۵/۱۳/۱۳۸۳

ماشين ايستاد و چشمان نديده ي مرد در اطراف حياط كلانتري دويد . بغل ديوار ، ديواري از آدم هاي مختلف درست كرده بودند . آدم هاي پير ، جوان و حتي چند تا بچه .در ماشين باز شد . آنها هم پياده شدند .پاسبان قدبلندي فرياد كشيد « تو يه خط وايسين، آشقالا . » همه به خط شدند . مرد مي خواست به طرف صف برود كه همان مامور نگاهي به سر و پز او كرد و روي بازو ي او زد . مرد با ترس تو چشم هاي كوچك مامور نگاه كرد و او گفت «چرختو بردار و برو» مرد كه از همان لحظه اي كه ماشين كنارش ايستاده بود سوزش شلاق ها را روي پشتش حس مي كرد ، با تعجب نگاهش كرد . مامور آهسته گفت « كري ! گفتم وردار برو » مرد دستپاچه شد . خوشحال شد. باور نمي كرد . چرخش را از صندوق عقب ماشين پياده كرد . نگاهي به مامور كرد و از خودش پرسيد « چرا ؟‌»
سربازي بقيه را به طرف صف آدم هاي بغل ديوار مي برد . مرد از روي حق شناسي نگاهي به مامور كه نگاهش روي جيب هاي او دوخته شده بود كرد و روي چر خش پريد و با آنكه تا به حال هيچ كس را دعا نكرده بود ، گفت « ‌داغ بچه هاتو نبيني سركار »
و به طرف در كلانتري حر كت كرد . مامور اخم هايش را توي هم كشيد و گفت « همين ؟»
‌مرد پوزخندي زد و گفت « ببخشيد من چيز ديگه اي بلد نبودم »
مامور نگاهش پر از نفرت شد . به طرفش آمد، مشتي به پهلوي او زد و فرياد كشيد « چقد رو داري ، روزه خواري كردي ، لفظ قلمم حرف مي زني ؟! بدو برو تو صف ! »
او با تعجب نگاهش كرد و گفت «‌خودتون گفتين سركار !»
مامور فرمان چرخ را از دست او بيرون كشيد و گفت « من غلط كردم با تو همراه ، برو گورتو گم كن »
‌مرد به طرف آن همه آدمي كه بغل ديوار قوز كرده بودند رفت و با خودش فكر كرد كاش سيگارمو پرت نكرده بودم

3 /9 / 82
ارسال یک نظر