۱۰/۲۵/۱۳۹۰

اتوبوس ممنوعه یک داستان کوتاه از : کامیلو خوسه سلا




Camilo Jose Cela
نویسنده اسپانیایی و برنده جایزه نوبل 1989
ترجمه : رامین مولایی

دهکده در پنج لگوایی ایستگاه قرار دارد و بین دهکده و ایستگاه ، روستایی بسیار کوچک دیگری هست ، ساخته شده از خشت خام ، پر از خوک هایی با هیبت گرازهای وحشی و پسر بچه هایی شکم گنده و آفتاب سوخته با صورت پیرمردها .
هر روز از اولین دهکده تا ایستگاه ، اتوبوسی برای جا به جا کردن مردم در حرکت است ، صبح می رود و ساعت شش و نیم عصر از آن جا بر می گردد.
اتوبوس یکی از آن روسی هاست که دولت در سال 1939 خرید ، به رنگ سبزی که دیگر حالا پر از ترک خوردگی و ردّ تصادف است . عین قاطری که زیاد ازش کار کشیده باشند . بر روی دماغ اتوبوس حروفی به شکل « 3 آچه ث » به چشم می خورند ، و « پیو » ، مردِ « فیدلا » که خیلی هم آدم با کمالاتی است ، روزی در کافه تعریف می کرد که : آن ها اتوبوس های خوب و محکمی بودند و نشان آن به معنی « سه برادر کمونیست » بود ، کافه چی هم در آمد که : آن ها می توانند به معنی « سه تخم مرغ نیم بند » هم باشند ! اما حقیقت این است که « پیو » به صحبت او توجهی نداشت و حرف خودش را می زد ... به این جمع جوانکی که هنوز پشت لب اش سبز نشده بود ، پیوست . جوانک رفته بود تا درس کشیشی بخواند ، اما آن ها مجبور شده بودند او را از صومعه بیرون بیندازند چون آدم سوزاکی ممکن است همه ی دنیا را مبتلا کند !
جوانک در حالی که به جر و بحث آنها گوش می داد در این فکر بود که کسی می داند در زبان روسی کلمات « برادر » و « تخم مرغ » با « آ چه » نوشته می شوند یا نه !
با خودش می گفت : خیلی دوست دارم بدانم آن ها چه جور می نویسندش !
اما ، برگردیم سر حرف خودمان . اتوبوس سبز رنگ بود و صندلی های شماره داری داشت ، ولی واقعیت این است که آن ها زیاد مورد استفاده قرار نمی گرفتند چرا که مردم هرجایی که میل شان می کشید می نشستند در حالی که صندلی خالی وجود داشت و وقتی هم صندلی ها پر می شدند از هرجا که می توانستند بالا می رفتند و عین مرغ آن جا می نشستند . بر روی سقف و کنار صندلی راننده ، تابلوهای کوچک چینی با حروف چاپی به رنگ آبی تیره یی آویزان بودند که بر روی آن ها می خواندی : « ظرفیت : 16 نفر » ، « ایستادن در اتوبوس ممنوع » ، « « صحبت کردن با راننده ممنوع » ، « سیگار کشیدن ممنوع » ، « سوار و پیاده شدن در حال حرکت ممنوع » . واقعیت این است که در اتوبوس تقریبن همه چیز ممنوع بود .

از کتاب « گالیسیایی و چهار دیوار اش »
ارسال یک نظر