از در بيرون رفت و او ادامه داد :‌اين آقا قا‌انوون دونن ، نه
: سزاتو مي‌بيني
: اين دنيا يا اون دنيا ؟ برا من فرقي نمي‌كنه
چند سرباز وارد اتاق شدند . همه پاهايشان را به هم كوبيدند و خبردار روبروي او ايستادند . او چند لحظه اي چيزي نگفت وبعد يك‌دفعه گفت : جباري . اين آقارو درست بازرسي كن . شمام خوب نيگا كنيد تا دفعه‌ي ديگه نگين ما بلد نبوديم و مرغ از قفس پريد . حالي ؟
: بله قربان
فكر مي‌كردم لباس‌هايم را مي گردند . فكر مي كردم …
جباري با كف دستش روي باسنم زد و گفت : برو طرف ديوار
گفتم : تو همسن بچه‌ي كوچك مني
محل نداد و گفت : دستاتو بچسبون به ديوار
: ‌با پدرتم همين كارو مي كردي
: كم حرف بزن و كاري كه گفتم بكن
نگاهش كردم . يك نفر از پشت سر زد تو پهلويم و داد زد : مگه كري ، گفت دساتو بچسبون به ديوار
بازار ، بازار كلاه بود و من … جباري كنارم ايستاد و با نوك پوتيين به پايم زد و گفت : بيا عقب‌تر ، پاهاتم باز كن
كمي عقب آمدم . جباري داد زد عقب تر ، دستاتم ببر پايين تر … پايين تر . … خم شو مي فهمي ؟
مثل آدمي كه به ركوع رفته باشد ايستاده بودم و دستهايم روي ديوار بود . جباري به پشت سرم رفت . دست هاي سردش را روي لمبر هايم گذاشت و سرما تا عمق وجودم دويد .
يكي از سرباز ها گفت : چه سفيده
افسر داد زد : خفه
جباري روي لمبرم زد و گفت : ‌بازش كن
باور نمي كردم . دلم مي‌خواست زمين دهن باز مي‌كرد و مي‌بلعيدتم . جباري دوبر لمبر هايم را گرفت و آنها را از هم باز كرد . افسر خنديد و گفت : جباري سرتو بكش كنار ، اين آقا قانون‌دانن و ممكنه يه دفعه كثيفت كنه .
سرباز‌ها خنديدند . فكرمي كردم به همين ختم خواهد شد . اما حباري يكي از سرباز ها را صدا كرد و گفت « خوب از هم بازشون كن ، خودتم بكش كنار»
چشم‌هايم را بستم و تا وقتي كه انگشت دستكش پوشيده‌ي جباري داخل روده ام را مي كاويد ، جسد دختري را كه شاهرگ گردنش را زده بود و خوني كه همه جا را پوشانده بود فكر كردم …
: چيزي نيست قربان
: نااميدم كردي جباري ، بايد باشه ؛ نمي‌تونه نباشه . خوب گشتي ؟
: بله قربان . هيچي نبود . بشين پاشو‌ كار ساز نيست؟
سرما بود و سوز و باد كويري و مردي كه با تك پوش و بيژامه به دستور سرباز كوچك اندامي مي نشست و پا مي‌شد و عرق مي ريخت .
آن مرد من نبودم .شايد خواب مي‌ديدم . يك كابوس وحشتناك . هيچ حسي نداشتم . نه ترس . نه خجالت و نه حس تجاوزي كه شاهرگ گردنم را بزنم و … شايد شاهرگم را زده بودم و شايد …من مرده و در يك گور تنگ و سياه خوابيده بودم .
چرا خواب ؟ چرا مرگ ؟ من بايد مي‌رفتم . من مسافر بودم . كار داشتم . يك كار مهم . كاري كه نبايد شامل زمان مي‌شد . دهنم خشك بود . دهنه‌ي مقعدم مي‌سوخت . دستم را درازكردم . دست سردي كنارم بود و تني سردتر تنگ بغلم . با وحشت از جا پريدم . يعني خواب نبود؟ كابوس نبود و مرگ ؟ پس …
مردي گريه مي كرد و بدون توجه به حرف آنهمه مردي كه در سياهي بازداشتگاه توي هم مي لوليدند ، زار مي زد و سرش را بر ديوار سيماني مي كوبيد . اين مرد من بودم . اين مرد من بودم و خواب نديده و خواب نبودم .
شب رفته بود . اتوبوس رفته بود . اتوبوس‌هاي بسياري آمده و رفته بودند و از هر اتوبوس يكي ، دو نفر را نگه داشته بودند . يكي دو نفري كه بارها و بارها اين راه را رفته بودند و مي دانستند كاري كه رييس پاسگاه با من كرده در مقابل كارهاي مامورين مواد هيچ بوده و هي مي گفتند « اينكه چيزي نيست . بگذار به مواد برسيم .اون‌جا بلايي سرت مي‌آرن كه وقتي بار ديگه به اينجا برسي دست جناب سروان را ببوسي »
٭٭٭
مردي توي راهرو سرد و تنگ ايستاده بود و به آنهمه مردي كه هيچ تن پوشي نداشتند و معلوم نبود لرز لرز تنشان از ترس است يا سرما ، خيره خيره نگاه مي‌كرد . او هم لخت بود . اما لختي تنش را حس نمي كرد . او هم مي‌لرزيد .اما لرز تمام وجودش را نه مي فهميد و نه مي خواست بفهمد. گيج بود و منگ . كسي صدايش كرد . نفهميد . هولش دادند . حسنكرد . با باطوم تو سرش زدند ، باور نكرد . بطري روغن كرچك را به دستش دادند . بدون هيچ اجباري همه را خورد . وادارش كردند روي سطلي و در حضور آنهمه مرد روده هايش را تخليه كند . اصلا خجالت نكشيد . فقط وقتي از روده‌ي پسر بچه‌ي ده يازده ساله‌اي آنهمه بسته هاي گرد و كوچك و هرويين را بيرون آوردند سرش را به ديوار كوبيد و از ته دل زار زد . زار زد . زار زد و هنوز هم كه هنوز است زار مي زند .
٭٭٭٭
14/ 5/ 83
ارسال یک نظر