۹/۱۲/۱۳۸۷

از مدرنيته و جابجايي ثقلگاه تقليد




• بحث مدرنيته، بحث زمان فلسفي مي باشد؛ نه فيزيکي و قراردادي؛ يعني تا ما نتوانيم مسئله ي "زمان" را از لحاظ فلسفي بفهميم، به هيچ وجه نيز نمي توانيم معاصر ديگر کشورها باشيم. ذهنيّت ما ايرانيان در زير بار "حافظه ي تاريخي" دارد له و لورده مي شود و خودمان خبر نداريم. ما بايد بکوشيم که "حافظه ي تاريخي" را از درون، سنگ به سنگ، متلاشي کنيم و به جاي آن، سنگ به سنگ، "آگاهبود تاريخي" بيافرينيم

آريابرزن زاگرسي

سه شنبه ٢۵ مرداد ١٣٨۴ ‌ـ‌ ١۶ اوت ٢٠٠۵

در دوران تحصيلات ابتدائي و فراگرفتن زبان با کشيدن خطّي افقي بر روي تخته سياه به ما مي آموزند که "زمانهاي گذشته و اکنون و آينده"، يعني چه. معلّم، معمولا همان خط فرضي را به سه قسمت، تقسيم مي کند و زير هر قسمتي از نقطه اي که خط را کشيده است تا مثلا يک سوم آن مي نويسد: "گذشته". سپس در وسط خط فرضي مي نويسد: "اکنون". در انتهاي خط فرضي نيز مي نويسد: "آينده". بقيه ي زمانها را نيز در فواصل مختلف همين تقسيم بندي جا مي دهد. ذهن دانش آموزان از همان دوران کودکي و آموزش ابتدائي با چنان تقسيم بندي مي تواند تا پايان عمر هر دانش آموزي، کنده کاري و تثبيت شود. اينکه انسان در دوره اي از دوران تحصيلاتش، چيزهائي را بياموزد که در ابتدا، ضروري و ملزم هستند، جاي هيچ شکّي نيست. فقط فاجعه از آن جا آغاز مي شود که ما تصوّر خطّي بودن زمان قرار دادي را تا لحظه هاي مرگ در ذهنيّت خودمان، ابديّت بدهيم و تفکّر و پيشرفت در هر دامنه اي را از چارچوب زمان قرار دادي و فيزيکي برانداز کنيم. در حاليکه زمان فيزيکي و قرار دادي، زمان شمارشيست و محاسبه پذير و مي توان آن را به پاره هاي بسيار ريز، تقسيم کرد و رويدادهاي ثانيه اي و وقايع روز را پي در پي به کمک آن، رده بندي تقويمي کرد. ولي بحث زمان در فلسفه و اساطير، بحث قرار دادي بودن زمان نيست؛ بلکه بحث "پيشگزارده گي - Geschichtlichkeit" تجربيات بي واسطه و مايه اي نياکان و اجداد و پدران ماست که مي توانند چم و خم استقلال فکري و زايش فرديّت ما را متعيّن کنند. اين به چه معناست؟. اين بدين معناست که در زمان فيزيکي و قرار دادي، ما يک، نقطه ي شروع داريم و يک نقطه ي اختتام. از نقطه اي شروع مي کنيم و مسافتي را طي مي کنيم و به نقطه اي که از قبل، مشخّص شده مي رسيم. در زمان اساطيري و فلسفي، ما هيچ آغاز و انجامي نداريم؛ بلکه فقط "اکنون" وجود دارد. به همين دليل است که اساطير در فرم حکايتي و داستاني و روايتي مي باشند. براي مثال: "مارتين لوتر (1483 ‌ـ‌ 1546 م.)" در ترجمه ي "انجيل يوحنا" به زبان آلماني، تفاوت زمان فيزيکي و اسطوره اي را به دقيق ترين و گوياترين فرم ممکن نشان داده است. آنجا که گفته مي شود: "در آغاز، کلمه بود و کلمه، نزد خدا بود و .... = Im Anfang war das Wort. Und das Wort war bei Gott …. " حرف اضافه ي "اين = in و حرف اضافه ي آن = an "، تفاوت دو مقوله ي زمان فيزيکي و زمان اسطوره اي را نشان مي دهند.



وقتي ما بر آنيم که در ذهنيّت و فرهنگ و اخلاقيات و سنّتها و آداب و باورهاي مردم خود، تحوّلي در راستاي زمان فيزيکي (= معاصر مردم جهان شدن) ايحاد کنيم، بايستي دقيقا با همين زمان اساطيري رابطه برقرار کنيم تا بتوانيم امکانهاي ايجاد تحوّل را بيافرينيم. کساني که براي تحوّل در ذهنيّت و فرهنگ و روان مردم ايران از زمان فيزيکي استفاده مي کنند، خواه ناخواه فجايع هولناکي را براي مردم خود به ارمغان خواهند آورد؛ زيرا تمام تلاش خود را بر اين پايه مي گذارند که مردم و مناسبات اجتماعي را شبيه جوامع باختري کنند. درست از همين خطاست که تاريخ تلاش براي مدرنيته در ايرانزمين از عصر مشروطه تا امروز با شکست روبرو شده است؛ زيرا کثيري از روشنفکران ايراني در معناي وسيعش، تفاوت زمان فيزيکي را از زمان فلسفي و اسطوره اي و تئولوژيکي نمي دانستند و همچنان تلاش نمي کنند که بدانند؛ يعني آگاهي از چيزي که اساس روشنگري را منسجم مي کند. تصميم و خواست آگاهانه ي ما در رويکردمان به اساطير ايراني و تاريخ و فرهنگمان براي آن نيست که گذشته هاي سپري شده را باز آفرينيم؛ چيزي که ناممکن بودنش مثل روز روشن است؛ بلکه تلاشيست براي شناختن و زايش امکانهاي بالقوّه ي ما. در واقع؛ ما در رويکرد خود به گذشته هاي فرهنگي و کند و کاو در تاريخ سپري شده بر آنيم که آينده را از دل اکنون بيافرينيم. آناني که با تاريخ و فرهنگ و اساطير ايران، خصومت دارند، خبر ندارند که با چه حماقت باور نکردني دارند "آينده ي مردم خود" را نابود و سر به نيست مي کنند.

در سرزمينهاي باختري، هيچ متفکّر و فيلسوفي به گذشته ها پشت پا نزد؛ بلکه به سنجشگري و صف آرايي فکري با ميراث گذشته گان رو آورد و مايه هاي فکري و حياتي آنها را اخذ و استخراج و در زباني نو بازانديشيد. از اين رو، ما در انديشيدن در باره ي گذشته هاي سرزمين خويش بايستي در جستجوي تخمه هايي باشيم که مي خواهيم آنها را در زمين اکنونمان بکاريم از بهر زايش آينده. کساني که نتوانند اين مقوله را بفهمند، مطمئن باشيد که تا دهها سال ديگر نيز، خبري از مدرنيته ي آرزويي در ايرانزمين نخواهد بود که نخواهد بود. بحث مدرنيته، بحث زمان فلسفي مي باشد؛ نه فيزيکي و قراردادي؛ يعني تا ما نتوانيم مسئله ي "زمان" را از لحاظ فلسفي بفهميم، به هيچ وجه نيز نمي توانيم معاصر ديگر کشورها باشيم. ذهنيّت ما ايرانيان در زير بار "حافظه ي تاريخي" دارد له و لورده مي شود و خودمان خبر نداريم. ما بايد بکوشيم که "حافظه ي تاريخي" را از درون، سنگ به سنگ، متلاشي کنيم و به جاي آن، سنگ به سنگ، "آگاهبود تاريخي - historisches Bewuߴsein" بيافرينيم. منظورم اينست که ملّت ما بايستي از دامنه ي "حافظه ي تاريخي" به دامنه ي "آگاهبود تاريخي"، گذار فکري کند تا معناي همپايي با "زمان و در زمان بودن" را بفهمد و با جهان مدرن، هيچ ستيزي نداشته باشد و تفکّر فلسفي دقيقا تلاش دارد که در راستاي همين آفرينش فضاي "آگاهبود تاريخي" بينديشد. به عبارت دقيقتر؛ تفکّر فلسفي، يک جنبش "ضدّ تاريخيست" در گلاويز شدن با ذهنيّت و روان و فرهنگ اجتماع براي تونل زدن به سوي مدرنيته بدون گذر کردن از راههاي صعب العبور و ناممکن. اين مسئله را فقط کساني مي توانند بفهمند که مسئله ي "زمان فلسفي" را عميق و مستدل، دريافته باشند؛ نه کساني که در امتداد زمان فيزيکي و قرارداري لم داده اند و شبانه روز، کل‌کل‌ مدرنيته مي کنند.
وقتي قرار است در باره ي ساختارهاي فونکسيوناليستي حکومت و ارگانها و سازمانها و موسسه ها و نهادهاي يک ملّت (مثلا ايرانيان) سخن بگوييم و روشهاي کارکردي انسانهاي دخيل و سهيم در آنها را بفهميم، بايستي قبل از هر چيز و مهمتر از هر چيز به سراغ ريشه هاي اعتقاداتي و ديني و اساطيري و خرافه اي مردم همان سرزمين برويم، گيرم که تا عهد دقيانوس امتداد داشته باشند. مسائلي به نام "خدا و دين و اخلاق و غيره و ذالک و پيوند بسيار پويا و درهم‌ سرشته ي آنها از خانواده تا عالي ترين ارگانهاي حکومتي" مقولاتي هستند که دگرديسه مي شوند؛ ولي نابود و نيست نمي شوند؛ زيرا به گوهر انسانها عجين هستند. از آنجا که "خدا"، ازليّت ‌ـ‌ ابديّت دارد؛ در نتيجه، او، "اکنون" است. به عبارت بهتر؛ "خدا"، Gegenwart / Present / هست. رابطه ي هر نسلي نيز با " خدا = تخمه ي خود زا " مي تواند رابطه اي " بي واسطه " باشد. اگر روشنفکر ايراني در معناي وسيعش بتواند اين معضل کليدي و راه گشاينده ي " اکنون‌بوده گي خدا " را تا مغز استخوان و رگ و ريشه اش بفهمد. ما، يک شبه، ره صد ساله خواهيم رفت. درک و فهم همين رابطه ي بيواسطه گي با خداست که ما را در " شناخت معضلات خودمان از يک طرف و در ملحق شدن آرام و دوستانه و با گشوده فکري به اقيانوس فرهنگ جهاني از طرف ديگر " مدد مي رساند. يک روشنفکر ايراني ‌ـ‌ مهم نيست چه گرايش عقيدتي داشته باشد ‌ـ‌ بايستي بفهمد که مردم را در اعتقاداتشان، روشن و فکور بار آورد؛ نه اينکه در راستاي تمسخر و تحقير و سر به نيست کردن و پايمالي آن اعتقادات گام بردارد. مهم نيست که مردم ما به چه چيزهائي معتقدند. اصل اينست که آنها چقدر از محتويات اعتقادات خود، آگاهي درخور و سنجيده و فهميده دارند. مهم نيست که شخصي به نام " احمدي نژاد "، رئيس جمهور مي شود؛ بلکه اصل اينست که شخص او از مقوله اي به نام " جمهوريّت "، چه چيزي مي فهمد. فراموش نکنيم که منظور من از روشنگري اعتقادات و ذهنيّت مردم، همان سنجشگري بار آور و مثبت مي باشد؛ نه تصديق و تائيد آنچه اعتقاد مطلق دارند . خير!. ديگر آنکه، مفهوم خدا را با تصاوير خدا، هرگز اين‌هماني ندهيم؛ بلکه بکوشيم " پرنسيپ و اصل و بُنمايه " را بفهميم و در باره اش بينديشيم. در کشف حقيقت بر آن نباشيم که لباس جنگاوران را بر تن بپوشيم؛ بلکه هنر جوينده گي و پرسنده گي و گستاخي را در خود بپرورانيم. فرض کنيد من بگويم، بياييد و تاريخ معاصر ايران را از دوران مشروطه تا رويداد انقلاب اسلامي براي من بنويسيد. اگر انسان جوينده اي باشيم، نبايستي مثلا شکل گيري حزب توده و سازمانهاي چريکي و غيره را ناديده بگيريم و فقط، تاريخ رويدادهاي 15 خرداد و مجاهدين انقلاب اسلامي و فدائيان اسلام و امثالهم را بنويسيم. ما بايستي تاريخ روان يک ملّت را در حالتهاي پانورامائي ببينيم بدون آنکه از فضاي تحقيقاتي حاکم بر دانشگاهها و سيستمهاي اجباري حکومتي، تبعيّت و دنباله روي کنيم. حقيقت را بايستي با متدهاي فردي خودمان، کشف کنيم تا ارزشمند باشد و شايان ستايش. ما در سرزمينمان به متفکّران جوينده اي نياز داريم که بتوانند مستقل فکر کنند و دلير باشند در گفتن و نوشتن حقيقت يافته شده حتّا اگر به بهاي ايزوله و منفور شدن آنها در طول قرنها بيانجامد. مگر " جيوردانو برونو و گاليله و امثالهم " چه کردند؟.
بياييم اگر خردلي حرف با مغز براي گفتن داريم و مي خواهيم با يکديگر، گفت - و - شنود داشته باشيم، در آغاز به يک پرنسيپ کلامي برسيم، آنگاه در باره ي مسائل مثلا ايران و يافتن راههاي درمان، بحث کنيم. همچنان تاکيد مي کنم که کثيري از روشنفکران ايراني در کاربرد وسيعش، معناي " زمان " را نفهميده اند و در صدد فهم آن نيز نيستند. اين به معناي نادان بودن آنها نيست. اشتباه برداشت نکنيم. دنبالش نرفته ايم که بدانيم و بفهميم. ما بايستي مقوله هاي زير را وقت بگذاريم و به شخصه دنبال فهمشان برويم :
1-معنا و تفاوت و رابطه ي زمان در فيزيک و در فلسفه و تئولوژي و اساطير ۲- معنا و تفاوت و رابطه ي تاريخ (= Geschichte / History / histoire ) و رويدادنگاري / و " پيشگزارده گي ( = Geschichtlichkeit / Histiricite / historicity ) ". اينها مقولات مختلف و متفاوتي هستند که يک روشنفکر مدّعي روشنگري بايستي تمام ظرافتهاي تفاوتي آنها را بداند. من مي کوشم با ديگر خويشاندي‌شان به کشف حقيقتي دست يابم که ارزش تلاش براي يافتنش را داشته باشد. بنابر اين اگر حرفهاي ديگران را برمي سنجم، حمل بر نشان دادن جهالت‌هاي آنها نيست؛ بلکه مي خواهم نشان دهم مسئله، غامض‌تر از آنست که ما تصوّر مي کنيم. در نتيجه بايستي عميقتر و دقيقتر بينديشيم و راههايي را براي برونرفتن از بحران هزاره اي فرهنگ خودمان پيدا کنيم. کار روشنگري دشوار مي باشد . اين طورها هم ساده نيست که بعضيها مي پندارند. فرض کنيم ايرانيان دوست دارند که عمارتي شيک و قصر سان داشته باشند براي سکونت در آن. مسئله بر سر فقط داشتن مصالح ساختمان نيست؛ بلکه ما بايد ايده ي ساختمان سازي و نقشه ي برپايي آن را نيز داشته باشيم. تفکّر فلسفي، بحث کردن در باره ي ايده و نقشه ي ساختمان است و ساختن عمارت، بحث مهندسي آنست و تهيّه ي مصالح، بحث امکانها و توانائيها و ابزارها مي باشد. ما نبايستي دامنه ي اساطير و فلسفه و زبان و ملّت و زمان و جهان و امثالهم را مقولاتي مجزّا از يکديگر بدانيم. اين دامنه ها به هم وابسته و مکمّل يکديگر هستند و نمي توان يکي را بدون ديگري در نظر گرفت.از اين رو، ما تا نتوانيم از ذهنيّت اسطوره اي؛ آنهم آگاهانه و مستدل بگسليم، امکان ندارد بتوانيم دنياي مدرن را بفهميم. لازمه ي گسستن نيز، شناختن و سنجشگري و بازآفريني بار آوز آنهاست. اگر تاريخ تفکّر يونان را عميق و مستدل و با ظرافت بخوانيم، مي بينيم که " سقراط و پيش سقراطيان " با اساطير يوناني گلاويز شدند تا بتوانند تفکّر فلسفي را در دامنه ي مفاهيم بيافريند. امروزه روز، غرب متمدّن و پيشرفته، مديون زحمات آنهاست.
از اين رو، انساني که پرسنده و جوينده باشد در افکار و ايده ها و نگرشهاي " دگرانديشان "، بذرهاي آبستن شدن مغز خود را در راستاي " خويش‌انديشي " کشف مي کند و با تمام وجودش از انگيخته شدن به زايش افکار فردي خود در تاثير پذيرفتن از ايده هاي " دگر انديشان " بسيار دلشاد و خشنود مي شود. ولي انساني که ميانمايه و سترون و دنباله رو است، نه تنها از افکار و ايده هاي " دگرانديشان "، چيزي نمي آموزد؛ بلکه در ستيز و خصومت کردن با چنان متفکّران و ايده ها و افکارشان، بيش از هر چيز، جهالت خود را رسوا مي کند. چنان ستروناني همواره به " الگوهاي تقليدي " محتاجند؛ زيرا در باور به " خوارخويشتني " خود، متّقن و مجاب هستند. پذيرفتن " الگو و الگو برداري " همانا جابجايي ثقلگاه تقليد و متابعت مي باشد که از مجتهد بومي به مجتهد بيگانه آويخته شده است و از معجون رمل و اسطرلاب " تجهّد " او پيروي و متابعت مي کند. بحث " الگو برداري " مبحث ميانمايگان تابع و اخته در انديشيدن با مغز خود مي باشد؛ يعني آناني که نمي توانند و حتّا تلاش نمي کنند از تجربيات فردي و ميهني و تاريخي و فرهنگي مردم خود به زايش ايده ها و تفکّرات فردي خويش انگيخته شوند. چنان اخته گان فکري، هر آن چيزي را که رنگ و بويي از تاريخ و فرهنگ مردم خودش را داشته باشد، به عنوان شاخ و برگ تزئيني و آرايشي سطوح رفتاري مردم اجتماع مي بيند که بايستي به آن فقط احترام گذاشت؛ نه زهداني براي کاشتن نطفه ي ايده ها و افکار نو در راستاي " زايشي تازه و آفرينش چهره اي نو از مردم اجتماع خويش ". " الگو بردار " دائم مترصد اينست که بشنود و ببيند در گستره ي اجتماع ديگران، چه چيزي " مُد " مي شود تا او، بي درنگ به آن " مُد روز شده ها " آويخته شود و ادا و اطوار ديگران را در آورد. او از خودش هيچ ايده اي و فکري و برنامه اي ندارد. تمام هنر و استعداد و خصايل برجسته اش در " تقليد و متشابه شدن با ديگري " مي باشد. از اين رو، " الگو بردار " براي توجيه و پوشاندن " ستروني و عقده ي خوارخويشتني " خود به مسئله اي به نام " مبداء يابي " وابسته مي باشد. او " مبداء " را کاملا از لحاظ زمان فيزيکي و قراردادي مي فهمد و مفهوم " تاريخ " را همان " رويداد نگاري و وقايع اتّفاقيه " مي داند و ارزيابي مي کند. اينست که " مبداء " براي او هرگز به معناي " بيواسطه گي و عرياني تجربيات " نيست که منحصر به فرد مي باشند؛ بلکه " مبداء " براي او، آن مقياس و ميزان و ترازوئيست که " الگو گذاران " متعيّن کرده اند و او خودش را ملزم به متابعت و تقليد از آن مي داند؛ چنانچه بر آنست " شبيه ديگري " شود.
او نمي فهمد که " فلسفه ي تاريخ / Geschichtsphilosophie " با " ثبت وقايع اتّفاقيه و برگذشتن زمان فيزيکي " از يکديگر بسيار متفاوت هستند. او در نمي يابد که انسانها در مقاطع ثانيه اي و بريده بريده شده ي " زمان فيزيکي " به کسب " تجربياتي بي واسطه " دست مي يابند که در " زمان فيزيکي " نمي توانند جاودانه بمانند؛ ولي انسانها بر آنند که " نامانده گاري را ماندگار " کنند. بنابر اين، رويدادنگاري، در واقع، ثبت اتّفاقاتيست که در زمان رخ مي دهند و از روي جبر سپري مي شوند؛ ولي هسته و مغزه ي تجربيات بي واسطه ( = تاريخ پيشگزارده ي آگاهبود ما / Geschichtlichkeit ) بر آنست که " جاودانه گي را در ميرنده گي "، استوار نگاه دارد؛ زيرا انسانها با تکيه به آن مي توانند از " چيستي بود خود "، آگاهي فرادست آورند و در برهه هاي مختلف زندگي خود و نسلهاي پس از خود، به تفکّر و ايده هاي نو به نو از بهر زندگي شادخوارانه انگيخته شوند. بنابر اين، " تاريخ " همانا " ماندگار شونده گي آن تجربيات بي واسطه در آگاهبود ملّتيست که ضرورت قيچي زمان فيزيکي به ميرنده گي آنها پس از رخدادشان مي انجامد ". مسئله ي " الگوبرداري " تلاشيست براي " مذاب کردن خود در ديگري "؛ نه توقّفي پرسان و جويان و فکورانه براي " خويشزايي و خود بازيابي ". انسان " الگو بردار و الگو گرا "، مقّلديست که به ذات مذهبي بودن ذهنيّت و روان خود، هيچ آگاهي درخور ندارد. فاجعه اين جاست که چنان مبلّغان و مروّجان " تز الگو برداري و شبيه شدن "، ادّعاي معلّمي و تدريس ديگران را نيز از سوداهاي " مدرنيته " اي خود مي دانند. تراژدي قضيه نيز شدّت خواهد گرفت، آنجايي که مبلّغ " الگو برداري " هيچ سر رشته اي و آشنايي؛ ولو سطحي از تاريخ تفکّر و افکار و ايده هاي فردي متفکّران و فيلسوفان و دوره هاي فکري مختلف باختر زمينيان نيز نداشته باشد و اداهاي آنچناني نيز در آورد. چنان ستروناني مرا ياد گفتارهاي " موتسارت " مي اندازند [ نقل به مضمون ] که يکي از دوستانش به او گفته بود: " سلوهاي فلان موسيقيدان را فلاني نُت نويسي کرده بود ". موتسارت نيز در پاسخ گفته بود: " کاملا درسته!. حق با توست!. ولي نُت سلوهاي مرا، هيچکس سواي خودم ننوشته است ". انسان الگو بردار و مبداء جو، انسانيست مقلّد و تابع و سترون در انديشيدن؛ ولي آنکه مغزش را به کار مي گيرد و نيرو و استعداد آفرينش و انگيخته شدن از تجربيات فرهنگي و تاريخ ميهن خود و ملّتهاي ديگر را دارد، به هيچ الگويي نياز ندارد؛ زيرا گوهر آفريننده اش مي تواند بر آن " بوم " ميهن خودش، زيباترين ايده ها و افکار را بيافريند. " جمشيد جم [ تصوير ايراني از سياستمدار ايده آل "، هيچ جام عاريتي نداشت که بخواهد از درون آن، جهان را ببيند؛ زيرا خودش جامي بود که بينش جهان آفريني را از ژرفاي وجودش مي زاياند. چرا ما افتخارمان به اين باشد که " الگو بردار " شويم و تمام عمرمان مقلّد و تابع بمانيم؟. چرا آن فهم و شعور را نداريم که خودمان " مبتکر و ايده آفرين و زاينده " شويم تا آقاي خود نيز باشيم و ديگران ما را شايسته ي احترام و ارجگزاري بدانند؟. چرا؟
ارسال یک نظر